| Saturday 28 November 2020 | 10:01
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین در آرزوی رهایی پارت 3

پارت3

بعد اون شام مفصل و به یاد موندنی به خونه ی بابا بزرگ برگشتیم و بعد از چند ساعت
یعنی تقریبا
دمدمای دو هم به خونه ی خودمون

فردا کلاس داشتم و حسابی خسته بودم برای همین با خوشحالی اینکه مهرداد کلاساش رو توی روزا و ساعت های من برداشته خوابیدم


صبح خوشحال و شاد از خواب بیدار شدم و یه تیپ صورتی زدم و

بعدش از خونه زدم بیرون
که صدای بوق ماشین مهرداد رو شنیدم

سوار شدم و اونم پاشو فشار داد روی گاز و د برو که رفتیییم

بعد از اینکه ماشین رو پارک کرد باهم به سمت
کافه تریای دانشگاه رفتیم
کلاسمون یه ساعت دیگه بود باوا

روی یکی از میزای چوبی داخل نشستیم
من یه شکلات داغ و کیک کاکاعویی سفارش دادم و مهردادم یه قهوه و پای هویج

یهو دیدم مهرداد بهم اخم کرد و گفت

+موهات رو بکن داخل دانشگاستاااا

صداش خیلی محکم و عصبی بود باز بغضم گرفت(چه کنم که تک دخترم و لوس) سرم رو به زیر انداختم و مشغول داخل کردن موهای طلاییم زیر مقنعم بیرون کردم

هنوز سرم زیر بود که کنار گوشم گفت
+من به خاطر خودت میگم خواهرکم،یه نگاه بنداز منم وجدان دارم چطور توقع داری رو تنها خواهرم غیرتی نشم

یه نگاه به کل جمع انداختم واقعا همه پسرا داشتن به من نگاه میکردن سریع سرم رو برگردوندم طرف مهرداد و چشمامو بستم که خندید و گفت

+قربون اون حیاهات برم

_چه کنمیم دیگه خوشگلی این دردسرا هم دارع

+صد در صد

بعدش باهم زدیم بیرون
ودیگه نخود نخود هرکه رود کلاس خود

همه منتظر استاد نشسته بودیم که دیدم ی دختر ریزه میزه با چشمای توسی و صورتی کوچولو و سفید اومد جفتم نشست

سمتش خم شدم ک سرش رو انداخت پایین وای خدا این چقدر خجالتیه

با صدایی آروم گفتم

-سلام اسم من رهاست

آروم سر تکون داد و گفت:ونوس هستم

-چ اسم قشنگی داری بهت میاد

تشکر کرد و سرش رو بالا گرفت و ب چهرم نگاه کرد

+چشمای توام خیلی قشنگن

-چشمات خوشگل میبینه عزیزم(الکی مثلا)
دوست؟

و دستم رو سمتش دراز کردم

خنده ای دلبرانه کرد و با صدای ضعیفش ک فکر کنم هنوز
خجالت میکشید دستم رو گرفت و گفت

+دوست

یکی از خوبیای من این بود که اجتماعی بودم و زودی دوست پیدامیکردم

لبخندی تحویل لبخندش دادم و همون موقع در کلاس باز شد و استاد اومد تو

بادیدن کسی ک اومد تو سریع رفتم زیر میز و کتاب رو گرفتم جلو صورتم

خدایا این چشم علفی اینجا چیکار میکنه باور کنم ک این استانه
خدا منو ببینه از پنکه حلقاویزم میکنه..به خدا میکنه..شوخی نداره

ونوس با تعجب گفت:رها رهایی چی شد یهو؟؟خووبییی؟؟

-شییییییی ساکت باش

یهو یه صدای عصبی و سردی که صاحبش همون چشم علفی بود اومد

+اونجا چ خبره

به ثانیه نکشیده بالا سرم حسش کردم ولی هنوز سرم رو بالا نگرفتم بودم ک با داد گفت

+خانوم محترم دارین چیکار میکنین؟؟

با اینکه تا سرحد مرگ ترسیده بودم ولی مثل همیشه ی نفس عمیق کشیدم و مثل خودش گفتم

-مگه کووری؟؟دارم درس میخونم(یه کتاب تو دستم بود اونو جلو روم گرفته بودم)

پوزخند صداداری زد و با تمسخر گفت

+اونوقت زیر میز جای درس خوندنه؟

-پ ن پ روی میز جای درس خوندنه

صدای خنده ی بچه های کلاس رفت بالا ولی بعد یهو همه ساکت شدن ک فکر کنم چشم علفی بهشون چشم غره رفت

همون موقع کتاب از دستم کشیده شد و صورت من خود ب خود کشیده شد بالا سمت چشم علفی

خود به خود گفتم

_نگاهم با نگاهت کرد برخورد،خدا مرگت بده حالم بهم خورد

و بازم مثل همیشه بچه ها دلقک گیر آوردن و هرهر خندیدن

دیدم اول نگاهش رنگ تعجب گرفت دقیقا مثل وقتی ک وارد کلاس شد و من دیدمش

ولی بعدش ی پوزخند عصبی زد فکر کنم تو دلش گفت خدایا این عجل جون منه انگار

وجی:نه که نیستی

-بیخی وجی گمشو برو اوضاع خطریه

وجی ایشی نصارم کرد و رفت و من با خجالت از زیر میز بیرون اومدم و نشستم و معذرت خواستم

ک با همون تمسخر گفت

+شما معذرت خواهی هم بلد بودین و ما نمیدونستیم؟آرزومون بود معذرت خواهی شمارو بشنویم بانو

پوزخندی ب پوزخندش زدم و گفتم

-از قدیم گفتم آرزو بر استادان عیب نیست

با عصبانیت سمت میزش رفت و شروع کرد ب درس دادن

که ونوس در گوشم گفت:وااای رها تو چطور تونستی اونجور حرف بزنی اصلا خنگ خدا اگه بندازت ترمو چی

-نترس بابا من خودم آخرشم

روم رو کردم سمت استاد که دیدم بهم خیره شده منم ترجیح دادم تا کلا بیرونم نکرده هیس بشم

منم هیس شدم و مثل یه دختر خوب دیگه فنگ نریختم

یکم بعد شروع کرد به سخنرانی مزخرف

-من فهام هستم استاد گرافیک محیطی و چهره کشی یا همون طراحی چهره

متاسفانه ب دلیل مشکلی نتونستم خودم رو زود برسونم و بجای من توی اون چند روز خانم عباسی رو آوردن

من ک خودم رو معرفی کردم حالا بهتره برای آشنایی بیشتر شما هم خودتون رو معرفی کنید

از اول لیست رو برداشت و هر اسمی رو که میخوند ی نگاه ب صاحب اسم میکرد و میرفت اسم بعدی

+جناب آرمین موسوی
+خانوم محمدی
+خانوم نریمانی
+آقای نویان

نوسان
+خانوم وفا

با خونده شدن اسمم مثل بقیه دستم رو بردم بالا یکمی نگام کرد از اون نگاه ها که من زیرش آب میشدم

بعدم یه نگاه به لیست کرد و به وضوح دیدم که چندبار اسمم رو زمزمه کرد و بعد رفت اسم بعدی


با ونوس توی سلف نشسته بودیم تا کلاس بعدیمون ک مهرداد رو دیدم که با دیدنمون با همون لبخند برادرانه ی همیشگیش داشت میومد پیشمون

-سلام مهری

+سلام فنچولک

انگار تازه نگاهش افتاد به ونوس و سلام کرد ونوسم با همون سر پایین افتاده جواب داد

مهرداد از این خجالت خندید و من با اعتراض گفتم

-ااا مهرداد به دوست من نخند خب خجالتیه

+عیب نداره چند وقت با تو بپره زبون درمیاره اینهوا

یه نیشگون ازش گرفتم و بعدم دوباره نشستیم و سفارشامون رو دادیم

بعد از اون دوتا کلاس رفتیم خونه ونوسم خودمون رسوندیم

مهری(همون مهرداد دیگه باوا)
هم شام پیش ما موند و بعدش رفت منم خسته و کوفته رفتم سر جام خدارو شکر کلاس بعدیم سه روز دیگه بود

سرجام با خیالای دخترونه و اون چشم علفی و روز بدم خوابم برد
.
.
.

نزدیکای ظهر بود که با صدای خروس بی محل که خودتون میدونین رادینه بلند شدم

اون ترسوم فرار کرد🤦🏻‍♀

سادیسمی بی ادب خر الاغ آخه واقعا ماذا فاذا
فاذت چیه چه سودی میبری از اذیت کردن من هااااا

همونطور که لباس خوابم رو درمیاوردم و لباس راحتی تمیز تری تنم میکردم بهش فحش میدادم

دفتم پایین که فقط رادین و رادوین رو دیدم داشتن صبحونه میخوردن(الان وقت ناهار بود ولی ما سه تا همیشه دیر از خواب پا میشدیم ناهار صبحونه میخوردیم)

_سلام،رادوین بقیه کجان؟

+سلام به روی ماهت خواهری،انقدر دیر بیدار شدی که بابا رفت سر کار مامانم رفت پیش خاله ها

_من قرار بود امروز با بابا برم کارخونه چرا منو نبرد

+خودت ندیدی چقدر مظلوم خوابیده بودی،بابا گفت بیدار شدی بگم خودت با ماشینت بری کارخونه امروز که کلاس نداری نه؟

_باشه الان آماده میشم.نه امروز کلاس ندارم

+من ولی کلاس دارم میرم دانشگاه رادینم میره ولگردیاشو ادامه بده

رادین شکایت کرد و ما خندیدیم

بعد از زدن یه تیپ ناز سفید طلاییم که شامل

مانتوی کوتاه سفیدم وه دکمه های طلایی داشت؛شال طلاییم که آزاد رو سرم گذاشته بودم،کیف سفیدم،شلوار دوپای سفیدم و کفشای طلاییم

سوار پورشه ی قرمز رنگم شدم و پیش به سوی کارخونه ی داروهای بابا

با بابا میخواستیم امروز رو پدر دختری بگذرونیم و دیشب همه ی برنامه هلی امروز رو ریختیم

اول که کارخونه تا بابا به کاراش رسیدگی کنه منم کمکش کنم

بعدش بازار تا یکم خرید کنیم برای تولدم که یه ماه دیگس

بعدشم بریم رستورانو مسابقه ی غذا خوری بزاریم

خیلی خوبه آدم یه بابایپایه داشته باشع

از ماشینم پیاده شدم و توی سالن به سمت آسانسور قدم برداشتم

صدای کفش های پاشنه بلندم توی سالن پیچیده بود

هرکی میدیدم سلام میکرد و منم با غرور سر تکون میدادم

اینجا پای آبروی بابام درمیون بود پس نمیتونستم شیطونی کنم و از دیوار صاف برم بالا به قول مامان

در آسانسور شیشه ای رو مردی که فکر میکنم از نگهبانا بود برام باز کرد و رفت

منتظر بودم در بسته بشه در داشت بسته میشد که یهو پایی وسطش قرار گرفت و اونو باز کرد

با حرص به شخصی که باعث اوقات تلخیم شده بود نگاه کردم

ایییش بازم این؟ پسره ی نچسب چندش عوضی باز من اومدم پامو بزارم تو کارخونه دیدمش

همونطور که با لبخند وارد میشد گفت

+ااا رها خانم شمایین مشتاق دیدار

اونور تر رفتم تا داره میاد تو به من برخورد نکنه همزمان گفتم

_اولن ولی من اصلا مشتاق دیدارتون نبودم دومن خانوم وفا هستم

نگاه هیزش از بالا به پایینم رو از نظر گذروند بعد با لبخند روشو اونوری کرد

این جناب هیز چشم چرون که من ازش متنفرم
جزو کساییه که بابام باهاشون قرار داد بسته

ولی نمیدونم چرا هرچقدر بقیه نیستن این یابو هلک هلک را میفته تو شرکتمون

زووووورم میاد آقا زوووورم میاد

ولی خودمونیما با اینکه من ازش بدم میاد خوب تیکه ایه

فقط چشمای خمارش منو کشته یه بار به بابا گفتم مطمعنی این یه چیزی نمیزنه؟

بالاخره آسانسور طبقه ی مورد نظر من ایستاد و اونم با من بیرون اومد پس اونم میخواد بره پیش بابا

دم در برگشتم سمتش و و با پررویی توی اون چشمای خمارشی که خیرم بود نگاه کردم و گفتم

_شما باید از منشی وقت بگیرین

و بعد خودم سریع وارد اتاق بابا شدم

پسره ی ایکبیری پررو

_سلام ددییییییی

بابا سر میز کارش نشسته بود و تازه نگاهش به من افتاد

+سلام دختر چشم دریایی بابا خوب خوابیدی؟

سرم رو زیر انداختم

_ااااا بابا یادم ننداز

خندید و منم صورت مهربونشو بوسیدم


دوتایی راه میرفتیم و بلند بلند میخندیدیم

بابا دست دور شونم انداخته بود و با هم مغازه ها رو میگشتیم

خدارو شکر باباهم مثل من بدش میاد با ماشین شخصی بره خرید برای همین راننده اش رو فرستاد بره

یه جا وایستادیم بابا رفت کادوی تولد منو خرید و نزاشت من بیام تو تا ببینم(😩)

بعدم رفتیم بهترین قنادی شهر که وسط بازار بود و همیشه شلوغ بود و بابا گفت یه کیک چند طبقه ی بزرگ میخواد تا یه ماه دیگه و چند تا عکس از منم بهش داد و گفت میخوام روی هر کدوم از طبقه ها یکی از عکسا باشه

هر سال جشن تولد میگرفتماااا ولی امسال قرار بود بزرگتر از همیشه باشه

چون من میخواستم همه ی کلاس رو هم دعوت کنم بجز فامیلادر یه مغازه لباس فروشی پایین کت بابا رد گرفتم و به داخل حولش دادم چشمم یه لباس آبی آسمونی رو گرفته بود داخل رفتیم و من اون لباس رو گرفتم و به سمت اتاق پرو راه افتادمبعد از پوشیدنش بابا رو صدا کردم بابا اومد و من بهش گفتم

_بابا فکر کنم باید برای خودم در نوشابه باز کنم

بابا خندید و گفت

+ولی واقعا فکر کنم دخترم هفت هشتا خواستگار پیدا کنه

با ناز خندیدم_نکه الان ندارم بابا رفت بیرون و گفت لباسمو عوض کنم تا بخریمش بردی آخرین بار به اون لباس آسمونی زیبا نگاه کردم که سر شونه هاش لخت بود و از آستینش یه لایه حریر به پایین میومد حالت یقش هم به صورت قلبی بود و کلا خیلی به دل من یکی نشست

بعد از خرید لباس طبق قول بابا به یه رستوران رفتیم و بعد از چند دقیقه نظرمون عوض شد چون خجالت کشیدیم جلو این همه آدم شیک و باکلاس بیایم مسابقه بزاریم

برای همین به یکی از فست فودی های دور و بر رفتیمهمونطور با یه لبخند مرموز به بابا گفتم

_بابا چی میخوری؟بابا خندید و گفت+سه تا همبر یه فلافل چطوره؟

ابرو بالا انداختم_با هفت تا همبرگر چطوری؟

+عاااالی_با سیب زمینی و سالاد اضافه و نوشابه کوکا؟خندید و لپم رو کشید+بهتر از این نمیشهههه پس چهارده تا همبرگر با مخلفات گفتیم بیارن…..

من و بابا هی میخوردیم و بقیه با دهن باز فقط مارو نگاه میکنناه بگیرین بکپین دیگه چیکار ما دارین شماااا یجور نگاه میکنن آدم ندیدن انگاربعد از خوردن شام که مثل همیشه بابا برد تقریبا یک بود که به خونه برگشتیم و با غرغر های مامان و متلک پرونی های رادین برای آخرین بار بابارو که تا کنار تختم اومد بوسیدم و زیر پتو خزیدم*

دمدر وایستاده بودم با شنیدن صدای بوق ماشین شاستی بلند مهرداد سوار شدم و سلام دادم و راه افتادیم

مهردادم از قضیه استاده خبر داشت اما دقیقا شانس آورد که از کلاسایی که برداشته با اون استاده نیست

امروز هم با همون استاد بیشعور داشتم با رسیدن به دانشگاه بدون توجه به مهرداد همونطور که توی فکر خودم غرق بودمبا ورودم به کلاس یه نفس از سر ذوق کشیدم و به سمت اکیپمون رفتم

یه اکیپ شش نفری بودیم و توی این یه ماه هرکاری که بگی توی دانشگاه انجام دادیم

ونوس اولش خجالت میکشید از این کارا بکنه ولی الان همونطور که مهرداد گفت زبون درآورده این هوا گروه ما تشکیل شده از سه تا دختر و سه تا پسرمنو ونوس و نهان که واقعا دختر باحالیه و حسام و محمد و نیما (محمد همونه که باباش پلیسه🔫😕)یه بار فقط پاهامون به دفتر مدیر باز شد که با مظلوم نمایی های من جون سالم بدر بردیم کلا دانشگاه رو میزاشتیم تو جیبمون بچه ها با دیدنم یه هووووی درست درمون کشیدن و با آغوش باز منو پذیرفتن نگران اومدن استاد هم نبودیم چون دقیقا شش تا میز گذاشته بودیم آخر کلاس و جامون همیشه همونجا بود یهو یه چیزی توی ذهنم جرقه خورد

_بچه ها پایه ی استاد آویشن هستین؟

نهان با خنده گفت

+بابا بدبخت بچه هیزم تری بهت فروخته که اینجور میگی مثل بچه ِآدم بگو آوش

محمد بدون توجه به حرف نهان گفت

+دقیقا پایه ی چیش باشیم_

ای بابا توکه خنگ نبودی…پایه کارای همیشگی آزار and اذیت

خندیدن و حسام که روبروم بود یکی زد توی سرم و گفت

+بابا این میزنه میکشمونا

_ترسو اصلا خودم یکار میکنم شما نمیخواین کاری کنین فقط بشینین بخندین

نهان:مثل همون روز اولی که خودت و خودشو ضایع کردی؟

خدا اونروز مردیم از خنده شدین سوژه ی کل کلاس

_آره آره مثل همون روز فقط ایندفعه اون سوژه میشه

فقط بعدش بالاخره جناب آویشن تشریف آوردنمیخواستم الان بلایی سرش بیارم ولی میدونستم چکارش کنم تا بفهمه با رها وفا کلکل نکنه

تا وارد کلاس شد با اخم یه نگاه به ما شش نفر کرد که با لبخند حرص دراری نگاهش میکردیمیهو گفت

+خانم نظری(نهان)شما بیاین جای آقای سعادت جناب خجسته(حسام) شما جای جناب امیری جناب رضایی(محمد) شماهم برید سرجای خانم تابش اعصابم حسابی خورد شده بوداه میدونست یه گروهیم همه رو جدا و پخش و پلا کرد

+خانم وفا شماهم جاتون رو با آقای رفیعی عوض کن

ااااااه آخه تو چیکار من داری نفلههههیه نگاه به بچه ها کردم که هرکدوم یکجای کلاس بودنرفیعی هم یکی از خرخونای کلاس بود و دقیقا نزدیک ترین میز به استاد

_استاد لازم نیست این همه تشریفات من راحتم به خدا

+اما من ناراحتم خانم وفا

_چیه نکنه میترسین بلایی سرتون بیاریم که دقیقا مارو جابجا کردینیهو کلاس ساکت شد کسی حتی نفس هم

نمیکشید
آخه مگه چی گفتم

+من چرا باید از یه مشت بچه دانشجو بترسم

محمد:چون این بچه دانشجوها خیلی کار بلدن

لبخندی رو لبام اومد از حمایت محمد
روبهش بوسی فرستادم و اونم چشمکی زد

+خانم وفا جناب رضایی زودتر از کلا من گمشین بیرون وقت کلاسو نگیرین

اوفییییی دلم خونک شد حرصش دراومد بود حسابی

_حتما استاد چون اصلا حوصله کلاس شما رو ندارم

محمد هم پشت سر من راه افتاد طبق عادت هروقت معلم بیرونمون میکرد میرفتیم بوفه تا کلاس بعدی

یکم گذشت سر و کله ی اون چهارتای دیگه هم پیدا شد
مثل اینکه بعد از رفتن ما اوناهم برای طرفداری ما بلند شده بودن و استاد کرده بودشون بیرون

با گفتن اینکه استاد گفت جلسه ی بعد اولی از ما میپرسه خواستم خودم و خودشو جر بدم
آخه ظلم تا چه حد
رفتم خونه باید خر بزنم تا این استاد بیشعورو ادب کنم


توی اتاق دراز کشیده بودم و لنگامو تو هوا تکون میدادم

که در اتاق توسط مامان باز شد

_ااا مامان صدبار گفتم اول در بزن اصلا شاید من لخت بودم

+باشه بابا عجله داشتم حالا لخت بودی هم بودی مامانتمااا مشکل نداره

+خاله معصومت زنگ زد
_خب چیزی شده؟ بچه ها خوبن

یهو با خوشحالی گفت

+یادته خیلی دوست داشتی پسر خالت پرهامو ببینی بدو آماده شو ۲ ساعت دیگه میاد خونه بابابزرگتینا،مثل اینکه دو سه هفته است اومده و به هیچکس خبر نداده

با جیغ گفتم
_مامان چرا الان میگی زودتر میگفتی اماده بشم ااااه ماهم بریم خونه بابابزرگ

بعد از اینکه مامانو از اتاق کردم بیرون یه سر رفتم حموم توی حموم همش داشتم فکر میکردم که یعنی پرهام چه شکلیه

همه ی فامیل میگن من و پرهام بیشترین شباهت رو باهم داریم

هردو بود و چشم رنگی
واسه همین خیلی دوست داشتم ببینمش

بعد از پوشیدن تیپ شکلاتیم به به همراه یه آرایش مات شکلاتی با صدای رادوین از اتاق زدم بیرون که گفت

+او مای گاد …انگار یکی اینجا میخواد دل پسرخالشو ببره

_کی میدونه شاید،شاید این پسرخاله هم بباد بشه جزو همون دلبرا

بعدش چشمکی حوالش کردم و رفتم سمت حیاط بزرگ ویلامون پیش بقیه

من با ماشین خودم اومدم و خونواده با ماشین خودشون

میخواستم یکم تنهایی فکر کنم
همیشه هرکی ازش حرف میزد قلبم تپش میگرفت

از فکر و خیال که اومدم بیرون دم در خونه ی بابابزرگ بودیم
داخل که شدیم همه اومده بودن فقط خاله مها و عیال نیم ساعت دیگه میومدن

رفتم پیش مهرداد و بچه ها نشستم

نمیدونم چقدر گذشته بود که صدای قربون صدقه ی بزرگتر ها نشون میداد که اومدن
ماهم خودمون رو جا دادیم بین بزرگترها

پشتش به من بود و داشت دست مامانبزرگ دو میبوسید آخ که چقدر این پسر محترمه

روش رو که کرد سمت من چشمام گرد شد این، آویشن،اینکه پرهام بود
من و مهرداد باهم داد زدیم

_+استاااااااد

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: در آرزوی رهایی
  • ژانر: عاشقانه، کلکلی،طنز،استاد دانشجویی
  • نویسنده: عاطفه قنبرنژاد
  • برچسب ها:
  • 15 روز پيش
  • Atefeh
  • 5,562 بازدید
  • یک نظر
https://beautyvolve.ir/?p=18614
لینک کوتاه مطلب:
درباره Atefeh
عاطفه قنبرنژاد هستم ۱۴ سالمه و از ۹ سالگی شعر و داستان مینویسم
نظرات این مطلب
  • setare
    شنبه 14 نوامبر 2020 | 10:35 ب.ظ

    رمان بسیار جالبی هستش لطفا پارت ها رو زود تر بگذارید

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • kimiya : عالیه😍😍...
  • مدیر سایت : چرا عزیز ؟دلیل خاصی داره ؟...
  • ایدا : یعنی از این چرت تر نمیشد...
  • مدیر سایت : سلامک عزیز هفته ای یک پارت قرار میگیره...
  • Aida : سلام خسته نباشید رمان خیلی عالی بود پارت های بعدیش رو میزارید ؟...
  • Samaneh najafi : مرسی مهربونم😍😍😍...
  • elnazz : مرصی ممنون😍🌷...
  • نازنین : رمان خیلی خوبی بود واقعا پر از صحنه های غمگین عاشقانه🥺...
  • مدیر سایت : ممنون عزیز بابت نظر زیباتون...
  • مدیر سایت : سلام عزیز اسم نویسنده ها زیر رمان خورده...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.