رمان آنلاین نوازش پارت ۱۱

نفهمیدم چه شد که به قعر تاریکی فرو رفتم. احساس کردم کسی تکانم می‌دهد. سریع چشمانم را باز کردم و سیخ سر جایم نشستم و گفتم:
+ بگید بیمار بعدی بیاد.
صدای قهقهه مردی بلند شد. سریع به سمت راستم برگشتم و آقای شکیبا را دیدم که خیلی زیبا می‌خندید. او زیبا می‌خندد یا من زیبا میبینمش؟ از خنده او‌، من هم لبخند خجالت‌ زده‌ای زدم.
بالاخره دست از خنده های پی‌در‌ پِیَش برداشت و بریده بریده گفت:
– خانم آذری… شیفت…داره…عوض میشه…پاشید برید.
در آخر یک سرفه‌ی کوتاه کرد و با لبخندی بر لب از اتاق خارج شد.

تازه به خودم آمدم و متوجه شدم ساعت ها است که خیره به دری هستم که چندین دقیقه پیش او از اینجا گذشته بود. چه گفتم؟! نه منظورم آن است که دکتر از آنجا گذشته است. آهی کشیدم و از جایم برخاستم. چقدر دلم طلب خانواده میکرد تا برای زخم‌هایم مرهمی بسازند.
چقدر دلم مادری میخواست که سرم رو روی پاهایش بگذارم و ارام، به لالایی‌هاش گوش فرا دهم. او هم دستش را نوازش‌وار روی سرم بچرخاند و مرا با وجود خودش سیراب کند.
چقدر دلم پدری میخواست که مرا میان بازوانش بفشارد و با خنده مرا بچرخاند و من هم داد بزنم:
+ تندتر بابا؛ تند تر!
او هم با خنده بگوید:
– کم شیطونی کن وروجک‌!
چقدر دلم، هوای عطر تن نازنین را کرده است.

کمی راه رفتم و همین که خواستم پایم را بیرون بگذارم، کسی محکم دستم را گرفت و کشید. کم مانده بود به زمین بخورم ولی تعادلم را حفظ کردم. با ابرو هایی گره خورده به طرف آن شخص برگشتم و با دختری روبه‌رو شد که بهتر است از سر و وضعش چیزی نگویم!
لب هایش که هم اندازه بادکنک، گونه هایش هم از دو متری میگویند که کامل ژل هستم، لنزهای به رنگ یخی‌اش و دماغ عملی‌اش، به شدت حال به هم‌زن شده بود!

با لوندی پرسید:
– خانم دکتر؛ شما کجا به لب‌هاتون ژل زدید؟
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:
+ ژل؟!
او هم یکه خورد و گفت:
– وا خانم دکتر؛ ژل دیگه، کجا به لب هاتون ژل زدید؟
ناخودآگاه خنده‌ام گرفت و با خنده گفتم:
+ عزیزم من، مال من خدادادی اینطوری هست. من تا به‌حال به صورتم دست نزدم.
با تعجب گفت:
– یعنی چشماتون هم مال خودتونه؟!
دیگر خنده‌ام را نتوانستم نگه دارم و با صدای بلندی خندیدم و با همان خنده گفتم:
+ آخه چیکار به چشمام دارم؟! همه چیزم خدادادی هست.
کاملا شوکه شد منم با همان ته مانده خنده ام به روی شانه اش زدم و گفتم:
+ زیبایی باید خدادادی باشه نه با هزار تا ژل و لنز.

که بیاید و کنارم بنشیند و آرام با من اشک بریزد. در نهایت هم بگوید: «درکت می‌کنم».
چقدر دلم حمایت های یک برادر می‌طلبد که رویم تعصب داشته باشد و هرجا می‌روم، دنبالم بیاید و بگوید: « روسریت رو درست کن». آه خدای‌ من! خواسته هایم با اینکه کوچک و ناچیز هستند، ولی غیر‌ ممکن‌اند. چه کسی گفته که فقط رویاهای بزرگ در حسرت به حقیقت پیوستن می‌مانند؟ آن وقت من چه بگویم از همه رویاهایم، که فقط در حد یک رویا باقی مانده‌اند؟
دستم را روی گونه‌ی خیس از اشکم کشیدم. روپوش سفید رنگم را آرام از تنم جدا کردم و روی آویز گذاشتم. دستم را نوازش وار رویش کشیدم و لبخند تلخی زدم. چقدر برای پوشیدن این روپوش سفید تلاش کردم، زحمت کشیدم، خون دل ها خوردم، درد و رنج ها کشیدم، در غربت ماندم، طرد شدم، ولی بازهم جا نزدم! به عقیده من همین سگ دو زدن هاست که در آخر لبخندی می‌شود روی لب هایت. باز هم این چشمه‌ی چشمانم، ساکت نمانده‌اند. آرام عرض اتاق را طی کردم و از اتاق خارج شدم. اشعه های خورشید گواه می‌داد که چندیست صبح شده اما من بیخبرم.

از کنارش گذشتم اما همچنان داشتم می‌خندیدم. می‌توانم به جرئت بگویم که از زمان تولدم تا کنون کسی به این صراحت زیبایی‌ام را گوشزد نکرده بود. باز هم خنده‌ام گرفت! باورم نمی‌شود که همین چند دقیقه پیش داشتم آبغوره می‌گرفتم؛ اما حالا…
ای قربان کرمت بروم که اینگونه حواست به تک‌تک حالات من و بندگانت است.
همه پله های بیمارستان را پایین امدم. آرام ولی با احتیاط. در محوطه بیمارستان ماشین‌ها دائم در حال رفت و آمد بودند؛ بی وقفه!

آهی کشیدم؛ چرا که من حتی پایم را به یک آموزشگاه رانندگی نگذاشته‌ام. ولی غمی نیست، جای بدی که نرفته است. فقط درس خواندم و خود را به اینجا رساندم.  

از در ورودی بیمارستان بیرون رفتم و دستم را برای یک تاکسی تکان دادم. اما هیچ کدام از آنها نه ایستادند و نه به من نگاهی کردند! فکر کنم من تا آخر عمرم هرگز نخواهم فهمید که چرا هیچوقت یک تاکسی جلو پایم ترمز نمی‌کند…

 

گل رو جان هام! من بابت تاخیر خیلی متاسفم. من کانال تلگرامم تبر خورد و با یه عالمه بدبختی دارم پات مینویسم. همین که دلت اکانت نشدم، جای شکر داره. ممنونم بابت صبر و شکیبایی‌تون. با نظراتتون بهم انرژی بدید تا پارت بعد رو زود بنویسم ☻︎♡︎


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *