رمان آنلاین استاد و دانشجوی بلا

رمان آنلاین استاد و دانشجوی بلا پارت1 الی3

تانیا

پتو رو کشیدم رو صورتم تا شاید از نور مزخرف خورشید راحت بشم….

البته نور خورشید که سر بود حالا این موبایلم بود که داشت خودشو پاره میکرد تا جوابشو بدم…

دستمو از زیر پتو رد کردم و موبایل رو از کنارم چنگ زدم…

با همون صدای خواب آلود و بدون توجه به اسم شخص پشت تلفن تماس رو وصل کردم

_هویی هرکی هستی نمیدونی این وقت صبح آدم خوابه…

_هو تو کلات…اون تن لشتو بلند کن لباس بپوش دیر شد استاد راهت نمیده هااا…

با این حرفش مثل جن زده ها رو تخت نشستم و بدون توجه به ساعت جیغ بلندی کشیدم…

_چییی؟!

_بخدا منم یه چیز دارم به اسم گوش

_برو دست خدا نکبت خانم

_من تورو…

نزاشتم حرف دیگه ای بزنه و از رو تخت پریدم پایین و دوییدم سمت دسشویی تو اتاقم…

ولی متاسفانه هنوزم چشم هام خواب آلود بود و…

من بیچاره محکم به یه چیز سفت برخورد کردم…

ناله ی بلندی سر دادم و با یه دستم پیشونیم و با دست دیگم دماغمو گرفتم..

_آخ آخ خدا لعنت کنه دانشگاه و درس رو…وای دماغ خوشکلم کج شددد

با عصبانیت به در دسشویی نگاه کردم

لگد محکمی بهش زدم که با شتاب باز شد و برخورد محکمش با دیوار کنارش باعث شد چشم هام بسته بشه…

یکی یکی چشم هام رو باز کردم وشونه ای بالا انداختم…

جلوی روشویی ایستادم و بدون نگاه کردن به آینه دست و صورتم رو شستم…

همین که سرم رو بالا آوردم نگاهم افتاد تو آینه…

نگاه کردنم همانا و گرد شدن چشم هام همانا…

_اینا چییین..خدااا این زندگیه من دارم نه تروخدا بگو ببینم این شیپیشا چیه تو موهام

(مدیونید اگه فکر کنید واقعا شپش باشه،من فقط یکم زیاده روی میکنم همین…)

با دستام موهام و گرفتمو با جیغ خفه ای کشیدمشون..

همونطوری که مثل جن زده ها شده بودم دوییدم بیرون…

قسمت هال از قسمت اتاق ها با سه تا پله از هم جدا شدن…و همیشه هم مشکل من با این پله ها بوده و هست…هردفعه از مدرسه یا دانشگاه برمیگشتم خونه بخاطر خستگی بیش از اندازه ام انگشتای پام با بوسیدن این پله ها منو به حال خودم برمیگردوندن..

اما ایندفعه مثل اینکه اوضاع وخیم تره…

تا خواستم پامو رو اولین پله بزارم چنان پیچی خورد که درد خودش کافی نبود…درد با صورت خوردن رو زمین هم بهش اضاف شد…

_آخ ملاجممم..آخ دماغم…وای مردمم…

(خوش اومدید به زندگی بسیار زیبای من…)

همین کلامتم کافی بود که صدای خنده ای بلند شد و بدتر عصبیم کرد…

با هرسختی ای که بود بلند شدم و ایستادم روبه روش…

دستم رو آوردم بالا و گفتم:

_بخدا میزنم ناقصت میکنم الدنگ…

_هوی آبجی جونم آرام باش مگه من تو رو انداختم

_بنظر من جنگ هم بشه تقصیر توعه

_آرام باش آنه جان…

جیغ بلندی کشیدم و پاهامو محکم رو زمین کوبیدم که از دردش آخ بلندی از بین لب هام خارج شد و این باعث خندیدن دوباره سورنا شد…

_کوفت بگیری،مرض بگیری،بمیری ایشالا،صدبار گفتم به من نگو آنه..

_آنه روزهای..

_بس کننن!!!

_چته از دکلمش خوشم میاد به تو چه…

_برو بمیر شونگول

_هپه انگور

دندونامو حرصی روهم ساییدم و لنگ لنگون از کنارش رد شدم

_درد…بدبخت اسکل

_لابد تو خوبی

_حتما خوبم که میگم..

بلاخره بعد از کلی کلکل و اتفاق های شاخ با خوش شانسی زیاد زنده موندم و از خونه زدم بیرون..سریع یه تاکسی گرفتمو به طرف دانشگاه حرکت کردم..همین که رسیدم دم دانشگاه با سرعت پریدم پایین که صدای راننده بلند شد:

_آبجی کرایت….

آروم برگشتم سمتش و لبخند دندون نمایی بهش  زدم

_من عذرمیخوام یه لحظه…

دستمو کردم تو کیفم تا پول بردارم اما با حرفی که زد تا مرز جنون رفتم..

_مشکلی نی…شما دخترا کلا خنگید…من نمیفهمم چرا میاید دانشگاه بابا بشینید تو خونه کهنه بچه بشورید…

سرمو بالا آوردم و رفتم جلوتر

_چیزی گفتی؟!

_گفتم کرایمو بده کار دارم

ماشینو دور زدمو رفتم سمت در راننده…

یکم خم شدم جلو و تو یه لحظه یقه لباسشو گرفتم و کشیدمش طرف خودم

_مردک احمق ما خنگیم یا شما…برا من چرت و پرت نگو که میگیرم میزنمتا…گوسفند

همینطور گنگ بهم خیره بود که یقه اش رو ول کردم و پولو پرت کردم رو پاشو رفتم سمت دانشگاه..

(درسته ترسیده بودمااا ولی خب دیگه اسم من تانیا هست حالا اینا به کنار خداکنه حراست ندیده باشتم..)

سرعتم رو بیشتر کردم و دوییدم سمت کلاسم…

همین که رسیدم پشت در کلاس ایستادم و نفس عمیقی کشیدم…

دستی به مقنعم کشیدم که صاف  صوف بشه،چند تقه به در زدم که صدای استاد بلند شد…

در رو به آرمی باز کردم و سرمو بردم داخل…

_میشه بیام تو؟

_خانم راشن این چه موقع از اومدنه

_استاد ترافیک بود

_اینموقع از صبح و ترافیک

نتونستم جلو زبون درازمو بگیرمو کامل رفتم تو…

_استاد مگه شما تصمیم میگیرید کی ترافیک باشه کی نباشه…

_خانم راشن بفرمایید بیرون

_وا برای چی؟!

_برای تاخیر و بی ادبیتون

نگاه ساعت ته کلاس کردم و گفتم:

_استاد فقط چهل و پنج دقیقه دیر کردم…

_بفرمایید بیرون معلوم نیست تو این مدت چیکار میکرده که دیر کرده

_جاتون سبز سبز نصفش خواب بودم

با این حرفم کل کلاس رفت رو هوا که استاد عصبی شد و محکم کوبید رو میز و همه ساکت شدن..

_بیروننن

_چرا حالا داد میزنی،حنجرتون پاره میشه ها…نگا اینجوری

دستم رو بالا آوردم و جوری که انگار چیزی رو پاره کردم به حرکت درآوردم

_جررر

برای بار دوم کلاس رفت رو هوا…خودمم زدم زیر خنده،خداییش این ایکبیری حقش بود…

وقتی کلاس ساکت شد من هنوز داشتم میخندیدم که یه لحظه چشمم افتاد به آوینا نمیدونم چرا ولی داشت با ترس و استرس نگاهم میکرد…وقتی فهمیدم چرا اینطوریه،آب دهنمو قورت دادمو به استاد که حالا از شدت عصبانیت رنگش مثل لبو شده بودو میلرزید خیره شدم،لبخند دندون نمایی بهش زدمو گفتم:

_بهتره…بهتره من گور خودمو گم کنم..آره

با چشم هاش به در اشاره کرد و با صدای تقریبا بلندی گفت:

_بنظرم بهترین کار همینه

دوباره لبخند دندون نمایی بهش زدم و از کلاس خارج شدم…

این تنها کلاسم بود..

حالا هم که نتونستم جلوی زبون وا موندمو بگیرم و به این وضع افتادم..

بی حوصله رو یکی از نیمکت های محوطه دانشگاه نشستم و موبایلمو از تو کیفم درآوردم..

باید منتظر آوینا خانم میموندم…

خب بزارید تا نیومده یکم از این خلوچل براتون بگم…

آوینا یهترین دوستم از دوران ابتداییم تا الانه..درس هردومون خیلی خوبه اما زبون درازمون کارو خراب کرده..

(بین خودمون باشه ها من از اون باهوش ترم…آره،بهرحال اون یه خلوچله)

هردومون برای یک هدف انقدر درسخون شدیم…بورس شدن به کانادا و پزشک شدن

هدف و آرزو و البته رویای هردومون این بود…ولی تا الان که دو ترم هم از دانشگاه رو سپری کردیم به نتیجه نرسیدیم…

_آخ دختر…آخ من چی بگم به تو…

با شنیدن صداش سرم رو بالا آوردمو با دستپاچگی لبخند زدم….

 

_خب چیکار کنم…مرتیکه یه پاش لب گوره واساده برا من ویز ویز میکنه..

_تانیااا

_هان چته…ببین الان به اندازه کافی اعصابم خط خطی هستا..میزنم تورو هم لت و پار میکنم…

_من بهت دیشب گفتم زود بخواب این مردک آماده ی یه آتو از تو هست..

_بسه آوینا..درضمن تو چرا صبح وقتی دیدی هنوز نیومدم دیر زنگ زدی

_حالا من مقصرم

_نه عمم مقصره

_باشه پس برو به همون عمت بگو زودتر زنگت بزنه

بعدشم حالت قهر روشو کرد اونور…

فهمیدم گند زدم…رفتم سمتشو از پشت محکم بغلش کردم که جیغش رفت بالا و کلی چشم نظاره گر ما شد…

سریع ازش جدا شدمو پس گردنی محکمی بهش زدم

_مرض..دیوونه خر

_چته داشتم خفه میشدم

_با همین دوثانیه…بزغاله

_بسه حالا

_ایشش…حالا چرا انقدر زود از کلاس اومدی بیرون

_خیر سرم گفتم دوستم الان حالش بده دپرسه داره افسرده میشه…داره میمیره

_خب حالا بنالللل

_به استاد گفتم باید سریع برم خونه اونم گفت گمشو

_اه ازش بدم میاد

_تانیا بسههه

_بخدا میزنمتا

_هی دخترا!!!

با شنیدن صدای یکی از دخترای دانشگاه هردومون به سمتش برگشتیم و سرمونو به معنی چیه تکون دادیم،پوزخندی زدو با دو کلمه دوتامونو پخش زمین کرد….

_دفتر مدیر..

بعد هم گذاشت رفت…

نمیدونم چطوری خودمونو رسوندیم به پشت در بسته اتاق مدیر…

(فقط شاید دوسه نفرو آش و لاش کردیم…دوسه نفر)

_آخر گند زدی به همه چی الاغ

_آوینا خفه شو ببینم چه خاکی به سرم بزنم

_هیچی فقط الان برو تو

با استرس نگاهش کردم و سرم رو به معنی باشه بالا و پایین کردم

_میرم تو ولی اگه جیغ زدم با توپ و تانک حمله کن تو و نجاتم بده…

_وا دختر مگه میخواد بکشتت…مدیره هاااا

_تو بیا

_استغفرلا گمشو تو روانی

زبونمو تا ته براش درآوردمو بعد از اینکه چند تقه به در زدم دستگیره رو پایین فرستادمو رفتم تو….

 


12 دیدگاه برای “رمان آنلاین استاد و دانشجوی بلا پارت1 الی 3”

  1. سلام واقعاااا واقعااااا با اینکه تازه رمانه اومده اولاشو خوندم عاشقش شدم بهتون پیشنهاد میکنمم این رمانو از دست ندین واقعا خیلی خوشگله مرسی از نویسنده😍❤❤

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *