پسرمغرور ودختر شیطون

رمان آنلاین پسر مغرور دختر شیطون پارت۸

شادی: میشه  حرف بزنید

عمو فرهاد: کینه عمت از همون موقع شروع شد

یه باره در باز شد  علی وارد شد

علیم پوزخندی زد که دندان هایه  زشتش  خودشو نشون داد

علی:  بابا میخوام   با زنم تنها حرف بزنم

برق اشک رو تو چشمایه  عمو حس کردم

عمو بلند شد رفت

علی:  میبینم که برگشتی

فقط سکوت کردم

علی: نگفتم هر جا بری اخر نال خودمی خودم پردتو باز میکنم

حالم خراب تر شد من حتی پرده نداشتم

بغض کردم

علی:  حالا   هر چی میخوای فرار کن

جوابش فقط سکوت بود

علی: هر چی لجبازی بیشتر بکنی  برا خودت بد تر هست

بلند شدم  و خواستم  از اتاق بیرون بیام که یه باره دستمو کشید

پرتم کرد  رو تخت

علی: تلافی همه این بی محلیاتو  در نیارم شادی عقلا الان   رویه خوش نشون بده  شاید ازت گذشتم

زود بلند شدم و فرار کردم از اتاق  و رفتم پیش عمه

عمه: دختر اونجا وایسادی  بیا گوجه خورد کن

چنتا گوجه از تو یخچال برداشتم و   شستم  شروع کردم به خورد کردنش   تمام فکرم پیش حرفایه عمو فرهاد بود  منظورش چی بود  فکرایه زیادی به سرم میزد  ولی برام غیر قابل باور بود

با سوزش دستم از فکر بیرون امدم

دستمو برید بودم  لعنتی  چرا اخه

عمه:  چقد تو دست پا چلفتی هستی دختر بلند شو بلند شو

بلند شدم  دستمو گرفتم زیر اب سرد

رفتم گوشه اشپزخونه وایسادم

عمه سفره پحن کرد  عمو فرهاد و علی هم امدن نشستیم مشغول خوردن شدیم

تمو که شدم وایسادم بقیه هم تموم شدن  ظرفا رو ریختم تو سینک و مشغول شستن شدم

ظرفا که تموم شد دست کش ها رو در اوردم

شادی: من میرم یه دوش بگیرم   بعد بخوابم

عمه: دختر این همه نخواب بده

چیزی نگفتم  رفتم بالا وارد     لباس برداشتم و  وارد  حمام شدم و اب سرد رو باز کردم تا کمی از عتش  درونم کم کنه

بعد یه دوش اب سرد

امدم بیرون و  خودمو رو تخت انداختم

به سقف زل زدم و صورت ارشامو تصور میکردم

اینقدر تصور کردم که خوابم برد

با صدا  کردن هایی  چشمامو باز کردم

عمه بود

عمه: کم بخواب دختر بلند شو با علی برو ازمایش بده

دلم گرفت قرار بود  من با ارشام ازمایش بدم نه با یه معتاد

بلند شدم

عمه هم رفت

مانتو شلواری پوشیدم و کفش   هم پام کردم سر تا پام مشکی بود

از اتاق رفتم  بیرون

عمه: بدو  علی دم در  هست

از خونه زدم بیرون

علی وایساده بود دم در  رفتم کنارش

بدون حرف راه افتادم ولی علی از اول مسیر تا سر خیابون فقط حرف زد

هیچی از حرفاش نمیفهمیدم

تاکسی گرفتیم

وقتی رسیدیم به ازمایشگاه پیاده شدم

و با علی وارد ازمایشگاه شدیم

علی رفت نوبت گرفت امد

بدون حدف فکر میکردم

اخه چرا ارشام این جوری کرد اون که تا درباره چیزی مطمئن نمیشد همچین کاری نمیکرد شاید عزیتم میکرد ولی نه در این حد

با این کارش داشت زره زره ابم میکرد

شاید اصلا از اول منو نمیخواست اون اون بهم‌گفت دوست دارم چرا منو نخواد

مگه من چمه

من که اون رو میپرستیدم

من که با کسی دشمنی نداشتم که بخواد همچین کاری کنه

شاید اگه مامان بابا داشتم عمه نمیتونست برام تصمیم بگیره

با صدایه علی به خودم امدم

علی : برا امپول اینقدر گریه میکنی

دستمو به صورتم زدم

بدون اینکه بخوام تموم صورتم خیس بود

علی: بلند شو نوبت ماست

شادی: به این زودی نوبتمون شد

علی: سه ساعته وایسادیما

انگار زمین و زمان دست به یکی کرده بودن که پایه بدبختی من مهر بزنن

بعد اینکه چنتا ازمایش دادیم

رفتیم تا خون بگیرن

نشستم رو صندلی

از بچگی از درد امپول میترسیدم

چشمامو بستم و محکم رو هم فشارشون دادم

سوزش عجیبی تو دستم حس میکردم ولی به اندازه سورش قلبم نبود

تموم که شد یه باره بلند شدم

که چشمام سیاه شد و سرم گیج رفت دیگه چیزی نفهمیدم

اروم چشمامو باز کردم انگار بیمارستان بود

یه باره در باز شد علی وارد شد

علی: تو چقد قش ضعف میری الان این جوری قش ضعف میکنی شب عروسی چیکا میکنی

عصبی شدم و سرم رو از دستم کشیدم

شادی بریم

علی هم از خدا خواسته دنبالم امد

برگشتیم خونه

رو تخت نشسته بودم و به زمین زمان بدبیرا میگفتم بخاطر بخت بد و سیاهم

تمام زهنم در گیر اتفاق هایه اخیر بود

از طرفی ارشام  . عمو فرهاد .  اینکه کی این  بلا رو سرم اورد و‌……

بهتره بخوابم شاید حالم بهتر شد

○○○○○○○○○○○○○یک  هفته بعد○○○○○○○○○○○

۱۰ روز میگزره که  ارشامو ندیدم   اگه بدنمو تیکه تیکه میکردن شاید اینقدر در نداشت

بلند شدم و چنتا از لباسامو  بیرون اوردم   پوشیدم

امروز داییم دعوتمون کرده بود نمیدونم چرا  عمه قبول کرد  اون  هیچ وقت نمیزاشت باهاشون رفت امد کنم

رژی زدم

دیگه حتی انگیزه ای برایه ارایش نداشتم

با یاد گیر دادن هایه ارشام   اشکم در امد  کاش بود کاش بود  هر چی میخواست گیر بده هر کاری میگفت میکردم

از اتاق بیرون امدم

عمه اماده بود

کفشام که دستم بود پام کردم    از خونه بیرون امدیم و سوار اژانس شدیم

وقتی رسیدیم پیاده شدیم

اروم جلو رفتم  تمام خاطراتم تویه بچگیم  جلو چشمام امد اون روز ها که  با  محمد رضا  و  مریم  بازی  میکردیم   هنوزم لوس بازیام برا مامانم و داییم یادم نرفته

دایی سجاد خیلی دوسم داشت   ولی بعد مرگ  مامان بابام  عمم نزاشت رفت امد کنم

عمه زنگ  زد و وارد شدیم

همشون برام اشنا نبودن

اروم سلام کردم

که مردی محکم بغلم کرد

سجاد: دیگه داییتم  یادت نمیاد شیطون بلا

بغض کردم  اروم اشک ریختم  بعد مدت ها یه اغوش گرم  پیدا کردم

دایی هم چیزی نمیگفت  و فقط اشک ریختم

ارش جدا شدم

شادی: سلام دادیی

پسر جون و قد بلندی جلوم ظاهر شد

محمد رضا: چطوری  دختر عمه

این این محمد رضا بود هر موقع میخواست بهم تعنه بزنه میگفت دختر عمه

میخواستم  محکم بغلش کنم  اون مثل برادرم  بود   اون همیشه پشتم بود     ولی  با چشم قره عمه بی خیال شدم

بعد از اون مریم بود

شادی: تو رو میشناسم مریم

مریم محکم بغلم کرد

و بعد از اون زن دایی که کلی صورتمو ماچ مالی کرد

رفتیم و نشستیم

با مریم کنار هم نشستیم

مریم  خیلی خوب بود شاید بتونم بهش اعتماد کنم و همه چیز رو بهش بگم

شادی: میشه  بریم اتاقت

مریم  : اره بلند شو

با مریم رفتیم  تو اتاقش  نشستم رو تختش

مریم امد کنارم نشست

مریم: چه خبر خوشگله

شادی: محمد رضا فک کنم ازم دلگیر شد

مریم:  نه بابا بعدا  از دلش در بیار

شادی:  مریم میتونم باهات حرف بزنم  خیلی دلم گرفته

مریم چرا که نه

شادی: قول بده به کسی نگی

مریم: بچه شدی شادی

شادی: کاش بچه بودم کاش تو همون بچگی میموندم

مریم: بگو چی شده

شدادی:  مریم من  عاشقش به

مریم‌‌‍‍:پس چرا نموندی چرا عقب کشیدی

شادی: اون منو نمی‌خواستم بفهمی

سرمو تو دستام گرفتم

شادی: فقط خدا میدونه چقد دلتنگشم دیگه تحمل ندارم خودمو خلاص میکنم
مریم تکونم داد

مریم: چرت نگو شادی تو شهر به این کوچیکی یه کار کوچیکی کنی مثل بمب مبارکه. چه برسه ازین غلطاکنی ازونگذشته از گناهش نمیترسی

شادی:پس چیکار کنم. شادی دلم. خیلی تنگشه. دارم میمیرم.

مریم: میخوای بزنگیم. صداش روبشنوی.

شادی:. جواب منو نامیده

مریم:با گوشی من. زنگ میزنیم بعداً که صداش شنیدی دلتنگیت رفع شد میگیم اشتباه گرفتیم

شادی: میشه؟

مریم:معلومه که میشه

گوشیش رو آورد وداد دستم

شمارشو گرفتم

بعد چنتا بوق جواب داد

آرشام: بفرمایید

با شنیدن صداش بغض به گلوم چنگ مینداخته

نفسم بالا نیومد

آرشام: الو بفرمایید

اشکام رو گونه هام ریخت

شادی: آرشام

صدایت پوزخندشو. ازدست تلفنم میتونستم. بفهمم

آرشام: اشتباه گرفتین

و قطع کرد

سرمو تو دستم گرفتم و زار زدم.

مریم: شادی آروم باش توروخدا اون لیاقت تو رو نداره

شادی: اون اون لیاقت منو داره من بی لیاقتم

مریم: این. جوری فکر نکن. شادی

یه باره در بازشد

محمد رضاوارد شد

محمد رضا: مریم شادی چشمه

ه باره در بازشد

محمد رضاوارد شد

محمد رضا: مریم شادی چشمه

مریم: بچه عاشق شده

محمدرضا: عاشق این لندهور علی

مریم: نهکدوم خری عاشق اون میشه یکی دیگه

محمد رضا: پی اگه عاشق شده چرا. میخواد با این ازدواج کنه

مریم: عکس مجبورش کرده

محمد رضا:. چطور. اخه؟

مریم : عمش گفته ما نمی‌توانیم نگاهت دارم اگه میخوای تو خونه ما زندگی کنی باید با پسرم ازدواج کنی

محمدرضا:. شادی چرا قبول کردی

شادی:چون کسیو جز اون ندارم

محمدرضا: پس ما چقندریم

شادی: هنوز آخرین بار که آمدم تنها اینجا یادم نرفته.
محمدرضا: اون موقع سنت کم. بود
من. فردا کار دارم. ولی. پس فردا میام دنبالت میای. خونه ما
حالا هم بلند بشید. بریم برایه شام

بلند شدم

شادی:. مریم بیا بریم من. آبی. به صورتم بزنم

مریم. بردم. دستشویی. پشت دروایساده بود. دستامو. پر آب. کردم. زدم به صورتم

تو اینه به خودم نگاه کردم

خیلی از حرفا محمد رضا خوشحال شدم

همین که. با علی نخوام ازدواج کنم. خیلی. خوبه

از دستشویی. بیرون آمدم و. صورتمو. با استینم خشک کردم

وارد آشپزخونه شدیم و نشستیم
مشغول. خودن شدیم

شام رو که خوردیم. رفتیم تو پذیرایی

با مریم مشغول حرف زدن بودیم

که. یه باره عمه از جاش بلند شد

عمه: ما دیگه رفت ذهمت کنیم

هممنون بلند شدیم

بعد تیکه پاره کردن کلی تعارف از.

خونه بیرون امدیم

تاکسی گرفتیم کل مسیر فقط داشت قیبت دایی اینا رو میکرد
اینقدر حرف زد که سرم داشت میپوکید. دیگه

شانس آوردم زود رسیدیم

پیاده شدم

موارد خونه شدم و رفتم. تو اتاقم

لباس عوض کردم

و خودمو رو تخت انداختم

چشمامو بستم

با صدای گوش خراش عمه چشمام باز کردم

شادی: بله عمه

عمه: بلند. شو دختر لنگ ظهره می‌خوایم بریم لباس بخری
چند روز بیشترتا عقدت نمونده

شادی:باشه باشه الان لباس میپوشم میام

با صدایت در بلندشدم. و. رفتم. دستشویی و دست صورتمو شستم

آمدم بیرون مثل این چند روز. مشکی پوشیدم
رژ. زدم. و از اتاق بیرون. آمدم و وارد آشپزخونه شدم

یه لقمه نون پنیر خوردم. که صدای عمه بلند شد

عمه:شادی. کجایی. دختر بدووو

اوففف خدایا

از آشپزخونه بیرون آمدم

عمه هم. انگار میخواست بیاد

چرا آخه پسرش کمه. خودشم ازافه شد

راه افتادیم از خونه بیرون آمدیم و تاکسی گرفتیم

جلویه. یه مانتو فروشی وایساد که پیاده شدیم

منو انداخته بودم تو اتاق پرو و هر چی لباس. زشتو. ارزون قیمته میدادن

بعد اینکه هر چی بنجلو چیزایه. ازون تو بازار بود جمع کردن. برگشتیم خونه

فقط رفتم تو اتاقمو خوابیدم تا یکم. کارایه مزخرف. مادر پسریشون رو فراموش کنم

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

آروم چشمامو با کردم

به ساعت گوشیم نگاه کردم

ساعت۸ بود

بدنم درد گرفته بود. نمی‌دونم از راه رفتنه یا چیز دیگه

بلند. شدم فردا محمد رضا میاد دنبالم

پس. بهتره برم حمام

بلند شدم و لباس برداشتم. و از. اتاق بیرون آمدم و وارد حمام. شدم

بعد به حمام مختصر. بیرون آمدم

وارد. اتاقم. شدم وا. عمه اینجا. چیکار داره

شادی: سلام

عمه:. برات شام. آوردم

عمه. هیچ وقت همچین کاری نمیکرد

رفتم سمت چمدونم و روسریمو روش پحن. کردم

حس کردم. چمدونم باز شده

بازش کردم

پوزخندی زدم

سلام گرگ بی تمع. نیست. عمه کل. چمدونم روگشته بود

عمه: شادی. این لباس. مردونه هاچیه. مال کیه

شادی: مال. خودمه

عمه:. حتی اندازه نیست کلی ازت بزرگه

شادی:. گشاد مد شده

عمه:چی. گشاد مد شده اینا رو جلو علی من اینا رو بپوشی. نگاه بهت نمیندازه

شادی: چه بهتر

عمه: چی

شادی: هیچی

نشستم. مشغول. خوردن شدم عمه همین. جور چرت پرت

می‌گفت

بی توجه بهش. غذا میخوردم. که بلند شد رفت

وقتی رفت موهامو شونه زدم

و رو. تخت دراز کشیدم. گوشیمو دستم گرفتم و توش می‌چرخیدم

اینقدر. رفتم تو اینستا که خسته. شدم بیرون. آمدم. و به سقف نگاه انداختم. و فکر کردم. به فردا. به آینده. یکی از چیزهایی که فکرم رو بدجور درگیر کرده بود این بود که. منظور عمو فرهاد چی بود

آروم چشمامو. بستم

با سر صدا هوایی از خواب پریدم

به ساعتم نگاه کردم خوبه هنوز. دور. نیست. لباس پوشیدم و رژی. زدم. چمدونم رو هم بستم

نشستم گوشیمو دستم گرفتم. زنگ زدم

محمدرضا:بله

شادی: امروز میای؟؟

محمد رضا: شادی تویی

شادی: نه عمه مرحومتم

محمدرضا: تو راه. هستم
آماده باش تا ۱۵دیگه. میرسم

قطع کردم. بلند شدم. از اتاق بیرون آمدم انگار کسی خونه نبودم این به. نفع منه

وارد آشپزخونه شدم. و. چند لقمه صبحانه خوردم

و رفتم تو اتاقم و چمدونم و بیرون آوردم

و. از. خونه. بیرون. زدم. با. بیرون. آمدم من از خونه. ماشینی جلوم پارک کرد

محمدرضا. بود

پیاده شد

محمد رضا:سلام. کلاغ سیاه

شادی: کلاغ سیاه. خودتی

محمد رضا: من سیاه نپوشیدم

چمدونمو. گرفت. گذاشت صندق. عقب

نشستم. که حرکت کرد

محمد رضا:. چمدونم رو میبرم ولی کسی خونه نی. می‌برمت داروخونه پیش. مریم

شادی:. ممنون

وقتی رسیدیم. پیاده شدم و. سرم رو از تو شیشه تو دادم
شادی: کلاغ سیاه. خودتی

بدون اینکه بهش. وقت بدم چیزی بگه. رفتم. سمت داروخونه
و وارد شدم

با دیدن مریم دست بلند کردم. و رفتم پیشش

مریم سفارشات. یه. خانومی. رو داد. و

و برگشت سمتم.

مریم:چطوری خوشگل خانوم

شادی. خوبم

مریم: بشین اینجا

نشستم وبه وسایل دارخونه. نگاه. میکردم با. دیدن. چیزی که مدت ها بود دنبالش بودم ولی داروخونه ها بهم نمیدادن خوشحال شدم

آروم رفتم سمتش

مریم. کار انجام میداد. اون یکی همکارش. هم. اون. پشت بود. نگاهی به. همه کردم. تکیه دادم. به. اون طرف. که. اگه. دوربین. داشت. معلوم. نشه

دستامو پشتم آوردم. یکیش رو برداشتم. و. زود. گذاشتم. تو. جیب مانتو. گشادم که جیب. بزرگی داشت

با رفتم کنار مریم

مریم. چنتا. کار میکرد. یکم. با من. حرف میزد

شیفت کاریه. مریم که تموم. شد. از دارو خونه. بیرون آمدیم

شادی: میریم. خونه؟.

مریم:. نه امروز تا شب

بعد اینکه. این. بادکنک. باد کردیم
رفتیم تو. اتاق مریم. ودراز کشیدیم

مریم: شادی چرا اینقدر لباست گشاده. تازه. بلندم. هست

شادی:مال ارشامه

مریم. دیگه. هیچی. نگفت

زود. خوبم برد

با صدایت مریم. چشمامو. باز کردم

مریم: بلند. شو. شب. شد

بلند. شدم

شادی:کجا میخوای بریم

مریم: بریم با. دوستان من بیرون

شادی:. باشه
مریم: شادی مرده بازی درنیار خوشگل کن. که. پوز. زهرا که. احساس. خوشگلی می‌کنه. بزنی

شادی: باشه

بلند شدم

و. همون تیپ. قرمز مشکیمو باکفش. پاشنه۱۰. سانتی. فروزن برداشتم

لباس پوشیدم. ارایش. کردم

و روسریمو رو رو. سرم انداختم

شادی: من حاضرم

مریم:. جوننن عجب. تیپی

با مریم از تو اتاق بیرون آمدیم

رفتیم. تو پذیرایی. که اونجا نشسته بودم

مریم: منوشادی میخوایم بریم بیرون

محمد رضا. نگاهی بهمون. انداخت

محمدرضا:. این کلاغ سیاه. چرا قرمز سیاه شد

با حرص نگاهش. کردم

شادی: خودتی خودتی

دایی:. محمد. دختر مو عزیت. نکن

برید. خدا به همراهتون

با. زن دایی هم خدافظی. کردیم و از خونه. بیرون آمدیم

سوار ماشین شدیم

یه پژوپارس. بود

رفتیم. دنبال. دوستا. مریم. بعد اینکه سوار شدن

رفتیم سمت…

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

خسته برگشتیم خونه من که فقط افتادم. رو تخت

و خوابیدم

~~~~~

آروم. چشمامو. با کردم. مریم. نبود. احتمالا رفته. سر کار

بلند شدم لباس. عوض کردم
خودمو تو اینه. دیدم
یا. خدا آرایشم. همش تو. صورتم. ریخته بود

زود صورتمو. با شیرپاکن. پاک کردم

دستصورتمو شستم

و از اتاق بیرون آمدم

رفتم تو آشپزخونه زن دایی اونجا بود

شادی:سلام

زن دایی:سلام خوشگلم. بشین برات صبحانه. بیارم

نشستم

زن دایی برام. صبحانه. آورد. خوردم و. جمع کردم

زن دایی: شادی امشب میریم. خونه. پدر بزرگت. همه هستن

خوشحال شدم

شادی: ممنون. گفتین

کاری هست بکنم

زن دایی:نه عزیزم

برگشتم تو. اتاق مریم. و. باز. خودمو. رو تخت انداختم وچشمامو بستم تا خوابم. ببره

با صدای مریم دیوث چشمامو. باز کردم

شادی: هان

مریم: بلند شو. بریم نهار بخوریم

بلند شدم

شادی: خیلی هستم. هنوز

مریم:. بلند شو یکم دیگه هم باید آماده بشیم بریم خونه بابا. بزرگ

شادی: باشه بابا

بلند شدم

آبی. به دست صورتم. زدم پشت مریم رفتم تو آشپزخونه

شادی: سلام

همه جوابمو دادن.
نشستم. پشت میز و مشغول خوردن شدیم

تموم که شدم بلند شدم

شادی: ممنون

و رفتم تو اتاق مریم نشستم

گوشیمو روشن. کردم

وایییی چقد تماس. از عمه. بود همش پوزخندی زدم

گوشیمو گوشه ای. انداختم

که. مریم وارد اتاق شد

شادی: کلی تماس از عمم داشتم

مریم: بی خیالش بلند شو بریم آماده بشیم

آروم بلند شدم

شادی: اوففف. حالا چی بپوشم

مریم شروع کرد به آماده شدن

شادی: چرا اینقدر زود میریم

مریم: چون همه زود میان. که شام درست کنند

دیگه چیزی نگفتم

شومیزی پوشیدم با شلوار نود و مانتو جلوبازم رو پوشیدم
با کفشایه مشکی پاشنه ۱۰ سانتی

آرایش ملایمی کردم. کیفمو برداشتم گوشیمو با چنتا چیز دیگه ریختم تو کیفم

شادی: من حاضرم

مریم: شادی کفشاتو در بیارم بیرون بپوش

شادی: آها باشه

کفشامو در آوردم دستم گرفتم

از خونه بیرون زدیم

شادی: خونه بابا بزرگ هنوز همون جایه قبیله

زن دایی: اره هنوز. اونجاست

وقتی رسیدیم زنگ زدیم که در باز شد

آروم وارد شدم

همه جا مثل قبل بود چنتا بچه تو حیاط تو بازی میکردن
پیر مرد چروکیده ای رویه صندلی نشسته بود و به بچه ها نگاه میکرد

اون پدر بزرگ بود ولی قبلاً اینقدر شکسته نبود

پاهام سست بود و توان راه. رفتن نداشتم

مریم دستمو گرفت فشار داد که. آروم قدم برداشتم

بچه ها آمدن سماخون. یکی یکی سلام میدادن

هیچ کدوم رو نمی‌شناختم

یکی از بچه ها که اسمش نگار بود گفت: آبجی مریم این خانومه دوستانه

مریم: این دختر عمه هست همون که ازش حرف می‌زدید

نگار: فکر نمی‌کردیم اینقدر خوشگل باشه

بچه ها حرف میزدن که رفتیم سمت پدر بزرگ

بهش که رسیدم آروم سلام دادم

بابا بزرگ سرشو بالا آورد

با دیدنم چشماش برق زد

بابا بزرگ: بلاخره آمدی

بلند شد و صورتمو بوسید

بابا بزرگ: خیلی بزرگ شدی

در جوابش فقط سکوت کرده بودم

مریم و زن دایی هم احوال پرسی کردن و داخل خونه شدیم

چندین زن تو آشپزخونه بودن رفتیم پیششون.

کسیو نمی‌شناختم ولی اونا همشون کلی ماچ مالیم کردن

کم ازشون رو میشناختم

دسته کیفم رو تو دستم فشار میدادم

یکم که بیشتر شناختمشون با مریم رفتیم تو اتاقی و مانتو هامونو در آوردم و واستم روسریمودر بیارم

که یه باره مریم گفت: إوا شادی در نیاری ها. همین. زن دایی شبنم کلی حرف پستت درست می‌کنه.

سالم رو گذاشتم

و از اتاق بیرون آمدیم

رفتیم تو اشپز خونه

همه نشسته بودن بعضیا بدون توجه به بقیه نشسته بودن کارشون انجام میدن بعضیاشونم که فوضول زندگی مردم بودن از بس غیبت میکردن

مادخترام گوشه ای نشسته بودیم

ریحانه: وایییی نمی‌دونید پسره چقد جذاب بود. آمد بهم گفت. عزیزم. میخواستم فش حتما یعنی در این حد

دیگه داشت حالم بده میشد از بس از پسر حرف زد

زن دایی نیما:. حالا خورشت فسنجون رو چیکار کنیم

با فکر اینکه از حرفا ریحانه نجات پیدا میکنم.

گفتم:من درست میکنم

زن دایی هما: نمیشه که. نمیشه.

زن دایی سجاد:. عزیزم. شادی کد بانویی هست

زود. مشغول شدم

خوشحال بودم که. از دست ریحانه نجات پیدا کردم

تموم که شدم گذاشتم که بپزه

دخترا. رفته بودن تو حیاط

شادی:من برم دیگه و. آمدم. بیرون

رفتم کنار بابا بزرگ نشستم

شادی:. بابا بزرگ

بابا بزرگ. خسته. بهم نگاه کرد

بابا بزرگ: جانم

شادی: از مامانم میگی. مثل. قدیما

بابابزرگ میگفتومن گوش میدادم
ازشیطنتاش. و..

پاهامو. بغل گرفته بودم و گوش میدادم

که در باز شد

و. کلی مرد و پسر وارد شدن

زیاد. نمی‌شناختم اینارو هم

غریب. بهشون. نگاه میکردم

دایی ها بغلم کردن

با شوهر خاله ها. و..
هم سلام احوال پرسی کردم

نشسته بودیم تو ایون. و حرف می‌زدند

بد جور دلم برای. این. جمع ها. تنگ. شده بود

نصف. شب بود که برگشتیم

وقتی رسیدم. بی هوش شدم

با سر صدا. هایه. بلندی. چشمامو. باز کردم

عمه بود که داشت. با دایی اینا دعوا میکرد

آمد طرف من

عمه. : بلند دختره بلند شو فردا عقدته. تو اینجا. نشستی بلند شو تا علی خون به پا نکرده

تنم می‌لرزید.

اونا هم دعوا میکردم

شادی: من نمیخوام بیام

عمه پوزخندی زد

عمه: یا میای یا میرم از اینا شکایت میکنم و خونشون رو رو سرشون خراب میکنم

عمه قبلاً. هم ازین کارا کرده بود بار اولش نبود

سکوت کرده بودم

تو مدتی که اونا بحث میکردن وسایلمو جمع کردم و با عمه برگشتم

عمه بردم تو اتاقم و بلافاصله در رو قفل کرد

نشستم رویه تخت و بغض کردم. بازم برگشتم

اوه خدای من فردا عقده من چطوری عقد کنم.
یکی از لباس آرشام و برداشتم و بغل کردم

اون رفت و منو تنها گذاشت. چرا مگه چیکار کردم

من که. هر اتفاقی افتاد کوتاه آمدم. هر چی شد من. کلی معذرت خواهی کردم

حالا چرا این جوری تنهام گذاشت

چرا آخه. فقط اشک میریختم

یکم که آروم شدم به نقطه ای خیره بودم

که در باز شد

عمو فرهاد آمد تو سینی غذایی تو دستش بود

کوتاه نگاهش کردم که کنارم نشست

سکوت کرده بودم

عمو فرهاد:نمی‌خوای بدونی تو گذشته چه اتفاقی افتاد

پوزخندی زدم اینقدر. غم غصه به سرم بود که. فراموش کردم

شادی:اگه بگید چرا که نه

عمو فرهاد: ما تازه اسباب کشی کرده بودیم به یه محله دیگه

بعضی از روز ها. دختری رو تو کوچه می‌دیدم که خیلی سرزنده وشاد بود
چهره زیبایی داشت
و همیشه میخندید

کم کم باهاشون رفت آمد پیدا کردیم

گاهی وقت ها اونا به خونمون میومدن و گاهی ما می‌رفتیم

هر چی می‌گذشت از دختر بیشتر و بیشتر خوشم میومد

کم کم با هم راهت تر شدیم و قرار شد برم خواستگاریش

خانواده دیگه ای هم تو اون محله بود که یه دختر و پسر داشت

پسر سوم دوست و رفیقم بود.

ولی خواهرش نگاهش. جوری بود. همینطور کار هاش

گذشت تا اینکه خواستم برم خواستگاری

لباس دامادی پوشیدم و به زوق رفتیم خونشون

ولی اونجا بود که تیر خلاص به قلبم خورد

اونا گفتن چند شب پیش. خواستگار دیگه ای داشت که. بله رو گرفته

ولی. من با اون دختر قرار داشتم. اون گفت فقط مال منه

بعدا فهمیدم. رفیقم. با سیما نامزد کرده

چند وقت بعدقضیه رو فهمیدم

نیلی. بهم علاقه داشت و برادرش و مجبور کرد که با سیما ازدواج کنه. نیلی سیما رو تحدید کرد و مجبورش کردن

بعدا ها تو محل پچ پچ هوایی پر شد

تا اینکه یه روز پدرم عصبی به خونه آمد و گفت باید نیلی رو عقد کنم

هنوزم نفهمیدم که چی شد

بعد عقد نیلی. اینا رو فهمیدم

وقتی پدر مادرت فوت کردن. تو. رو آوردن پیش ما تو مثل مادرت. پاک و معصوم بودی

ولی نیلی هنوز قلبش سیاه بود

اون میخواست تو رو عزیت کنه که. شاید از مادرت انتقام بگیره.

با بهت به عمو فرهاد نگاه میکردم

هیچ وقت اینا رو نمیدونستم

عمو ولی. گفته بودن سر ارث اینا. بوده

عمو اون یه دروغ بود.

عمو. بی حرف از اتاق بیرون رفت

هنوز تو شک بودم

یکم که گذشت به خودم آمدم و نهارمو خوردم

و دراز کشیدم

فکر کردم. ولی بر عکس قبلاً که به آینده فکر میکردم این بار به گذشته فکر میکردم

شاید دنبال نشونه بودم

شاید چیز دیگه

~~~~~~~~~~

تو کل روز تو اتاق زندانی بودم

شب با دلی پر از غم چشمامو رو هم فشار دادم تا شاید بخوابم و. دیگه بیدار نشم

با سر صدا به همه چشمامو باز کردم

عمه: بلند شو. آماده شو. تا چند ساعت دیگه عاقد میاد یه دستی هم به صورتت بکش این مرده. ها نباشی

و رفت بلند شدم آبی به صورتم زدم

لباس پوشیدم و آرایش غلیظی کردم

نشستم رو تختم. پوزخندی زدم. من زندگی رو بدون اون نمیخوام.

از تو. کیفم. تیغ جراحی رو در آوردم و باز کردمش. به تیزیش. نگاهی انداختم.

توانایی اینو داشت که. منو بکشه. اینو اون رو. از داروخانه. کش رفتم. آخه. تیغ جراحی همین جوری

تیغ جراحی همین جوری به کسی نمیدن

بغض کردم

اگه آرشام اینجا بود. منم. ازین کارا نمیکردم

گوشیمو برداشتم و خاموشش کردم

تیغ رو رویه. رگم. گذاشتم. بهتره آرزو هامو به. گور ببرم تا. به خونه علی

با تمام توانم تیغ رو رویه دستم کشیدم

که. پوست دستم باز شد. شده بود شبیه چشم ولی کم کم خون. پوست دستمو گرفت

اشک میریختم

آروم آروم چشمام سیاهی می‌رفت و. رویه تخت افتادم

⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩آرشام⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩

با صدای زنگ گوشیم از خواب پریدم

زود آماده شدم

و. رفتم تو آشپزخونه. بعد خوردن نهار. از خونه بیرون آمدم

و سوار ماشینم شدم

و روندم. سمت. دانشگاه. رسیدم پیاده شدم

یکم دور کرده بودم

بلافاصله رفتم سر کلاس و مشغول درس دادن شدم

جای شادی. زیادی خالی بود.

ادامه درس رو بی وقفه دادم و از کلاس بیرون آمدم. مامان گفته بود. برم پیشش

رفت سمت خونه مامان

وقتی رسیدم پارک کردم و. پیاده شدم

از پله ها. رفتم بالا

آرشام: می‌شنوم

شیدا:. اونم اوممم خب چه جوری بگم

آرشام: کار دارم زود بگو

شیدا: عکسا فتوشاپ بود

یه لحظه شکه شدم

که شیدا چشماشو بست و شروع کرد به تند تند حرف زدن

شیدا: عکسا کار نادیا و عاطفه بود وقتی عاطفه اخراج شد تصمیم گرفتن این کار رو انجام بدن

من منم نمیدونستم ولی دیروز که نادیا داشت با تلفن حرف میزد شنیدم

داشت به عاطفه آمار میداد و می‌گفت که. شادی برایه همیشه رفت و عکس وفیلما کار ساز بود

هنوزم تو شک بودم

سرم تو دستم گرفته بودم

آخه چطور نفهمیدم لعنتی

زود بلند شدم الان وقت فکر کردن نیست

زود دویدم سوار ماشین شدم

روندم سمت خونه دوستا شادی

تا رسیدم پارک کردم

و پیاده شدم رفت سمت خونه و محکم به در زدم

که زنی در رو باز کرد.

به زور وارد خونه شدم

آرشام:. شادی. و دوستاش اونا کجان

زنده: چه خبرته روانی اون اتاقشونه

زود رفتم دم در اتاق و در زدم که گلشن در رو باز کرد

گلشن: سلام

آرشام: سلام شادی کجاست

گلشن با تعجب نگاهم کرد

گلشن: اون که رفت

آرشام: رفت کجا رفت راست بگو شادی کجاست

گلشن بیا نگاه کن نیست

وارد. اتاق شدم.
راست می‌گفت نبود

آرشام: کجا رفت

گلشن: برگشت شهرشون. اصلا تو چرا آمدی برو. دیه

آرشام: اون اون. عکسا رو میدونید

گلشن: اره

آرشام: فتوشاپ بود

گلشن: اون که معلوم بود فقط تو نفهمیدی

آرشام: می‌خوام برم دنبال شادی

گلشن: اووووو

آرشام:کجا زندگی می‌کنه

گلشن: خب خب میدونید ما نمی‌توانیم آدرس بدیم ولی اگه ما رو هم ببرید شاید بگیم

کلافه دستی تو موهام کشیدم. حالا اینا رو کجا دلم بزارم

آرشام:. آدرس میبرمتون

گلشن : میدم حالا وایسا بزنگم بچه ها بگم بیان

گوشیش رو برداشت و شروع کرد به حرف زدن

فقط کم مونده با اینا برم.

آرشام: من وقت ندارم بگو زودتر بیان

گلشن بعد قطع گوشیش. وسایلشو جمع کرد

اون یکیم آماده شد یکیشونم گفت. نمیاد خدارو شکر

یکم بعد. اون دوتا هم آمدن ولی تنها نبودن با علی و دانیال بودم

علی: داداش خسیس شدی میخوای بری مسافرت ما رو نبری اونم با. این دخترا

آرشام: خفه شو

سوار ماشین شدیم و حرکت کردم

تند می‌روند سمت جاده. راه کمی نبود

باید زود تر میرسیدم

~~~~~~~~۱~~~~~~~~~~~~~~~~

داشت از خستگی میمردم ولی بازم بدون وقفه رانندگی میکردم تقریبا شب بود دیگه

زدم کنار که علی و دانیالم کنار زدن

پیاده شدم

رفتم سمتشون

آرشام:. حدود یکی دو ساعت دیه مونده فک کنم

باز هم بدون. ازدست دادن وقت. میروندم

آرشام: گلشن آدرس خونشون رو داری

گلشن: اونم نه. اونو دیه ندارم

محکم زدم رو فرمون

آرشام: پس تو چی تو اون مغز پوچت داری

گوشیمو در آوردم بعد کلی گشتن

شماره که آخرین بار شادی باهاش با من تماس گرفت رو گرفتم

صدایت دختری تو گوشی پیچید

دختره: بله بفرمایید

آرشام: شادی شادی اونجاست

دختره: شما

آرشام: آرشام

صدایت پوزخندشو دختره از پشت گوشی هم میشد شنید

دختره: کارتون

آرشام: میخوام. بیام دنبال شادی آدرس خونشون رو می‌خوام

دختره: بیا این آدرس….

ولی بهتره بیای سر سفره عقدش

و قطع کرد

با شنیدن حرفاش نام رو بیشتر رویه گاز فشار دادم

تا زود تر برسم

به محض رسیدن به آدرس پیاده شدم

دم در خونه خیلی شلوغ بود

وارد خونه شدم که جسم. بی جون شادی رویه برانکارد بود و میبردنش

با دیدن رنگ پریدش. پاهام سست تر میشد

دنبال. اون پرستاران رفتم

آرشام:چی شده

پرستار: شما

آرشام: من من دوستش لطفاً چی شده

پرستار: رگش رو زده

عقب عقب رفتم که به ماشینی

عقب عقب رفتم که به ماشینی خوردم

محکم دستای مشت شدمو رو کاپوت ماشین زدم

که دختری آمد طرفم

دختره پوزخندی زد

دختره: گفتم دیر آمدی. شاهد عقدش باشی ولی دیر آمدی شاهد مرگش باش

بچه هاامدن طرفم نشوندنم رو صندلی عقب

به یه نقطه. زل زده بودم

از بچگی گفتن. مرد گریه نمیکنه ولی الان دلم بدجور هوای گریه داشت

سرمو تو دستم گرفتم و اشک ریختم

چرا باورش نکردم

بچه ها رفتم رستوران تا چیزی بخورن. ولی من همین طور تو ماشین نشسته بودم. و. فکر میکردم

به دوران. خوب زندگیم

فقط کافیه برسم به تهران اون وقت هست که اون دوتا هرزه رو میکشم

نشستم پشت رل و بی وقفه روندم تا به منظره قشنگی رسیدم

پیاده شدم. و نگاه کردم. به. طبیعت. آبشار قشنگی داشت و سرسبز بود

کاش شادی بود.

با صدای گوشیم برش داشتم و به صفحه گوشی نگاه کردم

علی بود

جواب دادم

آرشام:چیه علی

علی: کجاییی تو پسر

آرشام:نمیدونم

علی:. بیا پسر. رو به رو رستوران منتظریم

آرشام: باشه آمدم

سوار ماشین شدم و حرکت کردم

رسیدم پیاده شدم

آرشام: سلام

علی : خب بچه ها می‌خوایم چیکار کنید می‌رید تهران یا چند روز میمونید بعد می‌رید

سوگل: من نظرم اینه. فردا حرکت کنیم سمت تهران

با موافقتشون قرار شد فردا بریم

نشستیم تو ماشین و حرکت کردیم دنبال جایی که به پیشنهاد بچه ها بریم

بردمشون همون جایه سر سبز

رفتم سمت جنگلش. خیلی جالبه قشنگی بود

بین درخت ها راه میرفتم و فکر میکردم

به اینکه چطوری. عاشق شادی شدم

شاید با مهربونیاش.

عاشق اون لبخنداش شیطونیاش

کاش زودتر منم میرفتم پیشش

کاش میمردم.

گوشیم زنگ خورد

مامان بود

برداشتم

آرشام: جانم مامان

مامان: پسر معلومه کجایی دیشب که نیومدی
هر چی هم زنگ میزنم جواب نمیدی

آرشام: آمدم دنبال شادی

مامان: چی کجا

آرشام: آمده شهرشون. آمدم دنبالش ولی

مامان نزاشت حرفمو تموم کنم

مامان: زود تر بیاین. من منتظرم تا شب می‌رسید مگه نه

آرشام: مامان

مامان:. پسر بدووو منتظرم

آرشام: شادی مرد

یه باره مامان ساکت شد

مامان: چی؟؟

آرشام: خودکشی کرد

مامان: چی میگی آرشام. منو نترسون

آرشام: مامان شادی رفت

مامان: آروم باش

یکم. با مامان حرف زدم و قطع کردم

برگشتم پیش بچه ها

آرشام: بچه ها. همین الان حرکت میکنیم و سوار ماشین‌ شدیم

بچه هام بدون حرف سوار شدن

که گوشیم زنگ خورد

( شرمنده بخاطر تأخیر یه پارت بلند گذاشتم و پارت بعدی هفته دیگه همین روز)

4 دیدگاه برای “رمان آنلاین پسر مغرور دختر شیطون پارت۸”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *