مامان کل میکشید ثمین زیر زیری گریه میکرد وبقیه هم یا دست میزدن یا سرزنش بار نگاه کینه دوزشان را بهم دوخته بودن  عاقد همین جمله هارو به حشمت هم گفت وحشمت هم باخوشحالی جواب بله داد  پس از ان حشمت توری‌که صورتم را از او پنهان میکرد برداشت وعاقد به سمتمان امد بعداز کلی امضا‌ رسما من را همسرحشمت فراخواند و شناسنامه ام را به دستم داد که در مشخصات همسر نام حشمت حجتی خودنمایی میکرد!! دیگر گریه نمیکردم ناراحت نبودم من سنگی شده بودم که نمیخواستم با مشکلات زندگی از پا بیوفتم!!   بعداز یک ساعت که  به سختی برایم گذشت  مامورهای پلیس مثل مور وملخ وارد خانه میشدن ترسیده بودم وسعی در پنهان کردنش داشتم  دستانم یخ کرده بود ثمین کنارم ایستاده بود  وباترس نگاهی به من   ومامورها می انداخت حشمت کنجکاو به سراغ پلیس ها رفت 

                                 ۲

وپرسید_بله؟؟به چه اجازه ای به خونه من ریختین؟؟ یکی از سرگردها به جلو امد و خشن گفت_اینجا دیگه نمیتونی خودتو به موش مردگی بزنی باید بریم اداره!  تقریبا رنگ از رخ حشمت پرید ووحشت زده گفت_من؟ مگه من چیکار کردم؟؟  سرگرد یا ستوانی از پشت ان به جلو امد مرد جوانی بود که ظاهرش برخلاف جدیتش خیلی جذاب و خواستنی بود به هیچکس توجهی نکرد و روبه حشمت گفت_باشه پس خودت اینجوری میگی؟ کلاهبرداری! خرید و فروش املاک غیر قانونی!  برگشت خوردن چک های زیاد بدهی به بانک  حمل ونقل وسایل‌ قاچاق  اقفال؟ کردن جوان هابه مواد کمه یا بازم بگم؟؟؟ ناباور‌به سرگردی که داشت حرف میزد خیره شدم انگار سنگینی نگاهم را روی خودش حس کرد که سر بلند کرد وبه چشمانم زل زد  چند دقیقه ای بی حرف خیره نگاهم میکرد من هم از روی‌خجالت سر به پایین انداختم که اونم انگار متوجه شد ونگاهش را به سمت حشمت سوق داد  نگاهم روی لباس زرشکی ام که کت وشلوار خوش دوختی بود خیره بود که به حشمت دستبند زدن واون رو به اداره پلیس بردن بچه هاش خیلی تقلا کردند ولی من انگار به کف پاهایم چسب چوب زده بودند که از جام تکون نمیخوردم از همه بیشتر مامان من شور انداخته بود به سر وصورت خودش میزد  ومیگفت ای وای ای وای دامادم رو بردن ای وای!!!! تکانی خوردم وجلوی مامان رو گرفتم_مامان این کارا چیه میکنی؟؟  +ببند دهنتو الان بچه هاش میگن  زن بابامون عین خیالش هم نیست !!_خوب به درک چه کار کنم ؟؟؟ _نزار جلوی همه بزنم تو دهنت ها!!!! بازوی مامان رو ول کردم و شناسنامه خودم وحشمت را از روی میز چنگ زدم با حالت دو از پله ها بالا رفتم شال سیاهم رو روی سرم انداختم لباس هامو عوض نکردم باهمون کت وشلوار زرشکی بدو بدو از پله ها پایین رفتم ثمین جلوم ظاهر شد _کجا میری نفس؟ +اینجا دیگه برنمیگردم تو هم حواست به مامان و بابا باشه کاری نکن بیارشون خونه من میام اونجا!!! ازخونه حشمت بیرون زدم گوشیمو دراوردم و به هدی زنگ زدم_الو؟ +سلام بر رفیق شفیق من! چطوری؟؟ _بد هدی میتونی از بابات بپرسی کسی که تازه ازدواج کرده میتونه مهریه اش رو بزاره اجرا؟؟ +چطور؟ اتفاقی افتاده؟؟ _نه فقط برام بپرس ممنون خدافظ اجازه حرفی دیگه بهش ندادم گوشی رو قطع کردم وانداختم ته کیفم نمیدونستم حشمت رو به کجا بردن وشاید هم اصلا نمیخواستم بدونم که اون کجاست؟؟ از خونه حشمت پیاده راهی شدم نمیدونستم مقصدم کجاست؟ فقط میخواستم از محیطی که برام غیر قابل تحمل بود فرار کنم!!! لباسم به خاطر رنگی که داشت باعث جلب توجه شده بود به خصوص که پسری جوان ولاغر با موتورش هی از کنارم رد میشد ومتلک بهم مینداخت!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *