رمان آنلاین ردپای عشق پارت 1

کوله مو انداختم سرشونم و بدون توجه بهشون راه افتادم ،انگار باید حتما هر روز با این بچه ژیگولا دهن به دهن شن هر و کر بخندن!
منم که الحمدلله نقش بوق رو دارم این وسط،اصن آبرو و اعتبار خانوادم براشون مهم نیست!یا نه اگه کسی ببینه و خبر به گوش کیان خان برسه خدا میدونه چه بلایی سرمون بیاره! قطعا یه چند ماهی تو غل و زنجیر تو خونه حبس میشیم و از مدرسه هم محروم!بعدش باید بشینیم غیرحضوری درس بخونیم که برای فهمیدنشم کلی باید به مخ معیوب مون فشار بیاریم!
صدای قدماشونو پشت سرم حس کردم و قهر وار راهمو ادامه دادم.
وستا خودشو بهم رسوند و گفت :کجا سرتو انداختی پایین میری واسه خودت؟؟
چیزی نمیگم که آزی (آزیتا)گفت:حالا انگار چی شده..بابا همه ملت کراش و رل و هزار کوفت زهر مار دارن،حتی بچشونم فرستادن مدرسه..بعد این خانوم هنو تو عهد بوق سیر میکنه!

عصبی نگاش میکنم و میگم:هرکاری دوست دارین تو نبود من انجام بدین! سرعتمو بیشتر کردم و بدون توجه به اینکه نزدیک خونه آزی بودیم از درخونشون رد شدم.واقعا ناراحت شدم ازش چطور میتونه اینجوری در مورد منی که تاحالا اجازه ندادم پسری پا به حریمم بزاره صحبت کنه!
عسل و وستا کنارم حرکت میکردن و چیزیم نمیگفتن.
وستا دختر عموم بود و یار بچگیم.کسی که تو غم وشادیم شریک بود وهیچوقت تنهام نزاشت.
عسل لای کاغذی رو باز کرد و گفت:ولی وستا عجب شماره خفنی داره!
پوزخندمو نتونستم کنترل کنم و گفتم:بگی رنده خیلی بهتره بنظرم!
وستا دستشو میزنه رو شونم که اخمی میکنم ..ولی حرفشو میزنه:اینو خوب اومدی رستا!موافقم باهات وحشتناک!
عسل از اونجایی که حرص میخورد گفت:ایش!آدم باید بروز باشه و از کلماتی برا حرف زدنش استفاده کنه که در حدش باشه!
وستا:متاسفانه این آپشن من خیلی وقته غیرفعاله!
عسل:تو که داری از حسودی میترکی میدونم!خب برو پیدا کن برا خودت!
وستا:منتظر توام من!
عسل؛که چی؟
و:ببینم این پسره شماره خفن با اون موهای سیخ سیخیش و عطر مسخره ش چه گلی به سرت میزنه!
میخندم و میگم:مترسک بیشتر بش میاد!
عسل نگام میکنه و میگه:هرهر..گوله نمک!
و ناراحت پیچید تو کوچه پشتی خونه شون!
ماهم دو سه بار صداش زدیم ولی جواب نداد!خب شنیدن حقیقت تلخه به ما چه!
جلو در خونه بودیم،آیفونو زدم.
صدای مش رحیم که انگار باز مشغول درختاو گلای حیاط بود اومد:کیه؟؟
بی بی عینکیه ..خو هرکی هس بیا وا کن دیگه!
وستا صداشو عین پیرزنا میکنه و میگه:منم منم مادرتون!
مش رحیم لا اله الا الله گویان اومد سمت در وگفت:برو بچه!از سنت خجالت بکش ..
وستا سمج گفت:بخدا منم منم مادرتون!
من که دوس داشتم از خنده در رو گاز بزنم ..
مش رحیم:نعوذ بالله..دختر تویی وستا؟؟
در رو باز کرد و مهربون خندید..وستا شیطون نگاش میکرد ..اگه کیان خان یه درصد از اخلاق مش رحیم رو میداشت ..دنیا گلستون میشد..سلام کردیم و داخل شدیم.
وستا:مش رحیم ببخشیدا اذیت شدین..خواستم دلم سر ظهری یکم واشه..
مش رحیم:نه دخترم..کاش تو شوخی کنی ..
میخندم و میگم:نگو مش رحیم این از پس فردا دیگه عزرائیلم بیاد نمیتونه جلوشو بگیره!
وستا اخمو نگام میکنه و دندوناشو روهم میسابه..تک خنده ای میکنم و راه میفتم سمت خونه!
خونه که نه!
من که میدیدمش یاد کاروان سرا میفتادم!از بس بزرگ بود!
به دستور کیان خان یا همون بابابزرگ پدریم همه بچهاش باید پیش خودش زندگی میکردن! عمو محمود ،عمو سعید،عمه نوشین و پدر من..و خود کیان خان و مادرجون! شخصیت کیان خان بیشتر شبیه یه آدم سلطه جو بود!دوست داشت با اجبار حرف خودشو به کرسی بنشونه..من که ازین کاراش عذاب میکشیدم و دوست داشتم زودتر برم دانشگاه اونم یه شهر دیگه که راحت باشم از دستش!
اصن حس خوبی بهش نداشتم…مثه سگ ازش میترسیدم!بابای مادرم به عنوان بابابزرگ بنظرم برام کافی بود!
بیخیال فکر کردن به این مردک مغرور و خودخواه شدم و به سنگفرش هایی که تا انتهای خونمون میرسید تک نگاهی کردم!درختای سر به فلک کشیده چنار و کاج آسمون آبی رو پوشونده بود..خورشید از لای برگ درختا ملایم می تابید..
از استخر که میگذشتی یه خونه بزرگ بود که مال عمو سعید بود ودقیقا کنار خونه ما!
اون عمارت با معماری کاملا سنتی و قدیمی مال کیان خان!
بعد اونم خونه عمو محمود و عمه نوشین!نمیدونم ولی میدونم میلیاردها تومن هزینه این خونه شده…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *