رمان آنلاین خلاف جهت پارت نهم

– جورج –

توما- ببین جورج من واقعا نگران آینده هیلدا و برایان هستم. دلم به این ازدواج اصلا راضی نیست.

سرم درد می کرد و توما هم با صدای ناله مانند بیشتر ادامه داد:
– من مخالف رابطه هیلدا و برایانم و فقط بخاطر حرفای تو تا الان بهشون کاری نداشتم ولی دیگه نمی تونم تحمل کنم. بنظرت چیکار کنم؟ یه راهی جلوی پام بذار.

پوفی کشیدم و گفتم:
– توما نگران چی هستی؟ تو این ۱۵ سال تا حالا برایان کاری کرده که تو نگران باشی؟ اونا دوتا آدمن که از بچگی باهم بزرگ شدن و الان هم بهم دیگه علاقه دارن.

با سردرگمی گفت:
– من فقط نگران آینده ام. اگه این آروم بودنش تظاهری باشه چی؟! اگه بعدا بفهمه کی بوده و بخواد به هیلدا آسیب برسونه چی؟!

با اطمینان گفتم:
– همچین اتفاقی نمیذارم بیوفته توما. من دارم بهت قول میدم.

حرفی نزد. می دونستم بعد از اون اتفاقات نگران دخترش بود ولی من این نگرانی ها رو بی مورد می دونستم.
تمام این مدت تک تک حرکات برایان رو زیر نظر داشتم.

توی این ۱۵ سال تونست یه مقدار اعتماد از دست رفته ام رو برگردونه.
– توما یادته وقتی کوچیک بود و من خواستم اون رو نابود کنم؟

سری تکون داد. ادامه دادم:
– ولی تو گفتی نه. گفتی اون می تونه تغییر کنه و من دارم این تغییر خوب رو حس می کنم. شاید هیلدا دلیل این تغییر خوب باشه.

– ولی من می ترسم که تمام این سالها اشتباه کرده باشم. ما هرچقدرم که سعی کنیم اون رو خوب نگه داریم اون پسر یک گرگینه است. خون اونا تو رگ هاشه حتی اگه طلسمش غیرفعال باشه بازم اون پسر یک گرگینه است.

از شنیدن این حقیقت تلخ ناراحت شدم.
توما درست می گفت.
هربار که به برایان نگاه می کردم حسرت این رو می خوردم که ای کاش اون واقعا پسر من بود!

– تازه مادرشم یک جادوگر بود که با یک گرگینه فرار کرد و بعدا اونم گرگینه شد. شاید … شاید برایان یک جادوگر خاکستری باشه. نظر تو چیه؟!

به فکر فرو رفتم. خودمم به ابن موضوع شک کرده بودم ولی بازم مطمئن نبودم.
– تو به من اعتماد نداری توما؟

سریع گفت:
– چرا جورج. من می دونم که تو همیشه بهترین تصمیم ها رو می گیری ولی من …

خواست ادامه بده که در زده شد و توما حرفش رو قطع کرد.
با صدای بلند گفتم:
– بیا تو.

در باز شد و چهره آرسن نمایان شد.
با کنجکاوی پرسیدم:
– چی باعث شده به اینجا بیای آرسن؟

با لبخند گفت:
– اومدم درباره ماموریت باهاتون صحبت کنم.

– برایان –

با بی حوصلگی به حرفای دختری که به عنوان استاد معرفیش کرده بودن گوش می دادم.

وقتی وارد کلاس شده بود از شدت تعجب هنگ کرده بود.
فکرشم نمی کرد که الان توی یک کلاس تک نفره به من درس بده.

منم فکرش رو نمی کردم که یه بچه ای که تازه ارتقا گرفته بخواد بیاد به من درس یاد بده.

اسم اون دختر رز بود. قیافه و تیپ ساده ای داشت و حاضر بودم شرط ببندم که از من کوچیکتره.

از نگاه خیره اش به خودم خوشم نمی اومد و محیط اونجا برام عذاب آور بود.

رز به طرف تخته سیاه رفت و شروع به نوشتن کرد.

– خب آرونتا پورت یک معجونه که بهش میگن معجون سلیقه. سازنده اش پرنل فلامل هست. رنگشم سیاهه.

پوزخندی زدم و گفتم:
– بنفش تیره.
به طرفم برگشت و گفت:
– چیزی گفتی؟

بی حوصله گفتم:
– رنگش سیاه نیست. بنفش تیره است. چون تیرگی اش زیاده فکر می کنی که سیاهه.

اخم کرد و گفت:
– من بیشتر می دونم یا تو؟!
بعد به سمت کتاب روی میز رفت و به سرعت ورق زد.

بعد از دو دقیقه سرش رو بالا آورد و گفت:
– خب … خب انگار ایندفعه رو درست میگی.

با مسخرگی خندیدم و مثل خودش گفتم:
– حالا من بیشتر می دونم یا تو؟!

دستاش و به کمرش زد و با پررویی گفت:
– حالا که تو خیلی بلدی یکم بیشتر از این معجون برام بگو.

– حالت معجون بسیار غلیظ ، کاملا صاف و بدون ناخالصی هست.
بوی معجون تند و تا حدی زننده است و استشمام بیش از اندازه بوی این معجون باعث ایجاد خارش،حساسیت و حالت تهوع میشه.
طعم معجون مزه ی لجن مرطوب میده البته کمی شیرینی زننده ای در طعم این معجون هست.
اثراتش برای وقتی هست که لباس مناسب نداری و خوردن این معجون می تونه یک لباس زیبا و کار آمد برات درست کنه.
عوارضی هم نداره ولی اگه زیاد مصرف بشه دل درد و چاقی میاره.

رز هنگ کرده بود و من با لبخند نگاهش می کردم.

با تعجب گفت:
– تو… تو از کجا این چیزا رو می دونی؟!

با پوزخند گفتم:
– من خیلی بیشتر از اینا می دونم.
– پس چرا اینجایی؟! چرا بهت ارتقا ندادن؟!

اخم کردم.دیگه داشت پررو میشد.
– تو چیزایی که بهت ربط نداره دخالت نکن.
حرصی شد وچیزی نگفت.

کمی بعدکلاس رو تموم کرد و من بالاخره از اون فضای خفقان آور رها شدم.

واقعا دختر رو اعصابی بود. باید با پدر صحبت می کردم تا بجای اون یه نفر دیگه رو بیاره.

توی شهر راه می رفتم. می خواستم دوباره برم پیش هیلدا ولی با خودم گفتم شاید کار داشته باشه و باید به کاراش برسه پس تصمیم گرفتم برم خونه ی خودم.

یک سال باید صبر می کردم تا این کلاس های تظاهری تموم بشه و یک سال بعدش ارتقا بگیرم و آخرش اگه هیچ مخالفتی نباشه با هیلدا ازدواج کنم.

همینجور داشتم فکر می کردم که یک بنر بزرگ که به دیوار چسبیده شده بود توجهم رو جلب کرد.

« ماموریت نفوذ به شهر جادوی سیاه »
شرکت کنندگان: آرسن
هرکس موفق برگرده ارتقا می گیره و به درجه دستیار چهارم می رسه.

خوندم و تلخ خندیدم.
خوندم و شکستم.
درجه دستیار!
اگه موفق بشه دستیار اول بشه بعدش می تونه گزینه خوبی برای جانشینی باشه!

دوباره نفرت به سراغم اومد.
من چرا هنوز اینجا موندم؟!
جوابش هیلدا بود.

ولی اگه هیلدا رو بهم ندن؟ اگه بازم بهم ضربه بزنن و بازیم بدن چی؟!
سرم درد گرفته بود.
قلبم درد می کرد.

وقتی پر از نفرت میشدم چشمام زیادی قرمز میشد.
باید با هیلدا درباره رفتنمون حرف بزنم.

تمام این سالها منتظر بودم که در باره این موضوع با هیلدا حرف بزنم ولی گفتم شاید زوده…

به خونه رسیدم. کلید انداختم و در و باز کردم و یک راست به سمت اتاقم حرکت کردم.

خیلی خوابم می اومد.
روی تختم ولو شدم و در عرض چند دقیقه به خواب عمیقی فرو رفتم.
__________________________

باز خودم رو توی اون محیط سرسبز دیدم.
اون دوتا فرد دستگیر شده.
زنی که حس می کردم مادرمه و بچه ای که خیلی شبیه من بود.

کمی دور و ورم رو نگاه کردم و در کمال تعجب دیدم که زمین پر از جنازه های گرگینه است!

یعنی اونا گرگینه بودن؟!
یعنی اون واقعا مادرمه؟!
مردی جلوشون ایستاد و مشغول حرف زدن شد.

چهره مرد پشت به من بود و من نمی تونستم ببینم که اون کیه!
اما صدای آشنایی داشت. ولی چون صدا گنگ بود درست متوجه نمی شدم چی میگن!

زن التماس می کرد و مرد توجهی نداشت.
شمشیر نقره ای بالا اومد و توی قلب زن فرو رفت. زن جیغ دلخراشی کشید.

از شنیدن جیغش قلبم به درد اومد.
حس عجیبی داشتم! یه حس شدیدی بهم می گفت که اون مادرمه ولی من که بچه یک گرگینه نیستم!

این امکان نداشت.
مردی هم که کنارش بود به زمین افتاد و من همزمان با مرگشون اشکی از چشمم پایین افتاد.

مردی که اونا رو کشت به طرف بچه رفت و بغلش کرد.

شنیدم که همه یک صدا گفتن:
– بکشش. اون و بکش!

نتونستم تحمل کنم.
داد زدم:
– بس کنید.

ولی کسی صدام رو نشنید!
سربازی به طرف بچه رفت و شمشیر رو بالا آورد.
بیشتر داد زدم.

ولی کسی صدام رو نشنید!
چرا اونا انقدر سنگدل بودن؟!
سرم به شدت درد می کرد و داغی بدنم رو حس می کردم.

– برایان. برایان بیدار شو.
– برایان.

نگاهم به بچه بود که شمشیر هر لحظه پایین تر می رفت.
خواستم به جلو برم که یهو همه چیز سیاه شد و من با وحشت از جا پریدم.

همه تنم خیس شده بود.
نگاهی به هیلدا انداختم که سطل آب دستش بود و ترسیده بهم نگاه می کرد.

با دیدنم نفس آسوده ای کشید و گفت:
– برایان چت شده بود؟ من و ترسوندی!
حرفی نزدم.

بیشتر بهم نزدیک شد و با دستاش صورتم رو قاب گرفت.
– به من بگو برایان. دوباره کابوس دیدی؟!

سری تکون دادم و به حرف اومدم:
– هیلدا.
– جانم‌.

به سختی گفتم:
– من حس می کنم این کابوسی که میبینم به مرگ مادرم ربط داره.

متعجب گفت:
– مادرت؟! ولی تو که اون رو ندیدی!
– آره ولی زنی که توی خواب میبینم چهره اش خیلی با من شباهت داره حتی بچه ای که بغلش هست باز به من شبیهه.

کنجکاو گفت:
– خیلی عجیبه. حالا چی تو خواب دیدی؟!
با صدای گرفته ای گفت:
– نحوه مرگش رو.

هینی گفت و دستش رو روی دهنش گذاشت.
– من باید ببینم جریان چیه. هر بار که از پدرم راجع به مادرم سوال می کنم من رو می پیچونه!

خواستم بگم اونا گرگینه بودن که پشیمون شدم.
اگه می گفتم مادرم گرگینه بود پس میگفت توهم صد درصد یک گرگینه ای! ولی من که گرگینه نبودم!

– برایان من یه فکری دارم.

منتظر نگاهش کردم که ادامه داد:
– می تونیم باهم به کتابخونه بریم و معجون تصویر سازی خواب رو درست کنیم.

– اون دیگه چیه؟!
– یه معجونه برای کسایی که حس میکنن خواب هاشون به آینده یه ارتباط خاصی داره یا یک موضوع مهمی رو توی گذشته بیان میکنه. اگه خوابت رو گنگ می بینی با خوردن اون معجون می تونی خیلی شفاف همه چیز رو ببینی و قاتل مادرت هم بشناسی.

بد فکری نبود! من می خواستم بفهمم که کی هستم و چرا مادرم مرده و من تا حالا حتی یک بار هم اون رو ندیدم.

چرا پدرم ازش حرف نمی زد؟!
یعنی چون مادرم یک گرگینه شد پدر اون و مجازات کرد؟!

اصلا چرا مادر من باید یک گرگینه باشه؟!
این خیلی فکرم رو درگیر کرده بود.

– پاشو برو یه دوش بگیر حسابی عرق کردیا. یه وقت مریض نشی پاشو.
سری تکون دادم و بلند شدم و به سمت حموم رفتم.

دلم می خواست با پدر صحبت کنم ولی از یه چیزی می ترسیدم.
می ترسیدم که همه چیز درست باشه و مادرم واقعا یک گرگینه باشه.

شایدم درست باشه وگرنه چرا من باید ۱۵ سال بخاطر چندتا کار الکی مجازات بشم؟!
این چیزی نبود که من بخوام درباره اش با پدر صحبت کنم.

خودم باید می فهمیدم چی به چیه!
حرف هیلدا درسته. من باید اون معجون رو درست کنم.

بعد از بیست دقیقه از حمام بیرون اومدم درحالی که حوله دورم پیچیده شده بود.
هیلدا تختم رو مرتب کرده بود.
حالم گرفته شده بود.

یه حسی می گفت که اون مرد ناشناس همون پدره!
غم زیادی داشتم و حوصله هیچ چیزی رو نداشتم.

اگه اون زن مادرم باشه و قاتلش پدر باشه چی؟!
یاد اخلاق بد پدر افتادم که همیشه می خواست من رو مقصر جلوه بده.

اگه اون قاتل مادرم باشه و تمام این مدت باهام بازی کرده باشه من قسم می خورم که اون رو بکشم!

همونطوری که مادرم رو کشت!
مردی که همسر خودش رو می کشه قطعا به پسر خودشم رحم نمی کنه!

رونالد درست می گفت پدرم می خواست من رو از بین ببره.
هیلدا متوجه گرفتگی و ناراحتیم شد و زیاد باهام حرف نزد.

– هیلدا میای همین الان بریم اون معجون رو درست کنیم؟!

خواست مخالفت کنه که گفتم:
– لطفا هیلدا. الان خیلی ذهنم درگیر این مسئله است. من از بچگی دارم بخاطر این موضوع رنج میکشم. کمکم کن حقیقت رو بفهمم.

نگاهش کمی نگران شد ولی با تردید قبول کرد.
به سمت آزمایشگاه رفتیم و هیلدا دستور ساختش رو آورد.

استرس داشت و من دلیلش رو درک نمی کردم.
بعد از چند دقیقه معجون آماده شد.
هیلدا وردی نوشت و به من گفت:
– این رو بخون و بعد معجون رو بخور.

کاری که گفت رو انجام دادم.
ولی قبل از اینکه معجون رو بخورم گفتم:
– اینجا بخورم؟!
شونه ای بالا انداخت و گفت:
– هرجا که راحتی.

– پس بریم تو اتاقم.
باشه ای گفت و وسایل رو جمع کردیم و حرکت کردیم سمت خونه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *