رمان آنلاین دروغی با طعم زندگی پارت۱۰

 طبق معمول نیما با کاراش اومد تو اتاقم که کاراشو اونجا انجام بده و کنارهم باشیم و کمی هم از خواستگاری حرف بزنیم.

— داداش خوب شد نرفت تو پاچَت.

– چی؟

— مهریه

– آها

— حالا تاریخ عقد و عروسی کی معلوم میشه؟

– قراره چند روز دیگه بریم صیغه محرمیت خونده بشه اما تاریخ عقد آخر هفته تو بله برون.دیشب بابا داشت می گفت بهشون پیشنهاد کنیم عقد و عروسی رو باهم بگیریم که به اوناهم فشار نیاد و کلی گفت که این چیزا خوشبختی نمیاره و مادی گرا نباشم و از این چیزا

— چه خوب. بابات خیلی خوب گفته. ماشالله زنداداش هم دختر قانعیه.

– آره با بابا موافقم

در همین حین بود که زنگ آیفون ،صدا خورد. نیما نیم نگاهی به من کرد و رفت تا ببینه کیه. وقتی برگشت گفت:« اشکانه»

از اومدنش خوشحال شدم .دلم براش تنگ شده بود. اشکان اومد و بعد از باز کردن یهوی در گفت:« سلام بر و بَچ . در چه حالین؟»

و به سمت نیماکه نزدیک تر به در بود رفت و دست داد. نیما با گرفتن دست اشکان گفت:« سلام داداش ، خوبی ؟راستشو بگو تو مغازه نداری مگه همیشه اینجا وِلی.»

و چشمکی همراه با لبخند به اشکان زد .اشکان دستشو از دست نیما جدا کرد و به سمت من اومد و گفت:« خوبی سه تا فروشنده داشتن همینه دیگه.سپهر ، خوبی؟»

دست دادم و گفتم:« ممنون . این نیما رو ولش کن یه تختش کمه .خوش اومدی.» اشکان قهقه ای زد و در حالی که مینشست گفت:« الحق که تو این اعجوبه رو خوب میشناسی.»

– خوب داداش .خوب کاری کردی بهون سر زدی

— ممنون سپهر جان راستش اومدم کارت عروسیم رو براتون بیارم

– تاریخش معلوم شد؟ چه خوب .دیگه راحت شدی

— آره والا راحت شدم دوهفته دیگه پنج شنبه ست

نیما همراه با لبخند همیشگی رو صورتش ، به من نگاهی انداخت و رو به اشکان گفت:« فقط کاش زودتر می گفتی یکی از کارتا رو باید با بانو بزنی»

اشکان با چشمایی که از تعجب گرد شده بود گفت:« یعنی چی؟»

+ یعنی چی نداره.یه روزی از همین روزا سپهر میاد خبر عروسیش رو بهت میده.

  اشکان رو به من گفت:« سپهر این چی میگه؟»

– والا ،داداش می خواستم بهت بگم من همین دو روز پیش خواستگاریم بود

اشکان با حالت دلخوری گفت:« دستت درد نکنه یعنی من بعد اون همه سال اینقدر غریبه شدم ؟یعنی اگه نمی اومدم ،نمی فهمیدم؟»

از جام بلند شدم و رفتم کنار اشکان نشستم تا ازش دلجویی کنم.

– اشکان نگو اینجوری.به خدا تازه دو روزه .باور کن اگه این نیما هم  کنار دستم نبود به این زودیا نمی فهمید. بلاخره وضعیت بازارو خودت می دونی اونم از یه طرف حواس واسه آدم نمیزاره که.

— سپهر، تو مثل برادرم می مونی .مگه می تونم از دستت ناراحت بشم. ولی رانتظار نداشتم اینقد ازتون بی خبر باشم.

– حق با  توئه .تو مارو ببخش.

— ایشالله که به مبارکی. حالا این عروس خوشبخت کیه؟ همون برشکارتونه؟

– آره داداش همونه.

— ایشالله که خوشبخت بشین.

– ممنمون داداش همینطور توو زنداداش.

اشکان با نگاهی به نیما گفت:« توئم دیگه تک افتادی. فک کنم ترشیدی»

+ اِ ، اشکان ! داشتیم ؟نگران نباش سپهر قراره برام یه حرکتی بزنه

اشکان صورتش رو روبه من چرخوند و گفت:« این دیگه چی میگه ؟ کدوم دختر بیچاره ای رو می خواد بدبخت کنه؟»

سری تکون دادم و گفتم :« از دختر خاله ی زن آینده ی من خوشش اومده.»

— سپهر! این حتی با خودشم صادق نیستا .حواستو جمع کن

+ دیگه داره بهم برمیخوره . مگه من چمه؟

— چت نیست؟

+ سپهر تو یه چی بگو .مشکل من چیه؟

– نیما ناراحت نشو . آخه انقدر دختر عوض کردی ما مطمئدن نیستیم میتونی با یه نفر بمونی یا نه

+ شما چرا باور نمی کنین من عوض شدم. سپهر تو که میدونی من چند وقته با کسی نیستم.

— شرمنده داداش سابقت خرابه

نیما دستش رو به پیشونیش کوبید و گفت:« اَی خِداااااااا»

— آخه به این دلقک میاد سر و سامون بگیره؟

شونه ای بالا انداختم و گفتم:« نمی دونم.شاید .می خوای بهش یه شانس بدیم.»

نیما با لبخندی گفت:« سپهر جان این اشکانو ولش کن ،فقط تو منو درک می کنی.»

— نگاه کن تو به این رو میدی،هوا برش برمیداره

– بالاخره باید یه کاری کنیم رو دستمون نمونه

نیما حرصش گرفت:« بس کنین دیگه اصلا بحث رو عوض کنین.»

با حرف نیما صدای خنده من واشکان بلند شد. کمی گفتیمو خندیدیم تا که اشکان بلند شد وگفت که باید بره دنبال خانومش برای پخش بقیه کارتا و از جمعمون جدا شد.

***

(نفیسه)

نزدیک به دو هفته گذشته بود من و سپهر با هم محرم شده بودیم و حلقه به دست کرده بودیم .روز بعد بله برون نیما با شیرینی به همه ی کارمندای کارگاه خبر ازدواج من و سپهر رو داد و همه هم برامون دعای خیر کردن. سه روز به عروسی دوست سپهر مونده بود.ساعت کاری تموم شده بود.داشتم کارامو جمع می کردم که سپهر در زد

– بفرمایین

— نفیسه حاضری ؟ بریم ؟

سررسیدای توی دستم رو سرجاشون تو کتابخونه گذاشتم و کیفمو برداشتم و گفتم:« آره بریم»

و از کارگاه بیرون زدیم و سوار ماشین شدیم سپهر یک لحظه همونطور که کمربندش رو می بست چند ثانیه به کوچه خیره شد . صداش کردم:« سپهر!»

متوجه صدام نشد.و همونجوری به کوچه خیره بود. با صدایی بلند تر گفتم :« سپهر!»

به خودش اومد و نگام کرد.

– چیزی شده؟

— نه فکر کنم خیالاتی شدم حس کردم یکی داره نگامون میکنه.

– حالت خوبه؟

— آره خوبم نگران نباش.

و با چرخوندن فرمون از  پارک در اومد و به راه افتادیم .از کوچه ی کارگاه  که بیرون رفتیم سپهر گفت:« نفیسه!»

– جانم!

— بریم برای عروسی برات لباس بگیرم؟

– نمی دونم خودم هنوز نمی دونم چی بپوشم.

— پس بریم. البته اگه حال داری و خسته نیستی.

– خسته که نیستم ولی تو مطمئنی ؟ آخه نمی خوام پول خرج کنیم.

-‌- این حرفو نزن.

و با یه لبخند ادامه داد

—  بالاخره در قبال خانومم اینا وظیفمه.

با ادای زنای دهه شصتی گفتم:« قربون تصدق آقا برم»

با حالت لاتی ای گفت:« چاکریم»

هر دوتامون خندمون گرفت .

دم در پاساژ بزرگی پر از مغازه های پر زرق و برق  نگه داشت .از ماشین پیدا شدیم و به سمت مغازه ها حرکت کردیم و از اولین مغازه مشغول تماشای ویترین بودیم .

– سپهر اون آبیه رو نگاه کن.

و به لباس آبی رنگ لمه که مدل ماهی بود و یقه ی قایقی با آستین هایی سه ربع داشت اشاره کردم.

— اون عقبی  رو میگی؟

– آره.

— خیلی قشنگه ولی بزار چند تا مدل دیگه رو هم ببینیم ..آمم نقره ایه چطوره؟

لباسی با یقه  دلبری و تزیین شده با گیپورهایی دارای سنگ های تزینی وآستین های کوتاه و دامن بلند با کمی پف بود.

– قشنگه.

— نگاه کن اگه مورد دیگه ای هم دیدی بگو یا بریم این دوتا رو امتحان کنی.

– همین دو تا قشنگن بریم این دوتا رو ببینیم نشد بازم نگاه می کنیم.

و دوتایی وارد مغازه شدیم بعد از نشون دادن مدل توی ویترین و گفتن سایزم ، فروشنده لباس آبی رنگ رو دستم داد و به اتاق پرو رفتم تا لباس رو تنم کنم . با کمک فروشنده زیپ پشت لباس رو بستم و نگاهی به سر تا پای خودم تو آینه انداختم.لبخندی از روی رضایت رو لبم نشست . لباس خیلی قشنگ به تنم نشسته بود و رنگ لباس هم بهم می اومد .سپهر رو صدا کردم تا بیاد و لباس رو تو تنم ببینه. وقتی که در رو باز کرد با دیدن چهره ی سپهر کم کم لبخند روی لبم خشک شد. رد نگاهش رو دنبال کردم و متوجه شدم از برجستگی باسنم که به رخ کشیده شده بود ناراحت شده. تا که زبون باز کرد و گفت:« یه کم تنگ نیست؟»

برگشتم و دوباره به خودم تو آینه نگاه کردم.حق با اون بود ولی مدلش بود که باعث قشنگی شده بود.خواستم به نظرش احترام بزارم.

– بزاراونیکی هم امتحان کنم.

و اونیکی لباس رو از فروشنده گرفت و بهم داد .در اتاق پرو رو بستم و نگاه آخری به لباس آبی کردم.لباس رو عوض کردم و انیکی رو. پوشیدم . نگاهی به ودم کرد . لباس قشنگی بود با اینکه آستین کوتاه تر از قبلی داشت ولی از کمر کمی گشاد می شد و مشکل سپهر حل می شد.سعی کردم به زیبایی های لباس دقت کنم با اینکه انتخاب من نبود اما پیراهن خوش نقشی بود دوباره سپهر ررو صدا زدم.

اومد و پیراهنو،تو تنم نگاه کرد.   لبخندی زد.

— قشنگه.

به صورتم نگاه کرد منم لبخندی زدم.

 – آره قشنگه.

–خوشت میاد ازش.

– آره.

— پس همینو بگیریم.مبارکت باشه.

– ممنون.

لباسم رو عوض کردم و سپهر هم پول لباس رو حساب کرد .  کنار یه آبمیوه فروشی  تو ماشین بودم و سپهر هم رفته بود تاآبمیوه بخره .از پنجره کنارم به بیرون نگاه می کردم . به آدمهایی که عده ای با همهمه عبور می کردن و عده ای دیگه که ازبودن در کنار عزیزانشون لذت می بردن. نگاهم به دختر بچه ای افتاد که کنار مادرش منتظر پدرش بود . با دیدن پدرش با یه بستنی تو دستش ، دخترک دستش رو محکم به هم کوبید و چند دور دور خودش چرخید.با دیدن خوشحالی اون دختر، لبخندی به لبم نشست . خوش به حال بچه ها که با کوچیک ترین چیزی شاد می شن.شاید اونان که کار درستو می کنن .شاید ما زندگی رو زیادی سخت گرفتیم .شاید زندگی یعنی همین . یعنی دلشاد شدن به همین دلخوشی های کوچیک.

غرق تو افکارم بود که سپهر با دو تا آب ظالب اومد و سوار ماشین شد یه آبمیوه رو به دستم داد .جرِه ای از آبمیوم نوشیدم . سپهر تو فکر بود.

– سپهر!

— جانم.

– تو حالت خوبه؟

–خوبم.

– نه نیستی به من بگو به منکه نمی تونی دروغ بگی.

— امروز برای دومین بار حس کردم یکی منو زیر نظر داره.نفیسه!

– بله ؟

— من دیوونه شدم؟ خواستم با شوخی حال و هواشو عوض کنم

– دیوونه که بودی حالا اشکال نداره باهاش کنار میایم. با دو انگشت شصت و اشارش نوک دماغمو کشد و گفت:«حالا توی جوجه هم سر به سر ما میزاری!اشکال نداره تلافی تو هم باشه به جاش.»

با دستم نوک دماغمو که درد گرفته ب ود ماساژمی دادم . سپهر مرد فوق العاده ای نبود ویژگی خاصی هم نداشت عادی بود ولی چیز بدی که بتونه منو ناراحت کنه هم به چشمم نمی خورد .درست بود که نذاشت لباس آبی  رو انتخاب کنم ولی میشد بهش حق داد بالاخره منم دیگه یه زن متاهل بودم و باید رفتار و پوششم باید فرق می کرد .از این نظر سپهر هم مثل میلیون ها مرد دیگه بود و منم باید بهش احترام میذاشتم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *