رمان ناکامان

رمان انلاین ناکامان پارت ۱۳

مهتا
کلید انداختم و در اتاق را باز کردم.
چراغ را روشن کردم و کیفم را روی تخت پرت کردم.اعصابم خورد بود.
به کاپشن مهرداد که بهار روی چوب لباسی اویزانش کرده بود نگاه کردم. چون فکر کرده بود امروز مرخصی هست،صبح نبرده بود بیمارستان که پسش بدهد.
نگاهم را ازش گرفتم و دکمه های مانتویم را باز کردم.
این هم اشغال بود. فقط فرقش این بود از اول خودش را نشان نداده بود.
مانتوم رادر آوردم و روی چوب لباسی انداختم.
خیلی لجم گرفته بود.
نمیدانم از حرفش بود یا از اینکه فکر میکردم حداقل یک نفر کارم را قبول دارد و حالا این را شنیده بودم.
احتمالا دومی بود و از خودم لجم گرفته بود چون حرفش در حالت عادی آنقدر زور نمیگفت.
با لج‌ کاپشنش را برداشتم و وسط اتاق پرت کردم.
مرتیکه کثافت منو کوچیک میکنی‌؟
همانطور که روی زمین افتاده بود، با پا محکم به طرف دیوار پرتش کردم.
فکر کرده بود کی بود؟ من میکُشم؟ اصلا میدانست من چی کشیدم؟
وسط اتاق نشستم و شروع به گریه کردن کردم.
چیز هایی که نمیخواستم یادم بیاید یادم امده بود.
دوباره خود درگیری هایم باخودم در مغزم شروع شده بود.
مقنعه ام را در اوردم و به طرف دیوار پرت کردم.
گریه ام بند نمی امد.
زانوهایم را داخل شکمم جمع کردم و هق زدم.
انگار تمام چیزهایی که این یک سال سعی کرده بودم به ناخداگام بفرستم و فکرش را نکنم دوباره جلوی چشمم امده بود. آنهم ففط با یک حرف از کسی که فکر میکردم حداقل این به کارم اعتماد دارد. ولی همین حرف کل بدبختی هایم را جلوی چشمم آورده بود.
شانس اورده بودم بهار کشیک بود وگرنه تا چند وقت دست از سرم برنمیداشت‌..
سرم را بالا گرفتم تا گریه ام بند بیاید.
پشت دست هایم را به چشمم کشیدم.
نباید دوباره اجازه میدادم به بدبختی قبلم برگردم.
سعی کردم به چیزی فکر نکنم. چند بار عمیق نفس کشیدم تا ته مانده ی گریه ام بند بیاید.
ازجایم بلند شدم و ایستادم.چتد ثانیه چشم هایم را روی هم فشار دادم و دوباره بازشان کردم. میسوختند.
خم شدم و مقنعه ام و کاپشنش کوفی اش را برداشتم و روی چوب لباسی پرت کردم.
به طرف دستشویی کوچک کنار اتاق رفتم و آب را تا ته باز کردم.
دست هایم را زیرش گرفتم و چند مشت آب به صورتم پاشیدم .
به زور خودم را داشتم کنترل میکردم به چیزی فکر نکنم.
دست بردم و از پشت سرم ، کش مویم را باز کردم و دور مچم انداختمش.
دو دستم را لبه ی سینک دستشویی گزاشتم و سرم راخم کردم و کامل زیر آب گرفتم.
حالا بهتر شد.
مهم خودم بودم که میدانستم اینطور نیست.
هیچ چیزی هم به جز این مهم نبود.
بعد از کمی، سرم را بالا اوردم و توی آینه نگاه کردم.
مطمئن بودم همینطور بود. خودم میدانستم.
با دست موهای خیسم را از صورتم به عقب هل دادم.
شیر آب را بستم.
گردنم را خم کردم و کل موهایم را در یک طرف جمع کردم و چند بار به چپ و راست تکان دادم.
از دستشویی بیرون رفتم و حوله ی کوچکی که پشت در اویزان کرده بودم برداشتم و روی سرم کشیدم.
حالا فقط خواب میچسبید. مخصوصا که بخاری کوچک کنار اتاق تا ته زیاد بود.
میخواستم به طرف تخت برم که چیز کوچکی کف اتاق توجهم را جلب کرد.
خم شدم و برش داشتم.
قوطی سفید رنگ قرص بود.
چرخاندمش و اسم رویش را خواندم.”ایندرال”
این اینجا چه کار میکرد؟
.
.
.
.
.
.
مهرداد
دستم را چند بار روی گوشی کوبیدم تا بلکه صدای زنگش قطع شود.
علی با ناله گفت:قطع کن این اشغالا‌.
چشم هایم رانیمه باز کردم و دست بردم و از کنارم گوشی رابرداشتم. کمی بالا اوردمش تا صفحه اش را ببینم.
زنگ هشدارش بود. دستم را روی صفحه کشیدم و قطعش کردم.
علی با صدایی که از خواب کلفت شده بود گفت:ساعت چنده؟
گفتم:پنج.
صدای خودمم دست کمی از اون نداشت.
یکی از بچه ها که روی تخت بالای تخت من خوابیده بود، خفه شویی نثارمان کرد .
چشم هایم از خواب میسوخت. سه روز بود سرجمع ۶ساعت هم نخوابیده بودم.
علی به زور خودش را جمع کرد و از حالت دراز کش بلند شد . چهار زانو روی تخت نشست.
سرش را به طرفم چرخاند و ارام گفت:پاشو.
همینطور که دراز کشیده بودم، ارنجم را روی چشم هایم گزاشتم و گفتم:زوده.
با حرص گفت:دوروزه بخشو کردی تو پاچه ی من. پاشو نکنب. امروزو دیگه من نمیرم.
این بار صدای یکی دیگر از بچه هاهم در امد و فوشی نثار علی کرد.
جداً نه حالش را داشتم نه حوصله اش را. نباید گوشی را کوک میکردم.
گفتم:برو میام.
علی کمی خودش را از تخت به طرف جلو کشید و یکی از پاهایش را دراز کرد و محکم به پایم کوبید.
گفت :پاشو تا تلافی دیروزم سرت در نیوردم.
پسری که تخت بالایی خوابیده بود و اعصابش از صدای علی خورد شده بود محکم بالشتش را از بالا به سمت علی پرت کرد و گفت: گمشو بیرون تا یه مشت نکوبوندم تو صورتت.
دستم را از روی صورتم پایین اوردم. نکبت نمیگزاشت بخوابم.
علی بالشت را از روی زمین برداشت و ته اتاق پرت کرد و گفت: بتمرگ بابا.
بلند شدم و لبه ی تخت نشستم.
علی فوشی نثارم کرد و از از تخت پایین آمد و از اتاق بیرون رفت.
جفت دست هایم را توی موهایم کردم و کمی به جلو خم شدم و ارنجم را روی زانوهایم گزاشتم.
تا به حال اینقدر دلم نخواسته بود بخوابم.
پسری که بالای تختم بود با صدای غرق خواب گفت: بالشتتو بده.
کمی دستم را توی موهایم تکان دادم و از جایم بلند شدم.
بالشتم را برداشتم و کنارش گزاشتم.
خودش را جلو کشید و سرس را روی بالشت گزاشت.
روپوشم را از روی چوب لباسی برداشتم و از اتاق بیرون رفتم.
علی توی چهارچوب در آبدارخانه ایستاده بود و چایی میخورد.
نگاهی بهم کرد و گفت:میخوای؟
روپوشم را به طرفش گرفتم و گفتم:اره.
روپوش را گرفت و دقیق نگاهم کرد و گفت:زخمش بسته.
با انگشت به گوشه ی لبم کشیدم. هنوز ورم داشت.
گفتم:معلومه؟
صورتش را کمی جلو اورد و همینطور که نگاه میکرد گفت:نه زیاد. میخوای ماسک بزنی؟
گفتم:نه بابا..
قلپی از چاییش خورد و گفت: امروز باید جواب اون دختره هم بدی. دیروز ازت شکار بود.
همان دیروز فهمیده بودم گند زده بودم. اگر میخواستم چیزی هم بگم فقط بدتر میشد.
روپوش را روی شانه اش گزاشت و به داخل آبدارخانه برگشت.
به طرف دستشویی رفتم تا صورتم را بشورم.
شیر آب را باز کردم و گردنم را خم کردم.با دو دست، چند مشت آب به صورتم زدم تا چشم هایم باز شود.به شدت خوابم می آمد.
سرم را بالا آوردم و به آینه نگاه کردم.
آنقدر ها هم هم زخمش درچشم نبود.
چشم هایم بدجور از خواب سنگین بود.اینطور میرفتم بخش امروز خودم یکی را میکشتم.
شیر را تا ته باز کردم و سرم راکامل زیرآب گرفتم. گور بابایش اگر سرماهم میخوردم.
چشم هایم را بستم و کمی در همان حالت ماندم..
از دیروز ذهنم درگیر مهتا بود. حرف زدن هیچ وقت نقطه قوت من نبود. همان دیروز میخواستم زنگش بزنم و از دلش در بیارم ولی میدانستم فقط بیشتر گند میزنم.
سرم را بلند کردم وچند بار به چپ و راست تکان دادم.
حالا کمی سرحال آمده بودم.
قطعا اگر میگفتم منظوری نداشتم و فقط از عصبانیت حرف مفت زده بودم، بیشتر شاکی اش میکردم ..
کلاه هودیم را بالا اوردم و روی سرم گزاشتم.
از دستشویی بیرون رفتم و پیش علی برگشتم.
پشت میز مربعی کوچک داخل آبدارخانه نشسته بود.
صندلی را بیرون کشیدم و کنارش نشستم.
لیوان چایی را به طرفم گرفت و گفت:شیرینش کردم.
لیوان را گرفتم. گرمایش توی این هوا میچسبید.
نگاهم کرد و گفت: موبلندم دردسره ها.
نگاهش کردم. تک خنده ای کرد و ادامه داد:ماله تو اندازه دخترا طول میکشه تا خشک بشه.
حداقل این یکی به روال قبلیش برگشته بود و دیگر طلبکارم نبود.
علی روی کله ی تقریبا بی موی خودش من را میسنجید وگرنه آنقدر هاهم بلند نبود.
با یک دست محکم کلاه هودی را به موهایم کشیدم تا خشک شود و با دست دیگرم لیوان چایی را برداشتم و گفتم: خیلی شکار بود دختره؟
قلپ بزرگی از چایی خورد و همینطور که لپ هایش باد کرده بود، سرش را یک بار بالا پایین کرد.
چایی را قورت داد و گفت:ها. بدگفتی لامصب.
چایی را مزه کردم. هنوز داغ بود.
گفتم: نمیشه باهاش حرف زد؟
لیوان را ته سر کشید و گفت: من بودم میشد .تو استاد گند زدنی.
خودم هم این را میدانستم.
لیوان را روی میز گزاشت و با انگشت روی لبه اش کشید و گفت:یه کار میشه بکنی.
نگاهش کردم.
دوارنجش را روی میز گزاشت و کمی نزدیک شد .
گفت: عین آدم برو بگو گوه خوردم.
چی میشد اگر لیوان توی دستم را توی صورتش خورد میکردم؟
دوباره به عقب برگشت و با خنده گفت:عرضه همینم نداری البته.
خفه شویی نثارش کردم و قلپی از چایی خوردم. دیگر گرمایش قابل قبول شده بود.
گفت:جدی میگم.کلا هیچی نگی بدتره.
کلاه هودی را از روی سرم پایین انداختم و گفتم: دختره وحشی نیست. کلا یه جوره خاصیه.
مشکوکانه نگاهم کرد و با خباثت گفت:چطوریه؟
لیوان را ته سرکشیدم و به ساعت نگاه کردم. پنج و ربع شده بود.
گفتم:از ایناس که مثل مامان طوره.
یک تای ابرویش را بالا انداخت و نگاهم کرد.
یک کلام بیشتر میگفتم بااین قیافه ای که به خودش گرفته بود صدتا فکر میکرد.
از روی صندلی بلند شدم .
بلند شد و باهمان خباثتش گفت:میگفتی.
نگاهش کردم و گفتم:خفه شو.
خنده ای کرد. روپوشم را که روی پشتی صندلی آویزان کرده بودبرداشتم و پوشیدم.
علی:یه شونه به این پشمات بزن. بری سر تختا، مریضا فکر میکنن فرشته مرگشونی.
حوصله اش را نداشتم. چون خیس بود شانه میزدم از ریشه کنده میشد.
ولش کنی گفتم و به طرف در رفتم.
دنبالم امد .وارد راهرو شدیم و به طرف بخش رفتیم.
راهرو ها با بیرون فرقی از لحاظ سرما نداشت. دکمه های روپوشم را بستم و گفتم: امروز تو بااستادی؟
گفت:اره.
گفتم: پس دستیارش امروز تو باش.
همینطور که میرفتیم نگاهم کرد و گفت: جک میگی؟
گفتم: بخشو دیدیم بعد برو دنبالش. منم میرم سر بقیه عملا.سر اپاندیس و صفراها نمیاد خودش. اینا را امروز عملشون میکنم ‌توهم برو سر اونایی که خودشه.
ایستاد و گفت:ناموسا یهو دیگه بگو بیا جام ترکش بخور.
نگاهش کردم وگفتم:اپاندیس در میاری؟
قیافه اش را جدی گرفت ودوباره راه افتاد .
گفت:نه. غلط کردم.
گفتم: پس ترکشاتو بخور.
با لج گفت:خیلی اشغالی.
گفتم: دیروز لیستا دیدم. به جز دوتا همشون اپاندیس و صفران.
گفت: کلا ۷تا. ۵تا صفرا ۲ تااپاندیسم دیشب اومد.
گفتم:چهارپنج تاشو اگه شد امروز ترتیبشو میدم. تو اون دوتا را که استاد عمل میکنه بچسب بهش گیر نده کسی کنارش نیست.
وارد بخش شدیم.
گفت:خب تو دستیار نداری.
گفتم:رضا را میگم بیاد.
ایستگاه پرستاری را دور زد تا پرونده ها بیاره و گفت: اون شُغالو خب بفرست جلو تیر.
خم شد و از جایش جمعی چند پرونده را باهم برداشت.
یکی از پرونده هارا ازش گرفتم و گفتم: ۲ماهم سر جمع نیس این اومده تخصص بخونه بعد بفرستمش با اون پارش کنه؟
وقتی حرص میخورد گوش هایش قرمز میشد.
یکی از پرونده ها را بالابرد تا توی سرم بکوبَدش.
گفت: خب مرتیکه منم ده ماه نیس اومدم.
با یک حرکت عقب رفتم و جا خالی دادم.
عوضی ای نثارم کرد ولی دهنش ناگهانی بسته شد و صاف ایستاد. به پشت سرم نگاهی کرد و سلام کرد.
به پشتم چرخیدم. مهتار و بهار بودند.
به مهتا نگاه کردم. دوباره نگاهم نمیکرد.
سلامی زیر لبی برخلاف بهار کرد.
بهار به علی نگاه کرد .
علی طبق معمول مسخره بازی هایش گفت:به خانم دکتر.
بهار خنده ای کرد و گفت:انگار وقت کردین بخوابین.
دیشب جفتشان باهم کشیک بودند.
علی گفت:ناموسا یه ساعت خوابیدم. بقیشم این نزاشت.
خبیثانه نگاهم کرد و ادامه داد:کلا کارش حرص دادن ملته. هییییچ هنر دیگه ای نداره.
داشت اینطور میگفت که مهتارا وادار به حرف زدن کند.
مهتا بدون توجه بهش یکی از پرونده ها را برداشت و باز کرد.
علی باچشم اشاره ای بهش کرد وهمینطور که نگاهم میکرد، با لب هایش بیصدا گفت:بگو.
بهار نگاهم کرد وگفت:امروز من باید با شما بیام اتاق عمل؟
میخواستم جوابش را بدهم که علی سریع گفت:نه.شما با من بیاین.
با دو دست به مهتا اشاره کرد و گفت:خانم محمدی باید دوباره بااین گند اخلاق برن. چون جناب، دستیاریه دوتا عمل گندو کردن تو پاچه من و خودش لنگ دستیار مونده.
دوباره بهم نگاه کرد .نگاهش اینطور بود که انگار میخواست بگه حال اومدی؟
چه میشد اگر لگدی نثارش میکردم؟
رو به مهتا گفتم:شما دیروز اومدین.شوخی میکنه امروز دیگه میتونین برین بعد از بخش.
مهتا نگاه کوتاهی بهم انداخت و با همان لحن آرامش گفت:میام دکتر..
نگاهش کردم. ناراحت نبود؟ انتظار داشتم الان حداقل باشه ای بگوید تا قیافه ام را کمتر ببیند.
علی هم معلوم بود تعجب کرده بود ولی به روی خودش نیاورد .
بهار رو به من گفت:دیروز راسی استاد گفتن برای اینکه نمره بدن حتما امتحان میگیرن راست گفتن یا میخواستن بترسونن؟
نگاهم را از مهتا گرفتم و رو به بهارگفتم:‌ قبلا نمیگرفت. روی کارایی که بچه ها میکردن و شرح حالایی که مینوشتن نمره میداد. فکر کنم همینطوری گفتن.
علی گفت: البته بستگی به مودشم داره ها.مثلا امروز ازش بپرسین میگه باید بیاین یه عمل انجام بدین تا نمره بدم.
مهتا بالاخره خندید. خنده اش کوتاه بود ولی از ان حالت گرفته بالاخره در آمد.
لبخندی زدم.
بهار با خنده گفت: خدایی منم نمیفهمم چطوریه استاد.
علی چند تا پرونده هارا بغل گرفت و گفت: کلا بستگی داره رو کدوم دندش پا شده باشه.
بقیه ی پرونده ها را برداشتم.
همگی به طرف اتاق مریض ها رفتیم.
حدودا یک ساعتی ویزیت همشان طول کشید. همه ی این مدت مهتا سعی میکرد فاصله اش را از من حفظ کندبااینکه چیزی نمیگفت ولی معلوم بود دلخور شده..
بااینکه میخواستم علی را بِکُشم چون مجبورش کرده بود ظهر هم سر عمل ها بیاید ولی باز هم بد نشده بود. حداقل میشد دو کلام تنها صحبت کرد.
اخرین پرونده را روی میز جلوی تخت گزاشتم و باز ش کردم . نگاهش کردم. چون خودم دوروز پیش نبودم اولین بار بود این مریض را میدیدم.
چشمی پرونده اش را خواندم.
ساعت هنوز ۶ هم نشده بود. مریض گیج خواب بود واگر ازش چیزی هم میپرسیدم درست جواب نمیداد.
علی : این عملش دیگه میمونه واسه فردا.
گفتم: کِی پزیرش شد؟
علی: پریشب. به مهتا اشاره کرد و گفت: مریض خانم دکتره.
علی خودش هم میدانست مشکل مریض چه بود ولی اینطور میکرد که مهتا مجبور شود حرف بزند.
مهتا بدون اینکه نگاهم کند نگاهی به پرونده که داخل دستم بود کرد. دستم را از روی پرونده برداشتم. به طرف خودش چرخاندش و بعد مشغول توضیح دادن شد.
سعی کردم حواسم را به گفته هایش بدهم ولی نمیشد. کلش داشتم فکر میکردم چرا حتی تیکه هم نمیدازد؟
تنها نشانه ای که میشد ناراحتی اش را بفهمم ،فقط این بود که نگاهم نمیکرد‌.
وقتی توضیحاتش تمام شد ،پرونده را دوباره به طرفم چرخاند.
پرونده را کامل به طرف خودم گزاشتم و مهرم را زیر آخرین برگه اش زدم.
بعدا باید یک بار دیگر سرش میزدم تا میفهمیدم دقیق مشکلش چه بود.
پرونده را بستم. به ساعت نگاه کردم. تا استاد بیاید چند دقیقه ای وقت داشتیم.
از اتاق بیرون رفتیم و روی صندلی هایی که توی راهرو بود نشستیم.
علی کنارم نشست و مهتا و بهار با فاصله از ما نشستند.
علی نگاهم کرد و گفت: میدونستی این دختره دوست پسر داره؟
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:مهتا؟
خنده ای کرد و گفت: نه بابا اون که بهش میاد از ما عبث تر باشه. اون یکی.
کمی نزدیک تر شد و ادامه داد:لامصب داشتم روش کراش میزدما. دیشب دیدم باهاش حرف میزنه فهمیدم این بارم به کاهدون زدم.
هنوز برایم سخت بود بین بهار و شیدا افتراق بدهم.مخصوصااز وقتی سنش را فهمیده بودم.
گفتم:نفهمیدی کیه؟
ارام تر از قبل گفت:نه ولی از بچه ها خودمون نیست. بدجورم باهاش حرف میزد. انگار دختره کلا از همه شکاره.
خنده ای کرد و ادامه داد :برعکس اون یکی. کلا بنده خدا هیچیت نگفته. به اون یکی اینطور بگی پارت میکنه.

قبلا یک دور پاره کردنش را دیده بودم.
اگر یک درصد هم شک داشتم به پوریا بگم یا نه الان مطمئن شده بودم نباید چیزی بگویم.
علی به پشتی صندلی تکیه داد و گفت : ولی خدایی تهش من ناکام از دنیا میرم. کافیه رو یکی کراش بزنم .فرداش طرف ۴تا شوهر و دوست پسر پیدا میکنه.
بهار: دکتر.
هر دو همزمان سرمان را به طرفش چرخانیدم. بهار و مهتا از جایشان بلند شده بودند. استاد هم با فاصله کنار ایستگاه پرستاری ایستاده بود.
بلند شدیم.
تا ایستادیم، علی به طرفم چرخید و با استرس گفت:بلند زر زدم؟ شنید؟
خنده ای کردم و گفتم:نه بابا.
اخیشی گفت .
به استاد نگاه کردم و گفتم:این که هنوز طلبکاره.
علی نگاه معنی داری کرد و گفت:این دفعه خواست بزنه اون ور صورتتو بیار جلو. این ورش ظرفیتش تکمیله.
.
.
.
.
.
مهتا
گره های پشت گان رابرایش باز کردم.
مهرداد دست هایش را از گان را در اورد و از سمت جلو گان را از روی لباس هایش ببرون کشید.
تشکر کوتاهی کرد.
از همان جا که ایستاده بود داخل سطل پرتش کرد.
دست هایم را عفب بردم تا گره ها را از پشت خودم باز کنم
نگاهم کرد و گفت:بچرخین.
دستم به گره های بالایی قطعا نمیرسید. چرخیدم و پشتم را بهش کردم.
همینطور که که گره هارا باز میکرد گفت: امروز نمیخواد کشیک وایسین.
اخرین گره را که باز کرد به طرفش چرخیدم و در حین اینکه دست هایم را از داخل گان در می اوردم گفتم: میمونم دکتر..
از صبح تا حالا کلا میخواست یک کاری کند که گند دیروزش را جمع کند. انواع اقسام روش های خودش را به کار برده بود. خوشم می آمد وقتی قبول نمیکردم توی برجکش میخورد.
چند ثانیه نگاهم کرد.انگار داشت فکر میکرد این بار چی بگوید.
بااینکه لجش را داشتم ولی دلجویی هایش خنده دار بود. راست بود که میگفتند پسر ها عرضه ی حرف زدن ندارند.
با همان حالت متفکرش گفت: چشماتون سرخ شده..
بی هوا دستم را بالا بردم که به چشمم بکشم که سریع توی هوا مچ دستم را گرفت.
دستم توی هوا خشک شد.
چند ثانیه نگاهم کرد و بعد سریع دستش را کنار کشید و گفت: دستون تو عمل بود.
دستم را پایین بردم و یواش گفتم:حواسم نبود‌‌..
کلاهش را بدون اینکه گره هایش را باز کند در اورد. لبخندی زد و گفت: برین به سلف برسین.
بی هوا گفتم:شما چی؟
برای یک لحظه خودش هم شک کرد این را من گفته باشم.از نگاه متعجبش معلوم بود.
چند ثانیه نگاهم کرد و بعد گفت: باید برم جای علی الان.
حسم میگفت گند بدی زدم.
اهانی گفتم.
نمیدانم خودش هم فهمید گند زدم یا اینکه کلا برایش مهم نبود. بدون اینکه به روی خودش بیاورد به ساعته بالای دیوار نگاه کرد و گفت: سلف یه ربع دیگه بیشتر غذا نمیده. من بعد بیرون یه چیزی میخورم. شما برین برسین.
چشمی گفتم و خداحافظی ای سرسری کردم و از اتاق عمل بیرون رفتم.
فوشی نثار دهن بی چفت و بستم کردم. دیروز کل هیکلم را قهوه ای کرده بود و حالا تنها فوشی که میتوانستم بدهمش این بود که چرا نمی آید کوفت کند. اگر تنها بودم کل موهایم را همین وسط میکشیدم.
به طرف سلف کوچکی که انتهای راهروی اتاق عمل ها بود رفتم.
کلاه را از روی مقنعه ام برداشتم و توی جیب فرمم گزاشتم.
دیروز اینقدر حرص خورده بودم که فکر میکردم امروز که ببینمش اگر خودم هم نخواهم سگ محلش میکنم. ولی کلا نه تنها عرضه نداشتم بلکه گند هم زده بودم‌.
وارد سلف شدم .
حالا متوجه گرسنگیم شدم. دست هایم را توی همان سینک کوچک کنار دیوار شستم و ژتون غذا را به مسئولش دادم .
سینی ای برداشتم.
امروز هم کوکو بود. کلا همیشه کوکو بود مگر خلافش ثابت میشد.
هیچ کس پشت میز ها نبود. آشپز هم انگار توقع نداشت دیگر این ساعت کسی به سلف بیاید..
پشت یکی از میز ها نشستم و مشغول خوردن شدم. این خالی بودن سلف حس بدی میداد. مخصوصا که تنها هم بودم..
هنوز چند لقمه بیشتر نخورده بودم که علی با دو وارد سلف شد.
به پشت پیشخوان نگاهی انداخت و وقتی دید هنوز غذا هست با ذوق به سمت سینی ها رفت .
کلا نمیدانم چطور بود که قشنگ میشد از رفتار هرکس رشته ای که میخواند تشخیص داد.
مثلا همین جراح ها تک و توک بداخلاقه پاچه گیر بودند. انگشت شمار دفعات میشد بداخلاقیشان را دید. انهم وقتی بود که دیگر خیلی بهشان فشار وارد میشد.
برعکس اینها گوارشی ها همگی پاچه گیر بودند مگر خلافش ثابت میشد.
علی همینطور که منتظر بود غذایش را بکشند، به اطراف نگاهی کرد و متوجه من شد. چشم های این بشر کلا میخندید.حتی اگر لب هایش به زور بسته بودند.
غذا گرفت و به سمتم امد. از جایم بلند شدم.
سینی اش را روی میز، روبرویم گزاشت و گفت:بشین بابا ما که باهم این حرفا را نداریم.
این یکیشان که کلا دیگه فارغ از همه چیز بود.
باهم نشستیم.
دست هایش را بهم مالید و گفت: مهردادِ نامرد تا حالا نگهتون داشته بود؟ استاد اون دوستتونو یه ساعت پیش فرستاد رفت.
نان را از توی سینی برداشتم و گفتم: خودم وایسادم‌.
لقمه ای توی دهنش گزاشت و چشم هایش را بست و همینطور که لقمه اش را میجوید با ذوق گفت:اخ گشنم بودا.
چشم هایش را باز کرد و با خباثت گفت: دهنش سرویس. حالا مجبوره تا پنج و شیش وایسه.
نمیدانستم چرا از آن روز که صورت درب و داغونش را دیده بودم حس نگرانی خاصی راجعبش پیدا کرده بودم..
طوری که خودم را بیخیال نشان بدهم تکه ای نان کندم و گفتم:مریضه خیلی داغون بود؟
گفت: اره. کلا پاره بود. خوبیه سال اولی بودن همینه. استاد تیپتیم کرد بیرون گفت به مهرداد بگم بیاد جام.
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:تیپتی چیه؟
خنده ای کرد و گفت:نشنیدی تاحالا؟
نه ای گفتم و لقمه ای دهانم گزاشتم.
با همان خنده گفت:یعنی با تیپا پرتم کرد بیرون. مخففش میشه تیپتی.
خنده ام گرفته بود. کلا از حرف زدنش تا حرکاتش خنده دار بود.
لقمه ای توی دهنش چپاند وبا ادا گفت: و این است مجازاته دیوثان.
آن یکی گند زده بود این یکی میخواست از دلم در بیاورد.
اینقدر مسخره بازی در آورد که کلا یادم رفت داشتیم غذا میخوردیم.
دستم را جلوی دهانم گزاشتم تا با خنده کل محتویات دهنم بیرون نریزد.
لیوانم را آب کرد. تشکری کردم و لیوان را از دستش گرفتم.
لیوان خودش را هم پر کرد و لیوان را با یک حرکت سر کشید.
چنگالش را وسط کوکو فرو کرد و تکه ای ازش کند.
گفت: دوبار دیگه اینو بخورم قشنگ فِیسم شکلش میشه.
وقتی دید با چنگال تکه ی کوکو بالا نمیاد و درحال نابود شدنه با دست لای نان گزاشتش و گفت: امروز کشیکین اره؟
با دهن پر سرم را تکان دادم.
لقمه را توی دهنش چپاند و گفت: کلا اون اولش که با مهرداد افتادین تا تهشم فکر کنم همینه.چون یه روز درمیون میشه از شما هم دیگه؟
بله ای گفتم.
گفت: حیف حیف. با من میفتادین یک حالی میداد. کلا تا صبح همه را شارژ نگه میدارم.
خنده ای کرد و ادامه داد: خدایی نمیدونم چطوری تا صبح تحملش میکنی.
خندیدم. تحمل نمیخواست.دفعه ی قبل مجبورم کرده بود بروم پاویون بخوابم و فقط خودش اورژانس مانده بود.
تا اخر غذایش مدام مسخره بازی در اورد.
غذایش که تمام شد، به پشتی صندلی تکیه داد و دستی به شکمش کشید .
گفت:اخیش. حالا خواب میچسبه. شما میرین پاویون؟
سرم را به نشانه ی تایید تکان دادم و گفتم:بله..
گفت: یه خواب درست حسابی برین که شب فکر کنم باید تا صبح بیدار بمونین.
متعجب نگاهش کردم.
با سر به پنجره اشاره کرد و گفت: هوا قرمزه. برف میاد امشب. برف اول تصادف داره.
مستقیم نگاهم کرد و ادامه داد: ولی مهرداد بد کشیک نیست. شبایی که هست مریض زیاد نداریم.
سینی اش را برداشت و بلند شد.
بلند شدم و سینی ام را برداشتم . پشت سرش به طرف مرد مسئول سلف رفتم.
سینیم را تحویل دادم و تشکری کردم.
علی در را باز کرد و گفت: من اگه امشب شیفت بودم تا صبح مریض تولید میشد. خداراشکر کن با مهردادی امشب.
خنده ای کردم وزیر لبی گفتم: میدونم.
نگاهم کرد و گفت:ناموسا کیف میکنین؟ آوازه کشیکامن همه جا هست.
کامل روبرویم ایستاد و دستش را به نشانه ی خداحافظی به کنار سرش برد و گفت:خیلی خوش گزشت. بازم خواستین برین سلف خبرم کنین.
با همان لبخند چشمی گفتم.
خداحافظی ای کرد و به طرف رختکن رفت.
کف پاهایم هنوز زق زق میکرد. از صبح به جز زمان ناهار، سرپاایستاده بودم. آن هم بااین دمپایی های زهوار در رفته.
اینقدر کَفَش سفت بود که حس میکردم پایم را روی کلوخ گزاشتم.
روی یکی از صندلی های کنارراهرو نشستم و جفت پاهایم را از دمپایی بیرون اوردم .
روی زمین گزاشتمشان .انگار یک گوله آتش را وارد آب کرده بودم.
کف پایم داغ داغ بود و سرمای موزایک های کف زمین خیلی میچسبید.
چند دقیقه ای به همان حالت ماندم. حتی نای این راهم نداشتم که تا رختکن بروم.
باید قبول میکردم که گفته بود امروز سر کشیک نروم ولی دلم نیامده بود تنهایش بگزارم.بااینکه میخواستم اینطور نگزارم دیروزش را جبران کند ولی تهش بیشتر به خاطر این نبود..
اگر نمیرفتم کل کارها را مجبور میشد تنهایی انجام بدهد.
نمیدانم چرا دیگر از دستش عصبانی نبودم. انگار حسم میگفت بی قصد آن حرف را زده بود و به قول علی منظورش فقط این بود که بدبختی دیگه ای نثارم نشود..
به پشتی صندلی تکیه دادم. دلم میخواست همین جا میخوابیدم تااینکه دو طبقه به خاطر پاویون بالا بروم..
.
.
.
.
.
.
مهتا
از پنجره بیرون را نگاه کردم.
جدی برف گرفته بود. کل تاریکی آسمان قرمز شده بود.
از پنجره فاصله گرفتم و به طرف مهرداد چرخیدم.
هنوز سعی داشت اجزای نابود شده ی گوشی اش را سر هم کند.
صفحه اش کامل شکسته بود.
بعد از کمی، وقتی دید قابل درست شدن نیست جنازه ی گوشی را روی میز پرت کرد.
با حرص گفت: لعنت بهش.
روی صندلی کنار میز نشستم.
گفتم: به بخش گفتم اگه چیزی شد به من زنگ بزنن.
یکی از دست هایش را توی موهایش کرد و موهایش را به هم ریخت و گفت: کلی چیز توش داشتم.
به لاشه ی گوشی نگاه کردم. قطعا قابل درست شدن نبود.گوشی از دو طبقه ی راه پله ها پایین افتاده بود.
دستش را از موهایش بیرون اورد و همینطور که به گوشی نگاه میکرد گفت: ریکاوری اتاق عملم هست. اونم باید برم بگم به شما زنگ بزنه.
موهایش را کامل بهم ریخته بود.
گفتم: میخواین سیمکارتتونو بزارین تو گوشیم؟
نگاهم کرد .انگار داشت فکر میکرد.
بعد از چند ثانیه گفت: اشکالی نداره؟
گوشی ام را از جیبم در اوردم و گفتم: نه.
گارد گوشی را در اوردم. مهرداد خم شد و از توی کشوی میز ، جعبه ی وسایل معاینه رابیرون آورد و سیم مفتول نازکی که با آن میزان حس مریض ها را چک میکردیم به سمتم گرفت .
سیم را گرفتم و در جای کنار گوشی فرو کردم تا خشاب سیمکارتش بیرون بیاد.
سیمکارتش را از روی میز برداشت و به طرفم گرفت.
سیمکارت دومی ام که کسی شمارش را نداشت در اوردم و سیمکارتش راگرفتم و جایش گزاشتم.
خشاب را سرجایش برگرداندم و گوشی را روشن کردم .
تشکری کرد و یکی از دستکش پلاستیکی ها را از جعبه اش که روی میز بود بیرون کشید و اجزای گوشی اش را داخلش گزاشت.
گفت: یه سال نشده بود خریده بودمش.
به دستکش که حالا حکم پلاستیک را داشت نگاه کردم و گفتم: شاید بشه درستش کرد.
چسب نواری را برداشت و همینطور که در پلاستیک را چسب میزد گفت: فکر نکنم. ولی بازم میرم نشونش میدم. چیزای داخلش مهم بود برام.
در کشو را باز کرد و گوشی را داخلش گزاشت .
نگاهم کرد و ادامه داد: مجبور شدین وایسین.
گفتم: اشکالی نداره. باید وایمیسادم..
لبخندی تشکر امیز زد.
بعد از کمی مکث، به پنجره نگاه کرد و گفت: اولین برفه.
نگاه کردم. الان تند تر شده بود.
گفتم: امسال زود برف اومد.
گفت: اره. هنوز زمستونم نشده.
نگاهش کردم و گفتم: سردتون میشه یکم پنجره را باز کنم؟
گفت: نه راحت باشین.
بلند شدم‌و به طرف پنجره رفتم. برف‌ها کم کم داشت نشست میکرد.
با ذوق پنجره را باز کردم . بوی برف و بارون با درخت هایی که توی باد تکان میخورد قاطی شده بود.
مهرداد از جایش بلند شد.به طرفم آمد و کنارم ایستاد.
همینطور که به درخت ها نگاه میکردم گفتم: میگن اولین برف همیشه خوش شانسیه.
سوالی نگاهم کرد. بااین موهای بهم ریخته اش فرقی با پسر بچه های تخس نداشت.
دستم را از پنجره بیرون بردم و زیر برف ها گرفتم.
گفتم:اگه زیر اولین برف برین، تا برف سال دیگه اتفاقای خوبی میفته.
بعد از کمی، با تردید دستش را بالا اورد و از پنجره بیرون برد.
سرم را به طرفش چرخاندم و نگاهش کردم. به دستش خیره شده بود و انگار داشت فکر میکرد.
بعد از چند ثانیه انگار که باخودش حرف میزد گفت:بچه که بودم، دستمو میگرفتم زیر برفا و شرط میبستم اگه یکیش بیفته کف دستم آرزوم براورده میشه.
انگار با یاد اوردیش خاطراتی برایش زنده شده باشند لبخندی محو زد.
دستش را مشت کرد و داخل اورد.
گفت:هیچ وقت کف دستم نیفتاد.
دوباره نگاهش کردم.خنده ای کرد و گفت: نزدیک بود یه بار دیگه امتحانش کنم.
کمی از پنجره فاصله گرفت.
روی پنجه ی پاهایم بالا رفتم و دستم را بیشتر از پنجره بیرون بردم.
گفتم:اگه صبر کنین تهش یکی میفته.
چند ثانیه ای بی حرف کنارم ایستاد .
جدی انگار برف ها راهشان را کج میکردند و از کنار دستم رد میشدند. دریغ از افتادن حتی یکیشان. انگار برف هاهم بااین پسر لج بودند.
با صدای زنگ گوشی که روی میز گزاشته بودمش جفتمان به عقب چرخیدیم.
دستم را داخل اوردم و به طرف گوشی رفتم. پیش شماره ی بیمارستان بود که به خط مهرداد زنگ میزد.
گوشی را به طرفش گرفتم و گفتم:برای شماست.
گوشی را گرفت و نگاهی به شماره اش کرد و گفت: از icuعه.
دستش را روی دکمه ی سبز کشید و جواب داد.
دوباره به پنجره نگاه کردم. انگار جدی اگر ارزو قصد براورده شدن نداشت برفی هم در کار نبود..
.
.
.
.
.
مهرداد
گوشی را به طرف مهتا گرفتم و گفتم: یه سر میرم بالا و میام. اون خانمه که صبح عملش کردیم انگار خونریزی کرده.
بدون اینکه بگیردش، به گوشی اشاره کرد و گفت:اینم ببرین.
این دختر کلا انگار فرق داشت. هرچه از دختر ها و زن ها توی ذهن داشتم را به کل عوض میکرد.
یا واقعا اعتمادم داشت یا اینکه گوشی اش چیزی داخلش نبود.
لبخندی تشکر امیز زدم و گفتم:پیش شما باشه. تموم شد سریع برمیگردم اورژانس دوباره. اگه فقط کسی زنگ زد اورژانسی کار داشت یه خبر بهم بدید.
بعد از کمی مکث گوشی را گرفت. انگار داشت فکر میکرد.
گفتم:اگه غیر پیش شماره بیمارستان کسی زنگ زد اشغالش کنین.
سرش را به نشانه ی تایید تکان داد و دوباره چشمی گفت.
چند ثانیه ای نگاهش کردم. انگار فرقش فقط درصد مهربانیش بود.نه گله ای میکرد نه ناراحت میشد. اولین بار بود میدیدم یک نفر برای ناراحت نکردن بقیه اینقدر ارزش قائل میشود.
تشکری کردم و از اتاق بیرون رفتم. کلا امروز میخواستم از دلش در بیاورم ولی انگار فقط بیشتر درگیرش کرده بودم‌‌.
از محوطه ی اورژانس بیرون رفتم .
سالنicu طبقه ی اول بود.
به پله ها نگاه کردم. نمیدانم چرا امشب هوس کرده بودم از آنها بالا بروم.
به طرفشان رفتم و پیش اولین پله ایستادم.
یک طبقه که بیشتر نبود..اتفاقی نمی افتاد.
پایم را روی اولین پله گزاشتم‌ و با سرعت کم شروع به بالا رفتن کردم.
حرف مهتا فکرم را درگیر کرده بود.اولین برف و خوش شانسی ای که میگفت ، یادم نمی آمد قبل ها هم زیر اولین برف ایستاده بودم یا نه. خیلی وقت بود میدانستم شرایط زندگیم قابل تغییر نیست و فقط مجبور بودم هرچیزی که پیش می آید قبول کنم. تنها خوش شانسی ای که میشد برایم پیش بیاید این بود که سریع تر بااوضاع وفق پیدا کنم.
تک تک پله ها را بالا میرفتم. خوش شانسی خیلی وقت بود معنایش را برایم از دست داده بود. فقط نمیخواستم اوضاع از چیزی که بود برایم بدتر شود.
پایم را روی اخرین پله گزاشتم و خودم را بالا کشیدم.
نفس عمیقی کشیدم و به عقب چرخیدم و به پله ها نگاه کردم.
انگار هنوز هم جای امیدواری بود.
به طرف icu که ته راهرو بود رفتم.
همینطور که راه میرفتم، با دست راست، مچ دست چپم را گرفتم و با دو انگشت رویش فشار دادم.
برای اولین بار انگار نبضش منظم میزد.‌ انگار خوش شانسی من از برف امشب هم همین بود.
پشت در ایستادم و کد ورود را زدم.قفل در با صدای تقی باز شد.
دسته را پایین کشیدم و وارد شدم.
اینجاهم مثل راهرو ها تاریک بود.
به طرف ایستگاه پرستاری رفتم. فقط یک مهتابی در همین محوطه روشن بود.
پرستاری که داخل استیشن نشسته بود، با دیدنم صندلی اش را به طرفم چرخاند.
سلامی‌کردم.جوابم را داد و از جایش بلند شد و گفت: فکر کنم خونریزی داخلی کرده.
به تخت مریض از همان جا که ایستاده بودم نگاه کردم و گفتم: فشارشم افتاده؟
گفت: نه. صبح تا حالا همونه. فقط یه تاکی کاردی داره.
پس حتما داشت وارد شک از خونریزی میشد. دست بردم و دوتا دستکش از جعبه ای که روی سکو گزاشته بودند بیرون کشیدم و همینطور که دستم میکردم به طرف تختش رفتم.
دنبالم آمد.
مریض خواب بود.
کنار تختش ایستادم و برای اینکه بیدار نشود لباسش را آرام بالا زدم .
به زخمه جای جراحی اش نگاه کردم. قشنگ باد کرده بود و بالا امده بود.
گفتم: از کی اینطور شد؟
کمی نزدیک تر آمد و همینطور که به زخم نگاه میکرد گفت: همین پنج دقیقه پیشم که بهتون زنگ زدم کمتر بود.‌
کناره های زخمش‌را فشار دادم. اگر میگزاشتم برای فردا ممکن بود اوضاعش وخیم شود. میخواستمم دوباره ببرمش اتاق عمل باید باز بیهوشش میکردند.
دوبار بیهوشی توی یک روز هم برایش خطرناک میشد.
به پرستار نگاه کردم وگفتم: یه سِت برام بیارین همین جا بازش میکنم ولی بخیه نمیزنم. باید تا صبح چند بار پانسمان که میزارم روش عوض کنین. عفونت کرده زخمش.
چشمی گفت و به طرف وسایل رفت.
دستم را لبه ی تخت گزاشتم و کمی خم شدم تا دقیق زخمش را ببینم. میشد تا کمی با همین نوع پانسمان ردیفش کنم.
دستم را روی شانه اش گزاشتم و با صدای آرام که از جا نپرد صدایش کردم.
انگار که خواب میدید سریع چشم هایش را باز کرد و منگ نگاهم کرد.
هنوز بیحال و گیج بود.
سلامش کردم.
جوابم را داد. برای اینکه میزان هوشیاری اش را بفهمم چند کلمه ای صحبت کردم. جواب هایم‌را تا حد زیادی درست میداد.
در حد همان چند کلمه، تا جایی که در آن حالتش متوجه شود میخواهم چه کار بکنم، برایش سریع توضیح دادم. فقط سرش را کمی به نشانه ی تایید تکان داد.
لبخندی به رویش زدم و گفتم: زود تموم‌میشه این.
یک بار چشم هایش را باز و بسته کرد. نای حرف زدن هم نداشت.
صندلی گردِ چرخ داری که کمی دور تر بود، با پا به طرف خودم کشیدم و رویش نشستم.
پرستار وسایل را برایم‌اورد. استین های روپوشم را بالا زدم و تیغ را از داخل وسایل برداشتم.
به محض اینکه بخیه هایش را کشیدم، چرک و خون باهم از زخمش بیرون زد.
پرستار که دید انگار حالا حالا طول میکشد، روی یکی دیگر از صندلی ها کنارم نشست تا کمکم کند.
کارش حدود یک ساعتی طول کشید.‌چون خود مریض بیحال بود و درست حس نمیکرد، به بیحسی زیادی هم نیاز نداشت.
زخمش را کامل با سرم شستم و چند گاز را خیس کردم و داخل بدنش ، توی زخمش گزاشتم. مجبور بودم چند روزی این کار را بکنم تا وقتی مطمئن شوم انتی بیوتیک ها جواب داده و دیگر عفونت ندارد. بعد از این میشد زخمش را بست و بخیه کرد.
اخرین گاز خیس را روی زخمش‌گزاشتم و رویش هم چند گاز خشک گزاشتم. نگاهی به شکمش کردم. دیگر نباید مشکلی پیش می آمد.
از روی صندلی بلند شدم و دستکش هایم را در اوردم و توی سینی لوازم انداختم.
اینجا پنجره نداشت. دلم میخواست بدانم هنوز هم برف می بارید یا بند آمده بود..
خودکارم را از جیبم در آوردم و جزئیات را داخل پرونده اش نوشتم . مهر زدم و پرونده را به طرف پرستار گرفتم.
گفت: اگه علائم حیاطیش تغییری کرد خبرتون میکنم.
گفتم: هر سه ساعت یه بارم این گازا باید عوض بشه. فردا بازم میام سرش میزنم.
سرش را به نشانه ی تایید تکان داد.
تشکری کردم و خداحافظی کردیم.
ازicu بیرون رفتم. نمیدانستم اینقدر طول میکشد.
این قسمت از بیمارستان همیشه خفه کننده بود. وقتی داخلش میرفتی انگار جا برای نفس کشیدن دیگر نبود.بیزار بودم از وقت هایی که مجبور بودم پایم را داخل این قسمت بگزارم.
همینطور که به طرف اورژانس برمیگشتم از پنجره ی راهرو به حیاط نگاه کردم.
هنوز برف می آمد. روی زمین هم کمی نشسته بود. انگار تند تر شده بود.
دکمه ی اسانسور را فشار دادم و منتظر ماندم.
فردا باید وقتی خالی میکردم تا بتونم برم دنبال گوشی جدید. اینطور بی گوشی انگار‌ نصف بدنم همراهم نبود.
سوار اسانسور شدم و همکف را فشار دادم.
کسی داخل آسانسور نبود.
چرخیدم و از آینه ی اسانسور به خودم نگاه کردم.
طبق معمول موهایم پایین آمده بود و توی صورتم ریخته بود. قشنگ ده سالی بچه ام میکرد وقتی اینطور میشد.
همینطور که در آینه نگاه میکردم، با دودست، به بالا و عقب هلشان دادم تا کمی حالت بگیرد.
کمی فشارش دادم تا ثابت بایستد.خوبیش این بود لخت نبود و حالت میگرفت. این را از بابا ارث برده بودم. یادم می آمد همیشه موهای حالت بگیر و بلندی داشت.
حالا حداقل سنم بالا میزد.
در اسانسور باز شد.
به طرف محوطه ی اورژانس رفتم.
انگار امشب زیاد هم خبری نبود. فکر میکردم امشب کارمان تا صبح ساختست.
اورژانس هم زیاد شلوغ نبود.‌ فقط اتاقی که رزیدنت های داخلی بودند مشت درش طبق معمول جای سوزن انداختن نبود.
به طرف اتاق خودمان رفتم‌.
تقه ای به در زدم ودستگیره ی در اتاق را پایین کشیدم و در را باز کردم.
مهتا پاهایش را از تخت پایین آویزان کرده بود ولی سر و بدنش روی تخت بود.
چشم هایش را بسته بود و خواب بود.
از طرز خوابیدنش معلوم بود تمام تلاشش را کرده که خوابش نبرد..
اینطور تا صبح مبخوابید از وسط دو نصف میشد.
وارد اتاق شدم. اگر میدانستم کارم اینقدر طول میکشد گوشی را میگرفتم تا برود پاویون بخوابد..
همین که میخواستم در را ببندم، کسی محکم در را از پشت کشید.
دستگیره ی در را ول کردم و به پشت چرخیدم.
مهبد با داد گفت: گوشی آشغالتو چرا برنمیداری؟
با تعجب نگاهش کردم.
چند ثانیه ای طول کشید تا مغزم اوضاع را بسنجد و بفهمم مرد روبرویم واقعا مهبد است. این چرا همه جا بود؟
به مهتا اشاره کردم و گفتم داد نزند.
تازه متوجه مهتا در اتاق شد. نگاهی به مهتا کرد و بعد داخل امد و در را بست.
صدایم را پایین اوردم وگفتم:اینجا چیکار میکنی؟
همینطور که به مهتا نگاه میکرد گفت:خوابه؟
اره ای گفتم.
سرش را به طرفم چرخاند و مستقیم نگاهم کرد و گفت: کدوم گوری بودی؟
رفتارش مشکوک بود.
گفتم:همینجا.
انگار چیزی یادم امده باشد مشکوک پرسیدم: از کجا فهمیدی اینجام؟
چون در یک بیمارستان ثابت نبودم امکان نداشت بداند الان در این بیمارستان هستم.
بدون اینکه جوابم را بدهد با لج گفت:میگم چرا گوشیتو میزدی رو اشغال؟ ۱۰بار زنگ زدم.
از عصبانیت رگ های گردنش بیرون زده بود.میدانستم این مواقع تا جوابش را نمیدادم چیزی جواب نمیداد..
به مهتا نگاه کردم و گفتم: گوشیم شکست. سیمکارتمو انداختم تو گوشی این دختر. بهش گفتم غیر بیمارستان، بقیه را اشغال بزنه.
چشم هایش را روی هم فشار داد و گفت:هزار تا فکر کردم تا برسم اینجا.
مستقیم نگاهش کردم و گفتم:چی شده؟
نگاهم کرد و گفت: گوشیت کو؟
باز هم جواب نمیداد.
گفتم: گزاشتم بدم درستش کنن.
چند ثانیه ای نگاهم کرد. حالا کمی آرامتر شده بود.
دست برد و گوشی خودش را از جیب کتش بیرون اورد و دکمه ی کنارش را فشار داد تا خاموش شود.
گفت: داخل اون آشغالدونی یادت رفته شوهر اون ننت هم میدونه تو زنده ای؟
نگاهم کرد و ادامه داد: بخوان غلطی بکنن نمیان دنبال من. میفتن دنبال توی احمق.
به طرف میز رفت و از جعبه ی سوزن ته گرد ها یکی بیرون کشید وهمینطور که سعی میکرد جای سیمکارتی گوشی اش را در بیاورد گفت: تو که کلا برات مهم نیست انگار ولی از کل خونواده ی من فقط توی بیشعور موندی. مجبورم مواظبت باشم.
متوجه شدم چرا تااینجا آمده..
گفتم:روگوشیم ردیاب زده بودی؟
سیمکارتش را بیرون اورد و باهمان لحن عصبانی اش گفت: اره.میخوای دوباره بگی مثل بابام؟
به سمتم برگشت ومستقیم نگاهم کرد.
ادامه داد: ها .هستم. به بیشعوریه همونم.
خشاب خالی از سیمکارت را به داخل گوشی برگرداند و گوشی اش را به طرفم گرفت و گفت: گوشیت خاموش شد ردیابشم قطع شد. فکر کردم خِفتت کردن وگرنه همچین خوشم نمیاد قیافتو ببینم.
گوشی را از دستش گرفتم .
سعی میکرد یواش حرف بزند تا مهتا بیدار نشه ولی کلا تن صدایش بلند بود.مخصوصا که عصبانی هم بود.
از کنارم رد شد و به طرف در رفت تا برود. قبل از اینکه بیرون برود گفتم: منظوری نداشتم.
سر جایش ایستاد.به طرفش چرخیدم.
شاید خوش شانسی واقعی امشب همین بود..
گفتم: اون روز فکر کردم اگه دوباره مجبور بشی بیفتی تو این کارا توهم ولم میکنی میری. مردنم رفتن حساب میشه برامن.
بعد از کمی، سرش را به طرفم برگرداند و چند ثانیه نگاهم کرد.
بی حرف نگاهش کردم. رگ های گردنش حالا سرجایش برگشته بود.
با سر به گوشی توی دستم اشاره کرد و گفت:جرات داری خاموشش کن.
بدون حرف دیگری از در بیرون رفت.

رمان انلاین ناکامانپارت ۱۳ رمان انلاین ناکامان پارت ۱۳ رمان انلاین ناکامان پارت ۱۳ رمان انلاین ناکامان پارت ۱۳ رمان انلاین ناکامان پارت ۱۳ رمان انلاین ناکامان پارت ۱۳ رمان انلاین ناکامان پارت ۱۳ رمان انلاین ناکامان پارت ۱۳ رمان انلاین ناکامان پارت ۱۳ رمان انلاین ناکامان پارت ۱۳ رمان انلاین ناکامان پارت ۱۳ رمان انلاین ناکامان پارت ۱۳ رمان انلاین ناکامان پارت ۱۳ رمان انلاین ناکامان پارت ۱۳ رمان انلاین ناکامان پارت ۱۳ رمان انلاین ناکامان پارت ۱۳ رمان انلاین ناکامان پارت ۱۳ رمان انلاین ناکامان پارت ۱۳رمان انلاین ناکامان پارت ۱۳

4 دیدگاه برای “رمان انلاین ناکامان پارت ۱۳”

  1. سلام. ممنونم که داستانو دنبال میکنید.🙏 شرمنده بابت دیر کرد. من سعی میکنم هر پارت را طولانی و زیاد بزارم در عوض هر ۱۰_۱۲ روز یه بار پارت گزاری میکنم.چون شاغلم واقعا زود تر از این برام خیلی سخت میشه.

    0

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *