گناه دلم

رمان آنلاین گناه دلم پارت9

مامان بود که داشت نگاهمون میکرد.
کمی به فاصله بینمون نگاه کرد و گفت:

_شمایید فکر کردم دزد اومده

بعد هم نگاه مشکوکی بهمون کرد

_اووم چیزه مامان من اومده بودم اب بخورم دیدم مهراب نشسته تو تاریکی داره قهوه میخوره
خب دیگه من برم بخوابم
بعد هم قبل اینکه مامانم حرفی بزنه زود از جلو چشماش محو شدم

اووف

……….
صبح دیر تر از همه بیدار شدم و از شانس گندم فقط مامان تو اشپزخونه بود

_سلام صبح بخیر

_سلام دیگه داره ظهر میشه دختر چه وقت خوابه

_خب دیشب دیر خوابیدم

انگار میخواست حرفی بزنه که هی دست دست میکرد اخرش طاقت نیاورد و اومد صندلی روبرویی رو کشید کنار و نشست روبروم

_طناز دخترم اون چه ریخت و قیافه ای بود دیشب هان
نمیگی مهراب تو این خونست، زشته با اون لباس همین جوری جلوش جولان میدی

_ای بابا مامان من از کجا باید می دونستم اون موقع شب مهراب تو اشپزخونست بعدش برق اشپزخونه خاموش بود اگه جنابعالی برقو روشن نمی کردی اونم منو نمیدید

_هرچی دختر باز میگم درست نیست با اون لباس تو خونه بگردی

_باشه مامان باشه حالا میذاری یه چیز کوفت کنم؟

دیگه حرفی نزدو حرصی بلند شد رفت به ادامه کارش برسه..

بعدظهر ترجیح دادم زنگ بزنم به دختر عموم ارزو که باهاش از همه صمیمی تر بودم تا اگه تایم ازاد داره بریم بیرون
اصلا حوصله اموزشگاه رو نداشتم

_به به ببین کی زنگ زده چه عجب تحویل گرفتین شما مارو خانووووم

لوس نشو ارزو زنگ زدم بگم بعدظهر چه کاره ای؟

_اووم بعدظهر با مبینا(خواهر مهراب) قراره بریم خرید بعدشم پارک و بعدش شام کلا تا شب وقتمون پره

_چه ساعتی میرین؟ منم حوصلم سر رفت

_ساعت ۵ میریم، اماده باش میایم دنبالت تا شب حسابی خوش بگذرونیم.

_باشه پس منتظرتونم

ساعت هنوز ۳بود و تا ۵ فرصت داشتم
اول یکم اتاقمو مرتب کردم و بعدش یه بارونی سبز پسته ای و کیف و کفش ستش و شال و شلوار مشکی انتخاب کردم و گذاشتم رو تخت و شروع کردم به ارایش کردن
کارم که تموم شد لباسمم پوشیدم که گوشیم زنگ خورد ارزو بود.

بدون اینکه جواب بدم سریع رفتم بیرون و در جواب مامانم که کجا میری. گفتم با ارزو و مبینا میرم خرید و تا شب با اونام

با دیدن ماشین آرزو رفتم عقب نشستم

ارزو با دیدنم یه سوت زدو گفت:

بابا چه کردی دختر با وجود تو دیگه کسی ما رو نمیبینه

مبینا: چیکارش داری آرزو داره سعی میکنه از ترشیدگی در بیاد بلکه کسی خر شد اومد گرفتتش

همینطور که می‌خندیدم با کیفم زدم تو سر مبینا که جیغش رفت هوا

رو کردم سمت آرزو و گفتم

_شما دو تا که بیشتر به خودتون رسیدین

آرزو: خب باید با وجود تو بیشتر بخودمون برسیم نکنه میخوای تا ابد سینگل بمونیم

_لابد اون من بودم هفته پیش خواستگار داشتم ردش کردم

همینطور که ماشینو میروند قهقهه خندش به هوا رفت.
_وای اونو میگی نبودی که طناز طرف دوست یکی از دوست پسرای سابقم از اب در اومد
نیست که معرفی شده بود منم نمی دونستم تا دیدمش شناختم
برگشته میگه تو همونی نیستی که با نیما دوست بودی بعدش یهو غیبت زد

وااای بزور جلو خندمو گرفته بودم
طفلک نیما معلوم نیست چند بار به خط خاموشم زنگ زد یادته چقدر دوسم داشت؟ ولی خب از سیریش بودنش خسته شده بودم
این خواستگاره هم دوست همون بود دیگه بدرد من نمی خورد.

با خنده و شوخی رسیدیم به یه پاساژ بزرگ

چون نزدیک عید بود کلی خرید کردم
مانتو و شلوار و کیف و کفش و شال و …
بعد کلی خرید همه ساک ها رو گذاشتیم تو ماشین و رفتیم پارک

بماند که ارزو و مبینا ابرو واسم نذاشتن
خرسای گنده همچین جیغ و داد میزدن انگار کسی مجبورشون کرد اون وسیله های پر هیجان رو سوار بشن

ولی درکل بهم بعد مدتها خیلی خوش گذشت

به پیشنهاد مبینا رفتیم به یه رستوران خیلی شیک که غذاهای فوق العاده ای داشت

داشتم به کل کلای اون دو تا می خندیدم که گوشیم زنگ خورد

با دیدن اسم مهراب ترجیح دادم جواب ندم
و گوشی رو سایلنت کنم

_کی بود کلک؟

با خنده به مبینا که این حرفو زد نگاه کردم
هه اگه بفهمه داداشش بود باز با لبخند بهم نگاه میکنه؟
مسلما نه!!

_هیشکی یکی از بچه های اموزشگاه هست مدتیه بد پیله کرده بهم

ارزو: اهه از ادمای سیریش بدم میاد کار خوبی میکنی محلش نذار مرد باید مغرور باشه و با ابهت

به حرفش لبخندی زدم
که با حرف بعدی مبینا متعجب شدم

_طناز هنوز میونه مهراب و طنین همونجوریه؟

_چجوری ؟

_اه طناز انکار نکن چند شب پیش شام خونمون بودن ناراحت نشیا میدونم هرچی باشه طنین خواهرته ولی طفلک داداشم خیلی داره صبوری میکنه طنین خیلی داره سو استفاده میکنه
منکه اصلا حوصلشو ندارم کاش مهراب از اول تو رو انتخاب میکرد تو خیلی خانومتری.

_ عزیزم اون انتخاب مهراب بود کاری هم از دست ما ساخته نیست

_اوهوم امیدوارم با اومدن بچه رفتارای طنین بهتر بشه

دیگه حرفی زده نشد و تو سکوت شام خوردیم

ولی من عجیب رفتم تو فکر

دروغ چرا خجالت کشیدم تو زندگی مردی هستم که از قضا شوهر خواهرمه و یه بچه هم دارن
کاش میتونستم فراموشش کنم
کاش عاشقش نمیشدم

مبینا چه میدونه که این دختری که روبروش نشسته و الان داره ازش تعریف میکنه چه کارا که نکرده ، که اگه می دونست هرگز ازم تعریف نمیکرد هیچ،حتی تف هم مینداخت تو صورتم

دیر وقت بود که رسیدم خونه
ماشین مهراب تو حیاط پارک بود این یعنی خونست
هنوز ازش دلخور بودم
پس ترجیح دادم اروم برم تو اتاقم و درو قفل کنم تا مجبور نشم باز باهاش حرف بزنم

بعد اینک لباسامو با یه لباس راحتی عوض کردم خواستم بخوابم که متوجه چیزی روی تختم شدم

متعجب اون بسته کوچیک رو گرفتم تو دستم این چیه
یعنی کار کیه؟ کار مهرابه؟

با باز کردن بسته خیره شدم به دستبند زیبایی که تو یه توصیف میتونم بگم زیبا و ظریف
توپ توپک هایی بهش اویزان بود که زیباییشو بیشتر کرده بود

خواستم رو مچ دستم ببندم که متوجه کاغذی کنار همون بسته شدم بازش کردم و شروع کردم به خوندنش

“طنازم این دستبندو چند روز پیش خریدم ولی با سو تفاهمی که پیش اومد فرصت نشد بدم به صاحبش
صاحبی که نباشه منم نیستم
دوست ندارم نگاه زیباتو ازم دریغ کنی
منو ببخش و این دستبند رو بعنوان معذرت خواهی ازم قبول کن
اگه بازم تو قلبت جایی برام هست فردا صبح بیا سر کوچه اونجا منتظرتم تا باهم بریم جایی

میبوسمت.. دوستدار تو مهراب”

خود به خود لبخند محوی گوشه لبام جا خوش کرد..با همون لبخند دستبند رو رو مچ دستم بستم و کاغذ رو گذاشتم تو کشوی کمد و قفلش کردم .
رو تخت دراز کشیدم و باز خیره شدم به دستبند.

می دونستم فردا میرم با اینکه ازش دلخور بودم ولی این دوری داشت اذیتم میکرد و دلم مهراب و می خواست ….

صبح زودتر از همه بیدارشدم و با ارایش ملایمی زدم از خونه بیرون
سرکوچه ماشین مهرابو دیدم و زود سوار شدم

_سلام

_سلام خانوم گل می دونستم میای

_از کجا مطمئن بودی؟؟

_چون طناز خانوم قلب مهربونی داره

_خوب بلدی چطور زبون بریزی اقااا

_حقیقته خانومی

_خب حالا کجا قراره بریم؟ بعدش مگه تو نمی خوای بری بیمارستان

_چرا میرم ولی تا ساعت ۱۱ وقتم ازاده بعدش یه عمل دارم باید برم ولی تا اون موقع دوست دارم در کنار عشقم باشم

هر بار با شنیدن عشقم از زبون مهراب حرارت بدنم بالا میرفت و قند تو دلم اب میشد
چقدر منتظر شنیدن این کلمه بودم

تا موقع رسیدن مهراب یه لحظه هم دستامو ول نکرد انگار می ترسید فرار کنم
گهگداری هم به دستام بوسه میزد

اون روز خیلی بهم خوش گذشت و دعا کردم هیچ وقت این لحظه ها تموم نشه
با مهراب رفتیم صبحانه خوردیم و بعدشم خرید
با اینکه لباس عید خریده بودم ولی مهراب اصرار داشت که خودش برای عید برام خرید کنه

_واای مهراب اخه این همه خرید لازم بود؟؟

_آره خانومی تازه کمم هست از نظر من

خریدا رو گذاشتیم تو ماشین و مهراب منو سرکوچه پیاده کردو خودشم رفت بیمارستان.

رفتم اتاقم و لباسامو با یه ست بلوز شلوار یاسی عوض کردم و زدم از اتاقم بیرون
نزدیک عید بود تا بعد سینزده بدر اموزشگاه تعطیل بود
از صدای شر شر آب فهمیدم مامان داره دوش میگیره ،طنین هم که خواب بود واقعا حوصلم سر رفته بود ترجیح دادم کیک بپزم هنوز تا نهار وقت زیاد بود و منم بیکار

ده دقیقه ای مشغول کار بودم که طنین هم اومد تو اشپزخونه

این روزا کمتر میرفت سرکار
روز بروز شکمش بزرگتر میشد و کار کردن براش سختتر

_به به چه عطرو بویی

_بیکار بودم گفتم مشغول بشم

_واای منم دلم عجیب هوس کیک خونگی کرده بود کار خوبی کردی

خواستم کیک رو بزارم تو فر که با حرف بعدی طنین یه لحظه قافلگیر شدم

_واای این دستبند چقدر نازو ظریفه کی برات خریده کلک؟؟

سعی کردم عادی رفتار کنم که شک نکنه

_کی می خواست بخره خودم خریدم

_خیلی قشنگه …منم یه روز باید برم خرید به مهراب گفتم ولی گفت وقت نداره منم تنها برام مشکله

با این حرفش دستپاچه شدم و خودم مشغول کار کردم…چی میگفتم…چه حرفی داشتم که بزنم….بگم همین نیم ساعت پیش با شوهرت خرید بودم….اخ امان از این عشق ممنوعه من ….
تو با خودت و زندگی خواهرت داری چیکار می‌کنی طناز…

انقدر تو فکر بودم که نفهمیدم طنین کی رفت تو سالن ….درکل تموم حس و حالم و خوشی قبلم پریده بود….

بعد اماده شدن کیک که بیشترشو طنین خورد در کنار هم فیلم دیدیم گرچه من به ظاهر مشغول دیدن فیلم بودم ولی فکر و ذهنم،پرت جایی دیگه…

با صدا کردن مامان که گفت بیاین نهار با گفتن میل نداریم ادامه فیلم رو تماشا کردیم

…………………………..

شب موقع خواب تموم فکرم پی آینده بود
کاش،میشد زودتر این قایم موشک بازیا تموم بشه و تا ابد کنار هم باشیم
دیگه حالم حتی از خودمم داشت بهم میخورد ….
دیگه حسابی خسته و کلافه شده بودم از دیدار های پنهانی …..از این حس بد عذاب وجدان….

دو هفته از اون روز میگذره و بازم مثل همیشه صدای دادو فریاد مهراب و طنین تا پایین میاد

نیم ساعت بعد مهراب عصبی از خونه زد بیرون

اول میخواستم دخالت نکنم ولی نشد یه حسی بهم گفت هرچی باشه اون خواهرته و الان به بودنت نیاز داره

اروم از پله ها رفتم بالا و درو باز کردم

طنین نشسته بود رو تخت وگریه میکرد

با صدای در برگشت سمتم

_خوبی؟

_خستم طناز اعصابی برام نمونده

اروم کنارش رو تخت نشستم و دستاشو تو دستام گرفتم

_آخه چرا با خودت اینکارا رو میکنی طنین
گناه بچه تو شکمت چیه

_خستم طناز احساس میکنم افسرده شدم
دیگه مثل قبل با دوستام بیرون نمیرم
حالا هم میگه دیگه حق نداری بری سرکار مرخصی بگیر تا بعد زایمان

_خب راست میگه چهار ماه دیگه بچه بدنیا میاد کار زیاد هم برای تو هم واسه بچه سمه

_یعنی میگی همش بمونم خونه اونم منی که هیچ وقت خونه نمی موندم؟

_خب خونه نمون با دوستات برو بیرون ولی کار رو فعلا بیخیال شو

_فکر میکنی اجازه میده همین امشب اول بحث بیرون بود که یهو کشید به کار
فردا شب یکی از دوستام دعوتم کرده تولدش
اقا میگه نباید بری انتظار داره همش بمونم خونه چی فکر کرده با خودش

_تو خیالت راحت من باهاش صحبت میکنم واسه روحیه ی خودتم خوبه

_فکر میکنی به حرف کسی گوش میده ؟!

_حالا امتحانش که ضرر نداره هان؟

دیگه حرفی نزد منم ترجیح دادم یکم تنهاش بزارم
با گفتم استراحت کن به چیزیم فکر نکن از اتاق اومدم بیرون

باید با مهراب حرف میزدم

زنگ زدم به مهراب ولی گوشیو جواب نداد معلوم نیست با اون عصبانیت کجا رفته

بهش پیام دادم که بهم زنگ بزن
نیم ساعت بعد پیام داد بیا سرکوچه

لباس پوشیدم و وقتی دیدم برق اتاق مامانم اینا خاموشه اروم زدم از خونه بیرون

وقتی سوار ماشین شدم دیدم که سرشو گذاشته رو فرمون و سکوت کرده

دستمو اروم گذاشتم رو شونش

_خوبی؟؟

_خستم طناز چقدر بحث پس،کی منم رنگ ارامشو میبینم

_بهش حق بده مهراب بخاطر حاملگی هورمون هاش بهم ریخته

_هه طنین از اولم همین بود خودخواه و یه دنده ولی من خر نفهمیده بودم

_مهراب قبول دارم که طنین ادم بیخیال و ازادی طلبیه ولی تو هم نمی تونی با بزورو نگهداشتنش تو خونه مجبور بکاریش کنی.
قبول دارم نباید بره سر کار ولی حداقل بذار بعضی اوقات بره با دوستاش تفریح و خرید وگرنه با این وضعش حتما تو خونه بمونه افسرده میشه.

تا زمانی که حرفام تموم بشه مهراب خیره خیره نگام میکرد بعد تموم شدن حرفام بوسه ای عمیق به پیشونیم زدو گفت:

_آخه تو چرا انقدر مهربونی باشه چشم میذارم بره بیرون خوبه؟

لبخند تلخی زدم

_مهراب من مهربون نیستم فقط دارم سعی میکنم با اینکارام کمی از عذاب وجدانمو کم کنم همین

اروم دستی کشید به صورتم و بعد با انگشت شصتش اروم کشید به لبامو گفت:

_عذاب وجدان نداشته باش طناز، چون مصبب همه اینا خود طنینه
طنینی که باعث شد باکاراش من ازش سرد بشم و جذب محبت تو بشم
تو با محبتت و کارات، کاری کردی من بفهمم عشقم به طنین عشق نیست.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *