رمان آنلاین سایه روشن پارت۳

نمیدونم تماس ،کی قطع شد  .مبهوت حرف های اون زن شدم ،در مورد سعید چی میخواست بگه؟

اصلا کی بود  ؟سعیدو از کجا میشناخت.یعنی  سعید رابطه مخفی داشت ؟که من تو این همهسال متوجه نشده بودم  ؟! فکر های جور باجور به ذهنم خطور کرد. نمیتونستم باور کنم، سعیدکسی یا چیزی از من مخفی  کرده باشه.سعید  صادق ترین فردی بود که می شناختم. مگه میشهچیزی باشه و من متوجه نشده باشم؟ اصلا  اگه  قرار بود چیزی بگه چرا تلفن روقطع کرد؟ مگهنمی خواست منو  ببینه!؟ پس چرا بدون اینکه زمان قرارو بگه  و  یا آدرس بده ،قطع کرد؟

حتمامزاحم بود.مزاحمی که  دوست داشت آرامش زندگی منو سعید و به هم بزنه. آره حتمامزاحم بود. من به سعید اعتماد داشتم. هیچ چیزی نمیتونه این اعتماد و خراب کنه.

سعی کردم فراموش کنم همچین  اتفاقی افتاده و تصمیم گرفتم در مورد این موضوع با سعیدحرف نزنم ، اما اون تماس  از فکرم بیرون نمی رفت.باید   به خودم کمک میکردم .

خودمو با کار خونه  و تموم کردن نقشه های نیمه کاره ،یا هر چیزی که میتونست کمکم کنه ،که فراموش کنم،مشغول کردم

وقتی که سعید به خونه  برگشت متوجه تغییر حالتم شده بود. اما در  مقابل سوال های مکرر شدر مورد اینکه چه اتفاقی برام افتاده ،جوابی ندادم و خستگی رو بهونه کردم .

یکی  ،دو  روز گذشت  و خبری  از تماس مجدد نشد .خیال راحت شده بود و مطمئن شده بودم کهاون تماس ،یه مزاحمت‌تلفنی بیشتر نبوده، از طرف  یه آدم مریض ،که هدفش به هم زدن زندگی وآرامش ما بوده .

سعیدآدم معتبری بود .خیلی ها میشناختنش. پیدا کردن شماره تلفن خونش،ساده ترین راه بود  که بخوان نقشه مسخرشونو پیاده کنن.خدا رو شکر که بابت این مزاحمت حرفی به سعید نزدم وخودمو یه آدم ساده و احمق نشون ندادم .

اون روز، مثل همه روزهای دیگه  ،بعد از کار به خونه برگشتم. داشتم برای شام غذا درست میکردم که باز صدای تلفن بلند شد .نمیدونم چرا دلهره ی عجیبی به سراغم اومد . بدون معطلی  گوشی رو جواب دادم 

_بله 

 _سلام  ،پگاه خانوم؛ آوام

 _آوا  ؟ 

_فکر نمی‌کنم  که به این زودی فراموش کرده باشی 

_فراموشی ندارماتفاقا تو رو خوب یادمه. یه آدم  مزاحم که قصد خراب کردن آرامش دیگرانوداره  و البته خیلی هم تو این زمینه موفق نیست .دیگه مزاحم نشو .

 داشتم گوشی رو قطع میکردم که گفت :

_قطع نکن،  من باید ببینمت خواهش می کنم

 _برای چی ؟

 _بهت گفتمخیلی چیزا هست که هنوز در مورد شوهر ت نمیدونی.

_ مثلا چی نمیدونم؟ تو اگه چیزی برای گفتن داشتی، چند روز پیش که  تماس گرفتی حرفمیزدی .

 _پشت تلفن نمی تونم.من باید ببینمت،  این خیلی مهمه 

 _ببین خانوم محترم  یا هرچی اسمته ،مطمئنا چیزی برای گفتن نداری اگه داشتی ۴ روز صبرنمیکردی 

 _میخواستم مطمئن بشم  که به شوهرت حرفی نمیزنی 

  _الان از کجا مطمئنی چیزی بهش نگفتم ؟

 _اگه گفته بودی ، دوباره با تو تماس نمی گرفتم من توی این ۴ روز منتظر عکس العمل  بودم، اما اتفاق نیفتاد.

 با این جمله  به فکر فرو رفتم ؛اما هنوز داشتم مقاومت می کردم،  پرسید :

 _گوشی دستته 

 _آره 

_لطفاً به من اعتماد کن  .من قصدم آزار تو یا بهم زدن زندگی تو نیست ؛اما باید خیلی چیزاروبدونی 

 دیگه کم کم  حس بدی داشت به سراغم میومد.انگار  یه قدرت عجیب داشت وادارم می کرد که رامحرفهاش بشم و قبول کنم ببینمش.

آدرس جایی رو که قرار بود  ببینیم همو گفت . یه کافه  تو نقطه شمالی شهر. اونجا رو بلد بودم. فردا صفحه ۱۱ قرار گذاشتیم. فقط ازم خواست همچنان حرفی به سعید نزنم و تنها برم به اونجا. نمی خواستم تنهایی اونجا برم ،تنها کسی که می تونستم با خودم به اونجا  ببرم نازنین بود. اما موضوعو کامل به اون نگفتم نه اینکه اعتماد نداشتم.فقط برای اینکه  نمیخواستم سرموضوعی که هنوز خودم مطمئن نیستم ،حرفی به کسی بزنم. تا فردا خیلی طولانی گذشت.انگاراون شب تموم نمیشد ؛مدام  داشتم به این موضوع فکر میکردم. یعنی چی قرار بود بشنوم؟

اون زن کی بود؟ چرا انقدر مصمم بود تا منو ببینه ،از سعید چی میدونست  که من که زنشبودم  نمی دونستم؟

از ساعت ۶ صبح بیدار بودم  ، شب قبلش هم به درستی نخوابیدم. اصلا خوابم نبرد  .خدایا اینحال من دقیقا شبیه حالی بود که ۹ سال پیش وقتی  داشتم  از کیان جدا میشدم ،داشتم.یعنیسعید با این همه ابراز عشق و دوست داشتن می‌تونست  دروغ بگه و کسیو کنار دوست داشتنمن ،دوست داشته باشه ؟این چه حس مسخره ای بود ،پیدا کرده بودم. من عاشق نبودم، سعیدودوست داشتم  .اما حالا ترس از دست دادنش مثل خوره به جونم افتاده بود. این حس چیمیتونست باشه ؟!خدایا ؛داشتم دیوونه میشدم.

بالاخره ساعت ۱۰ شد  و با هر دقیقه که به ساعت ۱۱ نزدیک میشد،دلهرم  بیشتر میشد. با نازنیناز شب قبل هماهنگ کردم که برای ساعت ۱۱:۳۰ کافه ای  باشه که با آوا قرار دارم.به  بهونهاینکه یکم حال و هواش عوض بشه، البته معلوم بود هنوز  دل و دماغ درستی نداره ،اما قبولکرد.  از قبل گفتم که اونجا با کسی قرار کاری دارم ،ولی زیاد طول نمیکشه و  که اگه یه موقع آوارو می بینه همه چی طبیعی باشه .

 خودمو به کافه رسوندم  .دو دل بودم برای رفتن .چند دقیقه  تو ماشین نشستم ،تا بالاخرهتصمیم به رفتن گرفتم  ،تا به این فکر و خیال و شکی که تو دلم افتاده بود ،خاتمه بدم.

وارد شدم  ،کافه زیاد شلوغ نبود .آخه کی ساعت ۱۱ صبح کافه میره. نزدیک ترین میز و براینشستن انتخاب کردم و الکی سفارش قهوه دادم و منتظر موندم .نگران این بودم که نکنه نازنینزودتر از آوا برسه و من نتونم با اون صحبت کنم. کاش اصلا نمی گفتم بیاد ،چند دقیقه گذشت تااینکه سنگینه کسی رو بالای سرم حس کردم. سرمو برگردوندم دختر زیبا و جوان با پوست  سبزه باچشمایی روشن  که توش نگرانی موج میزد بالای سرم ایستاده بود.پرسیدم

_آوا

روبروی من نشست  اصلا نمی دونستم چی باید بگم ،یا چطوری سر صحبتو باز کنم  که خودشپیش دستی کرد 

 _دلم نمیخواست که پای تو  رو وسط بکشم  ،اما مجبورم. حقته که بدونی 

با جدیت گفتم 

_من زیاد وقت ندارم ،برای شنیدن چیزی که میخوای بگی .چند دقیقه دیگه یکی از دوستام میرسه.

خواست از جا بلند شه که ادامه دادم

_دوستمه ، چیزی نمی دونه .فقط چون حس خوبی نداشتم خواستم بیاد.

سر جاش نشست ، ادامه دادم

_پس حرفای اضافی رو کنار بذار  و برو سر اصل مطلبارتباطت با سعید چیه؟ 

 _مطمئن نیستم که تو   طاقت شنیدنشونو  داری!

_طاقت چیو؟ اینکه تو با سعید در ارتباطی ؟من از دیشب تا حالا خودمو برای شنیدن اینموضوع آماده کردم .فقط یه سوال از تو دارم! میدونستی سعید ازدواج کرده ؟ اگه می دونستیچرا راضی شدی وارد یه رابطه نصفه نیمه بشی؟!

 به من نگاه میکرد،  اما مات و مبهوت .حال خوبی نداشتم  .وقتی داشتم این حرفا رو میزدم.داشتم طعم تلخ  خیانتو حس میکردم، اونم از کسی که ادعا می‌کرد، دوستم  داره.

 آوا نگاه متحیر شو از من دزدید و بعد از مدت کوتاهی سکوت ادامه داد

_ یعنی تنها موضوعی که میتونه انقدر یه زنو بهم بریزه ،خیانته؟ من نمیدونم چطور  تا الانمتوجه چیزی نشدی .

 _برای اینکه ،لحظه ای نبود که از سعید بی خبر باشم حتی وقتی که کنارم نبود. وجود تو قابللمس کردن نبود، نه  بی توجهی ،نه سردی، نه  تماس یا پیام مشکوک !چطور می تونستم بدونمکسی وارد زندگی من شده؟!

 _اینقدر زود قضاوت نکن  .خیانتی  در کار نیست .من هیچ رابطه ای با شوهرت ندارم. از  اوندخترایی نیستم که بخوام پا تو زندگی یه مرد متاهل بزارم .اگه گفتم  بیا اینجا واسه این نبود کهبگم شوهرت داره بهت خیانت میکنه. فقط خواستم که بیای ،تا به تو هشدار بدم،  که تو شرکتیکه نصف سهامش مال توئه ،داره چه کثافتکاری هایی  اتفاق میفته .

 این بار من مات و‌ مبهوت  چشم به دهن آوا دوخته  بودم و به هر کلمه ای که از دهنش خارج میشد گوش می دادم.

_البته بهتره بگم که سعید به تو  خیانت کرده، اما نه از طریق احساساتت بلکه ازاعتمادت،خیانت به اعتمادی که برای اداره کردن شرکتی که تو هم توش سهیمی،  بهشکردی.دیر  یا زود گند کاری اینا  فاش می شه و اونموقع هیچ کسی باور نمی کنه که تو بی گناهبودی. چون خیلی از این پولشویی ها و دور زدنای قانون داره با اسم و سمت تو انجام می شه . اونم با وکالتی که تو به شوهر مورد اعتمادت دادی .

_پولشویی؟! منظورت چیه؟ از کدوم کثافت کاری حرف می زنی؟ اینقدر گنگ حرف نزن .

_خوب گوش کن ببین چی می گم. از این موضوع  اصلا و ابدا هیج حرفی، به هیچ کسی نزن .

_اگه داری راست می گی ،چرا پیش پلیس نمی ری؟

 _تو هنوز به من اعتماد نداری!حق داری، یهو سر وکله یکی پیدا شده،  داره یه حرفایی می زنهکه اصلا با منطق تو جور نمیاد. یکی که  داره تصویر کسیو ،تو ذهنت خراب می کنه؛ که اصلانمی خوای باور کنی، در موردش این حرفا رو. من

این موضوع رو اتفاقی متوجه شدم و این فهمیدن به قیمت از دست دادن،  شغلمو آرامشم تمومشده.اگه تا حالا پیش پلیس نرفتم برای این بود که ترسیدم .چون  تهدیدم کردن….پگاه ازتخواهش می کنم یکاری کن من از ترسم ۲هفتس  خونه نرفتم. هر شب یجا موندم . من می ترسم. تو فقط می تونی همه چیو درست کنی.

می تونی به من ثابت کنی حرفایی که می زنی درسته؟ 

من یسری مدارک دارم .یعنی تو این ۵ ماهه جمع کردم . جزییات خیلی از کارا و خلافایی  کهانجام شده . فقط چند روز صبر کن .من دارم برای همیشه از ایران میرم، ولی قبل رفتنم همه چیوبه دستت می رسونم

نمی تونستم هیچ کدوم از حرفایی که ، آوا می زنه رو هضم کنمنگاهم به در وردی افتاد ، نازنینداشت داخل می شد

_دوستم اومد.نمی خوام یک کلمه از موضوع چیزی بدونه . شماره موبایلتو بده که مفصل  بتونمدر موردش حرف بزنیم .

_الان شماره تلفن ندارم . از خاموشش کردم . شماره خودتو بده، فردا تماسمی گیرم باهات

کارتمو به  آوا دادمبه نازنین که نزدیک تر شده بود اشاره کردم و از جا بلند شدم

پس من منتظر تماس شما هستم

به سمت نازنین رفتم .  

سلام نازی ، من کارم تموم شد .بریم

بریم ؟! نمی خوای بشینیم یه چیزی بخوریم؟

باید برم برای سعید یکم خرت و پرت بخرم ، سعید دو روز دیگه باید یه سفر کاری بره ، ببخشیدتا اینجا گفتم بیای،

_ایرادی نداره، از خونه موندن بهتره ، حالا چی می خوای

_چی می خوام؟!

واقعا نمی دونستم چی می خوام بگیرم، همینطوری یه حرفی زده بودم. نازنین دنبال من راهافتاد و از کافه خارج شدیمهیچ تصویر دقیقی از حس و حالم نداشتم.  همه چیز برای گنگ ونامعلوم بود. از طرفی نمی تونستم در مورد سعید این چیزها رو قبول کنم از طرفی حرفای آواداشت مغزمو متلاشی می کرد.

اما باید تا ثابت شدن همه چیز ،صبر می کردم و رفتار اشتباهی نمی کردم. من هنوز هم بهحرفای آوا اعتماد نداشتم؛ پس باید  درست پیش می رفتم.

کل مسیر ، نازنین از اتفاقای این چند روزه حرف زد. باید اعتراف کنم که ، هیچ کدوم از حرفاشومتوجه نمی شدم. اصلا حواسم ،اونجا نبود .حرفای آوا مدام توی سرم می پیچید . خلاف،پولشویی و هزارتا کثافت کاری دیگه که من ازش بی خبر بودم.

_کار درستی انجام دادم؟

این سوال نازنین رشته افکارم رو بهم ریخت

_چی؟ کار؟ کدوم کار؟

_اصلا حواست به من هست؟! پگاه تو حالت خوبه؟

_خوبم ، آره خوبم

_نه، خوب نیستی، چرا اینقدر ذهنت پراکندست . اگه اتفاقی افتاده بگو!

_چیزی نشده، فقط یکم کارام پیچیده تو هم. اهاین خیابونم که همیشه بستس، فکر نمی کردماینقدر همه چی امروز بهم بریزه

_اگه دلت نمی خواد بگی، نگو. فقط لطفا دروغ نگو دختر.

حق با نازنین بود. وقتی می خواستم چیزی رو بپیچونم ،به بدترین نحو این کارو انجام میدادم.دلم نمی خواست نازنین ناراحت بشه از طرفیم گفتن این موضوع، که هنوز برای خودمصحتش مشخص نبود؛ کار درستی نبود. نمی خواستم حس کنه بهش اعتماد ندارم

_نازنین، یه اتفاقایی افتاده

_چی شده؟!

_خودم هنوز مطمین نیسنم. ازم دلگیر نشو، بزار مطمین شم ؛همه چیزو برات تعریف می کنم. فقط لطفا ، الان ازم نخوا که چیزی بگم . خواهش می کنم

_من فقط دوست دارم کمکت کنم ،اگه بتونم

_می دونم که این کارو انجام می دی، فقط یکم زمان می خوام

_ باشه ، خریدم الکی بود؟ اره؟

_معذرت می خوام

_این موضوع ربطی به اون دختره که تو کافه بود ،داره؟

_قرار شد ، بزاری به وقتش .همه چیو بهت می گم

می دونستم الان تو ذهنش هزارتا قصه ساخته ، از خیانت سعید به منو و ارتباطش با اوندختره . دستشو گذاشت روی دستم و گفت:

_تو از پسش بر میای ، من مطمینم

از چیزی مطمین بود که خودم ، مطمین نبودم. من زن قوی ای بودم. مستقل و انعطاف پذیر امااین شرایط تو شخصیت من تعریف نشده بود.

نازنینو به خونه رسوندم و به سمت خونه رفتم و مدام با خودم تمرین کردم که هیچ رفتاری نکنمکه سعید مشکوک بشه.

دلشوره داشتم؛روبرو شدن با سعید، برام سخت شده بود . با اینکه  هنوز چیزی کاملا مشخصنشده بود اما سعید برام یه آدم غریبه شده بود که من هیچی ازش نمی دونستم .

اینکه سعید ،این همه سال داشت به من دروغ می گفت، اینم دروغی به این بزرگی که بر ملاشدنش ، به قیمت از دست دادن  و خراب شدن همه چیز  بود. از دست دادن اعتمادم، خراب شدن،رویاهایی که ۹سال پیش با کیان تصورشون می کردم و بخاطر انتخاب سعید همشونو فراموشکرده بودم.مطمین بودم اگه این موضوع صحت داشته باشه اتفاقایی بدی خواهد افتاد کهتصورشم نمی تونستم بکنم.

شده بودم مثل یه پر که تو هوا معلقه و با هر بادی به سمتی پرتاب می شه اما به جای درستیقرار نیست برسه.

کاش همه اینها خوا ب باشه.

همزمان با سعید به خونه رسیدم تو پارکینگ همو دیدیم. داشت با تلفن صحبت می کرد با دیدنمن گوشی رو قطع کرد و به سمت من که کنار اسانسور بودم اومد

_خسته نباشی عزیزم

_سلام . چقدر زود برگشتی

_ گفتم حالا که قراره فردا برم،امشبو یکم بیشتر کنارت باشم که دلم زیادی تنگ نشه

_ مگه پروازت پس فردا نبود؟

_ مجبورم یه روز ،زودتر برم دبی؛ بعد از اونجا برم.

اون شب خیلی به رفتارای سعید دقت کردم. داشتم دنبال یه آدم دیگه می گشتم ،آدمی که با سعیدفرق داشته باشه. اما سعید همون سعید همیشگی بود . توی مدتی که کنارم بود نمی تونستم،توی چشماش ،نگاه کنم . چون همیشه وقتی توی چشام نگاه می کرد متوجه می شد که حالمخوب نیست و یا چیزی اذیتم می کنه. خیلی سعی کردم ، این اتفاق نیفته؛

اما سعید متوجه شده بود

_ یه سوال ازت بپرسم 

سعید بی مقدمه این سوالو از من پرسید

ادامه دارد….

یک دیدگاه برای “رمان آنلاین سایه روشن پارت۳”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *