رمان آنلاین خلاف جهت پارت ششم

 

– حالت خوبه پسر؟ من رو خیلی نگران کردی!
نفسی کشید و با نگرانی پرسید گفت:
– رئیس چه اتفاقی افتاد؟ برایان چیزیش نشد؟

– چطور مگه؟ باید چیزیش بشه؟ اصلا بگو ببینم چه اتفاقی افتاد.
– من داشتم روی برایان تست نفوذ ذهن انجام می دادم تا اگه شرایطش رو داشت اون رو برای مسابقه قبول کنم ولی یهو وسطش شروع کرد به جنگیدن با من.

یهو ساکت موند‌.
منتظر نگاهش کردم.
– خب؟ ادامه اش؟
– بعدش از تمام قدرتم برای جنگیدن باهاش استفاده کردم ولی نمی دونم بعدش چیشد و از حال رفتم. حال برایان خوبه؟

پوزخندی زدم و گفتم:
– اون پسر سالمه! من شک دارم حتی سردرد هم گرفته باشه!

با چشمای گرد شده بهم زل زد و گفت:
– مگه میشه؟ اون فقط ده سالشه. هر چقدرم که قوی باشه نمی تونست حریف یه تجربه دار بشه.

دستم رو روی سرم گذاشتم و گفتم:
– ولی انگار میشه! اون یه بخشی از نیروی تورو هم جذب کرده. اون قوی تر شده!
از شدت تعجب نمی تونست حرف بزنه!
– حالا… حالا چیکار… کنیم؟

– اون باید تنبیه بشه. قبل از اون باید دلیل این کارش رو بپرسم. اون هنوز نمی دونه چقدر قدرتمنده! پس نباید به چیزی شک کنه!

 

– مارسل –


قهقه بلندی سر دادم و جام شراب رو به لبام نزدیک کردم و همش رو یک نفس سر کشیدم.
چندتا دختر در حال پذیرایی و چیدن شیرینی روی میز بودن.

دوباره با یاد آوری اون موضوع بلند بلند خندیدم.
توماس با نگرانی بهم زل زد و گفت:
– رئیس حالتون خوبه؟

دوباره خندیدم و گفتم:
– بهتر این نمیشم! دوباره برام تعریف کن که چه اتفاقی برای جورج افتاده.

دستپاچه توضیح داد:
– اونا خواستن به ذهن برایان نفوذ کنن ولی تا مرز مرگ پیش رفتن.
دوباره خندیدم و یکی از دخترا که در حال ریختن شراب توی جام بود رو بغل کردم و روی پام نشوندم، گفتم:

– چقدر احمقن! واقعا خیلی احمقن! کاشکی جورج روی اون پسر نفوذ ذهنی انجام می داد تا الان جلوی من جولون نمی داد!
توماس لبخندی زد و گفت:

– به موقعش اونم همچین بلایی سرش میاد سرورم!
قهقه ای زدم و جام رو از دست اون دختر گرفتم و دوباره سر کشیدم‌. اون دختر هم سرگرم لذت دادن به من شد.

– نکنه جورج بلایی سر برایان بیاره؟ اگه برایان چیزیش بشه من نمی تونم نقشه ام رو درست انجام بدم!

توماس با اطمینان جواب داد:
– اصلا نگران نباشید! جورج برایان رو مثل پسر خودش میبینه. من مطمئنم برایان چیزیش نمیشه.

اخمی کردم و گفتم:
– امیدوارم اینطور باشه!
– من پیشنهادم اینه که وقتی برایان بزرگ تر شد اون رو به سمت خودمون جذب کنیم.

اون دختر رو از روی پام به کناری پرت کردم و با چشمای ریز شده به توماس نگاه کردم:
– چطور مگه؟

توماس خنده ای کرد و گفت:
– بالاخره اون بچه باید زیادی دلش از اونا بگیره که حاضر به همکاری با ما بشه.

کمی فکر کردم. بعد لبخند شیطانی زدم و گفتم:
– فکرت عالیه پسر.


– برایان –


با کلافگی توی اتاق قدم می زدم. فکرم حسابی درگیر این اتفاق بود. اگه می مرد چی؟ من می تونستم خودم رو ببخشم؟ ولی من که از قصد نخواستم به کسی صدمه بزنم! یعنی قدرت من اونقدر زیاد بوده که ایتاد نتونست مقاومت کنه؟

حتی نمی خواستم به اتفاق چند ساعت پیش فکر کنم! ولی مثل روز برام روشن بود که این وسط یه اتفاقاتی داره میوفته! ترس بقیه عادی نبود‌! پوزخندهای آرسن.. نگاه پدر… اینا عادی نبودن! این برام ثابت شده بود که من ممکنه قوی تر باشم ولی چجوری؟

غرق فکر بودم که در آروم باز شد و قامت پدر نمایان شد.
از حرکت ایستادم و با استرس به پدر نگاه کردم. حتما می خواد من رو حسابی تنبیه کنه!
با ترس لب زدم:
– بابا.

چشماش رو روی هم فشرد و کمی مکث کرد. انگار می خواست به خودش آرامش بده.
چشماش رو باز کرد و به من که داشتم از ترس و استرس سکته می زدم گفت:
– بیا بشین برایان. می خوام چندتا سوال ازت بپرسم.

اطاعت کردم و روی تخت نشستم. خودش هم روی صندلی نشست. از حالات پدر متوجه می شدم که اون خیلی گیج شده‌.

حق داره! اون نمی دونست چه سوالاتی بپرسه چون من خودمم خیلی گیج شده بودم.
– چی باعث شد که با اون نفوذ ذهن بجنگی؟ تو که می دونستی قراره به ذهنت نفوذ کنن. این یه امتحان برای تشخیص میزان شجاعت تو بود!

بغض کردم. حتما هرچیزی که بگم باور نمی کنه!
با بغض لب زدم:
– حتما… حتما هر چیزی که بگم… باور نمی کنی!

پدر کمی خودش رو جلو کشید و در حالی که صورتم رو نوازش می کرد گفت:
– نترس برایان. من پدرتم بهت صدمه نمی زنم. از چی می ترسی؟ من باورت دارم. حالا بگو دقیقا چی شد؟

نفس عمیقی کشیدم و یکم خودم رو آروم کردم:
– من داشتم توی آب خفه می شدم و سرم دردش وحشتناک بود. فقط نمی خواستم بمیرم.

موشکافانه گفت:
– چرا جنگیدی؟ تو که باید حدس می زدی که توان قدرت نداری!

– فقط خواستم سر دردم رو آروم کنم فکر نمی کردم که بتونم با استاد مبارزه کنم.

– اگه اون می مرد چیکار می کردی؟؟
ساکت بهش زل زدم و واقعا حرفی نداشتم که بگم.

– اون نمرده مگه نه؟
– ولی در حال مرگ بود.
با التماس به پدر نگاه کردم و گفتم:
– بابا تو بهم بگو چرا استاد نتونست مقاومت کنه! اخه این عادی نیست. یعنی واقعا من قدرتی قوی تر از استاد دارم؟

کمی دستپاچه شد ولی خودش رو سریع جمع و جور کرد و گفت:
– استاد یکم مریض بود و کسی هم که مریض باشه قدرت کافی رو نداره. برای همین استاد نتونست مبارزه کنه.

قانع نشدم و با تخسی ادامه دادم:
– اگه مریض بود چرا از بقیه آزمون می گرفت؟ اگه یکی دیگه بهش حمله می کرد چی؟ این اصلا منطقی نیست!

نگاهش سرد شد و جواب داد:
– چون فکر می کرد چیز مهمی نیست. توهم انقدر کنجکاوی نکن توی این مورد. هیچ بچه افسانه ای وجود نداره که قدرتش از استادش بیشتر باشه پس برای خودت خیال بافی نکن.

جوابی ندادم و اون ادامه داد:

– ایندفعه رو تنبیهت نمی کنم چون ناخواسته همچین کاری کردی و استادتم الان زنده اس.
یهو خشن نگاهم کرد و گفت:
– ولی اگه… اگه دفعه بعدی همچین چیزی پیش بیاد مجازات بدی داری.

دروغ چرا ترسیدم! با اینکه حرفاش قانعم نکرده نبود.
به سمت در رفت و خواست از اتاق بیرون بره ولی لحظه اخر برگشت رو به منی که هنگ شده بودم گفت:

– راستی خودت رو برای مسابقه سه روز بعد آماده کن. من خودم شخصا ثبت نامت کردم. امیدوارم با پیروزی توی مسابقه بتونی این خراب کاریت رو جبران کنی.

با شنیدن حرفاش جای اون ترس و وحشت رو به شادی و خوشحالی داد.
با ذوق بالا و پایین پریدم و داد زدم:
– مرسی بابا. ازت ممنونم.
پدر لبخند زد…


– هیلدا –

توی آیینه مشغول وارسی خودم شدم.
موهای عسلی فرم رو مامان برام صاف کرده بود و اونارو بالای سرم بسته بود.

لباس و دامن چین دار بچگانه ام رو خیلی دوست داستم چون مامانم با دستای خودش اون رو دوخته بود و صد برابر زیباترم می کرد.

از اتاقم بیرون رفتم و با مامان و بابا خداحافظی کردم.
امروز حوصلم سر رفته بود و دلم کمی شیطنت می خواست.

باید به دنبال برایان می رفتم تا باهم دیگه این کارو انجام بدیم.
دو روزی از اون فاجعه گذشته بود و برایان هم تنبیه نشد.

یکم عجیب بود. هرچند دوست نداشتم تنبیه بشه ولی استاد تا دم مرگ پیش رفته بود و من مطمئن بودم حتما یه مجازاتی داره اما نداشت.
به اتاق برایان رسیدم و به آرومی در زدم.

– بیا تو.
وارد اتاق شدم و دیدم روی صندلی کنار میزش نشسته و سخت در حال خوندن کتاب جادوگری هست.

اخمی کردم و به سمتش رفتم. حتی برنگشت نگاه کنه که کی اومده!
پشت سرش رسیدم و به آرومی دستم رو جلو بردم و کتاب جادوگری رو بستم.

تازه متوجهم شد و اخم ریزی کرد.
– چرا بستی؟ داشتم می خوندما.

بعد نگاهی به موهام کرد و گفت:
– این دیگه چیه؟ چرا موهات فر نیست؟

نیشم باز شد:
– خوشکل شدم؟ مامانم امروز برام صاف کرده. خودم که خیلی دوست دارم.

خنثی نگاهم کرد و گفت:
– خیلی زشت شدی.
با حرص نگاهش کردم و مشتی به بازوش زدم. خنده بلندی سر داد.

– برایان درس بسه. بیا بریم بیرون بازی کنیم.
کتاب رو باز کرد:
– امروز نمیشه چون فردا مسابقه دارم. بابا گفت باید خیلی تمرین کنم تا برنده بشم و بتونم کارم رو جبران کنم.

با لبای آویزون شده گفتم:
– یعنی نمیای بریم بازی؟
اوهومی گفت.

– یعنی نمیای بریم تمرین جادوگری؟
خندید و جواب داد:
– نمی تونی گولم بزنی! امروز تنها برو.

از دستش آویزون شدم و گفتم:
– بیا بیا بیا بیا. باید بیای.
قاطعانه نه ای گفت و من با قهر از اتاق بیرون رفتم.

چه دوست بدی شده جدیدا! دلم می خواست اونم همراهم بیاد. یکم بهش حق می دادم و امیدوار بودم برنده بشه.

می دونم بعد مسابقه میاد و از دلم در میاره.
بیخیال بازی شدم و تصمیم گرفتم توی شهر قدم بزنم.

توی راهم گل های قشنگی دیدم و تصمیم گرفتم چندتا برای مادرم بچینم.
مشغول چیدن گل ها شدم که یکی صدام زد.

– هیلدا.
به سمت صدا برگشتم. آرسن بود‌.
اخم ریزی کردم. بعد از رفتارش با برایان دلم نمی خواست باهاش حرف بزنم.

– بله؟
کمی جلو اومد و گفت:
– باید باهات حرف بزنم.

قدمی عقب رفتم و گفتم:
– من با تو حرفی ندارم. یادم نمیاد که با هم صحبت کرده باشیم.

یکم دستاش مشت شد و چیزی نگفت.
خواستم راهم و ادامه بدم که گفت:
– درباره برایانه. بازم دوست نداری بشنوی؟

از حرکت ایستادم و به آرومی چرخیدم و محکم جواب دادم:

– بازم نه. چون قطعا تو دروغ میگی.
مصرانه گفت:
– اون خطرناکه. تو باید ازش فاصله بگیری.

اخم عمیقی کردم و با ترش رویی گفتم:
– اونی که خطرناکه تویی. تو خواستی به اون صدمه بزنی نه برایان.

– ولی من نخواستم استاد رو بکشم. من فقط برایان رو هول دادم‌ ولی اون…

وسط حرفش پریدم و گفتم:
– بس کن. اون کار که از قصد نبود.
– تو از کجا می دونی از قصد نبوده؟ شاید نفر بعدی که قراره آسیب ببینه تو باشی!

– چرت نگو. تو اون رو هول دادی زمین و اگه رئیس نمی اومد…

ایندفعه اون وسط حرفم پرید و عصبی گفت:
– اون پسر رئیس نیست.

– چی؟… تو چی گفتی؟
آروم و شمرده شمرده گفت:
– برایان پسر رئیس نیست.

پوزخندی زدم و با تحقیر نگاهش کردم و گفتم:
– پس پسر کیه؟ بازی جدیدته؟ چرا انقدر با برایان بد رفتار می کنی مگه اون چیکار کرده؟

یکم حرصی شد اما خودش رو کنترل کرد و ادامه داد:
– یه شب که پدرم از رئیس ناراحت بود و داشت با مادرم حرف می زد. من پشت در اتاق به صحبت هاشون گوش کردم. پدرم گفت آخرش این علاقه رئیس به برایان کار دست هممون میده چون اون پسرش نیست.

از شدت تعجب شاخ در آورده بودم.
– پس چرا کسی در این باره حرف نمی زنه؟

دستی به موهاش کشید و گفت:
– پدرم وقتی فهمید من پشت گوش وایساده بودم تهدیدم کرد که به کسی نگم چون مجازاتش مرگه.

چشمام رو ریز کردم و گفتم:
– پس چرا داری به من میگی؟
کمی این پا و اون پا کرد و با استرس گفت:
– چون… چون …

حرفش رو ادامه نداد بجاش گفت:
– ببین هیلدا این رو دارم بهت جدی میگم. به هیچکس، تا کید می کنم به هیچکس نباید چیزی بگی حتی به خود برایان. خودت هم سعی کن ازش دور بمونی.

با تخسی گفتم:
– من باورت ندارم. تو همه حرفات دروغه.
پوزخندی زد وگفت:

– به درک. اصلا برو همه بگو تا تو رو بکشن.
خواست بره که انگار چیزی یادش اومده باشه برگشت گفت:

– راستی فردا تو مسابقه معلوم میشه کی دروغ میگه. سعی کن تا اونموقع حرف نزنی.

بعد چشمکی زد و گفت:
– فعلا عزیزم.

من فقط با تعجب داشتم بهش نگاه می کردم‌.
اون از چی داشت حرف می زد؟
یعنی برایان پسر رئیس نیست؟ اگه نیست پس چرا رئیس اون رو قبول کرده؟

چرت و پرت محضه. معلومه که دروغ میگه!
یعنی باید به برایان بگم؟ اگه بمیرم چی؟
برای یه لحظه من از برایان ترسیدم! از کسی که هر لحظه کنارش بودم ترسیدم!
لعنت بهت آرسن.

من رو تو بد خماری قرار داده بود. نه با برایان میشد در این باره صحبت کنم نه با پدر و مادرم!

من روحیه حساسی داشتم و هضم این موضوع و درکش برام مشکل بود. مخصوصا این که نمی دونستم داره راست میگه یا دروغه!

سعی کردم وانمود کنم چیزایی که گفت حاصل انتقام از برایانه اما حرفایی که آرسن زد مثل خوره داشت مغزم رو می خورد.

در حالی که گل های توی دستم رو می فشردم راه خونه رو در پیش گرفتم و بعد از دادن گل ها به مادرم تا رسیدن به اتاقم با هیچکس حرف نزدم.

چرا آرسن گفت فردا همه چی معلوم میشه؟ مگه نقشه ای تو سرشه؟
خاک تو سرم که انقدر هنگ شدم که یادم رفت ازش بپرسم منظورش چی بود.

اصلا چرا این هارو به من میگفت اگه انقدر این اطلاعات خطرناکه!
مادرم برای شام صدام زد ولی اصلا حوصله غذا خوردن رو نداشتم.

جواب امتحانمم اومده بود و کامل گرفته بودم.
این همش حاصل کمک های برایان هست.
با یاد برایان آهی کشیدم.
واقعا دلم می خواست با برایان صحبت کنم اما وقتی می دیدم چقدر غرق تمرین برای مسابقه اس کلا بیخیال می شدم.

روی تخت ولو شدم و سعی کردم به چیزی فکر نکنم. دو دقیقه بعد به خواب عمیقی فرو رفتم.

 

– برایان –

 

با غرور خودم رو توی آیینه نگاه کردم.
موهای مشکیم رو بالا زده بودم ولباس مخصوص مسابقه رو پوشیده بودم.

امروز قطعا روز بزرگی برای من میشد و من مطمئنم که سربلند بیرون می اومدم.
لبخندی روی لبم نشست.

دوباره پدر مثل همیشه بهم افتخار می کنه.
باید به دنبال هیلدا می رفتم تا با اون به برگزاری مسابقات برم.

می دونستم هنوز یکم ازم دلخوره و من باید از دلش در می آوردم.
راستش طاقت نداشتم که با هیلدا قهر بمونم.
با ذوق از اتاقم بیرون رفتم و به سمت خونه هیلدا حرکت کردم.

توی راه چندتا شاخه گل چیدم تا بتونم دلش رو به دست بیارم و سریع تر آشتی کنیم.
جلوی در خونه هیلدا رسیدم و آروم در زدم. گل هارو پشت سرم قائم کردم.

در باز شد و من هلن ، مادر هیلدا ، رو دیدم.
مادرش لبخند زد:
– برایان تویی پسرم؟ بیا تو عزیزم. چرا به مسابقه نرفتی؟

من هم متقابلا لبخندی به روش زدم:
– سلام خاله. اومدم دنبال هیلدا تا باهم دیگه به مسابقه بریم. هیلدا قراره من رو حسابی تشویق کنه.

خنده ی آرومی کرد و گفت:
– من می دونم که تو حتما برنده ای. همینجا بمون تا هیلدا رو صدا کنم.

بعد به دنبال هیلدا رفت. کمی این پا و اون کردم و منتظرش شدم.
از دور دیدم که هیلدا داره نزدیک میشه.
وقتی بهم رسید سلام آرومی داد و من هم گل ها رو از پشت سرم در آوردم و به سمتش گرفتم.

– بیا بگیر. برای تو چیدم. حالا آشتی؟
با دیدن گل ها چشماش درخشید و با ذوق گفت:

– وای چقدر قشنگن ممنونم برایان. ولی من که قهر نبودم!
لپش رو کشیدم و گفتم:
– دلخور که بودی. بیا بریم دیر نشه.

باشه ای گفت و بعد از این که گل ها رو توی گلدون گذاشت دستم رو گرفت و با هم به سمت برگزاری مسابقات رفتیم.

قرار بود مسابقه توی جنگل برگزار بشه.
همه جمع شده بودن و شرکت کننده ها لباس مخصوص به تن داشتند. آرسن هم بین اون ها بود. ابرویی از تعجب بالا انداختم نمی دونستم اونم شرکت می کنه.

– من تو رو تشویق می کنم برایان.امیدوارم برنده بشی.
بعد از گفتن این حرف هیلدا به سمت تماشاچیان رفت و پیش اون ها نشست.
با اینکه استرس داشتم ولی به روی هیلدا لبخند می زدم.

پدر روی صندلی بزرگ نشسته بود و دستیارهاش صندلی های کناریش رو اشغال کرده بودن.
طبل به صدا در اومد و شیپور زده شد.

– همه جمع بشید.
من و همه ی شرکت کننده ها جلوی پدر ایستادیم تا سخنرانی رو شروع کنه.

– امروز روز سربلندی برای ما خواهد بود. هدف از ساخت مسابقه این هست که فردی رو که از همه شایسته تره و توانایی های خوبی داره رو ارتقا قدرت بدیم و بهش طلسم های جدیدتری یاد بدیم.

نا محسوس به چشمام خیره شد و ادامه داد:
– در این مسابقه شما به دنبال یک سنگ جادویی می گردید. سنگ خواب، یک سنگ جادویی که ورد مخصوصی داره. با خوندن ورد اون سنگ همه به خواب فرو میرن و توان هیچ کاری رو ندارن. اگه ورد رو نداشته باشید براتون مثل یک سنگ معمولی میشه.

سپس رو به همه کرد و گفت:
– هر کس اون سنگ رو پیدا کنه می تونه به همه این قابلیت ها دسترسی پیدا کنه و سنگ رو برای خودش کنه. پس با دقت جنگل رو بگردید. تا عصر فرصت دارید گشتن دارید ولی ممکنه سر راه موانعی ببینید پس حسابی مراقب خودتون باشید.

بعد خندید و گفت:
– استفاده از جادو آزاده ولی نه برای دشمنی و جنگ! برای پیدا کردن اون سنگ مجازید از جادو استفاده کنید.

نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم استرسم رو کم کنم.
دوباره شیپور زده شد و صدای طبل اومد و پدر گفت:

– شروع کنید. بگردید دنبال سنگی که خیلی درخشان و براقِ. حواستون به مانع ها باشه‌.

بعد از گفتن حرفش روی صندلی مخصوصش نشست و با غرور مشغول تماشا شد.

به خودم که اومدم همه وارد جنگل شده بودن.
من هم دنبالشون رفتم‌.
سکوت جنگل آزار دهنده بود اما هممون بیخیال داشتیم به راهمون ادامه می دادیم که یکی از پسرها گفت:

– هی بچه ها فکر کنم پیداش کردم‌.
نگاهم به سمتی که اشاره کرده بود رفت.
سنگ درخشان از دور می درخشید.
لعنت به شانس!

– نه اون مال منه. من اول پیداش کردم.

هری این رو گفت و با اون پسر درگیر شد.
همه ما تعجب کرده بودیم و چیزی نمی گفتیم.

که یهو اون دوتا در حالی که به سنگ نزدیک شده بودن، زیر پاهاشون خالی شد و داخل چاه افتادن.
همه ما قدمی به عقب رفتیم.

اون دوتا فریاد زدن:
– کمک! یکی کمک کنه!
می ترسیدیم که به جلو بریم و خودمون هم مثل اونا بیوفتیم!
یکی از پسرا ازم پرسید:

– حالا چیکار کنیم؟
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:

– به رئیس خبر بدید کمکشون کنه.
– ولی اگه از بازی خارج بشیم می بازیم!
این رو آرسن با پوزخند گفت.

– من کمکشون می کنم. استفاده از جادو آزاده.
کمی به جلو رفتم و سعی کردم با احتیاط باشم.

به جلو رفتم و به چاه رسیدم‌. زیاد عمیق نبود.
– حالتون خوبه؟

هری فریاد زد:
– برایان لطفا به ما کمک کن. من یه پرچمی اینجا می بینم ولی نمی تونم بخونمش. اینجا تاریکه‌.

– نگران نباشید الان میارمتون بیرون.
بعد شروع کردم به خوندن ورد.
چند دقیقه بعد اونا تونستن با کمک جادو به بیرون بیان.

یه پرچم دست هری بود. از دستش گرفتم.
روی پرچم نوشته شده بود «You Lose»
و دست هر دوتاشون قرمز شده بود.

آرسن زد زیر خنده و گفت:
– واو پسر شماها باختید!
– بچه ها اینجارو نگاه کنید!

به سمتی که یکی از بچه ها اشاره کرده بود نگاه کردم.
سنگ دستش بود ولی درخشش رو از دست داده بود و روش با رنگ قرمز نوشته شده بود «you lose»!

دست اونم قرمز شده بود.
اخم کردم و گفتم:
– اون تقلبیه!

با عصبانیت سنگ رو به کاری پرت کرد و گفت:
– لعنتی‌.

آرسن با اخم گفت:
– اینجوری که ما هممون می بازیم.

یکی از پسرا گفت:
– خب برای همین این یه مسابقه خاصه!
سعی کردم آرامشم رو حفظ کنم و گفتم:

– بهتره پراکنده بشیم. من مطمئنم که سنگ یه جایی همین نزدیکی هاست.

آرسن دوباره پوزخند زد و بهش توجهی نکردم.
همه بجز آرسن موافقت کردند و پراکنده شدیم.

حسابی گیج شده بودم!
این مسابقه از چیزی که فکر می کردم سخت تر بود.

داشتم راهم رو ادامه می دادم و حسابی از بچه ها دور شده بودم که درخشش یک چیزی توجهم رو جلب کرد.

دوباره یک سنگ درخشان رو به روم بود و من شک داشتم که واقعیه یا تقلبی!
چند قدم به جلو رفتم و خیلی آهسته این کار رو انجام دادم. هنوز چیزایی که دیده بودم یادم نرفته بود.

یهو یه جرقه تو ذهنم زده شد.
آره خودشه! چرا از جادو استفاده نکنم؟!
سریع چشام رو بستم و شروع کردم به خوندن ورد، سعی کردم بدون اینکه درخشش رو از دست بده ببینم اون عبارت you lose رو داره یا نه!

همزمان با خوندن ورد کمی چشمام رو باز کردم و از دور دیدم که اون سنگم همچین عبارتی روش هست.

نفس عمیقی کشیدم و زیر لب گفتم:
– خوبه. نزدیک بود!
بدون اینکه دوباره به سنگ نگاه کنم به راهم ادامه دادم.

یک ساعت گذشته بود و من هنوزم داشتم تمام جنگل رو زیر و رو می کردم.
از بچه ها خبر نداشتم ولی مطمئن بودم تا الان خیلی ها گول اون سنگ های تقلبی رو خورده بودن و تعداد زیادی باخته بودن.

به رود خونه رسیدم و تصمیم گرفتم کمی استراحت کنم.
آبی به صورتم زدم و روی زمین نشستم.
به رو به روم خیره شدم. تقریبا حدود ۲۰ کیلومتر اون طرف تر شهر جادوی سیاه بود.
خیلی کنجکاو بودم ببینم اونا چجوری زندگی می کنن.

واقعا انقدر از بد بودن لذت میبرن؟! من که دلم نمی خواست آدم بدی باشم. قصد داشتم مثل پدرم یک جادوگر قدرتمند بشم تا با جادوی سیاه مقابله کنم. کاش میشد اونا هم بد بودن رو کنار بذارن.

سری تکون دادم تا این افکار مزاحم رو پس بزنم. فعلا مسابقه برای من از همه چیز مهم تر بود.

خواستم حرکت کنم که دیدم یک سنگ درخشان به یکی از تنه درخت ها چسبیده.
اول خواستم بی توجه از کنارش رد بشم ولی دلم نیومد.

با خودم گفتم شاید این دفعه یک سنگ تقلبی نباشه، به امتحانش می ارزید.
این بار هم شروع کردم به خوندن ورد و در کمال تعجب دیدم که هیچ نوشته ای روی اون سنگ نیست!

تعجب و شادی به سراغم اومد.
باورم نمیشد که برنده مسابقه من بودم!
با خوشحالی به سمت درخت حرکت کردم که یهو یکی جلوی راهم رو گرفت.

– فکر کردی تو زودتر اون رو دیدی؟
از حرکت ایستادم. آرسن جلوی راهم رو گرفته و با نیشخند گفت:
– تمام راه حرکاتت رو زیرنظر داشتم پسر رئیس!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *