رمان دلبر جذاب من پارت2 

صبح از درد شدید بیدارر شدمممم یلحظه بغضمممم گرفتتت
خواستم گریه کنم ولی بغضمو قورت دادم

دیدم ارینم جفتم خوابیده رفتم حمومم حموم کردم و گریه میکردم که با کوبیده شدن در از جام پریدم

ارین:خوبیی ایرنن البته ترمیمی ها معلومهه خوبننن

منم حرصی گفتم:چی میگی تو میخوای صابتت کنمم بهتتت هاااا میخوای بریم و بهت صابت کنم

ارینم ازش صدایی دیگه نیومد منم زود با بغض و حرصص حموم کردم و اومدم بیرون

اونم توی اتاق نبود زود لباسس پوشیدم رفتم پایین دیدم داره با گوشیش حرف میزنه

زود ایستادم پشت دیوار تا منو نبینه میخواستم ببینم با کی حرف میزنه

ارین:چی میخوایی تو نهه اره اومد
……….

ارین:ارههه نه بالاستت بتوچهه میخوام قطعع کنم الا میات خدافظ

سریععع رفتمم بالا توی اتاقق بعدش علکی خودمو مشغول شونه کردن موهام کردم

اونم اومد بالا دید دارم موهامو شونه میکنم چیزی نگفتت

بعدش یهووو دلم تیر کشیدو از درد خمم شدمم نشستم سریع سر صندلی اونم دید حالم بده به خدمتکار گفتت صبحانه بیاره بالا

 

اخع الا من داشتم می موردم بعدش اون میگه صبحانه

فقط به خودم می پیچیدم اون کثافتم هوفی از کلافگی کشید

ارین:بیا بریم دکتر ولی وای به حالت همش فیلمم باشه

از درد چیزی نمیگفتم من بعدش که برگشت دید

نمی تونم بلند بشم فهمید که خیلی درد دارم گفت نمیخوات دراز بکش زنگ بزنم دکتر بیات

اینجا منم رو تخت دراز کشیدم منتظر دکتر بودم زود بیات داشتم از درد به خودم می پیچیدم

بعد حدود نیم ساعت دکتر اومد

دکتر:سلام عزیزم

دکتر:لطفا شما بیرون باشید تا چکشون کنم

ارین:وا خانم دکتر شوهرشم ها

دکتر:اقای کیانی لطفا چند لحظحه بیرون باشید

ارین بزور رفت بیرون دکتره هم پتو رو از روم برداشت داشتم از خجالت اب می شدم شروع کرد معاینه کردنم خیلی درد داشت لعنتی

کارش که تمام شد ارین اومد داخل گفت چی شد خانم دکتر

دکتر:الا یه سرم میزنم و قرص میدم لطفا بیشتر مواظب باشید

منم با خجالت بزور گفتم :مرسی خانم دکتر

دکتر هم خواهش می کنمی گفتو رفت ارینم تا دمه در باهاش رفت منم سعی کردم بخوابم دیگه چون خیلی خستمه کله دیشبو نخوابیدم

ارین:الا بهتری

ایرن:نه درد هنوز خیلی درد دادم

ارین:منکه گفتم اقا گرگه مثل گرگه

ایرن:حوصله جرو برحث ندارم با تو واقفا گزفتم بعدش خوابیدم چون مینسشت واسم قور قور می کرد

 

 

 

……………………………..
با صدای خدمتکار بیدار شدم دیانا برو بزار بخوابم

خدمتکار:خانم دیانا کیه من پریسا هستم خدمتکار مخصوص اقا

با حرفش یهو محکم از جام پریدم یهو زیر دلم تیر کشید اییی که یهو اتفاقات

دیشب یادم اومد بغضم گرفت منه لعنتی چی کار کردم رو کردم به خدمتکاره گفتم

 

 

 

ایرن:برو حمام رو اماده کن حموم کنم زود

خدمتکار:چشم خانم

از جام بلند شدم دنبال گوشیه لعنتیم می گشتم که گفت حموم امادست رفتم داخل حموم توی وان نشستم حمومش هم حتا مشکی بود ادم می ترسید

وانی مشکی رنگ با دیوار های سفید مشکی دردم کمی بهتر شده بود ابش دیگه داشت سرد می شد بلند شدم رفتم زیر دوش ایستادم لیف که نبود مجبورن

 

 

 

صابون برداشتم شروع کردم شستن بدنم حموم که کردم اومدم بیرون رفتم سمت کمدش اومدم درشو باز کنم اروین از پشت اومد بهم چسبید سرشو بورد زیر گوشم گفت

ارین: از این به بعد مواظب رفتارات باشش کامیارم فعلا خط بزنن

منم از عصبانیت چیزی نگفتم فعلا مجبور بودم باهاش راه بیام بعدش گفت: لباس سر تخت گذاشتم واست اونا رو بپوش

رفتم لباسرو برداشتم یکی از پیرهنای خودش بود چیزی نذاشته بود منم با

 

 

 

تعجب رفتم سمتش گفتم همین یه تیکه لباسو بپوشم پس لباس زیر

چی شلوار چی با این بگردم جلو خدمتکارا اونم با پوزخند نگام کرد بعد رو کرد بهم گفت

ارین:توکه واست مهم نیست تو مهمونی خوب جلون میدادی با اون لباسات بعدش اینجا واسه من ادم شدی زود بپوش

 

 

 

حوصله ناز کشیدن ندارم تو کارم نیست

منم گفتم بهش بره بیرون اونم ابروهاشو داد بالا با تمسخر گفت

 

 

ارین:هرچی بودو دیشب دیدم دیگه چیو می خوای غایم کنی دقیقا

 

 

منم تو دلم پرویی نثارش کردم با حرص جلوش پوشیدم بلوزش خیلی کوتاه بود تا رونام میومد لباس زیر هم که نداشتم ای خدا

رو کردم بهش گفتم: سشوار کجاست می خوام موهامو خوش کنم

 

 

 

اونم بی حرف رفت سشوارو از میز ازارایش درو ورد گفت بشین خودم خوش می کنم

 

 

منم از خدا خواسته نشستم اونم شروع کرد خوش کردن موهام اروم دست می
کشید روشون منم خوابم گرفته بود

روی موهام خیلی حساس بودم تا یکی باهاشون بازی می کرد خوابم می گرفت

 

 

اونم وقتی دید اینجوری شدم با ابرو های بالا رفته گفت پس رو موهات خیلی حساسی نه

 

 

ایرن:اهومم من از کوچیکی اینجوری بودم تا توی موهام دست می کشید داداشم یا پدرم زود خوابم می گرفت

ارین:توکه گفتی من تک بچم

 

 

منم پوزخندی زدم گفتم:اره چون دیگه نه من اونو داداشه خودم میدونم نه اون منو خواهر خودش میدونه

 

 

اونم اهایی گفت بعد شروع کرد شونه کردن موهام منم داشتم از اینه نگاش میکردم

 

 

 

 

 

داشتم از اینه نگاش می کردم که یهو سرشو بلند کرد تو چشمام نگاه کرد لعنتی تو دلم گفتم خیلی تیز بود حتا مو رو از ماست میکشید بیرون

 

 

 

از جام بلند شدم مرسی گفتم بهش بعدش یهو رفتم بغلش کردم زیر گوشش زمزمه کردم هیچ وقت صحنه اخرو فراموش نکن

 

 

 

بعدش از بغلش اومدم بیرون بهش لبخندی زدم رفتم دامنمو پوشیدم اون توی شوک نگاهم می کرد
ارین با صداییی که توش تعجب و شوک بود گفت

 

 

ارین:یعنی چی منظورت این کلمه رو یه نفر بهم گفته بود .. منم خودمو به بی

 

 

اطلاعی زدم گفتم:منظوری نداشتم . نمیدونم شاید یکی بهت گفته باشه

 

 

اونم بد جور توی فکر رفته بود منم پوزخندی زدم یاد گذشته افتادم

 

 

فلش بک گذشته؛؛؛؛

داداش کی اومد

امیر کیا بردار ایرن :بدو برو یه لباس خوب بپوش ارین و کامیار اومدن اینارو عضو کن زود

منم با خوشحالی رفتم بالا که لباسامو عوض کنم یه لباس خوشگل یه شلوار

قد نود بود با یه شومیز حریر ماند پوشیدم رفتم پایین

من:سلام خوش اومدین کامیار خوبی

 

 

 

کامیار با لبخند نگام کرد گفت:سلام مرسی تو خوبی

مرسی گفتم با ارینم احوال پورسی کردم نشستم

بچه ها گفتن که بریم بیرون لبه دریا قدم بزنیم ما هم موافقت کردیم رفتیم بیرون قشنگ یادمه

منو کامیار گفتیم ما رفتیم اون قدم بزنیم اون دوتا رو هم تنها گذاشتیم رفته بودیم

لب دریا ایستاده بودیم منو کامیار که یهو کامیار بغلم کرد منم خندیدم گفتم

کامیار ولم کن کامیار میوفتم

 

 

 

کامیار:نوچ نوچ نمیوفتی تا وقتی کوهت پشت سرته هسج وقت نمیوفتی

هرموقع هم خواستی بیوفتی اینقدر محکم مثل الا بغلت می کنم

منم به چشماش نگاه کردمو لبخند زدم
با نگاه خیره ای پشت سرمون رو نگاه کردم ارینو دیدم با اخم نگامون می کرد

منم داشتم خیره نگاش می کردم بعدش نگام کرد پوزخندی زد

از بغل کامیار که اومدم گوشیش یهو زنگ خورد اونم بهم گفت میره اون ور جواب تلفنشو بده منم باشه ای گفتم که سایه ارینو نزدیک خودم دیدم

 

 

 

گفت:خوبه درو از چشم برادرت با کسی که عاشقشی معاشقه می کنی هه😏

من:ربطی به تو ندره فهمیدی بعدش رفتم نزدیکش زیر گوشش زمزمه کردم اخرین صحنه همیشه به یادت باشه بعدش پوزخندی زدم رفتم

فلش بک حال؛؛؛؛؛؛

سریع از فکر اومدم بیرون لباسای خودمو پوشیدم رفتم پاییین ارین با تعجب نگام کرد

ارین:کجا اینقدر سریع

ایرن:دیگه باید برم خونم کار دارم که هنوز انجام ندادم

 

زنگ زدم علی که بیاد سراغم حدود ده دیقه بعد زنگ زدو گفت خانم دم در منتظرتونم منم گفتم بمون اومدم از اتاق

 

 

 

 

اومدم بیرون رفتم توی سالن ارین روی کاناپه نشسته بود و درحال قهوه خوردن

بود با دیدن من گفت:داری میری؟؟

ایرن:آره رانندم دم در منتظرمه

ارین:باشه مواظب خودت باش

ایرن:همچنین عزیزم فعلا هانی بابای
خداحافظی کردم و رفتم سوار ماشین

شدم توی مسیر همش توی فکر انتقامم بودم نمی دونم که کی رسیدم

با بی حوصلگی روی تختم دراز شدم زیر دلم درد می کرد خیلی خسته بودم

 

 

گوشیمو برداشتم و به ملینا زنگ زدم ملینا دوست صمیمی من بود واز همه ی

داستان زندگی من با خبر بود بعد از سه بوق جواب داد.

ملینا:چه عجب پیدات شد

ایرن:سلام

ملینا:علیک سلام چخبر دختر؟

 

 

ایرن:ملینا خسته شدم با اینکه هنوز اول بازی ام نمی دونم این انتقام به کجا می رسه واقعا نمی دونم باید چکار کنم

 

 

ملینا:من که بهت گفتم پا توی این راه نزار واسه چی می خوای انتقام بگیری حالا که شروع کردی باید تا آخرش بدی

ایرن:هووووف😭😭

 

 

ملینا:دختر اینقد غصه نخور می خوای بیام؟

ایرن:نه….نه نیا همینم مونده ممکنه

ارین وکامیار اطراف خونه ی من آدم گذاشته باشن و منو تحت نظر بگیرن تا

بفهمن من کی ام .خودت که بهتر می دونی ارین وکامیار الکی به کسی اعتماد نمی کنن اول در موردش خوب

تحقیق می کنن بعد اعتماد می کنن

 

 

ملینا:خب حداقل بیا بریم بیرون دوری
بزنیم تا یکم روحیت عوض شه

 

 

 

ایرن:نه ممکنه تو بیای منو تو رو با هم ببینن و تو رو بشناسن و قضیه رو بره
ملینا:نه خیالت راحت من کلاه گیس می زارم و لنز می زنم و آرایش غلیظ می کنم نمی فهمن

 

 

ایرن:نمی دونم ملینا😔حالا بزار کمی استراحت کنم اگه تونستم بهت زنگ می زنم که بریم

 

 

ملینا:باشه عزیزم می بینمت

ایرن:فعلا بای
ملینا:بای

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *