رمان فراموشی عشق

رمان انلاین فراموشی عشق پارت 12

_قربان باور کنین ما هم گیج شدیم وای فکر کردیم شما میدونین چیکار کنیم حالا؟
یعنی چی؟ منظورت اینه این دختر همون دختری که با کارن بود؟ همون که شما اوردین خونه؟ گوشی بدین به من زنگ بزنم هلیا ببینم.
با هلیا تماس گرفتم اون خونه خالش بود پس این دختر!امکان نداره این چطور ممکنه.
همه اینجا رو خالی کنن فقط این دختر بمونه با پسرم.
خیلی سریع سالن خالی شد دختر با ترس تعجب زول زده بود به ما باورم نمیشد دقیقا خود هلیا بود انگار.
_پدر!یعنی این امکان داره اون؟
هییشش الان میفهمیم.
ببینم دختر اسمت چیه؟
_النا.
اسم پدر و مادر و فامیلیت چیه درست معرفی کن.

_شما کی هستین؟ چرا باید بگم؟ از جون من چی میخوایین؟

گفتم اسم پدر ومادر و فامیلیتو بگو سریع.
رسیده بود دقیقا مثل چشای هلیا وقتی میترسید مردمکش میلرزید .
_اسمم الناس فامیلم فرجی اسم مادرم شیرین راد و پدرم فرزاد فرجی .
_پدرررر.
ساکت باش پسر .
بگو ببینم پدر مادرت کجان چطوری از پیش کارن سر در اوردی؟ مادرت میدونه اون کجاست؟
_چرا باید بگم؟
گفتم توضیح بده.
من تو ایران زندگی میکردم که کارن منو دزدید الان بیشتر از شیش ماه که پیششم پدر و مادرمم وقتی خیلی بچه بودم توی تصادف از دست دادم و از بچگی پیش عموم زندگی میکردم.

نه امکان نداشت این امکان نداره یعنی شیرین من زیر خروار ها خاک؟ قفسه سینم یهو تیر کشید دستمو گذاشتم روی قلبم.
_پدر پدر خوبی اروم باش پدر هیجان واسه تو خوب نیست .
شنیدی پسر خواهرت مرده شنیدی؟ بدون خدافظی از من رفت این همه سال اینجا منتظرش بودم ولی بازم نامردی کرد.

(النا)
چی داشتن میگفتن اینا؟ خواهرت؟ خواهرش کیه ؟ اینجا چه خبره؟
مثل خنگا داشتم بهشون نگاه میکردم پیر مرد یکم اروم شد برق اشکو تو چشاش دیدم باورم نمیشد این پیر مرد زیادی ابهت داشت گریه بهش نمیومد .
بیچاره حتما منو با یکی دیگه اشتباه گرفته بنده خدا.

یکم که گذشت حالش بهتر شد پیر مرد به پسرش اشاره کرد پسره هم رفت پیره مرد که حالا فهمیده بودم همون ناصر خان معروفی که کارن هی میگفت داشت بر بر منو نگاه میکرد یهو از جاش پاشد منم سیخ نشستم سرجام صدای کوبش قلبمو میشنیدم نمیتونستم کاری کنم.
اومد جلوم از جام پاشدم یکم نگاهم کرد یهو منو محکم کشبد تو بغلش تو بهت هنگ بودم انگار مغزم قفل کرده بود اینجا چه خبره؟ این اقا چرا اینجور میکرد همون مرده اومد تو دستشم دوتا کتاب قطور بود.
پیر مرد نشست دست منم گرفت ؛
_بشین دخترم بشین الان بهت توضیح میدم چه خبره .
اینا البوم عکسای منه،بیا نزدیک تر .
ناصر خان همه چیو بهم گفت این که مادرم عاشق پدرم شده و از پدر کارن فراری بوده و حتی این که یه خواهر دوقلو هم دارم مغزم اصلا نمیکشید حس میکردم تو یه سیاه چاله دارم دستو پا میزنم این حرفایی هم که شنیدم مواد مذابی بود که رو قلبم میریختن.
چرا تا الان کسی به من اینا رو نگفته بود؟ یعنی من خواهر دارم خانواده داشتم و خونه همو اونقدر عذاب کشیدم؟
با چشایی که لبالب پر اشک بود به چهره ناصر خان نگاه کردم حس میکردم واقعا میشناسمش وقتی دید چشام اشکی سرمو تو اغوشش گرفت منم انگار واقعا اغوش پدرم بود حس میکردم یه تکیه گاه اشکام میچکیدن اروم اروم رو صورتم.
_اروم باش دخترم اروم باش میدونم سخته یا الان تو بهتی ولی مطمعنم دختر قوی هستی بیا اینجا میخوام عکسا رو نشونت بدم. اینا داییاتن و نو بچه هاشون اینم خالته میبینی دقیقا شبیه مادرته فقط یکم چشاش فرق داره اونا هم دوقلو بودن و اینم مادربزرگته و از همه مهم تر این خواهرت هلیا.
اون خیلی حساسه النا تو دختر قوی هستی ولی خواهرت تا هفت سالگی بخاطر این که زود به دنیا اومدین بیماری قلب داشت مشکلات زیادی پشت سر گذاشته روحیشم خیلی حساسه .
باورم نمیشد هلیا دقیقا من بود انگار خود من تو عکس بودم خیلی شباهت داشتیم از یه طرف بغض داشتم از یه طرف خجالت و از طرفی دلتنگی و نفرت نمیدونستم کدوم حسمو باید باور کنم.
_پسر پاشو به همع زنگ بزن و شام دعوتشون کن اینجا چیزی نگو فعلا میخوام سوپرایز شن یکی از بهترین اتاقارم بگو اماده کننت تا النا بره برای استراحت تا اتاق خوبی براش درست کنم با سلیقه خودش.
درسته النا؟ پیش من میمونی دیگه؟ نمیزارم جایی بری هیجا حساب اون کارنم میرسم که تورو دزدیده باید همه چیو تعریف کنی برام از بچگیت از مادرت از جایی که بزرگ شدی ولی میدونم الان احتیاج داری به استردحت برو خوب استراحت کن تا شب از فردا با هم خوب صحبت میکنیم.

با دایی بزرگم به سمت یه اتاق تو طبقه بالا رفتیم خجالت میکشیدم موقع رفتن دایی منو تو اغوشش کید و از سرم بوسید ؛
_خوشحالم اینجایی دایی من عاشق مادرت بودم همیشه پشتش بودم هلیا واسم خیلی عزیزه حالا تو هم مثل هلیا واسم عزیزی شما دوتا یادگاری خواهرمین حیف که جاش خالیه حالا برو استراحت کن چند دست لباس گذاشتم تو کمد شب برای شام صدات میکنن اونا رو بپوش فعلا دایی کاری نداری که؟
نه مرسی از لطفتون.
وقتیرفت داخل اتاق شدم اتاق خیلی بزرگ با دکور قهوه ای سفید بود خوشگل بود وای دلم گریه میخواست به سمت حمام رفتم واقعا احتیاج داشتم زیر دوش تا میتونستم گریه کردم هنوزم حس گنگی داشتم نمیدونستم چیکار باید بکنم از حمام اومدم بیرون حال لباس پوشیدنم نداشتم با همون حوله تن پوش خوابم برد .
تو عالم خواب بودم که صدای در شنیدم .
بله بفرمایین؟
_خانم اقا گفتن حاضر بشین بیایین پایین مهمانان تشریف اوردن.
باشه مرسی که گفتین.
به بدنم یه کشو قوسی دادم استرس داشتم هر چی نباشه اونا واسم ادمای جدید بودن در کمدو باز کردم یه لباس استین دار با دامنش برداشتم دامنش چین زیاد داشت لباس زیبایی بود موهامو همونجور ساده شونه کردم و فقط یه برق لب زدم چون تو عکسا دیده بودم هلیا هم ارایش نمیکنه یعنی از من خوشش میاد؟ نکنه ازم متنفر باشه؟ بقیه چی؟
چند تا نفس عمیق کشیدم رفتم پایین صداهاشو ن میومد زیادی خوشحال بودن خوش بحالشون منم میتونستم بین این جمع شاد باشم ولی نشد همشیه باید شبا تو اتاق توبالشم صدامو خفه میکردم یواش اشکام بالشمو خیس میکرد.
هیییی. دایی اومد بیرون .
_عه اینجایی دایی جان وتیسا هر موقع پدر صدامون کرد بریم داخل.
چشم.
(ناصر خان)
همه ساکت باشین میخوام یه چیزی بهتون بگم .
خوب دلیل این که اینجا جمع شدیم یه چیز دیگس البته فارغ شدن شیدا دختر گلمم هست ولی خوب
راستش چیزی که میخوام نشونتون بدم شاید همتون شوک بشین.
_چیشده ناصر خان جون به لب شدم اتفاقی افتاده؟
اروم باش زن نگران نباش.
_راست میگه مادرجون چیشده اقاجون اتفاقی افتاده؟
بیایین تو.
(النا)
وقتی ناصر خان اجازه ورود داد با دایی وارد شدیم اول دایی رفت نمیدونم صدای کی بود که با طنز گفت:
_عه بچه ها دایی چه سوپرایز بزرگی.
_مزه نریز پسرر .
دایی با خنده از جلوی من رفت کنار اروم سرمو اوردم بالا یه عالمه ادم بود ولی من با چشم دنبال هلیا گشتم پیداش کردم یه نوزاد کوچولو تو بغلش بود و کنار نازگل خانم نشسته بود داشت با بهت نگاهم میکرد نازگل خانم با چشای گرد شده و دهن باز خیره خیره نگاهم کرد یعنی بیشتر نگاهای همشون این طوری بود همشون با بهت داشتن نگاهم میکردن یه سکوت هجیبی سالنو فرا گرفته بود و فقط صدای نق نق نوزاد میومد.
همون پسر طنزی که الان حرف زده بود با تعجب گفت:
_اوه اوه هلیا یکی از تو کم بوده اقاجون رفته یکی دیگه مثل تو خریده.لامصب چه شبیهم هستین مطمعنی روحت نیست هلیا؟
خندم گرفته بود یه پسر ۲۲ اله میخورد بهش با اشاره ناصر خان رفتم کنارش وایسادم دستمو گرفت به هلیا نگاه انداخت با سرش به اونم اشاره کرد بیاد نزدیک.
هلیا بچه رو داد به مادرش اروم اومد طرف ما ظرافت از رفتارش میبارید با تعجب داشت بهم نگاه میکرد وقتی اومد نزدیکم با نوک انگشتش بارومو لمس کرد.
یه حس شیرین و عجیبی داشتم با لبخند بهش سلام دادم.
یهو چشاش پر اشک شد اشکاش ریختن رو گونه هاش اروم زیر لب گفت:
_پس من واقعا یه خواهر داشتم درست بوده؟
تو واقعی هستی؟
نمیدونم جو منو گرفت یا واقعا حس خواهرانه اینقدر قوی عمیق که منو وادار کرد برمو بغلش کنم جفتمون تو اغوش هم داشتیم گریه میکردیم اینو مطمعن بودم هلیا دقیقا بوی مامانو میداد اغوشش مثل اون گرم بود مطمعنم. تو حالو هوای خودمون بودیم که دوباره همون پسر طنز صداش در اومد.
_خوب بسه چشاتون ابی تبدیلش نکنین به سبز اینجا رم دریاچه کردین خوب اقاجونم بگو مینم یکی لنگه من نداری همیجور مثل خودم خوشگلا جذاب باشه ها.
(النا)
از اغوش هلیا نمیتونستم بیام بیرون ولی با حرف همون پسره هلیا با خنده جدا شد بهش اخم کرد من هنوز نمیشناختمشون چشم افتاد به خانم مسنی که باید همسر ناصر خان باشه با چشای اشک بار داشت منو خیره خیره نگاهم میکرد فقط اون نبود همه داشتن نگا میکردن که نتزگل خانم صداش در اومد.
_تو دختر شیرین منی مگه نه؟ اره ناصر خان؟شیرینمو پیدا کردی؟ بیا بغلم ببینم عزیزم.

همونجور مثل ماست وتیساده بودم که نازگل خانم اومد جلو منو محکم تو بغلش چلوند بوی تنش خیلی بوی خوبی بود مثل عطر محمدی دستامو دور بدنش حلقه کردم اشکای منم اروم بارید نازگل خانم ازم حدا شد هی صورتمو بوس میکرد دیگه میخواستم جیغ بزنم بسه که ناصر خان صداش در اومد.
_زن بزار برای ما هم بمونه ولش کن معرفی کنم همه رو بیا این جا دختر بیا.
به حرف ناصر خان گوش دادم رفتم کنارش ایستادم با اشاره سرش متوجه شدم لابد حرف بزنم.
با زبون لبامو تر کردم با یه سرفه شروع کردم به حرف زدن؛اهوم اهوم من النا فرجی هستم دختر دخترون شیرین پدر و مادر من وقتی خیلی بچه بودم توی یه تصادف جونشونو از دست دادم ، از بچگی تا الان هم پیش عموم زندگی میکردم که..
با صدای سرفه ناصر خان صحبتمو قطع کردم خودش شروع کرد با حرف زدن.
_خوب خودتون فهنیدین که چیشده شیرین من فوت کرده.
_ای وای دخترم چرا چرا نتونستم ببینمش هی خدا.

نازگل خانم همراه دخترش و جفت پسرا داشتن گریه میکردن یعنی اینفدر مادرو دوست داشتن؟

پس چرا تا الان نیومدن دنبالش؟ چشم افتاد به هلیا که با چشای غمگین داشت نگاهم میکرد رفتم کنارش دستشو گرفتم با این که تا الان پیش من نبود ولی نمیدونم چرا اینقدر مهرش به دلم افتاده بود حس میکردم خود خودمم.
_اره داشتم میگفتم متاسفانه خیلی دیر فهمیدیم ولی خداروشکر نومم اومد پیش ما النا بیا این جا به ترتیب معرفی کنم.
این اقا دایی ارشدت مهران و همسرش زیبا پسرش فرزین ۲۶ ساله و اون یکی پسرش فرزاد ۲۳ ساله.

پس اون پسر شیطون اسمش فرزاد بود. چشم به دایی و زنش افتاد چهره مهربونی داشتن با لبخند نگاهشون کردم چشم خورد به پسر ارشدشون فرزین وا چرا اینقدره یوبس انگار اسمان پاره شده این افتاده ولی فرزاد داشت با کنجکاوی و ذوق منو نگاه میکرد فکر کنم ابم با فرزاد توی یه جوب بره.
_دومین داییت ماهان همسرش روکسانا دختر بزرگش ارزو ۲۶ ساله دختر کوچیکش ارام ۱۶ ساله و پسرش ایلیا ۱۸ ساله.

به اونا هم نگا کردم همشون با لبخند نگاهم میکردن انگاری اونا هم مهربون بودن.
_و اما خاله بزرگت یه دختر به اسم ریما ۲۲ ساله داره همسرش هم اینجا نیست ._و خاله اخریت که قول مادرت هست خیلی دیر ازدواج کرد و اون نوزادی که میبینی بغلش بچشه یه پسر به اسم مبین.
و در اخر که خواهرت هلیا ،امید وارم با همه افراد خانواده اخت بشی و بقیه هم النا رو باید مثل یکی از اعضای اصلی خانواده حساب کنین باهاش غریبی نکنین تا اونم احساس راحتی کنه.
مهران تو هم بیا اینجا کارت دارم.

به ناصر خان و دایی مهران نگاه کردم که رفتن گوشه سالن با حس خفگی ازشون چشم برداشتم به ریما دختر خاله شراره که اینجوری بغلم کرده بود نگاه کردم منم با یه لبخند بغلش کردم.
_وایی چقدر شبیه همین شما. اصلا باورم نمیشه خیلی باحاله.
با لبخند بهش چشم دوختم پسر دایی مهران فرزاد از جاش پاشد اومد جلو ما شرارت شیطونی از چشاش میبارید.
_ببین هلیا خدایی یکی ازت زیاد بود یکی دیگه هم اوردی پیش خودت؟ خوب ببینم تو هم لوس ننری مثل هلیا یا نه؟
واقعا داشت جدی حرف میزد یا شوخی؟ چرا هلیا چیزی نمیگه بهش به هلیا نگاه کردم سرشو انداخته بود پایین خوب از هلیا ابی گرم نمیشه خودم زبون دارم.
الحمدالله خدا دید ورژن اولی خیلی خوب بوده یکی دیگه هم از روش کپی کرد جای شما رو تنگ نکرده که بعدشم خودت کشف کن ببین من لوس ننرم یا تو لوسی؟نظرت چیه پسر دایی؟
فرزاد با چشای گرد شده نگاهم کرد فکر میکردم بقیه دعوام میکنن ولی همه زدن زیر خنده حتی مادر و برادرش یهو مامانش به حرف اومد.
_خداروشکر فرزاد یکی پیدا شد برای تو جواب داشته باشه از این به بعد تورو میشپارم به النا جان تا یکم ادمت کنه مرسی زندایی جون.
چه خانواده باحالی ها فرزاد با صورت جمع شده نگاهم کرد حقته هلیا رو دستشو گرقتم بهش نگاه کردم یه لبخند زدم یهو با صدای بغض الود نازگل به خودمون اومدیم.
_هییی دقیقا مثل مادرشه اونم مثل اون همین جور سرزبون دار بود هیچ کس حریفش نبود.
یه لبخند بهش زدم رفتم بغلش کردم؛
خوب عزیز جون من میشم دخترتون مگه بده؟
_الهی قربون اون عزیز گفتنت نه کجا بده تو هلیا نور دو چشای منین.
تا اخر شب باهاشون بگو بخند کردم اولش یکم حس غریبگی داشتم ولی ماشالا اونقدر خون گرم بودن که راحت شدم باهاشون هلیا خیلی کم حرفو خجااتی بود باید یکم رو رفتارش کار کنم یکم درستش کنم نمیشه که اینجور.
(ناصر خان)
مهران میری از عمارت جهانگیری خبر جمع میکنی برو ببین چه خبر اونجا هیچکس نباید بفهمه ما النا رو پیدا کردیم فهمیدی حواستو جمع کن من به همه میگم تو هم به خانوادت گوش زد کن.
_چشم پدر حواسم هست.
النا دقیقا مثل شیرین بود زود جوش میخورد پر جونبو جوش بود خوشحال بودم اینجاس ولی دام داشت از دلتنگی شیرین میترکید.
(النا)
اخر شب همشون عزم رفتن کردن بعد خدافظی باهاشون از خستگی داشتم بیهوش میشدم رو به ناصر خان گفتم اجازه خواب میدن که اجازه رو گرفتم دست هلیا رو کشیدم با خودم بردمش تو اتاقی که اونجا بودم.
خوب بگو ببینم خوشحالی منو اینجا میبینی یا ناراحت؟
_نمیدونم خیلی گیجم یهو خواهرتو ببینی بفهمی مادرو پدرت مردن میدونی اقاجون خیلی دنبال پدر و مادر گشت ولی هیچ ردی ازشون نبود ببینم حتما تو خیلی سختی کشیدی نه؟ من اینجا نمیزاشتن اب تو دلم تکون بخوره ولی همیشه ساکت تو سری خور بودم چون فکر میکردم وقتی پدر و مادرم منو نخواستن حتما یه مشکلی دارم که نخواستنم.

نه نه هلیا باور کن تا جایی که یادم میاد من شاهد هر شب گریه کردن مادر بودم. همیشه چشاش غم داشت میدونی عکس یه نوزاد همیشه بغل اینه بود من فکر میکردم خودمم چون شبیه من بود توی بیمارستان انداخته بودن ولی وقتی میپرسیدم از مامان چرا لوله بهم وصل هیچی نمیگفت فقط گریه میکرد مطمعنم اونم دلتنگ تو بوده عاشقت بوده میدونی که با بابا فرار کردنی تو توی دستگاه بودی اگه تورو میبرد میمردی.
شاید چون مطمعن بود تو جات امنه نگهت داشت.
_راست میگی؟
اهوم قول میدم بهت تورو حتی بیشتر از من دوست داشتن.
_نههه اینجوری نگو ولی خیی خوشحال النا تورو دارم میشه ترکم نکنی؟ نمیدونم چرا حس میکنم پیشت خیلی ارامش دارم دیگه اون حسای بد تو دلم حس نمیکنم.
نه مطمفن باش تا اخر عمر ور دلت میمونم مطمعن باش.
میدونی یه عالمه سوال دارم ازت باید بپرسم ولی الان جفتمونم خسته ایم بهتره بخوابیم تا فردا نظرت چیه؟
_اره اره فقط میشه منم کنارت بخوابم یا بدت میاد؟
این چه حرفیه اصلا قرارم نبود بری بدو لباستو عوض کن بیا .
با هلیا بغل تو بغل به خواب عمیقی فرو رفتیم یه خواب اروم که حس میکردم زیادی ارامش دارم و این یکم خطر ناک بود برای منی که هر لحظه زندگیم با تلاطم گذشته.
(ناصرخان)
یه هفته از اومدن النا به عمارت میگذره خوب خودشو جا داده تو دل عضای خانواده با هلیا خیلی خوبه بدون هم هیج جا نمیرن.
بعد از این که خبر کارن شنیدم نمیدونستم به النا بگن یا نه. یعنی النا عاشق کارن هست یا ازش متنفر؟
هومنو که بعد اعترافاتش کشتم متوجه شدم شاینا این کارارو کرده دختر رئیس گروه ممنوعه و نامزد سابق کارن خیلی دنبالش گشتم وای مارمولک خوب

بلد بود خودشو مخفی کنه هر چی نباشه زیر سلطه خلافکاران برزیلی.
هووف کارن بعد خبر مرگ دروغین النا مثل این که میخواد بره خونه شاینا که تصادف بدی میکنه و تا الان تو کما هست نمیخوام به النا بگم شاید واسه روحیش خوب نباشه.
میخوام النا و هلیا رو بفرستم ایران به عموشون سر بزنن و بعدش برن المان برای تدریس اینجوری بهتره اره.
شب موقع شام قضیه سفر یه ایرانو مطرح کردم النا خوشحال شد و هلیا استرس وار نالید ولی النا مثل مادرش دست هلیا رو گرفت و قوت قلب بهش داد.
نگاهم به نازگل خورد که با نگرانی نگاهم میکرد.
درکش میکردم میترسید برای نوه هاش مشکای پیش بیاد ولی الکی نبود من فرزین باهاشون میفرستادم تا بسلامت برسونه به المان اونارو. و خودمم به طور خصوصی شخصا بهشون رسیدگی میکردم البته اگه بدونن اونا نوه های منن کسی جرعت چپ نگاه کردنم بهشون نداره.
صبح وقتی از جام پاشدم خونه شلوغ بود برای خدافظی اومده بودن.
خودم دوست نداشتم بمونن اینجا هر چه سریع تر میرفتن بهتر بود بالاخره دوست نداشتم النا چیزی ار کارن بدونه جالبیش اینجا بودم خودشم هیچ حرفی نمیزد.
موقع پرواز جفتشونو محکم تو اغوشم فشردم اون دوتا مثل جفت چشام بودن دل کندن از بینایی سخت خوب.
_اقاجون نگران نباش هلیا رو سپردی به من منم که سپردی به فرزین بعدشم کسی جرعت نمیکنه چپ نگاهمون کنه مطمعن باش ولی خیلی دلم تنگ میشه من تازه پیداتون کرده بودم.

میدونم دخترم ولی تو و هلیا باید درستونو به طور خوبی ادامه بدین شما نوه های منین نگران نباش زیاد میبرمت میارمت بقیه هم تند به تند بهتون سر میزنن سفرتون به سلامت.
فرزین پسرم بعد این که تو ایران با عموش ملاقات کرد بعد دوروز پرواز میکنین به المان اونجا همه چی محیاس مراقبشون باش اگه بلایی سرشون بیاد با من طرفی مرد.

_بله اقاجون نگران نباشین.
_فرزین خدا بهت رحم کنه با دوتا جوجو نق نقو هم سفر شدی.
فرزاااد بزرگ شو پسر.
_اوپس ببخشید اقاجون.
برین عزیزانم سفر به خیر.
و اونا خیلی زود از جلوی چشام محو شدن.
(النا)
سوار جت شخصی اقاجون شدیم نمیدونم چرا اینقدر زود مارو راهی کرد حس کردم از من بدش میاد ولی نه فکرای بیخود نکن اگه بدش میومد این همه امکانات دستت نمیداد.
به هلیا نگاه کردم که داشت با حنصفری موزیک گوش میداد فرزینم داشت مجله میخوند اوووف بیکارشون من بودم.
استرس داشتم بعد این همه مدت عمو رو ببینم اخ اگه ببینه هلیا رو چشاش چهارتا میشه. اه اه اون ارشم هست ولی واییی زن عمو دختراشو نگو.
ولی کور خوندن من دیگه الان یه اقاجون کله گنده دارم جرعت دارن کاری کنن اون موقعس که من میدونمو اونا.
تازه کارنم هس…
هنوزم وقتی حواسم نیست میاد تو ذهنم ازش خیلی دلخورم نه دنبالم گشت نه چیزی چرا باید بگرده مگه همونی نبود که بین پدرو تو پدرشو انتخاب کرد.
ولی نباید بی انصاف باشیم اون پدرشه.
ولی خوب میتونست تلاش کنه نجاتم بده ولی کاری نکرد .
اههه نمیخوام بهش فکر کنم بهتره تمرکز کنم روی ایندم من میدونم خیلی زود فراموشش میکنم تازه دو هفتس که از پیشش اومدم کم کم یادم میره.
وقتی اینو گفتم حس کردم قلبم تیر کشید، چیه تو دیگه چرا تیر میکشی نه که خیلی دوست داشت واسه اون نفهم بوزینه بیقراریم میکنی؟
_النا چیزی شده چرا داری گریه میکنی؟
به هلیا نگاه کردم که داشت با نگرانی نگاهم میکرد.
گریه من؟ دستمو کشیدم رو صورتم کی اشکام باریدن؟
هیچی عزیزم یاد خاطراتم با عموم افتادم نفهمیدم چیشد دلم براش تنگه حالا تو هم میبینیش خیلی مهربون البته فقط خودش مهربون.
سوار ماشین شدیم ادرس خونه عمو رو دادم فرزین مثل همیشه ساکت بود نمیدونم این چرا مثل داداشش نیست کلا دوقطب مخالف همن این خیلی ساکت اونم خیلی پر حرف.
وقتی ماشین وارد کوچه عموینا شد دلم بیقراری میکرد من اینجا بزرگ شده بودم باورم نمیشد برای دیدن اینجا اینجور بیتابی کنم. یادمه وقتی بچه بودم خمیشه ارزو میکردم از اینجا برمو هیچ وقت برنگردم ولی نمیدونستم وقتی بزرگ تر میشی خیلی چیزا تغییر میکنه.
از ماشین پیاده شدم هنوزم همون شکلی بود بچه ها با لباسای کثیف تو کوچه بازی میکردن بوی قورمه سبزی طلعت خانمم که همیشه میومد.
بغض کرده بودم پاهام میلرزید دستام یخ زده بود.
اروم باش النا اینجا خونه عمو فرهاد چیزی نیست که‌
هلیا دستمو گرفت با لبخند از دلگرمیش تشکر کردم.
رفتم جلو زنگ درو زدم.
صدای زن عمو پشت ایفن اومد دروغ چرا دلم برای زن عمو هم تنگ شده بود.
_کیه؟ کری مگه؟ کیه میگم؟
با صدای گرفته چشای تار گفتم:میشه درو باز کنین؟
_شما؟ تو کی دیگه؟
_مامان کیه پشت در؟
_نمیدونم مادر بیا برو ببین کیه پسرم.
با استرس خیره به در بودم در با صدای تیکی باز شد و قامت ارش نمایان شد چشم به صورت لاغر شدش افتاد ارش وقتی منو دید انگار خشک شده بود .
هیچ کاری نمیکرد هنوزم وقتی میبینمش یاد اون تجاوزش میفتم بدنم میلرزید.
_اااالناا تو تو خودتی؟ دارم خواب میبینم؟ این یه رویا تو خالی دوباره نه؟ دوباره توهم زدم؟
لبامو با زبون تر کردم سرمو تکون دادم؛
نه خواب نیست عمو هستش؟
_خدای من النا خودتی؟ تویی .
ارش سریع اومد جلو تا میخواست بغلم کنه یه قدم رفتم عقب فکر کنم فرزین متوجه ترسم شد چون سریع اومو جلو و خودشو سپر من کرد.
_تو دیگه کی هستی؟ از جلوی النا برو کنار.
_حدتو حفظ کن برو عقب.
_النا این کیه؟ صبر کن ببینم تو بخاطر این از خونه فرار کردی؟ ارهه؟ بخاطر این من این همه مدت از عذاب وجدان سوختم؟
یه نفس عمیق کشیدم به فرزین اشاره کردم بره کنار هلیا که توی ماشین بود اشاره کردم بیاد بیرون ارش وقتی چشش به هلیا افتاد از تعجب چشاش گرد شده بود حس میکردم الان چشاش میفته زمین.
_این این یعنی چی!اینجا چه خبره؟از تو یکی دیگه هم هست النا؟
با اعتماد به نفس رو به ارش گفتم؛
ایشون خواهر دوقلوی من هلیا هست اوردم تا عمو رو ببینیم.
_چی دوقولو؟
_کی ارش چرا دوساعته نمیایی تو ! کی پشت در؟
زن عمو با هول عجله وقتی داشت چادرشو مرتب میکرد اومد بیرون چشش به منو هلیا که خورد کپ کرد همونجا خشک شده ایستاد .
_النننا اون این اون این کیه اون کیه اینجا چه خبره؟
سلام زن عمو خوبین؟ ببخشید ولی من وقت ندارم باید برم داخل.
ارشو هل دادم کنار دست هلیا رو گرفتم رفتم داخل فرزین ارش زن عمو هم پشتم اومدن داخل.
اووم همون بوی بچگیمو که تباه شد میداد.
به اطراف نگاه کردم عمو رو دیدم که پشتش به من داشت اخبار نگاه میکرد وقتی صداشو شنیدم تازه فهمیدم چقدر دلتنگش بودم.
_کی بود شهین؟ ارش کجا رفت؟
اروم رفتم از پشت بغلش کردم با تعجب برگشت سمت من وقتی منو دید چشاش پر اشک شد مبل دور زدم رفتم جلوش زانو زدم.
سلام عموی خوبم خوبی؟ میدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود.
_اومدی عمو جان بلاخره اومدی! مطمعن بودم‌.

_واقعا خیلی عجیب عمو جان هیچ وقت فکر نمیکردم تو یه خواهر دیگه هم داشته باشی اونم دوقلو. پدرت هیچ وقت راجب این موضوع به ما نگفت هیچ وقت.
گذشته ها گذشته عمو جان الان میبینین که من اینجام همراه با هلیا دلمم که براتون یه ذره شده بود.
_النا جان گفتی پدربزرگت خیلی پولدار نه؟
بله زن عمو اونقدر داره که هفت پشتشم راحت زندگی کنن.
_ماشالا خدا بده شانس.
تا شب با عمو صحبت کردیم هلیا هم مثل من عاشق عمو شده بود شب دخترا اومدن جفتشون شوهر کرده بودن هنوزم همون اخلاقا رو داشتن از داداش هومن بدم میومد حس میکردم اونم مثل هومن .
این دوروز تا میتونستم پیش عمو موندم دلم نمیخواست ازش جدا بشم حتی یه لحظه طاقت دوریشو نداشتم.
ارش این وسط واقعا عذاب بود واسه من تا حال اینو نگیرم از اینجا برو نیستم.
شب بود فردا صبح زود پرواز داشتیم به مقصد المان پاورچین پاورچین رفتم جلوی اتاق ارش .
تق تق تق.
_بفرمایین.کیه؟
منم ارش النا اجازه هست بیام؟
ارش خیلی زود درو باز کرد یه رکابی مشکی جذب تنش بود با شلوار اسلش. الحق که هیچ تیپی مثل تیپ کارن نمیشه.
باز یاد اون افتادی دختره احمق.
میتونم بیام تو ارش اجازه میدی؟
_البته بیا تو.
وارد شدم اتاقش مثل قبل بود معلوم بود تعجب کرده نشستم روی صندلی .
_کاری داری؟ ببخشید اخه تعجب کردم تو هیچ وقت نمیایی اینجا.
درسته چون النا نیستم من.
_چی؟ اها هلیا خانم شمایین؟
راستش ارش من چطور بگم من از شما خوشم اومده ولی متوجه نگاهاتون به النا میشم میدونم کارم بده ولی خوب درد دله دیگه.
_چی! شما چی میگین؟
یک دو سه با صدای در یه پوزخند اومد رو لبم ارش درو باز کرد هلیا پشت در بود دقیقا مقل خودم رفتار کرد اومد داخل.
طبق نقشه عمل کرد.
_النا تو اینجا چیکار میکنی؟
چی ؟ النا خوبی تو من هلیام.
_وا النا حالت خوبه؟
النا چی داری میگی؟ چیه نکنه طاقت این که به عشقم اعتراف کنم رو نداری؟ ولی تو گفتی هیچ حسی به ارش نداری و ازش بدت میاد.
_وات؟ النا خوبی؟
خندم گرفته بود ارش مثل خنگا داشت به منو هلیا نگاه میکرد لباس خوابامونم شبیه هم بود نمیتونستم تشخیص بده.

_میشه یکی به من بگه این جا چه خبره؟
منو هلیا باهم گفتیم؛
اره النا گفت بهت بگیم ازت متنفرم.راستش ما به کسی نگعتیم ولی ما سه قلو هستیم ارش خان.
سریع از اتاق زدیم بیرون مطمعن بودم باور میکنه از بس خنگ پسره اسکل.
صبح وقتی از جامون پاشدیم سریع حاضر شدیم تا جا نمونیم از اتاق که زدیم بیرون ارش داشت با چشای ریز اتاقو میگشت این خنگ واقعا باور کرده ها نفهمید ایسگا شده یعنی؟
_النا این ارش واقعا خنگ باکرم نمیشه این یابو میخواست بهت دست درازی کنه.
هییش یادم ننداز هلی بیا بریم .
از عمو با اشک ناله خدافظی کردم واقعا دلم براش تنگ میشد داشتیم با ماشین به سمت فرودگا میرفتیم که فرزین با صدای بمش به حرف اومد:
_دفعه دیگه حق این که نصف شب وارد اتاق یه پسر مجرد بشینو ندارین مفهوم شد!
اوپس این از کجا فهمید؟ من سکوت کردم ولی هلیا اروم گفت چشم.
سوار هوا پیما شدیم و پیش به سوی اینده نا معلوم.
*****************
(پنج سال بعد)
(کارن)
راننده اینجا نگه دار باید گل بگیرم‌.
_چشم اقا.
از ماشین پیاده شدم سمت گل فروشی معروف شهر گلای مریم تازه که عشقم عاشقشون بود گرفتم .
اخ چقدر دلم براش تنگه دخترک وروجک تو دل بروی من.
سوار ماشین شدم و به ادرسی که داده بود رفتم یه پارک خلوت از ماشین پیاده شدم کتمو مرتب کردم .
از دور دیدمش مثل همیشه خوشتیپ جذاب.
با عشق بهش نگاه کردم که یهو سرم تیر کشید چشامو بستم یه صحنه دیدم یه دختر از پشت که با لباسای براق تو یه جای شلوغ .

بعد چند دقیقه بهتر شددم بعضی اوقات اینجوری میشدم نمیفهمیدم چیه اوووف ولش کن.
با عجله به سمت عشقم رفتم از پشت دسته گلو گرفتم جلوش با ذوق ازم گرفتش برگشت سمتم.
_♡مرسی وای من عاشق گل مریمم. تو خیلی خوبی کارنم.
با یه لبخند از پیشونیش بوسیدم.
منم از تو متشکرم که از وقتی اومدی تو زندگیم حس میکنم بهتر شدم.
_♡عه خجالتم نده دیگه. کارن بیا یکم قدم بزنیم.
باشه عزیزم.
عشقم نمیخوایی با خانوادت در میون بزاری ؟ حداقل بزار من به خانوادم بگم چرا این همه مخفی کاری اخه؟
_♡کارن بحثای تکراری رو شروع نکن خودتم خوب میدونی دلیلمو میدونی که اجازه نمیدن فعلا باید صبر کنی تو که دوسال صبر کردی چند ماهم روش.

هوووف چیکار کنم واقعا نمیتونم طاقت بیارم راستش همه میگن با قبل خودم خیلی فرق کردم میگن قبلا اینجکری نبودم نمیدونم این من خوبه یا قبلیم.
_♡من که هر جور باشی دوست دارم . هیی وایی دیر شد بدبخت شدم باید سریع برم بوووس رو لپت من فعلا .
مثل یه پروانه که از پیلش در اومده پرواز کرد رفت خوب یادمه دقیقا دوسال پیش وقتی داشتم تو پارک قدم میزدم یه دختری رو دیدم که چند نفر مزاحمش شدن نجاتش دادم ولی وقتی چشم افتاد به قیافش ….
وقتی چشم به قیافش افتاد انگار یه نیمه از خودمو دیدم یه حس عجیبی بهش داشتم

قیافش خیلی واسم اشنا میزد.
کم کم با هم رفتو امد کردیم و الان دوسال باهمیم ولی خانواده گیری دارن و حق گفتن این موضوع رو نداره منم نگفتم دلم نمیخواست تا از طرف اون قطعی نشده کسی چیزی بگم واقعا دختر خوبی بود وقتی از لپش بوس میکردم قرمز میشد ولی باز نمیدونم چرا وقتی میخوام نزدیکش بشم یا از لباش ببوسم یه حسی مانعم میشه. بعد تصادف وحشتناکی که ددشتم هیچی یادم نمی اومد هیچی کم کم چیزای جزئی رو یادم می اومد دکتر گفته بود به زمان احتیاج دارم وای الان پنج سال میگذره….
****(النا)
از هواپیما خارج شدم باورم نمیشد بلاخره تموم شد دوری سختی پنج سال پیش رفتیم المان برای درس هلیا خیلی از من جلو تر بود و تو دوسال تموم کرد و برگشت وای من بخت برگشته سه سال بوزم خوندم.
با صدای تلفنم حواسمو جمع کردم با لبخند به رز که تصویرش رو صفحه بود نگاه کردم.
الووووووو جووونم عشقم باور کن سالم رسیدمم.
_یواش یواش گوشم پاره شد النا یه خبر دارم برات .
چیشده چیشده بگو دیگه.
_دارم میااامممم نروژ بلاخره پدر راصی شد تا اونجا بیام برای زندگی.
ایستادم باورم نمیشد رز تو این پنج سال بهترین رفیق من شده بود با خوشحالی جیغ زدم که همه برگشتن نگاهم کردن اوه اوه.
خیلی خبر خوبی بود زود بیا رز باور کن نرسیده دلم برات یه کوچولو شده.
_میام بیبی تا دو هفته دیگه اونجام اوه شت من باید برم النا فعلا عشقم مواظب خودت باش.
برو عزیزم فعلا.
با چشم دنبال اشنا گشتم که فرزادو دیدم اووف این مخ منو میخوره که تا برسم نامزدم کرده ادم نشده.
_به به ببین کی اینجاس قول افسانه ای.
چمدونمو بیار زیاد حرف بزنی فرزاد قول نمیدم زنده بزارمت ها.
_ایش از خداتم باشه.
تو ماشین نشستیم زیر چشی میپایدمش خی میخواست حرف بزنه ولی نمیتونست خندم گرفته بود حقشه اگه میزاشتم تا برسم مخمو تیلیت میکرد.
ماشین جلوی عمارت نگه داشت با ذوق نگاه کردم یه سال پیش برای مرخصی اومده بودم اینجا چقدر عوضش کردن مجسمه های جدید گذاشتن.
بدون در نظر گرفتن چیزی بدو بدو خودمو رسوندم به سالن.
ولی هیچ کس نبود رفتم از پله ها بالا در اتاق خودمو هیلا رو باز کردم صدای شر شر اب میومد خخخ نمیدونست قرار امروز بیام فکر میکرد ماه تینده میاد بفهمه میکشتم.
پاورچین پاورچین سمت در رفتم چشم به دسته گل مریمی که رو میز بود افتاد واو چه نازن کی به هلیا داده ینی؟
با صدای دستگیره در سریع رفتم بیرون باید قایم بشم تا یهو سوپرایز بشه اره یوهو..
توی اتاق بغل اتاق هلیا پنهان شدم حدود نیم ساعت بعد هلیا خوشتیپ کرده از پله ها رفت پایین منم یواشکی پشتش رفتم سوار ماشین شد بدو بدو رفتم سوار ماشین نگهبانا شدم راننده با تعجب به من نگاه کرد بعدش برگشت به راهی که هلیا رفته بود نگاه کرد اخی بیچاره فکر کنم تازه وارد بود.
با ابهتی که از اقاجون به ارث برده بودم دستور دادم دنبال ماشین هلیا بره.
پس همشون خونه خاله جمع شدن خوب عالیه همشون باهم کپ میکنن.
از ماشین پیاده شدم رفتم جلوی در خاله تا میخواستم در بزنم با صدای فرزین دست نگه داشتم.
_قرار بود یه ماه دیگه بیایی چطور شد اینقدر زود؟
برگشتم سمتش اولین بارم بود با تیپ اسپرت میدیدمش همیشه با کتو شلوار اتو کشیده بود.
با چشای ریز شده جوابشو دادم؛
اولا سلام دوما خوبین؟ سوما چه خبر؟
چهارما زود اومدنم بهتر از دیر اومدن که چه فرقی میکنه؟
ولی یه سوال تو از کجا متوجه میشی من هلیام یا النا؟ حتی اقاجونم بعضی اوقات شک میکنه ولی تو همیشه تشخیص میدی از کجا؟
_سلام خوبم شما خوبی؟ ببخشید اول سلام ندادم.
نه چه بدی خوب شد که زود اومدی اقاجون و بقیه دلتنگت بودن.
بعدشم سخت نیست تشخیص دادنتون.

سخت نیست؟ وای منو هلیا خیلی شبیه همیم کاملا همسانیم.

_اره ظاهرن اره ولی رفتارن نه هلیا موقع ایستادن پاهاشو تکون نمیده با دستاش ور نمیره وقتی عجله یا هیجان داره با گردنش بازی نمیکنه و موهاشو در انگشتش نمیپیچونه.
حالا فهمیدی از کجا میفهمم کدوم النا و کدوم هلیا هستین؟

با دهن باز بهش نگاه کردم این چه ریز بین باید خیلی مواظب رفتارم باشم یهو میبینی وقتی دستم تو دماغم باشه میفهمه اه اه .
سرمو تکون دادم پشتمو کردم بهش ایفونو زدم رفتم عقب با صدای کیه کیه گفتن خاله فرزین با تکون دادن سرش که یعنی خیلی بچه ای رفت جلوی ایفون؛
_منم عمه جان میشه درو باز کنین؟
_عه تویی فرزینم بیا بالا پسر بدو.
خاله درو باز کرد فرزین درو کامل باز کرد با دست اشاره کرد برم داخل ماشالا چه جنتلمن.
باهم سوار اسانسور شدیم .
اسانسور ایستاد اول من خارج شدم در باز بود فرزینو فرستادم داخل منم خودم پشتش رفتم داخل ….
_خوش اومدی پسرم منتظرت بودم.
_خوش اومدی داداش جان بیا تو که غذاهای عمه حرف نداره.
همشون مشغول خوشامد گویی به فرزین بودم که با جیغ از پشتش اومدم بیرون‌.
داشتم با یه لبخند گشاد به قیافه هاشون که بلا استثنا همشون با چشای ورقولمبیده و دهن باز داشتن نگاهم میکردم خیره شدم .
یهو هلیا با جیغ از جاش پرید. یا جد سادات وحشی شد هلیا دیگه اون دختر ساکت نبود خلاصه که روش اثر مثبت گذاشته بودم ارواح عمم.
بدو بدو رفتم پشت صندلی عزیز جون .
_وایسا تو بیا اینور من کارت دارم دختره چش سفید من خرو بگو چه دپ نشسته بودم که اون اونور تنهاس من اینجا نشستم بین جمع میکشمت النا.
_هلیا دختر یواش زشته النا خانم شما هم بیا جلوی من وایسا پشت من وایسادب مثل منکر.
خم شدم لپ عزیز جونو ابدار ماچ کردم اخ که چه دلم براش تنگ بود .
صدای اعتزاض همهمه همه بلند شد که با صدای عصای اقاجون همه ساکت شدن.
_نگفته بودی چرا میای دختر تنهایی اوندی نمیگی خطر ناکه؟ از کجا فهمیدی اینجاییم؟فرزین تو هم میدونستی و نگفتی؟

اقاجونی جونم ببخشید نه فرزینو جلو در دیدم بعدشم من دیگه بزرگ شدم دیگه دلم براتون تنگ شده بود گفتم بیام ببشید ناراحتین برگردم اصلا.
_مزه نریز دختر بیا اینجا ببینم.
دو بدو خودمو انداختم بغل اقاجون از لپ پر ریش یه ماچ کردم برگشتم رفتم عزیز جونم محکم بغل کردم که یهو پهلوم سوخت.
اخخخخ چته دیوانه.
_حقته تا تو باشی بهم بگی ناسلامتی تنها خواهرتم میمون.
ببخشید دیگه ابجی قشنگم.
با هلیا روبوسی کردم بعد با همه بغلو ماچ اینا راه انداختم.
_به به قول افسانه ای اومدی باز بوی گل بلبل اوردی با خودت فقط بوی گند زبالس .
با دهن کجی به فرزاد نگاه کردم؛
ببینم زندایی جون این پسرت کم مونده دیگه بابا هم بشه چرا ادم نشده ؟
_به دل نگیر عزیزم بچس دیگه.
_ماماااان من بچم؟
_از بچه اونور تری تو.
به طرف فرزاد زبون درازی کردم صدای شکمم بلند شده بود.
خالهههه جونم باور کنین از گشنگی دارم بیهوش میشم.
_اخ یادم رفته بود به کل پاشین بیایین شام حاضر.
سر سفره شام با کلکل منو فرزاد و خنده بقیه گذشت.
سنگینی نگاهی رو حس میکردم ولی هر چی مسگشتم هیچی نبود.
بعد شام اقایون راجب کار بحث میکردن منو ریما هلیا و بقیه دخترا هم داشتیم راجب اینده درس دانشگاه اینا حرف میزدیم که با صدای اقاجون برپا زدیم.
اینقدر خسته بودم که تو ماشین بیهوش شدم.
با صدای در شامو باز کردم چشم به ساعت افتاد وایی اقاجون میکشه منو خیلی حساسه سر این که موقع غذا همه باشن.
سریع دستو رومو شستمو لباسمو ع ض کردم رفتم پایین اخییش اقاجون نبود هلیا عزیز سر میز بودن با ارنجم زدم به پهلوی هلیا.
را صدام نکردی زود بیام منم؟
_صدات نکردم!؟ بخدا حنجرم گرفت دیگه خسته شدم از بس صدات کردم ماشالا بمب جلوت بیفته بیدار نمیشی که.
هییش خوب بلد صبحانه هیچ جا نمیریا.
_نه خونه ام خیالت تخت.
با ا مدن اقاجون ساکت شدیم صبحانمونو خوردیم
بعد صبحانه اقاجون رفت عزیزم رفت باشگاهش منو هلیا هم حاصر شدیم رفتیم بیرون دلم یه هرید حسابی میخواست.
_النا زنگ بزنم دخترا هم بیان؟
باشه بگو بگو بیا پاساژ خیابان ورس.
_باش.
سرگرم دیدن لباسا بودم و منتظر دخترا که دیدم هلیا سرش هی تو گوشی این چه مشکوک شده تا جایی که میدونم هلیا خیلی کم با گوشی ور میره.
یواشکی رفتم پشتش میخواستم گوشیشو نگاه کنم که با صدای نکره فرزاد هلیا گوشیو خاموش کرد.
برگشتم با حرص به دخترا که فرزاد و نامزدش ورکا داشتن میومدن نگاه کردم همین که رسیدن با پام زدم به ساق پای فرزاد.
_اخخخ دیوانه چته چرا رم میکنی؟
دوست داشتم دیدم زیادی سالمی زدمت ورکا جون ببخشیدا ولی بعضی اوقات لازمه ی شوهرت این جور زدنا.
ورکا با خنده سرشو تکون داد و تایید کرد بیا زنشم فهمیده چه میمونی.
تا غورب گشتیم خریدیم ناهارو اینا شب بود که بچه ها گفتن بریم بام شهر موافقتمونو اعلام کردیم رفتیم بام.
وقتی رسیدیم دختر پسرای زیادی اونجا بودن با ذوق رفتم جلو تر اولین بارم بود اینجا میومدم بچه ها داشتن با خنده میومدن طرفم.
_النا نزدیک نرو خطر ناکه.
چشممم ریما جونم چشم.
به شهر با چراغای رنگا رنگ نگاهومیکردم که سرمو چرخوندم چشم به خونه ای که رو تپه ای که اون نزدیکی بود افتاد یهو قلبم تپشش سریع تر شد .
خودشه مطمعنم اون خونه خونه ی
_النا بیا داریم میریم کافه قهوه بخوریم.
حواسمو جمع بچه ها کردم ولی با چشام داشتم خونه رو نگاه میکردم از دور هنوزم باشکوه بود یعنی خودشم اونجاس؟
هه یادش بخیر وقتی داشتم از اونجا فرار میکردم چقدر غر زدم که چرا خونش اینقدر بزرگه.
قلبم تپشش خیلی زیاد شده بود حس میکردم بغض تو گلومه اب دهنمو قورت دادم نباید شبتو خراب کنی النا اهمیت نده رومو گرفتم به سمت بچه ها رفتم چند تا نفس عمیق کشیدم تا حالم بهتر بشه وقتی رسیدم بهشون دیدم.

رسیدم به بچه با دیدن فرزین تعجب کردم اون اینجا چیکار میکرد از کجا فهمید اینجاییم ما؟
رفتم پیش هلیا با ارنجم زدم به پهلوش.
_ایی النا این عادت مسخرتو ترک کن خیلی درد اوره.
هییش بگو مینم این مجسمه اینجا چیکار داره؟از کجا فهمید اینجاییم ما؟
_اینم گفتن داره عاشق دل خستش صداش کرد دیگه ریما.
اوپس اه اه نمیدونم ریما از چیه این خشک یخ خوشش میاد.
تو کافه هر کردم سفارش دادیم منم مثل همیشه قهوه تلخ سفارش دادم با سنگینی نگاه شخصی سرمو اوردم بالا وای هیچی نبود.
_النا و هلیا ببینم شما ها میخوایین چیکار کنین درستونم که خوندین؟
چقدر این بشر فضول اخه شیطونه میگه بگم تو چیکار داری تو به یوبس بودن خودت کار داشته باش.
ولی از اونجایی که هلیا بسیار بسیار خنگ زود جوابشو داد.
_راستش پسر دایی من عاشق رشتمم به چند تا شرکت ساختمون سازی هم سر زدم ولی هنوز هیچی به هیچی ولی یه جا رفتم نمیدونم جوابشون چیه انگار خوششون اومده بود از کارام میخوام اگه بشه اونجا کار کنم.
_خوب چرا به اقاجون نمیگی تا برات یه شرکت راه
بندازه؟
_نه میخوام رو پای خودم وایسم اینجوری واسم شیرین تره.
_اره خوب اینم هست، خوب النا تو چی؟
_*معلومه دیگه النا هم شوهر میکنه میشه کهنه شور.
با حرص به فرزاد نگاه کردم که خودشو جمع گرد رو به فرزین که مخاطبش من بودم گفتم؛
راستش من رشتمو دوس دارم ولی خیلی دلم نمیخواد ادامه بدم من تجارت و رئیاستو بیشتر دوس دارم برای همین میخوام اگه اقاجون اجازه بده تو کارا کمکش کنم تجربشو کسب کنم یه جورایی پیشش شاگردی کنم.
_اووم پس کار زیاد داری این راه خیلی پر پیچو خم مطمعنی از پسش میتونی بر بیایی؟
من ادم شکست نیستم افا فرزین منو خوب نشناختی من اونقدر اقتدار دارم که هر حرفی بزنم پاش وایسم.
_بر منکرش لعنت .
_اه بسه توروخدا بحث کارو درس کوفت درد بخورین سفارشاتونو بریم من دیگه خستم.
اوه اوه خشم ریما .
به هلیا نگاه کردم اونم فهمید ریما حسودی کرده دوتایی یه خنده ریز کردیمو مشغول شدیم.
هممون سفارشاتمونو خوردیم دیگه وقت رفتن بود همگی سوار ماشینا شدیم تا به سمت خونه بریم .
توی جاده بودیم که فهمیدیم جاده اصلی به خاطر یه تصادف بستش و از میانبر باید بریم حدود یه ربع بعد دقیقا فهمیدم جلوی دروازه وردی خونه کارنیم.
وقتی داشتم از جلوش رد میشد تیامو دیدم که به ماشین تکیه داده بود و داشت حرف میزد.
خدای من تیام بود خوب شد ندید منو یعنی کارن کجاست؟ تیام چرا اونجا وایساده؟
اخ که چقدر دلم میخواد برم داخل برم پیششون بپرسم چرا چرا نیومدی دنبالم‌؟ چرا برات مهم نبودم؟ چرا نابودم کردی؟
از سر شب بغض تو گلوم بود الانم دیگه بدتر شده بود بزور خودمو نگه داشته بودم تا هلیا نفهمه .
به محض رسیدم وارد شدیم اقاجونو عزیز تو سالن بودن به جفتشون سلام دادم و دستشونو بوسیدم‌.
_خوب میگردین از صبح بادیگاردا خسته شدن دخترا هی اینور اونور .
_اوه اقاجون بازم بادیگارد گذاشته بودی واسمون؟
_بله من هیچ وثت یکی از خانوادمو بدون محافظ نمیزارم بمونه .
با لبخند نگاهش کرد .
ببخشید من پاهام داره میشکنه واقعا هم خستم برم بخوابم شبتون خیلی خیلی خیلی خوش بوووس بای.

رفتم بالا حوصله هلبا رو هم نداشتم بنابراین رفتم اتاق خودم درم قفل کردم خریدارو ول کردم کف اتاق لباسامو دونه دونه کندم رفتم سمت حموم وانو پر اب کردم داخل وان شدم.
دراز کشیدم چشامو بستم وقتی چشامو میبستم مثل همیشه اولین تصویری که میدیدم چهره کارن بود.
انگار منتظر تلنگر بودم چون دونه دونه اشکام ریختن رو گونه هام.
نمیدونم چقدر گریه کردم ولی اینقدر گریه کرده بودم که نفهمم چطوری خوابم ببره.
تا عالم خواب بودم کارنو میددم که تو یه بیابون با صورت ترسیده اسممو صدا میکرد ولی هر چی صداش میکردم جوابمو نمیداد از دور دیدم یه دختر رفت نزدیکش بغلش کرد بدو بدو رفتم نزدیکش وقتی رسیدم بهشون دختره برگشت و من خودمو دیم و بعدش از خواب پریدم.
نفس نفس میزدم پیشونیم خیس عرق بودم این چه خواب مزخرفی بود سرتو ته نداشت.
دوش گرفتم اومدم بیرون خاک تو سرم تو حموم خوابیده بودم‌.
لباسامو پوشبدم خودمو پرت کردم رو تخت به دری که اتاق منو هلیا رو به هم وصل میکرد نگاه کردم چراغ خوابش روشن بود هلیا با نور نمیخوابه اصلا پس یعنی بیدار.
مشکوک میزنه ها باید بفهمم چیکارا میکنه ولی الان خستم خوابم میاد.
و بدون فکر کردن به چیز دیگه ای به خواب عمیقی فرو رفتم.
_النا النا، با تو ام النا اووف باز این خوابید بیدار کردنش کار حضرت فیل.
الناااا
حس کردم یکی داره صدام میکنه تو عالم خوابم جوابشو دادم.
_من دارم یمرم بیرون اگه اقاجون چرسید هلیا کجاس بگو رفتم کتابخونه باشه.باااااشه.
ها اره اره میدونم.
_اوکی حواستو جمع کنیا فعلا.
چه خواب مزخرفی دیدم اه اه با کشو قوسی که به بدنم دادم از جام بلند شدم چشم خورد به ساعت یا خدا ساعت ۱۲ اقاجون میکشتم.
اخ نه امروز جمعس امروز روز خودمونه حواسم نبود.
دستو صورتمو شستم لباسامو عوض کردم رفتم پایین.
الییس الییس برام یه قهوه تلخ با چند تا بیسکوییت کاکائویی بیار.
خودمم نشستم جلوی تی وی داشتم کانالا رو بالا پایین میکردم که الیس قهوامو اورد چشم خورد به یه مسابقه دنس گذاشتم بمونه.
قهوهمو با بیسکویتمو خوردم نمیدونم چرا دوباره فکرم رفت به همارت کارن و خودش یه حسی منو میکشوند اونجا دلم میخواست باز ببینمش.حتی شده از دور.
با صدای عصای اقاجون برگشتم سمتش با اخمای درهم سرش تو کاغذا داشت میرفت سمت در.
سلام اقاجونم صبحت بخیر‌.
_سلام دخترم صبح تو هم بخیر خواهرت کجاس؟
کی هلیا؟ خوب معلومه تو ات…. وایی نه گفته بود بگم رفته کتاب خونه.
کتابخونس اقاجون فکر کنم با دوستاش اونجا جمع شدن ولی من خسته بودم خوابیدم نرفتم باهاش.
_خوب چرا اینقدر هول کردی توصیح میدی ؟

خوب اخه گفتم شاید دعوا کنین که رفته کتابخونه بدون محافظ.
_زنگ بزن زود برگرده من سرم خیلی شلوغه باید برم نازگلم رفته خونه خاله شرارت خواستین شما هم برین.
چشم اقاجونم شما برین خسته نباشین.
هوووف هلیا بیایی حسابت با منه تو دیگه زیادی مشکوک شدی باید سر از کارت در بیارم.
رفتم بالا حاضر شدم یه کت سفید با شلوار جین مشکی و بوتای سفید پوشیدم موهامم که لخت سوئیچو برداشتمو رفتم پایین محافظا میخواستن بیان که با اشاره دستم ایستادن.
دلم میخواست برم دوباره ببینم جایی رو که باعث شد به اینجا عادت کنمو جایی که من شروع شدم.
و از دنیایی که قبلا توش بودم خدافظی کنم.
اره باید برم.
لباسامو با یه هودی سفید و یه شرتک سفید کتونیای زرد یه کلاه زرد عوض کردم هوا یکم سرد شده بود ولی زیاد نه.
اومدم پایین هلیا با پدر جون و مادرجون نشسته بودن تو سالن .
_جایی میری دخترم؟
اره اقاجون میرم یه سر بیرون زود میام.
_خوب هلیا رو هم ببر دوتایی برین دوتا هم محافظ میرفتم دنبالتون.
عه اقاجون دارم میرم زود بیام هلیا هم نشسته تو خونه دیگه دلم میخواد برم یکم هوا بخورم محافظ که میاد دنبالم حس میکنم همش تو دیدم ادم نمتونه هیچ کاری بکنه دستمو تو مماختم بکنم اونا باید ببینن نمیشه که.
_اه النا .
کوفت.
_بسه باشه برو مواظب خودت باش زودم برگرد نبینم دیر کردی.
چشم عشقای منین بوووس فعلا.
ماشینو روشن کردم پیش به سوی سرنوشت.
یه نیم ساعتی تو راه بودم بلاخره رسیدم به درب ورودی جاده که با نگهبان و دوتا محافظ محافظت میشد.
هیی یادش بخیر.
ماشینو بردم گوشه گوشه تا تو دید نباشه خاموش کردم منتظر موندم میخواستم ببینم میبینمش اوصولا این موقع ها میومد بیرون.
یه رب ساعتی منتظر موندم که دیدم دروازه باز شد.Hani:
ماشینش مثل همیشه برق میزد پشت بندشم یه ماشین دیگه که مثل همیشه با محافظاش پر بود شیشه هاش زیادی دودی بود معلوم نبود هیچی.
جلوی نگهبانی نگه داشت شیشه عقبو داد پایین چشامو ریز کردم میخواستم دقیق نگاهش کنم.
خودش بود با همون قیافه همون ادم هیچ تغیری نکرده بود .
حس میکردم قلبم بیش از اندازه تند میزنه اروم باش دل نفهم یادت بیار چیکار کرد باهات مگه اون همون ادمی نبود که تورو گذاشت کنار وقتی استفادشو کرد انداختت دور حتی سراغتم نگرفت پس اروم باش.
چشام داشت تار میدید خیسی اشکام رو گونه هام اذیتم میکرد من نباید اشک میریختم.
خیلی سریع ماشینش حرکت کرد از جلوی چشام محو شد مثل یه رویا.
قلبم نا ارومی میکرد انگار بعد این همه سال دیدن یارش بیتابش کرده بود.
یه نفس عمیق کشیدم چشامو روی هم گذاشتم ناخوداگاه سرم رفت روی فرمون دلم براش تنگ شده خیلیم زیاد برای اداهاش عصبانیتاش حمایتاش خنده هاش اخ چشاش دلم برای چشای خمارش خیلی تنگه خدایا اگه نمیخواست واسه من باشه چرا اینجوری شد؟
من که اونو انتخاب کردم گناه من چیه اینقدر عذاب کشیدن؟
مگه نه این که من دلمو دادم بهش چرا اون این کارو باهام کرد؟
تو خودم بودم که با ضربه هایی که به شیشه خورد سرمو بلند کردم تیام بود.
وایی حالا چیکار کنم؟ اون منو نمیدید شیشه ها دودی بود ولی من میدیدمش سریع اشکامو پاک کردم اگه فرار کنم مطمعنن دنبالم میکنه پیدام میکنه ولی اگه برم بیرون به کارن میگه.
اوووف اووف خدایا عجب گیری کردم چرا اینجوری میکنی با من؟Hani:
دوباره به شیشه ضربه زد چند تا نفس عمیق کشیدم موهامو مرتب کردم.
شیشه رو اروم دادم پایین تیام تا خواست سوالشو بپرسه خرفش تو دهنش ماسید.
با بهت و چشای گرد شده داشت منو نگاه میکرد انگار وح دیده باشه.
دستگیره رو فشار دادم و در ماشینو باز کردم پیاده شدم.
هنوز هیچ تغیری تو صورت ایجاد نشده بود همونجور خشک شده بود‌.
با صدای رسا و محکم که همش نقش بازی کردن بود سلام دادم بهش.
الووو میشنوی؟ حالت خوبه؟ سکته نکردی که‌؟
تیاام.
_باورم نمیشه این صدرصد یه توهم بیشتر نیست.
چرا باور نمیکنی زنده باشم؟ دوست داشتین میمردم نه؟ هه زیادی خوش خیال بودین میدونی فقط برای خودم متاسفم همین.
Hani:
_امکان نداره من دارم خواب میبینم تو النا نیستی نه.
چی داری میگی تیام؟ اینقدر شوک برانگیز بود؟
_ولی من خودم با چشای خودم دیدم مردی خودم دیدم.
چی؟کی؟ چی میگی؟ اینم برای این که توجیح کنین خودتونو؟ برو کنار میخوام برم برو کنار.
تا میخواستم سوار ماشین بشم تیام از بازوم گرفت.
اایی چیکار میکنی ولم کن.
_محاله بزارم بری تا موقعی که نفهمیدم اینجا چه خبره نمیزارم نه‌.
من نمیخوام بمونم میفهمی؟
_باید بمونی این چه بازی مسخره ای راه انداختی هان؟
تیام با داد باهام حرف زد انگار منتظر بودم چون مثل کبریت انداختن تو انبار باروت شروع کردم دادو جنجال انداختن.
_من مسخره بازی راه انداختم هان؟ من! چی داری میگی مگه شما نبودیم منو ول کردین؟ مگه شما نبودین گذاشتین منو ببرن مگه کارن نبود پدرشو انتخاب کرد و دستور فروش منو به عربا داد هان فکر کردین با پخمه طرفین ولم کن مرتیکه تا بلایی سرت نیاوردم میفهمی چی به من گذشت فهمیدین با من چیکار کردین هان؟
نفس نفس میزدم صورتم از حرص قرمز شده بود تیام با بهت دستش شل شد نگاهم کرد یه غم عجیبی تو چشاش میدیدم.

_النا!
درحالی که هنوز نفس نفس میزدم بهش خیره شدم چی شده بود بهش چرا تیام قیاف اینقدر افسرده شده چرا چشاش یه غم بزرگ فریاد میزنه؟
چیشده چیزی داری برای گفتن؟ حرقام عین حقیقت بود تیام کارن منو کشت اون قاتل روح منه من به هیچ کس نفهموندم ولی من هرشب با یادش میخوابیدم با فکرش ولی اون مطمعنم حتی یه لحظه ام به من فکر نکرده.
_تو درست میگی النا.
وقتی تیام این حرفو زد دلم حس کردم جمع شد نمیدونم چرا انتظار داشتم بگه نه اون به فکرت بوده دیدی همش خیال خام بود دختره احمق دیدی برای قبر تو خالی گریه میکردی؟
_اره النا به فکرت نبود چون یادش رفته تورو منو اینجا رو همه چیزو.

چی داری میگی؟ منظورت چیه؟
_بیا بریم بشینیم یه جا کامل برات توضیح بدم تو هم بگو چیشده چطور شد این پنج سال و خورده ای کجا بودی؟
تیام سوار ماشین شد و با سرعت سمت کافه ای تو بام شهر رفتیم پشت میز نشستیم جفتمون قهوه تلخ سفارش دادیم.
_خوب تعریف کن تو بگو تا منم بگم.
راستش تیام هومنو میشناسی؟
_اره بعد مرگت یعنی مرگ الکیت فهمیدم هومن کیه چه نقشی داشته.
اره هومن برادر شوهر دختر عمومه از اول میشناختمش تا این که اینجا دیدمش و…….
همه ی ماجرا رو براش تعریف کردم.
_یعنی تو توی اتاق با پدر کارن زندانی بودی بعد یهو بیهوش شدی؟
اره دقیقا وقتی چشامو باز کردم تو یه اتاق بودم چند ساعت بعد هومن اومد اون بیشرف میخواست بهم تجاوز کنه که چند نفر ریختن داخل و بعدش فهمیدم پدربزرگم .
_خیلی پیچیده شد النا خیلی راستش من گیج شدم میدونی وقتی تورو دزدیدن شاینا همون نامزد قبلی کارن رو اعصاب کارن بد رفت باور کن کارن تورو انتخاب کرده بود ولی راستش من اون نوقع نمیدونستم کارن اینقدر عاشقته میدونم احمقم حق داری منو نبخشی تا الانم با عذاب وجدان زندگی کردم.
من مجبورش کردم پدرشو انتخاب کنه خوب تو خص تازه واردی بودی ولی اون پدرش بود و مردی بود که منو بزرگ کرده بود حق پدری داشت گردنم.
خلاصه وقتی پدر کارن اومد یه فلش دستش بود ما خودمون تو فیلم دیدم که به تو شلیک کردن حتی پدر کارنم تایید کرد.
کارن دیوانه شد النا دیوانه یه جنون بدی بهش دست داد همه چیزو شکست تا شب نعره زد مثل دیوانه ها لباساتو بو میکشید بغلشون میکرد.
تا شب رفت تو اتاقتون بیرون نیومد همش لباساتو بغل کرده بود النا من اولین بارم بود کارنو اونجوری میدیدم کارن اولین بارش بود گریه کرد حداقل از بچگی تا الان اولین بارش بود.
هممون نگرانش بودیم‌.
نمیدونم چیشد تو اتاق چی بهش گذشت چون هیچ کسو راه نمیداد.وقتی اومد بیرون انگار یه ادم دیگه شده بود چشاش سردتر از هر یخی شده بود بدنش بی حس تر از مرده ها.
بدون توجه به هیچ کس رفت سوار ماشین شد وقتی خواستم دنبالش برم تنها کاری کرد یه سیلی زد تو گوشم حق داشت من مقصر مرگ عشقش بودم دستور داد هیچ کس نره دنبالش من و پدرش خیلی نگرانش بودیم خیلی.
کارن سوار شد و رفت رفت که رفت نزدیک ساعت پنج صبح بود که از بیمارستان خبر دادن تصادف کرده.

چی؟ تصادف؟
_اره النا اره تصادف یه تصادف خیلی خیلی وحشتناک ماشینش چپ کرده بود خدایی بود که زنده مونده بود.
زنده موند ولی چطوری اون چیزی که من دیدم زنده نبود النا کارن مرد همراه تو مرد تمام استخوناش خورد شدن تا دوماه کل بدنش تو گچ بود خودش چهارماه تو کما بود .
وقتی از کما در اومد هیچی یادش نمیاومد هیچی تا الان پدرش سال اول تحمل نکرد فوت کرد ولی کارن هیچی براش مهم نبود چون نمیشناخت کسیو.
خیلی دوران بدی بود تا یه سال کارن لام تا کام حرف نزد.
ولی یه شب اومد پیش من گفت یه دختر تو خوابم بهم گفت ازت بدم میاد چرا ساکتی چرا ضعیفی گفت چهرش معلوم نبود ولی خیلی صداش واسش اشناس.
النا من مطمعنم اون باز تورو تو خواباش دیده.
بعد اون شروع کرد زندگی کردن تمامی وسایل تورو از جلوش برداشته بودم تا دوباره خدایی نکرده یادش نیاد و بساط بشه.خوب تازه داشت زندگی میکرد.
شروع کرد به تجارت کردن خودشو تو کار غرق کرد کم کم عادت کرد به همه چیز تا الان بازم میره شرکت تا شب شب میاد میخوابه صبح میره مثل ربات هر چیم میگم میگه من چیزی یادم نمیاد کسیم نمیشناسم بخوام کار دیگه بکنم.

باورم نمیشد این چیزایی که داشتم میشنیدم امکان نداشت نه نه.
پس چرا اقاجون بهم چیزی نگفت؟ چرا مثل احمقا یه بار نیومدم سراغ کارن؟
با صدای لرزون رو به تیام گفتم:
الان حالش خوبه ؟ هیچی یادش نمیاد یعنی؟
_نه متاسفانه خیلی تودار شده دیگه با من راحت نیست البته حق میدم بهش .
النا کارن از درون خورد شده نگاه به سرپا بودنش نکن کمرش خورد شده سخت پدرت بمیره ولی تو حسی نداشته باشی سخته هیچی یادت نیاد نشناسی کسیو .
تصمیم تو چیه؟ چیکار میخوایی بکنی؟

نمیدونم خیلی گیج شدم تیام باید فکر کنم شماره منو یاداشت کن من میرم باهام تماس بگیر باید تصمیم بگیرم بفهمم چی به چیه.
_مراقب خودت باش یه ادرس بهم نمیدی؟خانوادتو نشونم بده حداقل.

نه فقط شماره تماسمو داشته باش تا ببینم چی پیش میاد.
شمارمو به تیام دادم خیلی زود به سمت خونه روندم باورم نمیشد چیا گذشته به کارن چه فکرای بیخودی که نمیکردم.
اگه نمیرفتم دیدنش میفهمیدم؟ بهخاطر یه غرور مسخره اینقدر خودمو اذیت کردم.
باید یه فکر درست حسابی بکنم فعلا سرم داره منفجر میشه این حجم از اتفاقات تو سرم نمیگنجه.
اخ شاینا اگه دم دستم بودی.میفهمیدی من کیم هنر های رزمیمو تقویت کرده بودم حالا راحت میتونستم از خودم محافظت کنم اگه اینجا بود مرگش حتمی بود.
ماشینو تو حیاط پارک گردم با ذهنی درگیر به سمت خوته رفتم.
سرم پایین بود که نمیدونم چیشد محکم خوردم به یکی کم مونده بود بیفتم که یکی کمرمو محکم گرفت چشامو محکم فشار میدادم .
وقتی دیدم از افتادن خبری نیست چشامو باز کردم.
چشام قفل شد تو چشای فرزین .
_چرا همیشه حواس پرتی؟اگه نمیگرفتمت زخمی میشدی حتما.

به خودم مربوط ولم کن.
_نوچ نوچ یاد ندارم اقاجون این مدل رفتارو دوست داشته باشه.
میخواستم بهش بتوپم که با صدای کارن خفه خون گرفتم.
وای خودشه خودشه اون اینجا چیکار داره؟
احمق اقاجون رئیسشه.
چیکار کنم حالا بدون وقت تلف کردن خودمو از حصار فرزین بیرون کشیدمو به اطرافم نگاه کردم سریع خودمو پرت کردم تو سرویس بهداشتی که اونجا بود .
درو پشتم قفل کردم،ضربه ای به در خورد پشت بندش صدای فرزین.
_النا خوبی؟ اتفاقی افتاد؟النا با تو ام.
خوبم خوبم میام الان تو برو.
_اتفاقی افتاده اقا فرزین؟
وایییی صدای کارن النا خاک تو سرت کنم حالا نعره بزن.
_نه نه چیزی نشده شما تشریف میبردین؟
_البته دیگه باید برم دیرم شده خوشحال شدم دیدمتون با اجازه.
_همین طور همراهیتون میکنم تا جلو در.

با شنیدن صدای پاشون که داشتن دور میشدن درو اروم باز کردم یواش از گوشه در نگاه کردم وقتی دیدم هیچی نیست بدو بدو رفتم بالا سمت اتاقم.
با عجله وارد اتاق شدم که هلیا رو دیدم با تعجب نگاهم میکنه.
_چیشده چرا اینجوری میایی کسی دنبالت کرده؟
نه نه خوبم نه که خیلی وقته رفتم گفتم شاید اقاجون عصبی بشع.
_اهان حالا کجا رفته بودی؟
با چشای ریز به هلیا نگاه کردم ؛هلیا تو مریض شدی؟
_چطور؟نه خوبم.
اخه صورتت سرخه.
_هان نه چیز مهمی نیست گرممه فقط زیادی گرمه من میرم دوش بگیرم فعلا.
با تعجب به رفتاراش نگاه کردم نوچ این یه کاسه ای زیر نیم کاسش هست من میدونم.

ذبعد عوض کردن لباسام خزیدم زیر پتو فکر بیش از اندازه درگیر بود .
یعنی سرنوشت من چیه؟ باید چیکار‌کنم؟ کارن منو یادش میاد یا کلا فراموشم کرده؟
هوووف خدا کم درد دارم هی اضافه کن.
با صدای ضربه در فهمیدم هلیاس.
بیا تو هلی در زدن داره اخه!
_کوفت هلی مثل ادم بگو هلیا بعدشم میشه اینجا بخوابم پیشت؟
اره بیا.
_النا!
جانم؟!
_راستش یادمه وقتی المان بودیم تو راجب یه عشق باهام حرف زدی میگفتی خیلی دوسش داشتی ولی قسمت نبود بهم برسین هر‌چیم ازت پرسیدم از زیرش در رفتی نمیخوایی بگی؟

چیش گفتن داره اخه خواهر من؟
_ولی من میخوام بدونم.
خوب بهت گفته بودم که یکی منو دزدی اورد اینجا درسته؟
_اره اره.
خوب دزد من همون عشقمه.
_دروغ میگی؟ اقاجون میدونه؟ وایی میکشتت.
میدونه اقاجونم میدونه ولی میدونی مشکل چیه؟ من امروز رفتم دیدمش از دور .
_پس صبح به خاطر این نزاشتی باهات بیام؟
خوب چیشد ؟

هیچی خوب بود همونجوری بود ولی چیزایی فهمیدم که ای کاش زودتر میفهمیدم.
_چی؟
هییی خوب بخوابی ابجی جونم خیلی خستم باید بخوابم.
_عه اذیت نکن جا حساسش خیلی نامردی بهم هیچی نمیگی.
عه اینطوریه؟ بهم بگو ببینم تو چرا رفتارت عوض شده؟ کلا چند روزه مشکوکی خیلی عوض شده کلک خبریه؟

_عههه تو ام الکی الکی حرف در میاری بگیر بخواب اصلا.

(هلیا)
هووف فکر کنم زیادی تابلو بازی دارم در میارم.
وایی وقتی کارن اومد اینجا قلبم وایساد هنوز بهش نگفته بودم از چه خانواده ای هستم میترسم فکر کنه بهخاطر پدربزرگم بهش نزدیک شدم تا رابطه کاریشون خوب بشه.
ولی امروز اون رفیق همیشه چسبیده بهشو ندیدم همیشه بود که.
وایی باید یه فکری بکنم تا اخر عمرمم نمیتونم اینجوری پنهانی زندگی کنم که.
ولی النا حس میکردم یه چیزیش هست نگاهش مثل همیشه نبود چه بدونم این دختر زیادی تودار بود.
(النا)
با صدای تو مخی گوشی از خواب نازنینم بیدار شدم.
بلهههه!
_اوه اوه النا تو این عادت خشن بودنتو نزاشتی کنار.
تو کی اول صبحی به تو چه خوشم میاد مرتیکه چاقال.
گوشی قطع کردم مردشور هر چی مزاحم رو ببرن اول صبحی میگه خشنی خوشم میاد اصلا به توچه؟
صبر کن ببینم!اون اسم منو گفت از کجا میشناخت؟ وایی کی بود گند زدم که.
سریع شمارشو گرفتم دیدم یه صدای خنده ریز داره میاد پشت تلفن صدامو با یه صرفه صاف کردم .
الوو ببخشید من خواب بودم نفهمیدم چی گفتم بله کاری داشتین؟
_وایی النا تو خیلی خلی دختر منم تیام.
چییی تیام تویی گمشو بابا از خواب بیدارم کردی فکر کردم کی هست حالا یانجور باهاش حرف زدم خوب کاری نداری برم بخوابم؟
_النااا قطع نکنیا پاشو بیا اینجا ساعت یازده چه خبرته اینقدر خواب بیا اینجا راجب مسئله مهمی باهات باید حرف بزنم.

چه مسئله ای؟
_شاینا.
چیییی؟
_رد شاینا رو زدم باید بیایی راجب کارنم باید حرف بزنیم باید نقشه بچینیم که چطور نزدیکش بشی.
خدایا چقدر کار باشه پس برم اماده بشم تا یه ساعت دیگه میام‌.
_باشه فعلا.
گوشی قطع کردم بلند شدم برم دستشویی تو ایینه چشم به خودم افتاد قلبم افتاد تو پاچم چه قیافه ای؟ ریملم به خاطر گریه شبم ریخته بود اطراف چشم رژمم پخش شده بود یه نگاه به رو بالشیم کردم خوب انگاری باید عوض بشه.
سریع وارد حمام شدم یه دوش کوتاه گرفتم خارج شدم.
موهامو خشک کردم از بین لباسام یه بافت با بافتای درشت از زیرش یه تاب سفید و بوتای بالای زانو با یه کمربند سفید بافتمم قهوه ای بود بوتامم سفید خوب قشنگ با یه دستمال گردن قهوه ای تیپم عالی شد.
سریع یه ارایش لایک هم کردم و پیش به سوی کارو زندگی.
کسی تو عمارت نبود خوب ساعت یازده اقاجون حسابتو میرسه .
سوار ماشین شدم به محافظا اشاره کردم کسی نیاد .
به ادرسی که تیام فرستاده بود نگاه کردم خوب با جی پی اس پیداش میکنم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *