| Saturday 28 November 2020 | 11:36
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان آنلاین دختر ایران پارت ۱۲

رمان آنلاین دختر ایران پارت ۱۲

رمان آنلاین دختر ایران پارت ۱۲


 

 

در کهتوسط آراد باز شد نگاه امرداد به او معطوف شد
_بیا پایین جلسه فوریه یسری مشکل پیش اومده
امرداد سرش را به نشانه تایید تکان داد، آردا نگاهش را از او گرفت و با اندکی مکث رسا را که پشت به او ایستاده بود صدا زد
_رسا‌؟!

رسا که تازه متوجه حضور او شده بود خواست به سمت او برگردد که امرداد به گذاشتن دست هایش بر روی شانه های او مانع این کار شد!
_پشت سرت دارم میام
آردا نگاهش را از رسا گرفت و سرش را به ارامی تکان داد و راهش را به سمت راه پله کج کرد…

امرداد با سردرگمی و ناراحتی انگشتان شصتش را زیر چشم های او کشید و گفت:
_الا باید برم مگرنه مشکوک میشن اما اینو بدون تو هر لحظه و هر جا هر اتفاقی که بیافته من پشتتم باشه؟
رسا نگاهش را به سمت چشمان او سوق داد و ارام سرش را تکان داد، امرداد نامطمئن دستانش را از روی شانه های او برداشت و برای اخرین بار نگاهش را به سمت رسایی که هنوز در جایش ایستاده بود و نابارورانه به دیوار خیره شده بود انداخت و در را بست….

دقیقا نمی‌دانست چقدر از رفتن امرداد گذشته بود اما از زمان رفتن او ترس، سرگیجه، وحشت، اضطراب ماننده موریانه با جانش افتاده بودن و توان حتی اشک ریختنم از او گرفته بودند.

حلقه دستانش را به دور پاهایش سفت تر کرد که در با شدت باز شد؛ ترسیده به امردادی که با نگرانی جلوی در ایستاده بود نگاه کرد، امردا نفس اسوده اش را بیرون داد، در را بست و به سمت او رفت
_دختره دیوونه نمیگی جوابمو نمیدی نگران میشم؟
رسا نگاه گیج و وحشت زده اش را به او داد، امرداد عصبی شصتش را بر روی ابروهایش کشید و ارام زمزمه کرد
_تمام مدتی که من رفتم اینجا کز کردی‌؟

هرچی منتظر ماند اما صدایی از رسا بالا نیامد؛ عصبی و نگران نفس عمیقی کشید و دستش را به دور بازوی چپ او حلقه کرد و گفت:
_پاشو، اینجا نشستن هیچ فایده ای نداره
و رسا را ارام به سمت تخت کشید، در را قفل کرد و دستش را به سمت حسگر لامپ ها دراز کرد تا انهارا خاموش کند.

کنار او نشست و ارام دستان او را میان دستانش گرفت و گفت:
_ اینطور که حرف نمی‌زنی بیشتر خودتو داغون می‌کنی
رسا گیج سرش را تکان داد و گفت:
_فکر می‌کنی اگه بفهمن زندم می‌زارن؟!!

 

_فکر می‌کنی اگه بفهمن زندم می‌زارن؟!! مگه تو نمی‌دونی ما چطور به اینجا رسیدیم؟
امردا عصبی زمزمه کرد
_مگه میشه یکی از اون لحظات رو از یاد ببرم، تک تک اون لحظات، روزا همش درد بود مگه میشه از یاد برن؟!

ان شب بعد مدت ها دوباره خاطرات سالهارا مرور کردند، درد هارا، زخم هارا، لحظات‌؛ و اشک هایی که در گوشه های چشمانشان جا خوش کرده بود.

برای بار چندم دستش رو بر روی معده‌اش که روز ها بود برسر ناسازگاری با او برداشته بود کشید.
امرداد نیم نگاهی به او کرد و گفت:
_اینطور نمیشه، اینقدر بیخیال
رسا همانطور که با افکارش درگیر بود به پشت دراز کشید و ارام زمزمه کرد

_حرص خوردنم واسش هیچ فایده نداره، می‌بینی که سر ناسازگاری برداشته و قرار نیست دست برداره
دنیز همانطور که به درخت تکیه می‌داد گفت:
_کسی که یک ذره ارزش برای خودش قائل نیست

رسا نفس کلافه اش را بیرون داد و گفت:
_بیخیال بچه ها، این بحثا الا چه فایده ای داره؟ اخرش که چی اعصاب خرد کنی فقط
هر ۳ انها نگاه عصبی شان را به رسا دوختند؛ امرداد همانطور که از کنار انها بر می‌خواست، دستش را برای تکاندن مانتونش به پشتش برد و گفت:
_راست هم میگه چه فایده داره اونم وقتی که خانوم حرفای ما به پشماشم نیست

رسا کلافه از حرف هایشان دستش را اهرم بدنش کرد و بر جایش نشست، خواست جواب انها را دهد که صدای تلفن آرمیتی میان حرف هایشان را قطع کرد
_الو، بله… گفتم که با بچه ها میام بیرون……. باشه، گفتم باشه الا میام…….. دارم راه میافتم

دنیز تکیه اش را از درخت گرفت و گفت:
_حتما دوباره مهدی بود نه؟
آرمیتی از جایش بر خواست و کیفش را چنگ زد و همانطور که ان را زیرو رو می‌کرد گفت:
_اره، بچه ها رژ خوشگل کی باهاشه؟
دنیز به عصبانیت رو به او کرد و گفت:
_هه، بزار برسی هنوز نیم ساعت نگذشته که اقا به زور اجازه دادن بیایی

آرمیتی با ناراحتی رویش را به سمت او کرد و گفت:
_من نمی‌فهمم تو چه مشکلی با مهدی داری؟ خودت که می‌دونی حساسه!
دنیز با تاسف و ناراحتی خواست جوابش را بدهد که امرداد دست راستش را بر روی شانه ی چپ او گذاشت و گفت:
_ولش کن رفیق تو داری حرص چیرو می‌خوری‌؟ اون ادم اگه ذره‌ی ارزش براش قائل بو از ۱۲ ماه خدا ۱۳ ماه یکسره چکش نمی‌کرد که

آرمیتی با ناراحتی از انها رو گرفت و همانطور که به سمت جاده می‌رفت گفت:
_شما نمی فهمید من چقدر دوسش دارم، اصلا درک نمی‌کنید که من بدون اون نمی‌تونم نفس بکشم چون اون تمام زندگی منه!…..

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: دختر ایران
  • ژانر: عاشقانه، اجتماعی، درام، غمگین
  • نویسنده: persain
https://beautyvolve.ir/?p=18986
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • kimiya : عالیه😍😍...
  • مدیر سایت : چرا عزیز ؟دلیل خاصی داره ؟...
  • ایدا : یعنی از این چرت تر نمیشد...
  • مدیر سایت : سلامک عزیز هفته ای یک پارت قرار میگیره...
  • Aida : سلام خسته نباشید رمان خیلی عالی بود پارت های بعدیش رو میزارید ؟...
  • Samaneh najafi : مرسی مهربونم😍😍😍...
  • elnazz : مرصی ممنون😍🌷...
  • نازنین : رمان خیلی خوبی بود واقعا پر از صحنه های غمگین عاشقانه🥺...
  • مدیر سایت : ممنون عزیز بابت نظر زیباتون...
  • مدیر سایت : سلام عزیز اسم نویسنده ها زیر رمان خورده...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.