رمان آنلاین استاد و دانشجوی بلا پارت4الی7

(یجوری میگه گند زدی به همه چی انگار الان بورس نداشتمونو میگیرن ازمون…)

 

_اجازه هست؟
_فرمایید خانم راشن منتظرتون بودم

 

لبخندی زدمو کامل رفتم تو….
روبه روی میزش ایستادم که بهم اشاره کرد بشینم..
رو یکی از مبلای قرمز رنگ که چسبیده به میزشو دقیقا روبه روش بود نشستم..
مقنعمو درست کردم و ساکت بهش خیره شدم..
 
(هرکی ندونه فکر میکنه از این بچه مثبت ها و ساکت هستم ولی زهی خیال باطل من خود ابلیسم)
 
_خب خانم راشن…بازم که دردسر درست کردین
 
حالت مظلومی گرفتمو گفتم
 
_آقای مدیر به جان عمم من فقط یه کوچولو دیر رسیدم
 
(بدبخت عمم که امروز زیاد مورد عنایت قرار گرفت)
 
_فکر نمیکنم چهل و پنح دقیقه به قول شما کوچولو باشه
_من شرمندم
_ببینید اگه اینطوری به کارتون ادامه بدید هم شما و هم دوستتون خانم رضایی……ممکنه بورستونو لغو کنم
 
با چشمای گرد شده بهش خیره شدم و با تته پته گفتم
 
_چ..چی..بورس..بورس شدیم
_کاراتون درست شده…اما گفت..
 
بدون توجه به اینکه این جناب محترم روبه روم مدیره با یه ضرب از رو مبل پریدم بالا و جیغ فرابنفشی کشیدم…
 
(البته از رو هیجان)
 
_خانم چه خبرتونه آروم
 
نتنها آروم نشدم بلکه آوینا هم با سرعت اومد تو ولی عادی نه دستشو حالت اسلحه گرفته بود..
وقتی دید من خل بازیم گل کرده دستشو آورد پایین و متعجب به من خیره شد
با سرعت رفتم سمتشو پریدم تو بغلش که تلو تلو خوردو با باسن مبارکش پخش زمین شد البته منم کم درد نکشیدم
 
_واییی لعنتیییی پشتم صاف شدددد
 
بدون توجه به خنده اطرافیا و درد آوینا و البته جایگاه خودم هوار زدم
 
_دختر بورس شدیمممم
 
همین جملم کافی بود که محکم پرتم کنه کنارو جیغ بلندی بکشه
 
(متاسفانه ما یکم کم داریم شما به دل نگیرید)
_ تانیا!!
_هوم
_چرا الان داریم ول میگردیم
 
حالت متفکری به خودم گرفتمو گفتم
 
_فکر کنم چون چهار روز اخراج شدیم
_اونوقت چرا؟!
_مجدد فکر میکنم چون دانشگاه رو بهم ریختیم
_خـــــب؟الان کجاییم
_کجاییم دیگه دختر وسط خیابون داریم ول میگردیم
_بخاطر کی؟
 
کلافه ایستادمو با چشمای ریز شده بهش خیره شدم..
 
_به خاطر کی؟…یعنی چی
_دختر چرا جیغ زدی..چرا پریدی روم ببین پشتم قشنگ صاف شده
 
پشتشو به من کردو با دستش به نقطه ضربه دیدش اشاره کرد که پقی زدم زیر خنده
برگشت سمتمو با تشر گفت
 
_مرض گوسفندِ گاوِ الاغ
 
خندمو قطع کردمو نگاش کردم
 
_چطور ممکنه هم گوسفند باشه آدم هم گاو هم الاغ
_جوری که تو هستی
_چه مرگته تو هوم؟..
_میگم حالا دیگه بورسه میره تو هوا
 
دوباره شروع کردیم به راه رفتن و بدون نگاه کردن بهش گفتم
 
_نمیره تو هوا…براچی بره چون اینهمه ذوق کردیم
_والا چهار روز اخراج شدیم
_اوهوم
_نگران نیسی
_نوچ
_میشه یه کلمه ای جوابم ندییی
 
نگاه کلافمو بهش دادمو با دست به اونور خیابون اشاره کردم
 
_به جای اینکه همینطور تو گوش من وز وز کنی و اعصاب منو خط خطی کنی بهتر نیست بریم اونور یه بستنی خوشمزه بزنیم تو رگ..
 
پوف عصبی ای کشیدو بدون حرف اضافه به سمت اونور خیابون رفت
 
(میگم خلوچله باور نمیکنید بیا ثابت شد..)
 
سری به نشونه تاسف تکون دادمو پشت سرش راه افتادم..
همین که رسیدیم اونور خیابون ویبره موبایلم باعث شد تو پیاده رو بایستم و آوینا بره سمت بستنی فروشی..
گوشی رو از تو جیب مانتوم درآوردم و به شماره ناشناس خیره شدم
آیکون سبزو کشیدم بالا و متعجب موبایلو به گوشم چسبوندم..
_الو!!..
_سلام خانم راشن من از دانشگاه باهاتون تماس میگیرم
 
صدای نازک و دخترونه ای داشت ولی ما همچین کسی رو با این صدا تو دانشگاه نداشتیم
 
_آها..سلام.
_سلام مجدد..خانم رضایی هم کنارتون هستن
 
برگشتم و آوینا رو درحال انتخاب مزه های بستنی و دوتا پسرو درحال انتخاب آوینا دیدم
دستمو جلوی دهنم گرفتم تا نخندمو و جواب اون خانم پشت خطی رو‌ دادم
 
_بله هستن…بفرمایید شما
_خب حتما منو نشناختین من خانم مولایی هستم تازه به دانشگاهتون اومدم…خواستم بهتون اطلاع بدم که هفته ی دیگه بلیطتون به سمت تورنتو آماده هست
متعجب به صفحه موبایل خیره شدمو دوباره چسبوندمش به گوشم
 
_بلیط چی؟!..
_مگه شما بورس نشدین
 
ناخداگاه چیلم تا بناگوش باز شدو با خنده گفتم
 
_چرا چرا …برای هفته دیگه هست؟
_بله…ما کاراتون رو انجام دادیم لطفا به خانم رضایی هم…
_میگم میگم..ممنون…واقعا ممنون
_خواهش میکنم…منتظر هستیم بیاین مدارکتونو تحویل بگیرید
 
(خخخ اخراج شدیم رفت)
 
_باشه حتما..خدانگهدار
_خدانگهدار
 
موبایلو تو دستو فشردمو دوییدم سمت آوینا..
بدون توجه به دوتا کاسه بستنی ای که دستش بود شونه هاشو گرفتمو محکم تکونش دادم و با جیغی که باعث شد همه اطرافی ها بهمون خیره بشن و اون دوتا اسکول هم که داشتن آوینا رو انتخاب میکردن دربرن گفتم
 
_داریم میریمممم….داریم میریمممم
_دختر ول کن منو مگه داری شیک درست میکنی…چرا تکونم میدی ول کن…
_بچه دوهفته دیگه میریم کانادااااا
_خب برین به من چه دیوونه ولم کن
 
سرجام ایستادمو با دستم زدم پس کلش که باعث شد چند نفر از دیوونه بازی های ما به خنده بیوفتن و آوینا با نگاه برزخی و وحشیش به من خیره بشه..
یه قدم رفتم عقبو با خنده گفتم
 
_خب چیکار کنم وقتی انقدر خنگی که نمیفهمی مجبورم همچین کاری کنم…دختر بورس شدیم بورسسسس هفته دیگه هم پروازمون به سمت اونور خوشبختی هست
 
دوتا اسکوپ بستنی رو گذاشت رو میز کنارشو با خنده نگاه من کرد
 
_جدی جدی؟
_نه الکی الکی
_بی مزه
 
بعد از گفتن این حرفش جیغ خفه ای کشیدو پرید تو بغلم
 
(میدونم میدونید که آدمای اطرافمون الان گمان کردن ما خلیم ولی اونا که نمیدونم ما چقدر برای رسیدن به اینجا جون کندیم)
 
_خب بسه دختر الانه که ازمون فیلم بگیرن بزارن تو صفحشون بنویسن خلوچل های خونمونو دیدید 
 
آوینا ازم جدا شدو سرشو به معنی درسته تکون دادو اسکوپ های بستنی رو برداشتو سریع از اونجا دور شدیم
 
(هعییی روزگار هیچکی باورش نمیشه ما دوتا احمق داریم میریم اونور آب..خب همیشه که بچه های درسخون ساکت و سربه زیر نیستن..هستن؟)
همینطور که داشتیم ته کاسه رو هم لیس میزدیم حرفی که تو ذهنم بودو به زبون آوردم
 
_میگما خِپل باید بریم چیز میز بخریم
 
ناله ای از رو حرص و عصبی بودن کشیدو با حالت مظلومی گفت
 
_من به این خوشگلیییی…عمت خپله
_خوشبحال عمم امروز خیلی حرفش اومد
_ایشش،نکبت حالا چی میخوای بخری..
_خرت و پرت
_مثلا…ببین مث آدم جواب منو بده…
_به نظر تو این لباسایی که اینجا تنمون میکنیم برای کانادا خوبه؟
_خب نه
_پس زر نزن
_میگی چه کنیم
_عمه منو ترور کنیم…
 
چپ چپ نگام کرد که خندیدمو گفتم
 
_بعضی وقتا حس میکنم تو یه اسکولی بیشتر نیستی….چطوری تحملت کردم
_حرفتو بزن
 
کاسه بستنی رو انداختم تو سطل و رو یکی از صندلی های پارک نشستم…
چند لحظه بعد آوینا هم کاسه رو دور انداختو اومد سمتم
 
_خب میدونی باید اول بریم لباس بخریم بعد یه خونه برای اونجا گیر بیاریم و همین..
_خب خونه رو بابام اکی میکنه
_ایول دمت گرم
_چی شد من که اسکول بودم
_هنوزم هستی…خب بیین باید از امروز بریم لباس بخریم
_بیخیال امروز من خستم از فردا
_ما اینهمه صبرکردیم که تو بگی خستم
_تانیــــا
_باشه باشه…فردا
_خوبه…خب من باید برم خونه اگه اجازه میدید
 
بلند شدمو با دست بهش فهموندم بلند شه و دنبالم بیا 
 
(هرچقدر هم که ایشون یه خلوچل باشه بازم خواهر منه)…

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *