بی تعلل کیفم را از روی زمین چنگ زدم و با عجله به سمت انتهای کوچه پا تند کردم.
صدای امیرعلی را شنیدم، حتی صدای قدم‌هایش را از پشت سرم شنیدم ولی بی‌تعلل پا تند کردم و دور تمام احساسات مختلفم را خط قرمز پررنگی کشیدم!

بازویم به ثانیه‌ای اسیر دستش شد و روبرویم ایستاد. انگشت‌هایش از تنم جدا شد و گفت:
_ کجا؟ صبر کن ببینم…

بی‌اختیار پر خشم گفتم:
_ برو منتظرته!

خون بینی‌اش روی زمین چکید؛ دلنگران بودم، آستین پیراهنش را به بینی‌اش فشرد و گفت:
_ چی میگی آمین؟ چته؟!

بغض کرده داد زدم:
_ هیچی…هیچیم نیست! برو پیشش سلیقتو فهمیدم! برو…

_ چرت و پرت نگو!

_ نمیگم، دیگه چرت و پرت نمیگم…میدونم دیگه آمین واست مرده. میدونم باید برم…ولی نمیشه؛ به خدا نمیشه!

قدمی نزدیکم شد، دوباره آستین پیراهنش را روی بینی‌اش کشید و با صدای آرامی لب زد:
_ همیشه فقط تویی! یادت باشه همیشه…

قلبم تکان خورد، بغضم بیشتر سر باز کرد و نگاهم از کنار شانه‌اش به نگاه خیره دخترک کشیده شد؛ بغض کرده دستمالی دیگر برداشتم و روی صورتش گذاشتم. نمی‌دانم چطور، ولی گفتم:
_ پس بخون!

نگاهش گیج شد:
_ چی؟

_ صیغه بخون! دلم داره میترکه تو رو جان آمین بخون!

چند لحظه‌ای خیره نگاهم کرد، بعد چشم بست و کلمه به کلمه ادا کرد جملات عربی و طولانی‌اش را…
” قبلت ” که از میان لب‌هایم خارج شد، قبل از باز شدن پلک‌هایش مجالی ندادم و دست‌هایم دورش حلقه شد؛ سرم را به سینه‌اش چسباندم و بی‌توجه به ثابت ماندنش عطر تنش را در ریه‌هایم حبس کردم…
زخم روی گونه‌ام تا مغز استخوانم را می‌سوزاند؛ با این حال بیشتر به سینه‌اش چسبیدم و پر آرامش چشم بستم…
کمی کنار کشید و نگاهم کرد، هنوز هم بینی‌اش خونریزی داشت. دست‌هایش را گرفتم، رو به سرد شدن می‌رفتند…
_ یخ زدی…دستش بشکنه کبود شده بینیت…

حرفی نزد، نگاهش را به پیراهنش که حالا هم آستین و هم جیب روی سینه‌اش خونی بود انداخت.

_ امیرعلی؟

نگاهم کرد و سری و تکان داد.

_ بریم هتل دو تا خیابون اون طرف‌تره صورتتو تمیز کن.

_ لازم نیست؛ بیا برو سوار ماشین شو ببرمت.

قدمی که برداشت، مکث کرد…دستی به پیشانی‌اش کشید و راهش را ادامه داد!

جلوتر رفتم؛ اینبار که به دختر نگاه کردم، پرغرور گفتم:
_ امیرعلی نمی‌تونه رانندگی کنه! اگه بلدی لطفا برون تا هتل خیابون بالایی!

بی هیچ حرفی لبخندی زد و به سمت در راننده رفت. امیرعلی با اخم نگاهم میکرد، لبخند پر دردی زدم و زمزمه کردم:
_ کم خونی داری…هروقت خوب شدی برو! میدونم اذیت میشی…

در عقب ماشین را باز کرد و اشاره زد که سوار شوم. نشستم، خودش هم کنارم سوار شد و در را با شدت کوبید!
بی‌اختیار لبخندی روی لب‌هایم نشست که سرش را روی پاهایم گذاشت و نگاهم کرد…
قطره اشکم از روی گونه‌ام روی ته ریشش چکید، چشم‌هایم را از سوزش زخم روی صورتم بستم. سردی انگشتانش را روی صورتم‌ حس کردم و شدت ریزش اشک‌هایم بیشتر شد…

_ نگار خانوم نگه دار از داروخانه چسب بخیه بگیر بی‌زحمت…

چشم‌هایم را از ترس از دست دادن همین سرمای انگشتانش باز نکردم، انگشتش روی زخم گونه‌ام که کشیده شد اخم ریزی کردم.
محو حرکت نرم انگشتانش روی صورتم بودم، زمزمه کرد:
_ باز کن چشماتو…

به دستورش چشم‌هایم بی‌اراده باز شدند. فقط خودش بود که نگاهم می‌کرد، متوجه پیاده شدن دخترک نگار نام نشده بودم!

نگاهش کردم، دستی میان موهایش فرو کردم و دست دیگرم را روی گونه‌هایش گذاشتم:
_ فشارت پایینه…

باز هم حرفی نزد، از داخل کیفم شکلات کوچکی برداشتم و بین لب‌هایش گذاشتم…
_ ببخشید.

با دست تمیزش شکلات را از بین لب‌هایش برداشت و سوالی نگاهم کرد.

_ بخور خواهش میکنم…

با مکثی شکلات را در دهانش گذاشت. ادامه دادم:
_ نمی‌خواستی بخونی!

حرفی نزد؛ می‌دانستم بیحال که شود رمقی برای حرف زدن ندارد ولی کلافه گفتم:
_ حرف بزن امیرعلی…

بی‌رحمانه زمزمه کرد:
_ چی بگم؟ مبارکه که صیغم شدی!

حرص و عصبانیت و ناراحتی و معصومیت و بغض، همزمان در صدایم موج میزد:
_ غلط کردم خوبه؟ طعنه نزن!

چشم بست و با خنده محوی گفت:
_ غلط میکنی غلط کنی! حالا که خوندم…

حرفش با باز شدن در نیمه تمام ماند. بیحال چشم بست و تا رسیدنمان به هتل حرفی نزد…


در اتاق را باز کردم و منتظر وارد شدن‌شان شدم…
امیرعلی خیره نگاهم می‌کرد؛ از روی میز دیواری داخل اتاق بیسکویتی برداشتم و به دستش دادم:
_ بخور…

هوفی کشید و بی‌توجه به سمت در گوشه اتاق رفت. پشت سرش راه افتادم که برگشت، تیز نگاهم کرد و گفت:
_ کجا؟! خودم بلدم صورتمو بشورم!

مظلومانه نگاهش کردم…نفس عمیقی کشید و گفت:
_ بیا ببینم…

پشت سرش وارد حمام شدم، داخل آینه نگاهی به بینی ورم کرده‌اش انداخت و پیراهنش را درآورد!
خون روی دستش را شست و به لباس‌هایم اشاره زد.

_ چی؟

_ در بیار صورتتو بشورم…لباسات کثیفه.

کمی عقب کشیدم و زمزمه کردم:
_ نه نه…ب

عدا میشورم خودم!

بدون عکس‌العملی نگاهم می‌کرد، ادامه دادم:
_ لباس ندارم آخه زیر مانتو…

همانطور خیره به چشم‌هایم گفت:
_ در میاری یا خودم در بیارم؟!

_ امیرعلی!

بی‌توجه به لحن معترضم جلو آمد و روسری را از روی موهایم برداشت، دستش به سمت دکمه‌های لباسم رفت و دانه به دانه‌شان را باز کرد و از تنم در آورد. دستش را زیر بازویم انداخت و گفت:
_ پاشو آمین بچه شدی؟!

با تن گر گرفته بلند شدم، موهایم را محکم با کش بست و دست سردش را پشت گردنم گذاشت…

آب سرد را باز کرد، نالیدم:
_ با آب سرد نه امیرعلی! یخ میزنم…

_ نق نزن آمین!

بی‌اختیار گفتم:
_ بگو برگ‌گلم نق نزنم…

چند لحظه‌ای سکوت کرد، نفسش را پرشتاب بیرون فرستاد و گفت:
_ آب گرم دوباره خونریزیشو راه میندازه…بذار بشورم خونش بند بیاد ضد عفونیش کنم.

قفسه سینه‌اش که به تن برهنه‌ام میخورد بیشتر گر میگرفتم…
زخم صورتم را با حوصله شست و با حوله کوچکی خشک کرد. با صدای بلندی گفت:
_ نگار جان اون چسب بخیه رو بیار!

روی سکوی کوچک نشستم، با اخم رو برگرداندم و گفتم:
_ چسب نمیخوام خودش خوب میشه.

با تقه ای که به در خورد نگاهش کردم، دستش را بیرون برد و بسته را گرفت و روبرویم ایستاد…

_ میذاشتی نگاتم کنه! من نمیخوام چسب بزنی به صورتم اصلا!

چانه‌ام را گرفت و انگشتش را جلوی صورتم تکان داد:
_ با من یکی به دو نکن آمین!

بعد هم زیرلب ادامه داد:
_ حسود!

حرصی گفتم:
_ نمی‌خوام بدم میاد به صورتم چسب بزنی! ولم کن امیرعلی حوصله ندارم.

_ آمین!

از صدای بلندش جا خورده تکان شدیدی خوردم. با اخم زمزمه کرد:
_ حال ندارم، بیا یه تیکه کوچیکه بزنم برو بیرون من یه دوش بگیرم کل تنم بوی خون میده.

بغض کردم؛ خودم هم می‌دانستم تمام کارهایم بچگانه و از سر بهانه‌جوییست!
بغض کرده گفتم:
_ آخه نمی‌خوام برم! نمی‌خوام چشمم بخوره به اون…

اینبار لحن و صدایش آرام بود؛ زمزمه کرد:
_ اون که کاری با تو نداره…با منم کاری نداره. تو که فهمیدی همه چیزو خودت!

اشک‌هایم مظلومانه روی گونه‌هایم راه پیدا کردند؛ به چشم‌هایش نگاه کردم و نالیدم:
_ من خسته شدم…زندگیمونو ببین! دوسال پیش کجا بودیم؟ الان کجاییم؟ اون هرچقدرم که تو بگی خوبه بازم باعث بهم خوردن زندگی ما شده! نمی‌تونم عادی و انگار که هیچی نشده باهاش رفتار کنم…

کف دست‌هایش را روی گونه‌هایم کشید و اشک‌هایم را پاک کرد:
_ آمین…

آمین گفتنش مثل قبل‌ترها بود؛ ” م ” آمین را همیشه پر تشدید می‌‌گفت دل و ایمانم را به لرزه می‌انداخت…

_ دارم می‌میرم امیرعلی…بخدا خسته شدم…

_ نمیشه که اینجوری، برو من یه دوش بگیرم میام.

مچ دست‌هایش را گرفتم:
_ بیا ولی نرو!

نگاهش را دزدید:
_ نمیشه باید برم…

پیشانی‌ام را به پیشانی‌اش چسباندم و با گریه و حال عجیبی نالیدم:
_ باید بمونی! باید…اگه نمی‌خواستی بمونی نمیومدی اینجا مگه نه؟

چشم بست و نفس عمیقی کشید؛ ادامه دادم:
_ مگه نگفتی همیشه منم؟ این همیشگی اگه امشب نباشی دق میکنه!

دست‌هایش را کشید، پلکی زد و زمزمه کرد:
_ گریه نکن بسه…می‌مونم.

تمام صورتش خونی بود، مهم نبود!
لب‌هایم را روی لب‌هایش گذاشتم و با اشک سهم چندین ماهه‌ام را گرفتم…
فورا عقب کشید، با خشم نگاهم کرد و گفت:
_ ببین چه گندی زدی!

_ داد نزن! گند بخوره…کل زندگیمون گند خورده حالا این می‌خواد گند بزنه به همه چی؟ بذار بزنه!

_ آمین نذار پاشم برم! بیا بشور صورتتو دوش بگیرم گند خورده بهم!

جنون‌آمیز دستم را روی زخم صورتم فشار دادم و از سوزش عجیبش بلند گفتم:
_ نمی‌خوام! نمی‌خوام بری!

_ د لامصب میگم نمیرم!

انگشت‌هایم را بیشتر فشردم:
_ نمی‌خوام برم بیرون

مچ هردو دستم را گرفت و گفت:
_ نکن از بین بردی خودتو! نکن میگم آمین!

جنون دست بردارم شد؛ با حال عجیبی سرم را به سینه‌اش فشردم و پر عجز نالیدم:
_ بغلم کن! چرا بغلم‌ نمی‌کنی؟

بدون ممانعت دست‌هایش دور شانه و کمر برهنه‌ام حلقه شد و زیرلب زمزمه کرد:
_ بیا…آروم، آروم باش…

دست‌هایم را دور گردنش حلقه کردم:
_ محکم‌تر!

تنم را بیشتر به آغوشش فشرد، کش موهایم را کشید و سرش را بین موهایم برد:
_ هیش…آمین…

با بغض ” هوم ” کوتاهی گفتم.

_ گریه نکن

سرم را عقب کشیدم، کمی عقب کشید و نگاهم کرد. پیشانی‌ام را به گونه‌اش فشردم:
_ خودت تو چشمام نگاه کن بگو دوسش نداری! خودت بگو…من..من تو این یک‌سال و خورده‌ای فقط با اسپری زنده بودم…خستم، داغونم، حالا یهو تو رو با اون دختر انقدر صمیمی دیدم…همش فکر می‌کنم واقعیتی که فهمیدم دروغ محضه!

سرش را عقب کشید و دستش روی گونه‌ام نشست:
_ هرچی تو سرته دروغ محضه! حرف میزنیم…تو فقط اینو بدون…واسه من، واسه منِ امیرعلی همیشه‌ی خدا فقط تویی…بسه گریه آمین.

با همین چند جمله آرام گرفتم. لب‌هایم را تر کردم و با صدای گرفته‌ام گفتم:
_ میشه نرم بیرون؟

_ خب اینجا بمونی تو حموم که چی؟!

کمی کنار کشیدم:
_ تو دوش بگیر…من پشتمو می‌کنم بخدا!

نگاهم کرد و با تاسف سری تکان داد:
_ دیوانه! تمام صورتت خونی شده…

_ چرا انقدر باهام بد حرف میزنی؟

با تعجب نگاهم کرد ولی حرفی نزد؛ خوب می‌دانستم در ذهنش چه چیزهایی می‌گذرد…
من واقعا دیوانه شده بودم، لحظه‌ای خوب و خوشحال، لحظه بعد افسرده و غمگین و لحظه دیگری مثل مرده‌ها بی‌تفاوت و سرد و بی‌روح!

با اشاره به گوشه سکوی کوچک اشاره زد:
_ بشین اونجا پشت ستون! خودتم باید بعد من دوش بگیری.

موهایم را پشت گوشم زدم و روی سنگ پشت ستون نشستم، نیشخند محوی زدم؛ حس بدی تمام تنم را فرا گرفت…
قبل‌ترها آنقدر دور نبودیم، آنقدر سرد نبود که محکم و قاطع از خودش دورم کند. احساسات مختلفم اجازه درست فکر کردنم را نمی‌دادند؛ لحظه‌ای خوشی بود و لحظه بعد سراسر غم…

با صدایش از جا پریدم، حوله‌ای دور کمرش بسته و بود و حوله کوچکتری روی شانه‌هایش…
گوله بزرگ دستمال کاغذی را از روی بینی‌اش برداشت و گفت:
_ بیا سریع دوش بگیر…رو زخم صورتت خیلی آب نریز.

سری تکان دادم و گفتم:
_ میری کنار؟

کمی کنار کشید و گفت:
_ میرم بیرون…به نگار بگم لباس بیاره برام از ماشین.

حرفی نزدم؛ با همان وضع بیرون رفت. لباس‌های کثیفم را داخل سطل شیشه‌ای گوشه حمام انداختم و زیر دوش آب داغ نشستم، تمام تنم می‌سوخت، از شدت سوزش زخم گونه و دلگیری‌ام، قطره‌های درشت اشکم بیصدا روی صورتم می‌چکیدند…
نه هق هقی، نه با صدای بلند گریه کردنی؛
تصمیم به خودکشی داشتند انگار! هرکدام نوبت به نوبت و گاهی بی‌نوبت، روی چهارپایه دار می‌رفتند و قطره بعدی چهارپایه پلک‌هایم را محکم هل میداد…
قطره آخری، چیزی برای هل دادن چهارپایه اش نداشت، با بلند شدن من، آن هم از پشت پلک‌هایم به سلولش برگشت…
بی‌حوصله تنم را شستم، با دستمال زخم صورتم را پوشاندم و حوله تن‌پوش سفید رنگم را تن زدم.

بسته کوچک چسب را برداشتم و بی‌دقت روی صورتم زدم و بیرون آمدم…

مشغول خشک کردن موهایش بود، نگاهم را دور تا دور اتاق چرخاندم، حوله را روی میز زیر آینه انداخت و گفت:
_ رفته!

بی‌حرف سری تکان دادم، کمربند حوله را محکم کردم و روی تخت نشستم.
جلوی آینه موهایش را مرتب کرد و گفت:
_ من امشب باید برم آمین…

باز هم حرفی نزدم، بی‌روح نگاهم را بین سنگ‌های کف اتاق چرخاندم…
جلو آمد و روبرویم روی زمین نشست، چانه‌ام را بین انگشتانش گرفت و گفت:
_ شنیدی؟

پلکی زدم، کاسه چشم‌هایم پر شد و اشک‌هایم روی گونه‌هایم ریخت:
_ آره برو…حقم حلالت! فردا میرم یه بلیط می‌گیرم هم از اینجا هم از زندگی تو واسه همیشه گم و گور می‌شم!

بهت‌زده نگاهم کرد، کنارم نشست؛ کلاه حوله را از روی موهایم کشید و گفت:
_ منو ببین!

نگاهش کردم. ادامه داد:
_ چرا حالی به حالی میشی آمین؟ من از کل آدمای این دنیا بیشتر میشناسمت…می‌دونم از ته دلت این حرفو نمی‌زنی!

دست راستش را دور شانه‌هایم انداخت و تنم را به قفسه سینه‌اش چسباند…صدایش از بین تپش‌های محکم قلبش دوباره به گوشم رسید:
_ چیکار کنم حالت این نباشه؟

دست یخ زده‌ام را روی گردنش گذاشت و مشغول پیچ دادن موهای فر خورده‌ام شد…

_ خستم امیرعلی…توام داری میری؛ چیکار کنم چی بگم؟ شاید تنها موندن من خیلی بهتر باشه از این‌همه اذیتی که می‌کنم…بخدا دلم پر بود گفتم صیغم بخونی…نمی‌خواستم اذیتت کنم؛ به جون بابا…

کف دستش را روی لب‌هایم گذاشت و گفت:
_ قسم نخور…آمین ببین منو، می‌خوای حرف بزنی؟ هرچی می‌خوای بگی؟

چشم بستم:
_ تو میخوای وانمود کنی عوض شدی! می‌خوای وانمود کنی سنگ شدی! ولی نشدی…

حرفی نزد، تنها قفسه سینه‌اش به سنگینی بالا و پایین شد…ادامه دادم:
_ کاش آرام نمی‌گفت…کاش هیچی بهم نمی‌گفت و می‌موندم تو همون دنیای تنهایی خودم! روزی نمیشد از شدت نفس تنگی حالم بد نشه. خیلی بهت تهمت زدم…خیلی!

هر دو دستش را دورم پیچید و محکم بغلم کرد؛ صدایش خش داشت و حتم داشتم لب بالایی‌اش از شدت ناراحتی باریک شده!

_ قرار نبود بگه…

_ ولی گفت! گفت تو قسم خوردی پیش دوستت که اون کارو واسه دور کردن مزاحمای گردن کلفت خواهرش کنی ولی نذاری من بفهمم! چرا باید اون کارو کنی؟ چرا قسم بخوری؟

لب‌هایش روی موهای نم دارم کشیده شد:
_ مهم نیست آمین

اشک‌هایم پشت سر هم روی صورتم رد می‌انداختند، انگشت‌های یخ زده‌ام را روی صورتم کشیدم و نالیدم:
_ مهمه! اگه اون قسم مزخرفو نمی‌خوردی منم دیوانه نبودم که اون عکسا رو باور کنم…احمق نبودم که بشینم خراب شدن زندگیمو نگاه کنم و بگم دهنتو بستی هیچی نمیگی چون همش راسته و اون دخترو می‌خوای!

نگاهش کردم، پلک‌هایش را محکم روی هم فشرد و گفت:
_ واسه کسی که مثل برادر واقعیم بود قسم خوردم بعد مرگش از خواهرش محافظت کنم که گنده لاتای محلشون نریزن سرش! قسم خوردم تو نفهمی که از دستت ندم…ولی دادم! قسم دوست و برادر مردمو چجوری زیر پا می‌ذاشتم آ

مین؟!

پر بهت سری تکان دادم:
_ منطقتو درک نمی‌کنم امیرعلی! در‌کت نمی‌کنم!

حرفی نزد، آستین حوله را طبق عادتم محکم روی پلک‌هایم کشیدم:
_ چرا هیچی نمیگی؟! مگه دروغ میگم؟

نگاهم کرد؛ اولین بار بود…
اولین باری که تیله‌های آبی رنگش پر از درد و اشک بود، نیشخندی زد و گفت:
_ دارم فکر میکنم…اگه روز تولدت یکی میزدم تو دهن تو، یکی تو سر خودم و واقعیتو بهت میگفتم، الان جای گریه و دیوونه بازی داشتی بچه شیر میدادی!

بازوهایم را بغل کردم و نالیدم:
_ حق ندارم گریه کنم؟ حق ندارم دیوونه بشم؟ چیزی از من مونده؟ از آمین اون روزا چی مونده امیرعلی؟ یه آدم تنها و عصبی و به قول خودت حالی به حالی! کل زندگیم جلوی چشمام داغون شد…می‌دونستی مهراد چیکار کرده، می‌دونستی درد خیانتو کشیدم و فقط به قَسَمت فکر کردی!

بغض عمیق و چند ساله گلویم منفجر شد! بریده بریده با صدای بلندی گفتم:
_ یکم اگه فکر می‌کردی…فقط یکم…اگه فکر می‌کردی…می‌فهمیدی قسمت واسه پنهون کاری از زنت نیست! فقط یکم اگه منو تو اون روزا می‌دیدی…به خدا قسم می‌فهمیدی داری زنده زنده نابودم میکنی! می‌فهمیدی…قسمت مال نابود کردنمونه…نه نگه داشتن من!

دست‌هایش را برای در آغوش گرفتم جلو آورد، توجهی نکردم، دست‌هایش را با شدت پس زدم و بلندتر گفتم:
_ نمی‌دیدی چجوری شب به شب می‌رفتم زیر سرم؟ امیررضا اگه نبود من زنده می‌موندم؟ می‌تونستی با عذاب پنهون کاریت زندگی کنی؟! می‌تونستی؟!

نگاهش که کردم، بی‌اختیار ساکت شدم؛ کف دست‌هایش را روی شقیقه‌هایش گذاشته بود و با چشم‌های بسته آرنجش را به زانوهایش تکیه زده بود…

زیر پلک‌هایش تر بود! مچ دست‌هایش را گرفتم و بهت‌زده زمزمه کردم:
_ امیرعلی؟ امیرم…ببخشید! ببخش امیر دیوونه شدم!

لب دوخته بود و حرفی نمیزد. دست‌هایش را باز کرد و این‌بار تنم را پر خشونت به سینه‌اش کوبید؛ گونه‌اش را به موهایم کشید و با همان صدای پر خس و خش و آرام گفت:
_ گذشت…همش گذشت…تو فقط آروم باش!

_ دیوونه شدم! من دیوونم!

کل تنم می‌لرزید، دست‌های یخ زده و لرزانم را گرفت و با صدای بلند و محکمی گفت:
_ دیوونه نیستی! هرچی حرف داری بزن…دیوونه نیستی آمین. هرچی می‌خوای بگو!

مظلومانه نگاهش کردم، با صدای جیغ شده‌ای نالیدم:
_ فقط یه چیزی میخوام!

موهایم را کنار زد و کف دستش را روی گونه‌ام کشید:
_ چی؟

_ بمون! برگردیم به همون روزا…کمکم کن این حالم خوب بشه؛ فقط بمون دوباره زندگیمونو مثل قبل کنیم…

پلک‌هایش را محکم به‌ هم فشرد و گفت:
_ اول گریه نکن!

بی‌مربوط و یکدفعه‌ای گفتم:
_ می‌خوامت!

شوکه زمزمه کرد:
_ آمین!

سرم را روی شانه‌اش گذاشتم:
_ اگه میخوای بمونی…پس ایرادی نداره!

_ حالت خوب نیست، ضعیفی…

_ خوبم…خوب میشم امیرعلی؛ چه اشکالی داره؟

انگشتانش را روی حوله کشید:
_ آمین! حالت بد میشه…من…

با صورت سرخ شده نگاهش کردم:
_ هرچی…

_ نمی‌خوام زنم صیغم باشه!

گونه‌هایم حرارت بیشتری گرفتند:
_ زنتم! مگه نمیگی زنتم؟ پس همین الان!

کلافه نگاهم کرد؛ لحظه بعد، دستش بین موهایم چنگ شد، لب‌هایش را با شتاب به لب‌هایم کوبید و دست دیگرش گره کمربند حوله را کشید…


نفسم را با لرزش خفیفی بیرون فرستادم؛ تنم درد داشت و انگشتانم از یخ‌زدگی زیاد سِر شده بودند…
لحاف سفید رنگ را بین دست‌هایم پیچیدم و روی تخت تک نفره، بیشتر در آغوشش جمع شدم.
رد اشک خشک شده روی صورتش، دلم را بیشتر درد می‌آورد؛ دو ساعتی گذشته بود و هنوز هم خواب به چشمانم نمی‌آمد…
لب‌هایم را به پلک‌هایش رساندم و آرام بوسیدم، شب خوبی نبود، نه برای من و نه برای خودش!

بغض خفه گلویش، تک به تک لحظات سه ساعت پیش را برای هردویمان زهر کرده بود؛ یاد سوالش که می‌افتادم دلم می‌خواست قلبم را از قفسه سینه‌ام بیرون بیاورم تا کمی از درد سینه‌ام کم شود!
با بغض مردانه‌ای پرسیده بود:
” حاج بابا چی بهت گفت که شیش ماه آزگار گشتم تا بفهمم کجا رفتید؟! چرا مجبور بودم از زبون همه، صفت هرزگی زنمو بشنوم آمین؟ “

حرفی نزدم، صورتش را نوازش کردم و تنها زمزمه کردم:
” هیچی! هیچی نیست گذشت دردت به سرم…اینم گذشته. الان هیچی مهم نیست! “

ولی باور نکرد! می‌دانست چه آشوبی در دلم برپاست و اگر پاپیچم شود باز هم به حال قبلم دچار می‌شوم!
خشمش را با شکستن لیوان آب روی میز خالی کرده بود و در آخر، با سه قرص آرام‌بخش به خواب رفته بود.

اینبار چانه‌اش را بوسیدم، سرم را به قفسه سینه‌اش تکیه دادم و خسته و کلافه از افکاری که داخل سرم می‌پیچیدند، چشم بستم…
صدای پدرش از سرم بیرون نمی‌رفت، دوباره و هزارباره بغض به گلویم هدیه می‌داد ولی فراموشم نمی‌شد!
بغضم را پس زدم، حالا دیگر هیچ چیزی نمی‌خواستم، هیچ دلیلی برای ناراحتی از دوری امیرعلی نداشتم جز ترس مریضی بابا و با خبر شدن امیرعلی از تهمت و حرف‌های پدرش، که اگر میفهمید واویلایی می‌شد که هیچکس نمی‌توانست جلو

ی امیرعلی را بگیرد…
وای از روزی که امیرعلی می‌فهمید پدرش انگ هرزگی‌ام را بین هم محلی‌ها دهان به دهان چرخانده…
وای از روزی که کسی می‌فهمید حاج سلطانی، کسی که به سرش قسم می‌خوردند، شعله آتش را به خرابه‌های زندگی پسرش انداخته…

دست از افکار بی سر و ته برداشتم. نگاهش کردم، خط عمیق خنده‌اش را دوست داشتم؛ بینی‌ام را زیر چانه‌اش کشیدم و فرورفتگی گلویش را بوسیدم تا کمی از آن لحظات دور شوم.

تنش برخلاف من کمی گرم بود، تب داشت و هرازگاهی آب دهانش را به سختی قورت می‌داد…
دست‌هایم را بالا کشیدم و روی صورتش گذاشتم، لرز خفیفی کرد و فکش قفل شد!

انگشتانم را تا پیشانی‌اش بالا کشیدم و متوجه رطوبتش که شدم، صدایش زدم:
_ امیرعلی؟ امیرعلی پاشو…

پلک‌هایش لرزید، ولی بیدار نشد. حلقه دست‌هایش را دورم محکم‌تر کرد و کمی اخم کرد.
قرص‌های آرام‌بخشی که خورده بود مانع از بیدار شدنش می‌شدند.

دست‌هایم را از روی صورتش برداشتم و زیر پتو جمع کردم، سرم را روی سینه‌اش گذاشتم، حصاری دور تک به تک افکار منفی سرم کشیدم و چشم بستم…
حق من حداقل امشب، افکار منفی گذشته و ترس نبود!
حداقل امشب می‌توانستم بعد از روزهای عذاب آورم، آرام و بی‌دغدغه، زیر حصار دست‌هایش پر آرامش بخوابم…


_ آمین…آمین؟

محکم‌تر چشم بستم و ” هوم ” پر حرصی از گلویم خارج شد…

پایین رفتن تخت را حس کردم، زیر گوشم گفت:
_ دست و پات یخه عزیزم…بیدار شو یه چیزی بخور بعد بخواب.

غلطی خوردم، درد تمام تنم را پوشش داد، دست‌هایش دور کمرم حلقه شد و صدای خندانش بلند شد:
_ آی! داشتی میافتادی چیکار می‌کنی؟!

با درد چشم باز کردم، دست سردم را روی پیشانی‌اش گذاشتم، از داغ نبودنش که مطمئن شدم گفتم:
_ تنم درد می‌کنه…بذار بخوابم امیرعلی خوابم میاد!

لحاف را رویم کشید، کف دستم را بوسید و روی صورتش گذاشت:
_ عجب غلطی کردم!

اخم کردم و خواب‌آلود گفتم:
_ نگو!

کنارم دراز کشید و از روی لحاف، تن برهنه‌ام را در آغوش کشید:
_ کل تنت یخه…چی میخوری بگم بیارن؟

_ هیچی فقط بخوابم…

موهایم را نوازش کرد:
_ میخوام ببرمت بیرونا…بیدار نمیشی؟

زیرچشمی نگاهش کردم:
_ آخه خوابم میاد!

گوشم را بوسید و پچ زد:
_ پاشو…برمی‌گردیم میخوابی…

کلافه چشم باز کردم، غر غر کنان دستم را دور گردنش حلقه کردم:
_ لباس ندارم تنم…تو چمدونم لباس ندارم که به درد بیرون رفتن بخوره…

دست‌هایش پشت کتفم نشست:
_ پاشو میرم می‌خرم. پاشو آمین…تنبل!

بینی‌ام را به گردنش کشیدم:
_ حالا نمیشه توام بخوابی؟

_ من دیشب کلی خوابیدم…بسه.

بی‌اراده خندیدم:
_ ولم کن بلندشم…

گره دست‌هایم را باز کردم، از روی تخت بلند شد و گفت:
_ میرم برات لباس بگیرم…صبحانت توی یخچاله، بخور بخواب یکم تا بیام…

_ میرم حموم…نماز صبح و دیشبم قضا شد!

دستی به یقه‌اش کشید، چشمکی زد و به زمین اشاره زد:
_ حولت کثیفه افتاده رو زمین.

پر شرم خندیدم و بالشتک روی تخت را به سمتش پرت کردم:
_ امیرعلی برو!

چند لحظه نگاهم کرد و بعد با خنده گفت:
_ آروم بلندشو…حواست باشه من کارت یدک می‌گیرم میام. خداحافظ…

دست دراز کردم و گفتم:
_ اول بیا!

کمی نزدیکم شد، خم شد و گونه‌اش را بوسیدم:
_ زود بیا…مراقب خودتم باش…بخاطر منم لطفا برو بیمارستان چک کن که یه وقت آسیب جدی ندیده باشی، بینیت خیلی بد کبوده!

پیشانی‌ام را بوسید و انگشتش را روی لب‌های سرد و خشکه زده‌ام کشید:
_ رو چِشَم…برگردم صبحانت باید کامل تموم شده باشه!

پر خنده گفتم:
_ چشم…برو دیگه خدا به همرات…

باز خیره هم نگاهم کرد، نه من و نه خودش، توانایی هضم این اتفاقات و دیشب را نداشتیم، می‌دانستم زود خو گرفتن با شرایط برای هردویمان سخت می‌شود…
با وجود سنگینی نگاهش، چشم بستم و با لحن کودکانه‌ای گفتم:
_ برو دیگه بخوابم!

با صدای بلند خندید و بلندتر گفت:
_ آمین!

به حالت مصنوعی گریه توام با خنده‌ای کردم:
_ بخدا قول میدم بخورم صبحانمو…پنج دقیقه بخوابم فقط؛ قولِ قول!

باز هم لبخندش را به رخم کشید و گفت:
_ برم…میام سریع.

_ منتظرم…امیرعلی!

_ جان؟

خندیدم و گفتم:
_ خوراکی می‌خوام…یادت نره!

کفش‌هایش را پوشید:
_ بذار دو روز بگذره…بعد ویار کن بند انگشتی!

حرص زده بلند گفتم:
_ امیییر!

با خنده خداحافظ کشداری گفت و رفت…
صدای بسته شدن در، لبخند روی لبم را خشک کرد…
انگار کنارم که نبود، دلسرد می‌شدم، نگران رفتن و نیامدنش می‌شدم…
من ترس داشتم، از بهم ریختن آینده‌ای که گذشته‌اش خاکستر شده بود می‌ترسیدم!
از نگار نامی که روزی تمام باور‌هایم را بهم ریخته بود، از حاج مهدی که مهر داغ هرزگی به پیشانی‌ام زده بود، از مرگ پدرم و نبودن دوباره امیرعلی هم می‌ترسیدم…
صدای خش‌دار و پر اقتدارش، در گوش‌هایم مثل ناقوس مرگ می‌پیچید!

” خاندان سلطانی خیانت به اولادشون یاد نمیدن! “

” باید سر پاکیِ قسم امیرعلی

دست بذاری روی قرآن! “

” یه تار موی اون دختر، شرف داره به صدتای مثل تو! “

” زن اگه خودش هرزگی یاد داشته باشه، هرزه جلوه دادن بقیه کارشه! “

” هرزه هرز می‌کنه گلای لطیف زندگی دیگرانو… “

” خیر نبینی آمین! خیر نبینی دختر! “

مشت‌هایم روی سرم فرود آوردم و جیغ کشیدم:
_ بسه! بسه! بسه! بسه خدااااا!

به قرص روی میز چنگ انداختم و با دست‌های لرزان، همراه لیوان آب گرم شده خوردم…
سرم را روی بالشت فشردم و نالیدم:
_ خدا لعنتت کنه…خدا لعنتتون کنه…

کاش امیرعلی زودتر می‌آمد تا از شر این افکار خلاص شوم!
سرم را بیشتر به بالشت فشردم و عطر کم‌ باقی‌مانده رویش را به ریه‌هایم هدیه دادم…
چشم‌هایم را بستم، مسکنی که خوردم کم کم تاثیر گذاشت و دردم آرام شد ولی معده درد بدتری به سراغم آمد.
چشم‌هایم رو به گرم شدن می‌رفت که صدای ضربه‌های آرامی به در هوشیارم کرد…

با ناله کوتاهی از درد سرم بلند شدم، ملحفه تخت را دور تنم پیچیدم و نزدیک در شدم:
_ بله؟

_ نگارم! باز می‌کنی؟

پلک‌هایم را با حرص و درد روی هم فشردم:
_ صبر کن…الان باز می‌کنم!

با درد و عجله پا تند کردم و از داخل چمدان، تونیک کوتاه و شلوارم را برداشتم…
لباس‌هایم را پوشیدم و حوله و لباس‌های امیرعلی را داخل حمام انداختم…
آستین لباس را کمی تا زدم و با قدم‌های آرامی به سمت در رفتم و باز کردم:
_ سلام!

لبخندی زد و وارد اتاق شد!
_ سلام…خوبی؟

دل خوشی از دیدنش نداشتم…در را تغریبا کوبیدم و زمزمه کردم:
_ ممنون…کاری داری؟

نگاه خیره‌ای به تخت انداخت و با ابروهای بالا رفته روی صندلی کوچک آبی رنگ نشست:
_ تو چقدر از من بدت میاد!

سرگیجه عجیبی داشتم و چشم‌هایم سیاهی می‌رفت، با این حال خودم را به تخت رساندم و نشستم؛ متقابلا ابرویی بالا انداختم:
_ چون بدم میاد!

لبخندش رنگ باخت؛ این‌بار من ابرو بالا انداختم و گفتم:
_ نگفتی…کاری داری؟

نگاهش هر لحظه چیزی را دنبال می‌کرد…روی چمدان امیرعلی که ثابت شد، با لبخندی مصنوعی گفتم:
_ راستی…ممنون بابت اینکه چمدونشو دیشب آوردی بالا…به دردش خورد!

نگاهش را به سمتم برگرداند؛ با حال عجیبی نگاهم می‌کرد، لب باز کرد و گفت:
_ حس میکنم می‌خوای بیرونم کنی! ولی من می‌خوام حرف بزنم…دیگه جونم به لبم رسیده!

کلافه نگاهش کردم، موهایم را پشت گوش زدم و گفتم:
_ نیاز نیست…نمی‌خوام گذشته رو زیر و رو کنم…

توجهی نکرد، با همان نگاه عجیب و براق کمی نگاهم کرد و گفت:
_ امیرعلی منو مثل خواهرش می‌دونه!

_ می‌دونم…نمی‌خوام گذشته رو نبش قبر کنم، حداقل حالا نه…اگه حرفت همینه، خداحافظ!

پوزخند محوی روی لب‌هایش جا خوش کرد و زمزمه کرد:
_ ولی من نه! من واسه خودش می‌خوامش نه برادریش!

تمام تنم به ثانیه‌ای سوخت! از همین می‌ترسیدم…همین که رابطه‌اش با امیرعلی از کمک فراتر شود و این دختر، دلبسته امیرعلی!
انگشت‌هایم به گز گز افتاده بودند، با این حال مشت‌شان کردم و سعی کردم نقطه ضعفی نشانش ندهم…
نگاهش را روی سر و گردنم چرخاند و ادامه داد:
_ اولش قرار بود کمکم کنه…داداش که فوت کرد، خیلیا ریختن سر من…طلبکارا، لات و الواتیای محل، خیلیا…یه روز امیرعلی اومد خونمون، گفت داداش قسمش داده نذاره اذیتم کنن؛ قرار بود تو ندونی، می‌گفت روحیت ضعیفه…

کلافه، حرفش را بریدم:
_ بسه! چی می‌خوای بگی انقدر میپیچونی؟!

اخم کرد! انگار که من گناه کرده باشم و نفر سوم رابطه‌اش!
_ من دوسش دارم آمین! یک ساله تک به تک لحظه‌های زندگیمو باهاش بودم؛ حتی بعد از طلاقتون، درسته اجباری بود ولی یک هفته بخاطر حاج بابا صیغه خوندیم! چند بار رفتیم خونتون…اون طراحی چشم امیرعلی که کشیدی خیلی قشنگه…روزا انقدر می‌شستم به اون تابلو نگاه می‌کردم…

ادامه حرفش میان سوت بی‌وقفه گوش‌هایم گم شد؛ بغض کرده بودم، نفسم را حبس کردم که مبادا رسوایی به بار بیاورد و با لرزش عجیبش، اشک‌هایم را هم به ریختن وادار کند…
خدایا باور می‌کردم؟
صیغه، خانه دونفره‌مان، تابلوی نقاشی چشم‌هایش داخل اتاقی که هیچکس حق پا گذشتن آنجا را نداشت!
خدایا…باور کنم؟

بیشتر از این تحمل نداشتم، نفس لرزانم با شدت از بند ریه‌هایم آزاد شد و با خودش، فریاد بلندی به ارمغان آورد…

_ پاتو از زندگی من بکش بیرون! دیگه جایی تو زندگیش نداری! نمیبینی؟ برگشتیم به هم، پیش همیم…اون چمدونارو…این تختو…

دست‌هایم لرزش بیشتری پیدا کرده و لرزش صدایم به اشک‌هایم رسیده بود؛ موهایم را از روی شانه‌ام کنار زدم و اشک ریزان، بلندتر فریاد زدم:
_ ببین! از زندگیم برو…یه بار دیگه خرابش نکن! به این فکر کن اون مرد زن داشته…فکر کن نباید عاشق مرد زن و زندگی‌دار می‌شدی! همه‌ی اینارو تو سرت جا بده و برو از زندگیمون!

نوک کفشش را روی خرده شیشه‌ها کشید و به کبودی گردنم چشم دوخت:
_ زنش نیستی!

لب باز کردم که درد و گله‌ام را یک‌بار و برای همیشه به دهانش بکو

بم که تلفن اتاق زنگ خورد!
تلفن سیمی را برداشتم و جواب دادم.
صدای پر از لحجه مسئول هتل، تمام جانم را فرو ریخت!
با وحشت گوشی را قطع نکرده روی تخت انداختم…
حتی نمی‌دانم با چه حالی لباس‌هایم را مرتب کردم، تنها زمانی متوجه حالم شدم که چادر به سر کشیده بودم و با پاهای خراش خورده از شیشه‌های روی زمین، از ورودی هتل خارج شدم…
تمام تنم از درد و ضعف، می‌لرزید، دستم برای بار سوم کشیده شد و این‌بار هم مانند دو دفعه پیش، دستش را پس زدم و نالیدم:
_ ولم کن!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *