رمان دست سرنوشت
2+
avatar

رمان‌ آنلاین‌ دست‌ سرنوشت‌ پارت 141 الی 200 به‌ قلم‌ کیمیا‌ عیوضی

{کامنت و لایک یادتون نره انرژی مثب هاتون رو دریغ نکنید}

پارت_141از_زبان_آرتین
از حرف اروشا خندم گرفته بود
اخه باچسب؟
اروین نگاهی به نیش باز اروشا انداخت وگف:واقعا؟!دستت دردنکنه..
به دنبال حرفش از راهرو رف بیرون
به جای خالیش نگامیکردم که دیدم یه چی بین بازوهام داره وول میخوره
-آیــی ارتین خفه شدم مجرم که نگرفتی ولم کن
تازه متوجه رهاشدم
دستامو از دورش بازکردمو گفتم:چیشدکه اینجوری شد؟
تارهاخواس چیزی بگه صدای اروم اروشا به گوشم رسید
همینجوری که داشت نگامون میکرد میخوند
-نمیدونم چیشد که اینجوری شد
نمیدونم چن روزه نیستی پیشم
تادید داریم نگاش میکنیم توپیدبهمون:خوچیه دارم اهنگ میخونم شما ادامه بدین
بعد دوباره شروکرد به خوندن ورفت تو اتاقش
سری از روی تاسف واسش تکون دادم
رهام به سمت اتاق رفت وگف:از داداش جونت بپرس
بعد رفت تو اتاقو درومحکم بهم کوبید
هـــــــــوف یه شب از ازدواجمون نگذشته اینجوری شده اینجوری یه هفته نشده یکی اینجا میمیره که
رفتم توپذیرایی وکنار اروین روکاناپه نشستم
بی توجه به من داشت پاپ کرن میخورد
-خب اقااروین باز چیکارکردی که این دختره انقد قاطی کرده بود
اروین نگام کردو رف توفکر
چن ثانیه بعد یهو زد زیر خنده
باتعجب داشتم به رفتاراش نگامیکردم
انقد خندید که اشک چشاش دراومده بود
دستشو گذاشت رو دلشو دراز کشید رو کاناپه
-وااای ارتین کاش بودی قیافشو میدیدی ریده بود طفلی
اخمامو توهم کشیدمو گفتم:چرا؟
دوباره خندیدوگف:اخه با چاقو تهدیدش کردم که اگه جای سوپو بم نگه میکشمش
چشام از حدقه زد بیرون
-چیکارکردی؟اروین عقلتو از دس دادی؟یادت نی دیشب باباش چی بت گف؟
پاشو انداخت رو پاشو گف:مثلا باباش میخواد چیکاکنه؟ازم شکایت کنه؟
دستشو گذاشت زیرسرشوادامه داد:رها دیگه زن شرعی وقانونیه منه…اونام نمیتونن ثابت کنن قبل ازدواج چه اتفاقی افتاده
سری از روی تاسف واسش تکون دادم وبلند شدم رفتم تو اشپزخونه تایه چی واسه خوردن درس کنم

پارت_142از_زبان_آرتین

بعد یکم چرخیدن فهمیدم هیچی بلد نیسم درس کنم
زنگ زدم به یه رستوران نزدیک ودوتا به قول اروشا جوج سفارش دادم
از اشپزخونه زدم بیرون ودوباره رو کاناپه نشستم
اروین خوابش برده بود
باصدای در برگشتم که دیدم رها داره میاد سمتم
نزدیکم شدوگف:من میرم خونه یکم دیگه میام به اروشا سربزنم
بعد باقیافه ی مظلومی نگام کرد
میدونستم یه چی میخواد بگه ولی نمیتونه براهمین گفتم:بامن راحت باش بگو چی میخوای
سرشو انداخت پایینوباصدای ارومی گف:میشه تامن میام حواست به اروشا باشه؟؟
نگاش کردم…چی میگفتم؟ینی ازاون گربه ی وحشی پرستاری کنم؟
رهاسرشو بالااوردوباصدای مظلومی گف:لطفا
لبخندی به اینهمه نگرانیش زدمو سرمو تکون دادم
-باشه توبرو من مواظبشم
باقدردانی نگام کردو بایه خدافظی اروم بیرون رف
چن دیقه نگذشته بود که غذاهارو اوردن
حوصله نداشتم تو اشپزخونه غذا بخورم
غذاهارو اوردم ورو کاناپه نشستم
تا در ظرفو بازکردم دماغ اروین شروکرد به تکون خوردن
یهویی بلند شدو نشست رو کاناپه
تانگاش به غذا افتاد نیشش بازشد
سرشو بالااوردوگف:خدایا شکرت فک کردم دارم خواب میبینم
بدون اینکه بذاره عکس العملی نشون بدم
ظرف غذارو از دستم قاپیدو نشست روکاناپه وخیلی بی تفاوت شرو به خوردن کرد
دستم روهوا خشک شده بود
این مگه خواب نبود؟
شونه ای بالاانداختم واون یکی غذارو بازکردم
باصدای در برگشتم عقب
اروشا از اتاق بیرون اومدومستقیم اومد بالاسرم خیلی یهویی غذارو از دستم کشیدو رفت نشست کنار اروین
دستم روهوا مونده بود
نگاهی بهشون انداختم که بابیخیالی داشتن عین قحطی زده ها غذا میخوردن
یاخدا اینادیگه کین؟
مطمعنم موقع مرگشونم بو غذا به مشامشون بخوره زنده میشن
بادهن باز داشتم بهشون نگامیکردم
وقتی ته غذارو دراوردن دستی به شکمشون کشیدنو همزمان گفتن:اخیــــــش چسبید
بعد یه نگا به همدیگه کردن وزدن زیرخنده
بیشتراز این نتونسم حرص بخورم
پاشدمو رفتم تو اتاقم ودرو محکم کوبیدم که باعث شد صدای خندشون بالاتر بره
اون از اروین که مثلا خواب بود
اینم از اروشاکه مثلا مریض بود
رفتم کنار پنجره سرمو گرفتم رو به اسمون
“خدایا بهم صبر بده”
نیم ساعتی بود صدای خنده ی اروشاو اروین کل خونه رو ورداشته بود
اینا چجوری انقد صمیمی شدن باهم؟
درگیر فک کردن بودم که متوجه شدم صدا قطع شده
اخیــــــش تموم شد
باخوشحالی از اتاق رفتم بیرون
از راهرو که پیچیدم تو سالن پذیرایی وایسادم
خبری از اروشا واروین نبود
شونه ای بالاانداختم”چه بهتر”
رفتم سرویس وبعد انجام کارای مربوطه دست ورومو شستم
خب ایناکه نذاشتن از غذا چیزی به من برسه
مجبورم یه تخم مرغی چیزی بخورم
بافکر اینکه اول روغن میریزن تو مایتابه بعد تخم مرغو میزنن یا اول تخم مرغو میریزن تو مایتابه وبعد روغن میریزن وارد اشپزخونه شدم
بادیدن اروشا سرجام وایسادم
رو زمین نشسته بودو داشت باپاش ور میرفت
-اروشا؟
باشنیدن صدام دومتر پرید هوا ودستشو گذاشت رو قلبش
-اروشا وزهرمار بلد نیسی در بزنی؟
یه نگا به ورودی اشپزخونه که در نداشت ویه نگا به اروشای تخص انداختم وهیچی نگفتم
وقتی متوجه شد سوتی داده حق به جانب گف:خب حالا در نداره که نداره…یه اِهِنی یه اوهونی
رفتم نزدیک ترو گفتم:نمیدونستم اینجایی
بادیدن کلی خورده شیشه که کنار پای اروشا بود ابروهام پرید بالا
-چیشده؟
یه نگابه شیشه هاانداخت وگف:استکون از دستم افتاد شیکست
کنارش نشستمو گفتم:من اونو نمیگم پاتو میگم چیشده؟
یه نگا به پاش انداختوگف:اها این…هیچی شیشه رفته تو پام دارم درش میارم
دوباره کف پاشو گرفت دستشو خم شد روش
عمیق نگاش کردم؟
چرا مثه دخترا نزد زیر گریه؟
-چرا صدام نکردی؟؟
نگام کرد
بدون هیچ حرفی
دوباره خم شد رو پاشو باصدای ارومی گف:چون نیازی نبود صدات کنم
تادهن بازکردم باچشای گشاد چرخید طرفمو ترسیده گف:ببینم اون حیوون هنوز اینجاس؟
خواسم بگم اره ولی بابه یاد اوردن حال چن ساعت پیشش گفتم:الان خونس ولی گفتم یه خونه واسش تو باغ بسازن
نفس راحتی کشیدو گف:افرین کارخوبی کردی
هـــوف
بلند شدمو رفتم سر جعبه کمک های اولیه

پارت_143از_زبان_آروشا

ارتین بلند شدو چن دیقه بعد بایه چیزی شبیه قیچی کنارم نشست
باقیافه ی متعجبی گفتم:این چیه؟
بدون نگاکردن بم گف:پنسه میخوام شیشه هارو دربیارم
بدون اینکه منتظر جوابی از جانب من باشه پامو اروم گرفت تو دستش
بادقت داشتم به کاراش نگامیکردم
خیلی اروم شیشه هارو از کف پام درمیاورد
به خاطر پیرهن مردونه م که خالی پوشیده بودمش موقع شکستن تیکه های شیشه همه جای پام رفته بودن
خیلی میسوخت ولی صدام درنمیومد
دست ارتین بالاتر اومد ووقتی نگاش به رونم افتاد یه نگا به من کردمنم نگاش کردم
باصدای ارومی گف:اجازه هس؟
“نه خوشم اومد یه ذره شعور داره”
“اون اگه شعور داشت که توالان اینجا نبودی”
حرفای خودمو وجدانمو ول کردمو سرمو به معنی اره تکون دادم
دوباره خم شدو شیشه های فرورفته تو رونمو اروم دراورد
بعد تموم شدن کارش بلند شدوبعد چن ثانیه یه پماد گرفت سمتم
ابروهاشو باشیطنت بالاانداختو گف:بلدی یاخودم بزنم واست؟
به خاطر کمکش دلم نیومد پاشم بزنم تو دهنش
لبخندحرصی زدمو از بین دندونام گفتم:بلدم
دستی به ته ریشش کشیدو گف:خیلی خوب
پمادو ازش گرفتم ودرشو بازکردم
تا خواسم بمالمش رو پام ارتین دستمو گرفت
دوباره زل زدم تو چشاش
لبخند جذابی زدوگف:بهتره بری تو اتاقت پارکتا سرده پاهات درد میگیره
بلندشدو از اشپزخونه رف بیرون
به جای خالیش نگاکردم
ینی نگران من بود که پام دردنکنه؟
نیشم داشت میرفت باز بشه که یهو جمعش کردمو بااخم گفتم:گوه خورده اگه این شیطان نبود من الان داشتم با اکیپم عشق وحال میکردم
پمادو ورداشتم و رفتم تو اتاقم
یذره رو جاهایی که قرمز شده بود زدمو دراز کشیدم رو تخت
اوووف فردام باید برم شرکت
خیلی وقته حواسم به کارام نیس
ازاینکه دوباره میخواسم برم تو شرکت لبخندی رو لبم نشست وباهمین فکر خوابم برد با صداهایی که میومد چشمامو بازکردم
اتاق تاریک بود ومعلوم بود شب شده
باکرختی از تخت پایین اومدم
مستقیم رفتم تو حموم
یه دوش سرسری گرفتم واومدم بیرون
یه تیشرت وشلوار راحتی ابی نفتی که رو تیشرتش پراز ستاره های کوچولوی سفیدبود پوشیدم خیلی به پوست سفیدم میومد
موهاموکه هنوز خیس خیس بود بایه کش بستم وازاتاق اومدم بیرون
صدای اروین وارتین میومد
رفتم تو سالن پذیرایی اروین وارتین داشتن حرف میزدنو رها باگوشیش ورمیرفت
اروین تا نگاش بم افتاد گف:به به زیبای خفته بالاخره تشریفشو اورد
باحرف اروین نگاه ارتین ورهاکشیده شد سمتم
رفتم پیش رهاوکنارش روکاناپه نشستم
رها لبخندی بم زدوگف:خوبی؟
متقابلا لبخندی زدمو گفتم:خوبم
رها اومد چیزی بگه که اروین سریع گف:ولی من خوب نیسم
خیلی دلم میخواس بگم به درک ولی عجیب ازاین پسر تخص وشیطون خوشم اومده بود
روکردم بهش ویه تای ابرومو بالاانداختم:چرا؟
دراز کشید رو کاناپه ونگاشو دوخت به سقف
باصدای ارومی گف:اخه عصری رفتم ازمایش دادم
ارتین سریع گف:چه ازمایشی؟
اروین بالحن جدی گف:ازمایش همون چیزی که رهاخانوم امروز زد ترکوندش
متوجه منظورش نشدم:ینی چی؟
اروین بایه صدای ناراحت نگاشو دوخت به رهای متعجبو گف:دیگه بابا نمیشم
از هیچکدوممون صدا درنمیومد
باتعجب نگاش کردمو همزمان با ارتین گفتم:جدی میگی؟
اروین یه نگا به منو ارتین کردو بالحن محکمش گف:من سر این موضوع باشما شوخی دارم؟
هرسه مون به رهانگاکردیم
دهنشو بازکرد چیزی بگه ولی منصرف شد
یهو اخماش رفت تو همو خیز برداشت طرف اروین
اروین مثه جن زده ها نشست رو کاناپه و باچشای گشاد شده نگاش کرد
ارتین سریع پریدو رهارو گرف
عکس العملش انقد سریع بود که هنگ کرده بودم
ارتین به زور رهارو نگه داشته بود:اروم بگیـــر دختر اروم
رهام دست وپامیزد وباصدای بلندی میگف:دروغ میگه ایناهمش فیلمشه من میکشمـــــش
اروین اروم بلند شدو اومد نشست کنارمن
طفلی خیلی ترسیده
خندمو خوردمو روبه ارتین گفتم:ولش کن
ارتین خواس ولش کنه که اروین بلند گف:نه نه ولش نکنیا من نمیخوام اینجا بمیرم
بعد به رهانگاکردو گف:بریم خونمون اونجا هرکاری خواسی بکن
رها مشکوک نگاش کردو خودشو ازبین بازوهای ارتین بیرون کشید
وایساد جلوی اروین وگف:باشه پاشو بریم
اروین یه نگا به من ویه نگا به رهاانداخت
بعد بایه لبخند مضحک نگاهی به رهاانداختو دستشو انداخت دور شونه هام
منو چسبوند به خودش وگف:خب من الان اروشارو ببینم وقتی مطمعن شدم خوبه میریم خونه
خیلی دلم میخواس یکم اذیتش کنم
برای همین زل زدم تو چشای اروین وگفتم:من خوبم میتونی بری
لبخند اروین خیلی سریع جمع شد
بااخم نگام کردوزیرگوشم گف:دارم واست اروشا
با نارضایتی بلند شدوروبه رهاکه دست به سینه نگاش میکردگف:خیلی خب بابا بریم بخور منو
موقع رفتن اروین برگشت وروبه منو ارتین گف:حلالم کنین بچه ها
رها هلش داد بیرونو خودشم بیرون رف
خندم گرفته بود

پارت_144از_زبان_آروشا

ارتین کنترل تلویزیونو ورداشت ونشست روکاناپه
همینجوری که کانالارو زیرورو میکرد گف:خوبی؟
بالحن خشکی گفتم:خوبم
یه نگاه کوتاه بم انداختو گف:خوبه
بالحن جدی گفتم:راستی؟
نیم نگاهی بم انداختو گف:هووم؟
“هوم وکوفت،پسره ی چوب خشک”
-باید یه قراردادی رو امضاکنی
اینبار کامل برگشت طرفمو گف:چه قراردادی؟
یبلندشدمو رفتم تواتاقم
قراردادی که اماده کرده بودمو از توکمدم ورداشتم ودوباره رفتم تو پذیرایی
روکاناپه کنار ارتین نشستمو قراردادو گرفتم طرفش
یه تای ابروشو بالاانداختو گف:این چیه؟
-قرارداد
مشکوک نگام کردو قراردادو ازم گرف
خط اولو نخونده گف:ینی چی؟
برگه رو از دستش کشیدمو صاف نشستم:ینی این
صدامو صاف کردمو شروکردم به خوندن قرارداد
قانون 1:ب هیچ عنوان تماس فیزیکی وزندگی زناشویی نخواهیم داشت
قانون 2:بعد از یک سال زندگی طلاق میگیریم
قانون 3:ب زندگی خصوصی هم دیگه کارنداریم مثلا(کجایی کجابودی چیکار کردی این کیه اون کیه و اینجور چیزا…)
قانون4 :کاری ب کار خونه ندارم مثلا(غذا درس نمیکنم . خونه تمیز نمیکنم. و غیر)
قانون 5:تواتاق های جداگانه میخوابیم
قانون 6:ب هیچ عنوان نباید حسی داشته باشیم ب هم دیگه
قانون 7:اگه خواستی ی دختر بیاری خونت دیگه این خونه نیار میبیری ی جای دیگه
قانون 8:هیچ کس از این قرارداد نباید خبر داشته باشه
قانون9:پیش همه نقش ی عاشق دل باخته رو بازی میکنیم
باتموم شدن قرارداد نگاهی به قیافه ی ارتین که بادهن باز داشت نگام میکرد انداختم
بعد چن ثانیه فک مبارکشو بستو خیره شد به روبه روش:ینی من باید این قراردادو امضاکنم؟
سرمو تکون دادمو گفتم:باید تاکید میکنم بـــاید امضاش کنی
پوزخندی زدوگف:باشه کجارو باید امضاکنم؟
خودکارو گرفتم سمتشو گفتم:اینجارو
خودکارو ازم گرفت وجایی که نشون داده بودمو امضا کرد
منم امضاش کردم وقراردادو بستم
دستمو گرفتم سمت ارتینو بانیش باز گفتم:تبریک میگم اقای سالاری شریک تازم
یه تای ابروشو بالاانداختو باتعجب گف:بابت چی؟
نیشمو بستمو گفتم:نیدونم همینجوری
دستی به ته ریشش کشید تا جلوی خندشو بگیره
دستشو جلواوردو گذاشت تو دستم
فشاری به دستم وارد کردوگف:منم تبریک میگم خانوم راد
دوباره لبخندی زدمو دستمو از تو دستش بیرون کشیدم
ارتین بلند شدو پتویی که رو کاناپه بودو ورداشت
گوشیشو از رومیز برداشت ورفت سمت در
باتعجب نگاش کردمو گفتم:کجا؟
برگشت ونگام کرد:اولا توماده ی 3قرارداد نوشته شده ازهمدیگه نمیپرسیم کجامیری وچیکارمیکنی وفلان واینا…
دوما دارم میرم پیش دخترم که از صدقه سری شما الان تو باغ خوابیده چون بدون اون خوابم نمیبره
بدون اینکه مهلت حرف زدن بهم بده رفت بیرونو درو بهم کوبید
بادهن باز به جای خالیش نگاکردم
ینی انقد اون حیوونو دوس داره؟
اصن به من چه؟چه بهتر که خونه نیس
بااین فکر لبخندی زدمو دراز کشیدم روکاناپه
کنترلو ورداشتم وزدم کانال کارتون
بادیدن کارتون تام وجری نیشم بازشدو مشتاق چشم دوختم به تلویزیون

پارت_145از_زبان_آروین

باسروصدایی که ازبیرون میومد چشامو بازکردم
خمیازه ای کشیدمو روتخت نشستم
فکرم رف سمت دیشب
کم مونده بود به دست رهاشهیدبشم ولی خداروشکر به خیرگذشت
نگاهی به ساعت رودیوار کردم
چشام گشادشد…ساعت1ظهربود
چقد خوابیده بودما
رفتم توسرویس ومسواک زدم
دست ورومو شستم واز اتاق زدم بیرون
اومم چه بوهایی میاد
مستقیم رفتم تو اشپزخونه
بادیدن میز یه تای ابرومو بالاانداختم
ینی رهام همچین کارایی بلده؟
رها با یه ظرف که توش مرغ چیده بود اومد ونشست سرمیز
همینجوری وایساده بودم وسط اشپزخونه
رها تانگاش بم افتاد باتعجب نگام کردوگف:چرا نمیشینی
یه تای ابرومو بالاانداختم وگفتم:ینی میتونم بشینم؟
یه نگابه غذاانداختو گف:غذا واسه توام گذاشتم
مشکوک نگاش کردمو گفتم:عجیبه
چشاشو توکاسه چرخوندو واسه خودش غذا کشید:هرطور راحتی
بیخیال خیلی گشنمه حتی اگه توش سم ریخته باشه میخورم
روبه روی رها نشستم وواسه خودم غذا کشیدم
قاشقو نزدیک دهنم بردم که زنگ در به صدادراومد
رهانگام کردوگف:ینی کیه؟
شونه ای بالاانداختم وبلندشدم:الان میبینیم
ازاشپزخونه بیرون اومدم ودرو بازکردم
بادیدن ارتین یه تای ابرومو بالاانداختم:سلام
ارتین لبخندی زدوگف:سلام
کنار رفتم تا بیاد تو
دروبستمو روبه ارتین گفتم:بیا ناهار
پشت سرم اومد تو اشپزخونه
رهابادیدنش باتعجب سلام کرد
نشستم پشت میزو باخنده روبه ارتین گفتم:بشین
ارتین نشست ورها براش غذا کشید
همینجوری که دهنم پر بود روبه ارتین گفتم:اروشا کجاس؟
قبل اینکه ارتین دهنشو بازکنه رها یه لیوان پراز ابو گذاشت جلومو بااخم گف:اولا اینو بخور خفه نشی بمونی رو دستمون دوما بادهن پر حرف نزن
لقمه ی تودهنمو به زور قورت دادمو ابو یه نفس سرکشیدم
نگاهی به رهاانداختم وبالبخند گفتم:یادم میمونه
ارتین که بالبخند مشکوکی نگامون میکردگف:اروشا صب رفته شرکت
سرمو تکون دادم ومشغول غذاخوردن شدم
باتموم شدن غذام بلندشدمو روبه رهاگفتم:دستت دردنکنه خوشمزه بود
منتظرجوابی نشدم و
از اشپزخونه بیرون اومدم روکاناپه ولوشدم وتلویزیونو روشن کردم
ده دیقه ای گذشته بود واز رهاوارتین خبری نشده بود

پارت_146از_زبان_آروین

ینی داشتن چیکارمیکردن؟
به من چه اصن
دوباره بی تفاوت چشم دوختم به تلویزیون ولی همه ی حواسم به اونابود
اینجوری نمیشه
من از فوضولی میمیرم
نشستم رو زمین وخیلی اروم چار دستو پا خودمو رسوندم به اپن وگوشمو چسبوندم بهش
صداهاشون واضح نمیومد
ارتین:نگران نباش حواسم هس
رها:خوبه
چشمامو بستم تا تمرکز داشته باشم وحرفاشونو بهتر بفهمم
یهو صداشون قط شد
چشماموکه بازکردم بادیدن ارتین ورها اونم روبه روم جیغ کشیدم
رها بانگاه عاقل اندر سفیهی گف:فالگوش وایسادن کار خوبی نیستا
ارتینم سرشو تکون داد
خودمو زدم به اون کوچه ی معروفو گفتم:چه فالگوشی خانوم محترم؟کلیدامو گم کردم دارم دنبال اونامیگردم
ارتین چشاشو تو حدقه گردوند وگف:اها به گشتنت ادامه بده پیداش میکنی
بعد با اشاره ای به رها از خونه زدن بیرون
تکیه دادم به اپن
ینی اینا باهمدیگه چیکاردارن؟
خیلی مشکوک میزننا
باید به اروشا بگم حواسش به شوهرش باشه
پاشدمو رفتم تو اشپزخونه
از تویخچال یه لیوان اب واسه خودم ریختمو سرکشیدم
داشتم از فوضولی میمردم
رفتم تو اتاق واز تو پنجره چشم چرخوندم تو باغ
رهاوارتین رو تاب نشسته بودن
رها یه چیزی واسه ارتین تعریف میکردو ارتین بااخم به روبه روش نگامیکرد
از خونه زدم بیرونو رفتم پشت درختا
اروم اروم از بین درختا رد میشدم تا رسیدم به تاب
پشتش نشستم وسط درخت ابشاری که اونجابود
لبخندی رولبم نشست
ازاینجا دیده نمیشدم وصداشون خوب به گوشم میرسید
ارتین:یه چیزی بت میگم
رها:بگو
ارتین:من بلدم جادو کنم
رها:واقعا؟
ارتین:اوهوم بیا نشونت بدم
صدای پاشون نزدیک تر شد وبعد ارتین
گف:الان من یه سحری میخونم که اروین تواین درخت باشه
به معنای واقعی کلمه هنگ کردم
ینی منو دیده بود؟
ارتین:بیبیدی بابیدی بـــــــو
وبعد شاخه های درخت کنار رفت وبعدشو دیگه خودتون میدونین
نیشمو بازکردمو دستی واسشون تکون دادم
رهابادهن باز یه نگابه منو یه نگا به ارتین انداخت
بعد بااخم نگام کردوگف:توچرا هرجا میریم هستی
اجازه ی حرف زدن بهم ندادو ازمون دورشد
نگاهی به ارتین که بالبخند نگام میکردانداختم
ارتین:نچ نچ نچ فوضولی کارخوبی نیستا داداش کوچیکه
بلندشدمو خاک لباسامو تکوندم:من اومده بودم هوا بخورم داداش بزرگه
ازش دورشدمو رفتم تو خونه

پارت_147از_زبان_رها

خیلی عصبی شده بودم
اروین فوضول
ولی از یه طرف خیالم راحت شدازاینکه باارتین حرف زدم
ارتین خیلی منطقی بودوبعد اینکه کلی راجب اروشا باهاش حرف زدم خیالم راحت شد که ارتین حواسش به اروشا هس
هــــــوف حوصلم سررفته بود
اروشام که شب قراره بیاد
باصدای زنگ گوشیم به طرفش رفتم
پرهام بود
باخوشحالی تماسو برقرارکردم
حدود نیم ساعت باپرهام و مامان و بابا حرف زدمو گوشیو قط کردم
بهتره برم بیرونو یکم خریدکنم
رفتم تو اتاق مشترکم بااروین
بادیدن اتاق چشام چارتاشد
پسره ی بی سلیقه
انقد لباس تواتاق بود که نمیشد قدم ورداری
به سمت کمدم رفتم ودرشو بازکردم
اوممم حالاچی بپوشم
یه شلوار لی یخی که پاچه هاش ریش ریش بود وزانوهاش پاره پوشیدم
یه تاپ به رنگ شلوارم که روش عکس یه لب قرمز بود پوشیدم واز روش یه مانتوجلوباز مشکی
پابندمو بستم به پام
شال مشکیمو سرم کردم
رفتم جلو اینه
قیافم خیلی بی روح بود
یه رژ قرمز به لبام مالیدمو بعد ورداشتن کیفم وگوشیم از اتاق زدم بیرون کتونیای مشکیمو پام کردم
خونه آرتین و آروین دورتا دور سنگ کاری شده بود وسط حیاط ی حوض بزرگ بود ی خونه اونورش بود یکی اینورش
درخونه آرتین سیاه بود و در آروین سفید
اکثروسایل خونشون هم این شکلی بود
مبل های آرتین طوسی پررنگ و دکور خونش آبی نفتی مشکی و طوسی بود
ولی آروین انگار مهدکودک زده بود مبل های بنفش دکور صورتی زرد بنفش قرمز همه رنگی داشت
دور تادورم که درخت و گل بود تا چشم کار میکرد
یه الاچیق خوشگل مابین درختا بود که ریسه های لامپ دورتا دورش رو روشن میکرد
پشت خونه آرتین یه حیاط پشتی هم بود که امروز فضولی کردم و‌رفتم دیدم
استخرو الاچیق و پر درخت بود که عاشقش شدم
از خونه زدم بیرون اخیــــش هوای ازاد
شروکردم به قدم زدن وراه پاساژی که همیشه ازاونجا خریدمیکردمو درپیش گرفتم
حدود یه ساعت بعد رسیدم دم پاساژ
خواسم قدم وردارم که باصدایی که اسممو صدامیزد برگشتم عقب
عه اینکه اروینه
وای خدا ینی اینجام از دستش ارامش ندارم
پاتند کردم تابهم نرسه
صداش نمیومد
یهو بازوم توسط کسی کشیده شد وبعدش داد اروین:مگه باتو نیـــــــــسم
کسایی که اون دوروبر بودن داشتن نگامون میکردن
خواسم بازومو از دستش بیرون بکشم که محکم تر گرفتمو دادکشید:چرا فرارمیکنی هـــا
باصدای یه پسر برگشتم طرفش
-هوی اقا واسه چی مزاحم خانوم میشی
اروین بدون اینکه چشم از چشمام ورداره غرید:برو بشین تو ماشین
پسره جلوتر اومد ودستشو گذاشت تخت سینه ی اروین تاهلش بده که اروین ولم کردو مچ دست پسره رو گرفت وپیچوند
باداد پسره چن نفر دوویدن طرفشون تا جداشون کنن
اروین بامشت محکمی که تو دهنش خورد خیز برداشت طرف پسره که دونفر گرفتنش
باپاهای لرزون رفتم طرف اروین که از دست اون دوتومرد بیرون اومده بودوداشت میرفت طرف پسره
بازوشو گرفتم که باعث شد برگرده ونگام کنه
باصدای لرزونی گفتم:اروین توروخدا بیابریم
چن لحظه نگام کردو دستمو گرفت تو دستشو رفت به سمت ماشینش
دروواسم بازکردوکنار وایساد
نشستم توماشین
دروبست وماشینو دورزد
نشست تو ماشینو سرشو گذاشت رو فرمون
بند کیفمو بین دستام فشاردادمو گفتم:اروین من…
-هیـــــس
لبامو روهم فشاردادمو گفتم:من…
باصدای دادش خفه شدم
-میگم هیچی نگــــــــــــــو
بغضم گرفته بود
اون حق نداشت سرمن دادبکشه
کلافه دستی به موهاش کشیدوباصدای ارومی گف:اگه به اون بی صاحابت جواب میدادی محبورنمیشدم تا اینجا بیام دنبالت
چیزی نگفتم که خودش ادامه داد:مامان بزرگت بهم زنگ زده بود
وقتی دید هیچی نمیگم گف:میگف میخواد ما با ارتین اینا باهاش بریم روستاش
سرمو پایین انداختم
همین کم بود
اروین خم شد طرف منو درسمتمو بازکرد:حالا میتونی بری
بدون حرفی پیاده شدم
قدم اولو برنداشته ماشینو دورزدمو چن تقه به شیشه ی ماشین زدم
شیشه ی ماشینو پایین دادو سوالی نگام کرد
باصدای ارومی گفتم:میشه توام بیای؟
به تای ابروشو بالاانداخت وگف:چرا؟
همینجوری که به خون خشک شده کنار لبش نگامیکردم گفتم:اگه قرارباشه با مامان بزرگم بریم
زل زدم توچشاش:توام نیاز به خرید داری پس بیا باهم بریم
چن لحظه نگام کردوگف:ماشینو پارک کنم میام
لبخندی زدمو سرمو تکون دادم
تو ورودی پاساژ منتظرش بودم
بادیدنش رفتم طرفشو دستشو گرفتم وکشیدمش طرف سوپرمارکتی که اونجابود
اروین باتعجب یه نگا به دستمون کرد
دستشو ول کردمو رفتم تو سوپری
یه اب معدنی گرفتم ورفتم پیش اروین
یه دستمال کاغذی از کیفم بیرون اوردم وخیسش کردم
دستمالو نزدیک لبش بردمو گذاشتم رو زخمش
اروین فقط نگام میکرد
بعد پاک کردن زخمش دوباره دستشو گرفتمو کشیدمش تو پاساژ
خب بالاخره باید از دلش درمیاوردم دیگه

پارت_148از_زبان_رها

هرچیزی که میدیدمو باذوق به اروین نشون میدادم واونم بدون هیچ حرفی واسم میخریدش
چن دس لباسم واسه خودش خرید
تو طول خرید اروین بااخم به دوروبر نگامیکرد
بادیدن مانتویی که تو ویترین یه مغازه بود وایسادم روبه روش ونگاش کردم
خیلی خوشگل بود
برگشتم طرف اروین ونگاش کردم
بدون حرفی رفت تو ومنم پشت سرش رفتم
فروشنده که پسر جوونی بود بهمون خوش امد گف
اروین مانتورو از تو ویترین نشون دادوگف:ازاین مانتو
یه نگابه من انداخت وروبه فروشنده گف:سایز خانوممو بیارین
پسره بااشتیاق یه نگابه سرتاپام انداخت که برای اولین بار جلوی اروین خجالت کشیدم
پسره رفت تا مانتورو بیاره
اروین بااخم نگام کردوازبین دندوناش گف:نمیتونستی یه چیز درست حسابی بپوشی
چیزی نگفتمو سرمو انداختم پایین
اروین هــــوفی کشیدو اومد نزدیک تر
-سرتو بیاربالا
تاسرمو بالااوردم دستمالی رو گذاشت رولبم
باچشای گشاد شده نگاش میکردم
-لاقل این رژتو پاک کن
وقتی رژمو پاک کرد عقب رفت وبالبخند پیروزمندانه ای نگام کرد
تاخواسم چیزی بگم پسره مانتورو گرفت طرفم
رفتم تو اتاق پرو ومانتورو تنم کردم
اوخی چنقده نازه
محو مانتو شده بودم که در اتاق پرو زده شد وپشت سرش صدای اروین:داری چیکارمیکنی اون تو؟زودباش کار داریم
چشامو تو حدقه گردوندم وگفتم:بـــــــاشه اومدم
مانتو رو دراوردم واز اتاق پرو رفتم بیرون
اروین حساب کردو از مغازه اومدیم بیرون
اروین نگام کردوگف:گشنت نیس؟
رفتم تو فکر
ینی گشنمه یانه؟
تو عمق حال وروز شکمم بودم تاببینم گشنشه یانه که اروین تکونم داد
-کجایی تو؟میگم گشنت نیس؟
به زور لبخندی زدمو گفتم:چرا یه کوچولو
اروین سرشو تکون دادوگف:انقد همینجوری یه کوچولو یه کوچولو گشنت شده که یه کوچولو موندی دیگه
چشم غره ای بش رفتم که خندیدو راه افتاد به سمت کافی شاپی که اونجابود
پشت سرش رفتم تو
پشت یه میز کنار پنجره نشستم واروینم روبه روم نشست
بعد سفارش غذا وشمردن تَرَکای دیوار کافی شاپ بالاخره غذامونو اوردن
اروین طبق معمول مثه قحطی زده ها حمله کرد به غذا
ینی اینهمه غذا کجامیره؟
اروشام اینجوریه هرچی میخوره انگار هیچی نمیخوره
یه تیکه جوجه گذاشتم تو دهنم که گوشی اروین به صدا دراومد
گوشیشو ازتوجیبش بیرون کشیدوبالبخند مرموزی جواب داد
-جونم عشقم؟
-……
-چرا انقد عصبانی فدات شم؟
-……
-خب حالا حرص نخور واسه بچمون ضررداره
باجیغی که پشت خطی کشیـد اروین گوشی رو از گوشش دورکرد وچشماشو بست
بعد چن لحظه باترس گوشیو چسبوند بت گوشش وگفت:سالمی اروشا؟هنجرت سالمه؟
یه تای ابرومو بالاانداختم…اروشا؟
اروین سرشو پایین انداختوگف:بابا من که دوس نداشتم قبول کنم…نمیدونم چرا ازاین مامان بزرگت میترسم مجبورشدم قبول کنم
ازلحن بچگونش خندم گرف
-….

اروین-خب حالا چیزی نشده که میریم یه هفته میمونیم برمیگردیم
-…..
-وای اروشا انقد جیغ جیغ نکن الان میام خونه حرف میزنیم خدافس
تاگوشیشو قط کرد یه نفس عمیق کشیدوروبه من گف:بدبخت شدیم
دست به سینه نشستمو گفتم:من چرا؟
اروین دقیق نگام کردوگف:من بدبخت شدم چون اروشا قراره بکشتم…توام بدبخت شدی چون قراره بی شوهربشی
بااینکه خندم گرفته بود اخم مصنوعی کردمو گفتم:من که از خدامه تو بمیری
قیافه ی اروین تو یه لحظه عوض شد
بلند شدوگف:اگه غذات تموم شد بریم
سرمو تکون دادمو پشت سرش راه افتادم
بعد حساب کردن غذا به سمت ماشین رفتیم
تو طول راه اروین ساکت بود
ینی ازحرفم ناراحت شده بود؟
توفکر بودم که با وایسادن ماشین سرمو بالااوردم
توپارکینک خونه بودیم
از ماشین پیاده شدم
اروین خریدارو از عقب ورداشت وباهمدیگه راه افتادیم سمت خونه
تاقدم گذاشتم تو خونه صدای اروشا باعث شد تعجب کنم
اروشا-هیچ معلوم هس شما کجایین؟
باتعجب نگاش کردموگفتم:سلام..چجوری اومدی تو؟
اروشا چنگی به موهاش زدوگف:اینا مهم نیس…مهم اینه که بدبخت شدیم
اروین خریدارو رو زمین گذاشت وهمینجوری که رو کاناپه مینشست گف:چرا شلوغش میکنی عزیزمن…یه سفر چن روزس قرارنیس که بریم بمیریم
اروشا رفت کنارش نشست وباحرص گف:دِ عزیزمن مشکل منم همین چند روزه….من مطمعنم مامان بزرگم مارو میکشونه اونجا تا زیر نظرمون داشته باشه
اروین بابیخیالی سرشو گذاشت رو پای اروشا وچشاشو بست:نمیدونم پس خودت زنگ بزن بش بگو نمیاییم

پارت_149از_زبان_رها

اروشا باچشای گشاد شده به اروین نگاکرد
بعد از لای دندوناش غرید:اروین پاشو…خودت قبول کردی خودتم کنسلش کن
اروین غلتی زدوباصدای خواب الودی گف:اروش جون ننت ول کن دودیقه بخوابم
اروشام چیزی نگفت وباحرص دست به سینه نشست
مانتومو دراوردم ورومبل روبه روییشون نشستم
اروشانگام کردوگف:نظر تو چیه؟
کش موهامو بازکردمو گفتم:به نظر من بریم…خیلی وقته نرفتیم خونه ی مامان بزرگ
اروشا به فکرفرو رفت
بعد چن دیقه گف:باشه دیگه چاره ایم دارم مگه؟من برم وسایلامو جمع کنم
لبخندی زدمو گفتم:باشه به ارتینم خبر بده
اروشا سرشو تکون دادواروینو صدازد
-اروین پاشو
صدایی از اروین نیومد
اروشا سرشو نزدیک صورت اروین بردونگاش کرد
روکردبه من وباخنده وصدای ارومی گف:خوابش برده بچم
خندیدمو گفتم:بیدارش کن بچتو
دستشو برد بین موهای اروین وکنار گوشش گف:پاشو پسرم مامانی میخواد بره خونشون
یه لحظه یه جوری شدم خندم گرفت اینا انگار واقعنی پسر مادر بودن جای شکر داره حداقل با وجود اذیت های و شلوغ کاری این دوتا خونه رنگ زندگی گرفته
بلندشدمو رفتم نزدیکشون
دست اروینو گرفتم وکشیدمش
-پاشو اروین اروشا میخواد بره
لای چشماشو بازکردوسرشو تکون داد
بلند شدو رفت سمت اتاق
اروشام بلند شدو بعد یه سری حرف راجب فردا رفت خونشون
رفتم تو اتاقو اروم درشو بازکردم که اروین بیدارنشه
بادیدنش که روی تخت نشسته بود وداشت با حوله موهاشو خشک میکرد یه تای ابرومو بالاانداختم
این مگه خواب نبود؟
معلوم بود تازه از حموم دراومده
فقط یه شلوارک تنش بود
رفتم تو اتاقو درو بستم که باعث شد برگرده سمتم
رفتم طرف کمد ولباس خوابمو ورداشتم
برگشتم طرف اروینو صداش زدم
-اروین؟
نگام کردوگف:بله؟
نفس عمیقی کشیدمو گفتم:بابت امروز ممنون
درازکشید رو تختو گف:قابلی نداشت
لبخندی زدمو دوباره صداش زدم
-اروین؟
چشاشو که داشت بسته میشد بازکردوگف:هــوم؟؟
رفتم نزدیکشو گفتم:معذرت میخوام
یه تای ابروشو بالاانداختوگف:بابت چی؟
سرمو انداختم پایین وگفتم:بابت اینکه گفتم دوس دارم بمیری
نگاهی به چشمای خمار خوابش انداختم وگفتم:داشتم شوخی میکردم ازم ناراحت نشو
نذاشتم چیزی بگه وبا یه شب بخیر از اتاق بیرون اومدم
لباسامو بالباس خواب باب اسفنجیم عوض کردمو دراز کشیدم رو کاناپه
خیلی سریع خوابم برد

پارت_150از_زبان_آرتین

باتکونای دستی چشمامو بازکردم
اروشا بالاسرم وایساده بود
نشستم روتخت
چشامو مالیدمو گفتم:چیشده؟
اروشا باصدای ارومی گف:مامان بزرگم پایینه
سرمو تکون دادمو گفتم:باشه الان میام
بلندشدمو رفتم سرویس
دست ورومو شستم واومدم بیرون
بادیدن اروشا که روی تخت نشسته بود وایسادموگفتم:توکه هنوز اینجایی
هــوفی کشیدوگف:اخه مامان بزرگم گفته برو باشوهرت بیا
لبخند خبیثی زدموسرمو تکون دادم
رفتم طرف کمدمو لباسامو ورداشتم
برگشتم طرف اروشا وگفتم:میخوام لباسامو عوض کنم
باگنگی نگام کردوگف:خب عوض کن
لبخندشیطونی زدموگفتم:جلوی تو؟
باچشای گشادشده نگام کرد
یهو اخماش رف توهمو روشو برگردوند
-خب عوض کن بریم
دوباره لبخندی زدمو شلوارمو دراوردم
عمدا لفتش میدادم تا صدای اروشا دربیاد
اروم تیشرتمو دراوردم
دکمه ی شلوارمو بازکردم
-پس تموم نشد؟
خندمو خوردمو گفتم:نه
شلوارمو گذاشتم رو زمین واروم اروم دکمه های پیرهن مردونمو بازکردم
-داری چیکارمیکنی؟
باصداش سرمو بالااوردمو گفتم:الان تموم میشه
شلوارمو پوشیدمو قبل اینکه اروشا چیزی بگه گفتم:تموم شد بریم
-چه عجب بالاخر…….
تا برگشت طرفم حرفش تو دهنش ماسید
از حرص پلکاش میپرید
خندمو خوردمو پیرنمو ازرو زمین ورداشتم
-خب تموم شده دیگه بیابریم
همینجوری که میرفتم طرف در پیرنمو تنم کردم
دراتاقو بازکردمو کنار وایسادم تا بره بیرون
باچشم غره ای بیرون رفت
منم پشت سرش رفتم بیرون
بادیدن مامان بزرگش که روی کاناپه نشسته بود رفتم طرفش
-سلام خیلی خوش اومدین
باصدام برگشت طرفم
-سلام پسرم خوش باشی
جلو رفتمو دستشو بوسیدم که بامحبت نگام کرد
رو کاناپه ی روبه روییش نشستم
اروشا باسینی چایی از اشپزخونه بیرون اومدو رفت طرف خانوم جون
بعد اینکه خانوم جون چایی ورداشت اروشا اومد طرفمو سینی رو گذاشت رو میز وکنارم نشست
نگاهی به همدیگه انداختیم ولبخند زدیم
باصدای خانوم جون برگشتم طرفش
-پسرم یه زنگ بزن اروین ورهام بیان دیگه کم کم را بیوفتیم
سرمو تکون دادمو گوشیمو ورداشتم
قبل اینکه شمارشو بگیرم زنگ در به صدا دراومد
بلندشدمو رفتم طرف در
با بازشدن در اروین ورها تقریبا پرت شدن توخونه
باتعجب نگاشون کردم
ینی فالگوش وایساده بودن؟
رها بم سلام کردو سریع پرید تو پذیرایی
بااروین دست دادمو رفتیم تو پذیرایی
رها کنار خانوم جون نشسته بود
اروین بانیش باز رفت طرف خانوم جونو گف:به به خانوم جون چطوری تو؟
هممون باتعجب به اروین نگاکردیم
اروین نیششو بستو گف:ینی چیزه خوب هستین شما؟
خانوم جون خندیدو گف:خوبم خداروشکر
اروین کنارش نشستو گف:خب خداروشکر
اروشا بلندشدکه اروین سریع گف:تازه چایی خوردیم زحمت نکش
اروشا باتعجب نگاش کردوگف:داشتم میرفتم حاظربشم چایی نمیاوردم که
اروین نیششو بستوگف:اهان
اروشا خندیدورفت تو اتاق

پارت_151از_زبان_آرتین

حدود 40دیقه ای میشد راه افتاده بودیم
خانوم جون باماشین مااومده بود ورهاواروین باماشین اروین
خانوم جون بااصرارهای منو اروشا که میگفتیم جلوبشینه قبول نکرده بود وعقب نشسته بود
فکرم رفت سمت تماسی که صب از طرف اقای پیری داشتم
ازم خواسته بود تواولین فرصت برم پیشش تاراجب کلاسا حرف بزنیم
بادستی که جلوصورتم تکون میخورد از فکراومدم بیرون
اروشا باتعجب نگام کردوگف:کجایی تو؟یه ساعته دارم صدات میکنم
از اینه نگاهی به خانوم جون که زوم کرده بود روم انداختم وبالبخند برگشتم طرف اروشا
-ببخشید یه لحظه حواسم پرت شد
چشاشو تو حدقه گردوند به میوه هایی که روی پاش بود اشاره کرد
-چی میخوری واست پوس بگیرم
نگاهی به میوه ها انداختم وهمینجوری که شیشه روپایین میدادم گفتم:سیب
یه اهنگ اروم وبی کلام پلی کردم
دوباره رفتم توفکر
اگه خانوم جون تواین چن روز ازچیزی سردرمیاورد
مطمعنا به کمک اروشا ورها یه جای دورافتاده زنده به گورمون میکردوهرسه تاشون بایه لبخند شیطانی ازمون دورمیشدن
بانیشگونی که از بازوم گرفته شد نعره ای کشیدم که همزمان شد باجیغ اروشا وخانوم جون
دستمو گذاشتم رو بازوم وبه اروشا که چسبیده بود به صندلی نگاکردم
لبخندی از دردزدمو باصدایی که سعی میکردم اروم باشه روبه اروشا گفتم:چرا همچین میکنی فدات شم..بازوم کنده شد اخه
لبولوچشو اویزون کردوگف:خب اخه هرچی صدات میزنم جواب نمیدی
بعد مثه بچه ها دستاشو زد زیربغلشو روشو ازم برگردوند
صداشو شنیدم که زیرلب میگف
-معلوم نیس به چی فک میکنه
برگشتم طرف خان جون که همچنان نگامون میکرد لبخندی به روش زدمو اشاره کردم گوششو بیاره جلو
اومد جلوتر…نزیک گوشش باصدای ارومی گفتم:زنم قهرکرده باید ازدلش دربیارم اگه
میشه شما خودتو سرگرم کن چون این صحنه ها واسه شما خوبیت نداره
چشای خانوم جون درکسری از ثانیه گشاد شد
اومدم دهنمو بازکنم بخندم که باصدای بلند اروشا باترس برگشتم طرفش
-ارتیــــــن مواظب باش
بادیدن ماشینی که از روبه رومیومد فرمونو چرخوندم وماشین از جاده رف بیرون درست وقتی که کم مونده بود بریم تو درخت پامو گذاشتم رو ترمز
همه چی خیلی سریع اتفاق افتاده بود
باچشای گشاد شده باترس برگشتم طرف اروشا که سرش خم شده بود
کمربندمو بازکردمو خودمو کشیدم نزدیک اروشا وتکونش دادم
-اروشا..اروشاخوبی؟
برگشت طرفم
گوشه ی پیشونیش خراش ورداشته بود وخونی شده بود
خانوم جون باترس سرشو ازبین دوتاصندلی جلواوردوگف:چیشد؟اروشا خوبی مادر؟
اروشا اروم سرشو تکون دادوگف:خوبم
دستشو گذاشت روپیشونیشو صورتش جمع شد:سرم دردمیکنه
باحرص چنگی به موهام زدموبادادگفتم:توچرا کمربندتو نبستی؟اگه چیزیت میشد من چیکارمیکردم؟
وقتی صدایی ازش نیومد به طرفش برگشتم
سرشو پایین انداخته بود
هــوفی کشیدمو ازتو داشبورد دوتاچسب زخم ورداشتم
دستمو گذاشتم زیر چونشو سرشو بالااوردم
با دسمال کاغذی که دستم بود خون زخمشو پاک کردم وچسبو زدم رو زخمش
کمربندشو بستمو برگشتم سرجام
هــوفی کشیدمو ماشینو روشن کردم
خداروشکر به خیرگذشت

پارت_152از_زبان_آروین

باضربه ای که به ساق پام خورد عین جت نشستم روصندلی وبه اطراف نگاکردم
بادیدن رهاکه پشت فرمون بالبخند گشادی نگام میکرد اخمی کردموگفتم:چرا میزنی؟مگه مرض داری بچه؟
بدون اینکه به حرفم توجهی کنه به روبروش نگاکردوگف:گشنمه یه چی بده بخورم
بابی تفاوتی تکیه دادم به صندلی وزیرلب گفتم:بیااینو بخور بابا
باصدای جیغــــش چشام تااخرین حدش بازشد
-توچی گفتی کثافـــــــــط؟پسره ی بی حیا خجالتم خوب چیزیه واقعاکه خیلی بی تربیتی
ازتومشموای کنارم کیکی ورداشتم سعی کردم صدام به خاطر خنده نلرزه
-باباچقد منحرفی تو…من داشتم اینو میگفتم
بادیدن کیک تودستم ساکت شدوچن لحظه خیره نگام کرد
گونه هاش رفته رفته قرمز میشد
نگاهشو ازم گرفت وگف:اشتهام کورشد
لبخند شیطونی زدمو گفتم:خو اگه اشتهات باخوردن همون چیزی که بش فک میکردی بازمیشه من مشکلی ندارم
بامشتی که به بازوم خورد صدای خندم رف هوا
کنار جاده زد روترمزو پیاده شد
اومد درسمتمو بازکردوگف:پیاده شو
باترس گفتم:میخوای منو تواین بیابون ولم کنی وبری؟دلت میاد؟نامرد من شوهرتم من بابای بچه ها…..
باجیغی که کشید حرفم تودهنم موند
-ارویــــن خفه شو…بروبشین پشت فرمون اعصابم خورده میزنم لهت میکنما
لبامو روهم فشاردادم تااز قیافه ی قرمزش ولحن تهدیدامیزش خندم نگیره
پیاده شدم وکناروایسادم تارهابشینه
نشست روصندلی وتاخواست دروببنده دروگرفتم وگفتم:توزحمت نکش عزیزم واسه بچمون ضررداره خودم میبندم
بدون توجه به صورت قرمزش که درحال انفجاربود بالبخند گشادی دروبستمو خودم پشت فرمون نشستم
-خــــب خب خب کجابریم عشقم؟
وقتی صدایی ازش نیومد برگشتم طرفش
چشماشو محکم روهم فشارمیدادودستاشو مشت کرده بود
به شدت از حرص خوردنش لذت میبردم
-اها یادم اومد قراربود بریم کلاردشت
ازلای دندوناش گف:اره کلاردشت باوجود تو جهنمه
بااینکه خندم گرفته بود ماشینو روشن کردمو بااخم الکی گفتم:عه خانومم این چه……
بادیدن عکس العملش حرفمو خوردم
خیزبرداشت طرفمو موهامو کشید
دادکشیدم
-آیــــی رها ولم کن…غلط کردم ولم کن
بی توجه به جیغ ودادم توسروصورتم میکوبید
-رهــــــا الان تصادف میکنیـــــــم
خودشو عقب کشیدوباجیغ گف:ب درک که تصادف میکنیم میخوام بمیرم اما پیش تو نباشم
دستمو گذاشتم روسرم که به شدت میسوخت
حس میکردم مویی روسرم نمونده
بایه دستم فرمونو گرفتم وبااون یکی دستم بازوی رهارو گرفتم وبرش گردوندم طرف خودم
بازوشو فشاردادم جوری که از درد اخماش رف توهم
بااخم ولحن محکمی گفتم:چته؟چرا وحشی بازی درمیاری؟
چیزی نگفت وفقط نگام کرد
خواسم دوباره چیزی بگم که بانگاه خیرش روی گونم بازوشو ول کردم وباقیافه ی مشکوکی نگاش کردم
اینه رو اوردم پایین تا ببینم به چی اینجوری نگامیکنه
بادیدن قیافم چشام چارتاشد
کنارجاده ماشینو نگه داشتم
باقیافه ی ناباوری به قیافم که پراز جای چنگ بود نگاکردم
-وای وااای دخترچیکارکردی صورت نازنینمو
باغیض برگشتم طرفش که لبشو گازگرفت ونگاشو ازم گرف
دوباره ماشینو روشن کردم واینباربالحن اروم اما ترسناکی گفتم:بذا برسیم اونجا..کاری میکنم تایه ماه نتونی خودتو تو اینه ببینی
بالحن طلبکاری گف:خب تو چرا اذیتم میکنی که منم مجبورشم بزنمت
نگاش کردموبااخم گفتم:من که کف دستمو بونکرده بودم…نمیدونستم با دوتا عزیزم وعشقم رم میکنی وحشی میشی
دندوناشو روهم سایید وگف:وحشی خودتی
گوشه ی لبم یکم بالارف
-که من وحشیم اره؟
سرشو محکم تکون داد به معنی اره
لبخند خبیثی زدمو گفتم:وحشی واقعی رو امشب نشونت میدم
زل زدم به قیافش تا عکس العملشو بیینم
بادهن باز نگام میکرد وپلک چشم راستش میپرید
اروم تکیه داد به صندلی ودستاشو توهم قفل کرد
لبخند پیروزمندی رولبم نشست
تاتوباشی بااروین درنیوفتی

پارت_153از_زبان_آروین

بعد چن ساعت تویه رستوران بین راهی ناهارخوردیم
رسیده بودیم کلاردشت
اروم پشت ماشین ارتین میرفتم تاخونه ی خانوم جونو پیداکنیم
رها باذوق شیشه روپایین داده بودوبی توجه به هوای سرد سرشو برده بود بیرونو اینوراونورو نگامیکرد
سیگاری گذاشتم بین لبام وروشنش کردم
-خیلی اینجارو دوس داری؟
باصدام سرشو اورد تو ونشست رو صندلیش
شیشه رو داد بالاوگف:بعد از فوت عموم زیاد اینجامیومدیم تاحال وهوای اروشا عوض شه
نفسشو پرصدا بیرون دادوگف:یه جورایی بیشتراز نصف عمرمونو پیش خانوم جون واینجا گذروندیم
یه تای ابرومو بالاانداختم وگفتم:چه خوب
رهانگام کردوگف:میشه سیگارتو خاموش کنی؟
یه نگابه سرتاپاش انداختم وبالحن مسخره ای گفتم:عخی سیگاردوس نداری عمویی؟
همینطور که دستشو روپیشونیش میکشید باصدای ارومی گف:از بوش سردردمیگیرم
دلم واسه لحن مظلومش سوخت
امروز خیلی اذیتش کرده بودم
شیشه روپایین دادمو سیگارمو انداختم بیرون
چن دیقه بعد رویه تپه بودیم که فقط یه خونه رو نوکش بود
دوروبرش به قدری خوشگل بود که خشکم زده بود
به رهانگاکردموگفتم:اینجاخونه ی مامان بزرگته
بی اراده لبخند گشادی زدوگف:اره اینجارو بابابزرگم واسه خانوم جون ساخته
یه تای ابرومو بالاانداختم
خونه ویلایی ساخته شده بود
باتوقف ماشین ارتین وپیاده شدنشون از ماشینو کنارماشین ارتین پارک کردم
تاازماشین پیاده شدم سوتی کشیدمو روبه خانوم جون گفتم:اوووف چی ساخته واست خدابیامرز
خانوم جون باشنیدن حرفم خندیدوگف:حیف نیس ببینه چه دوماد پررویی نسیبمون شده
اروشاوارتین خندیدن ورها به زور لبخندی زد
خانوم جون کیفشو انداخت روشونش وهمینجوری که به سمت خونه میرف گف:بیایین تو هواسرده
از صندوق ساک خودمو با چمدونای مختلف ورنگارنگ رهاخانوم ورداشتم وراه افتادم سمت خونه
بین راه همش غرمیزدم
-انگار اومده جزایر هاوایی دوسال بمونه..چی چپوندی تواین چمدون بدبخت که انقد سنگین شده
باکشیده شدن یکی از چمدونا از دستم برگشتم
اروشا بالبخند نگام کردوگف:من میارمش کشتی خودتو
ناخواسته لبخندی رولبم نشست
لپ اروشارو کشیدم وگفتم:فدا حس انسان دوستت بشم من
اروشام متقابلا لپمو کشیدو باخنده گف:خری بیش نیسی عزیزم خودتو با انسانا قاطی نکن
تاحرفشو زد چمدونو روزمین کشیدوفرارکرد
خیز برداشتم طرفش
-میکشمـــــت اروش
در خونه روبازکردو باجیغ وخنده خودشو پرت کرد توخونه
از صدای جیغش خندم گرفته بود
خودمو پرت کردم توخونه ودوویدم دنبالش
کم مونده بود بهش برسم
پامو درازکردم که باعث شد پای اروشا بهم گیرکنه وبه خاطر کشیده شدن پام دوتایی پخش زمین شدیم
درد بدی تو سرم پیچید
چشامو بستم واخ ضعیفی از بین لبام خارج شد
بازکردن چشمم همانا ودیدن شیش جفت چشم گردشده جلوی صورتم همانا
بادیدن اروشاکه کنارم افتاده بودوعین دیوونه ها میخندید خندیدمو گفتم:روانی
نشست روزمینو اشک چشمشو که به خاطر خندیدن زیاد توچشاش جمع شده بود پاک کردوباخنده گف:احمق چرا جفتک میندازی
دوباره خندیدمو خواسم چیزی بگم که باصدای تک سرفه ی ارتین برگشتم طرفش
دست به سینه وایساده بود
رهام دس به سینه کنارش وایساده بود
خانوم جونم کنار رها دستشو به کمرش زده بود
هرسه عاقل اندر سفیه نگامون میکردن
اروشا صداشو جدی کردوگف:مشکلی پیش اومده؟
ارتین دهنشو بازکرد چیزی بگه که خانوم جون دستشو به معنی سکوت جلوی ارتین نگه داشت وروبه ما گف:من دوتا بچه ی دوساله رو اوردم مهد کودک یایه خانوم بالغ ویه مرد عاقل وبه خونم؟
پقــــی زدم زیرخنده که بانگاه جدیشون نیشمو بستمو گفتم:اخه بالغ وعاقلو خوب اومد
صدای خنده های ریز اروشا به گوشم میرسید
از روزمین بلندشدمو به اروشا کمک کردم وایسه
برای اینکه خانوم جونو از اون جو رئیس بودن دربیارم بازوشو گرفتم وهمینجوری که به سمت اشپزخونه ی خوشگلی که یه طرف خونه بود
میکشوندمش گفتم:خیلی گشنمه خانوم جون…این اروشاکه عرضه ی اشپزی رو نداره…خانوممم که خستس پس خودت دس به کارشو
وسط اشپزخونه ولش کردم وبی توجه به چشای گشاد شدش گفتم:من میرم وسایلامو بچینم تو اتاقم ولباسمو عوض کنم…تابرمیگردم با دستپختت سورپرایزم کن
دربرابر چشای گشادشده وناباورش چشمکی بهش زدمو گفتم:بوس بوس سیسی جونم
از اشپزخونه زدم بیرونو رفتم پیش رها که اونم مثه خانوم جون خشکش زده بود
-وسایلارو کجاببرم؟
باصدام به خودش اومدوبی صدا راه افتاد سمت یکی از دوتا اتاقی که تو خونه بود
چمدونارو ورداشتم وروبه اروشاوارتین گفتم:سرمیز شام میبینمتون بروبچ
راه افتادم سمت اتاق رها رو تخت نشسته بود
چمدونارو یه گوشه گذاشتم وگفتم:کجا میتونم دوش بگیرم؟
باشیطنت نگام کردوگف:تو حموم
چشامو توحدقه گردوندم وگفتم:بامزه منظورم اینه حموم کجاس درازکشید روتختوگف:یه نگا به کنارت بندازی میبینیش بادیدن دری که روش برچسب یه بچه کچل که تووان بودرفتم داخل

پارت_154از_زبان_آروشا

وقتی چیدن وسایلام ولباسام تو کمد اتاق تموم شد کش وقوسی به بدنم دادمو نگاهی به ارتین که روی تخت خواب بود انداختم
رفتم طرفش دستمو گذاشتم رو بازوشوتکونش دادم-ارتین..ارتین پاشو
لای چشماشو بازکردوبادیدنم نیم خیزشد روتخت
-چیشده؟
صاف وایسادمو گفتم
-بیا شام بخور بعدش بخواب
نفس راحتی کشیدوهمینجوری که مینشست روتخت گف:باشه برو الان میام
سرمو تکون دادمو ازاتاق رفتم بیرون
همزمان بامن رها از اتاق کنار بیرون اومد
لبخندی به همدیگه زدیم وباهم رفتیم تو اشپزخونه
بادیدن کوکوی مرغ وسیب زمینی لبخندی زدمو گفتم:به به چه سرعت عملی
خانوم جون خندیدو همینجوری که گره ی روسریشو شل میکرد نشست سرمیزو گف:دیگه اروین گرسنه بود گفتم یه چیز اسون درس کنم
نشستم رو صندلی وگفتم:خوشبحال اروین بااین پارتی قوی که پیشت داره
رها خندیدو روصندلی روبه روم نشست وگف:بچم انقد شیرینه زود به دل میشینه
یه تای ابرومو بالاانداختم وبه رها نگاکردم
بالگدی که از زیرمیز به پام زد فهمیدم به خاطر مامان بزرگ ازهمچین جمله ی چندشی استفاده میکنه
باصدای اروین برگشتم طرفش
کنار رها نشست وگف:انقد از خصوصیات شوهرت جلو این اروشای ورپریده حرف نزن چشش شوره چش بزنه بدبخت میشما
باحرص خواسم چیزی بگم که اینبار صدای ارتین اومد
ارتین-هـوی اروین نبینم خانوم منو اذیت کنیا
به دنبال حرفش کنارم نشست
لبخندی به روش زدم
اروین تااومد چیزی بگه خانوم جون خندیدوگف:بسه جای اینکه همدیگه رو بخورین شامتونو بخورین بعدامیتونین بپرین به همدیگه
هممون مثه بچه های حرف گوش کن مشغول خوردن شدیم
بعدخوردن شام اروین وارتین وخانوم جون بیرون رفتنو منو رها ظرفای شامو شستیم
رها چایی ریخت وباهمدیگه رفتیم بیرون
خانوم جون روکاناپه نشسته بودو بافتنی میبافت
ارتین بادقت به فوتبالی که از تلویزیون پخش میشد نگامیکرد
اروینم پخش شده بود روکاناپه وچرت میزد
سری از روی تاسف واسش تکون دادمو باگذاشتن قندونا رومیز کنار ارتین نشستم
رها باگرفتن چایی جلومون سینی رو روی میز گذاشت وکنار خانوم جون نشست
باذوق به بافتنی دستش نگاکردوگف:خانوم جون این چیه؟واسه کی میبافی؟
خانوم جون عینکشو تکونی داد: شال گردنه واسه شماها میبافم
یهو اروین رو کاناپه نشست وروبه خانوم جون گف:اخ اخ دمت گرم به خدا گردنم خشک شده بود
هممون باتعجب نگاش میکردیم
دستی به چشمای خمارخوابش کشیدوگف:خو چیه؟شالگردن دوس دارم
به دنبال حرفش دوباره درازکشید رو کاناپه وچشماشو بست
ارتین برگشت طرفمو تاخواس چیزی بگه صدای اروین اومد
-رها یه پتو واسم میاری؟
رها بالبخند حرصی نگاش کردوپاشد رفت تو اتاق
هم خندم گرفته بود هم دلم واسه رهامیسوخت
مطمعن بودم رها تا بخواد طلاق بگیره پیش اروین پیرمیشد
نگاهی به ارتین انداختم وگفتم:چیزی میخواسی بگی؟
چاییشو گرفت تو دستشو گف:اره میخواسم بگم..
باصدای دوباره ی اروین هـــوفی کشیدمو نگاشون کردم
دست رهارو گرفته بود ومجبورش میکرد بشینه روکاناپه تا سرشو بذاره رو پاهاش
رها با صورتی که هرلحظه قرمزتر میشد باحرص نشست رومبل
اروین باخنده سرشو گذاشت رو پاشو پتورو کشید روش
درتمام این مدت خانوم جون بایه لبخند خاص نگاشون میکرد
یه لحظه دلم گرفت
خانوم جون همیشه میخواس خوشبتیه من ورهارو ببینه
اگه میفهمید همه ی این خوشیا الکیه ضربه ی بدی بهش واردمیشد
باصدای جروبحث اروین ورها از فکروخیال اومدم بیرون
اروین به رها میگف تا دستتو نذاری لای موهام خوابم نمیبره ورها قبول نمیکرد
روبه اروین گفتم:بسه دیگه اروین چقد کبری صغری میچینی واسه یه چرت زدن
اروین چشمکی بم زدوگف:اخه میدونی اروشا واسه چرت زدنم باید دست رهابین موهام باشه
باتوجه به شناختی که از رها داشتم مطمعن بودم اگه خانوم جون اینجا نبود اروین کشته شده بود
بالاخره اروین برنده شد ودست رهارو گذاشت رو موهاش
سری از روی تاسف تکون دادم وبرگشتم طرف ارتین

پارت_155از_زبان_آروشا

-خب چی میخواسی بگی؟
ارتین اومد چیزی بگه که دستمو به علامت سکوت گرفتم جلو صورتشو روبه اروین
گفتم:اگه چیزی هس که میخوای بگی بگو
اروین که چشماشو بسته بود لبخند مرموزی زدو گف:نه دیگه هیچی نیس راحت باشین
لبخندحرصی زدموگفتم:خوبه
برگشتم طرف ارتین وگفتم:خب میگفتی
ارتین که هم عصبی بود هم خندش گرفته بود چنگی به موهاش زدو سرشو اورد جلوتر واشاره زد برم نزدیک تر
سرمو بردم نزدیک تر
کنارگوشم باصدای ارومی گف:من خوابم میاد تکلیفم چیه؟
سرمو باگیجی تکون دادموگفتم:ینی چی؟
سری ازروی تاسف تکون دادوگف:ینی ما شب قراره رویه تخت بخوابیم؟
رفتم توفکر
میترسیدم تواتاق روزمین بخوابم وخانوم جون یهو خفتمون کنه
از یه طرف ازاینکه باارتین رویه تخت بخوابم حس بدی بهم دس میداد
باتکون دست ارتین ازفکربیرون اومدمو گفتم:کاری نمیشه کرد مجبوریم امشبو اینجوری سرکنیم تافردا من یه نقشه ای میکشم
ارتین که ازلحن محکمم خندش گرفته بود دستی به ته ریشش کشیدوگف:تا ببینم نقشت چیه خانوم زرنگ
سرمو تکون دادمو برگشتم سمت تلویزیون
صدای غرغرای اروین هنوزم به گوشم میرسید
ارتین بلندشدوگف:بااجازه من برم بخوابم خستم
اروین باهمون لحن خمارش گف:بشین سرجات من اجازه نمیدم
ارتین کوسن رومبلو ورداشت وپرت کرد تو صورت اروینوگف:خفه شو بی مزه
اروین نشست رو کاناپه و باخنده گف:حرص نخور شیرت خشک میشه نی نیمون گرسنه میمونه
ارتین چیزی نگفت وبایه شب بخیر رف تو اتاق
رها یه پس گردنی به اروین زدکه صدای دادش بلندشد
-چرا انقد همه رو اذیت میکنی تو
اروین درحالی که پشت گردنشو میمالید باحرص گف:اذیت میکنم که زنده بمونم
رها دوباره یه پس گردنی به اروین زد که از کاناپه افتاد زمین
اینبار باحرص بلندشد وایساد
رهام دس به کمروایسادروبه روش
بلند شدمو رفتم طرفشون وقبل اینکه اروین
بزنه رهارو ناکارکنه وایسادم بینشون وباصدای بلندی گفتم:بــــــــــــــــسه مگه بچه شدین

پارت_156از_زبان_رها

اومدم چیزی به اروشا بگم که اروشا نگاهی به قیافه ی اروین انداخت وبالحن متعجبی گف:صورتت چیشده؟
اروین دستی به زخمای صورتش کشیدوگف:هیچی وسط جاده یه گربه دیدم پیاده شدم ورش دارم که مثه وحشیا بم حمله کرد
اروشاسری تکون دادوگف:من یه پمادباخودم اوردم میدم بزن روصورتت جاش نمونه
سری تکون دادکه
خانوم جون ازاون ورگف
-خستگی راه بهتون فشاراورده عصبی شدین برین بخوابین
اروین لبخندی زدوگف:اره یکم خستم من برم بخوابم شب بخیر
اروشاوخانوم جون شب بخیری بهش گفتن
بعد اروین خانوم جون رف تواتاقش
بلندشدم برم تو اتاق که اروشادستمو کشیدوگف:بشین میخوام باهات حرف بزنم
نشستم کنارش ونگاش کردم
نگاهی به اتاق خانوم جون کردوباصدای ارومی گف:شما چتون شده؟میخوایین خانوم جون همه چیو بفهمه؟
چیزی نگفتم که ادامه داد
-انقد به هم نپرین…میدونم تحمل اروین خیلی سخته ولی این چن روزو یه جوری سرکنین تا بریم خونه بعدش هرکاری میخوایین بکنین
سرمو تکون دادم وبلندشدم
-سعی میکنم
اروشام بلندشدوگف:خوبه بروبخواب دیگه چشات قرمزشده
لبخندی زدموگفتم:باشه شبت بخیر
لبخندی زدوگف:شب توام بخیر
رفتم تواتاق
بی توجه به اروین که یه طرف تخت به پهلو درازکشیده بودوبه دیوار روبه روش زل زده بود رفتم وطرف دیگه ی تخت درازکشیدم
طولی نکشیدکه صدای نفسای منظم اروین تواتاق پیچید
غلتی زدمو پتورو که تانصفه زیر اروین بود به زور کشیدم بیرون
کشیدمش روم وشروکردم به شمردن گوسفندا
بیس دیقه ای گذشته بود که به زور خوابم برد
….
باسنگینی که رو شکمم حس کردم چشامو بازکردم
نگاهی به شکمم انداختم وبادیدن پای اروین روشکمم چشام چهارتاشد
اون یکی پاش با فاصله ی180درجه ازاین یکی پاش بازشده بود وافتاده بود پایین تخت
دستاش زیر بدنش بود وباسنش روهوابود
سرش دقیقا کنارسرم بودونفسای داغش توگوشم پخش میشد
این صحنه فقط وفقط منو یاد یه نفر مینداخت واونم کسی نبود جز(اروشا)
بادیدن بدن نیمه برهنش عین جت نشستم رو تخت که اروین باصدای بلندی از رو تخت روزمین افتاد
چن ثانیه ای توهمون حالت نشستم که اروین همینجوری که دستشو گذاشته بود روگردنش باچشمای بسته واخمای توهم بلندشدوگف:دختر توچته؟میخوای منوبکشی؟
اومدم بهش بتوپم که یاد حرف دیشب اروشاافتادم
قیافمو مظلوم کردمو باصدای ارومی گفتم:اخه خیلی بد خوابیده بودی پات تو حلقم بود
اروین که انگار از لحن وقیافم خر شده بود اومدو نشست روتخت
قیافشو ناراحت کردوگف:اره هیشکی نمیتونه پیش من بخوابه چون خیلی بد میخوابم
درازکشیدمو رومو برگردوندم:من قبلاکنار یکی مثه تو خوابیدم
اروین جوری بازومو گرفت وبرم گردوند که حس کردم دستم ازجاش کنده شد
باچشای گشادشده نگاش کردم که گف:قبلا باکی خوابیدی؟
خیلی گیج زمزمه کردم:بااروشا
نفسشو بیرون دادوبابیتفاوتی گف:خوبه
بعد روشو برگردوند وپتورو کشیدروش
گیج از رفتارش دوباره رومو برگردوندم
هوای اول صبحی خیلی سردبود
توخودم جمع شدمو طولی نکشیدکه دوباره خوابم برد
……
باتکونای دستی لای چشامو بازکردم بادیدن آروین که باتعجب بالاسرم وایستاده بود نشستم رو تخت و خمیازه ای کشیدم اروین دستاشو برد توجیبشو گف:بدنت چراانقد سرده؟
بلندشدمو رفتم سمت کمد
-نمیدونم
اروین اومدکنارم وگف:وقتی اومدم بیدارت کنم فک کردم مُردی
قیافمو جمع کردموگفتم:عه دم صبی این چه حرفیه میزنی زبونتو گازبگیر
زبونشو دراوردودرمقابل چشای گشاد شدم گازش گرف
بعد سرشو خاروندوگف:یه فکری به حال خودت بکن گناداری

پارت_157از_زبان_رها

کلافه ازاین بحث باحرص گفتم:چشـــم حالامیشه بری بیرون میخوام لباسمو عوض کنم
به سمت در رفت وقبل بیرون رفتن گف:زود بیا خانوم جون کارمون داره
سری تکون دامو بعد بیرون رفتن اروین
لباسمو دراوردم
یه بلیز پشمی طوسی که یه کلاه بزرگ داشت باشلوار تنگ مشکی پوشیدم
موهامو شونه کردم وبعد شستن دست وروم رفتم بیرون
بادیدن خانوم جون واروین که دراتاق ارتین واروشارو بازکرده بودن وتوش سرک میکشیدن رفتم نزدیکشون
وایسادم پشت اروینو باصدای ارومی گفتم:چیکارمیکنین؟
اروین دستشو گذاشت رودماغش
-هیــــــــس،بیا اینجارو ببین
سرمو از پشت اروین بیرون اوردم ونگاهی به ارتین واروشا انداختم
بادیدن حالتشون کم مونده بود از خنده منفجرشم
پشت آرتین رو بهآروشابودچسبیده بودن به هم
یه پای اروشا 90درجه بازشده بودو حلقه شده بود دور پای ارتین
اون یکی پاش خم شده بود
یکی از دستاش توحلق ارتین بود
سرش رو شونش خم شده بود واب دهنش تا روی بلیزش اومده بود
خانوم جون باخنده گف:من میرم اشپزخونه اینارو بیدارکنین باهاتون کاردارم
اروین سرشو تکون دادوبارفتن خانوم جون دستمو گرفت وپاورچین پاورچین رف تو اتاق
بالبخند گشادی بهم گف:بیا قبل بیدارکردنشون یه سلفی بگیریم
به دنبال حرفش گوشیشو از تو جیب شلوار راحتیش بیرون کشیدو دورتراز تخت یه گوشه وایساد
دستمو کشیدو برد تو بغلش
سمت چپ تصویر منو اروین بودیم واونور اروشاوارتین که روتخت بودن
اروین زبونشو دراوردوباانگشت اشارش تختو نشون داد
بادیدن قیافش لبخندی زدم که اروین عکس گرفت
خندیدمو رفتم طرف تختشون
اروین از اتاق بیرون رف
بالاسرشون وایسادمو باصدای بلندی گفتم:پاشیــــــــــن تنبلا…پاشین یالا..وقت بیدارشــــــــدنه..پاشین
باصدام که پشت سرهم صداشون میکردم هردو عین جت نشستن روتختو باقیافه ی منگ خواب زل زدن بهم
لبخندی به پهنای صورتم زدمو گفتم:زود بیایین بیرون خانوم جون منتظره
وقتی از اتاق بیرون میرفتم صدای ارتینو شنیدم که میگف:اروشا این چیه؟این اب دهن توئه رو بلیــــزم؟
خندیدمو رفتم تواشپزخونه
اروین وخانوم جون پشت میز نشسته بودن
بالبخندی نزدیکشون شدم وگفتم:وقت نشد بگم..صب بخیر
هردو بالبخند گرمی جوابمو دادن
کنار اروین نشستم
بعد چن دیقه اروشاوارتین اومدن تو اشپزخونه
چشای ارتین قرمز وپف کرده بود
مطمعن بودم باوجود اروشا یه لحظم نتونسته بخوابه باصدای خماری صب بخیر گفتن
جوابشونو دادیم وروبه روی منو اروین نشستن
شروکردیم به خوردن صبونه
با چشمکایی که بین اروین وخانوم جون ردوبدل میشد اروشا مشکوک نگاشون کردوگف:چیشده؟
اروین درکمال خونسردی گف:هیچی عزیزم شب میخوام یه گپ بزنم تو تلگرام پروفشوکه ببینی موضوع رو میفهمی
اروشا نگاهی به منو خانوم جون وارتین انداخت وگف:ینی چی خو؟اگه چیزمهمیه الان بگو تاشب میمیرم از کنجکاوی
اروین درحالی که لقمشو میجوییدگف:اون چیزی که تو بهش میگی کنجکاوی اسمش فوضولیه منم اولا انکارمیکردم فوضولم الان قبولش دارم
بااین حرفش زدیم زیر خنده
بعد خوردن صبونه ارتین واروین خواسن برن بیرون که خانوم جون گف:امروز کلی کارداریم…میخوام کل دکور خونه رو عوض کنم وخونه روهمونی کنم که حاجی همیشه میخواس
هممون بانگاه سوالی نگاش کردیم که لبخندی زدوگف:بریم بگم چیکارباید بکنین
چهارتایی به همراه خانوم جون رفتیم تو پذیرایی که چادرشو دورکمرش بستوگف:قراره مبلارو ببریم تو انباری که کنار خونس
باتعجب نگاش کردموگفتم:چرا؟
خانوم جون نگام کردوگف:هیچ سوالی نپرسین وکارتونو بکنین…منم میرم ناهار درس کنم…یالا برین سر کارتون
ارتین واروین شونه ای بالاانداختن ورفتن سر مبل سه نفره
دست اروشاروگرفتم ورفتم پیششون
هردو دستمونو گذاشتیم زیرمبل تا بلندش کنیم که ارتین باتعجب گف:ما اینو میبریم شما اون یکی رو بیارین
لبخندمضحکی زدمو گفتم:نه سنگینه همه باهم باید اینو ببریم
اروین از حرفم خندیدوروبه ارتین که خندش گرفته بود گف:داداش اینا نمیتونن شلوارشونو بالابکشن چه برسه به تکون دادن مبل واینجور چیزا
اروشاکه حرف اروین حسابی بهش برخورده بود دستمو کشیدوبرد سمت مبل دونفره
اروین وارتین شونه ای بالاانداختنو مبلو از خونه بیرون بردن
اروشا اون طرف مبل وایسادودرحالی که دسته ی مبلومیگرفت گف:مااز پسش برمیاییم فقط دوتا نفس عمیق بکش وبلندش کن
طبق گفتش دسته ی مبلو گرفتم ودوتا نفس عمیق کشیدم
باصدای اروشاکه میگفت
(حالا)دسته روبه سمت بالاکشیدم ولی یه سانتم تکون نخورد
به اروشاکه روبه روم باقیافه ی قرمزی سعی داشت مبلو بلندکنه گفتم:نمیــــشه
اروشا دسته رو ول کردوخودشو پرت کردرو مبل
درحالی که نفس نفس میزد گف:ولش کن بابا ب ماچه اصن اروین وارتین میبرنش
بانفس نفس کنارش نشستمو سرمو تکون دادم

پارت_158از_زبان_آرتین

به گفته ی خانوم جون مبلو تو انباری بزرگی که کنارخونه بود گذاشتیم وبرگشتیم تو خونه
اروین اشاره ای بهم کردو رفتیم سمت مبل
دونفره اومدیم بلندش کنیم که دیدم اروشا ورها روش نشستن
اروین سریع گف:پاشین اونورمیدونستم شما این کاره نیستین دست وپاچلفتیا
اروشا سریع برگشت طرف اروینو
-تواگه این کاره ای این مبلو باوجودمنو رهابلندکن پهلوون پنبه
رهام محکم سرشو تکون داد
اروین نگام کرد
شونه ای بالاانداختم وهمزمان بااروین مبلو بایه حرکت بلندکردیم وبه سمت در خونه رفتیم
رها باذوق گف:وای دنیا از این بالا چقد خوشگله
اروشام دستاشو بهم کوبیدوبانیش باز گف:اره رها ابرارو ببین
منو اروین سری از روی تاسف تکون دادیم
کی فکرشو میکرد اخروعاقبت پسرای اقای سالاری بادوتا خل وچل رقم بخوره
تابرسیم انباری اروشاورها از اسمون خیالیشون حرف زدن وعین دیوونه ها خندیدن
مبلو گذاشتیم زمینو اومدیم برگردیم که رهاواروشا عین جت از کنارمون ردشدنو رفتن
توخونه تا یه ساعت که کارای انتقال وسیله ها به انباری رو انجام میدادیم اروشاو رها خودشونو مینداختن رو وسیله هاو از پرواز واین جور چیزا حرف میزدن باگذاشتن میزتو انباری صاف وایسادمو دستی به کمرم کشیدم
توکل عمرم انقد کارنکرده بودم از انباری بیرون رفتیم اروین خودشو پرت کرد رو چمنا وچشما شو بست طبیعتش فوق العاده بودیه میزچوبی هشت نفره وسط چمنا بودکلی اردک ومرغ وخروس اینوراونورمیرفتن نشستم کنار اروین وبه بلندی تپه ای که روش نشسته بودیم
فکرکردم لرزبدی تو تنم نشست وقتی بچه بودم اروین درست از روی تݐه ای مثه همینجا افتاده بودچشمامو بستم وسعی کردم به بلندی فکر نکنم باصدای سرخوش اروشاورها برگشتم طرفشون که بادست پر میرفتن سمت میز
یه پارچه ی بزرگ روی میزپهن کردن و
وسایلارو چیدن روش خانوم جونم باسینی چایی از خونه بیرون اومد ولبخندی به منو اروین زد-خسته نباشین پسرا
لبخندی به روش زدمو گفتم:سلامت باشین
اروین به زور غلتی زدوگف:اخه ننه توکه میخواسی انقد از ما کاربکشی جلوتر میگفتی تامن قید این سفرو بزنم
همگی خندیدیم رها کنار اروین نشست وگف:میخوای کمرتو ماساژ بدم؟
مطمعنا اگه خانوم جون اونجانبود اروین باچشای گشاد شده ودهن باز به رهانگامیکرد ولی خیلی عادی بانیش بازگف:اره بیا
رها کنار اروین نشست وشروکرد به ماساژ دادن اروین باصدای جیغ اروشا سر هممون برگشت طرفش داشت میدوویدوجیغ میکشید
بادیدن اردکی که داشت دنبالش میکرد نتونسم جلوی خودمو بگیرم وپقی زدم زیر خنده
باخنده ی من همه خندیدن
اردکه خودشو به اروشارسوند ونوکی به ساق پاش که به خاطر شلوارکی که پاش بود ولخت بود زداروشا جیغ بلندتری کشیدو خودشو بهمون رسوند یه دستمو بازکردمو اروشابا رسیدنش خودشو پرت کرد توبغلم وباجیغ
گف:گمشو اونور اردک زشت کثیـــــف
یه لحظه حس کردم اردکه سری ازروی تاسف واسه اروشا تکون دادورف خندیدمو روبه اروشاگفتم:توازاردکم میترسی؟
اروشا همینجوری که ساق پاشو که یه خراش کوچولو ورداشته بود نگامیکرد سرشو تکون داداروین گف:عخی عب نداره عمویی گریه نکن واست شوکو
رهادستشو گذاشت جلوی دهن اروین ونذاشت حرفشو ادامه بده خانوم جون خندیدوگف:چرا اردکه دنبالت میکرد؟باز چه اتیشی سوزوندی؟
اروشا لب ولوچشو اویزون کردوگف:من فقط میخواسم اردکه رو با سگه دوست کنم واسه
همین بردمش پیش سگه همه چی داشت خوب پیش میرفتا یهو نمیدونم چیشد سگه پارس کرد واردکم افتاد دنبال من باتموم شدن حرفش همه زدن زیرخنده اشکی که به خاطر
خنده ی زیاد تو چشمام جمع شده بود پاک کردمو اروشارو به خودم فشاردادمو روبه جمع گفتم-خانوم خل وچل خودمه دیگه کاریش نمیشه کرد

پارت_159از_زبان_آرتین

الان هرکی منو تو این حال میدید میگفت کی گفته آرتین مغرور؟!
من مغرورم ولی هیچ وقت از عذر خواهی کردن نترسیدم…هیچ وقت جلوی گریه هامو نگرفتم….هیچ وقت از اشتباهاتم سِر بازنزدم…دربرابرهیچ لبخندی اَخم نکردم…مغروربودن باعقده ای بود فرق داره…غرور از شخصیت میاد عقده ازکمبود..
امروز کسی تو بغلم بود و داشتم بهش
میخندیدم که ازش متنفرم اشتباهی بود که ازش سر باز نکردم چون اگه نبود الان زنم نبود الان اینجا نبودیم
منی که چند سال خندهامو گم کرده بودم ب خاطر دختری که عاشقش بودم
الان داشتم بادختری میخندیدم که نه حسی دارم بهش نه عشقی بین ماست بلکه جاش بیوفته هم دیگرومیکشیم
بعضی موقع ها زندگی یه سوپرایز های برات آماده میکنه که از تعجب نمیتونی کاری کنی
زندگیه دیگه توسرنوشت مام اینجوری نوشته و بالا نشسته داره نگامون میکنه
بعد خوردن ناهار به فرمان خانوم جون اومدیم تو اتاق تا یکم استراحت کنیم
عصری قراربود وسایلایی که خانوم جون میخواس از انباری بیاریم خونه
خودمو پرت کردم روتخت
اروشام اونور تخت درازکشید
تازه داشت چشام گرم میشد که یه چیزی محکم خورد تو شکمم
از دردی که تو دلم پیچید نفسم رفت ودادکشیدم
اروشا باصدام عین جن زده ها نشست روتخت وپاشو از رو شکمم کشیدکنار
دراتاق به شدت بازشدو اروین ورها وخانوم جون اومدن تو اتاق
اروین باموهای اشفته گف
-چیشده؟
دستمو رو دلم گذاشتم وچشمامو روهم فشاردادم
هرکدومشون یه چیزی بم میگفتم ولی نمیتونستم چیزی بگم
فک کنم پاشنه ی پاش تا نصفه رف تو دلم
اروشا دستشو گذاشت رو دستمو باقیافه ی نگرانی گف:چت شد ارتین…یه چیزی بگو
به زور گفتم:هیچی پاتو کوبیدی تو شکمم
چن لحظه همشون ساکت شدن
یهو اروین دستاشو کوبید روسرشو باصدای بلندی گف:وای بدبخت شدیـــــــم
رها دستشو گذاشت جلو دهنش
خانوم جون تکیه داد به دیوار وگف:چ..چرا؟
اروشا دستمو فشاردادو روبه اروین باصدای لرزونی گف
-نگوکه ارتین تو شکمش غده داشت ومن زدم ترکوندمش
باچشای گشادشده به همشون نگامیکردم
اروین چشاشو توکاسه چرخوندوروبه اروشاگف:نه بابا…ارتین حاملس…میترسم بچه طوریش شده باشه
چن لحظه سکوت شد ویهو اروشا خیز برداشت طرف اروین
اروینم باخنده وجیغ جیغ از اتاق زدبیرون واروشام دنبالش
سری از رو تاسف تکون دادم
رها کنارم نشست ودستشو گذاشت روقلبش
-وااای کم مونده بود سکته کنما این اروین عوضی عادتشه ادمو تاسرحد مرگ بترسونه
خانوم جون لبخندی زدوروبه من گف:الان خوبی؟
دستی رو شکمم کشیدمو گفتم:خوبم فقط فک کنم دوسه تا از تیکه های شیکمم داغون شدن
بااین حرفم خانوم جون ورها خندیدن
خانوم جون گف یکم دیگه استراحت کنمو بعدا واسه کارا برم بیرون
خودش بارها بیرون رفت
درازکشیدم روتخت
خب بهتربود تا فردا بگم دل درد دارم تا کاری نکنم
اره اینجوری میتونستم به عنوان تنبیه از اروشا کلی کار بکشم
بااین فکر لبخند خبیثی رو لبم نشست وزود خوابم برد

پارت_160از_زبان_آروین 

بالاخره بعد کلی دوویدن خسته شدم و وایسادم وسط پذیرایی تا اروشا بیاد ودخلمو بیاره
اروشا با نفس نفس خودشو بم رسوند
چشامو بستم تا شاهد تیکه تیکه شدن خودم نشم که یهو گردنم بین دستای اروشا قفل شد
چشامو بازکردم
بایه دستش گردنمو قفل کرده بود وبااون یکی موهامو بهم میریخت
دستمو گذاشتم رو دستشو با داد گفتم:گردنم شیکـــــــس اروش…اروش ول کن گردنو
اروشا همینجوری که باصدای بلند میخندید گف:پســـر تو خیلی بامزه ای خدایی باهات حال کردم
درحالی که ذوق کرده بودم بااخم گفتم:گردنم شکست ولش کن
گردنمو ول کردو روبه روم وایساد
همینجوری که گردنمو میمالیدم گفتم:قیافتو شبیه گربه ی شرک نکن بگو چی میخوای
چشاشو که گنده کرده بود ریز کردو لب ولوچشو جمع کرد
باصدای ارومی گف:میخوام ازاین به بعد دوتایی حال ارتینو بگیریم
یه تای ابرومو بالاانداختم
-من؟باتو؟
سرشو بالاپایین کرد
-ینی تو؟بامن؟
دوباره سرشو بالاپایین کرد
-من؟باتو؟حال داداشمو بگیرم؟
باحرص گفت:اره خو
اخمامو توهم کشیدم وگفتم
-تو چی باخودت فک کردی؟
متعجب نگام کرد
یه قدم جلو رفتم که یه قدم عقب رف
اونقد جلو رفتم که چسبید به دیوار
روبه روش وایسادمو بالحن ترسناکی گفتم:توازمن میخوای که حال تنها داداشمو بگیرم؟
توچشام زل زدوسرشوبالا پایین کرد
اخمم رفته رفته باز شدو با ذوق گفتم:من پــــــایم
اروشا اول متعجب ازاین تغییر رفتارم نگام کردو یهو خندیدوگف:وای چقد دیوثی تو…فک کردم میخوای سرمو از تنم جدا کنی
لپشو کشیدمو گفتم:نه بابا…من طرف توام گوگولیه عمو
دستشو گذاشت رو لپشو گف:اه انقد لپ منو نکشین درد میکنه
خندیدمو دوباره لپشو کشیدم که افتاد دنبالم
تاخواسم از خونه بزنم بیرون بادیدن خانوم جون که بااخم ودس به کمر جلوی راهم وایساده بود زدم رو ترمز واروشا به خاطر یهویی وایسادنم از پشت محکم خورد بم
خانوم جون-خجالت بکشین این کارا دیگه از سن شما گذشته
هردو سرمونو انداختیم پایین
خانوم جون:الانم به جا اینکه خودتونو مظلوم کنین تا از بچه بازیاتون چشم پوشی کنم برین از انباری پشتیارو بیارین
سرمو به سرعت نور بالا اوردم وگفتم:اخه ننه جون من بدنم ضعیفه انقد کار ازم میکشی افتادم مردم جواب ننه بابامو میدی؟جواب زنمو م…..
قبل اینکه جملم تموم شه با اعصاش کوبید رو باسنم که پریدم هوا
-برین…یالا…تا پشتارو نیارین بیرون میمونین..یالا
همینجوری که با اعصاش رو بدن منو اروشا میزد از خونه بیرونمون کرد
نگاهی به همدیگه انداختیم وشونه ای بالاانداختیم
اروشا دست مشت شدشو بلند کردوگف:پیــــــش به سوی انباری

پارت_161از_زبان_آروین

انقد کارکرده بودم کمرم داشت به دوقسمت مساوی تقسیم میشد کلی وسایل سازو گیتارو پیانو از انباری کشیدیم بیرون اینجور که فهمیدم برای بابای آروشا بود که صداش خیلی خوب بوده
آروشا میگفت همه میگن صدای منم شبیه صدای بابامه ارث بردم ازش بیخود نیست تن صداش بلنده
قرار شد برامون بخونه بعد از تمیزی خونه
خلاصه اینکه رهاتو خونه گردگیری میکرد
ارتین که هنوزم دل درد داش تو اتاقش خواب بود
منو اروشا همه ی وسایلارو قراربود ببریم تو که اروشا اول تااخر دس به هیچی نزدو از من عین خر کار کشید
ساعت8شب بود
رفتم کنار چشمه ای که پشت خونه بود تا یه ابی به دست وصورتم بزنم
خم شدمو یه مشت اب پاچیدم توصورتم
از خنکیش لبخندی رولبم نشست
دوباره یه مشت اب پاچیدم توصورتمو اینباربالبخند بزرگتری گفتم
-اخیــــــــش حالم سرجاش اومد
توحال وهوای خودم بودم که باصدای اردک برگشتم وبه اطراف نگاکردم
ولی هیچی نبود
شونه ای بالاانداختم
لابد خیالاتی شدم
پاشدم برم تو که دوباره صدای اردک اومد
نگاهی به کنارپام انداختم وبادیدن یه اردک کوچولوی سیاه یه تای ابرومو بالاانداختم
تقریبا همه ی اردکارو باقیافه هاشونو اسمشونو اسم ننه باباشونو محل زندگیشونو سایز پاشونو دور کمرشونو
شماره موبالشونو توسط اروشا یاد گرفته بودم
ولی این اردکه مال اینا نبود
کنار اردکه خم شدمو گفتم:بچه کجایی عمو؟
اردکه زل زد توچشامو بایه لحن شیرین گف:کوئک کوئک
سرمو تکون دادمو نگاهی به دوروبر انداختم
بادیدن یه خونه که نزدیک تراز بقیه ی خونه هابود اردکه رو ورداشتم وراه افتادم طرف خونه
-نگران نباش عمویی الان میبرمت پیش مامانت
اردکه بازم به دوتا کوئک بسنده کردو سکوت پیشه کرد
ده دیقه ای را رفتم تا رسیدم به خونه
در زدمو رفتم عقب
چن لحظه بعد اول لای درباز شد ودوتا چشم مشکی از لاش دیده شد
یارو بعد انالیزکردنم درو کامل بازکردوگف:امری داشتین؟
بادیدن دختر روبه روم یه تای ابرومو بالاانداختم
یه دختر باچشم وابروی مشکی وموهای کوتاه ولخت مشکی که صورتشو گرد کرده بود
دماغ سربالا وکوچیک ولبای گوشتی وصورتی
تونگاه اول میشد گف خیلی جذابه
باصداش از هپروت بیرون اومدم
-اقا باشمام..باکی کار داشتین؟
گلومو صاف کردمو اردکو از توجیب پلیورم دراوردم
-این مال شماس
دختره بادیدن اردک سریع پرید طرفم جوری که یه قدم عقب رفتم
اردکو از دستم قاپیدو بغلش کرد
-وای شما پیداش کردیــــــــن
خیلی ممنونم
لبخندی زدمو گفتم:خواهش میکنم کاری نکردم
دختره لبخندخوشگلی زدوگف:من شمارو نمیشناسم..تازه اومدین این اطراف؟
سرمو تکون دادم وباانگشت اشارم خونه ی خانوم جونو نشون دادم
-من مهمون خانوم جونم میشناسینش؟
دختره باذوق گفت:مگه میشه نشناسمش
خواسم چیزی بگم که سریع گف:وای ببخشید یادم رف تارف کنم…بفرمایین تو مادرمم خونه هستن
دستامو به نشونه ی نه بالااوردم وگفتم:خیلی ممنونم منتظرمن بهتره برم
دختره دوباره لبخندی زدوگف:به هرحال خیلی ممنونم که اردکمو پیداکردین خیلی ناراحت بودم
متقابلا لبخندی زدم
-خواهش میکنم…خب دیگه من برم خدافس
دختره رفت تو وگفت:خدافظ شما
دستی واسه اردکه تکون دادمو گفتم:خدافظ جوجه اردک زشت
دختره خندیدو دستی واسم تکون داد
دستی واسش تکون دادمو ازشون دورشدم
مطمعن بودم امشب تلف میشم
اخه یکی نیس بگه به توچه ربطی داره اردکه گم شده
حالاکی اینهمه راهو برمیگرده
هــــــــــوف

پارت_162از_زبان_رها

وسط پذیرایی قدم میزنم وناخونمو میجویدم
خانوم جون با یه لیوان اب قند از اشپزخونه بیرون اومد ولیوانو گرف طرف
بالحن نگرانی گف:بگیر اینو بخور مادر…رنگت پریده
لیوانو ازش گرفتمو یه قلپ ازش خوردم
اروشا بلندشدواومد طرفم:اخه فدات شم..اروین که بچه نیس گم بشه…لابد رفته یه دوری بزنه
درحالی که لرزش صدام دست خودم نبود گفتم:اروشا توکه میدونی شبا اینجا چقد خطرناکه اگه بلایی سرش بیاد..
اروشا دستشو گذاشت جلو دهنمو بااخم گف:عه خدانکنه
دستشو ورداشت وگف:هرجا باشه الان صحیح وسالم برمیگرده من میدونم
سرمو تکون دادم
خودمم نمیدونستم چرا انقد نگران وبی قرارم
ارتین درحالی که کاپشنو میپوشید از اتاق بیرون اومدوگف:نگران نباشین من میرم دنبال اروین
خانوم جون سریع گف:مادر مواظب خودت باش خطرناکه
ارتین اومد چیزی بگه که در خونه زده شد
به سرعت نور خودمو به در رسوندم وبازش کردم
بادیدن اروین که به زور به در تکیه داده بود وسرش رو شونش افتاده بود
جیغی کشیدم که ارتین واروشا وخانوم جون سریع اومدن جلوی در
خانوم جون چنگی به صورتش زدوگف:یا حسین..چیشده
دستمو رو دهنم گذاشتم تا دوباره صدای جیغم بلند نشه
ارتین زیر بازوی اروینو گرفتو کشیدتش تو خونه
اروشام اومد طرف منو دستمو کشیدو رفت دنبال ارتین
قلبم به شدت خودشو به قفسه ی سینم میکوبید
ارتین اروینو برد تو اتاقمونو ودرازش کرد رو تخت
دست اروشارو پس زدمو رفتم کنار تخت
ارتین شونه های اروینو گرفت وتکونش داد
-اروین..اروین بازکن چشاتو..بازکن چشاتو داداش
ارتین به روش نمیاورد ولی از لرزش دستاش واخم رو پیشونیش معلوم بود چقد نگرانه
تا اروین چشمشو باز کرد باصدای بلندی گفتم:اروین..اروین خوبی؟منو میبینی؟
خانوم جون واروشام اومدن نزدیکتر
اروین لای چشماشو بازکردو بابی جونی گف:اب
اروشا سریع از اتاق رف بیرون تا اب بیاره
تا ابو اورد لیوانو از دستش کشیدمو بردم نزدیک لبای اروین
کل ابو خوردوگف:اخیــــــــش داشتم تلف میشدما
همه باتعجب نگاش کردیم
ارتین گف:اروین چه اتفاقی افتاد…خوبی؟
اروین لبخندی زدوگف:خوبم فقط خستم
اروشا گف:من میدونستم بادمجون بم افت نداره…این تا مارو نکشه نمیمیره بابا
خانوم جون اخمی به اروشاکردوگف:خدانکنه
بعد روبه اروین گف:مادر چیشد اینجوری اومدی خونه؟هممونو سکته دادی
اروین دستی به چشماش کشیدوگف:اجازه بدین یکم بخوابم وقتی بیدار شدم واستون میگم
ارتین سرشو تکون دادوهمگی خواسیم بریم بیرون که اروین گف:رها تو بمون
اومدم چیزی بگم که با اشاره ی نامحسوس اروشا سرمو تکون دادمو رفتم طرف اروین وایسادم بالاسرشو گفتم:کاری داری؟
زل زد توچشامو بالحن مظلومی گفت:میشه دستتو بذاری لای موهام؟
یه تای ابرومو بالاانداختم وگفتم:دیگه چی؟
صدامو اروم ترکردمو گفتم:الان که خانوم جون نیس مجبوربشم به حرفت گوش بدم
دستشو روچشماش کشید
-سرم دردمیکنه اینجوری اروم میشم
برگشتم تابرم بیرون که گفت
-اگه کاری که گفتمو نکنی بت نمیگم کجارفتمو باکی اشنا شدم
وایسادم وسط اتاق
حس کنجکاویم نذاشت از اتاق بیرون برم
شونه ای بالاانداختم وتختو دور زدم
نشستم روش واومدم چیزی بگم که اروین سرشو گذاشت روپام ودستمو گذاشت رو موهاش
همینجوری مونده بودم ونمیدونستم چیکاکنم که گفت
-رفته بودم سر چشمه
دستمو بین موهاش اروم تکون دادمومنتظر موندم تا ادامه بده
-خواسم بیام توخونه که یه جوجه اردک دیدم
ورش داشتمو رفتم طرف اون خونه که نزدیک اینجاس تاببینم مال اوناس یانه
باصدای ارومی گفتم:بعدش چیشد
پتورو تا روی شونه هاش کشیدوادامه داد
-رفتم اونجاو باصاحاب اردکه اشناشدم
باصدای ضعیفی خندیدوگف:لامصب دختره خیلی خوشگل بود
دستم بین موهاش خشک شد
ناخوداگاه اخمی رو پیشونیم نشست
اروین خندیدوگف:البته به پای خانومم نمیرسید
مشت ارومی به شونش زدمو گفتم:مزه نریز بقیشو بگو
دوباره خندیدوگف:موقع برگشتن نمیتونسم درس حسابی را برم..همش سرم گیج میرفت
دم خونه که رسیدم افتادم زمین
ینی جوری خستع بودم که نمیتونسم وایسم
چن دیقه موندم همونجا
بعد وقتی دیدم عین خیالتونم نی وقرارنیس بیایین دنبالم خودمو به زور رسوندم تا درو بقیشو دیگه خودت میدونی
باصدای ارومی گفتم:اتفاقا ماخیلی نگرانت شده بودیم تازشم ارتین میخواس بیاد دنبالت که همون لحظه تواومدی
نفسمو بیرون دادمو گفتم:خوب شد اومدی وگرنه بیشترازاین نمیتونسم نقش یه همسر نگران وبازی کنم..جوابی از اروین نیومد صداش زدم-اروین؟
وقتی دوباره جوابی ازش نیومد خم شدم روصورتشو بادیدن چشمای بسته وغرق خوابش لبخندی رولبم نشست
صاف نشستمو به نیمرخش نگاکردم
دستمو بین موهای نرمش کشیدمو چشمامو بستم
از حسی که داشتم سردر نمیاوردم
انقدبه خودمو حسم فکر کردم که نفهمیدم چشمام کی گرم شدوبه خواب رفتم

پارت_163از_زبان_رها

باتکونای دستی لای چشامو بازکردم
بادیدن خانوم جون که بالاسرم وایساده بود وبالبخندنگام میکرد لبخندی زدم وخواسم چیزی بگم که سنگینی چیزیو روی پاهام وشکمم حس کردم
یه نگا به خودم انداختم وبادیدن وضعیتم از خجالت قرمز شدم
ازپشت به اروین چسبیده بودم اروین باپاهاش پاهامو قفل کرده بود ودستشو انداختو بود رو شیکمم
از خجالت نمیتونسم سرمو بلندکنم
خانوم جون خندیدوگف:شرمنده بدون در زدن اومدم تو اتاق..اخه خیلی خوابیدین بهتره دیگه بلندشین
دست اروینو از روشیکمم ورداشتم وهمینجوری که سعی میکردم پاهامو ازبین پاهاش بیرون بیارم گفتم:مگه ساعت چنده؟
-وقت ناهاره
متعجب به مامان بزرگ نگاکردموگفتم:صب شده؟
لبخندمرموزی زدوگف:اره مادر…دیشب اروشارو فرسادم صداتون کنه ولی انگار خواب بودین دیگه دلمون نیومد بیدارتون کنیم
تاالانم به خاطر حرف ارتین بیدارتون نکردم چون میگف خسته این وبهتره بخوابین
حالا پاشین بیابین ناهاربخورین
به دنبال حرفش از اتاق رف بیرون
بادهن باز به جای خالیش نگاکردم
ینی انقد خوابیده بودم؟
سری ازروی تاسف واسه خودم تکون دادمو دستمو گذاشتم رو بازوی اروینو
تکونش دادم
-اروین…پاشو
غلتی زدوخواس پتورو بکشه روش که پتورو از دستش کشیدموگفتم:پاشو خابالو
ازروتخت پایین اومدمو گفتم:من دارم میرم بیرون زود بیا میخواییم ناهار بخوریم
بدون توجه به غرغرای زیرلبیش رفتم تو سرویس وبعد انجام کارای مربوطه اومدم بیرون
رفتم جلو اینه وشروکردم به بازکردن بافت موهای بلندم
دیروز عصر که بعد گردگیری رفته بودم حموم مامان بزرگ موهامو بافته بود
وقتی موهامو بازکردم لبخندی از روخوشحالی زدم
موهام فر شده بود
دستی به موهام کشیدمو به اروین که روتخت نشسته بودواز تواینه نگام میکردگفتم:چرانشستی منو نگامیکنی
پاشو دیگه
لبخندمشکوکی زدوبلندشدوهمینجوری که طرف سرویس میرف گف:باشه خانومم فقط تو غر نزن
اومدم چیزی بگم که با بستن در سرویس حرفم تودهنم موند
بیخیال شونه ای بالاانداختم واز اتاق رفتم بیرون
رفتم تو پذیرایی وبادیدن وضعیت ارتین واروشا لبخندی رولبم نشست
ارتین دس به سینه تکیه داده بود به پشتی وپاهاشو درازکرده بود واروشا درازکشیده بودوسرشو گذاشته بود روپای ارتین
اروشا از تومجله ای که دستش بود یه چیزی میگفت وارتین جوابشو بش میگف
فک کنم داشتن جدول حل میکردن
باصدای بلند سلام کردم که سر هردوشون برگشت طرفم
لبخندی زدن وجواب سلاممو دادن

پارت_164از_زبان_آروشا

رها کنارم نشست وگف:دارین چیکارمیکنین؟
خودکارو بین انگشتام چرخوندمو گفتم:دارم جدول حل میکنم
ارتین-تو اصن یکیشم درس نگفتی من دارم اونارو حل میکنم خانوم زرنگ
چشامو توکاسه چرخوندمو گفتم:منو تونداریم که..مخ من مخ تو،مخ تو مخ من
رهاریزریز میخندید
ارتین-جانم؟دیگه چی؟مخ منو بااون مغز فندقیت یکی ندون
اومدم چیزی بگم که باصدای اروین برگشتم طرفش
بایه لبخند یه طرفه گف:سلام چطورین فیلسوفای من؟
سریع نشستمو گفتم:توکه هنو زنده ای،با وضع دیشبت گفتم دارفانی رو وداع گفتی
ارتین نیشگونی از کمرم گرف که صاف نشستمو چشام گشادشد
-خدانکنه بدخواهاش بمیرن
درحالیکه هنو تو شوک نیشگونه بودم دستمو گذاشتم رو کمرمو گفتم:من که بدخواش نیسم..اتفاقا خواطرخواشم تا چشت دراد
اروین سریع پرید وسطوگف:بابا دعوانکنین من هنو زندم ومطعلق به همتونم
دس به سینه نشستمو گفتم:حالابگو ببینم دیشب چیشده بود
اروین اومد چیزی بگه که خانوم جون از اشپزخونه بیرون اومدوگف:ناهار امادس
همگی رفتیم تو اشپزخونه
پشت میز کنار رها نشستم
ارتین واروینم روبه رومون نشستن
انقد گشنم بود که میتونستم یه فیلو بخورم
مشتاق به خانوم جون نگا میکردم که بادوتا کاسه اومد سرمیز
کاسه هارو گذاشت جلوی ارتین واروین ودوباره رف سر قابلمه
بادیدن محتوای کاسه نیشم بسته شد
ابگوشت؟
نگاهی به رهاانداختم که باقیافه ی جمع شده ای به ابگوشته زل زده بود
اروین وارتین نگاهی به همدیگه انداختن وبایه لبخند گشاد شروکردن به خوردکردن نون شدن
ازوقتی یادمه از ابگوشت متنفربودم
رهام همینطور
خانوم جون بادوتاکاسه برگشت وگذاشتشون جلوی من ورها
زل زده بودم به کاسه که توش پرازروغن بود
نگاه ملتمسی به رهاانداختم تا یه کاری کنه
خانوم جونم سرمیز نشست وشروکرد به خورکردن نون
خانوم جون نگاهی به منو رهاانداختو گف:چرا نمیخورین؟
لبخندزوری زدمو گفتم:میخوریم شمابفرمایین
نگاهی به ارتین واروین که بااشتیاق داشتن غذاشونو میخوردن انداختم وناچار یه تیکه نون ورداشتم

پارت_165از_زبان_آروشا

نونارو ریختم تو کاسه دستم سمت قاشق نمیرفت
از یه طرف دوس نداشتم خانوم جونو ناراحت کنم
ارتین نگاهی بهم انداخت وگف:چیه اروشا؟دوس نداری؟
دوباره لبخند زوری زدمو گفتم:چرا دوس دارم
اروین که انگار قضیه رو فهمیده بود لبخندگشادی زدوبادهن پر گف:پس بخور تااز دهن نیوفتاده
حرصی نگاش کردم وقاشقو ورداشتم
نگاهی به رهاانداختم که یه قاشق از ابگوشت تو دهنش گذاشت وچشاشو بست
اومدم قاشق اولو تودهنم بذارم که رها اوقی زدودستشو گذاشت رو دهنش
همه نگاش کردیم که پاشدودووید بیرون
خانوم جون نگاهی بهم انداختوگف:چش شد این؟
واسه اینکه ناراحتش نکنم گفتم:نمیدونم والا..چن روزیه همش حالت تهوع داره
خانوم جون بعد شنیدن حرفم لبخند مرموزی زدویه نگا به اروین انداخت
بعد سرشو انداخت پایین ومشغول خوردن شد
اروین که نگاه خانوم جونو دید یه اشاره بهش کردوروبه من بی صداگف:این چرا اینجوری نگام میکنه؟
شونه ای بالاانداختم واومدم دوباره قاشق اولو تودهنم بذارم که رها اومد تو اشپزخونه واین بهونه ای شد تا قاشقو بذارم تو کاسه وبرم پیش رها
دستشو گرفتم وهمینجوری که مینشوندمش رو صندلی گفتم:چت شد عزیزم؟خوبی؟
رها با بیحالی دستشو رو دلش گذاشتو گف:نه
روصندلیم نشستم
اروین یه لیوان اب واسه خودش ریختو همینجوری که لیوانو نزدیک لباش میبرد گف:اگه حالت خوب نیس بریم دکتر
خانوم جون گف:اره بهتره ببریش یه ازمایش بده شاید حاملس
حرف خانوم جون باعث شد تا هرچی اب تو دهن اروین بود خالی بشه روی من
باچشای گشاد شده به اروین نگاکردم که از شدت سرفه قرمزه شده زیر مشتای ارتین که به کمرش میزد داشت پرپرمیزد
خانوم جون دستمالی رو سمتم گرفت
دستمالو ازش گرفتمو صورتمو که خیس اب شده بود پاک کردم
ارتین لبخند مرموزی زدوروبه اروین که یکم اروم شده بودگفت:حالاکه چیزی معلوم نیس انقد هول کردی داداش
نگاهی به رهاانداختو بالحن شیطونی که ازش بعیدبود گف:امیدوارم رها حامله باشه چون خیلی دوس دارم عمو بشم
توچی؟دوس نداری مامان شی؟
باحرفش هممون به رهانگاکردیم که تو هنگ به سر میبرد
بعداز چن لحظه که به خودش اومدی لبخند زوری زدوگف:نه اینجوری نیس..من مطمعنم حامله نیسم
خانوم جون لبخندمهربونی زدوگف:تواز کجا میدونی؟به نظرمن تواولین فرصت یه ازمایش بده
رها دوباره لبخندزوری زدوگف:باشه همین کارو میکنم
خانوم جون سرشو بلند کردوگف:خدایا شکرت…میتونم بچه ی نومو ببینم
بعد نگاهی به من انداخت وگف:ایشالا مامان شدن تورم ببینم بابالنگ دراز
لبخندی زدمو گفتم:ایشالا سایت صدسال بالاسرمون باشه
بعد روبه ارتین لبخندی زدمو گفتم:حالا زوده واسه بچه دار شدن مگه نه عزیزم؟
ارتین لبخند زوری زدوگف:اره یکم زوده..ایشالا چن سال دیگه
نگاهی به اروین انداختم که نیشش داشت میرفت بازبشه
اشاره ای به ابگوشت کردمو روبه اروین قیافمو مظلوم کردم
اروین لبخند خبیثی زدوروبه رهاگف:عزیزم توبرو یکم استراحت کن
رها باخوشحالی بلند شد
خانوم جون سریع گفت:توکه چیزی نخوردی
رهااومد چیزی بگه که اروین گف:حالا بعدامیاد یه چیزی میخوره الان حالش خوب نیس بهتره استراحت کنه
خانوم جون لبخندی زدوگف:باشه پس برو
رهام لبخندی زدو باخوشحالی از اشپزخونه بیرون رفت
دوباره نگاهی به اروین انداختم که خندیدوگف:اروشا توام ناهارتو بخور ضعف میکنی
لبخند پر حرصی زدمو قاشقمو ورداشتم
من حال تورو نگیرم اروشا نیسم

پارت_166از_زبان_آروشا

انقد لقمه هارو نجوییده قورت داده بودم که حالت تهوع داشت خفم میکرد
بلندشدم برم بیرون که خانوم جون گف:کجا اروشا؟بشین میخوام گوشت بیارم
بلندشدورف سر گاز
دوباره نشستم پشت میز
سرمو بین دستام گرفتم
دیگه هیچوقت پامو توخونه ی خانوم جون نمیذارم
باصدای زنگ گوشیم سریع سرمو بالااوردم
خدایا شکرت
روبه خانوم جون گفتم:الان میام
نذاشتم چیزی بگه سریع از اشپزخونه زدم بیرون
گوشیمو از رو زمین ورداشتم ونگاهی به مخاطبش انداختم
“پرهام”
اخمی کردمو جواب دادم
-بفرمایید
پرهام-سلام اروشاخانوم گل
-علیک سلام
-چطوری خوبی
-بااحوالپرسیای شما
باصدای ناراحتی گف:به خدا سرم شلوغه…کارای شرکت وکارای عروسی دست وبالمو بسته
نشستم رو زمین وباصدای ناراحتی گفتم:ینی اونقد وقت نداشتی یه زنگ به خواهرات بزنی؟…تو سرت شلوغه عمو وزنعمو چی؟اونام وقت ندارن یه حالی از دختراشون بگیرن؟
پرهام:حق داری ازمون ناراحت باشی…مامان که هرروز حالتونو از خانوم جون میگیره..نمیتونه باخودتون حرف بزنه چون دلش طاقت نمیاره…وضع بابام خوب نی…از وقتی شما رفتین خونه انگار ماتم کده شده
از حرفای پرهام قلبم به دردمیومد دوس داشتم باپرهام دردودل کنم…دوس داشتم بهش بگم ازاین وضعیت وادعای عاشق بودن خسته شدم..ولی نمیخواستم بیشترازاین ناراحتش کنم
-همه چی خوبه..درسته زندگیمون درست حسابی شرونشد ولی الان دیگه عادت کردیم…به زنعمو وعمو بگو خودشونو اذیت نکنن
پرهام خندیدوگف:ینی از زندگیت راضی هسی؟
پامو روی پام انداختم وگفتم:اره چرا راضی نباشم
صدای پوزخندشو شنیدم
-باور نمیکنم اروشا
هــــوفی کشیدم
-ببین پرهام..من ورهام تواین قضیه بی تقصیر نبودیم..هر چارنفرمون اشتبا کردیم وپای اشتباهمون وایسادیم…ارتین واروین پسرای بدی نیسن…بهتره شمام به اینکه اروین وارتین ازاین به بعد جزئی از خونواده ی ماهسن عادت کنین
پرهام کلافه گفت:بیخیال اروشا..دلم واستون تنگ شده…کی برمیگردین؟
-نمیدونم فک کنم دوسه روز دیگه برگردیم
باصدای سحرکه از اونور خط میومد گفتم:سحر پیشته؟
پرهام که معلوم بود سحرو به زور نگه داشته تا گوشیو ازش نگیره سریع گف:اره الانم میخواد بات حف بزنه گوشیو میدم بش..میبوسمت خدافس
خندیدمو گفتم-خدافظ داداشی
باصدای پر انرژی سحر لبخندی رو لبم نشست
-به به اروشا خانوم…شوهر کردی دیگه تحویلمون نمیگیریا
خندیدمو گفتم:تو که هنو شوهر نکردی…فقط نامزد کردیو تحویل نمیگیری
سحر نفسشو بیرون دادوگف:وای اروش کارای عروسی خستم کرده…این داداش کچلتم کچلم کرده
صدای پرهام میومد که میگف کچل خودتی وسحر میخندید
لبخندی رولبم نشست
خداروشکر حداقل خوشبختی داداشم واقعی بود

پارت_167از_زبان_آروین

بعد خوردن ناهار همراه ارتین از خانوم جون تشکر کردیم واومدیم بریم بیرون که خانوم جون گف:کجا بسلامتی؟؟
ارتین متعجب گف:میریم بیرون دیگه
خانوم جون دستشو به کمرش زدوگف:یکیتون ظرفارو بشورین اون یکیم چایی دم کنه بیاره یالا
خودش از اشپزخونه بیرون رفت ومنو ارتین وتو شوک گذاشت
روبه ارتین گفتم:به دلم افتاده بود خیری تواین مسافرت نیس
ارتین خندیدو گفت:من چایی دم میکنم تو ظرفارو بشور
یه تای ابرومو بالاانداختم وگفتم:چقد زرنگی تو خان داداش..من چایی دم میکنم تو ظرفارو بشور
تااومد مخالفت کنه رهااومد تو اشپزخونه وگف:من میشورم بحث نکنین
به دنبال حرفش رفت طرف ظرفشویی
همینجوری مونده بودیم وسط اشپزخونه که ارتین گف:من چایی دم میکنم
بارفتن ارتین به طرف سماور شونه ای بالاانداختمو رفتم طرف رها
دستکشایی که از دستیگره ی کابینت اویزون شده بود ورداشتم ودستم کردم
رهاباتعجب نگام کردوگف:چیکارمیکنی؟همینجوری که اسفنجو پراز مایع ظرفشویی میکردم گفتم:من کف میزنم تو اب بکش
باشه ی ارومی گفت
شروکردم به کف زدن ظرفا
هردومون ساکت بودیم وسکوت اعصاب منو خوردمیکرد
واسه اینکه سرحرفو بازکنم لبخند خبیثی زدمو گفتم:حال نی نیمون چطوره؟
نگام رو دستش که داشت به کاسه ی تو دستش فشارمیاورد ثابت موند
خندمو خوردمو گفتم:نگفتی
لباشو روهم فشار دادوگف:خوبه
ارتین نگاه مشکوکی بهم انداختواز اشپزخونه بیرون رف
کاسه ای که کف زده بودمو دادم دستشو گفتم:من دختر دوس دارم
نگاش کردم تا عکس العملشو ببینم
چشماشو روهم فشار دادوگف:الان میگی چیکارکنم؟به بچه ای که اصن وجود نداره بگم دختر شو تا اروین دوست داشته باشه؟
لبمو گازگرفتم تا خندمو نبینه
برگشتم طرفشو گفتم:تواز کجا میدونی وجود نداره؟
قبل اینکه چیزی بگه بالحن شیطونی گفتم:شاید همون شب حامله شده باشی کسی چه میدونه
باچشای گشاد شده برگشت طرفم
قیافش از خجالت وحرص سرخ شده بود
یه قدم عقب رفتمو خواسم چیزی بگم که اسفنجو از دستم گرفتو قبل از اینکه بتونم عکس العملی نشون بدم کشید رو چشمام
هرچی کف بود رف تو چشمام
از سوزش چشمامو بستمو ودستمو گذاشتم رو چشام ومالیدم
هرچی کف رودستم بود دوباره رف تو چشام
اومدم داد بکشم که دستی رو دهنم نشست
رها اروم گف:هیس ساکت باش
از درد چشمام اشکم دراومده بود
رها سرمو خم کردوگف:بذار چشماتو بشورم
دستشو از رو دهنم ورداشت ویه مشت اب پاچید رو صورتم
زیرلب غریدم:میکشمت روانی..
همینجوری که دست خیسشو روچشمام میکشید گف:تاتوباشی دیگه ازاین شوخیا نکنی
شیر ابو بستو دستمو کشید
-بشین اینجا
اروم نشستم رو صندلی
صداشو نزدیک صورتم شنیدم
-اروم چشماتو بازکن
اروم چشمامو بازکردم
تصویر تار رهارو دیدم
صورتش نزدیک صورتم بود جوری که نفساش بهم میخورد
با بازشدن چشمام رهاگف:اوه اوه چقد قرمز شده
هیچی نگفتمو فقط نگاش کردم
از حرص خوردنش لذت میبردم وهربار بااینکه میدونستم بعداز عصبی شدنش یه بلایی سرم میاره ولی بازم عصبیش میکردم
دستشو جلوی صورتم تکون دادوگف:اروین کجایی؟
لبشو گاز گرفتو باخنده گف:نکنه واقعا کور شدی
نگام از چشاش سر خورد رو لباش
اب دهنمو قورت دادم
رها سریع خودشو عقب کشیدو با تته پته گف:تو..تو برو بیرون من چایی بریزم بیام
سرمو تکون دادمو قبل اینکه کار احمقانه ای بکنم از اشپزخونه بیرون رفتم

پارت_168از_زبان_آرتین

باصدای زنگ گوشیم نگاهی به اروشا وخانوم جون انداختم وگوشیمو از تو جیبم دراوردم
بادیدن اسم پارمیدا تعجب کردم
این دختره چیکارم داشت باز چه خوابی دیده؟
اروشا نگام کردوگف:عزیزم چرا جواب نمیدی؟
لبخندزوری زدمو همینجوری که تماسو ریجکت میکردم گفتم:قطع شد
اروین از اشپزخونه بیرون اومد
چشماش کاسه خون بود
تااومدم چیزی بگم اروشا سریع گف:این چه وضعیه؟چشمات چیشده؟
اروین کنارش نشست وگف:هیچی کف رف توش
خانوم جون لبخندی زدوگفت:عب نداره عادت میکنی
اروین مات نگاش کرد
مطمعن بودم اگه صبرش لبریز شه بدون هیچ خجالتی حرفای بدی میزنه
گوشیم دوباره شروکرد به زنگ خوردن
گوشیو طرف اروشا گرفتم وگفتم:اروشا توجواب بده
اروشا باتعجب نگاهی بهم انداخت وگوشیو گرفت
بادیدن مخاطبش اخمی کردواومد جواب بده که تماس قطع شد
گوشیو گرف طرفم
گوشیو گرفتم ونتمو روشن کردم
رفتم تل…یه گپ دعوتم داده بودن…
بادیدن اسمش خندم گرفت
“عاشقا”
رفتم رو عکس پروف گپ
بادیدن عکس چشام چارتاشدو اب دهنم پرید تو گلوم
به سرفه افتادم
اروشا سریع خودشو بم رسوند ومشتاشو کوبید به کمرم
اروین نشسته بود جلومو هی فوت میکرد تو صورتم
داشتم خفه میشدم
رها بایه لیوان اب از اشپزخونه بیرون اومدو دووید طرفم
باخوردن اب نفس عمیقی کشیدم
خانوم جون همینجوری که بافتنی میبافت با بی تفاوتی گف:چیشد پسر؟
اروشا اشک چشممو که بر اثر سرفه ی زیاد از چشمام میومد پاک کردوگف:چت شد یهو؟
بااخم به اروین نگاکردمو گوشیو گرفتم طرف اروشا
-اینو ببین
اروشا نگاهی به عکس انداخت وباچشای گشاد شده سرشو بلند کرد
-این چیه؟
اروین لبشو گاز گرفت تا خندش بلند نشه
دوباره نگاهی به عکس انداختم
اروین ورها که سلفی میگرفتن از منو اروشا روی تخت خواب
اونم تو چه وضعی
نگاهی به رهاانداختم وگفتم:این فتوشاپه؟
رهاکه معلوم بود خندش گرفته گلوشو صاف کردوگف:نه واقعیه

پارت_169از_زبان_آرتین

یهو اروشا پقی زد زیر خنده و دستش رو گذاشت
رو شونم و گفت: وای ارتین فتوشاپه دیگه مگه نمیبینی
خانم جون:اخه فیلسوفِ مامان بزرگ کدوم فتوشاپی میتونه اونطوری کنه بعدشم منم اول دیدمت ک اروین رو صدا زدم اونم خواسته یادگاری داشته باشه همین
بعد بلند شدو گفت:من میرم خونه همسایه شمام
ی کارایی بکنید از خونه زد بیرون اروشاک دستش
رو شونم بود همینجوری ب جای خالی خانوم جون
نگاه میکرد منم همین طور بادهن های باز ک
اروین یهو پرید وسط و دوباره ازمون عکس گرفت 😐
بانور گوشی ب خودمون اومدم
اروشا جیغی کشیدو ب طرف اروین حمله ور شد
اروین ک میخواست پاشه پا ب فرار بزار رها پاشو دراز کرد اروین محکم افتاد زمین
اروین:رهاااااااااا چرا بامن؟؟؟
اروشا محکم خودشو پرت کردو نشست رو کمر
اروین و گفت:خیلی خرررررررررری
بود هم ب حالت خواب منو اروشا هم اروین
گوشی تو دستم دوباره زنگ خورد باز پارمیدا بود
سری رفتم حیاط و متصل شدن رو زدم و جواب دادم
_بله؟
_سلام ارتین خوبی
_خوبم چرا زنگ میزنی هی؟
_شنیدم رفتین مسافرت واقعا راسته؟
_چرافک میکنی راست نیست زن نگرفتم ک تو
_خونه بمونه مسافرت اولمون رو اومدیم مشکلیه ؟
_ارتین حس میکنم ی دورغای داری میگی
_اخه دیگه صنم منو توچیه ک بهت دورغ بگم؟
_آرتین من هنوزم دوست دارم
صدای بغضش و گریش تو گوشی پیچید
خواستم قط کنم دلم نیومد
همینطوری بی حرف ب صدای گریش گوش میکردم شاید دلم نیومد رو بهونه کردم شاید دلم یکم از گریش خنگ میشد؟! ک در باز شد اروشا با جیغ بدو اومد سمتم و پشتم قایم شد
آروشا:آرتییییییین آروین میخواد منو بکشه
گوشی همچنان دستم بود ک اروین هم با قیافه برزخی با موهای پریشان بلوزش ایناهم توی سرو وضعی بود ک مطمعن بودم کار اروشاست
اروین:ارتین ب اون زن عقب افتاده ک خوی حیوانای داره بگو مردی
صدای بوق گوشی تو گوشم پیچید از گوشم جداش کردم ک دیدم پارمیدا قطع کرده ابروهامو بالا دادمو گذاشتمش تو جیبیم
اروشا سرشو از مابین بازم رد کرد و گفت:تونستی بکش اصلا حقته بیشتر از این حقته براچی میایی حریم خصوصی منو ارتین ها
رها باخند اومد کنار اروین وگفت:بچه هامثل اینکه خودمون هم باورمون شده واقعا زن و شوهریم
حق با رها بود..اروین:بحث رو عوض نکن رها موضوع الان اروشاست ک نصف موهام تو دستاشه
اروشا باخنده سرش و بالا گرفت و دسشو باز کردو ی عالمه مو تو دستش بود بهم نشون داد
با خند لب پایینمو گاز گرفتم بهش نگاه کردمو سرمو تکون دادم بهش و اروم گفتم:فک کنم تو واقعا مردی
اروشا زد رو شونم و گفت تا ی گودزیلای مثل تو کنارم دارم (برگشت طرف اروین و بلند گفت)غمممممممممممم ندارم
داشت حرص اروین رو درمیاوردتا اروین خواست بیاد سمت منو اروشادوباره اروشا جیغی کشیدو محکم چسبید بهم
از اون ورم رها محکم اروین رو بغل کرده بود و نمیزاشت بیاد سمت ما
رها:آرتین فرار کنید بدو بدو من نمیخوام خواهرم چیزیش بشه بعد بلند زد زیر خنده
اروشا خودشو ازم جدا کردو دوتا دستشم ب کمرش زدو گفت:واه واه دیگه داریم فیلم هندیش میکنیم ولش کن بینم میخواد چیکار کنه
اروین:هه میشینم اون موهارو ک تو دسته میشمارم ب تعداد اونا موهات رو محکم میکِنم
میدونستم واقعا همچین کاری میکنه چون کاسه صبرش لب ریز شده
اروشا خواست دهنش رو باز کنه دستشو گرفتم ب سمت در بیرونی دویدم
صدای داد اروین میومد ک میگفت مگه شما خونه نمیایین هاااااا
ب سرعت از اونجا دور شدیم
اروشا:نفسم داره بند میاد ارتین واسا دیگه خیلی دور شدیم
ب این حرفش یهو وایستادمو چون اروشا پشت سرم توسط من کشیده میشد محمکم خورد ب کمرم و افتاد زمین
برگشتم طرفش و نشستم رو زانوم و گفتم: ببخشید هواسم نبود
باقیافه حرصی گفت:چون خری دیگه
لپش رو برای اولین بار کشیدم
_حالا قهر نکن برات بستنی میخرم
_مگه داری با بچه حف میزنی
_خب میبرمت دوچرخه سواری
_ارتین من بچه نیستم
ولی در صدم ثانیه قیافش عوض شدو دستاشو زد بهم و گفت
راس میییگی؟؟؟؟
قول میدم برگشتیم تهران برات اینارو بخرم
لبخندش پررنگ تر شد
این دختر واقعا تو بچگی هاش مونده شاید بزرگ نشون بده ولی درونش بچس

پارت_170از_زبان_آرتین

بلند شدمو گفتم خب حالا بلند شو فک کنم گم شدیم نمیدونم کدوم طرف جنگل فرار کردیم
آروشا:هااااااااااااااا
_راس میگم خب حس میکنم یادم نیست کجا اومدم
اروشا:الان پا میشم حست رو یادت میارم
خواست بلند شه ولی
اروشا :آییییییییییی کمرم
سرشو بلند کردو زل زد بهم و گفت:نمیتونم بلند بشم☹️
_ینی چی😳
_ینی اینکه نمیتونم بلندشم چون محکم خوردم ب ی گودزیلا و افتادم زمین
_لوس نشو اروشا پاشو
جیغ کشیدو گفت :اررررررتین چرا باورم نمیکنی دارم راستشو میگم د بهت میگم کمرم تیر میکشه نمیتونم احمق
فک کنم داره راستشو میگه رفتم پشت سرش دوباره خم شدم طرفش و گفتم بزار ببینم کمرت رو
لباسش رو بالا زدمو چشام چهارتا شد
آروشا:چیه چرا لال شدی چیشد کمرم خون میاد؟؟قرمز شده چیشد ارتین بم بگو
وای خدا مگه این چ جوری افتاد زمین ک کمرش اینطوری شد نباید بش بگم چون هم منو میکشه هم خودش خیلی میترسه کمرش تو چند لحظه سیاه و کبود شده بود
_ن اروشاچیزی نشده دورش زدم پشت بهش نشستم جلوش و گفتم :سعی کن پاشی بشینی رو کمرم باشه
اروشا:نخیرم خودم میام
ارتین:لج کنی پا میشم میرم توم تنها میمونی شب اینجاهم معلوم نیست چ خبر جن و من و گرگ و سگ و خرس
اروشا:باشه باشه بس کن چون خیلی التماس کردی باهات میام
چشام چهارتا شد برگشتم طرفش و با چشای باز نگاش کردم
_چیه خودت خیلی التماسم کردی فلان و فلان و فلان منم دیگه نمیخوام ناراحتت کنم باهات میام
_ینی تو الان نترسیدی اروشا؟
_ن از چی؟
با خند سرمو تکون دادم برگشتم رو ب رو پرو رو ببینا
_باشه پاشو بشین دیگه
_خب دارم سعی میکنم ی لحظه صب کن باشه
چند ثانیه طول نکشید ک ب زور خودش رو از پشت چسبوند بهم دستاشو انداخت دور گردنم
منم پاشدم از پاهاش ک دور کمرم حلقه شد بود گرفتم
و اروم اروم شروع کردم ب راه رفتن
_آرتین میگم ما الان چیکار کنیم؟
_چی رو؟
صورتش رو اورد جلو ب زور بهم نگاه کرد ی ثانت هم باهاش فاصله نداشت چشام تو چشش بود ک گفت :تازه میگه چی رو اینکه راه رو بلد نیستی رو چیکار کنیم شاید پیدا نکردیم تا ابد اینجا میمونیم
ب دست حیوانات وحشی شهید ناکام میشیم باز من جونم هزارتا اروزو دارم
یک ریز داشت خیال بافی میکرد
_اروشا ی لحظه حف نزن بزار تمرگز کنم
لبشو داد داخل و سرش رو بالا پایین کرد
_افرین دختر خوب
ب اطرف نگاه کردم خدایا من از کجا اومدم
ی ده دقیقه ای میشد ک بی حرف داشتیم راه میرفتیم ک تکون خوردنای اروشا شروع شد
داری چیکار میکنی اروشا؟
هیچی تو راتو برو
یکم ک گذشته بود یهو اروشا با صدای بلند شروع ب خوندن کرد درس زیر گوشم
اروشا:من دختر روزای تنهایی با هر عذاب تازه جنگیدم از غصه فردا نگو بامن روزای از این بدترم دیدم
تا مرز وحشت تا جنون رفتم از ترس دیونه شدن کم نیست
بقیششششششششم یادم نیییییییست
بلند زدم زیر خنده و گفتم خیلی دیوثی میدونستی
_بله استاد میدونستم
_اروشا ی سوال بپرسم؟
_بپرس
_چرا این اهنگ رو خوندی ک تو دختر روزای تنهایی هستی وحشت و اینجور چیزا
_چون حس میکنم این اهنگ برا من ساخته شده بللللله… پیدا نکردی خونه رو
_خونه گم نشده ک ما گمشدیم خونه سرجاشه
_هرهرهر درختا بخندیدن ارتین خر نشه ک البته خر بود و هست
_باشه الان پیداش میکنم چشم
_باشه فقط زود من جیش دارم
_باشه باشــــه
یکم ک گذشته بود از اروشا صدای در نیومد حرکتم نمیکرد
یکم توجه کردم دیدم نفس هاش ک منظم بود توی گردنم میخورد
تکونش دادن و گفتم اروشا
ک باعث شد حلقه دستاش دور گردنم محکم تر بشه زمزمه وار و خوابالو گفت
_بزار بخوابم
دیگه هیچی نگفتم
فک کنم ی ساعتی میشد ک همینجوری دور خودم میپیچیدم همش درختای تکراری مگه ما چقد دویدم
اروشا یهو تکون خورد ک کم موند بود دوتایی بریم زمین هوا داشت رو ب تاریکی میرفت
بالاخره بعد نیم ساعت ی نوری ب چشم خورد ب طرف اون رفتم ی کلبه کوچولو بود رفتم جلوش و با پاهام ب در ضربه زدم و گفتم کسی هست؟
جواب نیومو اروشا رو تکون دادم_ اروشا پاشو
_خوابم میاد
_حالا پاشو مهمه
یهو جیغی کشیدو گفت:چی جن اومد چیشد زندم مردم اینجا کجاست من کیم تو کی هستی
در اون حالت ک حوصله نداشتم خندم گرفت
_نه هیچی نشد همه جاارومه
ک محکم زد تو گردنم و گفت :پس اگه صدام حسین شکست خورد منو چرا بیدار میکنی
دوباره خندم گرفت اروم سعی کردم بزارمش رو زمین بعد برگشتم طرفش و گفتم: معلوم نیست خواب رو چقد دوس داری ک بیدار کردنی همه چی یادت میره حتی خودت
اروشا با گنگی نگام کردو گفت :ها؟
_هیچی صب کن بینم کلبه واس کیه
_ینی خونه رو پیدا نکردیم
باخنده گفتم :نه معلوم نیست این خونه کجا رفته ک پیداش نمیکنم
_واقعا که خونه هم خونه های قدیم مگه نه ارتین؟
_اره والا
در کلبه رو زدم کسی نبود درش رو خواستم باز کنم قفل بودمنم اومدم کنار اروشا نشستم
اروشا:چیشد کسی نبود

پارت_171از_زبان_آرتین

_نه هیچکس
آروشا:هوووف پاشو بریم دنبال خونه اینجوری نمیشه
_خستم بزار یکم بشینم بعد
_باشه مشکلی نیست
آروشا گوشیش رو برداشت و بلند گفت :دهنتو آنتن هم نداریم
باتعجب نگاش کردم :بامن بودی؟دهنتو؟
نگام کردو :آره
_مرسی
_خواهش
این اولین دختری بود که منو فحش داد و من کاری نکردم
آهنگی باز کردو شروع ب خوندن کرد صدای آروشا خوب بود اینو از حرف زدن و تن صداش فهمیده بودم
همون اهنگی بود که یکم پیش تا نصف خوند
آروشا:
من دختر روزای تنهایی با هر عذاب تازه جنگیدم …  از غصه فردا نگو با من روزای از این بدترم دیدم
تا مرز وحشت  تا جنون رفتم …  از ترس دیوونه شدن کم نیست
تو آماده ای یا من به غیر از تو …  چیزی به جز تصویر یادم نیست
(نگاش کردم)
تو اومدی تا فکر روزای تلخ گذشته از سرم وآ شه … من ضربه خوردم تا قویتر شم فردای من میتونه زیبا شه
تو اومدی تا فکر روزای تلخ گذشته از سرم وآ شه … من ضربه خوردم تا قویتر شم فردای من میتونه زیبا شه
هر اتفاقی که برام افتاد شاید دلیل محکمی داره…وقتی ورق برگرده میبینی این زندگی به من بدهکاره
باید منو باور کنی  تا عشق سد امیدو آرزو باشه …با مرحم دست تو میتونه زخم عمیق من مداوا شه
باید منو باور کنی  تا عشق سد امیدو آرزو باشه …با مرحم دست تو میتونه زخم عمیق من مداوا شه
حرفی نمیزدم صداش آرامش میداد این آرامش تو این حال و وضعیت دلچسب بود اهنگ تموم شد دیگه نمیخوند دلم میخواست بگم بازم بخون
آروشا:آرتین
باصداش ب خودم اومدم:هم
آروشا:چیزی رو صورتمه زل زدی
_نه شرمنده
آروشا:دیگه زل نزن خوشم نمیاد کسی بهم زل بزنه مخصوصا اگه طرف مرد باشه چشاشو‌درمیارم
_جنگجو
آروشاقشنگ از اون دخترای بود که نمیزاشت حتی کسی با نگاه کردن منظوری بهش برسونه
یا دختری نبود که بازل زدن بهش دست و پاشو گم کنه و بترسه کامل روپای خودش بود
هردوتامونم بی حرف نشسته بودیم ک ی صدای از وسط چمنا اومد اروشا بازومو چنگ انداخت و گفت: ارتین صدای چی بود ؟
_من از کجا بدنم
اینسری صدای چمنا بیشتر شد اروشا دیگه کامل چسبید بهم و گفت: اگه گشته بشیم خودم میکشتم ارتین
بعد ی نفر از کنار ی درخت تفنگ ب دست اومد بیرون
بیرون اومدن اون همانا وجیغ فرا رنگین کمان اروشا همانامنم کمی ترسیدم
مردناشناس:بح بح خوش اومدین
آروشا دهنش رو بست و دس از جیغ کشیدن کشید
_آرتین من میترسم
_نترس من هستم
مرد ناشناس بالحجه خاصی گفت :چرا میترسین من ک کاریتون ندارم من نگهبان جنگل هستم
آروشا نفس عمیقی کشیدو گفت :مامان بزرگم میگفتا چرا من یادم نیومد
با حرص برگشتم طرفش و گفتم :تو خوبه اسمت یادت اومد
اروشا:ها؟
نگهبان جنگل جلو تر اومد و گفت شما نوه و داماد خانم بزرگ هستین ک حرفش تو روستا پیچیده
دستمو جلو دراز کردم و دستش رو گرفتم گفتم :بله با اجازتون ما هستیم
نگهبان جنگل :ماشاالله راستی شوما اینجا چیکار میکنن
اروشا:راستش منو همسرم اومدیم پیاده روی که
پام پیچ خورد افتادم الانم راه خونه رو پیدا
نمیکنیم اگه زحمت نیست میشه راه رو ب ما نشون بدین
باتعجب برگشتم طرفش وابروهامو بالا انداختم ایول داشت ی دورغ خوب تو س سوت درس کرد
مرد باهیجان بلند شدو گفت این افتخار بلندشین تا دم در شمارو میبرم
بلند شدم و دوباره اروشا رو سوار کولم کردم و رفتیم باهاش
معلومه مرد خوبی هستش اروشا ک انگار رو تاب
نشسته از اینو اونور پاهاش رو تکون میداد و با مرد حف میزد منم ب حرفاشون گوش میدادم

پارت_172از_زبان_رها

نشستم جلوی در ودستامو بغل کردم هواخیلی سرد شده بوددلم شورمیزد
اروشاوارتین هنوز برنگشته بودن وداشتم از نگرانی میمردم
خانوم جونم هنوز برنگشته بودنگاهی به دوروبر انداختم
همه جا تاریک بودودرختای بلند همه جارو پوشونده بودن
صدای زوزه ی گرگا ترسمو بیشتر میکرد
بانشستن دستی رو شونم از جام پریدمو جیغ کشیدم
اروین باچشای گشاد شده گف:چته دختر..نترس منم
دستمو روقلبم گذاشتم ونفس عمیقی کشیدم
دوباره نشستم رو یه پله ای که جلوی دربود
اروین کنارم نشست وباتعجب گف:چرا اینجا نشستی؟تواین سرما
دستامو توهم قفل کردمو باصدای ارومی گفتم:نگران اروشام
اروین نگاهی به دستام که از سرما قرمز شده بود انداختو گف:مگه اروشا چیشده؟
ازاینهمه بیخیالیش حرصم گرفته بود
نگاش کردمو باحرص گفتم:نگرانم چون نمیدونم چیزیش شده یانه…خیلی وقته رفتن ولی هنوز برنگشتن…شاید گم شدن
اروین نگاهی به دوروبر انداخت وگف:نمیدونم شایدم حق باتو باشه
بلند شدمو گفتم:بریم دنبالشون؟
اروین بلندشدو گف:اگه خودمونم گم بشیم چی؟
چشامو تو کاسه چرخوندمو گفتم:یه چیزی میریزیم تو مسیرمون تا گم نشیم
اروین سرشو تکون دادوگف:باشه پس بیا یه چیزی بپوش
سرمو تکون دادمو رفتیم توخونه
سوئیشرت مشکیمو ورداشتم وتنم کردم
رفتم تو اشپزخونه ویه مشوارو پراز خورده نون کردم
بابیرون اومدنم از اشپزخونه اروینم از اتاقمون بیرون اومدیه کاپشن لجنی پوشیده بود
شالمو از رو موهام ورداشتم وکلاه مشکیمو سرم کردم
بااروین از خونه بیرون زدیم وبه سمت جنگل قدم ورداشتیم
باهر قدم یه تیکه نون رو زمین میذاشتم
اروین باصدای بلند اروشا وارتینو صدامیزد
خیلی را رفته بودیم نشستم رو زمین
اروین کنارم نشست وگف:چیشد؟
خودمو بغل کردمو گفتم:دیگه نمیتونم…سردمه
اروین کلافه دستی تو موهاش کشیدوزیرلب گفت:کجایین شما..
کاپشنشو دراوردو انداخت رو شونه هام
روبه روم رو زانوهاش نشستوگف:رها تو اینجا بشین من برم اونورارو بگردم باشه؟
سریع دستشو گرفتم وگفتم:نه نه من میترسم
اروین کلافه هـوفی کشیدوگف:پس بریم خونه..اگه برنگشته باشن زنگ میزنیم پلیس
سرمو تکون دادمو بلندشدم
همیشه بدنم سرد بود وحالا تواین سرما پاهامو دستام بی حس شده بودن کاپشن اروینو گرفتم طرفش
نگام کردوگفت:من سردم نیس توبپوش
نگاهی به تیشرت توی تنش انداختم
یه تای ابرومو بالاانداختم وگفتم:مطمعنی سردت نیس؟
همینجوری که اینور اونورو نگامیکردوگف:اره مطمعنم
سری تکون دادمو کاپشنشو پوشیدم
اروین نگاهی بم انداختو گف:حالا از کجا باید بریم؟
لبخندی زدمو گفتم:چقد خنگی تو..خب از اون مسیری که نون ریخته بودیم
اروین چشاشو تو کاسه چرخوندوگف:میدونم خانوم باهوش..ولی هیچ نونی این دوروبر نیس…
نگاهی به زمین انداختم
هیچی نبود
باترس به اروین نگاکردمو گفتم:نکنه یه خرس همه ی نونارو خورده
اروین عاقل اندر سفیه نگام کردوگف:اخه خرس نون میخوره؟
تااومدم چیزی بگم بوته های روبه رومون تکون خوردن
اب دهنمو قورت دادمو به اروین نگاکردن
انگشتشو رو لبش گذاشتو گف:هیــــش تکون نخور
اروم به طرف اروین رفتمو پشتش قایم شدم
باصدای ارومی گفتم:دیدی گفتم خرسه دنبالمون اومده..
تااروین اومد چیزی بگه بوته هاکنار رفتن
چشامو بستمو پشت سرهم جیغ کشیدم
با قرارگرفتن دستی روی دهنم چشامو بازکردمو اول به صاحب دست ینی اروین نگاکردم
بادیدن اروشاوارتین ویه مردغریبه روبه روم اول باتعجب نگاشون کردم
یهو بغضم که از موقع رفتن اروشا توگلوم مونده بود ترکیدوباگریه دوویدم طرف اروشا
دستاشو باز کرد
خودمو پرت کردم تو بغلش وزدم زیرگریه
صدای حرف زدن ارتین واروین واون مرد غریبه میومد ولی هیچی از حرفاشون نمیفهمیدم
اروشا از خودش جدام کردوگف:گریه نکن چیزی نشده که
اشکامو پاک کردمو گفتم:خوبی؟
لبخندی زدوگف:خوبم
دوباره خودمو پرت کردم توبغلشو گفتم:خیلی ترسیدم اتفاقی واست افتاده باشه
اروشا بدون هیچ حرفی دستشو رو سرم میکشید
باصدای ارتین از بغل اروشا بیرون اومدم
-بهتره بریم خونه
سرمو تکون دادمو پشت سر اروین وارتین واون مرد غریبه که حالافهمیدم نگهبان جنگل بود راه افتادم
دست اروشا رو محکم گرفته بودم
خداروشکر که چیزیشون نشده بود

پارت_173از_زبان_رها

یکم که را رفتیم اروشا دستشو گذاشت رو کمرشو خم شد
باتعجب نگاش کردمو گفتم:چیشد؟
چشاشو محکم روهم فشارمیداد
-افتادم زمین کمرم دردمیکنه
باصدای اروین هردوبرگشتیم طرفش
اروین-پ چرا نمیایین؟
خبری از ارتین واون مرده نبود..لابد جلوتر وایساده بودن
دستمو گذاشتم رو شونه ی اروشاوروبه اروین گفتم:اروشا نمیتونه را بره کمرش دردمیکنه
اومد طرفمون وباتعجب گف:چرا؟مگه چیشده؟
اروشا درحالی لبشو گازمیگرف تاصداش بلندنشه گف:نمیدونم چرا اینجوری شدخیلی دردمیکنه
اروین دستی به موهاش کشیدوپشت به ما رو زانوهاش نشست
درحالی که بادستش میزد رو کمرش گف:بیا اینجا
دست اروشارو گرفتمو بردمش طرف اروین
دستاشو دورگردن اروین حلقه کردواروین بلندش کرد
بهم اشاره کردوباهم راه افتادیم
نگاهی به اروشا انداختم که داشت نگام میکرد
لبخندی بش زدم که بالبخند جوابمو داد
ارتین ونگهبانه یکم جلوتر وایساده بودن
ارتین بادیدن ما باتعجب اومد نزدیکمون وروبه اروشاگف:هنوزم درد داری؟
اروشا سرشو تکون داد
ارتین روبه اروین گف:بدش من..خودم میارمش
اروین نگاهی به اروشاانداختوگف:من میارمش
ارتین سرشو تکون دادوروبه اروشاگف:راحتی؟
اروشا ریزخندیدوگف:واسم فرقی نداره..فقط یکی منو تاخونه برسونه راضیم
بااین حرفش خندیدیم وپشت سر نگهبانه راه افتادیم
بیس دیقه ای را رفتیم تا بالاخره رسیدیم خونه
بادیدن خانوم جون که جلوی در وایساده بود باصدای بلند صداش زدم
-خانوم جــــــــون
باصدام برگشت طرفمون
دووید طرفمون وباصدای نگرانی گف:کجایین شما..من که مردم از نگرانی..خوبین؟
دستشو گرفتم وگفتم:نگران نباش…خوبیم..گم شده بودیم که این اقا کمکمون کرد بیاییم خونه
خانوم جون نگاهی به اقاهه انداخت وباخوشحالی گف:دستت دردنکنه اقا رضا..خدا خیرت بده
اون مرده که تازه فهمیدم اسمش رضاس لبخندمهربونی زدوگف:کاری نکردم خانوم جون وظیفم بود
خانوم جون اومد چیزی بگه که گفتم:ما بریم تو…اروشام درد داره
خانوم جون نگاهی به اروشا انداخت وبادیدن صورت قرمزش بانگرانی گفت:برین تو..من الان میام
هممون با اقارضا خدافظی کردیمو رفتیم تو
اروین به طرف اتاق اروشاوارتین رفت
ارتینم پشت سرش رف تو
رفتم تواتاق خودمون
کاپشن اروینو دراوردم وخودمو پرت کردم روتخت
کاپشنشو نزدیک صورتم اوردم وبوش کردم
بوی اروینو میداد
ناخوداگاه لبخندی رولبم نشست
نمیدونم چم بود
فک کنم دیوونه شده بودم
چشامو بستمو سعی کردم فکرم سمت اروین نره
خیلی سریع چشمام گرم شدوبه خواب رفتم

پارت_174از_زبان_آروین

به کمک ارتین اروشارو که خوابش برده بود رو تخت گذاشتم
ارتین پتورو روش کشید
دستی به گردنم کشیدم
ارتین برگشت طرفمو گف:برو بخواب خسته شدی
سری تکون دادموگفتم:به خانوم جونم بگو چیزیش نیس..الکی نگران میشه..فردا اگه بازم درد داشت میبریمش دکتر
ارتین دستشو گذاشت روشونم وگف:باشه..مرسی داداش
لبخندی زدمو باگفتن شب بخیر از اتاق بیرون رفتم
رفتم تو اتاق خودمونو درشو بستم
بادیدن رهاکه روتخت خوابیده بود وکاپشن منو بغل کرده بود یه تای ابرومو بالاانداختم
به سمت تخت رفتم وتیشرتمو از تنم دراوردم
بانشستم روتخت رها تکونی خوردو پاهاشو تو شکمش جمع کرد
بادیدن پنجره ی باز اتاق هوفی کشیدمو به طرفش رفتم
بعد بستنش پتورو روی رها کشیدمو درازکشیدم روتخت
به سمت رها به پهلو خوابیدمو یکی از دستامو زیرسرم گذاشتم
نگاهی به قیافه ی غرق خوابش انداختم
دست ازادمو جلوبردمو کشیدم رو موهاش
لبخند تلخی رو لبم نشست
به خاطر حماقت من اروشاورها مجبوربودن این زندگی رو تحمل کنن
اونقد نگاش کردم تاچشام گرم شدوبه خواب رفتم

باصدای شکمم چشمامو بازکردم
دستی به شکمم کشیدم
خیلی گشنم بود
شامم نخورده بودم
نگاهی به ساعت روی میزانداختم
3شب بود
نشستم روتخت ونگاهی به جای خالی رها انداختم
لابد رفته دسشویی
بلندشدمو تیشرتم که روزمین بودوورداشتم وتنم کردم
اروم از اتاق بیرون زدم
روپنچه ی پام رامیرفتم تاکسی بیدارنشه
به سمت اشپزخونه رفتم
بادیدن یه نفر که خم شده بود توی یخچال چشمام گردشد
ینی دزد اومده غذا بدزده؟
اروم اروم جلو رفتم ووقتی پشت سرش رسیدم دستمو جلو دهنش گذاشتم
تکونی نخورد
یهوشرو کرد به تقلا کردن
برش گردوندم وبادیدن رها تعجبم بیشترشد
دستمو از رودهنش ورداشتم که باصدای اروم وحرصی گفت
-چیکارمیکنی دیوونه..زهرم ترکید
مثه خودش باصدای ارومی گفتم:
-فک کردم دزد اومده..تواینجا چیکارمیکنی
نگاهی به دروبرانداخت وگف:از صب هیچی نخوردم..گشنم بود
خندموخوردمو گفتم:منم گشنمه واس همین اومدم
ریزخندیدوتااومد چیزی بگه باصدایی که از پشت سرم اومد چشاش گرد شد
سریع برگشتم وبادیدن سایه ی یه نفر که تو ورودی اشپزخونه وایساده بود نیشمو بستم
مطمعنا این دیگه خود دزده بود
سایه نزدیک تراومد
بادیدن ارتین نفس راحتی کشیدم
باتعجب نگاهی به منو رهاانداخت وباصدای ارومی گف:شما اینجا چیکامیکنین
منورها همزمان گفتیم:گشنمونه
ارتین خندشو خوردوگف:منم همینطور
رهارو کنارزدمو خم شدم تویخچال
-خیلی خب بذارین ببینم چی اینجا پیدامیشه
رهاوارتینم به زور خودشونو کنارم جا دادن ونگاهی به یخچال انداختن
بعد یه نگا به همدیگه انداختم وحمله کردیم به یخچال
هرچی دم دستم میومد ورمیداشتم
باصدایی که اومد سرجام صاف وایسادمو اروم گفتم
-هیـــــس بچه ها یکی اینجاس
ارتین ورهام صاف وایسادن
رها-بدبخ شدیم
ارتین-به فنارفتیم
من-…اییدنمون
رهاوارتین برگشتن طرفم
نگاشون کردموگفتم:خو چیه..همین اومد توفکرم
باصدای اون ادمه برگشتیم طرفش
صداش خیلی گرفته وخش داربود
-شما…
یه قدم جلواومد
-بدون من….
یه قدم دیگه جلواومد
-نمیتونین…
یه قدم دیگه جلواومد که نور توی یخچال افتاد رو صورتش
اروشا!!
همینجوری عین بز نگاش میکردیم که گفت
-شما بدون من نمیتونین چیزی بخورین
بادیدن وضعیتش کم مونده بود بزنم زیر خنده
یه چادر بسته بود به کمرش ودستش رو کمرش بود
دستی به ته ریشم کشیدمو گفتم:حتی بااین وضعتم نمیتونی جلو خوردنتو بگیری نه؟
جلوتر اومد وگف:نه همونجوری که تو نمیتونی
دستشو جلوصورت رهاوارتین تکون دادوباصدای ارومی گف
-الــــــو کجایین شما
رهاوارتین تکونی خوردن
نشستم رو زمین ومشغول خوردن چیزایی که ورداشته بودم شدم
ارتینم کنارم نشست
رها تکیه داده بود به کمرم
اروشام همچنان تو یخچال بود
هرکسی یه جایی داشت میلمبوند که یهویی…

پارت_175از_زبان_آروین

لامپ اشپزخونه روشن شد
بادیدن خانوم جون اب دهنمو قورت دادمو سیبی که دستم بود از دستم افتاد
هممون خشکمون زده بود
خانوم جونم که انگار چن تا مجرم درحال جرم گرفته بود دستاشو به سینه زده بود وبااخم نگامون میکرد
رها-بدبخ شدیم
ارتین-به فنا رفتیم
اروشا-جیگرمونو درمیاره
من تاخواسم چیزی بگم خانوم جون دستشو به معنی سکوت بالااوردوگف:تو هیچی نگو که چیز خوبی از دهنت درنمیاد
دهنمو بستم
رها بین من وارتین نشست
چیزی که تو دهنش بودو قورت دادو باصدای ارومی گفت
-اومممم….چیزه خانوم جون
خانوم جون منتظر نگاش میکرد
-خب…چیزه مااومدیم چیز بخوریم..ینی چیزه
سلقمه ای به پهلوش زدم وازبین دندونام گفتم:انقد چیز چیز نکن…یه چی پیداکن بش بگو
رها همینجوری که پهلوشو فشارمیداد وزیرلب جداندرجدمو فوش میداد گف:ب من چه خودت بگو
اومدم چیزی بگم که اروشاباصدای بلندی گف:ما گشنمون بود…اومدیم یه چی بخوریم
خانوم جون سری از روی تاسف تکون دادوهمینجوری که به سمت یخچال میومدگف:نصف شبی اینا چیه میخورین
یه قابلمه از تویخچال دراوردوگف:گوشت کوبیده ی ابگوشتمون مونده…بیایین بهتون بدم
اروشاورها نگاهی به همدیگه انداختن
رها دستاشو ازهم بازکردودرحالی که بایه خمیازه ی الکی دهنش عین غارعلی صدر بازشده بود گف:من که سیرشدم…میرم بخوابم…شبتون بخیر
با به یاداوردن کوبیده ی ابگوشت که به طرز وحشتناکی چسبناک وپراز روغن بود دل ورودم توهم پیچید
بلندشدم ودست رهارو گرفتم
-اره مادیگه بریم بخوابیم..نوش جونتون..شب بخیر
بی تفاوت به قیافه ی زار اروشا که باچشماش التماس میکرد نجاتش بدیم از اشپزخونه زدیم بیرون
دست رهارو ول کردمو پشت سرش رفتم تو اتاق
خودشو پرت کرد رو تختو پتورو تا گردنش بالاکشید
هوای اتاق خنک بود
بایه حرکت تیشرتمو مقابل چشمای رها از تنم دراوردم که چشاش گشاد شد
کم کم اخم بین ابروهاش نشست وباصدای حرصی گف:داری چیکارمیکنی؟
خودمو متعجب نشون دادمو گفتم:دارم چیکارمیکنم؟
اشاره ای به بالاتنم کردوگف:این چه وضعیه؟
متعجب به عضلات شیکمم نگاکردموگفتم:چه وضعیه؟
چشاشو بستو چن تا نفس عمیق کشید تا کنترلشو حفظ کنه
وقتی چشاشو بازکرد لبخندگشادی زدوگف:هیچی توامشب رو زمین میخوابی
باصدای نسبتا بلندی گفتم:جـــــان؟دیگه چی؟
چشماشو بازوبسته کردوگف:فعلا همین جونم
یه قدم به سمت تخت ورداشتم که خودشو پرت کرد وسط تختو دست وپاهاشو 180درجه بازکرد
نگاهی به تخت کوچیک وقیافه ی تخس رها انداختم
با فکری که به سرم زد لبخندشیطانی زدمو خودمو پرت کردم روی رها
چشماش اندازه توپ بسکتبال شده بود
روش نیم خیز شدمو گفتم:که نمیذاری اینجا بخوابم دیگه
تااومد چیزی بگه دستامو رو پهلوهاش گذاشتم وشروکردم به قلقلک دادنش
با برخورد دستام به پهلوهاش دست وپاهاش جمع شد وتعجبش جاشو به خنده داد
باخندش منم خندم گرفته بود
به زور دهن بازکردوباصدای بلندی گف:ارویـــــــــن….اروین نکن
زدم زیر خنده ودستمو به گردنش رسوندم
نوک انگشتم که به گردنش خورد جیغ کشیدوهمون لحظه دراتاق بازشد
دستم از حرکت وایساد وصدای رها قط شد
هردوبه در نگا کردیم که کله ی ارتین اومد تو
بادیدن وضعیتمون اول باتعجی نگامون کرد
رفته رفته لبخند مشکوکی رو لبش نشست وگف:بچه ها یکم ارومتر لطفا
بالحن شیطونی ادامه داد:اینجا یه نفر هس که باصداهاتون فک میکنه دارین یه کار دیگه میکنین
به قیافه های متعجبمون خندیدوباگفتن شب بخیر در اتاقو بست

پارت_176از_زبان_آروشا

رو تخت تازه دارز کشیده بودم ک ارتین با ی
لبخند وارد اتاق شد بی توجه ب من بلوزش رو از تنش بیرون اورد
منم عین این دخترای ک ندید بدید بازی درمیارن و
جیغ میکشن یا چشاشون رو میبندن نبودم
انگار ن انگار ی الاغ داره لباس خوابش رو میپوشه
بهش توجهی نکردم کمرم بدجور درد میکرد
دلم میخواس با همین دستام گردن ارتین رو خورد کنم
تو همین فکرا بودم ک ارتین هم اون طرف تخت دراز کشید
داشتم چشامو رو هم میزاشتم ک صدای گوشیم باعث شد
ی هیییییییی بلند بکشم از جاپریدم وسیخ نشستم
ارتین:این موقع کی زنگ زده بهت؟
شونه ای بالا انداختم رفتم ب طرف گوشی
ک داشت خودکشی میکرد شماره ناشناس بود
گوشی رو جواب دادم:بله؟
گوشی رو قط کرد
گوشی رو از گوشم جدا کردم بلند گفتم واااااا مردم مرض دارن
بیخیال دوباره رفتم سرجامو پتو رو تا سر کشیدم رو خودم
بالاخره خوابم برد
.
.
.
صب با صدای خانوم جون ک شبیه ب جیغ بود
بیدار شدم تو آینه ب خودم نگاه کردم ولی ندیدمش
_بسم الله این کیه چ ترسناکه
بیخیال از اینکه ی غریبه ترسناک دیدم
در اتاق و باز کردم و ب سمت حیاط رفتم که صدای هر چهارنفرشون هم میومد
تو چهارچوب در وایستاده بودم و با گنگی به بحثشون گوش میکردم
اروین ی لحظه سرش برگشت طرف من دوباره برگشت اونور ک سری با چشای چهارتا شد دوباره برگشت طرف من
خندم گرفت ولی حسش نبود بخندم
این حرکتش ک پر از ترس بود باعث شد سر بقیه هم بچرخه طرف من
ب هر چهارتاشون هم ی لبخند بی جون زدم که
باعث شد اروین با جیغ دخترونه ای پشت ارتین خودش رو پنهون کرد
رها و ارتین همزمان ی بسم الله ب زبون اوردن
ولی خانوم جون سری واسم تکون داد و اومد سمت من
از شونه هام گرفت و وارد خونه کرد برد سر دسشویی و گفت ب خودت برس بعد بیا بیرون
ب آینه ک روبه روم بود نگاه کردم
عه من ک اون غریبه ترسناکم
شب با ارایش خوابیده بودم مالیده بود همه جای صورتم میگم اخه اینا ترسیدن
موهامم عین این جاجول کتاب هدیه های اسمانی شده بود
خندیدم
انقد صورتم رو شستم ک پوستم قرمز شده بود ب سمت اتاق رفتم و موهامو هم ب زور شونه کردم
از بالا دم اسبی محکم بستم
دوباره ب حیاط رفتم
و اینسری بلند سلام کردم
اروین ب سمتم اومد از شونم گرفت منو چرخوند طرف خودش
انقد نزدیکم شد ک ارتین بلند گفت هووووووی الاغ ب کجا چنین شتابان
خندم گرفت
ولی اروین انگار ن انگار چش از چشام برنداشت یهو خم شد طرف لبم چشام چهارتا شد
حتم دارم الان خانوم جون رها و ارتین هم تعجب کردن
ولی لبای اروین رو گونم نشست منو از خودش جدا کردو دستشو انداخت رو گردنم
بعد برگشتیم طرف اونا و بلند رو ب من گفت افرین همیشه ب خودت برس
اینجوری خوشگلتری اونطوری میترسم ازت و منم نمیخوام ازت بترسم
ب چشای گشاد ب شیش تا چش گشاد تر شده چش دوختم ک ارتین از هنگ در اومد
بدو بدو اومد سمت اروین و گفت کچلت میکنم فک کردم میخوای از جای دیگه ای بوسش کنی
ایناهمش ب خاطر خانوم جون که فیلم میومدیم بهم غیرتی شدنو عاشقی کردن
خانوم جون بعد حرف ارتین زد زیر خنده
اروین بدو ارتین بدو بود ک اخرش گیرش اورد و انقدقلقلکش داد ک اشک اروین در اومد
ب سمت رها رفتم ک رنگش رنگ لبو شده بود
دست انداختم دور کمرش و بغلش کردم
ولی مثل همیشه بغلم نکرد ک هیج باهام حرف هم نزد
با قیافه ای دلگیری بهش گفتم:چیزی شده؟
برگشت طرفم:نه هیچی نشد
پس چرا پکری من مزاحمت میشم؟
تا ک اینو گفتم محکم بغلم کردو گفت نمیدونم چم شده اروشا نمیدونم دارم چیکار میکنم
-ینی چی رها عشقم چیشد چی رو نمی دونی اخه؟
دستمو گرفت یکم کشید کنارو گفت:ی حسای تازه ای دارم ک منو منگ میکنه
-مثلا چی؟
_مثلا اینکه دلم نمیخواد از اروین جدا شم اون شب ک پیداش نبود تا مرز سکته رفتم و برگشتم
ولی یکم بعدش ب کل میخوام از زندگیم حذفش کنم الان صب این کارش باتو قلبم رو ب تپش در اورد دارم خنگ میشم نمیدونم چیکار کنم
بغلش کردمو گفتم:اشکال نداره زیاد فک نکن
یکم ک تو بغلم موند از خودم جداش کردم انقد مسخره بازی در اوردم ک از ته دلش خندید
مامان بزرگ ب سمت ما اومد و گفت ی ده دقیقه ای بعد میریم کوه نوردی حاضر بشید
منو رها ک ب این زور گفتناش عادت کرده بودیم بدون هیچ تعجبی گفتیم باشه
ارتین و اروین ب سمت ما اومدن
ارتین :ب نظرم خوش بگذره
اروین :اوووووف صدرصد
ولی منو رها ک میدونستیم مامان بزرگ لاشمون رو برمیگردونه با پوزخند بهشون نگاه کردیم
رها:زکی خیال باطل
اروشا :انقد بهتون تو این کوه نوردی خوش بگزره که صد سال بعدم یادش بیوفتین از زوقش گریه کنین
رها بلند زد زیر خنده و دستش رو اورد جلو و گفت بزن قدش دستم رو انقد محکم کوبیدم تو دستای رها ک صدای جیغ هر دوتامونم بالا رفت
اروین و ارتین هنوز دو هزاریشون نیوفتاده بود
زودی با رها ب سمت اتاق هامون رفتیم

پارت_177از_زبان_آروشا

لباس مخصوص هارو که از قبل اوردیم بپوشیم تو آینه ب خودم نگاه کردم خیلی بی روح بودم رژلب قرمزی زدم بیرون رفتم
رها هم با بیرون اومدن من بیرون اومد لبخندی ب روش زدم
اومد سمتم و دستم رو گرفت بعد ما دوتا پسرا وارد اتاق شدن
بعد ده دقیقه اونام اومدن بیرون تا ک اومدن بیرون
خانوم جون صداش در اومد ک زود باشین توله ها
اصلا عاشق این مامان بزرگ آپدیت خودمم
اروین هم اومد از این ور رها بازوش رو گرفت رها هم بازوی منو ارتین هم از پشت
از در خونه ک میرفتیم بیرون لای در گیر کردیم
رها :ای ای لح شدم
اروین با خنده گفت :یا حسین گیر کردیم
دهنمو باز کردم چیزی بگم ک دستم ب سمت عقب کشیده شد
حرفم تو دهنم ماسید
این کار ارتین باعث شد رها و اروین دوتایی باهم بخورن زمین
بلند زدم زیر خنده ارتین هم داشت ریز ریز میخندید
اروین بلند شد و کمک کرد رها هم پاشه دستای رها رو محکم گرفت و انگشت اشارش رو ب سمت منو ارتین گرفت
و گفت تلافی میکنم مواظب خانومت باش رها هم دهنش روبرامون کج کرد
بعد برگشتن رفتن بازوم هنوز زندانی دستای ارتین بود ک دستش سر خورد
و دستام رو محکم گرفت ک باعث شد سری برگردم طرفش
خواستم ی چی بگم ک دهنش وباز کردو حف زدحرفم تو دهنم ماسید
_ب نظرت منو تو خیلی خشک رفتار نمیکنیم نسبت ب رها و اروین خانوم جون شک میکنه
ب خاطر اون دستات رو گرفتم
یکم فک کردم دیدم راس میگه سری تکون دادم ک ینی اشکال نداره بیرون ک رفتیم
خانوم جون :انشاالله اومدین؟
_ن هنوز تو راهیم
خانوم جون با پوزخند گفت :وای چقد خندیدم
این حرفش همانا بلند خندیدن رها و اروین همانا
بازوی ارتین رو ‌گرفتم و گفتم :اصلا ما نمیاییم مزاحم شما نمیشم
خانوم جون :غلط کردی این اختیاری نیست زوریه
دوباره دوتا ابلح خندیدن ک خانوم جون برگشت طرف اونا و بلند گفت:هندونه
ک خشکشون زدارتین داشت ریز ریز میخندید
توجه ک کردم اصلا تا حالا خنده های دندن نما یا خنده های بلند ارتین رو ندید بودم پسره افسرده
همگی ب سمت کوه معروف راه افتادیم پایین کوه وایستادیم بودیم
همزمان سر منو ارتین بالا رفت و دست گذاشتیم رو پیشونیمون و ب نوک کوه نگاه کردیم
ارتین :یا حضرت فیل من نمیام
تا خانوم جون خواست دهن باز کنه ک ب ارتین هم عصبی بشه
بازوی ارتین رو محکم گرفتم و گفتم :عشقم زوریه باید بیایی
ارتین سرش رو پایین اورد باچشای گشاد بهم نگاه کرد ک با چش ابرو
سعی میکردم پشت سرم رو نشون بدم جایی ک خانوم جون وایستاه بود
ولی با هر اشاره من چشاش گشاد تر میشد و قیافش عین این منگل ها میشد
کلافه تو گوشش گفتم خانوم جون
ی اهانی گفت ک ینی اوکی بریم
اروین داشت سر ب سر رها میزاشت اونم حرص میخورد
از دور واقعا تماشایی بودن انگار ی زوج عاشق بودن
خانوم جون :بسم الله بچه ها بیایین
ب سمتش رفتیم و حرکت کردیم
بعد ده دقیقه ک از کسی صدا در نمیومد وایستادم
چون ارتین ی قدم ازم عقب تر بود اونم وایستاده
بدون حرفی چشاش دنبال کارام بود
کوله رو از پشتم در اوردم و گذاشتم زمین خم شدم طرفش و بعد کلی اینور اونور کردن
گوشیم رو پیدا کردم
دوباره زیپش رو کشیدم و
کوله رو شونه هام انداختم
ارتین:این کوله ب این بزرگی رو میخوای چیکار؟
برگشتم طرفش و گفتم چی میشه مگه وسایل مورد نیاز برداشتم
ارتین:نمیریم ک اردوی س ماه انقد وسایل اوردی بعدشم واس دو قدم راه ی اب معدنی کافی بود
_هه فک کردی خیال کردی س ساعت رفتشه س ساعت اومدنش صبونه هم نخوردم برا خودم کلی لقمه گرفتم با خوراکی و اب و نمیدونم وسایل امداد قرص شاید کسی چیزیش شد لباس اضافی کفش اضافی باتری و
ارتین دستش و گذاشت جلوی دهنم و با لبخند خم شد طرفم وگفت باشه خانوم کوچولو باشه حالا دعوا نکن
اخم کردم دهنموکج کردم
ارتین :فقط ی چیز سنگینی کنه من برنمیدارم
اروشا :منم اصلا دس تو نمیدم
ارتین دوباره لبخندی زد و لپم رو کشید
چقد ب لپ من علاقه داشتن😒انتر باغ وحش
خودش فقط یدونه اب معدنی کوچولو اورد با خودش
شل مغز من نمیدونم این چ جوری ب بچه های مردم درس میده 🤔
اصلا چ جوری استاد شده🤔
نه نه اصلا کی ب این دیپلم داده🤔
نه اینطوریم نمیشه اصلا کی معلم این بود 🤔
شونه ای بالا انداختم و راه افتادم و ی اهنگ خارجی شاد باز کردم از همه عقب تر بودم
ب زور خودم رو رسوندم صدای اهنگ رو بیشتر کردم ک همگی طرفم برگشتن
رها:میخوای من وسط جنگل واست خارجی قر بدم اینو باز کردی ببندش کنترلی روی سلول های رقصم ندارم
اروین لبخندی زد و دستش رو انداخت رو شونه رها و گفت :ای شیطون رقص خارجی هم بلدی 😃
رها عین افتاب پرست هی رنگ عوض کرد اخرشم محکم زد رو شونه اروین و ازش جدا شد و راه افتاد
پشت سرش ارتین هم حرکت کرد
اروین با لبخند گشادی ک دیگه نمیزاشت صورتش معلوم شه همش دندون بود ب طرف من اومد ب این قیافش منم خندم گرف

پارت_178از_زبان_آرتین

برگشتم پشتم ک چیزی ب اروین بگم دیدم با لبخند داره میره سمت اروشا
اروشا هم رفته رفته لبش از هم جدا شدو لبخند بزرگی بهش تحویل داد که
اروین انگشت اشارش رو کرد تو چال گونه اروشا ک خنده اروشا بلند تر شد
اروین بلند گفت :یا حسین رها بیا چال گونه اروشا رو پر اب کنیم توش شنا کنیم
رها با این حرفش با خنده برگشت طرفشون و گفت:موافقم
اروین دس برد بطری اب توی کولش رو برداشت و بازش کرد
اروشا خندش رو جمع کردو گفت :اروین اگه بریزی روم خودت میدونی باهات چیکار میکنم
رها :وا خب میخواییم شنا کنیم
تا ک رها اینو گفت اروشا دستاشو رو صورتش گذاشت و گفت:نکنیدا
بعد قدم برداشت و اومد ب سمت بالا اروین ازپشت کولش رو کشید رها هم با خوشحالی اومد طرفشون
اروشا دادو بیداد میکرد ک بریزن رو صورتم باد میزنه مریض میشم
تقلا میکرد از دست اون دوتا فرار کنه ولی نمی تونست
شونه ای بالا انداختم بر گشتم راهم رو برم ک دیدم خانوم جون شبیه ی نقطه شد انقد ازمون دور شد
قدم اول رو ک برداشتم جیغ اروشا رفت رو هوا ک میگفت: نکنید
قدم دوم .اروشا:وااااااای خدایاکمکککککک
قدم سوم .اروشا:آررررررررررتین کمکم کن تورو خدا منو از دس این دوتا خنگ نجات بده
بی اراده قدم چهارم برگشت طرف اونا ب تندی خودم رو رسوندم ب اروشا
اروین :واو سوپرمنش رسید
با رها بلند زدن زیر خنده
رها:عیب نداره دوتاشونم استخر میکنیم استخر بزرگ تر میشه راحت میشه شنا کرد
🙄🙄🙄خدایا این دوتا چقد خنگ هستن
تا ک در بطری رو باز کردن
بطری رو از دستشون گرفتم و ریختم رو صورت دوتاشونم
اروین ک دهنش عین ماهی بازو بسته میشد
رها هم چشاش بسته بود هنوز
آروشا جوری بلند خندید ک پرنده روی درخت پرواز کرد رفت با خنده از ته دل اروشا منم لبخندی زدم
بهش گفتم:بیایه کاری کنیم وگرنه ی بلای بدی سرمون میارن هروق یک دو سه ک گفتم
اروشا دستمو محکم گرفت و دوید ب سمت بالای کوه
نزاشت حرفم کامل شه انقدازرهااینادورشدیم نمیتونستن کاری بکنن دستش رو کشیدم و وایستادیم
نفس نفس میزدیم باخنده برگشت طرفم
_شاید من میخواستم بگم یک دو سه ک گفتم ی کار دیگه ای کنیم
اروشا لباشو غنچه کردو گفت:اخه اکثر تو فیلما اینطوریه منم گفتم پس میخوای اینو بگی
مگه میخواستی چی بگی ؟
_مهم نیست
اروشا :بگو بگو
_نمیدونم😐
تا ک اینو گفتم اروشا محکم زد تو پس کلم و گفت من گفتم:این شل مغزِ باور نمیکنید
دستمو گذاشتم رو سرم و با تعجب بهش نگا کردم ک دستش رو گذاشت جلوی دهنش
بعد دستش رو برداشت و گفت :
ای وای ببخشید محکم خورد سرت درد گرفت؟
از سر ب هوا بودنش خندم گرفت
سری تکون دادم وگفتم:مهم نیست
صدای رها و اروین میومد ک داشتن پچ پچ میکردن
اروشا :من مطمعنم اینا دارن برامون نقشه میریزن
سرمو بالا پایین کردم
رهاو اروین دس تو دس اومدن از کنارمون رد شدن و ی لبخند ملایم زدن
اروشا اروم کنار گوشم گفت :نچ نچ تابلو فرشارو نکا کن تورو خدا اینا باشن اینجوری خونسرد بیان رد بشن برن معلومه ی کاسه ای زیر نیم کاسس مگه نه؟
ب پلیس بازیش هم خندم گرفت چشاشو ریز کردبود داشت ب رفتن رها و اروین نگا میکرد
با ارنجش محکم کوبید ب شکمم و گفت:باتو نیستم مگه؟؟
نفسم رفت و اومد ی دختر چطوری میشه انقد دستش سنگین باشه دستم رو گذاشتم روشکمم
اروشابااعصابانیت برگشت طرفم و گفت:مگه با تو نیستم؟
با دیدن من دوباره دستش رو گذاشت رو دهنش و گفت :بازم محکم زدم درد داری میخوای ی قرص بدم همرام اوردما ☹️☹️☹️
لبخندی ب قیافه اویزون شدش زدمو گفتم:تو فنچی چیزیم نشد
صدای دورنم (اررررررره جون عمت)
اروشا دستاشو باز کرد سمت اسمون و گفت :خدایا شکرت فک کردم زدم کشتم طرف دیگه نمیتونه بچه دار بشه حالا بگو ببینم موافقی یا نه من ازشون میترسم
_موافقم ولی نترس نمیخوان ک مارو بندازن تو دریا
لبخندی زدو باهم ب سمت اونا حرکت کردیم

پارت_179از_زبان_رها

اروین و من ی نقشه درست حسابی کشیدم با این دوبار بود ک حال منو اروین رو گرفته بودن ی بار جلودرافتادیم زمین ی بارم اب ریختن
ب نقشه ک فک میکردم ذوق میکردم
اروین:ب چی فک میکنی
_ب نقشه
اروین با لبخند شیطانی گفت :منم داشتم ب اون فک میکردم
انقد راه رفته بودیم ک نفس هام خس خس میکردن
بالاخره ب خانوم جون رسیدیم ک خم شده بود داشت ی چیزای روازتوزمین بیرون میاورد
طرفش رفتم خم شدم وبا کنجکاوی گفتم اینا چین
خانون جون:سبزی های خوردنی توآش اینا ریختنی خوش مزه میشه اروشا دوس داره
میخوری یکم بدم
_اره😍
یکم گذاشت تو دستم ک گفتم :ولی نشسته ک نمیتونم بخورم
با خنده گفت:همین خاکای روش مفیدترن
ب زور لبخندی زدمو و باشه ای گفتم
خانوم جون :آروشا بود الان همش رو میخورد
تو دلم گفتم :اون ی خر نجیبه
از گفته خودم خندم گرفت خر نجیب دقیقا بهش میخودر خر بود ولی نجیب بود
اروین ب سمتم اومد و گفت:چی میخوری
با خوشحالی گذاشتم کف دستش و گفتم بخور ببین چ خوشمزس
درحالی ک خودم نمیتونستم با خاک روش بخورم ب خاطر اون دادم بهش وگرنه منو چ ب مهربونی
اروین بدون اینکه کاری کنه یا ابی درخواست کنه برای شستنش گذاشت تو دهنش و جویید
رفته رفته لبخندش بزرگ تر شد منو دور زد و رفت طرف خانوم جون
اروین:میشه منم یکم بردارم
خانوم جون با خنده و ذوق گفت:صدالبته پسرم بردار
اروین خانوم جون داشتن خوش بش میکردن و اروین ی عالمه کمکش و کرد تا بیشتر جمع کنن نشستم رو زمین با سنگا بازی کردم
صدای قدم هام اروشا و ارتین اومد سرمو بلند کردم
و ی لبخندی بهشون زدم ک انگار ن انگار اتفاقی قرار بیوفته اروشا ده متر اونورتر من نشست رو زمین ارتین هم کنارش
اروین خانوم جون هم مشغول کار خودشون بودن
فک کن ی درصد اروین ی زن روستایی میشد
ی خانوم میشد بیاو ببین بیشتر از من ب اشپزی و اینجور چیزا علاقه داره
خانوم جون :خب دیگه تنبلا پاشید بریم کنار ابشار باید بازم راه برید
اروشا دستاشو رو زانوش گذاشت بلند شد جالب اینجاس ک کوله سنگین تر خودش رو هم هرسری
بدون اعتراض برمیداشت ینی ب کسی اسرار کمک نمیکرد
اروین اومد سمتم و گفت میدونی ک باید چیکار کنی
سری تکون دادم براش :اهوم میدونم
دماغم رو بین دوتا دستاش گذاشت و کشید با لبخند گفت :افرین دختر خوبم
قلبم ب تپش افتاده بود
دوباره تپش قلب سراغم اومد بود انقد ب تپش های قلب مزاحمم و دستای ک تو دوستای اروینه فک کردم
اصلا نفهمیدم کی ب ابشار رسیدیم
کنار ابشار خانوم جون ی کلبه چوبی کوچیکی داشت ک فقط وسایل توش پر بود
اروشا و من عاشق این کلبه چوبی بودیم
با ذوق ب طرف کلبه رفتم دیوارچوبیش رو بغل کردم و بلند گفتم :چطوری عشقم
ارتین ک نزدیکم بود با تعجب برگشتم طرف وقتی دید نصفی از کلبه رو بغل کردم و باهاش حف میزنم لبخندی زد
اروشا هم پشت سر من اینکارو کرد حتی بدتر سوتی داد کلبه رو بوسید و خودش رو بهش می مالید عین این گربه های ملوس
اروین بلند زد زیر خند
نمیخواستم کم بیارم برگشتم طرفش و گفتم ب چی میخندی ؟
اروین :هیچی برو عشقت رو بغل کن
اروشا :هرهرهرهر خندیدم
اروین رو ب اروشا گفت :عزیز دلم همیشه بخندی بخند دنیا ب روت بخنده
خانوم جون ک رفته بود تو کلبه با زیر اندازی بیرون اومد
ارتین عین ی پسر فهمیده و حرف گوش کن
طرفش رفت و از دستش گرفت و گفت: بزار من کمک کنم خانوم جون
خانوم جون:زنده باشی پسرم
طرف به ظاهر شوهر عزیزتراز جانم برگشتم ک دهنش رو عین خر باز کردو بود و با اروشا بحث میکرد میخندید
سری از رو تاسف براشون تکون دادم
ب سمت ارتین رفتم اون طرف زیر انداز رو گرفتم :بزار منم کمکت کنم
ارتین با لبخند:مرسی
کمکش کردم و ب داخل کلبه رفتم از گردو غبار داخل ب سرفه افتادم
ب عزیز کمک کردم بالش های برداشتیم و بیرون اومدیم بیرون تکوندیمشون خاکی ک روش نشسته بودن تمیز شد
خانوم جون داخل رفت ولی بلند ارتین رو صدا زد ک بره پیشش
ارتین ک تاز میخواست بشینه صاف شدو رفت داخل کلبه
نشستم رو زیر انداز و ب اروشا و اروین نگا میکردم
ک هی زرتی میخندیدن قسمتی از نقشه بود
اروین خاطر اروشا رو راحت کنه ک بلای سرش نمیاد
داره کارش رو ب خوبی پیش میبره
اروشابا خندهای بلندش ب سمتم اومد و کولش رو مثل اینکه ی شی ب خصوصه کنار درخت گذاشت
زیپش رو باز کرد از توش لقمه در اورد
بهم نگا کردو گفت :میخوری زیاد اوردم خوارکی هم هست میخوایی؟
خندیدم ب کارای همیشگیش و گفتم :ن عشقم میل ندارم
باشه هروقت خواستی بردار بخور کوله خودته تارف نکن
چششششششم
رو ب اروین ک پشتش ب ما بود بلند گفت:اروین توم میخوری ؟
اروین بدون اینکه برگرده ببینه چیه ک داره تارف میکنه گفت :اره بیار
اروشا ی لقمه اضافی دیگه هم برداشت و ب طرفش رفت داد دستش

پارت_180از_زبان_رها

دوتایی داشتن کوفت میکردن
ک صدای تق تقی از تو کلبه اومد یکم بعدش
ارتین توی دستش با قابلمه نسبتن بزرگی
با گاز نفتی
ب زور از چهارچوب در رد شد اومد اینور نکه خودش هرکوله
با اون دوتا وسایل هم جا نمیشد اومد گذاشت کنار من
بفرمایید
با تعجب نگاش کردم ک لبخند مهربانی ب روم زدو گفت خانوم جون گفته تو اون قابلمه رو تو اب بشوری منم قرار این گاز نفتی رو روشن کنم قرار آش بپزه برامون
دستمو ب هم کوبیدم و گفتم :اخ جوووووون آشه خانون جون اونم با سبزی های تازه و خوش مزه 😋
اروشا و اروین ک اسم اش رو شنیده بودن ب طرف ما اومدن
اروشا کمکم کرد تا قابلمه بزرگ رو ی ابی بگیریم
اروین و ارتین هم گاز زمینی نفتی رو روشن کردن
خانوم جون با قاشق و کاسه و لیوان اومد بیرون دوباره داد دست ما ک اینارم بشوریم
بعد تمیز شستن ظرفا پیش اونا برگشتیم
خانوم جونم ی کوله مثل کوله اروشا همراش بود
جونمی عشقم کوله موله هم داره اصلا امروزی بود دیگه چ میشع کرد
از کتونی توی پاش تاکلاه روی سرش
از توی کوله یکی یکی وسایل های آش رو بیرون اورد 😂 مثل اروشا تو خونمون بود
شروع ب پخت و پز شد اروین و ارتین داشتن قدم میزدن
اروشا هم داشت از خودش سلفی میگرفت
اروین بلند اسم منو اروشا رو صدا زد
دوتایی پاشدیم ب سمت اونا رفتیم
_چیه
اروین :نخود چیه
اروشا:پیچ پیچه
ارتین:ارپیچه
خانوم جون خندید و گفت افرین بچه های من همینطوری پیش برین سنتون میرسه ک برین مهد کودک
همگی زدیم زیر خنده
اروین :هیچی میگفتم بیایین کنار ابشار قدم بزنیم
اروشا:موافقم
سرمو با شیطنت تکون دادم و گفتم بریم
کنار ابشار وایستاه بودیم قطره قطره رومون میچکید
اروشا شالش رو باز کرد بعد کش موهاش رو :اخیش ی بادی ب این مغزم بخوره رها حال میده توم باز کن
با ذوق منم همین کارو کردم اروین چشمکی بهم زد
رفتم کنار ارتین وایستادم اروین هم کنار اروشا رفت گفت:بیا بهت ی چی بگم
اروشا:چی بگو
اروین و اروشا ک تو لبه کنار ابشاری ک با سرعت میریخت تو دریا وایستاده بودن
حجم اب زیاد بود ی لحظه دو دل شدم ب خاطر این کار
که اروین نزدیک اروشا شد خم شد تو گوشش ی چی بگه ک محکم حلش داد
و جیغ اروشا رفت رو هوا
ارتین ی هییییی بلندی کشیدو بدو رفت سمت اون اروین و من بلند زدیم زیر خنده
اروشا کاملا خیس اب شده بود از توی اب سرش رو بیرون اورد
هرچی فهش خواهر مادری بود ب اروین و من گفت
هی اون میگفت هی ما بلند تر میخندیدم
ارتین :خوبی اروشا ؟
اروشا:عالی تر از این نمیشم
اروین ارنجش رو گذاشت رو شونم اون یکی دستشم رو شکمش با ته مونده خنده گفت چطور بود؟
بلند گفتم :عالی بود خیلی چسبیـــد
ارتین دستش رو دراز کرد ب سمت اروشا و گفت یکم بیا جلوتر تا بگیرمت
بالاخره موش اب کشیده شده رو از اب بیرون اورد
اروین و من همزمان گفتیم :موش اب کشیده ای کی بودی تو؟؟
اروین دستشو گذاشت رو موهام و کشید و گفت:من زودتر کشیدم شوهر من خوشگل تر میشه
با این حرفش نفهمیدم بخندم یا تعجب
اروشا باحرص روبه رومون وایستادو گفت: ماشاالله اروین خان شوهرم ک میکنی
داشتن شروع ب بحث میکردن ک ارتین خشک دریغ از یک لبخند کنارمون اومد دست اروشا رو گرفت و باخودش برد
اروین باتعجب برگشت گفت :مگه من گفتم شوهر من خوشگل تر میشه🤔
باخنده گفتم :اره
اروین :پاک عقلم رو از دس دادم
من:مگه داشتی؟
اروین :دستت درد نکنه دیگه 😒
با بحث روی عقل داشتن اروین ب سمت خانوم جون اینا رفتیم
ک خانون جون با اعصابانیت رو ب من گفت :من فک میکردم تو عقل داری این شوهرت عقل نداره توم از دستش دادی کمال همنشین در تو اثر کرد
بلند زدم زیر خند اروین خشکش زد برگشتم طرفش و گفتم دیدی عقل نداری بی عقل
ارتین داشت کوله اروشارو زیر رو میکرد ک با اعصابانیت گفت:اینجا لباس نیست اروشا تو ک گفتی اوردی فقط ی شال داری
اروشا در حالی ک ب خودش میلرزید و صدای خوردن دندون هاش ب گوش هم میرسید گفت :همون کنار شالم بود
ارتین :د بهت میگم نیاوردی
ب اینجاش منو اروین هم فک نکرده بودیم ک اروشا تا شب اینجا یخ میبنده 😐
زل زدم ب اروین ک اونم ب همون منظور زل زد ب من
اروشا باحرص نشست رو زمین سرد وگفت:خب حالا چ غلطی بکنم سردمه
این دختر بازم گریه نکرد من بودم تا الان گریه کرده بودم ک هیچ اروین رو اتیش زده بودم خاکسترش رو هم میرختم تو اب تا ببر باخودش ک صد سال سیاه هم پیداش نشه
اروین قیافش داشت اویزون میشد
ارتینم داشت لحظه ب لحظه عصبی تر میشد
اروشا:حتما فقط شال رو برداشتم حواسم نبود
منم خنثی وایستاده بودم
خانون جونم با اعصابانیت اشپزی میکرد
ارتین اومد جلو دست اروشا رو گرفت با خودش برد تو کلبه
اروین :ب نظرت کار بدی کردیم اونا فقط ی شیشه بطری اب ک زود خشک شد ریختن رومون ولی ما دخترو خیس ابش کردیم
با اعصابانیت برگشتم طرفش

پارت_181از_زبان_رها 

حجوم بردم طرفش و محکم بازوش رو گاز گرفتم ک صدای دادش رفت رو هوا خانوم جونم بد جوری ترسید
اروین :ای ای ای ولم کن وحشی ول کن
ولش کردمو گفتم همش تقصیر توعه ک میخواستی ت چال گونه اروشااستخر باز کنی
ی قدم عقب رفتم ک پا ب فرار بزارم
ولی اروین دستمو گرفت انداخت رو زمین خودشم نشست رو شکمم انقد برگ های ک ریخته بودن رو زمین رو ریخت
رو صورتم و منم هی جم میخوردم ک اخرش با خنده خسته شد و بلند شد
بلند شدم و گفتم :تو دیگه مردی اینجا اخر راه مردک
اروین پا ب فرار گذاشت منم دنبالش دویدم
اروین بگیرمتدیگه فقط
همین حرفو ک زدم اروین پاش گیر کرد ب ی چیزی
مابین زمین و اسمون پرواز کرد
اروین:یـــــاحســــــــین
تاراپ افتادزمین ی لحظه هنگ کردم حتی نتونستم جلو برم ولی ب خودم ک اومدم
پقی زدم زیر خنده
با خنده جلو رفتم رو زانو نشستم پیش اروین و باخنده تکونش دادم
هنوز داشتم میخندیدم صحنه یکم قبل عین صحنه اهسته از جلو چشم رد شد بیشتر خندیدم
اروین رو تکون دادم ولی بازم تکون نخورد
اروین پاشو این لوس بازیا چیه عه کم مونده پیرمرد بشی داری خودت رو لوس میکنی
دوباره تکونش دادم بازم تکون نخورد
یاد اروشا افتادم ک همش اینطوری میکرد خودش رو ب مردن میزد منم تا لبه مرز میبرد
ولی اروین بدجوری پرواز کرد افتاد زمین
نکنه واقعا مرده!!
این حرفو ک زدم ناخودآگاه ی جیغ بلندی کشیدم و اروین رو باهمه زورم برش گردوندم ک صورتش رو ببینم
هرکاری کردم بلند نشد دیگه داشت گریم میگرفت عین این بچه مظلوما نشستم کنارش و
_گفتم اگه شوخیه پاشو من دیگه دارم دیوونه میشم
همون لحظه صدای اروین اومد ک گفت اگه زنده بشم کاری ب کارم نداری
من:نه نه ندارم بلندشوتو
اروین چشاشو خندون باز کرد از سر جاش بلند شد دستمو گرفت و بلندم کرد
ب خودم اومدم دیدم داشت فیلم بازی میکرد باز سرم کلاه گذاشته
دستش ک تو دستم بود رو با سرعت اوردم جلو دهنم و ی گاز جانانه گرفتم ازش ک صداش رفت بالا
اون داد میکشید خواهش میکرد ولش کنم ولی ول کن قضیه نبودم
دستشو از دهنم بیرون کشیدم با پاهام کوبیدم پاش
اروین:خیلی وحشی هستی رها😭😭😭
بیخیال شونه ای بالا انداختم و ب راهم ادامه دادم
یکم ک رفته بودم اروین خودش رو ب من رسوند
اروین :ببین با دست خوشگلم چیکار کردی ☹️
زیر چشمی ب دستش ک ب طرفم گرفته بود نگا کردم
تو دلم عروسی بود دستش قرمز قرمز شده بود جا دندون هام هم مونده بود
_خوب شد کاش بد تر ازاین میشدکاش وقتی افتادی زمین یدونم میزدمت ک واقعامیمردی راحت میشدیم
اروین بیخیال دستش رو انداخت دور گردنمو از لای دندون هاش گفت :حیف ک داریم نزدیک خانوم جون میشیم وگرنه خوب میدونستم باهات چیکار کنم مسخره لوس تویی بچه
دیگه کامل پیش خانوم جون رسیدیم
نتونستم چیزی بهش بگم ازطرز حف زدن اورین خوشم نیومد
واقعا ک تربیت خانوادگی نداره ک بیشور احمق
اصلا اروین هم خر نجیب دوم بود
سرکی توی قابلمه کشیدم ببینم چ خبر ک خانوم جون با قاشق زد تو سرم
_اییییی دردم گرفت خانوم جون ینی چی تو دیگه منو دوس نداری میدونم
خانوم جون :برو اونور موهات میریزه تو آش
با قیافه مظلومی رفتم کنار پیش درختی ک زیر انداز انداخته بودن نشستم

پارت_182از_زبان_آرتین

با اعصابانیت دست اروشا رو گرفتم و باخودم بردم تو کلبه داشت عین درخت بید میلرزید
از دست اروین بدجوری اعصابانی بودم عین بچه ها میمونه یکم بزرگ نمیشه
اروشا:چرا اوردی اینجا
_لباست رو در بیار اروشا
چشاش چهارتا شد و گفت :منظورت چیه حرفی ک داری میزنی رو میشنویی
با اعصابانیت گفتم :د بهت میگم در بیار ب خاطر خودته وگرنه میخوای برم از سرما بمیر
تا روستا هم کلی راه بخوای برگردی تو راه میمردی از سرما اروشا ی این دفعه رو بهم اعتماد کن و لج نکن
اروشا:در بیارم ک بدتر از سرما میمیرم
تیشرت ابی رنگم رو در اوردم تو دستم نگهش داشتم و گفتم :لباسات رو در بیار اینو بدم بپوشی
خودم با بدنی لخت وابستاده بودم رو ب روش
سرش رو تکون دادو گفت :باشه برو بیرون تو
داشتم میرفتم بیرون ک با استرس گفت :نه نرو اینجا ترسناکه
برگشتم سر جام تیشرت رو داد دستمو گفت :چشاتو ببند فقط
سرمو تکون دادم و گفت :باشه
اروشا:چشات بسته باشه ها باز نکنی
کلافه سرمو دوباره تکون دادم چشامو بستم
یکم ک گذشت ازش صدای در نمیومد حتی نیومد تیشرت رو بگیره ازم
با چشای بسته صداش زدم :اروشا داری چیکار میکنی
صداش ی جور خفه ای میومد :اروین گیر کردم
ب زور جلوی خودم رو گرفتم ک چشام رو باز نکنم ببینم چی میگه_ینی چی کجا گیر کردی
اروشا:تو بلوز تنم چون خیس بود خیلی تنگ شده جایی رو نمیبینم
_حالا چرا جایی رو نمیبینی
_چون داشتم از سرم در میاوردم از سینه هام ب اونور دیگه کشیده نشد دستامم بابا مونده همینطوری
تو اون حالت خندم گرفت دخترخنگ
_ارتین دارم نفس کم میارم بیا کمکم کن ولی چشاتو باز نکن
_چطوری پس پیداد کنم چطوری کمکت کنم؟
_دارم حف میزنم سمت صدام بیا چشاتو باز نکنا هیچی تنم نیس همه چی رو در اوردم جز این اخری ک گیر کرد دوتا زور بزنی بلوزم از تنم در میاد لازم نی دیگه چشاتو باز کنی
_باشه حف بزن بیام پیدات کنم
اروشا داشت حف میزد اروم اروم ب سمتش رفتم
خدایا کار منو ببینا کلافه گفتم اون ک نمیبینه من چشام بستس یا باز
ب خاطر همین چشامو باز کردم روبه روی اروشا وایستاده بودم
سرتاپاشو نگا کردم اب دهنم رو قورت دادم ب سمتش رفتم
اروشا:ها ایول پیدام کردی حالا دستامو ک بالا گرفتم رو پیدا کن لباس رو در بیار مرسی
چون نمیخواستم بدونه چشام باز
دستامو گذاشتم رو کمر باریکش و خیس اب
اروشا:ارتین اونجا دستام نیست
بیخیال دستامو از هر دو طرفش هم اروم اروم بالا بردم
خشکم زد بود حتی اب دهنمو هم نمیتونستم قورت بدم
بالاخره رسیدم ب مچ دستش محکم بلوزش رو گرفتم و کشیدیم
تا لبش بالا رفت اگه یدونم میکشیدم بیرون میرفت
ب خاطر همین چشامو بستم و کشیدیم بیرون
بلوزش تو دستم اومد بیرون
اروشا بلند ی اخیشی گفت :تیشرت کجاس
_گذاشتم اونور رو ی چیزی برو پیداش کن
نفسام سنگین میومد
اروشا :دیگه میتونی چشات رو باز کنی
اروم چشامو باز کردم با دیدن اروشا تو تیشرتم همه چی یادم رفت و خندم گرفت
اروشا:چیه ب چی میخندی
_بجز تو س تا دختر دیگه توش جامیشن
اروشا:هرهر من چیکار کنم تو س برابر منی گودزیلا
تیشرتم فقط نصفی ازش رو گرفته بود ی تیشرت من تنش بود با لباس های زیر خیسش
رون پاهای خوش تراشش خود نمیایی میکردن
خم شد و لباس هاش رو برداشت در حال جمع کردن لباس هاش گفت :میگم ارتین این تیشرتت رو بده من
از فکرش اومدم بیرون با خنده گفتن :چرا
بلند شدو گفت:توش خیلی راحتم یکی دو دس از لباس هات رو بده انگار هیچی نپوشیدم
بالبخندسرمو واس حرفاش تکون دادم و گفتم حالا ببینیم چی میشه
اروشا میشه کتونی هامو بیاری من دیگه تو دستم جا نیست
باشع ای گفت اروشا رفت بیرون کتونی هاش رو برداشتم و دنبالش بیرون رفتم
بیرون رفتن منو اروشا همانا روبه رو شدن با چشای گشاد شدشون همانا
اروشا چش غره ای ب اروین و رها رفت و ب سمت ی تیکه سنگی ک نور خوشید خیلی میز روش رفت منم صدا زد
چون تیشرتی تنم نبود از خانوم جون خجالت میکشیدم کاش لباسمو ب اروشا نمیدادم
ب سمت اروشا رفتم داشت لباس هاش رو پهن میکرد جلوی نور
_اروشا از خانوم جون خجالت میکشم
ریزریزخندیدو گفت چرا؟
_هیچی تنم نیست
مثل اینکه پهن کردن لباس هاش تموم شده باشه دستی ب بازم زدو گفت :چون میگذرد غمی نیست غمت نباشه😁
از خونسردیش حرصم گرفت همون جا پیش سنگ خشکم زده بود
اروشا ب سمت کوله پشتی رفت و شالش رو براشت و موهاش خیسش رو توش جا داد
اومد سمتم و کتونی هاش رو گرفت و پوشید
اروشا :عه کتونی هامم ابیه ست شد با تیشرت
رنگ اروشا پرید بود حتما خیلی ترسیدوسرما داره میخوره رفت رو ب روم وایستادو و گفت :ارتین ازم ی عکس بگیر با گوشیت
این دخترا واقعا تو هر موقعیتی ب عکس فک میکردن
گوشی رو از تو جیبیم بیرون کشیدم و گفتم:وایسا

پارت_183از_زبان_آرتین

شالش رو بیرون اورد و موهای بلندش و نیمه خیسش رو ریخت کنارش و گفت :اخه ارایش ندارم
خانوم جون:تو همینجوریش هم خوشگلی
اروشا لبخندی زد ک باعث شد چال گونه هاش بیرون بیاد
یکم چپکی وایستادو یکی از دستاشو زد ب کمرش و اون یکی رو دوگرفت✌️
اروشا :بگیر
ازش عکس گرفتم بدوبدو اومد سمتم :بزار ببینم
گوشی رو دادم دستش نگا ک کرد گوشی رو پرت کرد سمتم و گفت:پاکش کن شبیه خرا شدم
_اتفاقا خیلی قشنگ شدی
اروین:راس میگه خیلی بهت میاد
اروشارو ب اروین:توبا من حف نزن قهرم باهاتون
بدون اینکه پاکش کنم گذاشتم تو جیبیم
اروشا رفت شالش رو اورد داد دستم و گفت
اگع خیلی خجالت میکشی اینو بپیچ دور خودت شرمند🙏
لبخندی به روش زدم و از دستش گرفتم
شالش چهارمتری بود 😐
قشنگ تونستم دور خودم بپیچم
همکی دورهم نشسته بودیم
خانوم جون از خاطرات اشنایی با اقا جون رو تعریف میکرد
کم کم بحثش رفت رو جن های ک تو دهات وجود دارن
داستان هاش ترسناک شده بود
رها هرز گاهی از ترسش ی جیغی میکشید
فک کنم خیلی ترسو بود
خانوم جون :خلاصه میگن ک جنا رو نتونستن بگیرن هنوزم تو دهات میگردن واقعانم راسته
پری روز همسایه ها دید بود دوباره میگن مخفی گاهشون هم پشت ابشار اینجاس
اینو ک گفت رها ی جیغی کشیدو پرید بغل اروین
اروین هم دستاشو دورش حلقه کرد
ب اروشا نگا کردم مگه این دختر نیست چرا نمیترسه از گربه میترسه از این جور داستانای وحشت ناک ک واقعیت دارن نمیترسه
اروشا:ب چی زل زدی
_نمیترسی؟
اروشا:نه
اروین : ولی رها ریده
اینو ک گفت رها یدنه کوبید تو سرش بعد دوباره تو بغل اروین جا گرفت
رها:خب چیکار کنم میگه جاشون اینجاس نکنه الان بیان مارو بخورن
همگی میمیریم میگما پاشید بریم اش نخواستیم قربونتون برم من هنوز ترم اخرم موند اروز دارم جونم نمیخوام بمیرم
خانوم جون خندید و گفت بیشتر شبا میان بیرون
اروشا با زوق گفت :ک ما تا شب اینجاییم
کی موافقه شب بمونیم اینجا من دلم میخواد یکی ببینم
رها ازبغل اروین خم شد و ی سنگ کوچولو برداشت و طرف اروشا پرت کرد:خرنباش میخوای ببینی چیکار تو اینه ب خودت نگا کن انگار دیدی خر نجیب
از گفتش خندم گرفت خر نجیب
اروشا:ماشاالله رها هم بیکار میشینه میشینه ب من لقب میسازه خر نجیب پرنسس اشتباهی هاپو نمیدونم چی و چی
رها:راستی هاپو گفتی یادم افتاد مامان زنگ زده بود میگفت ب اروشا بگو سگش از دلتنگی حتی غذا هم نمیخوره بیاد ببره افسرده شد
تا ک اینو گفت اروشا محکم دوتا دستاش رو هم ب پاهای لختش کوبید و گفت:وای بچم وای خاک توسرم چرا از یادم رفته بود
ثانیه ای از حرفش نگذشته بود ک ی جیغ ارومی کشیدو ب پاهاش نگا کرد ک قرمز شده بود
با مشتش ب شقیقه سرش زدو گفت خاک تو سرت پاهات ببین
بازم ثانیه ای نشد بود ک دستش رو گذاشت رو سرش و گفت :ای ای محکم زدم وای درد گرفت
اروین و رها بلند زدن زیر خنده
منم داشتم لبخندی میزدم
خانوم جون :دست از این مسخره بازیاتون بردارید غذا حاضره

پارت_184از_زبان_آروین

با گفتن این حرف خانوم جون ذوق کردم خیلی گرسنه بودم خانوم جون :دخترا پاشید برید ظرفا رو بیارید
اروشا فوری ب بازوی ارتین چسبیدو گفت من چون ی اب تنی فوری گرفتم پاهام درد میکنه نمیتونم برم و دلم نمیخواد عشقمم بره
خانوم جون لبخندی زدو رو ب ما گفت :خب شما رو تنبیه میکنم پاشید برید بیارید
رها با قیافه ای اویزنی بلند شدو منم بلند شدم
رها دستامو جوری گرفته بود از ترسش
_اخه خنگا چرا تو اروشا ظرفارو اونجا گذاشتین اومدین
رها:اروین الان ی جن بیاد چیکار میکنی ؟؟
درحالی ک یکم ترسیدم گفتم :هیچی میپرم بغلش میکنم
مشت ارومی زدو گفت:بگو بسم الله
دوثانیه نگذشته بود ک ی فکری ب سرم زد
رفتیم پیش ظرفا ک کنار ابشار گذاشته بودن
خم شدیم برشون داریم ک :یــــــاحســـــین
رهـــــــــــااون چیـــــــه رهــــــــــــــاجن
رهادستاشو مشت کرد چشاشو بست با تمام وجود جیغ کشید:مــــــــــــــــــــامــــــــــــــــــــان
اروشا و ارتین بدوبدو اومدن سمت ما
اروشا هول شده بود :چیشد چیشد رها جیغ نکش رفت و بغلش کرد
بلند زدم زیر خنده ک هق هق رها رو شنیدم
ارتین یدونه محکم زد تو سرم و سرش رو برام تکون داد
اروشا رها رو بغل کردبود هی بوسش میکرد
چ غلطی کردم😐
رفتم سمت رها و از بغل اروشا کشیدمش بیرون ک با چشای گریونش نگام کردو گفت:
خیلی خری
اروشا خم شدو ظرفا رو برداشت با ارتین از کنارمون رفتن عجیب بود اروشا پاچم رو نگرفته حتما قهر کرده
رها رو بغلش کردمو گفتم ببخشید واقعا نمیدونستم انقد میترسی ببخشید دخترخانم باشه
رها هم دستاشو در من حلقه کردو محکم بغلم کردباگریه گفت :دوس دارم بکشمت اروین
موهاشو نوازش کردم ی بوسه ای ب موهاش زدم
یاد اولین دیدارمون افتادم روی اروشا نشسته بود قلقلکش میداد کل خاطر ها عین فیلم از جلو چشام رد شد و رسید ب الان
کی میدونست ارتین مغرور تیشرتش رو ب ی دختر بده ک مجبوری زنش شده
یا خودم ی دخترو بغل کنم و بگم ببخشید
خدا خودش رحم کنه
بالاخره رها رو از خودم جدا کردم و گفتم
دیگه بس کن دختر جون برو دس صورتت رو بشور بیا بریم اش از دهن میوفته ها
رها دستمو گرفت و دنبالش کشیدو گفت وایستا اینجا میترسم
وایستادم دس صورتش رو خم شد فوری شست و باهم رفتیم اونجا
اروشا داشت اش رو جوری میخورد و هر قاشق رو ک میزاشت تودهنش چشاشو میبست و سرش رو تکون میداد
مارو ک دیدن خانوم جون گفت :بشینید برا شما هم اش بریزم

پارت_185از_زبان_آروین

کنار ارتین نشستمو کاسه ای که خانوم جون طرفم گرفته بودو ازش گرفتم
سرمو پایین انداختمو خیره شدم به بخاری که ازش بلند میشداشتهام کور شده بود
ارتین با شونش ضربه ای به شونم زد
سرمو بلند کردم وسوالی نگاش کردم لب زد
-چته تو؟
چم بود؟نمیدونستمشونه ای بالا انداختمو گفتم-هیچی،یکم خستم
ارتین باتعجب نگام کرد وچیزی نگفت
کاسه رو زمین گذاشتمو روبه خانوم جون گفتم
-بهتره دیگه برگردیم…هوام داره تاریک میشه
اروشا سریع گف:ولی میخواسیم شب بریم دنبال ارواح
رها چشاشو تو حدقه گردوند وگف:میخواسیم بریم نه..میخواسی بری
اروشا لب ولوچشو اویزوون کردوگف:ینی شما نمیایین؟
نگامو به رها دوختمو گفتم:نمیدونم…هرچی رها بگه
رها یه نگا به منو یه نگا به اروشا انداخت
بعد از چن لحظه نفسشو بیرون دادو گف:باشه فقط به خاطر اروشا
نیش اروشا تا بناگوشش باز شدو رهارو بغل کرد
خانوم جون درحالی که بلند میشد گف:من برمیگردم خونه تااستراحت کنم
شمام هرجا خواسین برین بهم خبر بدین تا مثه اون سری گم نشین چون اینجا دیگه نگهبانی نیس که بیارتتون
همگی سرتکون دادیم وبا رفتن خانوم جون به همدیگه نگا کردیم اروشا لبخند شیطانی زدو گف:خب دیگه پاشین بریم
ارتین نگاهی بدنش انداختو گف:من که اینجوری نمیتونم بیام
اروشا نگاهی به پاهای لختش انداخت و با لحن ناراحتی گفت
-راس میگیا،اصن یادم نبود
بافکری که به سرم زد لبخند خبیثی زدمو گفتم
-اروشا میخوای تو شلوار منو بپوش،من از زیر شلوارک دارم
به قیافه های متعجبشون ریز خندیدمو گفتم
-ارتینم سوئیشرت رهارو میپوشه…خیلی بزرگه
اروشا به فکر رفت وکم کم لبخندی رو لبش نشست
باذوق گفت
-خو دوساعته اون شلوار لامصبتو میدادی بم..پاهام یخ زد
بلند شدو روبه من گفت:زود باش شلوارتو دربیار
شونه ای بالاانداختمو دستمو سمت کمر شلوارم بردم
رهام سوئیشرتشو که زیادی بزرگ بود دراورد وداد دست ارتین
شلوارمو دراوردم ودادم دست اروشا
رفت پشت درخت
بعد از چن دیقه باصدایی که از ته چاه درمیومد گف:کمک..یکی کمکم کنه
رها سریع رف پشت درخت
باتعجب به ارتین نگامیکردم
یهو صدای خنده ی رها بلند شد وبعد اون خودش از پشت درخت اومد بیرون
هنوز اثار خنده رو صورتش معلوم بود
خودبه خود نیش منم وا شدو گفتم
-چیشد؟
رها همینجوری که میخندید گفت
-هیچی شلوار از باسنش بالا نمیرفت

ارتین لبخند محوی زد
اروشا از پشت درخت بیرون اومدوبالبخند گفت
-اندازمه
باخنده برگشت طرفمو گف:کمر باریک کی بودی تو؟
خندیدمو گفتم:کمرباریک خودم
برگشتم طرف ارتین وبادیدنش پقی زدم زیرخنده
رهاواروشام بادیدنش زدن زیرخنده
سوئیشرت صورتی رها که پراز قلبای ریز پشمی بود ودوتا گوش خرگوشی رو کلاهش داشت قیافه ی ارتینو خیلی بامزه کرده بود
ارتین اخم مصنوعی کردوگفت
-مرض ب چی میخندین
خندمو خوردمو گفتم
-هیچی داش خیلی خوشتیپ شدی
رها درحالی که به زور گوشیشو از جیب شلوارش بیرون میکشید گفت
-وایسین یه عکس ازتون بگیرم
..اروشا برو پیش ارتین وایسا
اروشا شونه ای بالاانداخت وکنار ارتین وایساد
ارتین دستاشو رو صورتش گذاشت
-عاقا نمیخوام عکس بگیرم ولم کنین
من درحالی که میخندیدم
-بابا میدونیم زشتی ولی میشه تحملت کرد خجالت نداره که
ارتین دستاشو کشید ودرحالی که دهنشو واسم کج میکرد گفت
-هرهرهر خیلی بامزه بود
اومدم چیزی بگم که باصدای رها حرفم تو دهنم موند
-بسه دیگه عکس گرفتم بیایین بریم داره شب میشه
به دنبال حرفش خودش جلوتراز ما راه افتاد به سمت جنگلی که بالای تپه ها بود
شونه ای بالاانداختمو پشت سرش راه افتادم
اروشاو ارتینم پشت سرم اومدن

پارت_186از_زبان_آروین

جنگل خیلی ترسناک به نظر میومددرختا توی همدیگه پیچ خورده بودن هرازگاهی یه صداهایی میومد
رها قدماشو کند کرد تا باما همقدم بشه
اروشا باگوشیش فیلم میگرف ودرحالی که صداشو اروم ومرموز کرده بود دوربینو گرف رو قیافه ی خودشو گفت-ما تو جنگل ارواح هستیم
ارواح مارو زیرنظردارن وفک کنم مارو احاطه کردن
شاید شما شایعه هایی که راجب این ارواح گفته میشه رو باورنکنین…ولی امروز من….اروشا…ارواح این جنگلو بهتون نشون میدم فقط امیدوارم زنده بمونم تا بتونم بهتون نشون بدم
نگاهی به ارتین انداختم
اونم نگام کردو هردوباهم سری از روی تاسف تکون دادیم
رها درحالی که از سرما دستاشو روبازوهاش میکشید گفت
-ماچرا الان باید تواین سرما اینجاباشیم؟
دیدن چن تا روح زشت به دردنخور چه فایده ای داره؟
باتموم شدن حرفش شاخه های درختا شرو به تکون خوردن کردن که رها جیغی کشیدو دووید طرف اروشا
اروشاروبه رها دستشو به نشونه ی هیس جلوی دهنش گذاشت وروبه دوربین گف
-اونا دارن خودشونو نشون میدن
رها باحرص گفت
-بـس کن اروشا بیا برگردیم
اروشا-حالاکه تا اینجااومدیم بهتره پیداشون کنیم
ارتین بالاخره به حرف اومد
-اوناکه گم نشدن…فقط خودشونو مخفی کردن
اروشا درحالی که به سمت بوته ها میرف گف:حالاهرچی…شمااگه نمیخوایین بیایین برگردین
بوته ها شرو به تکون خوردن کردن
رها پرید پشت ارتین وقایم شد
تکیه دادم به درخت و روبه اروشا که هرلحظه به بوته هایی که تکون میخوردن نزدیک میشد گفتم
-زود روحتو پیداکن بریم خانوم مارپل
اروشا خم شدو گفت
-بیابیرون روح کوچولو…بیا نترس
بیا..بیا
دوباره خواس بگه بیا که بوته ها کنار رفتنو یه گربه ی مشکی بزرگ پرید بیرون
چشای اروشا تا اخرین حدش گشاد شد
گربه پرید طرفش که پابه فرارگذاشت ودادکشید
-یاخـــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا کمک
سریع گوشیمو دراوردم ودرحالی که از خنده روبه موت بودم گفتم:اروشـــــــا بدو طرف عمو بدوبیا
گوشیو زدم روفیلم
صدای خنده ی ارتین ورهام بلند شده بود
اروشا چن دور..دورخودش چرخید وپرید طرف من دست ازادمو بازکردم
خودشو پرت کرد تو بغلمو بادادگفت
-گمشـــو حیون زشت عوضــــــــــــی
با پام گربه رو که سعی داشت به پاهای اروشا چنگ بندازه پرت کردم اونورو زدم زیرخنده
رها نشست رو زمین ودستشو گرفت جلوی گربه
گربم مثه بچه های خوب رف پیش رهاو خودشو مالید به دست رها😐
ارتین دستی به ته ریشش کشیدوگف:اینم روح..راحت شدی
اروشا خودشو از بغلم بیرون کشیدو درحالی که خودشو جمع وجور میکرد روبه ارتین گفت
-اره راحت شدم..چجـورم
ارتین پوزخندی زدوگفت
-معلومه
اروشا پوفی کشیدوگفت
-کاش اصن نمیاوردمت
ارتین یه تای ابروشو بالاانداخت ویه قدم به سمت اروشا ورداشت
-ببخشید؟تومنو اوردی یا من تورو؟
اروشام یه قدم به سمت ارتین ورداشت
-معلومه که من تورو اوردم…تو از اینجا میترسی
ارتین یه قدم دیگه ورداشت
-واقعا فک کردی من ازاین چیزای مسخره میترسم؟نه دخترجون فقط حوصله ی این مسخره بازیارو ندارم
اروشا سینه به سینه ی ارتین وایساد
هردو بااخم زل زده بودن به هم
-مسخره خودتی واون قیاف…..
با جیغ رها حرفشو خورد
هردو برگشتن طرف رها
رهادرحالی که از حرص درحال انفجار بود گفت
-دعواتونو نگه دارین واس خونه…الان فقط بیایین برگردیم
باصدای رعدوبرق نگامو به اسمون دوختم
زیرلب گفتم:همینو کم داشتیم
درعرض چند ثانیه بارون شدیدی شروبه باریدن کرد
باصدای بلندی روبه ارتین واروشا گفتم
-چرا وایسادین عین بز به همدیگه نگامیکنین
تا خیس اب نشدیم بیایین برگردیم
ارتین جلوتر از اروشا راه افتاد
همین که ارتین یه قدم جلواومد اروشا پشت سرش زبونشو دراورد که ارتین یهویی برگشت
اروشا همینجوری که زبونش بیرون مونده بود سرشو انداخت پایینو راه افتاد
ریزخندیدمو خواسم پشت سر ارتین واروشا برم که متوجه رهاشدم
اون گربه ی زشتو محکم تو بغلش گرفته بود وهی میگفت
-نترس،الان مامانی میبرتت یه جای گرم
از کنارم گذشتو وقتی دید تکون نمیخورم گفت
-اروین زودباش،فیمس سردشه
جلل الخالق،چه زود اسمم گذاش واسش
سرمو تکون دادمو پشت سرش راه افتادم
اروشا که جلوتراز هممون میرف باصدای بلندی گفت:بچه ها از کدوم طرف باید بریم؟من قبلا اینجارو ندیدم
به اطراف نگاه کردم
رها رو زمین نشست وزیرلب گف:بیا،باز گم شدیم
اروشا بافاصله از رها روی زمین نشست ودستاشو بغل کرد
هممون خیس اب شده بودیم
ارتین برگشت طرفمونو گف:
اروشا ورها شما اینجا بشینین تامنو اروین یه نگا به دوروبر بندازیم

پارت_187از_زبان_رها

سریع بلند شدمو گفتم-نه من میترسم
ارتین خواس چیزی بگه که اروین سریعتر گفت
-از چی میترسی؟یه مرد کنارته ها
باسرش به اروشا اشاره کرد که باعث شد اروشا لبخندخبیثی بزنه
تره ای از موهاش که جلوی صورتش ریخته شده بودو پشت گوشش زدوگفت
-تو چجور مردی هستی که زنتو پیش یه مرد دیگه تهنا میذاری
پقی زدم زیرخنده لبای اروینم کش اومد ولبخندی زدباهمون لبخند گشادش گفت
-توکه غریبه نیسی داداش،رها مثه خواهرته
اروشا شونه ای بالاانداختو گفت
-اصنم اینجوری نیس،من به رها نظر دارم
بعد یه نگا از بالا به پایینم انداختو چشمکی بم زد
خندیدمو گفتم:مـــــــرض
اروشا اومدچیزی بگه که اروین گفت
-عه،پس ارتین کو؟
به جای خالی ارتین نگا کردم
اروشا از جاش بلند شدو گفت
-نگران نباشین،لابد میخواد مسخره بازی دربیاره یه جایی قایم شده
دلم شور میزدبایه دستم فیمسو بغل کردم وبا دست ازادم دست اروینو گرفتم که باعث شد برگرده وبه دستامون نگاکنه
سرشو بالااوردو باقیافه ی سوالی نگام کرد
باصدای ارومی گفتم
-اروین من میترسم..نکنه ارواح بردنش؟
اروین بدون اینکه چیزی بگه فقط نگام کرد
اروشا جلو اومد وگف:من مطمعنم قایم شده
بعد صداشو انداخت رو سرش
-ارتیــــــــــــــن بیا بیرون
وقتی جوابی نیومد دوباره دادزد
-ارتین،ماداریم میریم خونه ها…اینجا تنهامیمونی
اروین بالاخره دهنشو واکردوباصدای بلند ارتینو صدازد
ولی هیچ صدایی جز صدای رعدوبرق نمیومد
اروین اینبارکه صداش میزد صداش میلرزید
-ارتین داداش بیابیرون دارم سکته میکنما
خیلی ترسیده بودم از اینکه بلایی سرش بیاد
اروشا باقیافه ی نگران برگشت طرف اروینوگف-چیکارکنیم اروین
اروین اومد چیزی بگه که یه هیولا از بین درختا بیرون اومد
بادیدنش سه تایی جیغ کشیدیم
جیغای منو اروشا بند نمیومد
نشستم رو زمینو دستامو رو گوشام گذاشتم
چشمامو بستمو پشت سرهم جیغ کشیدم
وقتی صدای اروین واروشا قط شد زدم زیر گریه حتما اونارو خورده
باصدای خنده ی یه نفر لای چشمامو بازکردم
اروین واروشام به همون هیولا که باصدای بلند میخندیدویه نمه شبیه ارتین بود نگامیکردن
اروشا که انگار فهمیده بود چیشده به سمت ارتین خیز برداشت ودادکشید
میکشمـــــــــــــــت ارتین
ارتین پابه فرارگذاشت واروشام پشت سرش
بااونهمه گِلی که رو سروصورتش مالیده بود و شاخ وبرگایی که چسبیده بودن به بدنش شبیه هیولا کرده بودش بعداینکه ارتین یه دس کتک از دست اروشا خورد باخنده اومد طرفمون
نگام کردوگف:ولی تو بیشتراز همه ترسیدیا
نگامو ازش گرفتمو چیزی نگفتم
پسره ی چیز
من فک میکردم فقط اروین یه تختش کمه
نگاهی به فیمس که تو بغلم بود انداختم
باصدای اروین سرمو بلندکردم
-بیایین زودتر کلبه رو پیداکنیم
از سرو روی هممون اب میچکید
هوا تاریک شده بود
از سرما توخودم مچاله شده بودم
با حسرت نگاهی به سوئیشرتم که تن ارتین بود انداختم
پشت سر اروین به را افتادیم
یه ساعتی بود داشتیم میگشتیم
بارون بند نیومده بود وهممون داشتیم میلرزیدیم
اروین نشست رویه تخته سنگ ودرحالی که نفس نفس میزد گفت
-من دیگه نمیتونم..میخوام همینجا بمیرم
ارتین کنارش نشست ودستاشو بغل کرد
-استخونام یخ زدن..
اروشا وسطشون نشست وسرشو گذاشت رو شونه ی اروین
-چقد بهتون گفتم نیاییم اینجا
ارتین واروین بادهن باز به همدیگه نگاکردن
اروین شونشو تکون داد که اروشا سرشو ورداشت وبااخم به اروین نگاکرد
-چته؟گردنم شیکس
ارتین سر اروشا رو برگردوند طرف خودشو گفت
-تو گفتی نیاییم اینجا؟
اروشا با سرتقی سرشو بالاپایین کردوگف
-اره من گفتم
اینبار اروین سرشو برگردوند طرف خودشو گفت
-من یه سوال دارم!توچرا انقد پرویی؟
اروشا بازم سرشو بالاپایین کردوگف:چون دلم میخواد
ارتین سر اروشارو برگردوند طرف خودش که اروشا حرصی از جاش بلند شدو گف
ولم کنین دیگه اَه..گردنم شکس مگه اسباب بازیه
بی توجه به بحثشون که داشت بزرگ میشد نگاهی به دوروبر انداختم
چن قدم ازشون دور شدم
فیمسو رو زمین گذاشتم و چن تا شاخه ی بزرگ که خم شده بودنو ازهم باز کردم
بادیدن خونه ای خانوم جون لبخندی رو لبم نشست
برگشتم وخواسم برم طرف بچه ها که چشام سیاه شدو دیگه هیچی نفهمیدم

پارت_188از_زبان_آروشا

خدایا من چقد بدبختم که بین دوتا نره خر گیرافتادم
خودشون ورداشتن منو اوردن اینجا قبولم نمیکنن
نره خرا همینجوری داشتن ور میزدن که دستامو رو گوشام گذاشتم وچشامو بستم
دهنمو واکردمو باصدای بلند زدم زیراواز
-لالا لـــــــــالا لا من هیچی نمیشنوم من هیچی نمیشنوم
چشامو بازکردم وبادیدن جای خالی ارتین واروین باتعجب به اطراف نگاکردم
بادیدنشون که رو زمین نشسته بودن ویه چیزیو تکون میدادن با تعجب سمتشون رفتم
بادیدن رها که روزمین افتاده بود جیغی کشیدم ودویدم طرفشون
تکونش دادمو روبه اروین گفتم-چیشده..چرا خوابیده
ارتین بلند شدو عاقل اندر سفیه نگام کرد
-چون خوابش میومد خوابیده..خو عقل کل به خاطر ضعفش بیهوش شده
دوباره تکونش دادم سرو صورتش یخ زده بود
باصدای ارتین سرمو بلندکردم
-عه کلبه
مسیر نگاشو دنبال کردمو بادیدن کلبه باخوشحالی بلندشدم
روبه ارتین گفتم رهارو وردار زود بریم
اروین دستشو انداخت زیر زانوی رهاو گفت
_مگه من مردم
یه تای ابرومو بالاانداختم اروین بایه حرکت رهارو ورداشت وبه سمت کلبه رفت پشت سرش راه افتادیم
بادیدن خانون جون که جلوی کلبه نشسته بود ودستاشو رو سرش گذاشته بود دوویدم طرفشو باخوشحالی صداش زدم
سرشو بلندکردو بادیدن ما با عجله سمتمون اومد-کجایین شما..من که مردم از نگرانی
بادیدن چشای خیسش دلم به درد اومد
طرفش رفتمو بغلش کردم
ارتین-گم شده بودیم
خانوم جون محکم بغلم کردیهویی ولم کرد ودودستی زد تو سرش
-یا امام حسین..این بچه چش شده
اروین نگاهی به رها انداخت وروبه خانوم جون گف-از حال رفته..بهتره زودتر بریم تو
خانوم جون بانگرانی سرشو تکون دادو همگی رفتیم تو خونه
از گرمایی که به پوستم خورد غرق لذت شدمو چشامو بستم اروین رهارو برد تو اتاقشون وخانوم جونم پشت سرش رفت
رفتم تو اتاق خودم تا لباسمو عوض کنم
دس بردم دکمه ی بلیزمو بازکنم که دستم بالانیومد
باتعجب دوباره خواسم دستمو بالاببرم که بازم نشد
باچشای گشادشده سرمو بالا اوردم وجیغ کشیدم
-ارتیـــــــــــــــــــــن
چن ثانیه طول نکشید تا ارتین باچشای ترسیده پرید تواتاق
-چیشــــــــــده
بغضم گرفته بود ولی اشکم درنیومد
با صدای لرزون گفتم
-من فلج شدم
چشای ارتین اندازه ی توپ بسکتبال شد
ارتین-ینی چی؟
سرمو پایین اوردمو زل زدم به دستام
باصدایی که از ته چاه درمیومد گفتم
-نمیتونم دستامو تکون بدم..فلج شدم..فک کنم اینجا اخر خطه
صدایی از ارتین نیومد
سرمو بلندکردم که دیدم با قیافه ی عاقل اندر سفیه نگام میکنه
اب بینیمو بالاکشیدمو گفتم
-خو چیه..تاحالا یه فلجو از نزدیک ندیدی
چهرش تغییری نکرد
جلوی پام زانو زد که باچشای گشادشده نگاش کردم
دستشو جلو اوردو دکمه ی بلیزمو بازکرد
ارتین-همیشه فک میکردم خنگ تراز اروین تودنیا پیدانمیشه
دکمه ی دومو بازکرد
نگام روحرکت دستاش مونده بود
نگاشو بالااوردو زل زد توچشام
-ولی الان دارم دکمه های خنگ تراز اونو بازمیکنم چون دستاش به خاطر سرما بی حس شده وخودش فک میکنه فلج شده
دستش که بالاتراومد خواسم جلوشو بگیرم که دستام تکون نخوردن
اروم صداش زدم
-ارتین؟
سوالی نگام کرد
چن لحظه نگاش کردمو یهو باصدای بلند گفتم
-خودم میتونـــــم بقیشو بازکــــــنم
طفلی دومتر پرید روهوا
بدون اینکه چیزی بگه شونه ای بالا انداخت واز اتاق بیرون رفت
نشستم رو تخت
اومدم بادستم بکوبم توسرم که تکون نخورد
خودمو کشیدم نزدیک دیوارو سرمو کوبیدم به دیوار
همینجوری که سرمومیکوبیدم به دیوار زیرلب میگفتم
-خاک عالم توسرت اروشا
ادم مگه الکی الکی فلج میشه
ابروت پیش پسره رفت
همش سوتی بده دختره ی خر

پارت_189از_زبان_آرتین

تا از اتاق بیرون اومدم خودموکوبیدم به دیوار
لبامو گاز میگرفتم تا صدای خندم بلند نشه
وقتی یاد حرف اروشا که میگف فلج شده میوفتادم خندم شدت میگرفت
همینجوری خودمو به درودیوار میکوبیدم که متوجه شدم یکی داره نگام میکنه
برگشتم وبادیدن خانوم جون نیشمو بستم
خانوم جون با ترس از کنارم رد شدو سریع خودشو انداخت تو اتاق
طفلی لابد فک کرد ارواح مخمو شستشو دادنو الان پاک دیوونه شدم
شونه ای بالاانداختم و رفتم سمت اتاق اروین ورها
تقه ای به در زدم که اروین جواب داد
-بیاتو
درو بازکردم
بادیدن رها که رو تخت درازکشیده وداشت یه چیزیو واسه اروین توضیح میداد لبخندی زدم
-بهوش اومدی؟
اروین عاقل اندر سفیه نگام کردوگفت
-نه هنوز بیهوشه
رفتم تو اتاق ودرو بستم تانگام به نگاه رها خورد روشو برگردوند وپتورو کشید رو سرش
بهش حق میدادم
طفلی خیلی بد ترسیده بودنزدیک تر رفتمو روبه اروین گفتم
-میشه چن لحظه تنهامون بذاری
یه تای ابروشو بالا انداخت و گفت
-چرا؟
هوفی کشیدمو گفتم-چون میخوام بارها حرف بزنم
اروین بلند شدو همینجوری که بیرون میرفت باغرغر گف-یکیش داداشمه..یکیش زنم..بعد این وسط من غریبم اَه
بیرون رفتو درو محکم کوبید
برگشتم طرف رها
نشستم رو تخت وصداش زدم
جوابی ازش نیومد
دستی به ابروهام کشیدم
-رها توهنوز از من ناراحتی؟
باصدای ارومی جواب داد
-اره
تکیه دادم به تاج تخت
-من میخواسم شوخی کنم..نمیدونسم انقد میترسی
پتورو از روش کنار زدو روبه روم نشست
رنگش پریده بود
سرشو پایین انداخت وباصدای اروم وناراحتی گفت
-من خیلی ترسو وحال بهم زنم نه؟
یه تای ابرومو بالاانداختم وگفتم
-نه کی گفته
مشغول بازی با انگشتای دستش شد
-خودم…از اینکه انقد ضعیفم بدم میاد
لبخندی به روش زدمو گفتم
-به نظرمن هرکی بتونه اروینو تحمل کنه خیلی قویه
دراز کشید رو تخت وسرشو یکم عقب تر برد
نفس عمیقی کشیدو گفت
-اروشارو نمیدونم ولی من بیشتراز این نمیتونم اینجوری زندگی کنم
دستامو به سینم زدم ومنتظر شدم تا ادامه بده
زل زده بود به سقف
-همیشه میخواسم اول عاشق بشم بعد ازدواج کنم
پوزخندی زدوگفت
-ولی اقااروین رید به ارزوهام
بهش حق میدادم اومدم چیزی بگم که یهوبلندشدونشست
باتعجب نگاش کردم
اینوراونورو نگاکردو باصدای ارومی گفت
-یه چی بت بگم بین خودمون میمونه؟
سرمو بالاپایین کردم وباکنجکاوی نگاش کردم
دوباره به همون حالت دراز کشید
-خب میدونی…بااینکه اروین گند زده به زندگیم ولی من ازش بدم نمیاد
یه تای ابرومو بالاانداختم واومدم چیزی بگم که دوباره یهویی نشست
خودمو یکم عقب کشیدم
-چته دختر؟ادمو میترسونی
خندیدوگفت
-خب راستش..من حس میکنم اروینو…
در اتاق بازشدو حرف رها تو دهنش ماسید
اول کله ی اروین اومد تو وبعد خودش
سرفه ی مصلحتی کردوگفت
-خب دیگه وقت ملاقات تمومه..مریضمون باید استراحت کنه

پارت_190از_زبان_آروین

رها بی تفاوت نگام کردوگف-من که مریض نیسم
بایه لبخند گنده رفتم طرف ارتین
زیربازوشو گرفتمو مجبورش کردم بلندشه
همینجوری که ارتینو بیرون میکردم گفتم
-اتفاقا خیلیم مریضی
ارتینو بیرون کردم وبالبخند گفتم-روز بخیر داداش
تا دروبستم یه صدایی اومد
دروبازکردم وبادیدن ارتین که دستشو رو پیشونیش گذاشته بود باتعجب گفتم
-چیشد؟
دستشو ورداشت پیشونیش قرمز شده بود
-هیچی تا دروبستی عطسه کردم سرم خورد به در
درحالی که خندم گرفته بود گفتم
-حالا دوتا مریض تو خونه داریم…بهتره توام استراحت کنی
اجازه ی حرف زدن بهش ندادمو درو بستم
بادیدن جای خالی رها ابروهام بالارف
وا..این دختره کجا غیبش زد
قدمی جلو رفتمو صداش زدم
-رها؟
صدایی نیومدرفتم سمت حمومو درشو بازکردم
اونجام نبود
مگه میشه؟
-رها کجایی..بیا بیرون
خم شدمو روتختی رو بالابردم
زیرتختم نبود
یواش یواش داشتم میترسیدم
نکنه ارواح اومدن بردنش
نشستم رو تختو نگاهی به دوروبر انداختم
درکمد که باز بود وتوش غیراز لباس چیزی نبود
نگام موند رو کمد کوچولویی که گوشه ی اتاق بودمشکوک نگاش کردم
نه باو..رهاکه اون تو جا نمیشه
خواسم بی تفاوت نگامو بگیرم که حس کنجکاویم فعال شد
بلندشدمو باقدمای اروم خودمو به کمد رسوندم
هنوزم شک داشتم رهااین تو باشه
خم شدمو درشو بازکردم
بادیدن رها که پاهاش رو زانوهاش بود وکامل خم شده بود رو پاهاش تا توکمد جابشه خندم گرفت
خندمو خوردمو سعی کردم جدی باشم
اخمی کردمو گفتم
-این تو چیکارمیکنی
عاقل اندر سفیه نگام کردوگف
-اومدم هواخوری
اخمی کردوگف
-خو از دست تو قایم شدم دیگه باهوش
دستامو به سینه زدمو گفتم
-مگه من میخوام چیکارت کنم
لبولوچشو اویزون شد
-میخوای مجبورم کنی بخوابم
ناخواسته لبخندی رولبم نشست
-چقدم که تو حرف گوش کنی…حالابیا بیرون
تکونی به خودش داد ولی بیرون نیومد
بلندشدموگفتم
-دِ یالادیگه
دوباره تکونی خوردوگف
-نمیتونم…گیرکردم
چشامو توحدقه گردوندمو دوباره خم شدم
دوتا دستامو پشت گردنش گذاشتمو سعی کردم اروم تکونش بدم
چشاشو بستو لبشو گازگرف
درحالی که نگام رو لباش مونده بود باصدای ارومی گفتم
_اخه یکی نیس بگه مجبوری خودتو بکنی این تو
سرش از تو کمد بیرون اومدو چشاشو باز کرد
زل زد تو چشامو چیزی نگف
دوباره نگام سر خورد رو لباش
کارم دست خودم نبود
بادستام که پشت گردنش بود سرشو اروم جلو اوردم
باچشای گشادشده نگام میکرد
صورتامون خیلی بهم نزدیک شده بودن
درس تو اخرین لحظه که لبام نزدیک لباش شده بود در باز شد
-هیـــــــن
هردوسریع برگشتیم سمت در
اروشا دستشو رو دهنش گذاشته بود وباچشای گشاد شده نگامون میکرد
صدا از هیچکدوممون درنمیومد
چن لحظه همونجوری زل زده بودیم به هم که همزمان منو اروشا عطسه کردیم
اروشا با دسمالی که دستش بود دماغشو پاک کردو صاف وایساد
با چشای ریز شده اومد تو ودرو بست
باقدمای محکم روبه رومون وایساد
منو رهام عین این بچه هایی که زدن همه جارو ترکوندن وحالا مامانشون جلوشون وایساده سربه زیر ومظلوم نشسته بودیم
اروشا-پس پس
هردو سرمونو بلند کردیم که باچشای ریز شده ولحن مشکوکی پرسید
-شما نفله ها داشتین چیکا میکردین
قبل اینکه رها دهنشو واکنه سری گفتم
-هیچی…داشتم تب رهارو کنترل میکردم
رهام سرشو چن بار تکون داد
چشاشو ریزتر کردوگفت
-تو کمد؟
یه نگا به رهاکه نصفش توکمد بود انداختم
لبخند مغروری زدمو بااعتماد به نفس گفتم
-مگه تو نمیدونی هوای توی کمد چقد تبو پایین میاره
رها باچشای گشاد شده برگشت طرفم
اروشا نگام کرد
-که هوای توکمد تبو پایین میاره اره؟
لبخند گشادی زدم
-دقیقا
یهویی اروشا خم شدو گوشمو گرف وکشید
دستمو گذاشتم رو دستش ودرحالی که از درد ابروهام توهم رفته بود گفتم
-آیـــــی گوشم کنده شد،ول کن
گوشمو کشیدو مجبورم کرد وایسم
همینجوری که به سمت بیرون اتاق میبردتم گفت
-خیلی بی تربیت شدیا اروین
جلوی در اتاق گوشمو ول کرد ودس به سینه وایساد
دستمو رو گوشم گذاشتم وزیرلب گفتم
-نچ نچ نچ انگار سگ گاز گرف گوشمو..
اروشا چشاشو تو حدقه گردوند وگفت
-همینجا باش تا حساب اون یکی رو برسم
رف تو وخواس درو ببنده که پامو بین در گذاشتم
سوالی نگام کرد که اروم گفتم
-ببین سرش داد بزن…خودتو بزن…اصن بزن همه چیو بشکون..ولی رهارو نزن خب؟اون الان مریضه
باپاش پامو لگد کرد که پامو عقب کشیدم
اروشا-تو بهتره به فکر خودت باشی چون هنوز بات کاردارم
اومدم چیزی بگم که درو روم بست وحرفم تو دهنم ماسید

پارت_191از_زبان_رها

خودمو از کمد بیرون کشیدمو پاورچین پاورچین خودمو به تخت رسوندم
روش دراز کشیدمو پتورو رو سرم کشیدم
صدای اروشا واروین میومد که داشتن بحث میکردن لبمو گاز گرفتم
ابروم پیش اروشا رفت حالامنو میکشه
چشامو بستمو با به یاد اوردن چن لحظه پیش تپش قلبم بالا رفت
خاک تو سرم
داشتم باقلبمو عقلم کلنجار میرفتم که باصدای اروشا که با جیغ صدام زد عین جت نشستم رو تختو دستمو گذاشتم رو قلبم
باچشای گشاد شده نگاش کردم
-وای چته اروشا زهرم ترکید
اخماش باز شدو بالحن دلسوزانه ای گفت
-الهی بمیرم ترسیدی؟
لبو لوچمو اویزون کردمو گفتم
-اره ترسیدم
یهویی حالت قیافش عوض شد وباعصبانیت گفت
-بایدم بترسی…من تورو اینجوری تربیت کردم
خودمو کشیدم گوشه ی تختو باصدای ارومی گفتم
-مگه من چیکاکردم
جلوتر اومدو روبه روم روی تخت نشست
دستشو رو سرم کشید وبامحبت گفت
-رها من به خاطر خودت میگم…دوس ندارم وابسته ی اروین شی چون میدونم لیاقت تورو نداره…
بدون اینکه چیزی بگم فقط نگاش کردم
لبخند گشادی زدو گفت
-به چن ماه دیگه فک کن…وقتی جدا شدیم دوباره میشیم منو تو….دوباره شبا باهم میخوابیم…تا صب از رویاهامون حرف میزنیم…باهمدیگه میریم عشق وحال…خرید…دوبارع واس خودمون حشره جمع میکنیم…هرکاری که قبلا میکردیم ودوباره انجام میدیم…مگه اینکه تو واقعا عاشق آروین بشی و اونم عاشق تو اون موقع جریان فرق داره…
از ذوقی که تو حرفاش بود لبخند گشادی رولبم نشست وگفتم
-منو تو ومامان وبابا وپرهام وسحر..دوباره یه خونواده میشیم
-اره دوباره میشیم یه خونواده فقط چن ماه دیگه باید صبر کنیم…وقتی برگردیم تهران یه برنامه میچینیم که اصن این دوتا بوفالورو نبینیم….اینجوری واس توام خوبه اگه اروینو نبینی
لبخندی زدمو گفتم
-باشه…ولی به یه شرط
یه تای ابروشو بالا انداختو گفت
-چه شرطی؟
اشاره ای به بالش رو تختم انداختم وگفتم
-امشب پیش من بخوابی
لبخندی زدو گفت
-چراکه نه..منم دلم واسه خوابیدن با تو تنگ شده
لبخندی به روش زدمو از تخت پایین اومدم
-بریم بیرون ببینیم خانوم جون چیکارمیکنه
اروشام بلند شدو باهمدیگه از اتاق بیرون اومدیم

پارت_192از_زبان_رها

ارتین واروین جلوی تلویزیون دراز کشیده بودن و داشتن کارتون میدیدن😐
خانوم جون با یه سینی چایی از اشپزخونه بیرون اومدوبادیدن ما که سرپا وایساده بودیم گفت
-داشتم میومدم صداتون کنم…بیایین چایی
خودش رو صندلی چوبیش نشست وبافتنیشو دستش گرفت
نزدیک خانوم جون نشستمو تکیه دادم به پشتی
اروشام روبه روم نشست
فنجون چایی رو دستم گرفتمو خیره شدم به بخاری که ازش بیرون میومد
دلم خیلی واسه مامان وبابا وپرهام تنگ شده بود
مخصوصا پرهام وقتی برگشتیم میرم یکی دوهفته پیششون میمونم
باصدای ارتین از فکربیرون اومدم ونگاش کردم
-فردا برمیگردیم تهران..
لبخندی رولبم نشست
اخ جـــون کاش یه چیزدیگه از خدامیخواسم
اروشا سرشوتکون داد وفنجونشو نزدیک لباش برد
خانوم جون آهی کشیدوگفت
-چقد زود دارین میرین..
ارتین تلویزیونو خاموش کردو همینجوری که چاردستو پا سمت سینی میرف گف
-خیلی به شما زحمت دادیم
خانوم جون لبخندی زد
-این چه حرفیه پسرم…شماهمتون بچه های منین واینجا خونه ی خودتونه
اروینم چاردستوپا اومدوکنارم نشست
-ولی خیلی خوش گذشت…سری بعدی خواسیم بیاییم بیشترمیمونیم
خانوم جون اینبار به روی اروین لبخندی زد
-حتما پسرم من که خیلی خوشحال میشم
یه قلپ از چاییمو خوردمو گوشیمو ازتو جیبم بیرون اوردم
یه مسیج داشتم بازش کردم ازطرف پرهام بود
“سلام ابجی بی معرفت خودم…وقت کردی بم زنگ بزن میخوام یه چیز مهمو بت بگم”
لبخندی رو لبم نشست ودستمو رو اسمش کشیدم
با دومین بوق صدای شادش تو گوشی پیچید
-به به رهاخانوم..چه عجب
ریزخندیدم
-علیک سلام اقاپرهام..من خوبم توخوبی؟مامان وبابا؟سحرجـون؟
اروشا واروین داشتن نگام میکردن
پرهامم خندید
-همه خوبن از احوالپرسیای شمادوتا نفله
-خب دیگه نمیخواد یاداوری کنی چقد بتون زنگ میزنیم..خودمون میدونیم
بلندخندید-خیلی پرویی دختر
پامو روپام انداختم -خب خان داداش..اون چیز مهم چی بودکه میخواسی بم بگی
پرهام باذوق گفت
-تاریخ عروسیو مشخص کردیم
نیشم تابناگوشم بازشد
-واقن؟
-اره 23 ام ماه بعدی
لبخندعمیقی رو لبم نشست که اروشا گفت
-چیشده بگین منم بدونم
انگشتمو به نشونه ی هیس رولبم گذاشتم وبه پرهام گفتم
-ایشالا به سلامتی…توام داری قاطی خروسا میشی
بلندخندید-شما کی برمیگردین؟
تره ای از موهامو دور انگشتم پیچیدم
-فردا
-عه بالاخره فردا میایین؟
خانوم جون بلندشدو رف تو اشپزخونه
همینجوری که به اروشاو ارتین که بعد رفتن خانوم جون ولو شدن رو زمین نگامیکردم گفتم
-اره دیگه ارتینو اروینم کار دارن باید برگردیم
چن لحظه صدایی نیومدنفس عمیقی کشیدو گفت
-خب دیگه خواهری..بعدا حرف میزنیم..به اروشا وخانوم جون سلام برسون خدافظ
قبل اینکه چیزی بگم تماسو قطع کرد
اروشا همینجوری که با انگشتای دستش بازی میکردگف-چی میگف؟
سرمو رو پای اروین که کنارم نشسته بود گذاشتمو گفتم
-23ام ماه بعد عروسیشونه
سریع نیم خیز شدوبا نیش گشاد شده گفت
-راس میگی؟
درحالی که چشام از بی خوابی بسته میشدن خمیازه ای کشیدمو گفتم
-اره
سریع گوشیشو از رو زمین ورداشت وبدو بدو رف تو اتاق
چشام بسته شدن وقبل اینکه به خواب برم دست اروین رو موهام نشست
چشامو بازکردمو نگاش کردم خم شد تو صورتمو گفت
-اگه خوابت میاد پاشو برو تو اتاق بخواب
دوباره چشامو بستم-همینجا خوبه
چیزی نگفت ودستشو رو موهام کشید
گرمای دستش باعث شد خیلی زود به خواب برم با تکونای دستی به زور چشمامو بازکردم
بادیدن خانوم جون که بالاسرم نشسته بود سیخ سر جام نشستم
-چیشده خانوم جون؟
دستشو رو شونم گذاشت
خانوم جون-هیچی عزیزم نترس..پاشو بیا سرجات بخواب
نفس راحتی کشیدمو دستمو روقلبم که داشت ازجاش کنده میشد گذاشتم
وقتی یکی از خواب بیدارم میکرد تپش قلب میگرفتم
سری تکون دادمو بلند شدم
داشتم به سمت اتاقم میرفتم که باصدای اروشا برگشتم وبادیدنش چشام گشاد شد
پنج تا تشک رو زمین پهن بود
ارتین واروشا اونور خوابیده بودن
دوتا جا وسط خالی بودو اونور اروین خوابیده بود
اروشا-به چی زل زدی؟بیا سرجات دیگه
باقدمای اروم جلو رفتمو گفتم
-اینجا میخوابیم؟
اروشا اشاره ای به خانوم جون که سمت اشپزخونه میرف کردوباصدای ارومی گفت
اروشا-خانوم جون اینجوری خواسه
کنار اروین رو تشک نشستمو نگاهی به فاصله ی تشکا انداختم
-حالا چرا انقد فشرده؟
اروین دستشو زیرسرش گذاشت
اروین-توکه نصف تشکتم نمیگیری بگیر راحت بخواب
شونه ای بالاانداختمو خواسم درازبکشم که خانوم جون از اشپزخونه صدام کرد
-رهـــــا مادر؟
هوفی کشیدمو باصدای بلند جوابشو دادم
-جـــــــونم؟
-بیا شامتو بخـــور
نگاهی به شکمم انداختمو گفتم
-گشنم نیس خانوم جون
مطمعنی چیزی نمیخوری؟
دراز کشیدمو گفتم
-بله مطمعنم
اروشا که بافاصله ی یه تشک ازم خوابیده بود خیره به سقف گفت
-هــــی روزگار…من گشنمه
نگاهی به اروین

پارت_193از_زبان_رها

انداختو گف-توچی؟
اروینم باقیافه ی اویزوون گفت
-دس رو دلم نذار که خالیه…خیلی گشنمه
باتعجب به بحثشون که داشتن نقشه میکشیدن بعد خوابیدن خانوم جون برن سر وقت یخچال گوش میکردم که خانوم جون از اشپزخونه بیرون اومدو بین منو اروشا دراز کشید
نگاهی به ارتین که روشو برگردونده بود کردمو روبه اروشاگفتم
-ارتین خوابیده؟
قبل اروشا اروین سریع نیم خیز شدوبالحن مرموزی گفت
-چطور؟
باچشای گشاد شده نگاش کردم
-همینطوری پرسیدم
اروین باچشای ریزشده نگاهی به اروشاانداخت وبا چش وابرو یه چیزی بهش گفت
سرمو سمت اروشا چرخوندم که اونم باچش وابرو یه چیزی به اروین گفتو دراز کشید
باتعجب بهشون نگامیکردم
اروین لبخند گشادی بم زدو دراز کشید
شونه ای بالاانداختمو چشامو بستم
خیلی ذوق داشتم
فردا برمیگشتیم تهران
بافک کردن به فردا سیخ سرجام نشستمو باصدای بلندی گفتم
-وای بدبخت شدیم
اروین واروشاو خانوم جون وارتین سریع نشستن
خانوم جون بانگرانی گفت
-چیشده؟
نفس عمیقی کشیدمو گفتم
-من وسایلامو جمع نکردم
همشون عاقل اندر سفیه نگام کردنو دراز کشیدن
روشونم برگردوندن
ریز خندیدمو دراز کشیدم
صدای غرغر اروشا میومد
-عنتر همچین گفت بدبخت شدیم فک کردم فضاییا حمله کردن
اروین بدون اینکه برگرده باصدای ارومی گفت
-من فک کردم اومدن ترورمون کنن
اروشا-نه که خیلی ادمای مهمی هسیم..ترورمونم کنن
اروین-تورو نمیدونم ولی من انقد معروفم که همه میشناسنم
اروشا-البته این نکته رو فراموش نکینم که فقط دخترا تورو…
باصدای ارتین اروشا حرفشو خورد
ارتین-اَه بس کنین دیگه..مخموخوردین…همش مثه بچه ها به هم میپرین
قبل اینکه بحثشون بالا بگیره پتورو تا سرم بالا کشیدمو دستامو رو گوشام گذاشتم
یکم که گذشت چشام داشتن گرم میشدن که اروین از پشت بغلم کردو با پاهاش پاهامو قفل کرد
چشام تااخرین حد گشاد شدنو نفسم تو سینم حبس شد
تااومدم جیغ بکشم اروین دستشو رو دهنم گذاشت وکنار گوشم گفت
-هیــــــش..اگه دادو هوار را بندازی ممکنه خانوم جون شک کنه ها

پارت_194از_زبان_آروشا

غلتی تو جام زدم دوساعتی از خوابیدن بقیه گذشته بود ومن هنو بیدار بودم
هــــوفی کشیدمو چرخیدم سمت خانوم جون
دهنش یه متر وا بودپس بگو شبیه کی شدم من
لبخندی گشادی رولبم نشس
نگاهی به پشت خانوم جون انداختمو دوباره نگامو اوردم رو صورت خانوم جون
یهو لبخندم جمع شدو نگام دوباره برگشت پشت خانوم جون
جانم؟این دیگه ینی چی؟
نیم خیزشدمو باچشای ریزشده نگاهی به رهاکه کامل تو بغل اروین بود انداختم
نچ نچ نچ…بی تربیتا
چش غره ای به قیافه های غرق خوابشون انداختمو درازکشیدم
اینا انگار واقعنی اومدن ماه عسل
چرخیدم سمت ارتین اوه اوه اخماشو نیگا
دستمو جلو بردمو اخماشو بازکردم
تا دستمو کشیدم یه فکری اومد توسرم که باعث شد نیشم تا بناگوشم باز بشه
یه تیکه از موهامو تودستم گرفتم وجلوی صورت ارتین بردم طفلی گناداره بیخیال
شونه ای بالاانداختم
خو منم گنادارم حوصلم سررفته
بااین فکر موهامو جلوی بینیش کشیدم
تا دستشو بالا اورد خودمو عقب کشیدم
دستشو رو بینیش کشید
ریزخندیدمو تا دستشو انداخت دوباره موهامو روی صورتش کشیدم
اینبار دستشو روهوا تکون دادو پشتشو بهم کرد
خودمو جلو کشیدمو اینبار موهامو پشت گردنش کشیدم
تا تکون خورد پتورو رو سرم کشیدم
پتورو یکم کنارکشیدمو زیرچشمی نگاش کردم
نشسته بود واینوراونورو نگامیکرد
تا اینورونگاکرد چشامو بستم
چن لحظه نگذشته بود که نفسای گرمشو روی صورتم حس کردم وبعد صدای ارومش
-اروشا؟
بدون اینکه چشامو بازکنم خمیازه ای کشیدمو خواسم بچرخم که بازومو گرفت ونذاشت تکون بخورم
-نیازی نیس فیلم بیای..میدونم بیداری
خب اینجوری که پلکای من میپره خرم باشه میفهمه بیدارم
چشامو بازکردمو خیره تو چشماش گفتم
-بیدارم که بیدارم…ینی تو تاحالا بیدار نبودی
خودشو عقب کشیدوعاقل اندرسفیه نگام کرد
-بیدارباش فقط اذیتم نکن
چشامو گشاد کردمو گفتم
-من کی اذیتت کردم؟خواب دیدی خیره
درازکشیدو نگام کرد
-اره خواب میدیدم یه شیطون بالاسرم داره نقشه میکشه چجوری بیدارم کنه
سریع نیم خیز شدموباتعجب گفتم
-عه تو چجوری منو دیدی؟بیداربودی؟
یه تای ابروشو بالاانداخت
دستمو رودهنم گذاشتم باز سوتی دادم
ارتین لبخند محوی زدوخیره به سقف گفت
-عب نداره…یه شب تلافی میکنم
بروبابایی نثارش کردمو دوباره درازکشیدم
باصدای اروین که داشت توخواب حرف میزدسرمو چرخوندم وبادیدن حالتش لبخندی رولبم نشست
به پشت خوابیده بود وخودشو جمع کرده بود تو شکمش جوری که پشتش بالارفته بود
یه پای رهام چون رو پشت اروین بود همراه باسنش بالارفته رفته بود
باصدای ارتین که صدام میزد برگشتم وسوالی نگاش کردم
-بله؟
بااخم نگام کردوگفت
-دارم میخوابم دیگه کاری بام نداشته باش…فردا نمیتونم رانندگی کنم
-باش بابا…کی باتو کارداره
شونه ای بالاانداختو چرخید
چشامو بستمو سعی کردم خوابم ببره
.
.
.
نمیدونم چن ساعت بود به سقف زل زده بودم که باتکونای دستی نگامو از سقف گرفتم وسرمو چرخوندم
رها باتعجب بین منو ارتین نشسته بود ونگام میکرد
دستی به چشمام کشیدم وکمی خودمو بالاکشیدم
-چیزی شده رها؟چرا بیدارشدی؟
تره ای از موهاشو دور انگشتاش پیچوند
-یه ساعت پیش بلندشدم رفتم دسشویی دیدم بیداری….الانم که چشممو واکردم دیدم بیداری…
لبخندی زدمو گفتم
-اره خوابم نبرد
چشاشو گشادکردوگفت
-تموم شب نخوابیدی؟
سرمو به نشونه ی نه بالاانداختم
سری به نشونه ی تاسف تکون داد
-خب لاقل الان بگیر بخواب تا را بیوفتیم
توجام نشستمو کش وقوسی به بدنم دادم
-خوابم نمیاد…پایه ای بریم یه دوری بزنیم
یه تای ابروشو بالاانداخت
-الان؟
نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم
7صب بود
-اره خب مگه چیه
شونه ای بالاانداختو گفت
-هیچی …فقط هرکی الان بره بیرون یخ میزنه
باصدای اروین سرمو چرخوندم طرفش
بابدخلقی درحالی که تو جاش غلت میزد گفت
-بگیرین بکپین دیه دوساعته دارین وراجی میکنین اَه
بعدم خیلی شیک ومجلسی روشو برگردوندوپتورو تا سرش بالاکشید
بادهن باز برگشتم سمت رهاوبالحن خطرناکی گفتم
-این الان به ما گفت وراج؟
دستشو رو پهلوش گذاشتو قیافشو جمع کرد
-خبر مرگشو بیارن…تا همین چن دیقه پیش داشت لهم میکرد…وقتی خوابه مثه گوریل میشه
سری از رو تاسف تکون دادم
-تا تو باشی هوس بغل نکنی
دستشو جلو دهنش گرفتو درحالی که چشاش اندازه ی بشقاب شده بود باصدای ارومی گفت
-اِاِاِ….من غلط بکنم هوس بغل بکنم…چی میگی تو
چشامو ریز کردمو گفتم
-خب حالا نیازی نیس خودتو بکشی…چشات دراومد
کنارم دراز کشیدو به زور خودشو توبغلم جا کرد
-قراربود شب پیشم بخوابی…ولی چون شب نشد بیا این یکی دوساعتو بخوابیم
لبخند زدم
-باشه بخوابیم
سرمو تکیه دادم به سرشو چن لحظه نگذشت که چشمام گرم خواب شدن

پارت_195از_زبان_آرتین

با سنگینی چیزی رو صورتم چشمامو بازکردم
کله ای که رو صورتم بودو کنار کشیدم
نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم
چقد خوابیدیم تو جام نشستمو دستی به چشمام کشیدم
سر چرخوندمو بادیدن وضعیت بچه ها چشام گشاد شد
پاهای اروین رو شکم خانوم جون بود
دست خانوم جون تو حلق اروشابود
پاهای اروشا رو کمررها بودوکله ی رهام که تا چن لحظه پیش رو صورت من بود
انگار فقط منم که موقع خواب تکون نمیخورم
خم شدم ویکی از دستامو رو شونه ی رها ودست دیگمو رو شونه ی اروشا گذاشتم
پشت سرهم تکونشون دادموباصدای بلند صداشون زدم
-رها..اروشا..پاشـــــــــین..زودتند
عین جت سرجاشون نشستن وباچشای گشاد شده اینورواونورو نگاکردن
انگا هنو محیط دوروبرشونو درک نکردن چون رها دستاشو رو گوشاش گذاشتو جیغ کشیـــــد
-زلـــــــــــــــــزله
باصدای رها… اروین وخانوم جون واروشا بلندشدنو همینجوری که جیغ میکشیدن اینورو اونور دوویدن
باتعجب بهشون نگامیکردم باورم نمیشد این کاراشون
رهام بعد اینکه حنجرشو جر داد بلندشدو خواس فرارکنه که کلش محکم خورد به کله ی اروشاودوتایی رو زمین افتادن
اروین بادیدنشون خواس بیاد پیششون که پاش گیرکرد به پای خانوم جونو دوتایی افتادن رو رهاواروشاو داد همشون بلندشد
دهنم یه متر باز مونده بود
هی میخواسم یه چیزی بگم ولی نمیشد
سرفه ی مصلحتی کردم که نگاه همشون چرخید روم
پشت گردنمو دستی کشیدم
-باو من فقط بیدارتون کردم..چتونه شما؟
رها دستی به موهاش که بی تشابه به جنگل امازون نبودکشیدو اخمای توهم نگام کرد
-این چه جور بیدارکردنه…فک کردم همه جا داره تکون میخوره
اروین بلند شدوباغرغر سمت دسشویی رفت
اروشا که نشسته داشت چرت میزد گفت
-ساعت چنده؟
دوباره نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم
-یازده ونی…
حرفم تموم نشده بودکه اروین خودشو از دستشویی پرت کرد بیرون وباعجله گفت
-پ چرا الان بیدارمون میکنی…دیرشده دیگه..نصف شب میرسیم تهران
شونه ای بالاانداختمو گفتم
-تقصیر خودتونه…دوساعته الکی میپرین اینوراونور
اروشابلندشدورف تو اتاقش صدای بلندش اومد
-من الان حاضر میشم..شمام یکم عجله کنین
بلندشدم که خانوم جون گفت
-من میرم صبونه درس کنم…یه لقمه بخورین بعد را بیوفتین
سری تکون دادموگفتم
-نه زحمت نکشین..دیرمون شده..سر راه یه چیزی میخوریم
خانوم جون سری تکون دادوگف-هرطور راحتین مادر
لبخندی زدم وروبه اروین ورهاگفتم
-ده دیقه ای اماده اینا
سری تکون دادنو رفتن تو اتاقشون
رفتم تو اتاق خودمونو بی توجه به اروشا که باعجله داشت وسایلاشو جمع میکرد سمت کمد رفتم بیس دیقه بعد هممون جلوی دربودیم وداشتیم باخانوم جون خدافظی میکردیم
کنار اروین وایسادم تا رهاواروشا که داشتن با خانوم جون حرف میزدن بیان
اروین خم شد کنارگوشمو باصدای ارومی گف
-به جان خودم..داره به اینا یاد میده چجوری حالمونو بگیرن
نیشخندی زدم_نه که اصن بلدنیسن
اروین سرشو چن بار تکون داد_میبینی به چه روزی افتادیم داداش

پارت_196از_زبان_آرتین

نگاش کردم-همشم تقصیر توئه
سریع سرشو بلندکردوباابروهای بالاپریده گف
-حالاهمه چی تقصیر من شد دیگه؟تو اصن اون شب کاری نکردی..همش کارمن بود
هــــوفی کشیدم-من سرتورو گرم کردم یواشکی تو شربتت چیز ریختم یا تو؟من چیزخورتون کردم یا تو چیزخوردمون کردی؟همه ی این بدبختامون از تو نشات میگیره دیه
بانزدیک شدن اروشاورهاوخانوم جون بهمون دستمو روشونه ی اروین گذاشتمو قبل اینکه چیزی بگه بالبخند گفتم-هیس..دارن میان
خانوم جون بالبخندوصدای نسبتابلندی گفت
-خب اقایون..دیگه سفارش نمیکنم…بادقت رانندگی کنین
اروین لبخندگشادی زد-شما نگران نباشین..
آروین یهو نگاش افتاد ب چیزی و جیغ دخترونه ای کشید:آروشـــا قرار بود باپیانو برامون اهنگ بخونی
نگاهی ب پیانو توی حیاط انداختم و گفتم :ولی دیره آروین میرم تهران تو خونه میخونه
رها:قبل اینکه راه بیوفتیم ی سفایی بکنیم بعد ماکه دیرکردیم یه ده دقیقه چ فرقی داره
آروین دستامو گرفتو عین بچه ها بالاپایین پرید:تولوخدا
_باشه
آروشا شونه ای بالا انداخت ب طرف پیانو رفت:ترکیه ای بخونم یا فارسی
آروین:مگه بلدی؟!
سرشو تکون داد رها آروم جوری که سه نفر بشنویم گفت:زن عموی من ینی مادر آروش ترکیه ای بود ازبچگی ب آروشا زبون مادریو یاد داده آروشا فوله
_ینی آروشا یه رگش ترک و ایرانیه
رها سرشو تکون دادآروین گفت:رن عموت ایران چیکا میکرد
رها:عموم وقتی جون بوده برا خاطر کار و قراردادی چیزی رفته ترکیه اونجا زن عمو رو میبینه که ازقضا دختر ریس همون شرکت بود
زندگی عاشقی عموم فرق داشت باکلی دنگ و فنگ زن عموم رو گرفته باباش نمیزاشته و میگفته ب ایرانی ها دختر نمیده
عموم رو انقد کتک زده بودن ک زن عموم خودش رو انداخته جلو گفته منم عاشقشم اینجوری شده که طرف دخترش رو محرم از خانواده و ارث کرده و گفته دیگه نبینمت زن عموم اسمش روهم حتی عوض کرده گذاشته دل آرام ب خاطر عموم
بالاخره ایشونم باعموم اومدن ایران و سال ها زندگی کردن که
آروین نزاشت بقیه حرفشو بزنه:هوووووف خدارحمتشون کنه
رها تیز نگامون کرد و برگشت بلند گفت:فارسی بخون
صدای بلند آروشا که پیانو میزد اومد :بمیرم من واسه عشق دوتامونواسه تنهایی بی انتهامونوکی باید جم کنه این قلب داغونوتو رفتی و غمت یه شبه آبم کردببین دنیا منو بی تو جوابم کردتو رفتی حرف این مردم خرابم کردتو رفتی زندگیمون رفت یه عاشق زیر بارون رفت دیدی آخر یکیمون رفت کجایی بمیرم بهتر از اینه غمت مونده تو این سینه تموم شهر غمگینه کجایی؟؟
کمی مکث کردو اومدسمت ما آروین پرید بغلش کردو گفت:ایول داری برگشتیم باهم یکی بخونیم؟!
آروشا بالبخند سرشو تکون داد حس کردم رها وخانوم جون و آروشا حالشون کمی گرفته شد
رها: خب بریم دیگه…
خانون جون لبخندی زدودرحالی که دستشو رو سر اروشاورهامیکشیدگف
-مواظب دخترای منم باشین…بشنوم اذیتشون کردین…
یهو قیافش عوض شدوبااخم ترسناکی نگامون کرد جوری که نیش منو اروین بسته شد-تیکه تیکتون میکنم
دوباره قیافش عوض شدوبالبخند به رها واروشانگاکرد
اروین با تته پته گف-خب دیگه مابریم دیرشد..خیلی خوشگذشت
خانوم جون لبخندی زدوگف-بازم اینورابیایین
سریع لبخندی زدمو واسه اینکه زودتر خلاص شیم دست اروشاروگرفتمو همینجوری که تو ماشین مینشوندمش گفتم -حتما مزاحم میشیم
رهاو اروینم باگفتن خدافظ تو ماشین نشستن
دستی واسه خانوم جون تکون دادمو توماشین نشستم
روشنش کردمو بایه تک بوق از خانوم جون دورشدیم
اروینم پشت سرم میومد
نیم نگاهی به اروشا که دس به سینه نشسته بودوبیرونو نگامیکرد انداختمو باصدای ارومی گفتم-خوابت نمیاد؟
بدون اینکه تکونی بخوره گف-نه چطور؟
شونه ای بالاانداختم
-اخه کل شب داشتی رو یه پروژه ی بزرگ کار میکردی گفتم شاید الان خوابت بیاد
سریع برگشت طرفمو با چشای ریزشده نگام کرد-راجب کدوم پروژه حرف میزنی؟؟
دوباره شونه ای بالاانداختم
-پروژه ی برج ارتین
بادقت قیافشو زیرنظر گرفتم
باقیافه ی متفکری نگام کردوگف
-مطمعنی من روش کار میکردم؟شاید خوا…
یهو انگار معنی حرفمو فهمیده باشه باحرص نگام کردو روشو ازم گرف
-نخیر…من کل دیشبو خواب بود…نمیدونم از چی حف میزنی
دستی به ته ریشم کشیدم تا جلوی خندمو بگیرم صدامو صاف کردمو گفتم-صحیح…لابد اون اروشایی که من دیشب بیدار دیدمش روحت بوده دیگه
دوباره دس به سینه نشست
-شاید
شیشه رو کمی پایین دادموگفتم
-پس ازاین به بعد نصف شبا دیدی یکی ریششو به سروصورتت میماله تا از خواب بیدارت کنه من نیسما روحمه…
برگشت وبا چشای گشاد شده نگام کرد
بیخیال شونه ای بالاانداختم وگفتم
-خواسم درجریان باشی
بدون اینکه چیزی بگه دوباره روشو برگردوند
لبخندکجی زدم
خب حالاکه قراره همدیگرو تحمل کنیم بهتره بازی کنیم تا حوصلمون سرنره
بااین فکر لبخندم بزرگترشد

پارت_197از_زبان_آروین

همینجوری که سوت میزدم شیشه رو پایین دادم
باحس سنیگنی نگاهی سرمو چرخوندم طرف رها که سریع نگاشو دزدیدوشروکرد به سوت زدنو اینوراونورو نگاکردن
لبخندکجی زدمو نگامو ازش گرفتم
-خــــــــــب رهاخانوم
برگشت وسوالی نگام کرد
چشمکی زدمو بانیش بازگفتم
-یه ذره از خاطراتت واسم بگو حوصلم سررفت
چن لحظه نگام کردوباصدای ارومی گفت
-همه ی خاطراتم با اروشاومطمعنا همه رو بت گفته
نیشخندی زدمو گفتم
-نه اونی که سه سال پیش خونوادتون میخواسن روز تولد پرهام سورپرایزش کنن..موقعی که از بیرون میومد برقاروخاموش کردن ولی روشن نشده..چون شمادوتا برقو دس کاری کرده بودین..اونو نگفته توبگو
عاقل اندر سفیه نگام کردوگفت
-اره معلومه اصن نگفته
‌سرمو خاروندم
-خب ینی تو خاطره ی تنایی نداری؟
چن لحظه فک کردویهو با یه لبخند گشاد برگشت طرفم
-چرا وقتی اولین بار میخواسم اشپزی کنم تنهابودم
از ذوقی که تو صداش بود لبخندگشادی زدمو نگاش کردم تا ادامه بده
دوباره لبخندی زد
-خیلی بدمزه شده بود…هیشکی بیشتراز یه قاشق نخورد…پرهام تایکی دوهفته همش بم تیکه مینداخت که کسی منو نمیگیره ومیمونم رو دستشون
خندیدمو گفتم
-ولی من گرفتمت
جابه جاشدو یه طرفه رو صندلی نشست
دستاشو به سینه زدویه تای ابروشو بالاانداخت
-ببخشید که میپرسم اقااروین..ولی شما منو به خاطر اشپزیم گرفتی یا گندی که زدی؟
سعی کردم به خودم نگیرم واسه همین لپشو کشیدم وباخنده گفتم
-خب به خاطر گندی که زدم گرفتمت ولی اگه از اشپزیت خوشم بیاد از خودتم خوشم میاد
به حالت قبلش نشستو روشوبرگردوند سمت پنجره
زیرلب گفت
-پس راس میگفتن مرده وشکمش
تاخواسم چیزی بگم دستشو به معنی سکوت بالااورد
-میخوام بخوابم صدات درنیاد
باتعجب نگاش کردم که داشت صندلی رو میخوابوند
-نخواب عه..من تنهایی حوصلم سرمیره
بی توجه به حرفم درازکشید رو صندلی وخودشو تو شکمش جمع کرد
خم شدمو تکونش دادم
-هـوی رها میگم نخواب
دستاشو رو گوشش گذاشت
محکم تر تکونش دادم که برگشت ومحکم زد رو دستم
باعصبانیت نگام کرد
-آیــــی اروین دس از سرم وردار..خوابم میاد
شونه ای بالاانداختمو کنار جاده زدم رو ترمز
اینبار بااخم نگام کرد
-چرا نگه داشتی؟
بی توجه چشامو بستمو لم دادم رو صندلی
دستشو روشونم گذاشتو تکونم داد
-باتوام اروین
لای چشممو واکردم
-خب اگه کسی کنارم بخوابه منم خوابم میبره
دندوناشو روهم فشارداد
-باشه نمیخوابم.
لبخندگشادی زدمو ماشینو روشن کردم
نگاهی به رهاکه دس به سینه نشسته بودوبااخم نگام میکرد انداختمو لبخند دندون نمایی بهش زدم
پریدو نیشگونی از پشت گردنم گرف که دادم هوارفت
دستمو پشت گردنم گذاشتمو باحرص نگاش کردم
-چرا همچین میکنی وحشی
اینبار اون لبخند دندون نمایی زد
-حقته…تا توباشی به کسی زور نگی
چیزی نگفتم
کنار این اروم تر بودم به نفعم بود با صدای زنگ گوشیم دس درازکردم از رو داشبور ورش دارم که رهاسریع تر ورش داشتو بدون اینکه بفهمه کیه جواب داد
باتعجب نگاش کردم
-الو

-…
-سلام اقاعلی خوبی
-…
-مرسی منم خوبم
-…
-اروینم خوبه،الان خوابه

یه تای ابرومو بالاانداختم

-…
-حتما..شمام سلام برسون به خانواده…
-…
-قربانت..خدافس
یه چشم به جاده و یه چشمم به رهابودکه داشت باگوشیم ورمیرفت
صدامو صاف کردم
-چرا نذاشتی من حرف بزنم؟
بدون اینکه سرشوبلندکنه
-چه فرقی داره؟منو تو نداریم که
سرشوبلندکرد
-اروین رمزگوشیت چیه
دوباره یه تای ابرومو بالاانداختم
-چیکاداری
چشاشو توحدقه گردوند
-نترس دوس دختراتو نمیخورم
اخم کردم
-من دوس دختر ندارم
-خب حالا داشته باشی یا نداشته باشی من دخالت نمیکنم
تاخواسم چیزی بگم گوشیو گذاشت روی پام
-فقط میخواسم ببینم بازی چیزی داری
برگشت سرجای خودشو سرشو تکیه داد به پنجره
چن لحظه خیره نگاش کردم که گوشیم زنگ خورد
نگامو ازش گرفتمو گوشیمو جواب دادم
-جانم؟
-….
-اهان
-….
-باشه شما سفارش بدین تاما برسیم
-….
-فعلا
تماسو قط کردمو رمزشو بازکردم
همینجوری که نگام به جاده بود خم شدمو گوشیو رو پاش گذاشتمو لپشو کشیدم
-بیا دختر بابا…هرچقد میخوای بازی کن
سرشو برگردوندو نگام کرد
لبخندی به روش زدم که متقابلا لبخندی بم زدو گوشیمو ورداشت
بادیدن تابلوی بزرگی که اسم غزل روش نوشته شده بود ماشینو کنار ورودیش پارک کردم
رها نگام کردوباتعجب گفت
-چرا وایسادی
کمربندمو بازکردم
-ارتین واروشا اینجان…یه چیزی بخوریم را بیوفتیم
سرشو تکون دادو کمربندشو بازکرد
باهمدیگه پیاده شدیم
دستی به موهام کشیدمو کش وقوسی به بدنم دادم
دستمو سمت رها درازکردم که سرشو پایین انداخت ودستشو تو دستم گذاشت
لبخندی زدمو باهم وارد رستوران بزرگی که ارتین واروشا توش بودن شدیم

پارت_198از_زبان_آروین

وارد رستوران که شدیم درنگاه اول دستای اروشارو دیدم که روهوا داشت تکونشون میداد وخودشو میکشت تا ببینیمش
دستی واسش تکون دادمو چشم غره ای به چن تا پسری که داشتن نگاش میکردن رفتم
نزدیک میز که شدیم اروشاشروکرد به غر زدن
-پس کجایین شما..مردم از گشنگی
یه صندلی رو واسه رهاعقب کشیدم وخودم کنارش نشستم
-اولاعلیک سلام..دوما من به ارتین گفتم شما سفارش بدین
باچشای ریزشده برگشت طرف ارتین که کنارش نشسته بودو بالحن خطرناکی گفت
-توچرا انقد خری؟دوساعته چرا نمیذاری سفارش بدم
ارتین بیخیال شونه ای بالاانداخت
-اولا خر خودتی…دوما خواسم همه باهم یه بار سفارش بدیم
دهن واکرد چیزی بگه که از زیرمیز با پام محکم به ساق پاش زدم
خم شدو پاشو گرفت
قیافش از دردتوهم جمع شدبه رها که روبه روش نشسته بود توپید
-چرا میزنی بزغاله
رها باتعجب نگاش کرد
-من کی زدمت الاغ..چرا چرت میگی
اروشا سریع نگام کردوچشاشو ریزکرد
-پس کار کدوم گاوی بود
بدون اینکه جواب سوالشو بدم تکیه دادم به صندلی ودس به سینه نشستم
-عشق وعلاقه از حرفات میریزه اروشا…میخوای سر را تحویلمون بده باغ وحشو تموم دیگه…تازشم دودیقه دیرتر غذا بره تو اون شکمت تلف نمیشی که عزیزمن
کلافه موهاشو پشت گوشش زد
-من همین الانم تلف شده به حساب میام…صبونه نخوردم میفهمین نخوردم
بادیدن ارتین که ریز میخندید نیش منم بازشد
-ای جونم صبونه نخورده…نه که ما خوردیم
ارتین نگاهی به رهاانداخت وباتعجب گفت
-تو دیشب شامم نخوردی نه؟دیروز ناهار درس حسابیم نخوردی
برگشتم سمت رها ونگاش کردم
اینوراونورو نگاکردوباصدای ارومی گفت
-خو گشنم نبود
اروشا سری از روی تاسف واسش تکون داد
-من از وقتی یادمه تو گشنت نبود
بانزدیک شدن یه گارسون به میزمون اروشا اخمی کردوزیرلب گفت
-چه عجب بالاخره یادشون افتاد ازاین میزم سفارش بگیرن
بااومدن گارسون هممون سفارش دادیم
بارفتن گارسون رهاسرشو رو میز گذاشت
اروشا دستشو روشونه ی رهاگذاشتو بالحن نگرانی گفت
-رها؟خوبی عزیزم؟
خم شدم طرفشو دستمو رو کمرش گذاشتم
-جاییت دردمیکنه؟
سرشو بلندکردو بابیحالی گفت
-نه فقط یکم ضعف کردم..غذا بخورم خوب میشم
اروشا سری از روی تاسف تکون داد
-امرو پس فردا خواسی یه بچه دنیابیاری بااین ضعفی که داری خدایی نکرده میمیری ک
ارتین سری تکون دادوگفت
-راس میگه باید بیشتر به خودت برسی
رها تکیه دادبه صندلیو همینجوری که دستشو رو دلش میذاشت گفت
-چرا الکی بزرگش میکنین..بابا فقط گشنمه همین
اروشاوارتینم بیخیال شدن وچیزی نگفتن
بادیدن دوتا دختری که چن تامیز عقب تراز میزمون نشسته بودن توجهم بهشون جلب شد
ناخوداگاه بادیدن ریختشون خندم گرف ولی دستمو دورلبم کشیدم تانخندم
همه جاشون عملی بودولباسایی که پوشیده بودنو اگه نمیپوشیدن بهتربود
یکی از دختراکه سرش توگوشیش بود باحس سنگینی نگاهم سرشو بلندکردونگام کرد
بادیدن نیمچه لبخندی که رو لبم بود چشمکی بم زدولبای شتریشو غنچه کرد
سرمو بلندکردموزیرلب گفتم
-خدایا خودت نسل این ج……هارو منقرض کن
رها باتعجب برگشت سمتم
-چیزی گفتی؟
دستمو پشت کمرش گذاشتمو یکم به خودم نزدیکش کردم
لبخندگشادی زدموگفتم
-نه عزیزم هیچی نگفتم
تودلم گفتم
بله دختره باس بفهمه من صاحاب دارمواز اون پسرا نیسم
عخی چه پسر خوبیم من خدا حفظم کنه
رهاواروشا باتعجب نگام کردن
دوباره لبخندی زدم
-چتونه؟
اروشا نگاهی به دستم که پشت رهابود کردوباتعجب گفت
-هیچی خوبی تو؟
خیره به دختره که داشت نگام میکرد سر رهارو بوسیدمو با انرژی گفتم
-عالیم توچطوری؟
رها لبخندزوری زدوگفت
-اروین این کاراچیه…یهویی رفتارت عوض میشه ادم میترسه ازت
نیشموبستموعاقل اندر سفیه نگاش کردم
-دستت دردنکنه دیگه
روکردم سمت اروشا
-اروش من ترسناکم؟
سرشو به معنی اره تکون داد
تااومدم چیزی بگم ارتین گفت
-غذاهارو اوردن…ساکت باشین وزود غذاتونو بخورین تا را بیوفتیم..دیرشده
بااومدن غذاها هممون ساکت شدیم وشروکردیم به خوردن

پارت_199از_زبان_رها

بعدخوردن غذا ارتین حساب کردو باهم اومدیم بیرون
اروشا مستقیم رف سمت ماشین اروین که اروین سریع گرفت
-ابجی داری اشتبامیری…اون ماشین منه
اروشا برگشت وباتعجب نگاش کرد
-خب میدونم ماشین توئه…میخوام باشما بیام
اروین یه نگا به ارتینو یه نگا به من کرد
-خب اینجوری که نمیشه..ارتین تنهامیشه که
قبل اروشا ارتین شونه ای بالاانداختوگفت
-من مشکلی ندارم…هرجوری راحته
بدون اینکه منتظر چیزی باشه سمت ماشینش رفت
اروین سمت اروشارفت ودستشو رو شونش گذاشت
-چیشده؟ارتین چیزی بت گفته؟
اروشا شونشو بالاانداخت
-نه بابا چیزی نگفته،اونجا حوصلم سرمیره
اروین کلافه دستشو توموهاش بردوگفت
-باشه..پس من باارتین حف بزنم بیام
خواس بره سمت ماشین ارتین که بازوشو گرفتم
برگشت وسوالی نگام کرد
نگاهی به اروشا انداختموگفتم
-من باارتین میام
چن لحظه نگام کرد
باصدای ارتین نگاه از چشماش گرفتم
-من دارم میرما..شمام جای بحث کردن را بیوفتین
تاخواس بشینه تو ماشین صداش زدم
-ارتین..واسا منم بیام
روبه اروین واروشا گفتم
-شب میبینمتون…اروین اروم رانندگی کنا ..اگه این خواس وسوست کنه به حرفاش گوش نده
اروشا تااومد چیزی بگه لبخندگشادی زدمو دوویدم طرف ماشین ارتین
بانشستنم ارتینم نشست وماشینو روشن کرد
اروین باسرعت ازجلومون رد شد
ارتین سری از رو تاسف تکون دادو حرکت کرد
دستامو که یخ زده بودن تو جیب کاپشنم بردم
باصدای ارتین برگشتم طرفش
-سردته؟
سرمو تکون دادم
-نه سردم نیس
سرشو تکون دادوگفت
-توام مجبور شدی بامن بیای…من تنهاییم میتون…..
پریدم وسط حرفش
-مجبوری نبود خودم خواسم بیام
لبخندی بم زدو نگاشو دوخت به جاده
باصدای زنگ گوشیم نگامو ازش گرفتمو از تو جیب کاپشنم درش اوردم
گوشیو درگوشم گذاشتمو باخنده گفتم
-را نیوفتاده چه اتیشی سوزوندین اروشا؟
به جای اروشا صدای اروین تو گوشم پیچید
-رها؟
چن لحظه چیزی نگفتم
چقد قشنگ صدام میکرد
باصداش به خودم اومد
-الو،رها؟
باصدای ارومی جواب دادم
-بله؟
هــوفی کشید
-گوشیم دست توئه؟
دستمو رو برجستگی جیب شلوارم کشیدموگفتم
-وای اره یادم رفت بدمش بهت
نفس راحتی کشیدوگفت
-خداروشکر فک کردم گمش کردم
تکیه دادم به صندلی
-چیز مهمی توش هس که انقد نگران شدی؟
-اره عکسای زنم
باتعجب گفتم
-ها؟
خندیدوگفت
-چن تااز عکسای عروسیمون توش هس..واس همون نگران شدم…کاری باری نداری؟خدافظ
اجازه ی حرف زدن بم ندادوقط کرد
باتعجب گوشیو پایین اوردم
چن لحظه نگذشته بود که صدای اس ام اس گوشیم بلندشد
بازش کردم..از طرف اروشابود
-1751رمز گوشیمه…خواسی برو بازی کن حوصلت سرنره😁
لبخندگشادی رو لبم نشست
سریع گوشیه اروینو ازتو جیبم بیرون کشیدم
رمزشو بازکردمو مستقیم رفتم تو گالریش
انگشتمو رو اولین عکس کشیدم
من واروین واروشاوارتین چارتایی روبه دوربین لبخندمیزدیم
عکس بعدی منو اروین بودیم
چن تا عکس بعدیم منو اروین بودیم
عکس بعدی اروین بود با یه پیرهن قرمز
رو عکس بعدی که رفتم چشام گشادشد
با یع تیشرت قرمزرو تراس خونمون وایساده بود وسمت چپو نگامیکردم
با فک کردن به اون روز لبخندکجی زدم
پسره ی گاو پس پاکش نکرده بود
باصدای ارتین برگشتم طرفش
باتعجب نگام میکرد
-بامن بودی؟
دستمو روپیشونیم کوبیدم
-عه من اینو بلندگفتم؟
ارتین خندیدوگفت
-چه جالب اروشام یه بار باصدای بلندفکرمیکرد
خندیدمو گفتم
-اره ما کلا اینجوریم..پرهامم باصدای بلندفک میکنه
ارتین خندشو خوردوگفت
-یادش بخیر…چقد باپرهام خوب بودیم
اهــی کشیدوگفت
-ولی الان حاظر نی یه لحظم ببینتمون

پارت_200از_زبان_رها

سرمو تکیه دادم به شیشه وزیرلب گفتم
-توام بودی همین کارومیکردی
خمیازه ای کشیدم که ارتین گفت
-خوابت میاد؟
سرمو تکون دادمو گفتم
-اره من یکم بخوابم
چیزی نگفت که سرمو تکیه دادم به شیشه وچشامو بستم
چشام داشت گرم میشد که ارتین گفت
-خب پس بخواب
باتعجب نگاش کردمو شونه ای بالاانداختم
دوباره تکیه دادم به شیشه وچشامو بستم
-راحت بخواب.من دیگه چیزی نمیگم
زیرلب باحرص زمزمه کردم
-خدایا بم صبر بده
بی توجه بهش سعی کردم بخوابم که دوباره گفت
-خوابیدی رها؟؟
خیز ورداشتم روشو نیشگون محکمی از زیر گلوش گرفتم که دادش هوارفت
خودمو عقب کشیدمو باصدای بلندی گفتم
-خدایا من از دست اروین اومدم پیش این پسر ارومه…بعد دیدی خوابم میاد اینم شبیه اروین کردی؟دمت گرم
دس به سینه نشستمو باحرص زل زدم به جاده
انگار خواب به من نیومده
ارتین کمی باتعجب نگام کردو زد زیر خنده
بی تفاوت نگاش کردم
-ب چی میخندی؟
همینجوری که میخندید گفت
-اروین گفته بودا عصبی بشی پاچه میگیری باورنکردم
دوباره نگام کردوباخنده گفت
-ولی الان باورم شد…حالام بگیر بخواب دیگه کاریت ندارم
سری از روتاسف واسش تکون دادمو سرمو چسبوندم به شیشه
سه نشده خوابم بود
با تکونای دستی چشامو بازکردمو اولین چیزی که دیدم نیش باز اروشا بود
دوباره تکونم داد
-پاشو دیگه خوابالو..رسیدیم
چشامو مالیدمو به دوروبر نگاکردم
جلوی خونمون بودیم
تکونی به خودم دادمو باصدای گرفته ای گفتم
-وای چقد خوابیدم
اروشا دستمو گرفتو از ماشین پیاده شدم
-مثلا رفته بودی ارتین تنهانباشه..طفلی کل راهو باصدای خروپفت گذرونده
عاقل اندر سفیه نگاش کردم
-من کی خروپف کردم اروشا؟
نیششو واکردوگفت
-همیشه..ولی چون خودت خوابی نمیفهمی که
نیم نگاهی بش انداختم
-حالا چرا انقد خوشحالی؟
ریزخندیدو همینجوری که دستمو گرفته بود ومنو سمت خونمون میکشید گفت
-وای رها نمیدونی…انقد توماشین خودمو تکون دادمو خودمو اینورواونور کوبیدم کل بدنم درد میکنه
نیشش تا بناگوشش باز شد
-فک کنم اروین اول انرژی بوده بعد دستو پا دراورده..از اونجاکه سوار شدم تا الان رقصیدیم فقط
سرمو تکون دادموگفتم
-حالا چرا میای اینطرف؟خونتون اونوره که
وایساد وباگیجی به اونور نگاکرد
-عه راس میگیا
خندم گرفت
-حالااگه دوس داری بیا اینجا بمون
دستمو ول کردو همینجوری که عقب عقب سمت خونشون میرف گفت
-حالا در روزای بعدی در خدمتتون هسم فعلا برم یه دوش بگیرم وبکپم
باچشای گشاد شده نگاش کردمو باصدای بلند گفتم
-اروووش مواظب باش
قبل اینکه بتونه عکس العملی نشون بده پاش گیر کرد به یه تیکه سنگ و پـــــــــــــــــارررت
نقش زمین شد
دستمو رو دهنم گذاشتم تا خندمو نبینه
-اروش خــوبی؟
همینجوری که با غرغر دستشو رو کمرش میکشید بلندشدوبا گفتن:شب بخیر عنتر ازم دورشدسری تکون دادمو رفتم تو

2+
avatar

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *