دلنوشته مادر

دلنوشته مادر

مادر!

گویند بهشت زیر پاهای توست

اما آنها نمی‌دانند که تو بهشتی

نمی‌دانند که لبخند شیرینت دل هر سنگی را آب می‌کند…

آنها نمی‌دانند که لبخند مادر چیست؟

شمشیری برنده که گریه را خلع سلاح می‌کند.

مادر!

زلفانت مگر می‌گذارد به امواج دریا بنگرم

دستان پرا از محبتت مگر اجازه می‌دهد دستان پر از خالی‌ام عریان شود.

می‌دانی چیست تا وقتی که هستی؟

احساس تنهایی نخواهم کرد.

تو نور چشمان زمین و ماه آسمانی

تو سلطان قلب جانی.

مادر!

در آغوشت جان می‌دهم و جان می‌گیرم

شب‌ها با نوازش دستان گرمت سرمای روزگار را پس می‌زنم.

نجوای تو هر شب جانم را آرام می‌کند

بگو حکم این لالایی چیست؟

لالایی که بازی با کلمات است، مرا آرام می‌کند.

مادر!

تنها فرشته‌ی که بدون هیچ پاداشی پرستاری می‌کند…

مهرش حد و مرز ندارد و مرزبانی می‌کند.

برایم مقدس است عشق بی‌نهایت

تو خدای عشق هستی و من گدای عشقت

مادر!

خورشید تو‌ای

تو‌ای که باران رحمتت را یکسان تقسیم کرده‌ای بین کودکانت…

توای‌ که درس فداکاری تدریس کرده‌ای.

مادر!

مادر این همه شجاعت را از کجا آورده‌ای؟

در کدام دریا شنا کرده‌ای که دریا دل شده‌ای؟

خاک تو از چه جنسی است که بی‌آلایشی؟

مادر!

گاهی ناخدا و گاهی معلمی

گاهی دوست و گاهی نقاش سرنوشتی.

روز ها پای ناز‌های من می‌نشینی‌ و شب ها پای حرف دلم…

مادر!

بگذار بگویم دوستت دارم

بگویم بیمار تو‌ام

بگویم مجنون تو‌ام

خاک زیر پای‌ تو‌ام

مادر یعنی:

دریای محبت

مذهب صداقت

خورشید رفاقت

عاشقی بی‌نهایت…

مادر!

بگذار بگویم دوستت دارم

بگذار تا وقتی جان در بدن دارم بنویسم

بنویسم تو که باشی هیچ غمی ندارم

بیم از هیچ طوفانی ندارم

ماه آسمانم نباشی چراغ آسمان خاموش است و راه بسیار سخت

تو که باشی محبتت مرا خالی از خالی بودن می‌کند…

مادر!

واژه ها در مقابلت سر فرود آورده‌اند

ببخش مرا اگر بخواهم تکمیل کنم توصیف هایم را باید در یک کلام بگویم که تو همچون خدایی…

#آرشیدا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *