رمان آنلاین زخم پارت1

 





 

رمان زخم پارت1

شنبه : زبان . ریاضی . دینی . ریاضی
یک شنبه : اقتصاد . ادبیات ‌.‌‌ منطق
دوشنبه : جامعه شناسی ‌. زبان ‌. عربی. تفکر
سه شنبه : نگارش . امادگی ‌. تاریخ . جغرافیا . استان شناسی
چهارشنبه : ورزش . جغرافیا ‌‌. علوم و فنون
**
ساعت ۶ و نیم صبح :
مامان:
رزا…رزا… بیدار شو مدرسه ات دیر شد… پاشو دیگهههه وای مامان بس کن توروخدا سره صبحی بزار بخوابم انقدر اذیتم نکن گفتم که ،مدرسه نمیرم، مامان جان نمیرم
مگه میشه نری اخه دختر اره چرا نشه؟
_میخوای بمونب خونه چیکار کنی؟ برو مدرسه درس بخون در اینده یه شغلی ، چیزی داشته باشی!

اینو که گفت یه جیغ بلند و از ته دل کشیدم و گفتم
برو بیرون! چه خبرته دختر دیوونه شدی؟
_ اره دیوونه شدم تو منو دیوونم کردی.
_ من چیکارت کردم ؟
_ چیکارم نکردی؟
_ هیچی، بشکنه این دست که نمک نداره

رزا با بغض با خودش میگه :
_اره بشکنه دست اون دکتری ک منو به دنیا اورد تا بیام اینجا شکنجه بشم

_ چیزی گفتی؟
رفتی بیرون درم ببند! مامان! البته مامان من نه، مامان رضا تو چرا انقدر حسودی؟ کیو دیدی به برادر خودشم حسودی کنه؟
_ عجب گیری کردم، چرا باید حسودی کنم اخه؟
حسود نبودی این حرفو نمیزدی اگه یه ذره دوسم داری ولم کن تورو به اون خدایی که میپرستی بزار به حال خودم باشم، ولم کن
_معلومه که دوست دارم عزیزم فقط یکم …

وسط حرفش بلند شدم و دست مامانوگرفتم و گفتم
برو بیرون حوصله دعوا ندارم اول صبحی، مامان جان!! و جانشو از قصد با تیکه گفتم مامانمم گفت باشه میرم ولی دلمو شکستی دختر بدجور شکستی

رفت و درم بست و صدای حق حق گریه ی مامان به گوشم میرسید ولی خب تقصیر من چیه؟ خودش یه کاری میکنه که من اینطوری باهاش رفتار کنم و بد اخلاقی و بی احترامی کنم بهشون خدا خودش میدونه که چقدر خانوادمو دوست دارم مامانمو ،بابامو، و داداشمو ولی خب اونا منو دوست ندارن همش اذیتم میکنن و منم مجبور میشم اینطوری باهاشون رفتار کنم

اصلا بیخیال اعصاب خودمو خورد نکنم چیزی که زیاده همیشه خونه ی ما دعواست
حالا برم بخوابم که چشام داره درمیاد یادم باشه برم چشم پزشکی چند وقتیه چشمام خیلی میسوزه… بعدشم به خودم گفتم شب بخیر رزای خوشگل و مهربون من
که رضا با خنده گفت
_اعتماد به نفست فقط

ترسیدم یهو و با ترس نگاهش کردم و اروم با خودم گفتم این چرا مدرسه نرفته پس ؟ بعدشم دوباره گفتم اصلا به من چه دیگه حوصله ی بحث با رضا رو نداشتم و تصمیم گرفتم بخوابم که وقتی بیدار شدم کلی کار داشتم


چند ساعت بعد…

اه رضا!!! برو از اتاق بیرون بیدارم کردی!! سلام خواهری بیا ناهار امادس بریم بخوریم
نمیخورم تو برو بخور من میخوام بخوابم باشه نخور
_ خدایا من چقدر بدبختم که یه اتاق جداگونه هم ندارم

که شنیدم رضا با خودش اروم اروم داره یه چیزی میگه گوشامو تیز کردم تا بهتر بشنوم چی میگه که یه چیزایی شنیدم که ربطش دادم به اینا

رضا :این دیوونه هم که فقط بلده جیغ و داد کنه و حرصشو سره من خالی کنه
_ چی گفتی رضا میشه بلند تر بگی؟ تا حسابتو برسم؟
اینو که شنید بدو رف به طرف اشپز خونه و گفت
_ مامان مامان کمک رزا میخواد منو بزنه مامان کمک!

مامان هم کم نیاورد و گفت
وای از دست این دختره چیکار کنم خدایا؟ شوهرشم بدم بعده یه هفته میارن میندازن دم درم و میرن، هیچی بابامم فحش میدن رزا:باز چرا غرغر میکنی؟
مامان: نه کار میکنی، نه کمک میکنی، نه مدرسه میری همشم که عصبی و مثل دیوونه هایی رزا: باشه تو راست میگی
مامان:خدایا خودت رحم کن رزا: چه بویی میاد؟
_مامان: ای وای غذام!!

که منم با کلی ذوق به طرف اتاقم میرفتم که یهو رضا گفت
مامان قرمه سبزی بود؟ مامانم هم گفت اره پسرم قرمه سبزی بود…

وقتی شنیدم که قورمه سبزی عزیزم سوخته انگار شکست عشقی خورده باشم رفتم اتاق مشترک خودم و رضا و اهنگ رپمو پلی کردم و گریه رو از سر گرفتم

که دیدم صدای بابا داره میاد گوشامو تیز کردم و رفتم کنار در اتاق تا ببینم چی میگه
آی خانوم یه خبر خوش دارم برات خیره ایشالله باز چه دسته گلی به اب دادی سر ظهری؟
دستتون درد نکنه دیگه خانوم،دارم میگم خبرخوش شما میگی،دسته گل؟ چیکار کنم اخه احمد اقا؟ هردفعه شما اومدی خبر بدی بدبخت تراز قبلمون کردی!
نه خانوم ایندفعه دیگه با دفعه های قبلی فرق داره چه فرقی داره؟
یه فکر اساسی کردم که دیگه از زیر بار منت شما خارج بشیم دستت درد نکنه احمد اقا،من کی منت گذاشتم؟
حالا اونو بیخیال بزار حرفمو بزنم باشه بگو ببینم ، باز چی میگی؟
یه فکر اساسی کردم،طلاهاتو بفروشیم،بعد من یه کافی نت باز میکنم و… مامان هم زود پرید وسط حرفش و گفت خب؟ بعدشم دوباره مثل دفعه های قبل بزنی بدبختمون کنی؟ نه خانوم طلاهاتو بده فقط ، بقیش با من!

مامان هم که انگار تازه فهمیده بابا چی میگه سریع گفت
_وایسا وایسا چی گفتی؟ طلاهام؟ عمرا!

بابا هم پشت بندش گفت
خانوم بزار حرفمو کامل بزنم بعد گِل بزن تو دهن من! خب بگو ببینم چی میخای بگی ولی طلاهای من نه
_طلاهاتو میفروشیم و من یه کافی نت باز میکنم

مامان هم با پوزخند گفت
_ خب؟ حتما ،بعدشم دوباره مثل دفعه های قبل ورشکستمون میکنی و طلاهاهم این وسط به باد میدی؟!

بابا یه چشم غره برای مامانم رفت و اومد روبروی مامانم وایساد و گفت

خانوم ؟ خانوم؟ میگم رزا رو هم میبرم پیش خودم ، اون از کامپیوتر و این چیزا سر در میاره و مشغول هم میشه! وام بگیر اگه خیلی به کارت مطمئنی!
خانوم مثل اینکه یادت رفته ها،من به همه ی بانک های شهر یه وام بدهکارم ،وام نمیدن بهم که بس نبود خونه رو به باد دادی؟ماشینو به باد دادی؟ همه ی پول های تو بانک مونو به باد دادی؟ حالا میخوای طلا های منو به باد بدی؟ واسه اون چند تا تیکه دندون تیز کردی اره؟
_نه عزیزم دندون تیز کردن چیه؟ من اونارو برات میخرم! بیشتر هم میخرم فقط

مامان پرید وسط حرفش و گفت
_ فقط چی؟ بگو ، من این طلا هارو نگه داشتم برای عروسی رزا ، تو که جیبت پره پول نیست! فردا خواستی دخترتو شوهر بدی پول داری خرج کنی؟ که مثل اینکه میخای اونم به باد بدی
_نه خانوم ،حالا کو تا عروسی این رزا خانوم خوشگل ما؟

گوشامو تیز کرده بودم که وقتی اینو شنیدم لبخند زدم و گفتم

_ممنون بابایی

باباهم با خنده گفت
_دختر صدات میکردیم نمیشنیدی ، چطور شنیدی!

مامانم هم گفت
_ اره دیگه هرجا به نفعش باشه میشنوه ، هرجا هم به نفعش نباشه نمیشنوه!

و بعدشم سه تایی شروع به خندیدن کردن. خورشت قورمه سبزیمون هم که سوخته بود به خوردن برنج خالی با ماست راضی شدیم… و بعد از مدت ها سر سفره گفتیم و خندیدیم و از باهم بودن چهارتایی مون لذت بردیم.

بعد از مدت ها ، بدون هیچ بی احترامی و بد اخلاقی کنار هم بودیم و بعد از تمون شدن غذا ، به کمک هم سفره رو جمع کردیم و باهم ظرف هارو شستیم و از یادمون همه ی غم هارو بردیم، حتی برای چند ساعت…!

که بازم بابا گفت
صفورا خانوم؟ جانم احمد اقا؟ باز چیه؟
_ قبول کردی دیگه؟
چیو قبول کردم؟ موضوع طلا ها و باز کردن مغازه رو میگم خانوم مهربونم

مامان هم طبق معمول ضد حال زد و گفت
_ نخیر قبول نکردم ، هیچ وقتم قبول نمیکنم!

و بعدش کلی باهم جرو بحث کردن و وسایل های خونه رو یکی یکی شکستن که مامانم داد زد و با عصبانیت گفت

_همین الان از خونه برو بیرون تا بیرونت نکردم ، دیگه هم برنگرد!

بابا هم فرار رو به قرار ترجیح داد و سریع از خونه رفت بیرون
بازم صدای غرغر های مامان میومد که میگف
_ روزگارمو سیاه کردی ، دختره رو هم مثل خودت بار اوردی

گریه میکرد…
اصلا انگار این خانواده یه روز خوش نباید ببینه به خودش ، هرچی بود گریه بود و بغض و حسرت


چند ساعت بعد…

مامان:
_ به این دختر بگم زنگ بزنه به باباش ببینه کجاست؟ خبری ازش نیست! تا به حال تا این موقع شب بیرون نبوده!
رزااا دخترم رزاا
_ بله مامان؟
رزا دخترم زنگ بزن به بابات ببین کجاست بگو بیاد خونه ولی جوری بگو که انگار از خودت میگی و من خبر ندارم! چرا مامان؟
_ چون نمیخوام فکر کنه نگرانش شدم!
_ باشه ولی چطوری بهش بگم؟؟
_ زنگ بزن بگو خب دخترم
_تلفن ثابت که قبضشو پرداخت نکردین قطع شده، گوشیمم شارژ نداره، گوشی توهم که باز قبضشو ندادی قطعه! با چی زنگ بزنم؟

مامان با شرمندگی نگاهم کرد و فکر میکرد! شاید داشت یا خودش میگفت که درست میگه
حتی پول نداشت بهم بده تا برای تلفن همراهم شارژ بگیرم و زنگ بزنم! خدایا چی به سر این خانواده اومده؟ چرا انقدر درمونده شدیم؟

بعد از یکم فکر کردن گفت

_باشه دخترم خودش الانا دیگه پیداش میشه، بهرحال جاییو نداره که بره خودش برمیگرده میاد!

و رفت به طرف اشپزخونه تا شام درست کنه، داشتم نگاهش میکردم ، یخچالو که باز کرد دید کشو های فریزر خالیه
نه گوشت، نه مرغ،هیچی نبود!
تنها چیزی که تو کشو ها بود ظرف های پنیری بود که توشون یخ بود و بس!

مامان با ناامیدی رفت به طرف سطل های حبوبات تا از اونجا لوبیا برداره و برای شب لوبیا خوراک برپا کنه! منم با اینکه اصلا لوبیا خوراک دوست نداشتم ولی چیزی نگفتم که عصبانیتش رو سر من خالی نکنه!

سره سفره که رفتم و لوبیا رو دیدم جاام بهم خورد! به رضا هم‌نگاه کردم همین نظرو داشت!

_ اه این چیه؟ مگع نگفتم شام مرغ بزار این چیه؟ من که نمیخورم!

رضا هم پشت من در اومد و گفت
_ مامان؟ مگه قول ندادی بهم ، شام برام قیمه درست کنی؟ چرا درست نکردی؟

مامان هم با بغضی که نتونست قایمش کنه گفت

_بخورین دیگه همینه که هست فردا براتون درست میکنم

و ما هم جرئت نکردیم چیزی بگیم و غذا رو خوردیم و بعد از جمع کردن سفره به طرف اتاق مشترکمون رفتیم تا بخوابیم ولی هنوزم از بابام خبری نبود که نبود

مامان با ناامیدی رفت به طرف سطل های حبوبات تا از اونجا لوبیا برداره و برای شب لوبیا خوراک برپا کنه! منم با اینکه اصلا لوبیا خوراک دوست نداشتم ولی چیزی نگفتم که عصبانیتش رو سر من خالی نکنه!

سره سفره که رفتم و لوبیا رو دیدم جاام بهم خورد! به رضا هم‌نگاه کردم همین نظرو داشت!

_ اه این چیه؟ مگع نگفتم شام مرغ بزار این چیه؟ من که نمیخورم!

رضا هم پشت من در اومد و گفت
_ مامان؟ مگه قول ندادی بهم ، شام برام قیمه درست کنی؟ چرا درست نکردی؟

مامان هم با بغضی که نتونست قایمش کنه گفت

_بخورین دیگه همینه که هست فردا براتون درست میکنم

و ما هم جرئت نکردیم چیزی بگیم و غذا رو خوردیم و بعد از جمع کردن سفره به طرف اتاق مشترکمون رفتیم تا بخوابیم ولی هنوزم از بابام خبری نبود که نبود

نفهمیدم کی خوابم برده بود وقتی بیدار شدم زود رفتم اتاق بابا که ببینم اومده یا نه؟ که دیدم نیومده!

یعنی کجا میتونه رفته باشه؟ اون که جاییو نداره! تو همین فکرا بودم که یهو تلفنم زنگ خورد، مامان بدو بدو به طرفم اومد و گفت

_کیه داره زنگ میزنه؟ باباته؟

نگاه به صفحه گوشی کردم و با ناامیدی گفتم

دوستم کدوم دوستت؟
مامان برو بیرون تا قطع نشده جواب بدم خب اسمشو بگو

که تلفن از زنگ خوردن قطع شد و حسابی عصبانی شدم و یه جیغ محکم کشیدم سره مامان و بعدش هم دست مامانو گرفتم و از اتاق هل دادمش بیرون، فکر میکردم بدبخت ترین ادم روی زمینم ولی….

نشستم روی زمین و از عصبانیت نمیدونستم چیکار کنم ، خدایا دلم میخاست تموم وسایلای توی اتاقو بشکنم… ولی بازم خودم ضرر میکردم ، دوباره گوشیم زنگ خورد ایندفعه شیوا بود ، دختر خاله ی پولدارم که هرچند وقت یکبار زنگ‌میزد به من و پز وسایلا و لباساشو میداد!

حوصله ی اون یکیو دیگه نداشتم به خاطر همین گوشیو بی صدا کردمو و نشستم وسط اتاق از ته دل گریه کردم بعدش هم خوابیدم!

بیدار شدم ، صبح شده بود و رضا داشت اماده میشد که به مدرسه بره ولی من چی ؟ حسرت مدرسه رفتنم داشتم
شاید اگه مامانم منم مثل مامان شیوا اسممو مینوشت مدرسه ی غیردولتی منم یه چیزی در اینده میشدم و غرق توی رویا هام ، دوباره به خواب عمیقی رفتم

_____________________________________________

عزیزان منتظر پارت بعدی در سوم آذر ۹۹ باشید😍

خیلی دوستون دارم

4 دیدگاه برای “رمان آنلاین زخم پارت1”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *