| Saturday 28 November 2020 | 02:06
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

انعکاس چشمهایت بخش دوم

از اتاقش بیرون رفتیم _بیا بریم اتاقمو نشونت بدم وقتی دید گفت:واقعا موندم با پولی که داشتی چجوری اینجا رو بهت دادن _اونو ولش خبر مهم تر همخونه ام شد صاحب خونه ام _هر جا میری اینو میبینی فکر کنم نیمه گمشدت رو پیدا کردی _چرت نگو اون پسر دشمن منه _داستان جنایی شد بیا بریم پایین یه فیلم بزارم ببینیم پایین رفتیم همنطور که تخمه و پفک هندی میخوردیم گفتم:ترنم _هوم _این داره نخ میده _چی دروغ؟؟ _حتی داده بهتره بگم _چه زود وا داده _همون جدی جدی فکر کنم دوستم داره _چطور؟ _خودمو زده بودم به خواب _خب _گفت نمیدونی چقدر سخته جلوی خودمو بگیرم وقتی همچین لعبتی بیخ گوشمه ازت خوشم میاد نمیخوام بهت دست بزنم تا مال خودم بشی بعد تو خواب خودمو انداختم تو بغلش _خب؟ _بردم توی اتاقم و گذاشتم رو تختم _اووووو بقیه اش _کوفت منحرف پیشونیم رو بوسید و گفت ادم کسیو که دوست داره بهش دست نمیزنه بعدشم رفت _اولالا اخی طفلکی خبر نداره _لازم نکرده دلت برای اون بسوزه _به ظاهر نشون میدی ازش متنفری ولی ازش حرف میزنی چشمات برق خاصی داره اگه عاشقش بشی چی؟ _برق نیست عزیزم چشمام سگ داره بعدشم اونقدر عقل تو کلم هست که وا ندم _اما دل عقلو نمیفهمه _دیگه داری چرت میگی خواهر بزار اهنگ بزارم یکم قر بدیم دلمون وا شه فلش رو به تلوزیون زدم اهنگ پلی کردم و شروع کردم عربی رقصیدن ترنم هم فقط نگاه میکرد که یهو دیدم چشماش رو گشاد میکنه دست از رقصیدن کشیدم و گفتم: چته چشاتو اندازه نعلبکی کردی رد نگاهش رو گرفتم که بردیا رو دیدم ای وای خاک عالم شرتکم هم که جذب خط های باسنم پیدا بود
و یه نیم تنه تنم بود نگاهی بهش کردم گوشاش قرمز شده بود با صدای لرزونی گفت:ببخشید. و از خونه بیرون رفت _میمردی واضح بگی _والا نفهمیدم از کی داره نگاه میکنه داشتی میلرزوندی جلو اومد که کم کم به خودش اومد شانس اوردی خونه بودم وگرنه صحنه های مثبت ۱۸ شکل میگرفت _تررررنمممم _ها چیه یکی دیگه ذل زده فیض برده از سر من در میاری مگه قرار نبود این شب نیاد _چمیدونم _حالا هر چی من برم دیگه _باشه _میگم اگه میترسی بمونم و خندید چپ چپ نگاهش کردم و گفتم: برو اروم به شونه ام زد و گفت:فعلا خواهر _فعلا ترنم که رفت شروع کردم شام درست کردن بعد گذاشتن مرغ روی صندلی نشستم و به اتفاقات اخیر فکر کردم کارم درسته ینی؟ به خودم نهیب زدم خیلی خنگی مهشید اصلا حقته تا الان هر چی کشیدی تو باید انتقامت رو بگیری دل سوزوندن هم در کار نیست تموم شد رفت _از کی انتقام بگیری؟؟ از ترس هینی کشیدم و گفتم:ذهلم ترکید بردیا اومدی خب یه سر و صدایی کن _نگفتی.. _دلیلی نمیبینم توضیح بدم _خب نگو اومممم چه بویی میاد برای منم گذاشتی؟ _مگه اشپزتم لبو لوچه اش اویزون شد _خب بابا یکم دیگه امادس لبخندی به رویم پاشید و گفت: میرم اتاقم حاضر شد صدام کن چیزی نگفتم و رفت _پسره ی گاو برنج رو هم گذاشتم و مرغ ها رو سرخ کردم و توی ظرف چیدم از اشپزخونه بیرون رفتم و از پایین پله ها صداش کردم _بردیااااا دیر بیای همشو خوردم صدایی نیومد کنجکاوانه بالا رفتم و جلوی اتاقش ایستادم طاق باز خوابیده بود نزدیکش شدم خم شدم که بیدارش کنم که دستمو کشید و روی خودش کشیدم _بانو دنبال من میگشتن؟ سعی کردم از بغلش بیرون بیام چون از برآمدگی شلوارش نشون از عوض شدن حالتش میداد
–بزار برم چیکار میکنی؟ چرخید و جایمان عوض شد و به لبام چشم دوخت به سینه اش کوبیدم –داری چیکار میکنی ولم کن دستام رو بالای سرم گذاشت و سرش رو به لبام نزدیک کرد و اروم بوسید و دوباره شروع به خوردن لبام کرد که دست روی سینه اش گذاشتم و به عقب هلش دادم –هیچ متوجه هستی داری چیکار میکنی؟ -ببخشید وسوسه انگیز بود ولی دسر خوشمزه ای بود –خیلی پرویی از روی تخت بلند شدم و از اتاقش بیرون اومدم –پسره ی الدنگ پرو منحرف هیز –دارم میشنوما –چه بهتر یکم خودتو بهتر میشناسی –سعی کن وقتی داری فکر میکنی افکارتو بلند نگی –امر دیگه؟ به سرتاپام نگاهی کرد و گفت: توی پوششت هم دقت کن وگرنه تضمینی نمیکنم –خیلی پرویی قهقه ای زد و از پله ها پایین رفتم سمت اشپزخونه رفتم در کمال حیرت دیدم پشت سرم اومده –تو چه رویی داری رو که رو نیس –چیه خب گشنمه حرفی نزدم و شروع به خوردن غذام کردم با ولع داشت غذا میخورد –اوممم عالیه عالی خیلی خوشمزس چپ چپ نگاش کردم غذام که تموم شد از جام بلند شدم که گفت: یه چیز انی بود ببخشید پوزخندی نثارش کردم و سمت اتاقم رفتم. به باباش که فکر میکنم ازش متنفر میشم تقه ای به در وارد کرد و داخل اومد –مگه گفتم بیای تو؟ -مهشید –مهشید خانم –اخرهفته با دوستام قرار بریم شمال همه یه همراهی دارن که باهاش باشن اما من تنهام میشه خواهش کنم بیای؟ -راجع بهش فکر میکنم –اوکی من مزاحمت نمیشم. اصلا به دل نمیشینه پسره ی نچسب ازش متنفرم. چشم بر هم زدن اخر هفته هم رسید –به نظر من که بری بهتره تو مگه نمیخوای به هدفت برسی پس دست دست نکن هر چی بهش نزدیک تر باشی بهتر –باشه پس من برم وسایلمو جمع کنم –لباسای خوشگل بزار
جذب کننده باشه –همه لباسام لختی پختیه –پس خوباشو انتخاب کن –باشه فلا –فلا. چمدونم رو برداشتم و بازش کردم سمت کمدم رفتم دوتا مانتوی جلوباز یکی بلند کرمی و دیگری تا روی زانو و قرمز دو تا مانتو دکمه دار یکی صورتی کمرنگ و دیگری مشکی ساپورت مشکی شلوار لی و شلوار کتان کرمی و سفید هم برداشتم و چند تا شال شروع به گشتن بین لباس های راحتیم کردم اول از همه یه نیم تنه و شرتک توسی و تاب شلوارک قرمز مشکی شلوار راحتی با چند تا تاپ و تیشرت –هوووف چقدر زیاد شد صدای بردیا رو شنیدم –نه اندازه برداشتی چند روزی اونجاییم چیزی نگفتم معلوم بود خیلی وقته وایستاده و نگام میکنه –مرسی که قبول کردی بازم چیزی نگفتم سعی کردم کمی دلبری کنم با چشمای خمار نگاهش کردم لبش به خنده کش اومد دستش رو روی کمرم گذاشت و به طرف خودش کشوندم انگشت شصت چپش رو وری لب پایینم کشید کم کم سرش رو نزدیک کرد و لباش رو وری لبام گذاشت همراهیش کردم زبونش رو وری لبام کشید و گفت: خشمزه ان. دروغ چرا یکم تحریک شده بودم بیصدا نگاهش کردم بوسه ای روی گردنم زد نفس های داغش پوست گردنم رو سوزوند اگه یکم دیگه ادامه بده قطعا همراهیش میکنم عقب کشید و گفت: دووم اوردن جلوت خیلی سخته و از اتاق بیرون رفت. برام اهمیتی نداره که نامحرمه هم میتونم لذت ببرم هم بهش نزدیک تر بشم از اونجایی که شام خورده بودم روی تختم دراز کشیدم و خودم رو به عالم بیخبری سپردم با حس نوازش روی گونه ام چشمام رو باز کردم بردیا بود خیره نگاهم میکرد –صبحت بخیر خشگلم بیدارشو اماده شو عزیزم کم کم باید بریم از جام بلند شدم اونم بلند شد و از اتاق بیرون اومدیم دروغ چرا نسبت بهش کشش دارم نزدیکم میشه قلبم میاد تو حلقم نمیدونم چجوری با این همه نزدیکی جلوی احساسم رو بگیرم بعد شستن دست و صورتم لباس پوشیدم
و بدون ارایش به حاضر شدنم خاتمه دادم لوازم ارایشی هام و شارژر هندزفری و مسواک داخل ساک گذاشتم و ساک رو برداشتم و از اتاق بیرون زدم بردیا رو دیدم داشت از پله ها پایین می اومد –بده من ببرم ساک رو از دستم گرفت و جلوتر از من از پله ها پایین رفت بیچاره اگه بدونه چه نقشه هایی براش دارم تو یه قاشق اب خفه ام میکنه. اشتها برای صبحانه نداشتم پس کفش هام رو پوشیدم و از خونه بیرون اومدم بردیا داشت وسایل رو صندوق عقب میذاشت با دیدنم لبخندی زد و گفت: چرا صبحونه نخوردی؟ -عادت ندارم توی ماشین نشستم در صندوق رو بست و سوار شد حرکت کردیم گوشی اش زنگ خورد –بله؟ -… –الان راه افتادیم شما برین میایم خودمون قطع کرد چیزی نگفت تصمیم گرفتم کمی بخوابم چشمام رو بستم با حس تکان خوردن دستم چشمام رو باز کردم –مهشید عزیزم بیدار شو ناهار بخوریم –کی میرسیم؟ -دو ساعت دیگه پیاده شدیم بردیا ترکیبی سفارش داد بیشتر داشتم با غذام بازی میکردم –چرا نمیخوری از صبح هیچی نخوردی –نمیدونم چرا اشتها ندارم –بخور وگرنه به زور میزارم دهنت –چرا اونقت؟از جوابش کمی جا خوردم –چون برام مهمی. حرفی نزدم و شروع به خوردن کردم بعد صرف غذا سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم این دو ساعت هم سپری شد و به ویلا رسیدیم –اینجا ویلای کیه؟ -خودم با بچه ها همیشه اینجا جمع میشیم.اهانی گفتم و پیاده شدم. –تو برو من وسایل ها رو میارم –اوکی به طرف ورودی رفتم بردیا هم بعد داخل اوردن ماشین شروع به پایین اوردن وسایل کرد داخل رفتم یه ویلای لوکس سه طبقه بود با چیدمانی شیک و زیبا
گوشه ای از پذیرایی پیانو گذاشته شده بود به اطراف نگاهی کردم و در اخر پشت پنجره ایستادم دریا از همین جا معلوم بود محوطه کنار حیاط درت های بلندی قرار داشت و سمت دیگرش 2تا الاچیق بود و وسط حیاط ابنمای خوشگلی با طرح یه دختر که از بین دستاش اب میچکه و موهاش کنار شانه اش ریخته بود وجود داشت از ابنماش خوشم اومد بچه ها کم کم داشتند داخل میومدن صداش رو شنیدم: چرا نمیشینی راحت باش –ابنمای خوشگلیه –چشمات خوشگل میبینه صدای پسری پرانرژی رو شنیدم: سلااااامممم من اومدم بردیا: افشین خیلی وقت بود ندیده بودمت کجایی تو پسر –گرفتار کارهام تو هم بالاخره حصار تنهایی رو شکستیا خواست حرفی بزنه که گفت: توجیح نکن از نگاه هات معلومه چشمات برق میزنه –افشین نگو اینجوری زشته –نگاش کن تو رو خدا لپات چرا عین دخترا گل انداخت بردیا حرفی نزد و بقیه دوستاش هم یکی یکی داخل اومدن با همه دست دادم که یکیشون ناجور نگاهم میکرد اسمش اریا بود دستم رو گرفت و بوسید –از اشناییت خوشحال شدم لبخندی تصنعی زدم و گفتم: منم همینطور به بردیا زیرچشمی نگاه کردم اولش هم حس کردم از اریا خوشش نمیاد اخم کرده بود و با حرص به اریا نگاه میکرد کارد میزدی خونش در نمی اومد با یکی از دخترها صمیمی شدم اسمش نگار بود –مهشید بریم حیاط یکم بچرخیم؟ -بریم با هم از ساختمان بیرون زدیم که اون لب به سخن گشود: ایول داری مهشید متعجب گفتم: چرا؟ -بردیا تا حالا به هیچ دختری نگاه هم نکرده برعکس دخترا بودن که اویزونش بودن –خب الان چیکار کنم برقصم؟ -چیز کمی نیست مهشید
اون ناهید رو دیدی؟ چند ساله دنبال بردیاست نگاه هاش رو ندیدی کم مونده بود از وسط نصفت کنه –برام این چیزا مهم نیست –دختر عجیبی هستی زیر الاچیق ایستادیم که گفت: اما از من میشنوی دست رد به سینه بردیا نزن پسر خوبیه تا الان یه دونه دوست دختر هم نداشته –مگه میشه؟ -بله میشه –این که به من زود وا داد –دله دیگه یهو سر میخوره –گفتی کجا زندگی میکنی –اصفهان قبلا تهران بودم بردیا رو از زمان دانشگاه میشناسم اون موقع هم خیلی غد بود و مغرور به هیشکی محل نمیذاشت بچه ها از خونه بیرون اومدن بردیا صدام زد: مهشید یه لحظه بیا به طرفش رفتم که گفت: ما میریم بیرون بچرخیم برو یه لباس گرم بپوش هوا سرده –باشه داخل رفتم و چمدونم رو از کنار پله ها برداشتم داشتم بازش میکردم که صدای اون دختره ناهید رو شنیدم –افرین به تو چجوری مخشو زدی؟ -چی داری میگی –بردیا رو میگم چند ساله دنبالشم اب از اب تکون نخورد تو چجوری مخشو زدی؟ -من مخ کسیو نزدم –عه که اینطور مخ کسیو نزدی من امثال تو رو میشناسم به خاطر وضع مالیش تورش کردی اما دختر جون باید بکشی کنار چون صاحبش جلوت وایستاده –کسی که به تو پا بده همون بهتر مال تو باشه اگه پا داد” ضرب در دو همه اش واسه تو” –ازش دور باش اون سهم منه فهمیدیییی؟ خواستم جوابش رو بدم که بردیا مانع شد: چخبره اینجا –از خاطرخواهت بپرس. بارونی ام رو برداشتم خواستم برم که گفت: صبر کن مهشید رو به ناهید گفت: دیگه نبینم صداتو واسش بلند کنی –اگه کنم؟ -بدمیشه برات –به خاطر این هرزه خانم منو پس میزنی؟ -حرف دهنتو بفهم
وقتی میخوای درباره مهشید حرف بزنی دهنتو اب بکش –واست متاسفم لیاقتت همین دختره ی خرابه عصبی داد زد: درست حرف بزن به عقب هولش داد که به دیوار خورد انگشتش رو تهدیدوار جلو صورتش گرفت –دفعه ی اخر دارم میگم ببند دهنتو گل میگیرم اون فکی رو که بخواد از عزیزم بد بگه پیروزمندانه نگاهی به ناهید انداختم بردیا ولش کرد و دستم رو گرفت رو به ناهید ادامه داد: از اینجا همین الان میری نمیخوام ریختت رو ببینم از ویلا بیرون اومدیم بچه ها جلوی در منتظر بودن با دیدن ما سوار ماشین هاشون شدن –بردیا –جانم –اون حرف ها چی بود که گفتی؟ -واضح نبود؟ انگار نبود بزار جور دیگه بگم –اهااای همه بشنون من مهشید رو دوست داااارمممم میخواااامش –حالا شد؟ حس بدی گرفتم از اینکه احساس صادقانه اش رو به بازی گرفتم لبخندی زدم پیشونیم رو بوسید بچه ها شروع به بوق زدن با ریتم کردن خندید و گفت: سوار شو بریم به دریا که رسیدیم هیجان زده گفتم: اخ جووون دریا از ماشین پیاده شدم و کنار ساحل ایستادم دستام رو باز کردم و سرم رو رو به اسمون گرفتم که دستی دور کمرم حلقه شد به عقب برگشتم هرم نفش های گرمش به صورتم خورد –دلم میخواد برم تو اب –هوا سرده گلم مریض میشی –عیبی نداره خیلی هم سرد نیست کفشام رو در اوردم کمی جلوتر رفتم دریا یکم مواج بود چند قدم جلوتر رفتم که صداش رو شنیدم: مهشید برگرد خطرناکه تا زانو توی اب بودم اب سرد بود اهمیتی ندادم بازم جلوتر رفتم که زیرپام خالی شد ترسیده شروع به دست و پا زدن کردم خیلی سردم شد با هر تقلا هی روی اب میومدم و دوباره زیر میرفتم نفسم داشت بند می اومد که دستی دور کمرم حلقه شد وبالا کشیدم-دیونه شدی تو این سرما نفس نفس میزد کمی مکث کرد و ادامه داد: شنا هم که بلد نیستی –نفهمیدم چیشد یهو زیر پام خالی شد به طرف ساحل بردم
بچه ها هم نگران شده بودن نگار به طرفم اومد و گفت: خوبی تو؟؟ سری تکان دادم. لرزی به تنم نشست با چشم دنبال بردیا گشتم که دیدم از سمت ماشینش داره میاد پتو تو دستش بود پتو رو روی شانه ام انداخت و گفت:برو تو ماشین بخاری روشن کردم _خودت چی مریض میشی _برو منم میام افشین گفت: واوووو چه جنتلمن بردیا در جوابش لبخندی زد و گفت: پتو داری؟ _صبر کن میارم بعد چند دقیقه برگشت و پتو رو به بردیا داد رو به همه گفت:ببخشید بچه ها برنامتون رو به خاطر ما بهم نزنین شما خوش بگذره ما برمیگردیم میترا و اتنا گفتن:برین مشکلی نیست اریا نگاه بدی حواله بردیا کرد و افشین گفت:خب دیگه برین مریض میشین مسافرت زهرتون میشه سمت ماشین رفتیم سریع سوار شدم و در رو بشتم بردیا هم سریع نشست _خیلی ترسیدم مهشید _چرا؟؟ _یه لحظه ندیدمت با خودم گفتم نکنه پیدات نکنم _مرسی _به جای تشکر احتیاط کن سمت ویلا رفتیم بردیا ماشین رو داخل پارک کرد وارد خونه شدیم سریع سمت شومینه رفتم بردیا هیزمش رو بیشتر کرد و رو به روم نشست بعد چند دقیقه گفت: من خیلی گرسنمه برم یه چیزایی حاضر کنم _مگه خرید رفتی؟ _نه سرایدار از قبل همه چی خریده پتو رو روی زمین گذاشت و از جاش بلند شد. دوست ندارم کسی رو که نسبت بهم احساس داره فریب بدم نمیدونم چیکار کنم اینجوری نمیشه باید یه فکر دیگه ای بکنم از نزدیک شدن بهش پشیمون شدم به خصوص که از این احساس جدیدم سر در نمیارم از جام بلند شدم چمدونم رو از پله ها بالا بردم توی اتاقی گذاشتم حوله ام رو بیرون اوردم حموم هم داخل اتاق بود با خیال اسوده داخل حموم رفتم و دوش اب گرم سرمای تنم رو از بین برد حوله رو دورم پیچیدم و از حموم بیرون اومدم که در باز شد و بردیا داخل اومد با دیدنم
اونم با یه حوله که تا زیر باسنم بود و سرشونه هام هم لخت سرش رو پایین انداخت و گفت: ببخشید نمیدونستم توی اتاق منی همنطور که سرش پایین بود از اتاق بیرون رفت نفسی از سر اسودگی کشیدم هر چی میخوام ازش دور باشم خود به خود نزدیکم میشه لباسام رو پوشیدم و موهام رو با حوله خشک کردم و از اتاق بیرون اومدم از پله ها پایین رفتم جلوی تلوزیون نشسته بود –فکر کردم انتخاب اتاق اختیاریه وسایلی هم توش نبود نمیدونستم اتاق توئه –نه اشکالی نداره عزیزم راحت باش به ظرف میوه اشاره کرد و گفت: یه چیزی بخور از صبح هیچی نخوردی کمی با فاصله ازش نشستم و سیب برداشتم شروع به پوست گرفتن کردم –مهشید یه سوال میتونم بپرسم؟ -بپرس –چرا تنها اومدی اینجا یعنی تهران؟ -مامان بابام فوت کردن اینه که تنهام –متاسفم خدا بیامرزه –ممنون –پس تک بچه ای –تکه سیبی به دهان بردم و گفتم: اره حالا چطور شد که پرسیدی –هیچی همینجوری کنجکاو شدم بعد کمی مکث صدام زد: مهشید لحن صداش خاص بود وجودمو لرزوند –بله –میدونی که به خاطر تو توی اون خونه موندم من… سرش رو پایین انداخت و گفت: دوستت دارم نمیدونم جوابش رو چی بدم دوست ندارم با احساسات کسی بازی کنم حتی اگه دشمنم باشه درسته با هدف بهش نزدیک شدم و اولش خواستم بهم نزدیک بشه اما نمیتونم قلبی رو بشکنم اونم کی بردیا مگه دلم میاد؟؟؟؟ -اما من.. –نیازی نیست جوابی بدی همین که یه مدتی باهات کنارت زیر یه سقف باشم برام کافیه جوابی ندادم باید برای این موضوع یه کاری کنم برای انتقامم هر قدمی که بردارم بردیا قربانی میشه بچه ها اومدن افشین گفت: جاتون خالی خیلی خوش گذشت براتون شام اوردیم حدس میزدیم گشنه اید بردیا: مرسی داداش افشین غذا رو روی میز گذاشت و گفت: بردیا اتاقا چجوریه بریم بخوابیم بردیا: 5تا اتاقه میتونین راحت انتخاب کنین –اما اینجوری یه اتاق کم میاد
و اشاره به من کرد که بردیا سریع گفت: ما با هم میخوابیم نگران نباش کج خندی کرد و گفت:خب پس حله برین بچه ها رو به ما گفت: شب بخیر بقیه بچه ها هم بعد شب بخیر گفتن رفتن و اخرین نفر اریا با نگاهی که میخ کوبم بود گفت: شبت بخیر مهشید جان و رفت دست مشت شده ی بردیا رو دیدم معلوم بود خیلی تلاش میکنه نزنه لهش کنه سکوت رو شکستم رو بهش گفتم: اصلا کی گفته ما با هم میخوابیم –من –من اتاق جدا میخوام –شرمنده 4تاش پره –پس زورگو هم بودی قیافه ات مظلوم نماست لبش به خنده کش اومد و از جاش بلند شد –من میرم بخوابم اگه دوست داری خودت اینجا بخواب البته اگه بتونی از پله ها بالا رفت به ناچار از پله ها بالا رفتم و به طبقه سوم که فقط اتاق اون اونجاست رفتم روی تخت به پهلو دراز کشیده بود و خوابیده بود –گاو فکر منو نمیکنه که راحت خوابیده. اروم روی تخت رفتم و با فاصله ازش دراز کشیدم و چشمام رو بستم اما دریغ از یه ذره خواب حس کردم بردیا تکون خورد و پتو رو روم کشید و از پشت بغلم کرد تازگیا وقتی صدام میزنه یا نگاهم میکنه دلم زیرو رو میشه میترسم دلمو بهش ببازم عشق ما یه ممنوعه اس ممنوعه ای از جنس انتقام کمی به خودش فشردم و عطر تنم رو بو کشید خرسند از وضعیتی که قرار داشتیم خودم رو به دستش سپردم همونطور که خودم رو به خواب زده بودم به طرفش چرخیدم دست دور شانه هایم انداخت سرم رو روی سینه اش گذاشت صدای کوبش قلبش رو شنیدم به احساسش نمیتونم شک کنم مثل اینه برام صاف و روشنه شروع به نوازش کردن موهام کرد و کم کم چشمام گرم شد و خودم رو به عالم بی خبری سپردم با صدای بردیا چشمام رو باز کردم –مهشید عزیزم بیدار شو چشمام رو باز کردم و خودم رو توی بغلش دیدم اینبار که بیدارم چرا براش مهم نیست؟ دستش رو روی گونه ام نوازش وار به حرکت در اورد و به من که مات و مبهوت نگاهش میکردم گفت: چیه چرا اینجوری نگاهم میکنی؟ کل شب رو بغلت کردم –بردیاااا–جانم –ولم کن –نمیخوام مال خودمه
_بردیا _تو فقط صدام کن _میشه بزاری برم؟ _نوچ کجا از اینجا بهتر گرم نرم بهت نمیاد خجالتی باشی. نگاهم رو به پایین دوختم دست زیر چانه ام برد و سرم رو بالا اورد خیره تو چشمام گفت:دوستت دارم حتی بیشتر از خودم سرش رو به لبام نزدیک کرد و بوسید داشتم نفس کم می اوردم دستم رو روی سینه اش گذاشتم اما باز عقب نرفت که به عقب هولش دادم شروع کردم به کشیدن نفس های عمیق و چپ چپ نگاهش کردم _ها چیه همه چی تو سهم منه موندم در جواب این پسر لجباز و سرکش چی بگم _بلند شو دیگه خواب بسه من میرم پایین لباسات رو عوض کن بیا. از اتاق بیرون رفت لباسم رو با یه تیشرت و شلوار ست گلبهی عوض کردم و موهام رو شونه کردم و پایین رفتم همه توی پذیرایی نشسته بودن سلام بلندی دادم بقیه هم جواب سلامم رو دادن میترا رو بهم گفت: دیر بیدار شدی خوابالو _یکم بد خواب شدم دیشب چون جام عوض شده به خاطر اون دیر خوابیدم لبخند مرموزی زد و گفت: اهان بردیا صدام زد: مهشید عزیزم _بله _بیا میز رو هنوز جنع نکردیم صبحونه ات رو بخور _اومدم زیر نگاه های خیره اریا به اشپزخونه رفتم نزدیک بردیا شدم و گفتم: چیکار میکنی تو؟ _چیکار میکنم؟ _جلوی بقیه چرا عزیزم میگی؟ _عزیزم نیستی مگه حرصی شدم و گفتم:نخیر نیستم _نوچ هستی صندلی رو عقب کشید و گفت:بفرمایید بانو نشستم رو به روم نشست _تو مگه نخوردی؟ _با تو بیدار شدم _اهان توی سکوت صبحونه خوردیم بعد صرف صبحانه میز رو جمع کردیم و کنار بچه ها رفتیم بردیا پیشم نشست و وست دور شانه هایم انداخت متعجب از رفتارش بودم که افشین گفت: بردیا هنوزم غیر قابل پیش بینی هستی نگاه کن دختر بیچاره شوکه شد خجول سر به زیر انداختم که بیشتر به خودش چسبوندم و گفت: عشق خجالتی من
اصلا از کارهاش سر در نمیارم تا دیروز خجالت میکشید الان بهم میچسبه بهم افشین بحث رو عوض کرد و گفت: خب برنامه چیه بچه ها کجا بریم؟؟ میترا: برای من که فرقی نداره نگار: افشین جان بریم قایق سواری؟ _نه عشقم یکم بچرخیم بعد _من قایق سواری میخوام اریا به سخن اومد: مهشید جان شما چیزی نگفتی به بردیا نگاه کردم اخم کرد و گفت: میریم قایق سواری میترا و شوهرش اریا و مهدیس نگار و افشین بهزاد اتنا هم همزمان گفتن: قبول بعد از حاضر شدنمون همه سوار ماشین هامون شدیم و جای مورد نظر رسیدیم بردیا: مهشید میشه تنهایی حرف بزنیم یعنی اگه عجله برای تفریح نداری _باشه کنار دریا قدم میزدیم که به حرف اومد: فکر هات رو کردی؟ _در رابطه؟؟ _مهشید!! خودتو به اون راه نزن حرف های دیروزم دیگه _قبلا هم گفتم نمیخوام _باید بخوای چون من میخوام _مگه زوره؟ ایستاد منم به تبعیت ایستادم دستاش رو دور شانه هایم گذاشت و گفت: چی باعث میشه که نخوای؟ تجربه بدی داشتی؟ _نه تا حالا با کسی نبودم _خب منم نبودم دلم میخواد اون ادم تو باشی. نسبت بهش کشش دارم برای همین نمیخوام بیشتر از این نزدیکم بشه _بردیا… _هیسسسس یه مدت بهم فرصت بده بزار از اخرین شانسم استفاده کنم حداقل یک ماه امتحانی کنیم اگه نخواستی دیگه نمیگم حتی از اون خونه هم میرم دیگه منو نمیبینی. به خودم که نمیتونم دروغ بگم طاقت ندیدنش رو ندارم نمیشه نمیتونم توی دو راهی بدی گیر کردم حرفی در جوابش نگفتم جای مخالفتی نموند _باشه بغلم کرد و گفت:بهت ثابت میکنم چقدر دوستت دارم ازش جدا شدم تکه ای از موهام رو که جلو تومده بود رو پشت گوشم انداخت و گفت: بریم دیگه بعد ۵ ساعت و صرف ناهار بالاخره بچه ها رضایت به برگشتن دادن نگار: اما هنوز مهشید سوار قایق نشده بردیا هم خیلی اصرار کرد اونم به خاطرمن نرفته بود اما اصلا حس و حال نداشتم و پکر بودم اریا گفت:شاید دوست نداشته با بعضیا سوار بشه و به بردیا اشاره کرد بردیا نفس عمیقی کشید و گفت:بفهم چی میگی تا عین ناهید خرابت نکردم _بکش کنار بابا خیلی جوگیر شدی بردیا مشتی به صورت اریا زد که به زمین افتاد از دماغش خون میومد _همین الان گورت رو گم میکنی میری هر چی چشم پوشی کردم بسه بلند شد و دست روی دماغش که خونی بود گذاشت _یکی طلبت _چه غلطی میکنی مثلا باز خواست بزنتش که افشین و بهزاد مانع شدن افشین:برو دیگه تنت میخاره؟ _مهشید هنوز بهم جواب نداده _جواب چی؟ گمشو برو دیگه مردیکه پرو سری تکان داد و رفت مهدیس هم از دیدن این صحنه ناراحت شده بود و گریه میکرد در نهایت اونم رفت.
۳ روز هم موندیم و الان توی راه تهرانیم تصمیم گرفتم امار شرکت روی به رقباش بدم این بهترین راهه برای دور شدن بردیا از این ماجرا دستمم رو نمیشه با صدای بردیا به خودم اومدم و گفتم: هان؟؟؟ _حواست کجاست میگم بیرون شام بخوریم یا خونه؟ _بیرون جلوی یه رستوران نگاه داشت سفارش برگ داده بود بعد تموم شدن غذا به خونه برگشتیم که گفت: وای نه مهشید باز باید جدا بخوابیم چپ چپ نگاهش کردم اما دلم کلی براش ضعف رفت _خب چی میشه پیش هم بخوابیم _برو پی کارت عزیزم قیافه ی مظلومی به خودش گرفت و گفت: شب بخیر لبخندی نثارش کردم و گفتم: شب شیک. با صدای الارم گوشیم چشم باز کردم از پله ها پایین رفتم و سمت اشپزخونه رفتم یادداشتش رو روی یخچال دیدم (عزیزم من دیرم شد یه کاری داشتم تو شرکت باید زودتر بهش میرسیدم صبحانه ات حاضره زود بیا دلم برات تنگ میشه) چه دل خوشی داره بعد خوردن صبحانه و جمع کردن میز حاضر شدم و تاکسی گرفتم به سرکار که رسیدم داخل اتاقم رفتم پشت میزم نشستم شماره ی یکی از رقبای شرکت رو که توی گوشیم ذخیره کرده بودم رو گرفتم…..

اگه خوشت اومد ستاره بی رنمگو قرمز کن😉

پارت بعدی هفته اینده🌹

  • اشتراک گذاری
  • برچسب ها:
https://beautyvolve.ir/?p=18462
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • kimiya : عالیه😍😍...
  • مدیر سایت : چرا عزیز ؟دلیل خاصی داره ؟...
  • ایدا : یعنی از این چرت تر نمیشد...
  • مدیر سایت : سلامک عزیز هفته ای یک پارت قرار میگیره...
  • Aida : سلام خسته نباشید رمان خیلی عالی بود پارت های بعدیش رو میزارید ؟...
  • Samaneh najafi : مرسی مهربونم😍😍😍...
  • elnazz : مرصی ممنون😍🌷...
  • نازنین : رمان خیلی خوبی بود واقعا پر از صحنه های غمگین عاشقانه🥺...
  • مدیر سایت : ممنون عزیز بابت نظر زیباتون...
  • مدیر سایت : سلام عزیز اسم نویسنده ها زیر رمان خورده...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.