3+

شعر بدرود

شعر بدرود

بدرود که رفتم

اما تو بمان

یکی بایت روایت کند

داستان مان

تو بمان وبگو

که شب ها آمد پی‌هم

شب ها بودن و روزها نه غم های پی‌درپیمان

بگو از دل خسته‌ای که پیر بود

زندانی در چنگ دیو بود

بگو از گلی که زرد شد اما رنگ پاییز به چشم ندید

پرپر شد پر کشید اما در سیاهی سفیدی ندید

من می‌روم اما تو بمان…

بمان بگو از دریای سکوت که بردار شد با بانگ خون…

بگو از داستان زندگی

که از ازل نوشته‌شد و پاک شد تا ابد….

#آرشیدا

3+

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *