| Saturday 28 November 2020 | 01:37
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

انعکاس چشمهایت بخش سوم


که سریع جواب داد: بله اقای کمالی؟؟ بله خودم هستم شما؟ من شریفی هستم حسابدار شرکت اریا گستر راستش یه کار مهمی باهاتون دارم میشناسمتون؟ نه ولی یه پیشنهاد براتون دارم باید ببینمتون کنجکاو شدم باشه ساعت ۵ مسائد هستین؟ خوبه ادرس رو بفرستین اوکی میبینمتون قطع کردم. خب یه قدم دیگه به نقشه ام نزدیک شدم به ساعتم نگاهی کردم ۴ و نیم بود به سمت اتاق بردیا رفتم و تقه ای به در زدم بیا با دیدنم گفت: داری میری؟ اره یه کاری دارم نیم ساعت جلوتر میخوام برم باشه برو شب میبینمت سری تکان دادم و از اتاق بیرون رفتم به محل مورد نظر خودم رو رسوندم و روی صندلی نشستم اقای کمالی رو یه بار که شرکت اومده بود دیده بودم اما از اونجا که اون منو نمیشناخت ایستادم که به طرفم اومد خانم شریفی؟ بله بفرمایید بشینین هر دو قهوه سفارش دادیم راستش برای این مزاحمتون شدم که بگم اسرار محرمانه شرکت رو میتونم در اختیارتون قرار بدم اونوقت برای چی؟ بگیم یه مشکل شخصی اونوقت من چطوری بهتون اعتماد کنم؟ ببینین من چند ساله که برای زمین زدن اقای مستوفی شب و روز ندارم تنها هدفم رسیدن به خواستمه و این برای شما سود اوره چه تضمینی برای این همکاری به من میدین؟ راستش نمیدونم چی قانعتون میکنه اما هر چی که بخواین قبوله باید هر روز بهم گزارش بدین و یه شنود هم توی اتاق اقای مستوفی بزارین میخوام از هر اتفاقی که میوفته خبر دار بشم باشه مشکلی نیست شنود رو خودتون میتونین تهیه کنین؟ بله اون با من پس اگه کاری یا حرفی نیست من برم از اشناییتون خوشحال شدم منم همینطور خدانگهدار _خدانگهدار. هووووف امیدوارم همه چی به خوبی بگذره گذاشتن شنود هم کار سختیه اتاقش دوربین داره ولی خب یه جوری حلش میکنم.
دو روز از ملاقاتم با اقای کمالی میگذره اما هنوز نتونستم شنود رو اتاق بردیا بزارم تقه ای به در خورد و بردیا داخل اومد –عزیزم میشه یه نگاهی به اینا بندازی؟ -باشه برگه ها رو ازش گرفتم –اخ یه پوشه رو جا گذاشتم از خدا خواسته گفتم: من میارم بشین لبخندی زد و نشست سمت اتاقش رفتم خوشبختانه پرده کشیده شده بود پشت میزش رفتم جوری که توی دوربین ها مشخص نشه خم شدم و شنود رو زیر میز چسبوندم پوشه رو از روی میز برداشتم و نفسی از سر اسودگی کشیدم و به اتاقم برگشتم….
-اقای کمالی شنود رو کار گذاشتم –کارت عالی بود –اگه سوالی چیزی داشتین ازم بپرسین هر چند توی شنود همه چی مشخص میشه –ممنون فلا –خداحافظ روی مبل نشستم و مشغول چرخیدن تو اینستاگرام شدم که حضورش رو پشت سرم حس کردم از پشت بغلم کرد و گفت: عشقم داره چیکار میکنه –هیچی کار خاصی نمیکردم –مهشید. دوباره دل زبون نفهمم لرزید –جانم –میخوام با مامان بابام اشنات کنم –اخه.. –خواهش میکنم مخالفت نکن. اخ مگه میشه براش نمرد؟؟؟؟ -اما دلیلی نداره –از رفتارات نگاه هات اینو برداشت نکردم میدونم تو هم حس هایی بهم داری راست میگفت خیلی وقت بود دلم براش لرزیده بود بین دو راهی موندم نمیدونم چیکار کنم –سکوتت رو نشونه رضایتت برداشت میکنم سری تکان دادم: باشه هروقت خواستی بری بهم بگو گونه ام رو بوسید و گفت: چشم عشقم کنارم نشست و بغلم کرد سرم رو روی سینه اش گذاشتم و به اون روزی که بردیا همه چی رو بفهمه فکر کردم تصورشم وحشتناکه اما اونم باید درکم کنه دلیل قانع ککنده ای دارم دست روی ران پایم گذاشت که از فکر بیرون اومدم شروع کرد به نوازش کردن فهمیدم میخواد چیکار کنه لب به اعتراض گشودم که لبام رو پر عطش بوسید داشتم تحریک میشدم بغلم کرد و از پله ها بالا برد و در اتاقم رو باز کرد و روی تخت گذاشتم با یه حرکت تیشرتش رو در اورد و کسری از ثانیه جلوی عریان بود –بردیا.. انگشتش رو روی لبم گذاشت –هیششش خواهش میکنم مخالفت نکن شلوار وپیرهنم رو از تنم کند گردنم رو بوسید نفس های داغش پوستم رو سوزوند –دیگه جلوی این همه زیبایی نمیتونم دووم بیارم شروع به بوسیدن از نوک پام تا فرق سرم کرد و…..
نفس نفس زنان و با لبخندی از سر رضایت کنارم دراز کشید –درد داری نفسم؟ -یکم. بغلم کرد وکمی زیر شکمم رو همنطور که تو بغلش بودم ماساژ داد پیشونیم رو بوسید و گفت: مرسی که شب خوبی بهم هدیه کردی دوستت دارم تا اخرین نفس –منم دوستت دارم عشقم سرم رو روی سینه اش گذاشتم و کم کم خوابم برد….
قلتی زدم که افتادم توی بغلش –صبحت بخیر خانوم خشگلم –صبح تو هم بخیر –بریم حموم؟ -بریمتوی وان نشستم و خودم رو شستم بردیا هم کارش تموم شد دستم رو گرفت و بلندم کرد زیر دوش دست روی بدنم کشید ولبام رو بوسید جوری که انگار تا حالا نبوسیده –همیشه مثل روز اول برام تازه ای بغلم کرد بعد چند دقیقه اب رو بست و از حموم بیرون اومدیم حوله ام رو پوشیدم و روی تخت ولو شدم بعد چند دقیقه بردیا هم اومد –عشق خوشمزه من با خجالت خندیدم –مزه ات هنوز زیر زبونمه و خبیث خندید به بازوش زدم: عه بردیااا لبخندی نمکین به رویم پاشید و گفت: مهشید –جانم انگار از جانم گفتنم خوشش اومده بود بینیم رو کشید و گفت: اماده شو بریم خونه ی مامانم اینا –نمیشه نریم؟ -نه باید ببیننت تا اصرار به ازدواج دیگه نکنن تو دیگه خانوم منی سر به زیر انداختم دستش رو زیر چانه ام اورد و کنار لبم رو بوسید –برو حاضر شو بدون حرف سشوار رو برداشتم و موهام رو خشک کردم –بردیا –جانم –چی بپوشم؟ به طرف کمدم رفت و شلوار کتان مشکی ام با مانتوی کرمی ام که بلندی اش تا زانوم بود و دکمه و کمربند داشت و شال کرمی ام رو هم برداشت –اینا رو بپوش –چشم گونه ام رو بوسید و گفت: منم برم حاضر شم بعد کمی مکث گفت: دیشب خیلی خوب بود ازت ممنونم سرم رو پایین گرفتم دوباره پیشونیم رو بوسید و از اتاق بیرون رفت من دارم چیکار میکنم هم عشق هم انتقام نمیشه که لباس هام رو پوشیدم و موهام رو شونه کردم شالم رو روی سرم انداختم و از اتاق بیرون اومدم از پله ها پایین رفتم و سمت اشپزخونه رفتم یه لیوان شیر برای خودم ریختم و کمی نوشیدم صبحونه نخوردیم اشتها ندارم به زور وادار به نشستنم کرد نخیر ضعیف میشی رنگت پریده صبحونه ات رو بخور بعد یکم ارایش کن رنگ پریدگیت معلوم نشه میز رو چید و شروع به خوردن کردیم خواستم میز رو جمع کنم که گفت:نمیخواد خودم جمع میکنم تو به کارت برس مرسی عزیزم بی اختیار گونه اش رو بوسیدم که شیفته نگاهم کرد به سمت اتاقم رفتم و ارایش ملایمی کردم رژ لب کالباسی ام رو هم زدم و نگاهی به اینه کردم و از اتاق بیرون زدم بردیا روی مبل نشسته بود با دیدنم از جاش بلند شد و گفت: بریم عشقم کفش هامون رو پوشیدیم دستم رو گرفت و از خونه بیرون اومدیم در ماشین رو برام باز کرد نشستم خودش هم ماشین رو دور زد و نشست بعد نیم ساعت رسیدیم عزیزم نیازی نیست حرف خاصی بزنی به کسی یا کار خاصی بکنی چمیدونم خودت باش هر جور که خودتو راحت حس کنی همین عزیز دلم. سری تکان دادم و پیاده شدیم بردیا زنگ رو فشرد در با تیکی باز شد داخل رفتیم خونه مجللی بود استخر تقریبا کوچیکی کنار حیاط بود یک طرف باغچه درخت های تنومند ساختمان یک طبقه با پله هایی به صورت نیم دایره داخل رفتیم زنی جوان حدود ۳۵.۴۰ ساله به طرفمون اومد بردیا رو بوسید مامان خشگلم چطوره؟ خوبم پسر بی وفا مامان درگیرم میدونی که بابا کجاست یکم دیگه میاد نگاهی بهم انداخت و لبخندی زد گفتم :سلام سلام عزیزم من مهشیدم منم گیسو باهاش دست دادم و گفتم:خوشبختم _منم همینطور بیا تو همنطور که بردیا دستم رو گرفته بود داخل رفتیم واقعا نمیدونم دارم چیکار میکنم سرگردونم بهرام داخل پذیرایی بود با دیدنم مکثی کرد یک بار منو دیده بود اما نمیدونم یادش مونده یا نه جلو اومد از جام بلند شدم سلامی دادم و با استرس ذول زدم بهش لبخندی زد و با خوشرویی گفت: سلام دخترم بشین راحت باش رو به بردیا گفت: این ورا نمیای چیکار میکنی تنهایی تو خونه بردیا لبخندی زد و گفت: منم برای همین مهشید رو با خودم اوردم ما همخونه ایم و همدیگه رو دوست داریم قیافه ی بهرام کمی پکر شد گیسو گفت: همخونه؟؟ چطوری؟؟ قضیه اش مفصله بهرام: اما ترلان دختر عموت چی؟من به عموت قول دادم من از همون اول هم گفتم از طرف خودت دادی نه من بابا اون مثل خواهر کوچیکمه با صدای ایفون حرفش نصفه موند خدمتکار در رو باز کرد و گفت: ترلان خانم اومدن بردیا پوفی کشید کمی بعد دختری با قد متوسط و کمی ریز نقش داخل اومد درسته کمی ریزه میزه بود اما خوشگل بود با دیدنم خشکش زد گیسو: ترلان عزیزم چرا دم در وایستادی بیا تو. بهرام هم سر بلند کرد و به ترلان چشم دوخت. نگاهش به دست های منو بردیا افتاد که در هم قفل شده بود چشماش پر شد و از همون جا برگشت بردیا:مامان عمدا صداش کردین؟ نه من هم خبر نداشتم قراره بیاد میدونی که همیشه بی خبر میاد. بردیا از جایش برخواست و منم به تبعیت ایستادم بهتره به عمو بگین که من علاقه ای به ترلان ندارم وگرنه خودم مجبور میشم بگم من انتخابمو کردم نظرمم عوض نمیشه دستم رو کشید نگاه خیره ی بهرام رو روی خودم دیدم عجیب نگاه میکرد توی چشماش مهربونی خاصی نسبت به خودم حس کردم اما چرا؟؟؟؟ از خونه بیرون اومدیم ببخشید مهشید جان نمیدونستم اینجوری میشه نیازی به اصرار برای ازدواج با من نیست وقتی خانوادت مخالفن نظر اونا برام مهم نیست نمیخوام خواشته خودشون رو بهم تحمیل کنن اگه قرار بود تسلیم بشم الان ترلان زنم بود. دیگه حرفی نزدیم منو رسوند خونه خودشم رفت در رو باز کردم و داخل خونه رفتم داشتم کفشام رو در میاوردم که در رو زدن فکر کردم بردیاست در رو باز کردم همون دختره ترلان رو دیدم داخل اومد گفت: بردیا کجاست؟ بیرون تو اینجا چیکار داری؟ خونمه _یعنی ازدواج کردین؟ _نه همخونه ایم _هه پس بگو بردیا رو چجوری گول زدی _مواظب حرف زدنت باش کوچولو همنطور که بغض داشت گفت: من بردیا رو دوست دارم از بچگی از وقتی خودمو شناختم شانه بالا انداختم و گفتم: به من چه؟ _ تو داری اونو ازم میگیری_ بردیا خودش عقل داره فهم داره فکر داره خودش میتونه انتخاب کنه کلید توی در چرخونده شد و بردیا داخل اومد با دیدن ترلان گفت: تو اینجا چیکار میکنی ترلان با بغض گفت: بردیا ترلان ببین من همیشه به چشم خواهرم بهت نگاه کردم _اما من تو رو برادرم نمیدونم تو عشقمی _این هم به خاطر عمو و زن عموئه بیخودی امیدوارت کردن _این دختره مغزتو شستشو داده بردیا من دوستت دارم_ میشه بری حرفامو گفتم دیگه اشکاش صورتش رو خیس کرده بود با نفرت بهم نگاه کرد و از خونه دوان دوان بیرون رفت و در رو بهم کوبید _چرا در رو باز کردی؟ _نمیدونستم اونه فکر کردم تویی _بیخیال بلاخره فهمید دیگه روی مبل نشستم و گفتم: تو هم با چه چیزایی سروکله میزنی_ اره خسته شدم دیگه اومدم یه پرونده رو که تو خونه جا گذاشته بودم بردارم خوب شد اومدم_ بزار برات میارم کجا گذاشتیش؟_ روی میز کارمه سمت پله ها رفتم بعد چند دقیقه پرونده رو به دستش دادم یاد کمالی افتادم تا الان یعنی چیا رو فهمیده؟ با بوسه بردیا روی گونه ام به خودم اومدممرسی عزیزم میری شرکت؟ اره شب دیر میام امروز جلسه دارم مواظب خودت باش تو هم از خونه بیرون رفت منم انقدر تنها تلوزیون نگاه کردم کلافه شدم به ترنم زنگ زدم اما کاش نمیزدم… ترنم:بله بلند شو بیا اینجا بردیا شب دیر میاد باز عین اون موقع نشه نه بیا باشه نیم ساعته اونجام چند تا ناگت بیرون گذاشتم و توی تابه انداختم سیب زمینی هم سرخ کردم اخرین لقمه رو که به دهان بردم زنگ رو زد در رو باز کردم چطوری مهشید نمیدونم خوبم یا بد _چرا
_بشین میگم. چایی دم کردم و نشستم تعریف کن ببینم چیشده ترنم من عاشق شدم عاشق کی؟ بردیا دیدی گفتم اصلا تعجب نکردم حالا چیکار کنم حتی شنود هم گذاشتم زیر میزش که امارش برسه دست رقیب کاریش وای مهشید تو چیکار کردی نمیدونم چیکار کنم ترنم دوستش دارم نمیدونم چی بگم اوضاعت پیچیدس به نظرم باید همه چیو بهش بگی چجوری بگم اخه نمیدونم ولی بگی خیلی بهتره نمیدونم گیجم کلا صدای جیر جیر در رو شنیدم به طرف صدا برگشتم بردیا رو دیدم مات و مبهوت نگاهم میکرد دست درون موهاش فرو کرد سرش رو به چپو راست تکون داد و از خونه بیرون زد تازه به خودم اومدم:وای همه چی رو فهمید حالا چیکار کنم گاوت زایید اونم دوقلو برو دنبالش سریع از جام بلند شدم و از خونه بیرون زدم جلوی در بود داشت طرف ماشینش میرفت بردیا صبر کن بردیاااا اهمیتی نمیداد انگار نمی شنید در ماشین رو باز کرد نگاهم کرد ملتمسانه نگاهش کردم منو باش فکر کردم باهام روراستی نگو با نقشه وارد زندگیم شدی چون بهم دل دادی الان فهمیدی چیکار کردی باهام فهمیدی چهره کارت چقدر کریح؟ بردیا من هیچی نگو من از این خونه میرم دیگه هم برنمیگردم بهتره شروع نشده تموم بشه سوار ماشینش شد و با سرعت دور شد کلافه به خونه برگشتم و لباس پوشیدم مهشید کجا؟ میرم خونه بهرام اونجا چرا کار دارم ببخش که نمیتونم راهیت کنم فلا از خونه بیرون زدم و تاکسی گرفتم جلوی خونه بهرام نگاه داشت پیاده شدم و زنگ رو فشردم نمیخوام بردیا رو از دست بدم باعث بانیش باید جواب گو باشه در با تیکی باز شد داخل رفتم مستخدم جلوی در بود با کی کار دارین خانم؟ با اقای مستوفی تشریف دارن؟ بله بفرمایید داخل الان صداشون میکنم روی مبل نشستم و منتظر شدم تا بیاد بعد چند دقیقه اومد مهشید خانم از این طرفا زیاد نمیمونم پس میرم سر اصل مطلب _میشنوم
-من برای انتقام به پسرتون نزدیک شدم –متوجه نشدم –منو نمیشناسین؟ من دختر علی شریفی هستم همون که شرکتش رو کله پا کردین سکته کرد و مرد. خیلی عادی برخورد کرد –الان چی میخوای؟ -من عاشق پسرتون شدم موضوع رو فهمید قاطی کرد گذاشت رفت نمیتونم به خاطر شما از دستش بدم – ببین دخترم تو یه چیزایی رو نمیدونی –الان میخواین کار خودتون رو توجیح کنین؟ -نه اول به حرفام گوش کن بعد هر چی که بخوای انجام میدم قبول؟ – باشه –اشنایی منو علی مربوط به دوران جوانی میشه من عاشق مادرت مژده بودم –مواظب حرفی که از دهنتون خارج میشه باشین –تا اخر حرفام –رفی نزن و گوش بده قرار بود با مادرت ازدواج کنیم چند سال بود که با هم بودیم با مادرت از طریق بابام اشنا شدم دوست خانوادگی بودیم که اتفاقی بدون اینکه بدونیم اشنا هستیم به هم علاقه مند شدیم به اینجا که رسید لبخند کمرنگ روی لبش ماسید و ادامه داد:علی اون موقع باهام شریک بود منم سرگرم عشق زندگیم بودم و نمیدونستم اطرافم داره چه اتفاقایی میوفته همه کارها رو به علی سپرده بودم با مادرت صیغه موقت شدیم به مدت 3ماه داشتیم برای عروسی برنامه میریختیم که علی برام پاپوش درست کرد و به تهمت اینکه تو شراکتمون صادق نبودم کل اموالم رو گرفت و انداختم زندان با مادرت ازدواج کرد 2سالی گذشت به هر ضرب و زوری بود از زندان بیرون اومدم تو تازه به دنیا اومده بودی به مادرت همه چی رو توضیح دادم بماند که دلیل ازدواجش رو نفهمیدم اما یه حدس هایی میزدم حتما چون صیغه ام بوده و چون من افتادم زندان به زور شوهرش دادن به خاطر بستن دهن مردم به خصوص که دوستی خانواده هامون هم بعد به زندان افتادنم بهم خورد بگذریم به مادرت که همه چی رو توضیح دادم نتونست تحمل کنه با علی شروع به جروبحث کرد تا جایی که میدونم علی هلش داده سرش جایی خورده و ضربه مغزی شده –اما مامانم با تصادف مرد –نه دخترم من از ترس اینکه بلایی سر مامانت بیاد کسی رو دنبالش فرستادم به چشم دیده بود اما تا خواستیم به دادگاه اثباتش کنیم علی با پول خریدش دستم به جایی بند نبود بعد اون ماجرا به سختی تونستم سرپا شم و از صفر هر چی که داشتم رو بدست بیارم هر چیزی رو تونستم برگردونم اما مادرت رو نه.چشماش نم اشک داشت -بعد چند سال نامه ای به دستم رسید خاله ات بهم داد مامانت برام نوشته بود گفت که بعد چند سال توی وسایل مادرت پیداش کرد هنوزم دارمش –چی نوشته بود؟؟ -نوشته بود تو دختر منی –قوه تخیلتون خیلی قویه –سراغ علی رفتم گفتم هم دخترم رو پس میگیرم هم اموالم رو که سکته کرد و مرد توی این 2سال یک روز هم نبود که دنبالت نگردم ردی ازت پیدا نمیکردم نمیدونم چجوری خودت رو مخفی کرده بودی تا اینکه اونروز با پسرم اومدی –یه لحظه یعنی منو بردیا خواهر برادریم؟ -نه صبر کن اگه بودین که به یه طریقی جداتون میکردم همسرم بچه دار نمیشد منم تمایل به ازدواج دیگه نداشتم بردیا رو از نوزادی به فرزند خواندگی قبول کردیم تو رو هم که دیدم اگه طرفت میومدم موضوع خواهر برادری پیش می اومد و مجبور میشدم همه چی رو به بردیا بگم به خاطر این حرفی نزدم تا راهی پیدا کنم اما از چشمای بردیا میخونم که دوستت داره اما اگه بفهمه خانوادشو از دست میده و داغون میشه از طرفی ما اونو مثل بچه ی خودمون دوستش داریم اینه که سخته تصمیم بگیرم –باورم نمیشه –میدونم پیچیده اس ولی بهتره که دیگه بفهمه چون نمیخوام زجر بکشی –اما اون میدونه که به قصد انتقام نزدیکش شدم –میبخشه چون میدونم نمیتونه فراموشت کنه یکم زمان لازم داره بهتر نیست یه تست انجام بدیم –باشه هر طور که تو بخوای ولی تو دختر منی –نمیدونم الان چه واکنشی نشون بدم خوشحال باشم یا ناراحت میرم تا یکم تنها باشم تا به خودم بیام –هروقت اماده پذیرفتنم بودی بیا پیشم خیلی وقته که منتظرتم لبخند زورکی زدم و از خونه بیرون اومدم کل زندگیم دروغ بوده این همه سال با قاتل مامانم زندگی کردم گیج شدم نمیدونم چیکار کنم شماره بردیا رو گرفتم خاموش بود ای خدا چیکار کنم سمت خونه رفتم در رو باز کردم و داخل رفتم –بردیا عزیزم نیستی؟ بالای پله ها دیدمش اونم چمدون به دست –بردیا اون چیه؟ -مشخصه که –تو که نمیخوای تنهام بزاری مگه نه؟ -همین کارو میخوام کنم
بغض کردم و از پله ها بالا رفتم و جلوش ایستادم و خیره تو چشماش گفتم: نمیخوای دلیل کارمو بدونی؟ -مهم نیست مهم اینه که بهم دروغ گفتی احمق م کردی –د لعنتی بزار بگم بگم که فکر میکردم بابات زندگیمو نابود کرده –نمیخوام چیزی بشنوم. از پله ها پایین رفت –بردیا صبر کن به بازوش چسبیدم –من دوستت دارم –عه که دوستم داری هه برای دل خودت کوتاه اومدی نه من دلت سرخورد تسلیم شدی –نرو تو رو خدا دستم رو با حرص پس زد و از خونه بیرون رفت به همین راحتی همه چیم رو باختم حتی عشقمو نشستم رو زمین و به حال خودم زار زدم نمیدونم چقدر گذشته بود که چشمام رو باز کردم –اخ گردنم روی زمین خوابم برده خونه تاریک شده بود نبود بردیا خیلی توی ذوق میزد سردرگمم نمیدونم چیکار کنم حقیقت رو هم بگم یه درد دیگه به دردش اضافه میشه ای وای ای وای بر من. کلید توی قفل چرخید حتما بردیاست اما تا حضور یه دختر رو حس کردم چشمام رو بستم و خودم رو به خواب زدم صدای دختر رو شنیدم: عزیزم چرا اومدیم خونت؟ -که پیشم باشی –پس این کیه؟ توان باز کردن چشمام رو ندارم چون طاقت دیدن یکی دیگه رو کنارش ندارم –نازنین الان چه اهمیتی داره بعد چند سال برگشتی سوال پیچم کنی؟ اگه باز میخوای مثل قبل گیر بدی برو. پس قبلا هم باهاش بوده الان هم اوردتش منو بسوزونه –باشه عشقم بریم بالا صدای قدم هاشون رو شنیدم بعد هم صدای بسته شدن در اتاقش خدایا چجوری تحمل کنم کمی بعد صدای اه و ناله شنیدم چجوری دلت میاد اخه جا جای بدنت رو من لمس کردم هیچ ارزشی ندارم برات؟ صدای بردیا رو شنیدم که گفت: جوووون چشمام رو بستم اولین قطره ی اشک از چشمام سرازیر شد دیگه موندن رو جایز ندونستم همنطور که صداهاشون رو میشنیدم مانتو و شالم رو برداشتم و از خونه بیرون اومدم هق هق ام بلند شد خرد شدم له شدم چطور دلت اومد اخه جواب دروغ خیانته؟ اونم جلوی چشمای من؟ طرف خونه ترنم رفتم رسیدم زنگ رو فشردم در رو باز کرد با دیدن صورت گریونم هول کرده گفت: مهشید چیشده؟ خودمو تو بغلش انداختم و گریه رو از سر گرفتم –بیا بریم بالا مامانم اینا نیستن
داخل رفتم و روی مبل نشستم –سکته ام دادی بگو چته –دنبال بردیا رفتم دیدی که رفت –خب؟ -خونه بهرام رفتم قضیه اش مفصله ولی من دختر بهرامم –چی؟ یعنی بردیا داداشته؟ سرم رو به علامت منفی تکان دادم –بردیا فرزند خوانده اس از همه بدتر همه چی رو بخوام بگم اشتی هم بکنیم بحث خواهر برادری پیش میاد اینو بگم داغون میشه-واسه این اونجوری گریه میکردی؟ با یاداوری کارشون دوباره بغض کردم-بردیا جمع کرد از خونه رفت ولی دوباره با یه دختر برگشت بردش اتاقش صداهاشون هنوز توی گوشمه با چشمای گرد شده نگاهم کرد-الان اینجوری داره انتقام میگیره؟با خیانت؟ سرم رو بین دستام گرفتم –اره میخواد اتیشم بزنه –وای –ترنم چیکار کنم؟ -نمیدونم ولی بازم میگم همه چی رو بهش بگو –اما اون دیگه دوستم نداره پس چرا بهش بگم بچه مامان بابایی که فکر میکنه از خونشونه نیست تازه با کاری که کرد همین ته مونده غرورم هم دود میشه میره هوا –از دستت عصبانیه وگرنه چرا جلوی چشمت بخواد اونطوری کنه نمیدونم چی بگم اوضاعت دربوداغونه اهی کشیدم و گفتم: میشه امشب رو اینجا بمونم؟ -این چه حرفیه دیونه تا هروقت خواستی بمون سمت اتاقش رفتم و روی تختش ولو شدم و چشمام رو بستم…..
2ماه بعد
2ماهه که هیچ خبری از بردیا ندارم حتی از بهرام هم پرسیدم اونم خبری نداره گیجم هنوزم بهرام رو به عنوان بابام نمیتونم قبول کنم 2ماهه که تو خونه تنهام حتی یه بار هم بردیا نیومده دوباره حالت تهوع گرفتم و تموم محتویات معده ام خالی شد یه هفته اس که نمیتونم غذا بخورم حالم داغونه با به یاداوردن تاریخ عادت ماهانه ام یادم افتاد که 2ماهه عادت نشدم امیدوارم اونی که فکر میکنم نباشه از جام بلند شدم و به ازمایشگاه رفتم بعد 1ساعت جواب گرفتم اینترنت ترجمه زدم مثبت بود وای خدا حالا که بردیا نیست روم نمیشه به بهرام بگم برای بار هزارم شماره بردیا رو گرفتم در کمال تعجب بوق خورد نگران و مضطرب منتظر موندم تا جواب بده صدای بمش توی گوشی طنین انداخت چقدر دلتنگش بودم –الو بردیا –زود حرفتو بزن –باید ببینمت –چرا اونوقت؟
-تو رو خدا خیلی مهمه –باشه میام خونه با خوشحالی که در صدام مشخص بود گفتم: مرسی عزیز دلم حرفی نزد و قطع کرد بیخیال همین که جوابم رو داد کافیه سمت خونه رفتم رسیدم لباسام رو با یه تونیک توسی که بلندی اش تا روی پام بود و از کمر کش ضعیفی داشت و استین حلقه ای بود پوشیدم ارایش ملایمی کردم سمت اشپزخونه رفتم و غذای مورد علاقه اش ماکارونی با ته دیگ سیب زمینی درست کردم از خستگی روی کاناپه ولو شدم داشت چشمام گرم میشد که صدای چرخیدن کلید داخل قفل رو شنیدم و دنبالش قیافه ی تکیده ی بردیا رو دیدم از جام بلند شدم و به طرفش رفتم با دیدنم پوزخندی زد و گفت: برای کی خوشگل کردی فکر کردی برام مهمی؟ از لحن سردش غم تو دلم نشست –باید حرف بزنیم –خیل خب بگو میشنوم روی مبل راحتی نشست و منتظر نگاهم کرد –یه لحظه صبر کن طرف اشپزخونه رفتم زیر گاز رو خاموش کردم و برگشتم و کنارش نشستم از روی عسلی برگه ی ازمایش رو برداشتم و به دستش دادم متعجب به برگه نگاه کرد –این چیه؟ -جواب تست حاملگی –چرت نگو –میبینی که مثبته –از کجا معلوم از منه؟؟ ناباور بهش ذول زدمو گفتم: خیلی پست شدی بردیا درسته بهت دروغ گفتم سرمسائلی اما خودت دیدی که بار اولم بود مثل تو نیستم تختم رو فوری پر کنم تیکه ام رو به روی خودش نیاورد –دو ماهه نیستم از کجا معلوم –میریم سونوگرافی معلوم میشه چند وقتشه ولی واقعا برات متاسفم یک ان چهره اش مهربون شد اما دوباره درهم باز به روزایی که نمیشد رفتارش رو درک کرد برگشت –اگه از من باشه ازدواج میکنیم خواستم جوابش رو بدم که گفت: زیاد خوشحال نشو ازدواجمون فقط به خاطر این بچه اس وگرنه میلی به ازدواج باهات ندارم –اگه فقط به خاطر این بچه میخوای سقطش میکنم –لازم نکرده –چرا؟ -چی چرا؟ -چرا برات مهمه اونم با بی رحمانه ترین حرفی که زدی –سوال اضافه نکن –انقدر برات بی ارزشم؟ کاش میرفتم –ارزشت رو خودت تعیین کردی در ضمن من میگم که چیکار باید بکنی از جام بلند شدم و گفتم:میرم میز رو بچینم اگه خواستی بیا. در کسری از ثانیه میز رو چیدم برای خودم کشیدم کمی منتظر شدم خبری نشد انگار قصد اومدن نداره شروع به خوردن کردمکه اومد صندلی رو عقب کشید و با اخم غلیظی که بین ابروانش بود نشست برای خودش غذا کشید و مشغول خوردن شد این پسر خیلی عجیب غریبه همیشه رفتار دو گانه داره درکش نمیکنم غذاش رو نصفه گذاشت و از جاش بلند شد نخوردی که اشتها ندارم میرم اتاقم. نفسی از سر اسودگی کشیدم پس خیال نداره که بره فردا میریم سونوگرافی زنگ بزن وقت بگیر و به دنبال این حرف سریع از اشپزخونه بیرون رفت میز رو جمع کردم و ظرف ها رو درون ماشین ظرف شویی گذاشتم سمت اتاق بردیا رفتم در اتاقش نیمه باز بود دمر روی تخت دراز کشیده بود و قاب عکس کوچکی دستش بود کمی که دقت کردم عکس خودم بود دستی روی عکس کشید و کنار گذاشتش پس هنوزم دوستم داره ولی ازم ناراحته برای اینکه دلش رو بدست بیارم باید همه چی رو بگم اما طاقت شنیدنش رو داره؟؟ از روی تختش بلند شد سریع به اتاقم رفتم دلم برای اغوَشش تنگ شده کاش این دوری تموم بشه صبح با صدای بردیا چشمام رو باز کردم بالای سرم بود مهشید بلند شو باید بریم کجا؟ سونوگرافی وای من خوابم میاد خودت برو مگه بچه تو شکم منه؟ بلند شو یالا هووووف باشه برو تو تا ۵ دیقه دیگه باید پایین باشی با چشمای بسته بلند شدم که پام به لبه ی فرش گیر کرد منتظر بودم پخش زمین بشم که توی جای نرمی فرو رفتم یک چشممو باز کردم تو بغل بردیا بودم سرم رو بالا بردم و نگاهش کردم با لبخندی که سعی داشت قایمش کنه گفت:زود باش منتظرم و اتاق رو ترک کرد _الهی فدای اون خندت بشم من سریع لباس پوشیدم و بدون خوردن صبحانه از خونه بیرون اومدم
داخل ماشین نشسته بود و با ژست خاصی که جذابیتش رو دو برابر کرده بود با انگشت اشاره اش روی فرمون ضرب گرفته بود با دیدنم ماشین رو روشن کرد سوار شدم حرکت کرد خیلی گرسنه بودم کاش چیزی میخوردم به ناچار گفتم: سوپر مارکت دیدی نگه دار –چرا؟ -از گشنگی دارم تلف میشم اخم ظریفی بین ابروانش جا خوش کرد –چرا صبحونه نخوردی؟ -جناب مگه فرصت دادن دیگه حرفی نزد جلوی اولین سوپر مارکت که دید نگاه داشت پیاده شده و بعد چند دقیقه نایلون به دست برگشت نایلون رو روی پام گذاشت و ماشین رو روشن کرد شیرکاکائو شیر کیک ابمیوه بیسکوییت خریده بود عین قحطی زده ها شروع به خوردن کردم-از این به بعد باید به خورد و خوراکت بیشتر برسی.فکر کردم نگرانم شده که ادامه داد: بچه ام گشنه نمونه توی ذوقم که زد ساکت شد و جلوی سونوگرافی نگاه داشت پیاده شدیم کمی شلوغ بود گوشه ای نشستم بردیا هم بعد گرفتن نوبت کنارم نشست سرش پایین بود و توی فکر بود صداش زدم: بردیا؟؟؟؟ انگار حواسش نبود یا نمیدونم شایدم بود که بی اراده گفت: جانم –دلم برات تنگ شده اخم کرد و حرفی نزد این سکوتش دیوانه ام میکرد اسمم رو که صدا زدن از جام بلند شدم بردیا هم پشت سرم اومد دکتر که مردی 40 ساله به نظر میرسید گفت: دراز بکش لباست رو بده بالا به تبعیت کاری که گفت رو انجام دادم مایع مخصوص رو روی شکمم مالید و دستگاه رو روش به حرکت در اورد با همه وجود چشم شدم تا ثمره ی عشقم رو ببینم بردیا هم انگار مشتاق بود-بچه ی اولتونه؟ -بله –قصد بارداری داشتین؟ -نه –همه چی نرمال به نظر میرسه بردیا گفت: الان بچه کجاشه؟ دکتر: الان خیلی کوچیکه به جز ساک حاملگی چیز زیادی مشخص نیست الان خانمتون 8 هفتشه بعد این حرف دکمه ای رو زد و گفت: اینم ضربان قلبش با لذت در حالی که گوش میدادم به بردیا نگاه کردم لبخند کمرنگی گوشه لبش بود و نگام میکرد با حرف دکتر چشم از هم گرفتیم –12 هفتگی دوباره بیاین. بعد پاک کردم شکمم از جام بلند شدم
بعد گرفتن برگه ی سونوگرافی از ساختمان خارج شدیم بردیا صدام زد: مهشید جانم میدونی که باید عقد کنیم چیزی نگفتم خداکنه بچه سالم باشه چون حتی ازمایش هم ندادیم برای اخر هفته وقت محضر گرفتم فردا هم میریم ازمایش باشه کلافگی درونش رو حس میکردم دستی به موهایش کشید و گفت:الان کجا باید بریم دکتر برای احتیاط سونو رو نشون بدم سوار شدم و جلوی مطب نگاه داشت تو برو کارت تموم شد بگو بیام دنبالت من همین اطرافم. سری تکان دادم و پیاده شدم و بردیا رفت۱ ساعتی کشید تا نوبتم شد دکتر برام تشکیل پرونده داد بعد دادن توصیه های لازم و دادن یه سری قرص ویتامین اجازه رفتن بهم داد گوشیم و برداشتم و شمارش رو گرفتم کمی بعد جواب داد: بله از لحن سردش دلم گرفت و تموم وجودم یخ زد بیا دنبالم. حرفی نزد و قطع کرد بعد ۱۰ دقیقه برگشت سوار شدم و گفتم: جلوی داروخونه نگه دار یک ربعی گذشت که گفت:نسخه رو بده برگه رو به طرفش گرفتم پیاده شد و بعد گرفتن داروها برگشت طی مسیر رسیدن به خونه حرفی نزدیم وقتی رسیدیم پیاده شدم و داخل رفتم و مستقیم سمت اتاقم رفتم بغض به گلوم فشار می اورد طاقت تحمل رفتار سردش رو نداشتم درسته کارم اشتباه بود اما چطور میتونست انقدر راحت قضاوتم کنه روی تخت ولو شدم و به اشکام اجازه بارش دادم کمی بعد صداش رو شنیدم بلند شو یه چیزی بخور ضعف میکنی مگه مهمه؟ خواست حرفی بزنه که گفتم: بچه ات آره اما من نه بردیا تو از چیزی خبر نداری حق نداری اینجوری قضاوتم کنی مهشید حوصله ندارم بیخیال _د لعنتی چجوری میتونی انقدر بی تفاوت باشی اونم برای منی که از عشقت دارم میسوزم از سرد بودنت لرزم گرفت خیلی نامردی هق هق ام بلند شد که گفت: من نامردم یا تو؟؟ به عشق پاکم خیانت کردی….

دوستان لطفا نظراتتون رو کامنت کنید🙏🌹

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: انعکاس چشمهایت
  • ژانر: عاشقانه،انتقامی،همخونه ای
  • نویسنده: زهرا ک
  • ویراستار: زهرا ک
  • برچسب ها:
https://beautyvolve.ir/?p=18834
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • kimiya : عالیه😍😍...
  • مدیر سایت : چرا عزیز ؟دلیل خاصی داره ؟...
  • ایدا : یعنی از این چرت تر نمیشد...
  • مدیر سایت : سلامک عزیز هفته ای یک پارت قرار میگیره...
  • Aida : سلام خسته نباشید رمان خیلی عالی بود پارت های بعدیش رو میزارید ؟...
  • Samaneh najafi : مرسی مهربونم😍😍😍...
  • elnazz : مرصی ممنون😍🌷...
  • نازنین : رمان خیلی خوبی بود واقعا پر از صحنه های غمگین عاشقانه🥺...
  • مدیر سایت : ممنون عزیز بابت نظر زیباتون...
  • مدیر سایت : سلام عزیز اسم نویسنده ها زیر رمان خورده...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.