| Friday 27 November 2020 | 05:07
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان انلاین فراموشی عشق پارت 11

رمان انلاین فراموشی عشق پارت11

وایی نگو نه نمیخوام.
_پس سریع انجام بده کاراتو.
باشه مرسی که هستی.
_خواهش میکنم باید قطع کنم بعدا تماس میگیرم حرف میزنیم خدافظ مراقب خودتم باش گلم فعلا.
خدافظ.
هوووف کارن امروز خیلی عصبی مثل برج زهر ماره اصلا نمیشه سمتش رفت حالا باید چیکار کنم.
صبر کن ،یادمه کارن یه بار گفت من منبع ارامششم اینه. من نباید با رابطه جنسی برم جلو من باید با خودم برم جلو با وجودم با ارامشم این راه حلشه اوف دختره خنگ چرا تا الان نمیفهمیدی .
وایی حالا باید چطوری شروع کنم چقدر سخته هووف.
تا شب منتظر کارن بودم وقتی اومد داخل خیلی کلافه بود چون تجربه ای نداشتم میترسیدم سوتی بدم اروم باش النا نمیخوایی ادم بکشی که یعنی خاک بر سرم که یه مخ زدن بلد نیستم.
موقع شام بود باید یه طکری جلب توجه میکردم وسط غذا شروع کردم به سرفه کردن از اونجایی که خوش شانسم واقعا بخاطر سرفه الکی غذا پرید گلوم سرفه هام واقعی شد از چشام داشت اشک میریخت کاری نمیتونستم بکنم
کارن با نگرانی اومد سمتم تیام هی لوانو میکرد تو حلقم تا اب بخورم نفسم دیگه داشت میگرفت که با ضربه ای که کارن به کمرم زد یهو ساکت شدم چشام کاملا گشاد شده بود حس میکردم الان از کاسه چشام میفتن بیرون .
اروم برگشتم سمت کارن دردش زیاد بود نمیدونم بخاطر سرفه ها بود یا بخاطر درد که از گوشه چشام اشک ریخت پایین.
کارن بیچاره هم فکر کرد دارم گریه میکنم.
_خیلی محکم‌زدم اره؟النا حرف بزن دیگه دارم میمیرم از نگرانی.
_*خیلی محکم زدی؟ والا اون ضربه ای که تو زدی الان به گوریل میزدی از جاش تکون نمیخورد فلج کامل میشد چه خبرته بابا از خفگی نمیره از ضرب دست تو حتما میمره.
_زبونتو گاز بگیر ساکت شو ببینم چش شده.النا میتونی حرف بزنی?
اروم سرمو تکون دادم.
_خوب پس چرا چیزی نمیگی؟
چون دلم میخواد.اینو گفتم یه لبخند دندون نما زدم بهش یه هووف کرد اخی الهی عصبی شد.
با مظلوم ترین لحنی که سراغ داشتم از خودم به کارن گفتم؛
منو بغل میکنی ببری اتاق خودم خستم نمیتونم بعدشم کمرمم درد میکنه اینقده محکم زدی.
فکر کنم خیلی مسخره شدم چون تیام یهو پقی زد زیر خنده
چپ چپ بهش نگاه کردم که خودشو جمع کرد سرمو طرف کارن کردم منتظر جوابش بودم که یهو بلندم کرد.
_چی کار کنم که هم بلای جونمی هم درمان جونم.
جوون دارم راه میفتم کم کم دستامو دور گردنش انداختم سرمو تکیه دادم به سینش.
انگار تعجب کرده بود چون یه لحظه مکث کرد از جام تکون نخوردم چون اگه چشش به قیافم میفتاد صدرصد لو میرفتم .
از قصد صورتمو کشیدم توی گردنش نفسای عمیق میکشیدم اوم خیلی خوش بود بود.یه عطر تلخ خنک زده بود که ادمو وسوسه میکرد گردنشو گاز بگیرم.
انگار خوب کارمو کرده بودم چون تند تند اب دهنشو قورت میداد فشار دستاش رو کمرم بیشتر شد.
انصافابغلش خیلی قشنگ بود خیلی جذاب بود چرا اینقدر از نزدیک بهش دقت نکرده بودم؟
رسیدم به اتاق ممو گذاشت رو تخت میخواست بره که دستشو گرفتم با حالت گنگ نگاهم کرد که اروم گفتم نرو اینجا بخواب.
_تو بخواب عزیزم من کار دارم میام.
نه نرو اینجا بخواب.
_هووف النا گلم تو بخواب منم میام گفتم که کار دارم.
اصلا برو نمیخوام.
سرشو بلند کرد سمت سقف منم با اخمتی تو هم روبه رو رو نگاه کردم لبامو عنچه کرده بودم داشتم به این فکر میکردم اگه بره چه علطی کنم که یهو کارنو دیدم‌جلوی صورتم لباشو گذاشت رو لبام .
تعجب کرده بودم چیشد یهو؟
خیلی نرم میبوسید نمیتونستم باهاش همکاری کنم ولی کاریم نکردم که فکر کنه بدم اومده من باید با این چیزا کنار بیام چه بسا قرار بدترشم بچشم.
وقتی ازم جدا شد دراز کشید رو تخت منم کشید تو بغلش مثل فیل فنجون بودیم سرشو برد لای موهام.
_نمیدونم چطوری وای تو واقعا منبع ارامش منی.النا میشه یه قولی بهم بدی؟
چی؟
_بگو اول قول میدم تا بهت بگم.
من که نمیدونم چی میخوایی؟
_قول بده هیچ وقت ترکم نکنی همیشه کنارم باشی اذیتم نکنی با رفتنت باشه؟
نمیدونم چرا وقتی این حرفو زد دلم یهو گرفت یه لرزش خاصی رو توی مردمک چشام حس کردم الان باید قول میدادم؟قولی که میدونم خودم بهش پایبند نیستم؟ قولی که میدونم همش دروغه.

نه من نمیخوام با این قول دادن امید وارش کنم چشامو بستم فکر کنه خوابم چشام پر شده بود ولی نباید گریه کنم اگه گریه میکردم لو میرفتم.
_النا چرا جوابمو نمیدی؟النا؟خوابی؟ چه زود خوابیدی کوچولوی دوست داشتنی.
(ناشناس)
_قربان همه چی طبق روال داره پیش میره کارن خیلی خوب به من اعتماد کرده خودمو جای افراد ناصر خان جا زوم.
افرین کیارش همیشه میدونستم تو بدرد بخور ترین ادمی که دارمی.
حواستو جمع کن کارن شک نکنه و از اون مهم تر مواظب باش پسر ناصر خان شک نکنه که اون موقع دمار از روزگارمون در میاد شنیدم ناصر خان خودشم داره دنبال دلیل مرگ پدر کارن میگرده تا الن که تونستیم خوب قایم کنیم از این به بعدم بندو ای ندیم خیلی خوب پیش میره شما هم مواظب باشین ببینم هومن این دختره در چه حاله؟
_نترس خوب مخشو زدم داره کم کم کاراشو پیش میبره خودتم میدونی اگه یهویی انجام بده کارن شک میکنه .
درسته کارن ادمی نیستت که بشه راحت گولش زد.
خوب کاراتونو بکنین دستمزدتونم خوب میگیرین.
حالا برین میخوام تنها باشم.
_بله.
_*باشه مواطب خودت باش عشق من.
وقتی اون دوتا الدنگ رفتن فکرم مشغول شد نتصر خان چرا باید دنبال قضیه رو بگیره تا جایی که میدونم اون دشمن جهانگیر بود ن رفیقش.
باید از خودش بپرسم.
دکمه بغل صندلیمو زدم کمد پشتم به حرکت در اومد و در مخفی پیدا شد .
بعد زدن رمز وارد شدم.
جهانگیری به صندلی الکترونیکی بسته شده بود و دوتا محافظم بغلش نمیتونستم ریسک کنم اون ادم باهوشی بود.
به محافظا اشاره کردم برن بیرون با نفرت داشت نگاهم میکرد.
به به اقای جهانگیری ببینم زیاد اذیتت که نکردن؟
_تف بهت من تورو عروس خودم میدونستم ولی تو! تاوان بدی میدی بابت این کارت مطمعن باش. خودت میدونی کارن ادمی نیست که گول بخوره‌.

هه نخندون منو توروخدا بس کن میمرم از این حجم بانمکی ، درضمن میبینی که پسرت خیلی خوب گول خورده فقط پسرت نه کل دنیا گول خورد میدونی منم تعجب کردم از خنگی پسرت خیلی بهش سرنخ دادم ولی متوجه نشد دیگه مجبور شدم سرنخای خیلی تابلو بدم تا بفهمه .
_بخاطر چی این کارو میکنی؟ تو توی خونه ما بزرگ شدی تو بغل خودم.
اره خوب یادمه تو خونه شما بزرگ‌شدم تو خونه شما هم مردم.
اوم یادته التماسامو ؟ یادته زجه هامو؟ ولی پسرت چیکار کرد؟
فقط تف کرد تو صورتم یادته؟میدونی چند بار خودکشی کردم؟ اصلا فهمیدین دوسال تموم توی تیمارستان بستری شدم؟ اصلا فهمیدی منو با طناب بستن به تخت ارهههه فهمیدییییدن؟
نه نفهمیدین اصلا یادتون نبود .مادرم بهخاطر من سکته کرد مرد. وقتی مامانمو خاک کردن همونجا قسم خوردم به خاک مادرم قسم خوردم که به خاک سیاه بنشونمتون.
بلایی سرتون بیارم که نفهمین از کجا و چطوری خوردین.
انتقامم میگیرم مطمعن باش میتونستم خیلی راحت بکشمتون ولی اینجوری زجرایی که من کشیدمو نمیکشیدین،باید مثل من طعم ذره ذره مردنو بچشین. هنوز خیلی کارا دارم باهاتون بشینینو به این فیلم سینمایی درام اکشن نگاه کنین که بازیگرای اصلیش خودتونین.
_نه تو اونی که من میشناختم نیستی خیلی عوض شدی عوضی شدی.نمیشناسمت دیگه نمیشناسم.
خوب کاری میکنی چون منم دیگه خودمو نمیشناسم بشینو نگاه کن مردن پسرتو.البته مرگ جسمشو نمیخوام ،میخوام مثل خودم روحش با زجر بمیره میفهمی که.

(کارن)
تیام امروز برو دبی باید به عنوان نماینده من بری برو و به شیخ بگو که خیلی ممنون به موقع کارارو انجام دادی محموله خیلی به موقع به دستمون رسید خودت قراردادو امضا کن بیا.
_باشه میرم فقط کارن به محموله ترکیه هم یه نگاه بنداز برسی کن ببین چیزی کمو کسر نداشته باشه.
باشه حتما.
تا شب مشغول بودم دیگه از گشنگی صدای شکمم در اومده بود،وقتی از اتاق خارج شدم النا رو دیدم که با چشای براق داره سفره رو نگاه میکنه .
وقتی نشستم دیدم هی چشاشو ازم میدزده همین جور زول زدم بهش دست بردم ناگت مرعی رو برداشتم زدم به سس همین که داخل دهنم کردم حالت تهوع بهم دست داد بدمزه ترین چیزی بود که خوردم.
تا میخواستم دهنمو بار کنم خدمتکارو صدا کنم با حرف النا دهنم بسته شد.
_خوشمزه بود مگه نه اولین چیزی که تو عمدم درست کردمه تازه فهمیدم یه رگ اشپزی دارم اصلا استعدادام دارن شکوفا میشن خوب بگو دیگه جون به لبم کردی.
اب دهنمو قورت دادم یه لبخند یواش زدم اروم گفتم؛
اره اره خیلی خوشمزس دستت درد نکنه عالیه خودتم بخور.
_چی من نه من وقتی میپختم بوش زد بهم دیگه نمیتونم بخورم تک بخور من ببینم زود باش همشو باید بخوری.
چیی وایی این من چطوری بخورم اخه به این ور اونور نگاهومیکردم تا یه جوری خودمو خلاص کنم که با پارس کردنای شدید سگا راه نجاتم پیدا شد.
از جام پاشدم طرف در ورودی رفتم همین که درو باز کردم نگهبانا دیدم حالت اماده باشن.
چشمخورد به چند ماشینی که نورش افتاده بود تو چشم این جا چه خبر بود اونا کین؟
النا از بازوم محکم‌گرفت دستمو دور کمرش انداختم .
داشتم نگاه میکردم که با خاموش شدن چراغای ماشین از تعجب چشام گرد شد اون ناصر خان بود .
رو کردم سمت النا؛
النا میری اتاقت تا من نگفتم نمیایی بیرون درم از داخل قفل میکنی فهمیدی؟
_ولی چرا؟
نمیشه من به تو یه چیزی بگم‌گوش کنی؟
_اییش خوب ناگتام چی اونا میخواستیم بخوریم.
اسم ناگت اورد دوباره اون مزه مزخرف اومد تو دهنم با لبخندی که بیشتر صورت کج کردن بود گفتم بهش؛
نگران نباش من همشو میخورم مگه میشه از دستپخت تو گذشت اخه؟ حالا برو سریع تر.
باشه شبت بخیر ولی بیا پیش من بخوابا بابای.
ته دلم حس قلقلک داشتم وقتی النا دوست داشت پیشش بخوام این خبر خوبی بود.
سریع خدمتکارو صدا کردم.
اول از همه ناگتا رو بریز دور نسلشون کنده بشه دوم دیگه نمیزارین خانم اشپزی کنه(وگرنه میمیرم) سوم پذیرایی رو اماده کنین مهمون ویژه دارم.
_اطاعت قربان.
به حیاط خیره شدم ناصر خان همراه دو پسرش داشت میومد ابهتش طوری بود که ناخوداگاه بهش احترام بزارم.
خیلی خوش امدین بفرمایین ولی ای کاش قبلش خبر میدادین.
_هر موقع دلم بخواد میام حالا هم برو کنار بگو برام یه قهوه تلخ بیارن ترک باشه حتما با دو قاشق شیر سریع‌.
پیره خرفت باز نیومده شروع کرد با پسراش دست دادم دعوتشون کردم داخل سفارش ناصر خانم دادم خودمم رفتم پیششون.
_داری کم کاری میکنی جوون تو مگه رئیس پنج گانه نیستی هان؟
چیزی شده؟
_جواب من این نبود یاد ندارم پدرت اینطور بوده باشه پس به تو چی اموزش میداد؟دوتا از گروها تو مشکل بزرگی هیتن ولی تو نه به پیاماشون گوش میدی نه کمکشون میکنی به چه دردی میخوری؟ از این به بعد ریاست گروه ازت برداشته میشه به جک داده میشه .
چی دارین میگین؟ چرا؟ این امکان نداره من تمام تلاشمو دارم میکنم.
_اگه تمام تلاشت اینه خیلی کمه فعلا ریاستو میدم به جک تا مشکل پدرتو حل کنی بعد از اون دوباره برمیگردونمت ولی به کارای خودت بستگی داره.
این بی انصافیه من خیلی فشار رومه شما هم که اصلا کمکم نکردین خودتون گفتین در پیدا کردن قاتل پدرم.
_دهنتو ببند یه رئیس واقعی هیچ وقت منتظر کمک
دیگران نمیشینه همیشه روی پای خودش وایمیسه درضمن فکر کردی تا الان این همه اطلاعات به دست اوردی از کجاست؟ همینجور کشک؟ یا نکنه فکر کردی به پسری که تازه اومده تو دور اینقدر اعتماد میکنن نه پسر نه خیلی احمقی باید خیلی بدوی تا برسی به چیزی که باید بشی تو هنوز اولین قدمتم نزاشتی خیلی ضعیفی ضعفاتو قوی کن چون دشمن دقیقا از نقطه ضعفت استفاده میکنه.

بله ممنون که گفتین. خودتون میدونین دیگه چه اطلاعاتی به دست اوردم درسته؟ کیارش بهتون گفته؟
_این که شک داری پدرت زندس ؟ این یه شک مسخرس ولی خوب احتمالشم هست .صبر کن ببینم کیارش کیه؟
محافظ مخصوص پسر ارشدتون!
_حامد این پسر چی میگه بدون این که اطلاعانی از افرادت در اختیارم بزاری استخدام کردی؟
_*اقای کارن من کیارش نامی نمیشناسم من محافطی به این نام ندارم ،خیر پدر من نمیشناسم همچین شخصیو.
یعنی چی اون رفیق چند ساله منه بعد ازدواجش ندیدمش وای اون گفت پیش شما کار میکنه.
_قضیه داره جالب میشه ببینم کی پشت این قضیس که تونسته منم بکشه وسط؟
یعنی چی منظور حرفتون چیه ناصر خان؟
_منظورم اینه کیارش جاسوسه که داره از تو سو استفاده میکنه احمق ولی نباید به هیچ عنوان تکرار میکنم به هیچ عنوان بهش بفهمونی که فهمیدی اون از افراد من نیست.
خودم تهشو در میارم.احتمالا باید خیلی سر نترسی داشته باشه هر کی که پشت این قضیس چون دقیقا با دم شیر بازی میکنه.حامد پسرم میری و اطلاعات این کیارشو پیدا میکنی تا یه ساعت دیگه این جا باشه سریع .
_*بله پدر.
_حسام پسرم تو هم میری به جک خبر میدی ریاستو به عهده بمیره و مشکل دو گروه حل بشه محموله امازون هم داره میرسه برو تو سر اون.
_^چشم پدر بااجازه.
_خوب کارن من موندمو تو.
بله کاری دارین با من؟
_خودت میدونی بین منو پدرت چیا گذشته ما گذشته خوبی نداشتیم پدرت باعث شدم دخترم برای همیشه منو ترک کنه وقتی جوون بودن پدرت عاشق دختر من میشه ولی دختر من به هیچ عنوان علاقه ای به پدرت نداشت کلا با بقیه بچه هام فرق داشت از کارای من بدش میومد همیشه ناراضی بود زیادی مهربون دلسوز بود .
بعدها وقتی پدرت دخترمو خواستگاری کرد من قبول کردم ولی دخترم به هیچ عنوان زیر بار نمیرفت من مجبور به ازدواجش کردم.
دقیقا شب عروسیش اومد پیش منو گفت که بارداره از عشقش یه پسر ایرانی ساده که برای درس خوندن اومده بود به اینجا.
از دستش خیلی عصبی شدم نمیتونستم مراسمو بهم بزنم چون ابروی چند سالم میرفت ولی انگار پدرت شنیده بود حرفای منو دخترمو مراسمو خراب کرد .
هیچ وقت یادم نمیره دخترمو زندانی کردم کتک زدم وای بازم زیر بار ازدواج با پدر تو نرفت.
بلاخره گذشت و دخترم داشت فارغ میشد حالش خیلی بد بود دکترا میگفتن احتمال زنده بودنش کمه چون دوقولو باردار بود.
با هر بدختی بود بچه ها به دنیا اومد یکیش خیلی ضعیف و یکیش تپل بانمک دلم برای اون دوتا موجود نمیدونم چرا خیلی بد لرزید اولین بار بود اینطور عاشق بچه میشدم بلاخره من نوه زیاد داشتم وای اون دوتا برام فرق داشتن چون دخترمم برام فرق داشت.
اون بچه ضعیف باید تو دستگاه زندگی میکرد یه مدت وای اون یکی پیش مادرش بود من رفته بود سر یه محموله که باهام تماس گرفتن دخترت فرار کرده.
وقتی خودمو رسوندم بیمارستان دیدم دخترم با بچه سالمی که داشت نیست بعد ها متوجه شدم با عشقش به ایران رفته خودم نرفتم دنبالش چون گفتم پیش اون خوشبخته دیگه هم نه پیشو گرفتم نه میدونم کجاس ولی اون بچه ای که تو بیمارستان موند حالش خوب شد اون جای دخترمو برام گرفت بزرگ شد اینارو نگفتم که بگی داره برام داستان تعریف میکنه دارم بهت میگم که پدرت و دخترم چه ماجراهایی داشتن پدرت خیلی دخترمو دوست داشت عشقش واقعی بود مطمعن بودم وای دخترم دلشو به کس دیگه ای داد بود بعد ها خیلی سعی کردم پیداش کنم وای ناموفق بود نمیدونم چرا اصلا نیست شده بودن.
حتی تا الانم نمیدونم خترم کجاس فقط امید وارم حالش خوب باشه.
من به پدرت از اینجا مدیونم چون باید از اول بهش میگفتم که دخترم نمیخوادت نباید امید وارش میکردم برای همین هر کاری از دستم بر بیاد انجام مید مرد نگران نباش مثل کوه پشتتم.

شما خیلی لطف دارین پدرم بهم تعریف کرده بود ولی نه به این واضحی مچکرم که گفتین خوشحالم کردین.
_*پدر پرس وجو کردم شخصی به اسم کیارش تو تیم ما نیست اون شخصی که کارن میگه چند سال پیش از زنش جدا شده و الانم داره بیکار میگرده نتونستیم اماری پیدا کنیم که برای کسی کار کنه یا نه.
_خوب پس مطمعن شدم که برای شخصی کار میکنه چون تا الان بیکار نمیموند. کارن حواستو جمع کن دیگه اطلاعاتی نده بهش کای طوری رفتار کن که نمیدونی اون بهت دروغ گفته الان من میرم کلی بازم حواسم هست بهت امید وارم تو کارت موفق بشی.
خیلی ممنون نه مطمعن باشین کاری نمیکنم که شکست بخورم.
_خوبه افرین بریم حالا .
ناصر خان رفت من موندم یه دنیا فکر از طرفس داستان پدرم از طرفی کیارش از طرفی کیه پشت این قضایا
به طرف اتاق رفتم النا رو دیدم که با یه لباس خواب توری سفید روی تخت خوابیده خودم کم درد دارم اینم هی واسه من جذاب تر میشه ادا د میاره .
با هزار تا فکر رو تخت خزیدم النا رو تو اغوشم کشیدم تمام حس های مردانم داشت فعال میشد برجستگی های بدنش کاملا معلوم بود هووووف این چه لباسی اخه این بشر پوشیده؟
نمیتونستم اینجوری دووم بیارم به سمت حموم رفتم شیر اب سردو باز کردم خودمم رفتم زیرش چشامو بسته بودم کل مغزم درد میگرفت خیلی موضوع پیچیده ای بود.
تو افکارم غرق بودم که با حلقه شدن دستی دور کمرم چشامو باز کردم النا بود برگشتم لباس خواب توری سفیدش خیس شده بود به تنش چسبیده بود و چیزایی هم که پوشیده بودو قشنگ نشون میداد.
حرارت بدنم بیشتر شده بود نفسم تند تند شده بود باید جلوی خودمو میگرفتم النا تا خودش نخواد نمیتونم کاری بکنم .
اب دهنمو قورت دادم میخواستم بهش بگم بره بیرون که خودش اومد جلو تر دستشو گذاشت روی سینم خیلی اروم کشید تا روی شکمم نبض روی پیشونیم خیلی واضح میزد رگای کل بدنم برجسته شده بودن شهوت مردانگیم داشت میکشت منو .
النا بهتره بری وگرنه…
_وگرنه چی؟
برو النا از اتاق برو بیرون گفتم اون روی سگ منو بالا نیاربا این کارات میخوایی به چی…
حرفم نصفه موند باورم نمیشد النا لباشو رو لبام گذاشته بود.
انگار وجودم منتظر این حرکت بود چون با خشونت چسبوندمش یه گوشه حمام با قدرتی که داشتم لباشو مک میزدم یه حس خیلی عجیبی بود با تمام وجودم النارو میخواستم کل وجودم بند بند وجودم النا رو میخواست.

نفس زنون ازش جدا شدم تو چشای جفتمون خواستن موج میزد ولی ترسو میشد تو چشاش هم خوند اروم لب زدم؛
اجازه هست؟میتونم ،میتونم تورو واسه خودم بکنم؟
(النا)
هیچی بهش نگفتم وای با گذاشتن لبام رو لباش مهر تاییدو زدم.
وقتی امشب با هومن صحبت کردم بهم گفت دارم دیر میکنم باید یه کاریی میکردم.
وقتی کارن اومد داخل متوجه شدم حالش خوب نیست پس بهتریم فرصت بود دروغ چرا خودمم خیلی دلم میخواست با کارن بودنو تجربه کنم.
صبح با نوری که به صورتم میخورد بیدار شدم حس میکردم یه تریلی هیجده چرخ از روم رد شده خیلی درد داشتم مخصوص زیر شکمم و کمرم. با لمس شکمم یاد دیشب افتاد ناخوداگاه یه لبخند ریز اومد رو لبم واقعا جذاب بود کارن خیلی خوب بلد بود چیکار کنه .
به بغل دستم نگاه کردم کارنو ندیدم یه حس ترسی تو دلم افتاد که با باز شدن در اروم شدم کارن همراه با سینی صبحانه ای که دستش بود اومد داخل با لبخند نگاهش کردم سینی رو گذاشت رو میز و اومد کنار من یه بوسه رو سرم زد.
_حالت خوبی عزیزم ؟ درد داری؟
با حالت لوسی جوابشو دادم؛
اهوم خیلی دلم درد میکنه کارن خیلی وحشی بودی عوضی دور اول باید با ارامش کار کنی من اولین تجربم بود.
_قربونت برم اخه از بس جذاب بودی نمیتونستم ببخشید بیا بغلم ببرمت یه حمام دوش بگیری یه صبحانه خفن بخوریم بعدش میخواییم بریم ماه عسل .
جییغ واقعا داری دروغ میگی اخه چطوری تو کار داری .
_به خاطر تو میزارمشون کنار یه هفته هوم چی میشه مگه؟ پس بدو که پرواز داریم عشقم.
با خوشحالی و احتیاط کارومونو کردم و به طرف فرودگاه شخصیش رفیم سوار هواپیما شدیم مقصدمون ترکیه استامبول بود وقتی فهمیدیم خیلی خوشحال شدم من عاشق ترکیه بودم.
یه هفته میگذره از ماه عسلمون خیلی خوش گذشت واقعا جالب بود سفر کردن با کارن با این که هدوسی نکردبم ولی منو دقیقا همسر خودش میدونست حس مبکردم قلبم براش میزنه وای خوب دلم نمیخواست اینجوری باهاش باشم کارن باید با اصولش میومد جلو نمیدونم یه حسی جاوی این زیاد شدن عشقم نسبت بهشو میگرفت.
تو این یه هفته باهاش رابطه برقرار کردم خدا میدونه چه رجری کشیدم همش حس پیکردم دارم بازیچه میشم یه حس خیلی بدی بود منکر خوب بودن کارن نمیشم وای رفته رفته عذاب وجدانم بیشتر اذیتم میکرد از خودم خیلی بدم میومد.
_خوب امروز برمیگردیم خونه اگه میخوایی بمونیم؟

نه نه خیلی ممنون خوش گذشت مچکرم ازت.
_النا خوبی؟حس میکنم عوض شدی یه چیت هست؟
نه بابا چیمه؟ بیا بریم دیگه مثل بچه ها چون از مسافرت برمیگردیم اینجوری دپ شدم تو نگران نباش بیا بربم پروازمون دیر میشه.
_پرواز دست منه اگه میخوایی بمونیم دلم نمیخواد ناراحت ببینمت.
وایی خدایا این کارن حالا واسه من تریب جنتلمن گل کرده بیا بریم دیگه منو بدتر افسرده میکنی با مهربونیات اه.
نه بریم کارن جان خوبم میخوام دیگه برگردیم.
_باشه پس هر جور دوس داری وای وایسا قبل رفتم یه هدیه کوچیک دارم برات.
هدیه؟
_بفرمایین قابلتونو نداره.
به جعبه کوچیکی که همراهش بود نگاه کردم نه اونقدر کوچیک بود که بکم طلا یا لباسی نه اونقدر بزرگ که به چیزای دیگه فکر کنم.
اروم درشو باز کردم یهو یه سر سفید پشمالو از جعبه زد بیرون.
جیییییغ این سگه یه سگ خیلی خیلی کوچیک سفید شبیه عروسک بود از این سگای خرسی خیلی ناز بود گرفتمش بغلم خیلی کوچولو بود تو کف دستمم جا میشد وایی خدا من عاشقشش شدمممممم.
کارن خیلی ممنون عاشقش شدم نمیدونم چی بگم.
_غلط میکنی عاشقش بشی ازت میگرمش تو فقط عاشق من باش.
با خنده نگاهش کردم که خم شد یه بوس از لبم گرفت رفت سمت در.
_بدو اینجوری وایسی بازم یکی دوساعت طولش میدیما.
منظورشو فهمیدم سریع وسایلا رو جمع کردم اون کوپه سفید پشمالو رو هم بغل کردم حتی یه لحظه هم از خودم جدا نمیکردم انگاری واقعا این کوچولو برام شده بود همه چیز حداقل منو چند لحظه از اون حس عذاب وجدان جدام کرد‌.
رسیدیم خونه کارن وقتی از ماشین پیاده شدم با قیافه درهم تیام روبه رو شدم با نگرانی داشت طول حیاطو متر میکرد اینقدر تو فکر بود که متوجه حضور ما نشد کارن دوبار صداش کرد دیدم جواب نمیده دستمو به شونه کارن گذاشتم .
هییس خودم الان درستش میکنم.
برفکو از ماشین در اوردم تو هواپیما تصمیم گرفتم اسمشو بزارم برفک گذاشتمش زمین خیلی باهوش بود وقتی به تیام اشاره کردم رفت بدو بدو طرفش دور پاش پیچید تیام ترسید داد زد چون حواسش نبود با باسن افتاد زمین خندم گرفته بود کارنم بزور خودشو نگه داشته بود.
بدو بدو رفتم برفکو برداشتم تا لهش نکرده.
_چیکار دارین میکنین نمیبینین حوتسم نیست اگه میمردم چی،؟
_*نگران نباش با یه افتادن نمیمیری میخواستی حواست باشه دوساعته دادم صدات میکنم.
تیام با فوش دادن به کارن از جاش پاشد چشش افتاد به برفک حس کردم داره نقشه قتلشو میکشه برکو محکم چسبوندم به خودم .
_النا عزیزم تو برو بالا خسته ای میگم وسایلا رو میارن منم الان میام.
سرمو تکون دادم به سمت اتاق رفتم باید یه فکری به حال این حس مزخرفم بکنم شاید بهتره به هومن بگم دیگه نمیخوام فرار کنم چون کارن اون ادمی نیست که فکر میکردم.
(کارن)
چیده تیام چرا اینقدر بهم ریخته ای اتفاقی افتاده؟
_کارن خیلی چیزا رو باید بهت بگم نمیخواستم سفرتو بهم بریزم صبر کردم تا بیایی بیا بریم اتاق پدرت اونجا امن تره.
باشه راه بیفت.
خوب بگو چیشده؟
_عایق صدا رو بزن درارم قفل کن.
هوووف کارن دیگه دارم عصبی میشما در قفله بیا اینم عایق صدا حرفتو بزن.
_محمولمون توی دبی داشت خوب پیش میرفت دقیقا همه چی خوب بود داشتم میرفتم قرار دادو امضا کنم که وقتی رسیدم به هتل شیخ مرده بود داشتن جنازشو میبردن.
واقعا؟ اوو شت بد شد سود زیادی داشت اون محموله بعد چهلمش با پسرش تماس بگیر با اون ارتباط بگیریم بلاخره اون جانشین پدرشه ، وای خوب این چی داشت که منو تا اینجا کشوندی؟
مشکل مردن شیخ نیست مشکل اینه وقتی فهمیدم مرده منم فکر کروم مرگ طبیعی ناراحت بودم ولی دیدم پلیس ریخته شلوغ شد خودمو کشیدم عقب به شبخ تیر اندازی شده بود داشتم نگاه میکردم که یه پسر بچه این کاغذو داد بهم.
تیر اندازی؟ خدای من کار کی بوده؟چه کاغذی؟
_این تو کاغذ نوشته شده کم کم نابودت میکنم مثل خودت منظورش تو هستی کارن چون پایین صفحه امضای تو هست.
چی داری میگی تیام این کیه منو بازیچه قرار داده .
_کارن کار یه نفر نیست مطمعنن یه باند خیلی بزرگین باید خیلی مراقب باشیم.
ما قضیه رو یاده گرفته بودیم هر کی که پشت قضیس تا معمله دبی ما خبر داره ببین اون کیه دیگه.

هوووف تیام تا الان شل گرفتم بهتره دیگه شروع کنیم به هر قیمتی شده باید پیدا کنیم اون شخصو تمام افرادتو به کار بگیر. از کیارش چه خبر؟
_قبل این که تو بگی انجام دادم اتفاقا به جاهای خیلی خوبیم رسیدم بعد تحقیق فهمیدم کیارش با جک در ارتباطه هر چیه زیر سر جک کارن باید جکو زیر نظر بگیریم تا جایی که من فهمیدم وسط هفته یهو غیب میشه حتی متوجه شدم به دبی هم سفر داشته برای همین خیلی روی اون شک دارم اطلاعاتم محکم تر شد بهش حمله میکنیم اگه قاتل پدرت بوده باشه میکمش اگه نه پدرتو پیدا میکنم.
خودمم از اول به جک شک داشتم مرسی که زحمتشو میکشی منم فردا میرم خونشون از نزدیک ببینمشون خیلی بهتره از رو رفتاراشون متوجه میشم که دارن چه غلطی میکنن.
_خوبه تو هم فردا وقتی میری منم میرم دنبال کیارش خودشو بد توی مخمصه انداخته.
اخ کیارش نگو که بعد تموم شدن این ماجراها سرشو میزارم رو سینش.
_هوووف حالا بگو ببینم سقر چطور بود بابا شدی یا نه؟
گمشو منحرف چه خبره اینقدر زود من تازه اول چلچلیمه چه پدر شدنی.
_تو چلچلی؟ پیرمرد داری از پا میفتی.ببینم نمیخوایی عروسی کنی باهاش؟اخ اشم عروسی اومد یادم افتاد فردا از طرف ناصر خان یه مهمونی دعوتی با همرا جشن بالماکسس با ماسک باید بری منم که هیچکس باهام نیست شاید نیام اصلا.
اره ناصر هر سال این جشنو میگره تو هم غلط میکنی میایی راستش تیام دیگه تصمیم گرفتم با النا ازدواج کنم دختر خوبیه درسته اولش تخس بود وای کم کم تو دلش جا باز کردم بعد تموم شدن این ماجراها یه جشن خوب در شانش میگیرم.
_خوب کاری میکنی حالا هم برو استراحت که منم خستم هم تو داری واسه دیدن یار چشات دو دو میکنه برو ندیده.
خفه شو بابا تو خوبی.
_برو برو مرد حسابی مطمعن باش بچه دار شدی به بچت میگم چقدر هَوَل بودی وایسا.
گفتم که تو خوبی فقط ما همه بد.
با خنده از تیام جدا شدم راست میگفت باید اساسی دنبال این قضیه رو بگیرم خسته شدم از استرسو اتفاقای هروز اگه اینجوری پیش بره تو ضررای زیادی هم میفتم.
به سمت اتاق خودموک رفتم النا رو تخت خواب بود برفکم محکم گرفته بود بغلش ای بابا کاش نمیگرفتما داره کم کم حسودیم میشه.
لباسامو در اوردم منم رفتم رو تخت النا رو کشیدم تو اغوش با فکر کردن به اینده به خواب رفتم.
(النا)
وقتی از خواب بیدار شدم کارن کنارم بود دستمو بردم لای موهاش تو خواب شبیه پسرای تخس میشد ولی جذاب تو دل برو دلم میخواست محکم گازش بگیرم خودمو چسبوندم بهش سرمو بردم تو گودی گردنش بوی عطر تنش خیلی خوب بود حس ارامش میداد بهم.
_اگه دلت یه چی دیگه میخواد تعارف نکنا.
هیی بیدار بودی مگه؟
_نوچ خواب بودم با شیطنتای تو بیدار شدم.
خندم گرفت سرمو توی سینش قایم کردم کارنم دستاشو دورم محکم کرد .
_شب اماده باش مهمونی دعوت شدیم .
عهه من لباس ندارم.
دخترا چیزی که زیاد دارن لباس چیزی که کم دارن لباسه .
دقیقا زدی تو خال عشقم.
بعد صبحانه با کارن به طرف خرید رفتیم داشتم تو ویترینا دنبال یه لباس خوب میگشتم که حس کردم جیب شلوارم داره میلرزه دور از چشم کارن دست زدم گوشیم داشت زنگ میخورد حتما هومن باید باهاش صحبت کنم ولی چطوری جلوی کارن؟
به بهانه خرید کردن رفتم داخل یه مغازه یه لباسو گفتم برتم بیارن رفتم داخل اتاق پروف درو قفل کردم خدا رو شکر قسمت مردونه هم داشت کارنو سرگرم میکرد گوشی در اوردم با دیدن سه تماس بی پاسخ زدم رو شماره.
_کجایی دختر هر چی زنگ میزنم جواب نمیدی؟
کارن پیشمه زود بگو نمیتونم صحبت کنم.
_اها اوکی اوکی امشب قراره بری مهمونی درسته؟
اره تو از کجا فهمیدی؟
_تو یه اون کارا کار نداشته باش امشب شب اخر از کارن جدا باید بشی بعد مهمونی یه متشین سیاه توی کوچه پارک میری داخل اون پرت کردن حواس کارن با من فقط نباید سوتی بدی راس ساعت ۱۲ باید تو ماشین باشی فهمیدی؟ یه ثانیه این ور اونور نشه ها النا خیلی مهمه وگرنه جونت تو خطر میفته.
ولی هومن چرا اینقدر یهویی من شوکه شدم نمیدونم چیکار کنم میترسم اگه کارن بفهمه منو میکشه بعدشم حس میکنم نمیخوام از کارن جدا بشم حس میکنم دوسش دارم کارن اونقدارم بد نیست هومن.
_هه دختره احمق احمق احمق گولت زده با اون کارا خرت کرده میدونی اصلا وقتی ازت سیر بشه تورو میفروشه به عربای شیخ؟ میدونستی فقط برای چند روزشی هزار تا دختر پثل تو خرش شدن تو نشو من دلم به حالت میسوزه وگرنه به من ربطی نداره دیگه خودت میدونی تا دوازده شب وقت داری فکراتو بکنی اگه پنج دقیقع هم دیر کنی دیگه ماشینی اونجا نمیبینی دختر خانم.
با استرس گوشی قطع کردم قلبم تند میزد اصلا نمیدونستم چیکار کنم رنگم پریده بود عرق پیشونیم خیلی تابلو بود با صدای در از جام پریدم.
_النا پوشیدی چطور بود بهت میاد؟ باز کن ببینم منم.
وایی خدا الان میفهمه میفهمه اگه بدونه منو میکشه نکنه بفروشه منو خدا کمکم کن ،چند تا نفس عمیق کشیدم یکم رژ زدم به گونه هام پخش کردم چاره ای نبود رژ گونه همراهم نبود دوباره یه نفس عمیق دیگه کشیدم خوب حالا باید خونسردبمو حفظ کنم.
درو باز کردم کارن وفتی دید لباس تنم نیس با تعجب نگاهم گرد.
عه چیزه خوشگل نبود یعنی به دلم ننشست میتونم یکی دیگه رو امتحان کنم؟
_البته چرا نتونی ولی خوشگل بود لباسا!
نه یکمی خز بود یه چیزی میخوام پوشیده تر این همه جامو ریخته بود بیرون.
کارن یه لبخند زد رفتیم بیرون چند تا مغتزه دیگه هم نگاه کردم همش فکر میکشید به شب خدایا من چیکار کنم یعنی واقعا کارن اونجوری که هومن میگفته؟ ولی چرا رفتار بدی ازش ندیدم؟ وای هومنم هم از اقوامه هم مرض نداره بهم دروغ بگه که چه نفعی به اون داره اخه.
تو فکر بودم که با توکون دادن دستی جلوم حوتسمو جمع کردم.
_کجایی دوساعت دارم صدات میکنم چیزی شده؟ یه جوری شدی.
ها نه نه عکرم مونده به شب چیکار کنم اخه خجالت میکشم من کسیو نمیشناسم به خاطر اون.
_نترس تو قرار همش کنار من باشی حتی یه دقیقه هم ولت نمیکنم پس الکی به خودت استرس وارد نکن.
وایی بدبخت شدم دیگه چرا اینجوری میگی اخه اگه بخوام برم چطوری اینو دک کنم؟ ولی هومن گفت پرت کردن حواسش با اونه.
تو دوراهی خیلی بدی گیر کرده بودم با هر بدبختی بود یه لباس ماسکی بلند مشکی انتخاب گردم ولی هنوز استرس داشتم رفتم یه دوش گرفتم یه ارایش لایت ۶م کردم موهامم ساده لخت کردم ریختم دورم لباسمو پوشیدم مبخواستم از اتاق خارج بشم که کارن اومد داخل.
داشتم بهش نگاه میکردم که یه جعبه گرفت جلوم.
با تعجب نگاهش کردم.
_زیادی خوشگل شدی میترسم بدزدنت اومجا اونوقت من بمونمو تابوت.
چرا تابوت؟
_خوب وقتی تو نیستی من میمیرم نگفته بودم بهت؟ میدونی النا تو واستم خیلی خاصی ولی نمیدونم دلیل خاص بودنت چیه نمیتونم پیدا کنم فقط میدونم اینقدر دوست دارم که بدون تو نتونم.
یه لبخند مضحک رو لبم شکل گرفت حس پیکردم یه کلاه برادرم من پول ندزدیدم من احساس کارنو دارم میدزدم چیکار کنم باید دلو بزنم به دریا برم؟ یا تو همین ساحل شک و دودلی بمونم؟
_بگیر این باید بزنی.
این چیه؟
_خوب درشو باز کن ببین.
در جعبه رو باز کردم یه ماسک سیاه توری بودم خوشگل بود با خوشحالی درش اوردم زدم به صورتم کارن اومد پشت سرم با این که کفش پاشنه دار پوشیده بودم ولی کارن باز یه سرو گردن ازم بلند تر بود بند ماسکو پشت سرم بست با لبخند بهم نگاه کرد یه بوسه روی سرم کاشت.
_بریم که دیر شد ناصر خان کلمو میکنه.
این ناصر خان کیه هر موقع اسمش میاد خیلی جدی میشی؟
_میشه الان نگم؟ به موقعش همه چیو میفهمی .
شونه هامو انداختم سوار پاشین شدیم راه افتادیم سمت مهمونی هر چی نزدیک تر میشدیم دلم بیشتر مثل سیرو سرکه میجوشید حس حالت تهوع بهم دست داده بود هی نفس عمیق میکشیدم باید تحمل کنی النا اروم باش.

(ناصر خان)

همه مهمونا اومدن؟
_نه قربان همه نیومدن.
باشه به خانوادم بگو بیان اتاقم قبل این کهدمهمونا تکمیل بشن .
_اطاعت قربان.
باید بهشون گوشزد کنم تا گند دفعه پیشو نزنن.
_قربان اومدن پشت درن اجازه ورود میدین؟
اره بگو بیان داخل.
سرم تو کتابی که تازه به دستم رسیده بود بودش وقتی برگشتم دوتا پسرام عروسام نوه هام دوتا دخترام بچه های دخترام دامادام و از همه مهم تر هلیا همشون بودن پسر ارشدم دوتا پسر داشت یکیش ۲۶ ساله به اسم فرزین یکیش ۲۳ ساله به اسم فرزاد.
پسر دومم سه تا بچه داشت یه پسر دو دختر به نام های ؛پسرش ایلیا۱۸ ساله دختر بزرگش ارزو ۲۴ ساله و بچه اخرش ارام ۱۶ ساله.
دختر بزرگم هم یه دختر ۲۲ ساله یه اسم ریما داشت و دختر اخرم یه پسر ۵ ساله داشت و یکیشم باردار بود یه دختر دیگه هم داشتم قول دختر اخریم بود وای خوب اون خیلی وقته خبر ندارم. فقط یادگاریش باهامه هلیا نوه ای که جونمم براش میدم درست شبیه مادرشون مخصوصا چشاش.
با اخم رو کردم به تک تکشون همشونو دوست داشتم همشون جزئی از ریشه درختی بودن که کاشته بودم .
مراقب رفتارتون میشین نبینم کسی دست از پا خطا کنه با مهمانا مودب رفتار میکنین دخترا مراقب حدو مرزتون با پسرا میشین.
پسرا با دخترا خیلی مودبانه رفتار میکنین غرورتون حرف اولو بزنه هر سال فقط یک بار من اجازه میدم شما وارد جمع دوستای من بشبن پس باید بفهمونین که شما کی هستین فهمیدین؟
_بله .
خوبه حالا میتونین برین ناز گل تو با من میایی هر چی نباشه همسر منی برین بیرون هلیا تو هم خودت میدونی که کجا باید باشی؟
_ولی پدر بزرگ چرا همه باید باشن وای من نه؟ شما هر سال منو منع میکنین.
همین که گفتم برین سریع.
اتاق سریع خاای شد هلیا با چشای اشک الودش نگاهم کرد دختر خیلی دل نازکی بود خیلی ظریف بود نمیخواستم نقطه ضعفمو کسی ببینه اون عزیز تر از جونم بود اگه یکی از اون شغالای بیرون چششون به عزیز من بیفته مطمعنا نقشه های شومی براش میکشن.
_ناصر خان چرا هلیا رو نمیزاری بیاد به مهمونی اون از بچگی دلش میخواد بیاد ولی شما منعش میکنی خودتون میدونین که چقدر دلنازکه اون از بچگیش که تا پنج سالگی با بیماری ریویش مبارزه کرد بعدشم که روحیه لطیفش .

به خاطر همین نمیزارم بیاد نازگل خودت میدونی تو این مهمونی چقدر شغال یا کفتار هست دلم نمیخواد نگاه کثیف هیچ کدومشون روی گل من بیفته بقیه نوه هام خودشون مثل کوه پدر دارن یا قدرت اینو دارن از خودشون مراقبت کنن وای هلیا خیلی مظلوم ساکت نمیخوام اسیب ببینه.
_چی بگم والا ای کاش این بچه هم پدر مادرش بالا سرش بود نمیدونم الان کجاس دخترم ولی ای کاش بیاد دلم برای دیدنش بیتاب نتصر خان خیلی بیتاب‌.

سر نازگلو به اغوش کشیدم این زن هم تو زندگی با من خیلی فشارا رو تحمل کرده بود مدیونش بودم با صبوریاش همیشه قوت قلب من بوده همیشه.
به طرف پایین رفتم تقریبا همه اومده بودن موسیقی لایتی که گداشته بودن فضا رو رمانتیک کرده بود زنان و مردان زیادی وسط بودن با چشم دنبال کارن گشتم پس هنوز نیومده بود نمیدونم چرا دلم میخواست اون دامادم بشه همون ارزویی که قبل ها واسه دخترم داشتم میخوام وتسه دخترش برگزار کنم ولی اینبار با انتخاب خود هلیا.
خدا کنه تنها بیاد.

(کارن)
سوار ماشین بودیم به طرف جشن ناصر خان میرفتیم النا رنگش پریده بود استرس داشت نگرانش بودم حتما میترسید اونجا غریبی کنه دستشو گرفتم تو دستم فشار دادم با یه لبخند جوابمو داد .
از وقتی باهاش بودم حس میکردم که طوری شده همش چشاش ترس داره نمیدونم شاید توهم منه.
بالاخره رسیدیم تازه ساعت نه شب بود وقتی پیاده شدیم به النا کمک کردم پیاده بشه ماسکمم زدم امشب خیلیا حوتسشون به من خواهد بود تقریبا بعد مرگ پدر این اواین مهمونی رسمی که دارم میرم و از اون مهم تر ریاست از دوش من برداشته شده .
دستای یخ زده النا رو محکم گرفنم با نگرانی نگاهش کردم؛
النا مطمعنی حالت خوبه زیادی یخ زدی دختر چیزی شدا؟
_ها نه نه فقط کارن استرس دارم میترسم نمیدونم چرا.
نترس عزیزم چیزی نیست از پیش من جم نخور همین باشه؟
_باشه مرسی که درک میکنی.
وارد شدیم فضای نیمه تاریک داخل با موسیقی لایتش خیلی رمانتیک بود .
با نگاهم اطرافو دید زدم تا ناصر خانو پیدا کنم و پیداشم کردم روی صندلی مخصوص خودش نشسته بود.
با النا به سمت ناصر خان رفتیم همه با ماسک بودن سخت میشد تشخیص داد ولی خوب ناصر خان ادمی نبود که نشه حتی با ماسکم تشخیص داد.
ناصر خان داشت با یکی صبحت میکرد که انگار سنگینی نگاهمو حس کرد چون برگشت سمت من .
یکم نگاتم کرد بعد چشش افتاد به النا از سر تا پای النا رو برانداز کرد الحق که نگاه سردی هم داشت النا دستمو محکم تر گرفت با نوازش دادن دستش با انگشت شصتم یکم بهش دلگرمی دادم.
_ دیر اومدی اینقدر وقت نشناس بودی؟
معذرت میخوام ترافیک میشناسین که،خوب هستین خوشحال شدم دیدمتون مثل همیشه پر ابهت و سلامت.
_نکنه انتظار مرگمو داری؟ خوبم نگران نباش نمیخوایی این خانمو که همراهته معرفی کنی؟

اوه این چه حرفیه میزنین ایشونم عشق بنده النا خانم هستن.

_تو؟عشق؟ یکم محاله تا جایی که میدونم همیشه از دخترا فراری بودی .

دیگه هر مردی یه روزی تو دام میفته مثل شما که دام بانوی زیبایی مثل نازگل خانم افتادین.
ناصر خان با خنده بلند با عشق به نازگل نگاه کرد؛
_اون که صد البته هیچ زنی تاکیید میکنم هیچ زنی نازگل نمیشه اون همیشه نازگل منه.

نازگل خانم با لبخند ملیح ما رو تماشا کرد رو به النا کرد گفت؛
_*عزیزم راحت باش ماسکتو میتونی برداری.
با لبخند به النا نگا کردم دیدم کاری نمیکنه اروم دم گوشش گفتم؛
میتونی ماسکتو برداری.
_باشه.
النا همین که خواست ماسکشو برداره یکی با عجله اومد و تو گوش ناصر خان چیزی گفت ناصر خانم به نازگل اشاره کرد رفتن با تعجب به ناصر خان نگاه کردم انگار سوالو از نگاهم خوند چون جواب داد.
_دخترم پا به ماه انگار دردش گرفته دارن میبرنش بیمارستان .
مبارکه قدمش به خوشی.
_ممنون بهتره تو هم از خودتو عشقت پذیرایی کنی منم به بقیه برسم.
(ناصر خان)
وقتی کارنو با اون دختر دیدم نا امید شدم حتما قسمت نیست هیچ جوره این خانواده با ما وصلت کنه.
چشم کلا به دختری که باهاش بود بودش چشماش خیلی اشنا بود کجا دیدمش ماسک صورتش نمیزاشت چهرش معلوم باشه ولی مطمعنم یه جه دیدمش حیف خودمم نپیتونم ازش درخواست کنم متسکشو برداره .
تا شام حواسم پی کارن و عشقش بود دختره زیادی اروم بود حس میکردم منتظره کل حوتسش پی ساعت بود اضطراب از رفتارش مشهود بود ولی چرا؟
به پسر ارشدم گفتم بیاد پیشم.
_بله پدر اتفاقی افتاده؟
نه چیزی نیست ولی میخوام کل حواست به پانتر کارن جهانگیری باشه نمیخوام یه لحظه هم غفلت کنی کل کارا رو بپسر به برادرت و حواس تو به اون باشه.
_چرا چیزی شده مگه پدر؟
نه یه حس عجیبی دارم حس میکنم باید اون دخترو کشف کنم تو فعلا حواست به اون باشه.

خودم رقتم به قسمت مخصوص و با تمامی ارشدان قرار ملاقات داشتم در حال بگو بخند بودیم که برای شام صدامون کردن.

موقع شام حواسم به کارن و عشقش بود پسرمو صدا زدم؛
_بله پدر،
چیزی فهمیدی؟
_کار مشکوکی نکرد یه چند بار به سرویس رفته و دو سه بارم اب میوه خورده اهان حواسشم به ساعت بود کلا.
پس حدسم درست بود شکم به یقین تبدیل شد اون دختر یه کاری داره میکنه.
حواست خوب بهش باشه پسر من هیچ وقت اشتباه نمیکنم.
_پدر اگه مورد مشکوکی ازش دیدین دستگیرش کنیم ؟
نه لازم نکرده فقط دورادور حواست بهش باشه.
این دختر زیادی واسم عجیبه یه حس گنگی دارم بهش نمیدونم چیه.
از فکر کردن به کارن و دوست دخترش دست برداشتم و فکرمو دادم به مهمونی شایدم الکی توهم زدم.
(النا)
هووف چرا زمان اینقدر کند میگذره !از استرس دل پیچه گرفتم دارم میمیرم .
خدایا چیکار کنم؟ کارن خیلی راحت با دوستانش بگو بخند میکرد الحق که یه لحظه هم رهام نمیکردم دلشورم هرچی زمان به دوازده نزدیک تر میشد بیشتر میشد.
بلد شام نشسته بودیم یه گوشه چشم به ساعت بود عقربه ها رو یازده نیم بود اب دهنمو قورت دادم چشامو بستم خدایا اگه وقتی چشامو باز میکنم یه لباس قرمز جلو دیدم باشه میرم اگه نباشه نمیرم.
النا اصلا عاشق این تصمیم گیریاتم.
اروم چشامو باز کردم دقیقا رو به روم یه دختر با یه لباس سرخ اتیشی داشت میرقصید خوب اینم شانس گند من.
یعنی واقعا باید برم؟ از کارن دست بکشم؟
اگه برم دیگه کارنو نمیبینم ولی ازادم پیش عمو میرم.
اگه نرم پیش کارنم مثل زندانیا ولی زندگی مرفحی دارم تازه یکمم حس پیدا کردم به کارن.

چشم افتاد به ساعت هیی ده دقیقه مونده بود به دوازده اگه بخوام برمم کارن ول نمیکنه که،تو همین فکر بودم که چراغا خاموش شد همه جا تاریک تاریک نمیدونم چرا یه حسی بهم میگفت کار هومن این تاریکی صدای کارنو میشنیدم که صدام زد.
ارهه تصمیمو گرفتم میمونم کارن ادم بدی نبود مطمعن بودم منو اذیت نمیکنه ،تا خواستم جوابشو بدم یکی دستشو گذاشت جلوی دهنم این کار یه دقیقه هم نکشید صدای کارنو نیشنیدم که داشت با نگرانی صدام میکرد. ولی وقتی از در خارج شدم یه بوی تند زیر بینیم حس کردم و بعدش سیاهی..
(کارن)
وقتی چراغا خاموش شد کاملا تاریکی محض بود میدونستم بخاطر جشن خاموش میکن بعد بووش یواش با موسیقی روشن میشه خواستم النا رو صدا بزنم بهش بگم نترسه وای هر چی صداش زدم جواب نداد کم کم داشتم نگران میشد که دستمو گرفت .
میخواستم بتوپم بهش که چرا جواب نمیدی ولی صدای کر کننده موسیقی نمیزاشت کاری کرد .
پس سکوت کردم تا چراغا روشن بشه کم کم رقص نور شروع شد و موسیقی ولومش داشت میومد پایین چراغای ریز روشن شدن هنوز نمیشد کسیو واضح دید که با روشن شدن لوستر بزرگ و باشکوهی که وسط بود دیگه راحت میشد اطرافو ببینی تا میخواستم برگردم به سمت النا النا دستمو کشید برد وسط نمیدونم چرا حس میکردم النا قدش بلند تر شده شایدم به خاطر کفشاشه.
همین که رسیدیم وسط پشتش به من بود همه شروع کردن به رقصیدن اروم برگشت طرفم وقتی چشم به قیافش افتاد زمان ایستاد واسم اون اون النا نبود اون……
_عه واینسا برقص عزیزم زشته همه دارن نگاه میکنن.
نکنه شوک شدی وقتی منو دیدی؟ ای بابا دقیقا لباسا مدل مو حتی ارایشمو که شبیه النا کردم پس دیگه دردت چیه؟
برقص عزیزم دنیا دوروزه.

اون داشت همین جور چرتو پرت میگفت خودشو تکون میداد با ریتم موزیک وای من فکرم اونجایی بود که النا رو صدا کردم یه لحظه صدای هین گفتنش اومد وای من فکر کردم به خاطر تاریکی نگو به خاطر …
با حرص رفتم جلوش از شونه هاش گرفتم تو چشای سبزش نگاه کردم با تمام حرصی که داشتم بهش غریدم؛
النا کجاس؟ چیکارش کردی گم میشی همین الان میاریش اینجا فهمیدی؟
_عه عه تو هنوزم عصبی که عزیزم این حجم از حرصی بودن برات خوب نیست قلبت وایمیسه گرچه دیر یا زود این اتفاق میفته.

دیوانم نکن بهت میگم النا کجاس؟
_نگران نباش جاش امنه خیلیم امنه.
مچ دستشو فشار دادم حس میکردم استخون دستش میخواد بشکنه ولی اون حتی اخمم نکرد. وای سرشو اورد چسبود به گوشم خیلی یواش تو گوشم زمزمه کرد؛

_این فشاری که تو داری به دستم وارد میکنی با فشاری که به قلبو روحم وارد کردی قابله قیاس نیست .درضمن این دردی که داری بهم وارد میکنی دو برابرشو النا میبینه حالا دیگه خود دانی چون افرادم خیلی راحت دارن صدامونو میشنون.

از عصبانیت سرم داغ کرده بود نمیتونستم کاری کنم اگه تو مهمونی ناصر خان کاری میکردم حساب با کاتبین بود ولی فشار دستشو بیشتر کردم انگار داشتم از اونجا تخلیه میشدم موهام چسبیده بود به پیشونیم با صدای پیامک گوشیش چشم رفت به گوشی که تو دستش بود اون کجا بود؟
_نچ نچ نچ ببین چیشد دست دخترک بیچاره .تقصیر خودته ها اقا کارن.
با عجله دستشو ول کردم گوشیو گرفتم دست النا بود با همون ظرافت و اون دستبندی که براش خریده بودم انگار یکی خیلی محکم دستشو فشار داده بود چون قرمز شده بود جای انگشتا هم به کبودی میزد.
النای من بدنش حساس بود زود کبود میشد.
با حرص دستشو کشیدم از وسط اوردمش بیرون یه گوشه استادیم دستمو فرو کردم تو موهام طبق عادت همیشم وقتی عصبیم.
چی میخوایی؟ چرا النا رو گرفتی؟ برش گردون ببین دارم جدی میگم اگه یه تار مو از النا کم بشه کاری میکنم تا اخر عمرت پشیمون بشی خودتم میدونی داری با کی بازی میکنی دختر جون.

_ااو او تهدید نداشتیم اونی که باید تهدید کنه منم نه تو.میدونی ازت چی میخوام؟ رک بهت میگم قلبتو روحتو وقتی صاحب این دوتا شدم و البته الان شدم میخوام نابودت کنم اقای کارن جهانگیری میفهمی نابودت.
الانم دیگه وقته رفته به هیچ عنوان نه ونبالم بیا نه کسیو بفرس دنبالم وگرنه میدونی که چی میشه دیگه فقط دستش کبود نمیشه دستشو میفرستم برات.
خوب دیگه وقت رفتن برم اها قبل رفتن یه چی بگم چون قبل دوست بچگی بودیم یه فرصت بهت میدم میزارم بین پدرت و عشقت یکی انتخاب کنی.
والا مدرت که مطمعنه اونو انتخاب میکنی این شماره تلفن تا فردا صبح ساعت هفت وقت فکر کردن داری یه دقیقه این ور اونور تر بشه جفتشو میکشم یادت باشه یکی پدرته که جونشو گذاشته بخاطرت و یکیش عشقت عزیزم بوس بای.

با بهت به رفتنش نگاه کردم چی داشت میگفت پدرم؟ یعنی کار اون؟ پدر زندس؟ دروغ میگه دروغ میگه همون لحظه صدای پیامک گوشیم بلند شد بلندش کردم یه تصویر از یه شماره ناشناس اومده بود وقتی تصویر باز کردم النا رو کنار پدر رو یه صندلی بسته بودن امکان نداشت نه نه باور نمیکنم این چه دردی دیگه پدر النا جفتتونو نجات میدم اره اره مثل دیوانه ها شده بودم رفتارم دست خودم نبود از مهمونی زدم بیرون مشت هام پی در پی روی کاپوت ماشین خالی کردم صدای عربده هام کل محله رو پر کرده بود خداروشکر کسی نیومد بیرون.
سریع شماره تیامو گرفتم.
برادر برادر لعنتی کدوم‌گوری پس تیام .
النا نگران نباش نجاتت میدم بابا تو رو هم نجات میدم.
_الو جانم دادش!
کدوم گوری تیام هان؟ چرا جواب نمیدی !تیام الان برات یه شماره میفرستم میخوام تا یه ساعت دیگه واسم رد یابیش کنی فهمیدی؟ سریع.
_گوشی تو ماشین بود،باشه حتما فقط چیزی شده چرا اینقدر عصبی هول کردی؟
النا رو دزدیدن بیا خونه تا یه رب دیگه منم خونه ام.
_چییی؟ باشه باشه الان راه میفتم شماررم بفرس حلش کنم.
اوکی، بدون خدافظی از ناصر خان سوار ماشین شدم از عصبانیت موهام چسبیده بود به پیشونیم کل بدنم خیس عرق بود. لعنتییی چرا حتی یه درصد ذهنم سمت اون هرزه نرفت لعنتی لعنتی .نجاتت میدم جفتتونو نجات میدم قول میدم. پامو تا ته روی گاز فشار دادم ماشین دست کمی از پرواز کردن نداشت با سرعت سمت خونه روندم باید یه کاری کنم.

(ناصر خان)
با دوستان داشتم لب تر میکردم که پسر ارشدم اومد سمتم با نگرانی از جمع عذر خواهی کردم.
چیشده چرا اینقدر بهم ریخته ای؟
_پدر حدست درست بود یه اتفاقی افتاد.
چیشده؟
_اون دخترو دزدیدن.
چی؟ چطوری تو مهمونی من؟
_وقتی چراغا خاموش شد چشم رو دختره بود ولی وقتی روشن شد دختره نبود کارنو دیدم که داشت با اون دختر حرف میزد ولی وقتی چرخید قیافش اون نبود فقط لباساشون شبیه هم بود نمیدونم اون دختر چی به کارن گفت که کارن به شدت عصبی شد نگرانی از چهرش میبارید خیلی سریع اون دختر غیب شد حتی نفهمیدم کجا رفت.
برای همسن رفتم دوربینا رو چک کردم توی کوچه پشتی یه ون مشکی بود که دیدم النا رو بیهوش انداختن تو اون ون و بردن وای بازم تصویری از اون دختر نبود. بعدشم که کارن با عجله مراسمو ترک کرد.
پس که این طور قضیه خیلی مشکوکه چرا اون دخترو دزدیدن مگه اون دختر کیه؟ چرا حس میکنم میشناسمش؟
رو کردم سمت پسرم گفتم؛
ببینم پلاک ماشین افتاده؟
_نه پدر پلاکشو پوشونده بودن ولی مارک و سریال ماشین افتاده.
خوبه سریع پیداش کن واسم تا فردا میخوام مکانشو پیدا کنی خودم میخوام رسیدگی کنم.

_چشم پدر همین الان ترتیب همه چیو میدم.
خوبه ان مهمونیم جمعش کن خودمم باید برم بیمارستان پیش خواهرت ناسلامتی نوه ام به دنبا اومده.
به سمت طبقه بالا رفتم تو اتاق کارم نشستم فکرم کلا پیش کارن بود زیادی داشت ماجراهاش بزرگ میشد و این برای گروه ما خوب نبود.
چشم خورد به عکس هلیا اون لبخند نازش زیبایشو چند برابر کرده چشم به چشاش افتاد چقدر چشاش زیباس صبر کن این چشا رو یه جا دیگه هم دیدم وای کجا؟ ناصر پیر شدی حواس نمونده واست بهتره پاشم برم بیمارستان تا مدارک برسه دستم وقت دارم.

(کارن)
یعنی چی که نمیشه رد یابیش کرد تیام مطمعنی؟
_کارن هر کاری از دستم بر میومد کردم ولی اصلا نمیشه ردیابیش کرد انگتر فکر همه جاشو کرده بود واقعا دختر باهوشی چطور به عقلمون نرسید ؟ وای کارن نگران نباش اون از این کارا نمیکنه میدونی که به خاطر تو هم شده نمیکنه.

اشتباه میکنی تیام چشاش همون چشای معصوم چند سال پیش نبودن توی چشاش خشم نفرت موج میزد دیگه نمیشناختمش برای همین نگرانم اون خیلی عوض شده .
ساعت چنده تیام؟
_ساعت سه کارن.
نه نه داری شوخی میکنی مگه نه یعنی چهار ساعت؟
_کارن یه پیام بده بهش بگو بیا معامله کنیم شاید قبول کرد.
ارهه چرا به فکر خودم نرسید؟ هر چی بخواد بهش میدم هر چی.
سریع گوشی برداشتم به همون شماره که داده بود پیام دادم منتظر جوابش بودم چشم رو عقربه ها مونده بود که با صدای دینگ گوشی از جا پریدم.
(ساعت ۳:۱۳ دقیقس حساب کن ببین چقدر مونده به هفت)
همین متن پیام همین بود پس یعنی جوابش منفی ،با حرص کوشی کوبوندم به میز شیشه ای و میز هزار تیکه شد صدای عربدم کل خونه پیچیده بود تیام منو بزور نگه داشته بود وای من فکرم پیش پدر و النا بود.
_میگم تیام میدونم تو چه حالی هستی ولی میگم پدرت مهم تره خوب یه دوست دختر دیگه میتونی پیدا کنی.
میدونی چرا اینقدر برام عزیزه تیام؟ چون اون همون دختری که همیشه بهت میگفتم تو رویاهام میدیدم.
_چیی؟ همون دختر!
اره همونه اولش اینقدر نبود حسم ولی هروز که میگذشت عشقش ریشه میدووند توی قلبم میترسیدم همیشه یه ترس داشتم که نکنه از دستش بدم تیام من عاشقشم جونمم میدم براش از طرفیم پدرم داغونم داداش داغون.

_کارن ساعت پنج دقیقه مونده به هفت نمیخوایی کاری کنی؟ کارن با تو ام.
تیام منو بکش.
_چی‌؟
تیام تحمل ندارم من میمیرم تیام برای اولین بار کمرم شکسته غزورم له شده .خودت پیام بده .
_کارن مشکلی نداره ولی کدوم؟
پدر.
وقتی پدرمو انتخاب کردم قلبم با تمام وجودم سوخت میدونستم دیگه سرپا نمیشم دیگه کارن نمیشم اخرین نگاهش اون صورت نازش اون چشای ابیش هیچ وقت فراموشم نمیشه هیچ وقت.
ساعت هفت ده دقیقه بود خدا خدا میکردم همش یه رویا باشه همش یه کابوس بی سرو ته باشه که با صدای زنگ چشامو باز کردم به تیام اشاره کردم درو باز کنه.
_کارن،پدرته. تنها.
بغض گلوم داشت خفم میکرد چند لحظه بعد پدرم وارد شد باورم نمیشد خودش بود از یه طرف دلتنگی از یه طرف هم غم النا با بغض بهش نگاه کردم حتی بهش خوش امدم نگفتم تنها کلمه ای که از گلوم خارج شد النا بود.
_متاسفم.
پدرم این حرفو زد و سرشو انداخت پایین چشام تار میدیدش نفسم داشت بند میومد حس میکردم قلبم نمیزنه کار نمیکنه امکان نداره نه نه امکان نداره گیج شده بودم یهو با صدای بلند زدم زیر خنده چشام اشکاش میریخت وای داشتم بلند قهقه میزدم خنده ای که سالها بود کسی نشنیده بود خنده ای که النا یکمیشو برام اورده بود پدر و تیام با نگرانی نزدیکم شدن پدرم منو مثل بچه ها تو اغوشش گرفت دلم مادرمو میخواست تا بتونم راحت تو بغلش گریه کنم اگه تو بغل پدرم گریه میکردم حتما بهم میگفت مرد که گریه نمیکنه مگه تو ضعیفی تو پسر منی. ولی من ضعیفم اره ضعیفم من از عشقم نتونستم مراقبت کنم نتونستم. پدرم ازم جدا شد رفت سمت تی وی فلشیو زد تو تی وی اولش تصویر تاریک بود بعد تصویر النا اومد بسته بودنش به صندلی یه نفر کاملا با لباسای سیاه رو سر النا یه کلا گذاشت و بعد به دوربین بای بای کرد منتظر بودم که باصدای تیری که اومد النا افتاد و خونی که رو زمین ریخت گلوله دقیقا خورده بود به سرش.
نه اینا همش چرتو پرت بود بلند شدم با عجله به سمت تی وی رفتم بلندش کردم محکم کوبوندمش زمین بلند بلند نعره میزدم دروغه دروغه النا زندس زندسس.
_خودتو خالی کن پسرم خالی کن ولی نزار نفرتت خالی بشه چون با این نفرت قراره خیلی کارا بکنیم.
پدرم محکم منو تو اغوش گرفته بود نمیدونم چیشد ولی حس کردم قلبم نزد اره من بدون النا نمیخوام باشم و بعدش سیاهی مطلق.
(ناشناس)(سه ساعت قبل)
_بکشمش؟
نه هنوز خیلی کارا دارم باهاش کلاهی که اونجا رو میزه بهش کیسه خون وصل کردم با گلوله مشکی بهش شلکیک کنین منم از پشت سریع با ماده بیهوش کننده بیهوشش میکنم.
_اطاعت،جهانگیری رو چی ازاد کنیم؟
اره فلشم فیلمی که از دختره هم گرفتین بدین بهش میخوام کارن ببینه .
_چشم فقط با النا چیکار کنم؟
فعلا بفروشش به شیخ بهش بگو امانت دستت هیج جوره از دستش نده تا ببینم چی پیش میاد.
_اوکی فقط عشقم قرار بین ما چی؟
نگران نباش سر جاشه چقدر هولی هنوز بازی تازه شروع شده مطمعنم کارن همین جور بیکار نمیشینه به همه افراد بگو مخفی بشن تا یه مدت.
_اوکی کیارش خیلی وقته رفته به بقیه هم میگم برن رد کارشون فقط میمونه پدر و برادرتون که تو خطرن.
با اونا نمیتونه کاری کنه پدرم الان رئیس شده بعدشم کارن خوب میدونه نباید با گروه در بیفته اون مشکلش فقط با منه.
_خوش حالم که قرار بزودی واسه من بشی عاشقتم میدونی دیگه!
اره برو سریع کارارو بکن تا دیر نشده.
هه پسره الدنگ چه خوشحیالم هست من بشم واسه تو مسخره.
(النا)
اخ سرم چقدر درد میکنه ، اروم چشامو باز کردم همه چیو تار میدیدم یکم که دیدم واضح شد فهمیدم تو یه اتاق هستم اتاق کوچیک شیکی بود مثل اتاقای هتل بود به اطراف نگا کردم من چرا اینجام؟ کم کم همه چی مثل فیلم از جلوی چشام رد شد ،دزدیدنم پدر کارن اون اسلحه الان من باید بمیرم پس چرا اینجام سریع رفتم جلوی اینه وای هیچ زخمی رو صورتم نبود اوووف خدارو شکر .
یعنی الان کارن داره چیکار میکنه؟ چرا نمیاد منو ببره پس پدرش کجاس؟ هیی نکنه واقعا کشتنش؟
تا شب همونجا نشسته بودم هیچ راه فراریم نبود تمامی درو پنجره ها هم قفل بود ساعت حدود ۱۱ بود که کیلید در چرخید و پشت بندش قامت هومن پیدا شد.
هومن خوب شد اومدی میدونی منو چند نفر دزدیده بودن نمیدونم کی بودن ولی پدر کارنم اونجا بود ولی پدر کارن مرده بود من گیج شده بودم بعد به من گلوله زدن ولی الان اینجا اصلا تو چرا اینجایی نکنه تورم دزدیدن یا نجاتم دادی جواب بده دیگه جون به لب شدم.؟

_نه عزیزم بیا تو حالا جلو در هی ور ور ور میکنی سرم رفت.
راستش میدونی النا من مجبور شدم بدزدمت.

چی؟ چرا؟ نکنه به خاطر این که دیر کردم؟ ولی پدر کارن؟ با ترس به هومن نگاه کردم انگار تازه داشت دوهزاریم میفتاد تمامی کاراش رفتاراش این که هر جا میرفتم بود هر چی میخواستم بگم میدونست عجلش برای این که کارنو جذب خودم کنم و اسرارش برای اومدن با چشای گرد شده به هومن نگاه کردم با شک ازش پرسیدم؛
تو کی هستی؟
_اوم سوال خوبی میدونی من عضو نیرو های امازونی هستم یه گروه قاچاق که هیچ کس نمیدونه من عضوشم حتی شخصی که تورو دستور داد بدزدم اون فکر میکنه من عاشقشم ولی نمیدونه که….
اهههه بیخیال النا دارم چرت میگم دیگه میگم النا تو قرار به زودی زیر عربای چاق و خیکی بری چطوره قبل اونا به من یه سرویس بدی؟ اگه خوشم بیاد نمیبرمت دوبی ها،حالا بیا یکم ماساژم بده چشام دو دو میزنه.

چی؟چی داری میگی؟ هومن تو !
بغضم‌گرفته بود یعنی من از اول یه بازیچه بودم ؟ کارن کجاست اون گفت عرب؟ نه نه دروغه داره دروغ میگه سریع از جام پاشدم سمت در رفتم ولی هر چی فشار دادم باز نشد گریم گرفته بود با ضرب دست هی به در میکوبیدم و کمک میخواستم ولی هیچ اثری نداشت یهو دستم از پشت کشیده شد هومنو دیدم با چشای قرمز رو رفتار خودش زیاد تمرکز نداشت با ترس هولش دادم بدو بدو رفتم پشت تخت اشک چشام هی جاری میشد و کنترلی روش نداشتم.
_گمشو بیا اینجا حوصله موش گربه بازی ندارم زود باش قول میدم بهت خوش بگذره حتی بیشتر از کارن بهت حال میدم.

با نفرت تف انداختم زمین با جیغ فریاد زدم؛
کارن میاد میادو نجاتم میده مطمعنم اون عاشق منه منو دوست داره میاد عوضی حالم ازت بهم میخوره.
_ههههههه کارن؟ کدوم کارن؟ همون کارنی که پدرشو به تو ترجیح داد؟ اون بین پدرش و تو پدرشو انتخاب کرد و الانم داره سر قبر تو خالی تو زار زار گریه میکنی عزیزم پس خیال بافی بیخود نکن باشه بیا پیشم حاامو خوب کن.

نه نه داره دروغ میگه کارن همچین کاری رو نمیکنه اون عاشقمه میدونم میاد میدونم با کشیده شدن دوباره دستم به خودم اومدم هومن منو پرت کرد رو تخت با چشای ترسیده و بغض کرده داشتم نگاهش میکردم که دکمه لباساشو دونه دونه باز کرد
تن عریانشو که دیدم حالت تهوع بهم دست داد دستش رفت سمت کمبر بندش واقعا ترسیده بودم با پاهاش منو نگه داشته بود زورم بهش نمیرسید
تنش بوی گند الکل میداد سعی کردم با دستام از خودم دفاع کنم ولی بی فایده بود هومن کاملا لخت شد حس کردم دیگه راه فراری ندارم روم حیمه زد وقتی صورتشو اورد جلو یهو در با صدای بدی باز شد و چند نفر ریختن داخل و…(ناصرخان)
پس پیداش کردین؟
_بله پدر اول برده بودنش تویه انبار الانم بردنش به یه هتل شخصی دستور چی میدین پدر؟
ماشینا رو اماده کن میریم دنبالش.
_ولی پدر این موضوع چرا برای شما مهم شده بعدشم بهتر نیست یکی از افرادو بفرستیم برای شما این خطر ناکه .
همین که گفتم راه بیفت.
داشتم به سمت ماشینا میرفتم که با صدای هلیا صبر کردم.
_پدربزرگ ،پدربزرگ.
ایستادم برگشتم سمتش منتظر بودم حرفشو بزنه.
_پدربزرگ اجازه میدین برم پیش مادربزرگ اخه خاله رو اوردن خونه اجازه بدین خواهش میکنم .

باشه ولی مراقب باش به راننده میگم ببرتت به نازگلم بگو چند روزی بمونین اونجا خودم میفرستم دنبالتون من سرم شلوغه نمیتونم خونه باشم زیاد.
_چشم پدربزرگ مرسی ازتون عاشقتمممم بوس فعلا بابایی.

با خنده سرمو تکون دادم انگار بچه دوسالس به سمت ماشینا رقتم و سوارش شدیم اون ادرسی که گفته بودن رفتیم یه هتل بود واردش شدم اولش اعتنا نکردن وای خیلی سریع بعد فهمیدن هویت جعلیمون که تاجر بزرگی بود اجازه دادن به سمت اون اتاق رفتم از داخل صدای نامفهمومی میومد ولی معلوم بود یه درگیری به افرادم اشاره کردم درو باز کنن وقتی در باز شد وارد شدم یه پسر عریان دیدم که رو اون دختر که قیافش معلوم نبود خیمه زده رومو ازشون گرفتم دستور دادم پسرو دستگیر کنن و دخترو هم ببرن عمارت خودمم به سمت یه قرار کاری رفتم.
(النا)
با سردرگمی تو اتاقی که منو اورده بودن راه میرفتم خدایا من گیر چه ادمایی افتادم حداقل پیش کارن جام امن بود اخ کارن نمیدونم چرا یه حس نفرت ته دلم بهش داشتم اون منو کنار گذاشت .
همین جور راه میرفتم به خودمو کارن شانسم و سرنوشتم داشتم بدو بیراه میگفتم که یکی درو باز کرد .
_رئیس احضارت کردن راه بیفت.
خدایا رئیس کیه !با ترس باهاش همراه شدم یه سالن خیلی بزرگ اونجا بود از در وارد یه سالن دیگه شدیم چن تا ادم خیلی هیکلی که سر تا پتش مشکی پوشیده بودن بالا سر دوتا مرد وایساده بود . شخصی که منو اورده بود تو گوش اون مرد که قیافش معلوم نبود چیزی گفت و بعد به من اشاره کرد برم جلو.
سرمو انداختم پایین رفتم جلو .
_سرتو بیار بالا .
ترسیده بودم قلبم مثل گنجیشک میزد که با صدای دادش سرمو اوردم بالا.
وقتی چشم به چشش افتاد یه مرد جا افتاده جذاب دیدم که بغلش یه مرد دیگه که جون تر بود جفتشون با چشای از حدقه د اومده داشتن منو نگاه میکردن با ترس بهشون نگاه کردم اینا چرا همچین میکنن؟
(ناصر خان)
این امکان نداره، حتما دارن منو مسخره میکنن فریاد زدم:اینجا چه خبره هلیا رو برای من اوردین پایین؟

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: فراموشی عشق
  • ژانر: هیجانی.پلیسی.رازالود.عاشقانه
  • نویسنده: حانیه عباسی
  • 19 روز پيش
  • Haniyeh Abaasi
  • 10,692 بازدید
  • 3 نظر
https://beautyvolve.ir/?p=18531
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
  • ali
    شنبه 14 نوامبر 2020 | 2:59 ب.ظ

    سلام عالی هست اما لطف پاپ 12 رو بزارین

  • ali
    شنبه 14 نوامبر 2020 | 5:48 ب.ظ

    بزارین ادامه ی رمان رو

    • مدیر سایت
      شنبه 14 نوامبر 2020 | 11:59 ب.ظ

      سلام عزیز چشم

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • kimiya : عالیه😍😍...
  • مدیر سایت : چرا عزیز ؟دلیل خاصی داره ؟...
  • ایدا : یعنی از این چرت تر نمیشد...
  • مدیر سایت : سلامک عزیز هفته ای یک پارت قرار میگیره...
  • Aida : سلام خسته نباشید رمان خیلی عالی بود پارت های بعدیش رو میزارید ؟...
  • Samaneh najafi : مرسی مهربونم😍😍😍...
  • elnazz : مرصی ممنون😍🌷...
  • نازنین : رمان خیلی خوبی بود واقعا پر از صحنه های غمگین عاشقانه🥺...
  • مدیر سایت : ممنون عزیز بابت نظر زیباتون...
  • مدیر سایت : سلام عزیز اسم نویسنده ها زیر رمان خورده...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.