| Friday 27 November 2020 | 05:18
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین سایه روشن پارت5

رمان آنلاین سایه روشن پارت5

من موندم و آوار حقایقی که زیرش دفن شده بودم. من موندمو یه سری مدارک که از اتفاقی شوم ،حکایت می کرد. اتفاقاتی که گواه  حادثه ای تلخ بود. 

سخت ترین لحظه ها ، لحظه های تلخی هستند که نمی تونی با کسی در میونشون بزاری.

اصلا به کی می تونستم بگم؟ به کی می تونستم بگم ،شریک زندگیم، کسی که یک عمر بهش اعتماد داشتم،کسیکه تو این ۹سال زندگی مشترک سعی کرده بود، دلمو بدست بیاره، و مدام دوستت دارم رو ،نه با حرف، که با عملش بهم ثابت می کرد؛این همه مدت داشته دروغ می گفته و از من و اعتماد من ،به عنوان یک ابزار برای رسیدن به خواسته هاش استفاده می کرد. من می گفتم، اما اصلا مگه کسی باورش می شد ،که سعید با من همچین کاری کنه ؟!

تا کجا می خواست ادامه بده؟ نمی ترسید یک روز من،همه واقعیتا رو بفهمم. 

پای من وسط ماجرایی کشیده شده بود  که هیچ نقشی درش نداشتم.پای من گیر یک اتفاق ترسناک بود. آوا درست می گفت: اثبات بی گناهی سخت بود.

پیش کی باید می رفتم ؟ از کجا باید شروع می کردم. چندبار خواستم به سعید پیام بدم و بگم که همه چیزو می دونم. اما پشیمون می شدم و تصمیم گرفتم از روش درست این کارو انجام بدم.

به نازنین پیام دادم و گفتم که  می رم پیشش .شانس آوردم که جواب پیاممو داد . چون  از دیروز که از هم جدا شدیم ، یه چندباری تماس گرفته بود ،ولی من اونقدر حالم بد بود که جوابشو نداده بودم.با سرعت خودموبه اونجا رسوندم. وقتی داشتم از آسانسور خارج می شدم ،علی رو پشت در آسانسور دیدم. 

_سلام پگاه

 

با تعجب گفتم:

 

_ سلام

_ من دیرم شده باید برم. خوشحال شدم دیدمت

_ منم همینطور

 

هنگامی که داشت داخل آسانسور می شد گفت:

 

– مراقب خودتون باشین ؛فعلا

– خدافظ

 

اما همچنان مبهوت بودم که نازنین گفت:

 

_ وقتی جواب تلفن نمی دی بایدم هنگ کنی، بیا تو

 

 وارد شدم و خودمو روی مبل انداختم 

 

– دیروز چندباری تلفن زدم که ،بگم علی برگشته. اما جوابمو ندادی 

_ ببخشید ،اصلا متوجه نشدم

_واقعا؟

_ حالم خوب نبود

_ دیروز که منو رسوندی ،علی اومده بود خونه. 

 

به سبد گل بزرگی که روی کانتر بود اشاره کرد 

 

_ اینم آورده بود. گفت که فکراشو کرده  و قول داد که بعد از این اجازه نده موضوعات بی ارزش،مثل همون دختره ی پلنگ ،رابطمونو خراب کنه. ولی من بهش گفتم،یه چند روزی زمان بده منم فکر کنم . اما اصرار کرد .پگاه خیلی خوشحالم که به حرفت گوش کردم و بهش زنگ نزدم.

 

با ذوق ادامه داد 

 

_ آخه گفت وقتی چند روز ازت خبری نداشتم . حس کردم دارم از دستت می دم.  باورت می شه علی این حرفهارو بزنه؟!

 

فقط نگاهش کردم. نازنین داشت توی لیوان چایی می ریخت، خنده شیرینی که رو لباش بود، کم کم محو شد . اونقدر داغون بودم که نمی تونستم براش خوشحالی کنم . متوجه حال بدم و بی حوصلگیم شد.

 

_ خوبی؟

_ خوبم! 

 

این رو گفتم و بعدش زدم زیر گریه .جوری که از گریه من دست پاچه شدو سریع خودشو به من رسوند روی مبل کنارم نشست

 

_ پگاه ، عزیز دلم. چی شده؟

 

من داشتم گریه می کردم . برای خودم تعجب آور بود. حتی برای نازنینم تعجب آور بود. 

_ نه خوب نیستم ! اصلا خوب نیستم . دارم خفه می شم. 

_ بگو چی شده ؟ سعید کاری کرده؟

_در جوابش سکوت کردم . از فرط هق هق نفسم بند اومده بود. نازنین خیلی سریع از آشپزخونه برام یه لیوان آب آورد و ازم خواست یکمی ازش بخورم.بیشتر از یه جرعه نتونستم ،سرمو به عقب کشیدم. سرم درد می کرد ، کش موهامو باز کردم و موهام دوروبرم پخش شد .یکم تو سرم احساس سبکی کردم. نازنین، حرف تو دهنش خشک شده بود . واقعا نمی دونست باید چی کار کنه . همیشه من بودم که دلداریش می دادم حالا جامون عوض شده بود.

 

_ سعید چی کار کرده؟با اون دختره. ..

 

حرفشو قطع کردم

 

_ موضوع خیانت نیست. قضیه چیز دیگست

_ اتفاقی برای سعید افتاده؟ مریضه؟

 

با سر جواب منفی دادم. خیلی سخت بود گفتن اتفاقایی که این چند روز افتاده بود . زبونم نمی چرخید. کلمه ها رو گم  می کردم. اصلا نمی تونستم جمله بندی کنم.

به هر زحمتی که بود برای نازنین همه چیز رو تعریف کردم.

حرفام که تموم شد ،آه بلندی کشیدم ، احساس کردم ، یکم بهتر شده بود ،حالم. چند روزی بود که داشتم بار سنگین رو ، روی دوشم می کشیدم. به نازنین نگاه کردم با چشمای گرد شده و دهن باز داشت منو نگاه می کرد

 

– باور نمی کنم

_ منم اولش باورم نمی شد . تا امروز که مدارک‌ دیدم

_ حالا می خوای چی کار کنی؟ نمی شه دست رو دست بذاری

_همین که نمی دونم ،باید چی کار کنم از همه چی بدتره

_ باید بریم پیش پلیس

 _ پیش پلیس؟ چی بگم؟

_ هر اتفاقی که افتاده و ازش خبر دار شدی. نه قبلش باید بریم پیش یه وکیل، موضوع رو در میون بذاری و ازش کمک بخوایم

 

وقتی نازنین جمله هاشو به صورت جمع استفاده می کرد قدرت می گرفتم واقعا بهترین جا برای کمک گرفتن اومده بودم. خوشحال بودم لاقل دوستی دارم ،که حواسش به  منه و قرار نیست تنهام بذاره.

وکیل پیشنهاد درستی بود. باید یه وکیل خوب و مورد اعتماد پیدا می کردم.اونایی که می شناختم دوست مشترک بین من و سعید بودن، پس انتخاب درستی نمی تونستن باشن. از طرفیم دلم نمی خواست آبرومو جلوی بقیه ببرم . این آبرو، همیشه باعث شده بود خیلی وقتا و خیلی جاها  کارای درست رو انجام ندیم  . چون می ترسیدیم که حرف دهن مردم بشیم .

نازنین سرشو تکون می داد .انگار داشت چیزی رو تو ذهنش مرور می کرد. یهو چشماش برقی زد و گفت:

_ احمد آقا

_ احمد آقا؟!

_ برادر علی . بذار یه زنگی بهش بزنم

_ اما،اخه! علی …

_ خیالت راحت، مطمین باش .اگه بخوام چیزی به علی نمی گه  

 

 

همینطور که داشت دنبال گوشیش می گشت ادامه داد

_احمد آقا برادر بزرگه علی. سی، چهل ساله که وکیله . خیلی مرد خوبیه؛ مطمین باش کمکمون می کنه.تازه کلیم آشنا داره. مورد اعتماده و کارشم درسته .اه ….این گوشی کو پس … می دونی چه پرونده های بزرگی دستش بوده که همشو نتیجه خوب گرفته؟ من بهت قول می دم که همه چی درست می شه. .. اهان پیداش کردم . بزار یه زنگ بهش بزنم 

 

شماره احمدو گرفت ،بعد از حال و احوال ازش خواست که یه وقت ملاقات خیلی فوری بده  . نمی دونم در جوابش چی گفت اما از حرفای نازنین متوجه شدم که برای ساعت 5 عصر همون روز وقت داد.گوشی رو قطع کرد …

-ساعت ۵عصر . دفترش، زیاد دور نیست به اینجا. ببینم گفتی یسری مدارک داری ؟مطمنی که اونا ساختگی نیست؟

 

_ نمی دونم، اما یه چیزو خوب میدونم، اونم اینه که آوا دروغ نمی گفت.

_از کجا مطمینی؟

– آخه چرا باید دروغ بگه ؟ بابت این دروغا چی گیرش میاد؟

 

 شاید برای خراب کردن اعتبار شرکت . 

 

_ آوا ، سعیدو یکی دوبار دیده؛ اونم وقتی داشتن شرکتو ثبت می کردن . اگه می خواست اعتبار شرکتو خراب کنه چرا باید این چیزا رو به من می گفت؟!اونم من ،که زن سعیدم و ممکنه که هیچ کاری علیه شوهرم و شرکتش انجام ندم. مطمین باش اگه قصد خراب کردن اعتبار شرکتو داشت،از یه راه دیگه این کارو می کرد. از طریق اینستاگرام، مطبوعات و یا هر شیوه ای که این روزا خوب جواب می ده

– مطمینی چیزی بین سعید و اون نیست؟

– گفت که با نیما در ارتباط بوده . همه رو برات تعریف کردم دیگه

_نیما چطور می تونه اخه با داشتن یه زن خوب مثل بهاره، این کارو انجام بده

-قصدش از ارتباط با آوا ،فقط برای این بوده که اعتمادشو جلب کنه. تا بتونه راحت کارارو پیش ببره.

_بالاخره این وسط یکم عشق و حالم کرده دیگه! نکرده؟

– اما الان این موضوعی نیست که مهم باشه.

– خدا می دونه ، تا حالا چند نفرو بدبخت کرده.

 

تا ساعت ۵عصر ،۴ساعتی مونده بود.سردردم بیشترشده بود.جوری که نمیتونستم برای مدت طولانی ،چشمامو باز نگه دارم. با اصرار نازنین یه ادویل خوردمو و سعی کردم برای چند دقیقه کوتاه، به چیزی فکر نکنم و چشامو ببندم . اما مگه می شد ،مغزمو خالی کنم. اختیار مغزم دست من نبود.خیلی چیزا از سرم می گذشت. حرفای آوا، مدارکی که تو دستم بود. و خاطراتم با سعید. هر چقدر بیشتر فکر می کردم ،بیشتر شقیقه هام تیر می کشید ،انگار مغزم داشت منفجر می شد.

نمی دونم کی خوابم برد. با صدای زنگ موبایلم چشامو باز کردم، سعید بود که ویدیو کال داده بود حتما رسیده بود.بی اعتنا به تماسش سایلنت کردم و برای چند دقیقه دیگه چشاموبستم و دوباره به خواب رفتم، اما حتی تو خوابم داشتم به این جریانها فکر می کردم . خوابای عجیبی می دیدم از اتفاقای آینده از اون خوابایی که سرو ته نداره . با ذهن باز خوابم برده بود. با دست نازنینن که شونمو تکون می داد چشمامو باز کردم.

 

ساعت چنده؟ 

– چهار شده. بیدار شو یه چیزی بخور . من ناهار خوردم ،دلم نیومد بیدارت کنم 

– اشتها ندارم

– به زور بخور. اینطوری مریض می شی

– واقعا نمی تونم. فقط یه لیوان چای بده شاید سر دردم بهتر بشه.

نازنین به آشپزخونه رفت و برام چای اورد، کنارشم یه تیکه شیرینی گذاشته بود.

– حداقل با این بخور، بزار ته دلتو بگیره . فشارت بیاد بالا. مثل یخ شده دستات

حرفشو گوش کردم .

بعد خوردن چای، بلافاصله لباس پوشیدمو و با نازنین از خانه خارج شدیم.توی مسیر تا دفتر  وکیل ،داشتم خودمو آماده می کردم و حرفامو  تو ذهنم مرتب می کردم که از کجا و چطوری موضوع رو تعریف کنم. دفتر احمد چندتا خیابون بالاتر از خونه نازنین بود. چند دقیقه ای منتظر شدیم تا موکل قبلی از اتاق خارج بشه.

بالاخره از اتاق خارج شد  .منشی دفتر که دختر جوانی بود به اتاق رفت و بعد از چند ثانیه در باز شد و احمد از اتاق خارج شد .

_سلام خانم ها ،خیلی خوش اومدین

از روی صندلی سالن انتظار بلند شدیم و سلام دادیم

 

_ببخشید ،منتظر موندین. بفرمایید داخل  ….خانم سهرابی لطفاً چایی بیارید 

 

 وارد اتاق شدیم ، احمد ما رو   دعوت به نشستن کرد و خودش هم روبروی ما نشست.احمد مردی حدود ۶۰ ساله بود، با چهره مهربان و در عین حال جدی ، قد متوسطی داشت و کت و شلوار سرمه ای مرتبی بر تن کرده بود .روی میز کارش پر از پرونده‌های کاری و کتاب های قانون بود. کتابخانه نسبتا بزرگی هم در گوشه اتاق قرار داشت  که پر بود از کتاب‌های حقوقی و کتاب های قانون .روی دیوار اتاق ،پروانه وکالتش نصب شده بود با چند تا لوح تقدیر. در گوشه‌ای دیگر اتاق هم مجسمه برنزی بزرگ عدالت قرار داشت. نازنین گفت :

 

 _احمد آقا، یه مشکل پیش اومده ،پشت تلفن نگفتم ،خواستم   حضوری خدمتتون برسیم که پگاه خودش براتون تعریف کنه

_ من در خدمتم 

 

دوباره  استرس به سراغم اومده بود. سعی کردم که آروم بشم اما دستام می لرزید. نمیتونستم جمله های ،تو ی ذهنم رو مرتب کنم و به زبون بیارم . احمد که متوجه شده بود ، بطری آب معدنی از روی میز برداشت و با یک لیوان روبروی من قرارداد 

 

 _دختر م ، به خودت مسلط باش، یه کم آب میل کن و تعریف کن . بزار ببینم چطوری میتونم کمکت کنم .

 

 چندتا نفس عمیق کشیدم و جریان رو موبه‌مو تعریف کردم و مدارکی رو هم که از آوا گرفته بودم از توی کیفم بیرون آوردم و به او دادم.

 

حرفام که تموم شد به او خیره شدم،   در حالی‌که مدارک رو بررسی می‌کرد، سری تکون داد. عینکشو از روی چشم برداشت به من نگاه کرد

_با توجه به چیزی که شما تعریف کردین، این جرم، جرم پولشویی محسوب نمیشه .ممکنه که این جرمم اتفاق افتاده باشه . اما با توجه به توضیحات شما و این قرارداد ها که الان اینجاست و امضای شما که ‌پای قراردادها هست و شما می فرماسید که از هیچ کدام از این اتفاق‌ها خبر نداشتین ، پس ،امضای شما جعل شده.با توجه به اینها میشه بگم که این جرم،تحصیل مال ازطریق نامشروع و همینطور جعل و استفاده از سند مجعول ، اتفاق افتاده. 

 

 کنجکاوانه نگاه کردم 

_وکالتی که به همسرت دادین رو دارین؟

 

 _همراهم نیست  ،ولی تو خونه دارم .

 

_یه زحمتی بکش ،تشریف بردی منزل ،یه عمس از به وکالتنامه  برام بفرست ،واضح ؛که بتونم تمام مواد و جزئیات وکالتنامه رو ببینم.

 

معمولا توی این وکالتنامه های کاری ، موکل، اجازه انجام امور ،پیگیری ،خرید و فروش و نقل و انتقال سهام رو به وکیلش می ده .که توی هر قراردادی وکیل به عنوان نماینده از طرف موکلش قراردادها را امضا می کنه .اما اینجا امضای شماست در صورتی که شما قبلا با وکالتنامه این اختیار رو به همسرتون دادین.پس این نشون میده که امضای شما جعل شده  

 

_چطور می تونم ثابت کنم که اون ،امضای من نبوده؟

 

تقاضای کارشناس خط میدیم و ایشون طی نظر کارشناسی ،  ثابت میکنن ، که امضای شما جعل شده .نگران این موضوع نباش فقط باید بدونی که تو پروسه پیگیری این پرونده، ممکنه هر اتفاقی بیفته 

 

_یعنی زندان میرم؟ 

 

_معلومه که زندان نمیری  .شما هیچ جرمی رو انجام ندادین.اما اموالی که حاصل از این جرم ها به دست آمده ،مصادره میشه. مثل حساب‌هایی که وابسته به شرکت شماست.هر نقل و انتقالی که از طریق شرکت انجام گرفته و به احتمال بسیار زیاد شرکت منحل می شه

 

_چه بلایی سر سعید میاد؟

 _ ایشون جرم های متعددی ، انجام دادن. تحصیل مال ازطریق نامشروع ، جعل و خیانت در امانت .ممکنه جرم های دیگه ای هم باشه که مشخص نیست برای من ؛چون در حال حاضر از این مدارک و گفته های شما ،فعلا این جرایم برای من محرز شده  ، شما که چیزی نگفتی به ایشون؟

 

 _قصدشو داشتم  ،خیلی از دستش عصبانی بودم.اما پشیمون شدم 

 

 _پس باید خیلی مواظب باشین،  که چیزی متوجه نشه .وقتی که این جا تشریف میارین و حتی 

وقتی با بنده صحبت تلفنی دارین.

 

_ ایران نیست.دو هفته دیگه برمیگرده 

 

 _خوبه  ؛تو اولین فرصت کار رو انجام میدم و طرح دعوا میکنم .چند روز طول میکشه . آقا نیما چی ؟وکیل شرکت ! ایران هست؟

 

 _چند روز پیش دیدمش  ،نمیدونم که بخواد بره یا نه ،ولی فهمیدنش سخت نیست. دفتر کارشو میدونم کجاست و آدرس خونشم دارم.

 

_چقدر می شناسیدش؟

 

 _از وقتی با سعید ازدواج کردم.البته چند سالی هست که وکیل شرکت شده ،یعنی از زمانی که پدرم فوت کرد و پدر سعید هم ، همه کارا رو سپرد به سعید.از اون موقع وکیل شرکته 

 

_نمیخوام بی گدار به آب بزنم.باید با یکی از دوستانم، که دادستان هست صحبت کنم .چون به محض شکایت از آقا نیما و آقا سعید از طریق سیستم ثنا ، مطلع می شن و ممکنه خیلی از مدارک و اسنادی رو که نشون دهنده عمل ممنوعه و غیر قانونی  هست رو از بین ببرن.

 

_آقای منصوری  ،هر کاری که از نظرتون درسته رو انجام بدین. تنها امیدم به شماست   .نگران هزینه‌ها و حق الوکالتونم اصلاً نباشین ؛تمام و کمال پرداخت می کنم

_دخترم ،امیدت به خدا باشه. من تا جایی که بتونم و دستم باز باشه و قانون اجازه بده از هیچ کمکی دریغ نمی کنم. در مورد هزینه ها و حق الوکاله هم،نگران نباشید.  شما دوست نازنین خانومی ،مثل ایشون برام عزیزی. فعلا برای شروع ،کارهایی که عرض کردمو انجام بدین.وکالت نامه کاری به همسر تون و یا هر چیزی که ممکنه به دردم بخوره برام بیارید.به همسرتونم چیزی نگین. من با آقای مرتضوی صحبت می کنم و مشورت می گیرم 

 _لطفاً سریع کار رو انجام بدین.  واقعا نمیتونم این همه اتفاقو تحمل کنم. می خوام زودتر به نتیجه برسم 

 _من تلاشمو می کنم،  طرح دعوا و مطرح کردن شکایت از جانب من خیلی سریع اتفاق میفته ، از این بابت خیالتون راحت باشه. بقیش دیگه روند قانونی و سپری شدن زمانهای مخصوص برای رسیدگیه. اما معمولا به این جرایم، فوری رسیدگی میشه 

 نیم ساعت دیگه در دفتر احمد موندیم.حرفاش آرومم کرد ،فهمیدم که از نظر قانونی برای من مشکلی پیش نخواهد اومد. حالا فقط یه مشکل بزرگ داشتم و اونم سعید بود

 

تا مغز استخونم دردو حس می‌کردم. سعید چطور می تونست اینقدر بد باشه؟ چطور اینقدر راحت تونسته بود از من سو‌ء استفاده کنه؟ پس اون همه دوست داشتنی که ازش حرف می زد کجا رفت؟ شاید از اولم علاقه ای به من نداشت! یاد خاطره های مشترکمون میفتادم ،همه وجودم بیشتر درد می گرفت.یاد حرفاش می افتادم .اون روزایی که قرار بود باهم ازدواج کنیم، سعیدی که می گفت، اونقدر دوستم داره ،حاضره ازم بگذره ، اونم فقط برای احترامی که ، به دوست داشتن من نسبت به کس دیگه ای قائل بود.

مگه معنی دوست داشتن همین نمی شد که از کسی که دوستش داری بگذری ،چون دوست داری خوشبخت باشه .

ولی من ، اون وقتها بین عقل و احساسم ، تصمیم گرفتم عقلمو انتخاب کنم و بگذرم از کسی که ،دوستش داشتم ؛اونم وقتی احساس کردم ،حس دوست داشتنی نسبت به من نداره .شایدم اونقدر دوست داشتنش زیاد نیست که حاضر باشه ،بخاطر من بجنگه.من یک بار ، بین دوست داشتن و دوست داشته شدن، دوست داشته شدن رو انتخاب کردم و از کیان گذشتم؛ چون منطقم همین رو بهم فرمان می داد . سعید ٫دوستم داشت ، نزدیک به ۱۰ سال این حسو بهم داده بود و منم کم کم بهش علاقمند شده بودم. شاید هرگز عاشقش نشدم ،چون این تصمیمی بود که با خودم گرفته بودم و بین دوست داشتنو عشق، دوست داشتنو ترجیح دادم.

:خوب یادمه می گفت : «از دوران نوجوونیش منو دوست داشته»، خوب یادمه که می گفت : «درسته این ازدواج با عشق دوطرغه شروع نمی شه ،اما کاری می کنه که به دوست داشتن دو‌طرفه منتهی بشه».خوب یادمه می گفت: «کاری می کنم که یروز بالاخره دوستم داشته باشی و فراموش کنی قبلا کسی دیگه رو دوست داشتی » و خوب یادمه گفت: «یروزی یه راهی پیدا می کنم که به قلبت راه پیدا کنم».

و حالا سالها گذشته بود و من کسی رو دوست داشتم … با تمام وجود. این حسو به شکل عمیق، تو این چند روزه متوجه شده بودم و حالا من مونده بودم و دوست داشتنی که مزه زهرمار می داد.

دوست داشتن به من نمیومد، سالها پیش یه دوست داشتن اشتباه رو تجربه کرده بودم. حالا من باید ، یک بار دیگه تقاص یه دوست داشتن اشتباه رو پس می دادم .البته، این دفعه با تاوان سنگین تر….

به خونه برگشتم و روی تخت خواب ولو شدم. مسکنی که خورده بودم اثرش رفته بود، دو باره سر دردم شروع شده بود . سردردی که تحملش سخت بود اما سخت تر از دردی نبود که سعید به قلبم زده بود.

روی تخت خوابی غلت می زدم که بوی سعیدو می داد. دلم برای بغلش تنگ شده بود. دیوونه شده بودم این احساس داشت منو از پا در میاورد ، تموم رشته هایی که از انتخاب درست تو ذهنم داشتم ، پنبه شده بود.

این من بودم که دلتنگ سعید شده بودم، قبلا ، همیشه وقتی که سعید کنارم نبود، دلم براش تنگ می شد ،اما این دفعه با دفعه های قبل خیلی فرق داشت. خیلی سخت تر و عذاب آور.

ضعف شدیدی داشتم اما هنوز میل به غذا خوردن نداشتم. دوباره تلفنم زنگ خورد و سعید بود که تو واتس آپ تماس گرفته بود. این چندمین باری بود که از ظهر تا الان تماس گرفته بود.

 

جواب دادم ، اتاق تاریک بود، تنها نور ،صفحه گوشی موبایلم بود ،که کمی روشنایی داده بود .

_سلام

_هیچ معلومه کجایی؟ از صبح تا حالا چندبار تماس گرفتم . نمی گی نگرانت می شم؟ این بارم جواب نمی دادی با اولین پرواز برمی گشتم ایران

_گوشیمو جا گذاشته بودم خونه

_کی بر گشتی؟

_تازه رسیدم

_پاشو چراغ‌ روشن کن ، ببینمت. هیچی دیده نمی شه

_سعید؛ حال ندارم بلند شم ، خستم

_می خوام ببینمت ، ببینم چه شکلی شدی

_همون شکلیم ، راحت رفتی؟ الان کجایی؟

_ دبی ام ؛سه ساعت دیگه، پرواز دارم واس مالزی .

_باشه، مواظب خودت باش.

_پگاه حالت خوبه؟ من نگرانت بودم ،الان بیشترم شد

_آره.. آره… خوبم. فقط خستم

_شما که جواب زنگ و‌ پیامای منو نمی دی، اما، هرموقع دوست داشتی، بگو ببینم چی شده. .. عشقم، ممکنه چند ساعتی آنتن یا اینترنت نداشته باشم. رسیدم مالزی تماس می گیرم.

_اکی مواظب باش

_تو هم همینطور،دوست دارم خانم

 

با لبخند مصنوعی جوابشو دادم، خوب بود که اتاق تاریک بود وگرنه از نگاه به صورتم متوجه می شد ، اصلا روبراه نیستم .

دوستت دارم ،آخرین جمله ای بود که سعید زد و تماس رو قطع کرد.

دوستت دارم! شنیدن این جمله دو کلمه ای چقدر لذت بخشه ، اما شنیدن این جمله ، از طرف کسی که اصلا نمی شناسیش نه تنها لذت بخش نیست، بیشتر احساس ترس می کنی، ترسو تنفر، انگار که به حریم شخصیت تجاوز شده. تجاوز به روحت.

به هر جون کندنی بود از تخت بلند شدمو به آشپزخونه رفتم . از غذای دیشب تو‌یخچال مونده بود. گذاشتمش تو مایکروفر تا گرم شه ،باید یه چیزی می خوردم وگرنه نمی تونستم سرپا بمونم، احساس داغی روی پیشونیم می کردم . تب داشتم .بدنم ضعیف شده بود و داشت این شکلی واکنش نشون می داد. غذا رو تو ظرف کشیدم . یه لقمه خوردم اما خوب گرم نشده بود یکم برنجاش سرد بودند، اما بی اعتنا به سردیش، یکی دو لقمه دیگه ازش خوردم.

انگار داشتم زهر مار می خوردم . نباید تو این وضعیت مریض می شدم . بعد از خوردن غذا، سر کمد مدارک رفتم و اونایی که لازم بود رو برداشتم. وکالتنامه کاری که به سعید داده بودم. برگه انتقال سهام پدرم به من و مدارک دیگه ای که فکر کردم ممکنه به درد بخوره. یه عکسم از وکالتنامه گرفتم و برای احمد فرستادم. خیلی سریع جواب دریافت عکس رو داد. تشکر کردم و گوشیمو رو حالت پرواز، روی پا تختی کنار تخت خواب گذاشتم . چند دقیقه ای طول کشید تا خوابم برد. اونقدرذهنم خسته بود ،که خواب کمترین کمکی بود که می تونستم به خودم بکنم.

با نور ضعیفی که از لای پرده به داخل و روی صورتم می تابید، چشامو باز کردم. ساعت۵:۲۰دقیقه صبح بود. تقریبا۵ ساعت خوابیده بودم، اونقدر عمیق که خستگی احساس نمی کردم.

دوش گرفتم و حوله پیچ از حموم خارج شدم .آب موهامو، با حوله دستی کوچیک گرفتم و دورم پخش کردم .جلوی آینه رفتم ،چند تار موی سفید از قبل لابلای موهام بود ،که احساس کردم بیشتر شده، راسته آدم تو یه شب پیر می شه. تو این چند روز احساس کردم زیر چشمام گود افتاده. تو آینه صورت رنگ پریده و بی روحم خود نمایی می کرد. دلم برای خودم می سوخت. خبری از پگاه یک هفته پیش نبود. پگاهی که با تموم ناملایمات گذشته ، اما با همه وجودش احساس خوشبختی می کرد. الان نه تنها خوشبخت نبودم، تازه احساس درموندگی هم می کردم. یه زن درمونده، افسرده و تنها . یاد شعر فروغ افتادم

 

و این منم

زنی تنها

در آستانه ی فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین

و یأس ساده و غمناک آسمان

و ناتوانی این دستهای سیمانی

زمان گذشت

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

 

من همیشه سعی کرده بودم زن قوی و محکمی باشم. اما دیگه کم آورده بودم . گاهی فکر می کنی باید به عنوان یک زن ، خیلی قوی باشی و این رو ،اول به خودت، بعد، به دنیا ثابت کنی.

من الان دلم نمی خواست قوی باشم ، دلم یه شونه محکم می خواست ،که سرمو بزارمو گریه کنم. به اندازه این ۹سال گریه کنم، به اندازه این سالهایی که خودمو قوی و‌محکم بار آورده بودم ، نیاز داشتم به گریه کردنو خالی شدن.

به سرووضعم رسیدم و طبق معمول همیشه به دفتر کارم رفتم، چند روزی بود که درست و حسابی نرفته بودم، اما بازم دست و دلم به کار نمی رفت. سعید پیام داد که رسیده و خستست ، می خوابه و بیدار شد تماس می گیره.

از دفتر بیرون زدم و پیاده تا کافه ای که ۱۳ سال برای چند ساعت تنهایی و فرار از همهمه و شلوغی دنیای آدمها ، پناهگاه دنجی بود ، رفتم. میز همیشگی ، رو به خیابون رو انتخاب کردم و سفارش قهوه دادم.

خوردن قهوه تنها معجزه ای بود که تو شرایط سخت به دادم می رسید.آرومم می کرد ؛برای چند دقیقه ای هرچند کوتاه.

سعی کردم فارق از اتفاقای تلخ این چند روز، از خوردن قهوه لذت ببرم، اما تلخی قهوه این دفعه بیشتر از همیشه بود. کمی با صاحب کافه که خانم مسن و فرهیخته ای بود گپ زدم

 

_ خیلی وقته این طرفا نیومدی، فکر کنم۷ ماهی شده

 

خنده تلخی زدم و گفتم:

 

_ احتمالا این هفت ماه، همه چی خوب بوده. فکر کنم بعد از این بیشتر بیام

 

نگاه گرمشو به فنجون قهوه ای که تو دستم بود دوخت و گفت:

 

_ درست میشه، تلخی زندگی هم مثل تلخی این قهوست، شاید اذیتت کنه ولی بعدش فراموش می کنی که چی شده

 

نازنین تماس گرفت و ازم خواست که شب ،پیشش برم، حال و حوصله نداشتم برای رفتن، خیلی اصرار کرد اما گفتم که می خوام تنها باشم.

 

از کافه خارج شدم .بارون شروع به باریدن کرده بود. این اولین بارون ،فصل پاییز بود.هوا کمی سرد شده بود . یادم افتاد که ماشینمو تو پارکینگ دفتر گذاشتم و پیاده تا اینجا اومدم. باید بر می گشتم تا ماشین رو بردارم. تو اون بارون تاکسی پیدا نمی شد، مجبور بودم پیاده بر گردم .کنار خیابان به سمت حرکت ماشین ها پیاده می رفتم، که شاید بتونم تاکسی هم بگیرم. بارون که به صورتم می خورد حس خوبی داشتم، چند دقیقه ای تا دفتر کارم مونده بود . تقریبا خیس شده بودم،

باید به اون سمت خیابون می رفتم .از پلی که بین خیابون و پیاده رو و روی جوب پهن خیابان بود ، عبور کردم و وارد پیاده رو شدم .ناگهان شنیدن اسمم با صدایی آشنا، منو در جایم میخکوب کرد

_پگاه

به سمت صدا برگشتم چیزی که می دیدمو باور نمی کردم کیان روبروی من ایستاده بود.

ادامه دارد….

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: سایه روشن
  • ژانر: عاشقانه
  • نویسنده: نگاه خانی
https://beautyvolve.ir/?p=18970
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • kimiya : عالیه😍😍...
  • مدیر سایت : چرا عزیز ؟دلیل خاصی داره ؟...
  • ایدا : یعنی از این چرت تر نمیشد...
  • مدیر سایت : سلامک عزیز هفته ای یک پارت قرار میگیره...
  • Aida : سلام خسته نباشید رمان خیلی عالی بود پارت های بعدیش رو میزارید ؟...
  • Samaneh najafi : مرسی مهربونم😍😍😍...
  • elnazz : مرصی ممنون😍🌷...
  • نازنین : رمان خیلی خوبی بود واقعا پر از صحنه های غمگین عاشقانه🥺...
  • مدیر سایت : ممنون عزیز بابت نظر زیباتون...
  • مدیر سایت : سلام عزیز اسم نویسنده ها زیر رمان خورده...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.