رمان مال من باش

رمان انلاین مال من باش پارت 18

سلام به دوستان و همراهان عزیز سایت خوب سرزمین رمان انلاین با یه پارت دیگه در خدمتتون هستم .

صبح با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم و هول هولکی یه مانتو طوسی و زرد و مشکی که لش بود و قدش تا پایی زانوم بود رو با یه شلوار مشکی و شال طوسی زرد پوشیدم . موهامو از پشت بافتم و چتری هامو کج ریختم تو صورتم . تند تند یکم ریمل و یه خط چشم نازک و یکم رژ نارنجی خوشرنگ و کمرنگ زدم و یه کوچولو رژ گونه ی نارنجی در حد هاله روی گونه هام نشوندم و حسابی عطر زدم وکیف و کفش ست مشکی رنگمو برداشتم و از اتاق زدم بیرون . حسابی گرسنم بود ولی چون قرار بود ازمایش بدیم جلوی خودمو گرفتم و چیزی نخوردم داشتم کفش میپوشیدم که صدای زنگ گوشیم بلند شد .

-باراد : سلام عزیزم . اماده ای ؟ من دم درم

-سلام عشقم اره امادم دارم کفش میپوشم الان میام

-بدو خانمی منتظرم

-اومدم

و گوشی رو قطع کردم و کیفمو برداشتم و از خونه رفتم بیرون .

درو که بستم باراد توی ماشین منتظرم بود رفتم سوار شدم .

-پرنو : سلام عشقم خوبی ؟

-سلام عزیزم قربونت به خوبیه تو . تو چطوری ؟

-منم خوبم . فقط بریم که دیگه نمیتونم تحمل کنم

-چیو نمیتونی تحمل کنی ؟

-گرسنگی رو بخاطر اینکه قرار بود ازمایش بدیم هیچی نخوردم الاناس که از گرسنگی تلف بشم زود بریم این ازمایشو بدیم فقط

باراد خنده ای کرد و گفت :

-قربون خانمم برم خودم بعد از ازمایش میبرمت هر چی دوست داشتی بخور .

ماشین رو روشن کرد و راه افتاد به سمت بیمارستان . هر لحظه که به بیمارستان نزدیک تر میشدیم استرس منم بیشتر میشد و این قشنگ از رنگ پریده ی صورتم و لرزش خفیف دستام معلوم بود . از بچگی از بیمارستان وحشت داشتم . سعی کردم عادی باشم برای همین نفس عمیقی کشیدم و لبخند محوی زدم و دستامو تو هم قفل کردم که لرزششون هر چند خفیف معلوم نباشه . به بیمارستان که رسیدیم من دیگه کاملا رو به موت بودم . باراد ماشین رو پارک کرد و پیاده شد . اروم از ماشین پیاده شدم و رفتم کنار باراد . اروم اروم کنارش قدم برمیداشتم . زمان خیلی زود میگذشت انگار همه چی دست به دست هم داده بود تا منو اذیت کنه . همه ی کارا خیلی سریع پیش رفت و وقتی به خودم اومدم پرستار صدامون کرد و نوبت ما بود که بریم داخل اتاق . ای خدا الان من چیکار کنم . من میترسم . باراد همراهم اومد تو اتاق و وقتی من استینمو دادم بالا و باراد خیالش راحت شد که من نشستم خواست بره که دستشو گرفتم و هرچی خواهش و التماس داشتم ریختم تو صدا و چشمام و گفتم :

-میشه نری؟

-وا پرنو خب منم باید ازمایش بدم

-میدونم ولی الان نرو وایسا تا من ازمایشم تموم شده بعد برو من میترسم

باراد برگشت و چند قدم اومد به سمتم و گفت :

-بلند شو

-هاا؟

-پاشو یه دقیقه

-چرا ؟

-پاشو بهت میگم

از جام بلند شدم و دیدم در کمال تعجب باراد نشست روی صندلی. با تعجب نگاش کردم و گفتم :

-پس چرا تو نشستی ؟

دستمو گرفت و منو کشید سمت خودش و نشوند روی پاش و سرشو اورد نزدیک گوشم و گفت :

-تا وقتی من پیشتم از هیچی نباید بترسی خانمم

همون موقع پرستار اومد تو اتاق و اجازه ی حرف زدن به من نداد و با تعجب به من و باراد نگاه کرد که روی پاش نشسته بودم و لبخند ریزی برای خودش زد و بدون اینکه چیزی بگه بند رو دور بازوم بست و سرنگ به دست نشست روی صندلی انگار اونم فهمید جریان چیه . چشمامو بستم و محکم روی هم فشار دادم . حس کردم سرم روی جای نرمی فرو رفته چشمامو باز کردم دیدم باراد سرمو گذاشته روی سینش و دستش روی گونم بود . دوباره چشمامو بستم که پرستار گفت تمام شد . وااا اینقدر زود تمام شد ؟ من که هنوز جیغ نزده بودم . همیشه وقتی میخواستم امپول یا سرم بزنم یا ازمایش بدم کل بیماستانو میزاشتم روی سرم اینقدر که جیغ میزدم ولی این سری خبری از جیغ و داد نبود حتی درد رو هم حس نکردم . اروم سرمو از روی سینه ی باراد برداشتم و بهش نگاه کردم که دیدم داره با یه لبخند مهربون نگام میکنه .

-پرنو : تموم شد ؟

-باراد : بله . دردت اومد

سرمو به طرفین تکون دادم و گفتم :

-نچ

-البته میتونیم بگیم ازمایش منم از تو بگیرنا الان که خیلی خوب بود

-نخیر خودت برو ازمایش خودتو بده

خنده ای کرد و از جاش بلند شد و گفت :

-اون استینتم بکش پایین سرما میخوری بیا همینجا منتظر بشین تا من بیام

همراهش از اتاق رفتم بیرون و بی حرف روی صندلی نشستم و باراد هم به سمت اتاق دیگه ای رفت و بعد از چند دقیقه اومد بیرون . یه لحظه خجالت کشیدم از اینکه من اینقدر کلی بازی در اوردم و خودمو لوس کردم بعد باراد خیلی راحت رفت تو اتاق ازمایش داد و اومد بیرون . شایدم من هنوز بچم خب واقعا هم هنوز کوچولؤم . باراد به سمتم اومد که از جام پا شدم و با هم به سمت در حرکت کردیم . البته بعد از اینکه باراد رفته بود تو اتاق پرستاره بهم گفت که با باراد بریم به سمت اون یکی سالن و وقتی ازش پرسیدم اونجا برای چی با جوابی که بهم داد برق از سه فازم پرید و ترجیح دادم به باراد چیزی نگم . خجالتم خوب چیزیه اخه اموزش رابطه ی جنسی برا چیم بود من میرفتم اونجا از خجالت پس میفتادم حتما باید هر چی میگفتن هم تمرین میکردیم . بی تربیتا خجالت بکشید . با گوشه ی چشم به همون سمت نگاهی کردم که یه خانمی وایساده بود و یه چیزایی توضیح میداد . نچ نچ نچ چه همه هم مشتاق گوش میدن . سرمو انداختم پایین و ترجیح دادم به اون سمت توجهی به باراد نکنم .

-باراد : پرستاره بهت گفت ؟

-چیو؟

-اینکه الان باید بریم اونجا ؟

و با دست به همون سمت سالن اشاره کرد . از خجالت قرمز شدم و اروم سرمو تکون دادم . باراد خنده ای سر داد و گفت :

-حالا خجالت نکش منم برا همین نمیبرمت بعدم نیازی به اموزش نیست خودم بلدم

با چشمای گشاد شده از تجعب برگشتم نگاش کردم و گفتم :

-بی تربیت خجالت بکش بعدم از کجا بلدی؟

-دیگه دیگه

-باراد خیلی بیشوری باهات قهرم دیگه با من حرف نزنیا

و چون حین حرف زدن رسیده بودیم به پارکینگ و نزدیک ماشین بودیم به سمت ماشین پا تند کردم نشستم تو ماشین و دست به سینه و با اخم به جلو خیره شدم . باراد با خنده نشست تو ماشین و با یه حرکت منو به سمت خودش کشید و من فرو رفتم توی بغلش

-اخه عزیزم من به جز تو که چشمم کس دیگه ای رو نمیبینه بعدم اگه دوست داری تا ببرمت اموزش ببینی حالا که ناراحت شدی

چندتا مشت نثار بازو هاش و سینش کردم و گفتم

-نخیر لازم نکرده منو ببری اموزش این چیزا . خجالتم خوب چیزیه مردم چه راحت شدن. ماشاالله چه مشتاقم گوش میدادن

بازم باراد میخندید ولی این بار با شدت بیشتر و وقتی خندش تمام شد گفت :

-قربون خجالتت برم باشه بریم که تو الان دیگه هیچی ازت نمیمونه اینقدر حرص خوردی

و بعد به سمت یه کافه حرکت کرد تا یه چیزی بخوریم . به کافه که رسیدیم همراه هم از ماشین پیاده شدیم و رفتیم داخل . باراد یه میز نزدیک دیوار رو انتخاب کرد و نشستیم و بعد از سفارش دوتا قهوه ترک با کیک شکلاتی سرمو انداختم پایین شروع کردم با گوشیم ور رفتن و سکوت کردم تا موضوع بیشتر کش پیدا نکنه ولی هنوزم ازش دلخور و عصبانی بودم . خجالتم نمیکشه صاف صاف تو چشمام نگاه میکنه از بقیه ی دوست دختراش و تجربه هاش میگه .

-باراد : پرنو

سرمو اوردم بالا و نگاش کردم اما چیزی نگفتم .

-هنوز که ناراحتی . با من قهری؟

سرمو به معنی اره تکون دادم

-تو چرا فکر کردی من جدی پیش تو از چندتا دختر دیگه حرف میزنم؟

شونه هامو بالا انداختم به معنی نمیدونم

-من اصلا قبل از تو دوست دختر نداشتم یعنی به هیچکس رو نمیدادم که بخواد بیاد سمتم از این جور تفریحات دختر بازی و اینا اصلا خوشم نمیومد تو اولین و اخرین دختری هستی که من باهاش رابطه دارم و خواهم داشت پس لطفا دیگه الکی اخم نکن . ببین اولین باره راحت با هم اومدیم بیرون بدون اینکه نگران این باشی که پدر مادرت بفهمن یا اجازه ندن یا لو بری .

تمام مدتی که حرف میزد من فقط ساکت نگاش میکردم .

-حالا چرا حرف نمیزنی؟

بازم ساکت نگاش کردم و هیچی نگفتم و سرمو انداختم پایین

-نکنه زبونتو موش خورده ؟

سرمو اوردم بالا و براق نگاش کردم و زبونمو براش در اوردم که یعنی زبون دارم

-باشه بابا حالا چرا میزنی . بزار اصلا من بیام خانممو ببوسم ناراحتیش رفع بشه

یهو همچین زبون باز کردم که انگار یکی اون موقع تا حالا جلوی دهنمو گرفته بود

-بشین زشته جلوی این همه  ادم تو کافه ابرومون میره نمیخواد بابا اشتی کردم

-هااا حالا شد دیگه هم با من قهر نمیکنیا هر چقدرم ازم ناراحت بودی باهام حرف بزن . من بدجوری معتاد اون صداتم

اروم نگاش کردم و برای اینکه پر رو نشه و فکرنکنه همیشه میتونه زود اینجوری باهام اشتی کنه به یه لبخند خیلی کوچولو و محو اکتفا کردم . بعد از خوردن قهوه و کیک یکم حالم جا اومد و جون به تنم برگشت . با باراد از کافه خارج شدیم و به ماشین رو به راه انداخت . مامان و بابا بخاطر اینکه خیلی فرصت نداشتیم و تا یک ماه دیگه همه ی کار ها باید درست میشد ترجیح دادن که من و باراد خودمون خرید کنیم و میگفتن که شما سرعت عملتون بالاتره زود خرید میکنین و پول جهزیه هم کامل ریختن به حساب خودم. قرار جهزیه ی من توی همون خونه ی باراد چیده بشه که خیلی هم خوب بود حتی خونه برای دو نفر فعلا بزرگ هم بود . توی همین فکرا سیر میکردم که باراد صدام زد .

-پرنو ؟پرنــــــو ؟

-بله

-حواست کجاست کلی وقته دارم صدات میکنم

-ببخشید تو فکر بودم

-خب حالا دیگه به چیزی فکر نکن داریم میریم خرید دوست داری اول از چی شروع کنیم ؟

-به من باشه بدون خستگی امروز همه ی خریدامو میکردم ولی خب نمیشه پس اول از لوازم خونگی شروع کنیم

-بله میدونم خانما بدون خستگی کل بازارو میخرن پس بریم لوازم خونگی

-اصلا خدا دخترا رو گذاشته که این مغازه دارا هم به یه نون و نوایی برسن در امد داشته باشن وگرنه شما پسرا که سال تا ماه خرید نمیرین

-بله همینم هست . پرنو حالت خوبه دیگه ؟

-وا برا چی ؟ اره من خوبم

-اخه کلی خون دادی میترسم حالت هنوز جا نیومده باشه فشارت افتاده باشه

-نه خوبم عزیزم بریم که من کلی هیجان دارم

دستمو گرفت توی دستش و بوسه ی نرمی روش زد و گذاشت روی پاش . یکم بعد متوجه شدم به سمت یکی از پاساژای معروف لوازم خونگی میره . با هم دیگه از ماشین پیاده شدیم و رفتیم داخل پاساژ ……

&&&&&&&&&&&&&&&&

ممنونم از همراهیتون پارت 18 هم به پایان رسید امیدوارم لذت برده باشید منتظر نظراتتون هستم .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *