رمان دست سرنوشت
1+

رمان‌ آنلاین‌ دست‌ سرنوشت‌ پارت111الی 140به‌ قلم‌ کیمیا‌ عیوضی

پارت_111از_زبان_آروشا

رها میگم بریم کارت عروسی ببینیم فردا دوباره میاییم لباس عروسی ببینیم نظرتون؟
اروین :چیییییی فردا؟ینی الان تموم نمیشه خرید
رها:وا ساعت 3شد به نظرت تموم میشه حالا هیچی هم‌نخریدی جز گوشت گربه خوبه والا
آرتین :بحث نکنید بگید کجا بریم
_برو ب سمت بزرگترین گرون ترین و شیک ترین مغاز کارت عروسی
آروین:مثلاکجا؟😕
_مثلا جهنم من چه بدونم کجا یه جا برید چون نمیخوام ابروم پیش دوستام وکارمندام بره
اروین :کارمندات؟؟؟
اروشا:چیه فک کردی فقط تو داداشت شرکت دارین یا شغل دارین ؟؟؟
اروین :نکنه جداجدا میخوایی کارمند هاتو دعوت کنی؟!زن داداش گلم
_انقدخساست ب خرج نده که واس کارمندای من کارت عروسی نمیخوای بخری چون اصلا بهتون نمیاد برادر شوهرعزیزم
ارتین تقریبا داد کشید:آروین بسه
رها داشت میخندید اومد در گوشم گفت:آروش آرتین حتی سرتم داد نمیکشه عجب ترسی دارن منم خندیدم و گفتم:اره
بعد از کلی پرسیدن ادرس از دوست اشنا رسیدیم ب مغاز بزرگی ک انواع اقسام کارت عروسی داشتن
تقریبا یک ساعتم اونجا الاف بودیم بالاخره چشمون یکی رو گرفت خیلی شیک وباکلاس بودرها با زوق گفت:چه خوشگله آروش
_اهوم خیلی
رها:حیف کاش با کسایی میومدیم ک واقعا میخواستیم با اونا باشیم
آروین: ممنون از صب الاف کردی الانم اینو میگی ؟
آرتین :نکنه انتظار داری رها بپره بغلت؟
_برو بچ بیخیال من این کارت عروسی رو میخوام
یه کارت دوتایی سرمه ای بود نوشته های سفید انگلیسی داشت (عکسش رو میزارم کانال تلگرامی 😍😊)
رها:اخه اروشا تعداد مهمون هارو نمیدونم سفارش بدیم حاضر شه
تا که اینو گفت بلند زدم زیر خنده و گفتم: راس میگیا روب آرتین گفتم برای نمونه دوتا بخر خودشم بگو میاییم میخریم تعداد رو نمیدونیم فردا که میاییم لباس بخریم اینارم میخریم
آرتین با قیافه حرصی از کنارم رد شدنی زیر گوشم گفت :فک نکن نمیدونم داری لج میکنی و چیزی نمیخرید ولی عیب نداره دلت رو خالی کن
بعد از کنارم رد شد اروین رها داشتن بحث میکردن آروین:مسخره کردید مارو
رها: اره دقیقا
دوباره سوار ماشین شدیم
تا ک نشستیم راه خونه رو در پیش گرفتیم
بعد چند دقیقه ب حرف اومدم
_ارتین اروین یه حرفای داریم منو رها خوب گوش کنید
اروین دوباره برگشت به سمت عقب ارتینم از اینه نگاه میکرد
یه لبخند ب رها زدم و شروع کردم
_ببینید منو رها نمیخواییم کسی بدونه که زوری داریم عروسی میکنیم مخصوصا دوستامون فامیلا و غیره
میخواییم پیش همه نقش زن شوهر واقعی بازی کنیم جز مامان باباهامون چون اونا دیگه از همه چی خبر دارن
کاری به کار هم دیگه نباید داشته باشیم که بعدای قرارداد مینویسم و امضا میکنیم که چیا باید بکنیم و نکنیم
تا اونجایی هم که مامانت صب زنگ زد گفت خونتون تو یه حیاط میشه و وسایل هارو جفت بخرید پس منو رها هروز پیش هم هستیم نباید اعتراض کنید
انتظار زنی رو نداشته باشید ک واس شوهرش میمیره البته جلوی بقیه و صد البته پیش دوستای شما نقش بازی میکنیم هم شما هم ما
اروین:مگه حکومت نظامی اعلام شده
رها_اره عزیزم اعلام شده حالا فعلا شما تو عروسی ابروی مارو نبرید و ب علی و شروین هم نگید ک چیکار کردید ک مارو ب زور دارن بدرقه خونه بخت میکنن
خوشم‌نمیاد ب ی چشم دیگه ب ما نگاه کنن بهتر ابرو داری کنید تا ابرو داری کنیم بقیه قول قرار ها هم که آروش گفت بمونه واسه بعد عروسی میگیم بهتون

پارت_112از_زبان_رها

بعد از تهدید های پی در پی اروشا و قیافه های سرخ ارتین و اروین با کلی منت از ماشین پیاده شدیم
و بدون خدافظی به سمت خونه رفتیم ارتین که به کل لال شد اروین هم انگار تو منجلابی افتاده باشه و تقلا کنه کسی کمکش کنه ولی کسی نبود که کمکش کنه
اروشا:حال کردی ؟؟؟
با لبخند گفتم_ مگه میشه کنار تو با نقشه های تو جلو رفت اون دوتا بچه رو چزوندو حال نداد
آروشا:خخخ حالا مونده انقد دنبال خودم بکشم اون آرتین روکه نگو
با لبخند رو لب وارد خونه شدیم
_ما اومدیم کسی خونه نیست ؟؟؟
هیچ صدای در نمیومد یهو در اتاق پرهام باز شد و اول سحر با قیافه ای پر از درد اومد بیرون دنبالش مامان بعد پرهام
سحرانگار با بغض شدیدی ک راهش بسته شده بود یهو باز شد و گریه کرد گفت :رها بگو ک
دورغه بگو که نشد بگو که این‌ یه شوخیه آروش ..اروشا تو بگو این دوربین مخفیه
گریه هاش شدید گرفت هق هقش کل خونه رو گرفت وسط پزیرای وایستاده بود پرهام دم در اتاقش سر خورد افتاد
زمین مامانم ک چشاش بسته بود سرش رو تکیه داد بود ب دیوار و کنار پرهام بود سحر جیغ میکشید ک دورغه..
گریم گرفت شروع ب گریه کردم و همونجارو زمین افتادم انگار کسی ک تحملش بیشتر از ما بود خود اروشا
بودچون بدترین ضربه ها روخورده اینم روش من که میدونم داره از تو خودش رو میخوره ب روی کسی نمیاره
سحر دستاشو ب زانوش زد و خمید شد بلند گریه میکرد
اروشا جلو رفت :سحر عزیزم ببینمت بعد خم شد دستاشو گرفت از شکل خمیدگی درش اورد
آروشا_عزیزم نکن سحر نکن
سحر محکم اروشا رو بغل کردو گفت:چطوری چطور تحمل کنم
منم بلند شدم به سمت اونا رفتم سه تامونم هم دیگرو بغل کرده بودیم و منو سحر بلند گریه میکردیم
آروشا ساکت وایستاده بود ک صدای مامان اومد:دخترا من ب پرهام گفتم سحر قرارب زودی عضوی از خانواده بشه و بهترین دوست شماست بهتر همه چی رو بدونه ب خاطراون زنگ زدیم اومد اینجا و همه چی رو طریف کردیم
اروشا ولمون کرد گفت :خوب کردی عزیزم خوب کردی بعد روی مبل نشست
سحر همچنان گریه میکرد منم گاهی دلم پرو خالی میشد
سحر:چطور این اتفاق افتاد آرتین وآروین که پسرای خوبی بودن چیشد ک اینطوری شد اصلا چرا اینطوری کردن
_اروین بعد از کلی دعوا گفت که مست شده بودن عقل تو کلشون نبود فقط یه سرخوشی اشتباه بوده
سحر :بمیرم الهی
بعدبیشتر زد زیر گریه اروشا بی خیال یه خیاری از روی میز برداشت و طبق عادت پر نمکش کردو خورد این خونسردیش از چیه؟!
داره ب چی فک میکنه قرار چیکار کنه دیگه دارم میترسم ازش مطمعنم این ارامش قبل از طوفانه اروشاست مطمعنم
اروشا:زن عمو شام چی داریم؟؟گرسنمه
مامانمم انگار متوجه حال اروشا شده بود چون گریه خفه ای کردو از کنار دیوار ب سمت اشپز خونه راه افتاد ما بین راه گفت:سبزی قرمه
آروشا :اخ جون
دس سحرو گرفتم و گفتم: برو صورتت رو بشور دیگه هم گریه نکن سرنوشتی بود که اجرا شده
پرهام هم بلند شد اومد سمت ما سحر رفت توی سرویس بهداشتی پرهام با چش ابرو و سرش ب اروشا اشاره کردو گفت چشه؟؟
منم سرمو ب سمت راست خم کردم ینی نمیدونم کم کم بابا هم از سر کار اومد بعد از خوردن شام تو سکوت همه رو مبل نشسته بودن
اروشا:زن عمو عمو مهمون هارو بیایید حساب کنید هرچقد ک هستن تعداد بگین میخواییم کارت عروسی بخریم
دستاشو بهم زدو گفت: اها راستی به سمت کیفش ک رومبل گذاشته بود برگشت و کارت عروسی ک یدونه گرفته بودن رو ب دست بابام دادو گفت چطوره ؟؟؟؟
تا که گفت سحر زد زیر گریه و بدو بدو رفت سمت اتاق پرهام پرهام هم پشت سرش رفت
حس کردم وقتی اروشا کارت رو داد دس بابام و با صدای ک سعی داشت بغضش و گریه هاش رو پشت اون لبخند مخفی کنه تا بگه چطوره بابام هزار بار جون داد
رفتم کنار بابام نسشتم :بابا ناراحت نباش طاقت دیدن اینکه اسطوره من خمیده باشه رو ندارم فک کنید ما اصلا عاشق این پسرا شدیم
داریم با شادی و خوشی میریم سر خونه زندگی لطفا بابا من ب حمایت تو و مامان احتیاج دارم
هم من هم اروشا خواهش میکنم بابا تنهام نزار تو ی حامی باش حداقل تو مامان لبخند بزنید تا امید داشته باشم
سرم رو روشونه هاش گذاشتم اتوماتیک وار حرف های شب اروشا یادم اومد ک گفت: حسرت پدر حسرت مادر
خواستم سرم رو بلند کنم تا اروشا حس بی کسی نکنه بابام دستش رو گذاشت رو موهام و سرم رو به خودش فشار داد دیدم ک اروشا بلند شد رفت بالا
بعد از نیم ساعت بلند شدم برم اتاق رفتنی گفتم مامان بابا بادقت تا فردا مهمون هارو بشمارید کم و کثری نباشه
ما کارت سفارش بدیم بوسه ای ب سر هردوتاش زدم و ب سمت اتاق حرکت کردم

پارت_113از_زبان_آرتین

با صدای جیغ ی دختر از خواب بیدار شدم لعنتی از وقتی این اتفاق افتاده شب وروز ارومی ندارم
اون از مامان و بابام ک ازم رو برگردوندن اونم از اروین ک خودش رو زده ب بیخیالی و انگار ن انگار حس سنگینی همه مسئولیت ها رو دوش من بود
اروین خونه بقلی ک خونه خودشه رفت منم خونه خودم ب ی سکوت نیاز داشتم حتما اروین هم ب سکوت احتیاج داشته ک تا الان نیومد خونه من
کلافه از رو تخت بلند شدم شاید ده بار عرض اتاق رو بالا پایین کردم ولی اروم نشدم گوشی رو برداشتم و سمت بالکن رفتم
یکی از اهنگ های مورد علاقم رو از تو گوشی پلی کردم ی اهنگ غمگین موقع ای ک حالم میگرفت بازمیکردم رو پلی کردم
انگار دستام سرده سردن

انگار چشمام شب تارن

آسمون سیاه ابر پاره پاره

شرشر بارون داره میباره

(سیگارمو روشن کردم و نشستم رو صندلی ک تو بالکن بود )

حالا رفتی و من تنها ترین عاشقم رو زمین

تنها خاطراتم تو بودی فقط همین

حالا رفتی و من تنها ترین عاشقم رو زمین

تنها خاطراتم تو بودی فقط همین
🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼
گفتی برو تنها بمون

با غصه ها همرا بمون

دیگه نمی تونم خسته خستم

طلسم غم رو زدم شکستم

داره چشمام ابر بارون

رو گونه هام شده روون

رفتی و رفتی تنها می مونم

تا آخر عمر واست می خونم

حالا رفتی و من تنهاترین عاشقم رو زمین

تنها خاطراتم تو بودی فقط همین

حالا رفتی و من تنهاترین عاشقم رو زمین

تنها خاطراتم تو بودی فقط همین
🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼
بعد از تموم شدن اهنگ ب جا سیگارب نگا کردم چقد این روزا سیگارهم میکشم کلافه تر
از حد معمول بودم میدونستم فردا هم من هم اروین روز سختی دارم به اتاقم برگشتم سعی کردم بخوابم
صب با صدای که از اشپزخونه میومد بیدار شدم پله هارو دوتا سه تا رفتم پایین
چشمم به ساعت روی دیوار افتاد 7صب رو نشون میداد داخل اشپز خونه که شدم دیدم
دخترم وایستاده تو ظرف شویی لبخندی زدم و رفتم گرفتمش تو بغلم صب بخیر دختر خانم
ببخشید تو این مدت یادم رفته بودد بهت برسم نازش کردم و ب سمت حیاط راه افتادم
دخترم یه گربه خیلی ناز بود که خیلی دوسش دارم اندازه اروین اوه اوه اگه اینو پیش اروین میگفتم
که گربم رو اندازه تو دوس دارم کچلم میکرد ناخودآگاه صدای اروشا تو سرم پیچید:

پارت_114از_زبان_آرتین

_خوب گربه ای بود با اینکه ب گربه  حساسیت دارم ولی گوشتش خوشمزس
حساسیت!!دعوای بزرگی درراه داریم
دخترموتوپاغچه گذاشتمش غذاشم ریختم جلوش و خودمم نشستم کنارش بعد از گذروندن زمان کنار دخترم ب سمت خونه ای اروین رفتم
با دیدنش خشکم زد پاهارو تیکه گاه کاناپه بود ی دستش رو زمین اون یکی توسرش مرد کنده خدایا رها ینی اینو تحمل میکنه
ی صدای ب خودم گفت رهاو اروین هرچی باشه لج و دعوا میکنن تو خودت رو بگو ک اروشا تورو تحمل میکنه؟؟؟؟
رفتم سمت اروین و تکونش دادم اروین اروین پاشو دیر میشه ها صبونه بخور بریم دنبال دخترا اروین ارووووووووین پاشو منو سگ نکن
_ها
_هاو زهرمار اروین پاشو دیگه من برم تو نیایی میدونی ک رها کچلت کرده
بلند داد کشید_ هارهااره
عین جت رو کاناپه جاب جاشدو نشست
_اروین پاشو ساعت هشت شد تا اونجا بریم ساعت ۹ میشه ی چیزم بخور زودم حاضر شو بیا اونور بریم
_باشه غر نزن عین این مامان بزرگا ارتین عه پیر میشیا
دستامو طبق عادت کردم تو جیب شلوار راحتی و رفتم امروز هرچیم ک شده باید خرید هامونو بکنیم حتی اگه لج کنن
ما خرید هارو انجام میدادیم بابامو مامانمم ب روز عقدو عاقد روز عروسی و اینا داشتن میر سیدن
به سمت اتاقم رفتم و ی تیشرت مشکی با ی شلوار مشکی پوشیدم پایین رفتم منتظر اروین نشستم بعد ۲۰ دقیقه پیداش شد
بوی عطرش جلو تر از خودش اومد
_ارتین پاشو گمشیم بریم دنبال بدبختی
لبخند محوی زدم ی تیشرت ابی جذب با شلوار مشکی دستشو گرفتم و گفتم بریم
سوار ماشین خوشگلم ک شدیم از حیاط خونه زدیم بیرون زنگ زدم مامان بعد سه تا بوق برداشت :سلام پسرم
_سلام مامان خوبی
_مرسی بد نیستم تو خوبی اروین خوبه رفتین دنبال دخترا
_منم خوبم اروینم خوبه داریم میریم مامان ب خاطر جهزیه دخترا زنگ زدم راضیشون کردی چیزی نخرن؟؟
_وای پسرم نگو خیلی سخته مگه قبول میکنن اخه هی میگم اینا وسایل دارن دیگه اسراف نکنیم خرید نکنید همه چی دارن قبول نمیکردن
که اخرش بابات با اقای راد حف زدو گفت وسایل نخرید فقط وسایل های مهم دخترارو بیارید خونه و فلان اخرش قبول کردن اینطوری شه دیگه بخوای نخوای با خودشون یه وسایل های میارن عزیزم
_باشه مرسی به بابام سلام برسون
_چشم پسرم خدافظ مراقب خودت باش
_همینطور خدافظ
گوشی رو قطع کردم اروین :چشید قبول نکردن؟
_چرا گفتن دوسه تاوسایل های مهمشون رو میارن
_حالا ببین اینا زندگی مارو میریزن بهم از من گفتن باشه
_ی زنگ ب رها بزن بگو حاضر بشن
اوکی الان ..گوشی رو برداشت رفت رو مخاطبین هی تکرار میکرد رها رها بعد از بالا پایین کردن لیست گوشی :عه آرتین منکه شماره رها رو ندارم 😐
_کوفت
_وایجور میگه کوفت انگار خودش شماره اروشا رو داره
_نه ندارم
_خب پس زر نزن
دوباره ب مامان زنگ زدم و گفتم ب دخترا بگوک حاضر شن ما تانیم ساعت دیگه اونجاییم
.
.
.
بالاخره رسیدیم ماشین رو نگه داشتم و رفتم زنگ در خونشون رو زدم
کیه ؟
صدای خواب الوی اروشا بود
منم اروشا بیا پایین
شما؟
از آیفون نگاه کنی میشناسی
نیگا میکنم ولی نمیشناسم
صدای رها اومد ک میگفت :خیر سر اذیت نکن زود باش بریم
اروشا:وا خب نمیشاسم من عه!!!
رفتم ب ماشین تکیه دادم و چشامو دوختم ب در خونشون ک بعد از گذشت ۱۵ دقیقه اومدن بیرون برعکس روز قبل ک خیلی ارایش کرده بود امروز حتی ی رژ هم نزده بودن ب نظرم دوتاشونم بدون ارایش قشنگ ترن
رها :سلام
اروشا:علیک
سلام خوبین
دوتاشم باهم گفتن بد نیستیم
لبخندی زدم درو ماشین رو باز کردم گفتم: بفرماییداول رها نشست بعد اروشا
خودمم جلو نشستم اروین برگشت عقب سلام بده که جیغ زنونه ای کشید و گفت اینا کی هستن ارتین؟؟؟!
فهمیدم از نظری قیافه ای میگه وگرنه تیپشون طبق معمول خوب بود لبخندی زدم و گفتم:اروشا و رها
اروشا:رها من گفتم اینارو نمیشناسم دیدی این پیر مرد هم منو نشناخت
برگشتم سمت اروین که خشکش زد رها بلند زد زیر خنده منم لبخندی زدم که اروین گفت ؛بهم میرسیم اروشا خانوم
اروشا:شما؟ به جا نیاوردم
اروین برگشت سمت جلو و گفت ارتین تو دیگه نخندا
اروشا :چرا اول صبی اومدین اخه من خوابم میاد
_گفتم اخه شما چیزی حالا حالا پسند نمیکنید بهتر از صب بریم تا خود شب بلکه چیزی خریدم
اروشا :اهان
فک کنم هنوز کیج خواب بود
اروشا:رها من میخوابم رسیدیم بیدارم کن شب خوش بعد

پارت_115از_زبان_آرتین

سرش رو گذاشت رو پاهای رها و خودش رو جمع کرد تو شکمش و خوابید
همه ساکت بودیم دس بردم اهنگ رو روشن کنم رها گفت :روشن نکنا اروشا خوابه
سرتکون دادم چش دوختم ب جلو بعد نیم ساعته دیگه رسیدیم ب ی پاساژ بزرگ
_رسیدیم بچه ها
از عمد اوردم این پاساژ چون همه جور وسایلی اینجا میفروختن
ی طبقه لباس مجلسی زنونه مردونه بود
طبقه دومش لباس راحتی زنونه مردونه
طبقه بعد طلا جواهرات
طبقه بعد لباس خواب و لباس زیر مردونه زنونه
طبقه بعدشم مزون لباس عروسی مردو زن بود خلاصه همه چی داشت اگه از اینجام چیزی نخرن دیگه ن جایی میبرم ن از فردا میرم دنبالشون
رها:پاشو اروشا رسیدیم
اروشا با رگه های خواب تو صداش گفت:ب درک من نمیخوام نمیام
رها:لوس نشو اروشا میگم پاشو عه
_نمیییییییام من اصلا عروسی نمیکنم خوابم میاد
رو به رها گفتم :تو اروین برید مام میاییم
چشای رها و اروین چهارتا شد با چشای باز نگام میکردن ک گفتم :خب چیه شما برید ی دوری بزنید من منتظر میمونم یکم اروشا بخوابه بعد بیاییم چیز بدی گفتم مگه؟
اروین:منو با این تنها نفرست توروخدا یهو دیدی قاتل شد فقط سرمو باخودش بر میگردونه ها
رها ک حرصش گرفت از این حرف اروین با حرص گفت:پیاده شو زود
اروین :بسم الله اشهدو انه لا.. پیادو شدو بقیه اشهد خوندنش رو قورت داد
ینی این راهی ک چهارتامونم سرنوشت مجبور کرده بود به کجا میرسه؟؟؟
یه نیم ساعتی میشد منتظر بودم اروشا بیدار شه ولی نشد سرمو رو فرمون گذاشتم
اروشا: ب.. برو کنار
سرمو عین جت برگردوندم ب کی میگه برو کنار کسی نبود فک کنم تو خواب حف زد یهو ی جیغی کشیدو از خواب پرید با جیغ گفت :مامـــــــان
زود از ماشین پیاد شدمو رفتم در سمت اروشارو باز کردم دستمو گذاشتم رو در ماشین و خم شدم طرف داخل
_خوبی آروشا؟
ب نظرخودم که این اسم بادهنم تازگی داشت ینی اولین باراسمشو ب دهن اوردم؟؟
بهم نگاه کرد سرشو تکون داد
_چیزی میخوری برات بخرم
بازم سرشو اینور اونور کرد ک ینی نه شال روی موهاشو باز کرد کش موهاشم باز کرد از اول با کش بست شالم پوشید
-اگه اجازه بدی بیام پایین
رفتم کنار اومد پایین
-رها اینا رفتن ؟؟-اره
-اهان باشه بریم
ماشین رو قفل کردمو ب سمت در پاساژ میرفتیم ک رها و اروین کنار علی و شروین اومدن بیرون دستای رها تو دستای اروین بود
کامل معلوم بود علی و شروین تعجب کردن
اروشا دستاش تو جیب مانتوش بود بیخیال بیخیال قدم برداشت رفت کنار اونا
اروشا:بح دوستان چطورین
شروین :من خوب نیستم
علی:منم همینطور
اروین :بچه ها بیخیال دیگه چرا باور نمیکنید اخه داریم راستش رو میگم ما چهارتا داریم عروسی میکنیم!
ارتین :سلام موضوع چیه؟
علی:ارتین این ی شوخیه مگه نه؟
ارتین:ازدواج ما چهارتا؟
علی :پس راسته
شروین :ینی دارم خواب میبینم
بعد هجوم برد سمت اروشا شونه هاش رو گرفت
اروشا با قیافه ترسیدو چشای باز ب اون نگاه کرد
شروین:مگه مغز خر خوردی میخوای زن آرتین بشی ابجی
دستاش رو گرفتم و کشیدمش کنارو گفتم :از این ب بعد بگو زن داداش
خلاصه هرچی بود دم در اونارو قانع کردیم ک اگه باور نمیکنید باما بیایید بریم داریم میریم خرید عروسی و فلان

پارت_116از_زبان_آروین

ب ساعت توی دستم نگاه کردم ۱۱ رو نشون میداد کسی گرسنه نیست ؟؟؟
اروشا :چرا من
رها:تو همیشه گرسنه ای
اروشا لبخند دندون نمایی زدو گفت:بردار شوهر عزیزم چی میخوری بخوریم
-کوفت
-من کوفت دوس ندارم تو دوس داری بخر بخور
نمیدونم چرا چش دیدن اینکه اروشا باهام دهن ب دهن بشه رو ندارم ماخیلی خوب بودیم
یارها بهم عصبی بشه خدایا غلط کردم خدایا نجاتم بده خدایا من ک زن زلیل نبودم الان دارم از رها ک زوری زنم شده میترسم
صب کن ببینم رها واقعا زنمه ینی یکم ب عمق این کلمه فک کردم ینی سرخوش مست کردم
این زنم شده هم گریم گرفته هم خندم ب گوه خوردن تو دلم داشتم ادامه میدادم ک رها اومد کنارمو گفت :ب نفع خودته ب علی و شروین نگی چ غلطی کردی الان داریم عروسی میکنیم
اروشا :رها بیا اینو بخور کیک دوقلو با شیر کاکو بود ک داد دستش خودشم داش میخورد
-ببینم علی و ارتین و شروین کجا رفتن نیستن ؟
رها-نیدونم
اروشا -منم نیدونم
خدایا این داداش داریم منو کنار این دوتا تفنگ دار تنها گذاشته رها اینورم راه میرفت اروشا اینور
حس ی زندانی رو دارم ک دارن میبرن پشت میله های زندان
اروین توباید قوی باشی قوی باش مرد
-الان چی میخوایید بخرید؟
رها:اممممم بریم مانتو بخریم
اروشا:بیا چیزای ک لازم تر رو اول بخریم
رها:اییییش باشه
اروشا:آری ی زنگ بزن ب اون یکی آری بگو بیاد بریم حلقه بخریم
جانم آری ؟؟ اون یکی آری
(مخفف اسم اول هاشون)
رها داشت بلند بلند میخندید اروشا هم لبخند زنان داشت نگام میکرد
راس میگه بزار ی زنگ بزنم ببینم اینا کجان بعدا حساب اروشا رو میرسم زبون دراز رها ک بدتر خندیدنی انگار اتیشم میزدن
-الو کدوم قبرستونی رفتی
-قبرتو
-کجایی ارتین
-شروین رفت ی تیشرت بخر مام باهاش رفتیم
-منم بزم ک نگفتی جیم زدین
-خب لوس نشو پشت سرتم
گوشی رو قطع کردم برگشتم عقب دیدم دارن میان
_هرسه تاتونم خرید میدونستید؟؟
شروین:الان ک کنار تو وایستادیم میبینم ک چهارتا خر شدیم
اروشا و رها داشتن میخندیدن
ای خدا امروز چم شد همه بهم تیکه میندازن منم زبونم قفل شده چرا؟؟؟
شاید استرس زندگی خودمو رهاست ک مثل چی افتاده ب جونم
خلاصه راه افتادیم ب همه جا نگا میکردیم اروشا و رها پنج قدم جلو تر میرفتن مام پشت اونا ب هرچیز کوچیکی بلند میزدن زیر خنده
غش غش میخندیدن این خنده هارو ک میبینم تنم ب لرز میوفته منو اینام ک لال بودیم
علی از همون اول ک منو رهارو دید نگاهش عوض شد تاالانم ساکت ساکت مونده رنگ و روشم پرید
شروینم ک اولش تعجب کرد بعد انگار ن انگار ارتین خودمونم ک کلا لال بود میمونه من !ک چرا انقد ساکت شدم
بی حرف دنبال دخترا این سمت ب اون سمت کشید میشدیم اخرشم ساعت یک شد رفتیم رستوران توپاساژ ناهار بخوریم
بعد از سفارش دادن غذاها کارسون دورشد همینطور ساکت نشسته بودیم ک گوشی یکی زنگ خورد با کنجکاوی نگا میکردم ببینم کیه دیدم
اروشا گوشی رو برداشت و گفت :سلام خانوم صالحی
….
خوبم مرسی خبری شد زنگ زدی کارا بهم ریخته؟
……
نه خانوم صالحی ب اقای پیری بگو ک بعدازتعطیلات خودم میام شرکت فقط همون کارای ک ب خودش توضیح دادم روانجام بده تا بعد
…………
اره خانوم صالحی راسته من دارم متاهل میشم
………
خیلی ممنون همچنین
…….
اره مگه میشه شمارو دعوت نکنم کل کسایی ک تو شرکت هستن رو دعوت میکنم ب همشون بگو راستی کارتارو میفرستم شرکت تو بهشون بده مرسی
…..
نه خیلی ممنون مرسی خدافظ
هووووف
رها:منشیت بود؟؟
اروشا:اهوم
بعد از خوردن غذا سوار اسانسور ک میشدیم دوتا پسر جون هم بود مام ۶ نفر ب زور جا شدیم
از همون اول ک سوار میشدیم ناخواسته دست رهارو گرفتم و کشیدم کنارخودم
وایستادم پیشش تا ب اون پسرا نخوره ب رها نگا کردم داشت ب اروشا نگا میکرد
منم ب اروشا نگا کردم دیدم افتاده جلوی اون دوتا پسر ارتینم جلوی اروشاس هی میاد عقب تر اونم به اون پسرا میخوره
اروشا با کلافه کی گفت :عه ارتین چرا هی میایی عقب احمق بعد تو گوشش ی چیزی گفت ک جاهاشون رو باهم عوض کردن
الان ارتین جلوی اون دوتا پسر وایستاده خندم گرفت ب رها نگا کردم ک دیدم اون داره ریز ریز میخنده
تقریبا تو بغلم بود سرش رو بلند کردو زل تو چشم و باخنده گفت :این داداشت خیلی باحاله یا اروشا رو دست اون میمیره یا اون رو دست اروشا
خندیدم و گفتم :برا اولین بار تو زندگیت ی حرف راس زدی
خندش رو قورت دادو چش غر رفت برام بالاخره اسانسور وایستادو پیاده شدیم
این طبقه کلا لباس عروس و داماد بود رها رفت جلوی ی لباس عروس فروشی ک از همه مغازه های اونجا بزرگ تر وایستاد
رها:وایییییییی این چ خوشگله

پارت_117از_زبان_آروین

بالاخره فک کنم ی لباس پسندید اروشا ک اون ورتر بود با این حرف رها بدو برگشت سمت رها اروشا:وای چ باحاله رها
توی ویترین رو نگاه کردم ی ویترین بزرگ ک فقط یدونه لباس عروس توی ویترین بود خیلی خوشگل و ناز بود
رها:برم‌بپوشم ؟؟؟؟
اروشا:اره برو بپوش
باهم دیگه داخل مغاز شدیم بازم ارتین نبود دس برم زنگ بزنم صداش اومد ک به مغاز فروش گفت سلام
چ مغاز باحالی بود خیلی بزرگ بود ی طرف زنا داشتن خیاطی میکردن اینطرف تر ی پله بزرگ نیم دایره بزرگی بود توش پره اینه بود
از اینطرفش هم پرده زده بودن فک کنم اتاق پرو باشه کلی هم لباس عروس توی مغاز بود جلوی همون اتاق پرو بزرگ ی کاناپه ای بزرگی بود
رفتم روش نشستم رها و اروشا داشتن با ی خانوم مسن حف میزدن ولی ی جور تیپ زده بود انگار هم سن رها بود چ با کلاس خوشم اومد
کاش دختر بودم هی میومدم اینجا لباس عروس بپوشم 😁 ارتین و پسرا هم کنارم لم دادن
شروین:خدایا ی روز منو هستی هم اینجا بیاییم برو بچ بگید آمین
علی:پسرا یهویی چیشد ک خواستین با اینا عروسی کنید من هنوز تو هنگم
آرتین:اولش توشمال بعد رفتن شما مامان و بابا پیشنهاد دادن مامام ک دیگه سنمون داره میره بالا بدمون نیومد بریم سرخونه زندگی بابام با اقای راد حف زد اونام قبول کردن ک الان اینجاییم
علی:اهان
صدای رها میومد ک با جیغ داشت حف میزد:اروشا میزنم میمیریا
اون خانوم مسن هم مابین اون دوتا واستاده بود داشت میخندید
اروشا:خب رها میگی جف بخریم دیگه لباس عروس رو؟
رها:اره اره‌ ارررررررررره
اروشا:خب اول تو برو بپوش بعد خوشگل شدی منم میام میپوشم
خانوم مسن:عه دخترم خنگ بازی در نیار خب دوتاتونم باهم میرید داخل
بعد ب سه تا دختر اشاره کردو گفت بیایید اینا رو ببرید حاضر کنید اروشا و رها با اون سه تا دختر جلف از جلوی ما رد شدن رفتن توی
اون نیم دایره یکی از دخترا پرده رو تا اخر کشید
یکم بعد صدای خنده هاشون همه جارو پر کرده بود
شروین تو گوشی بود علی چشاشو بسته بود ارتین ب زمین نگا میکرد منم از فضولی اینکه ب چی میخندن دخترا داشتم پرپر میزدم
بعد از فک‌کنم ی رب یکی ازدختر سرش رو از کنار پرده اورد بیرون و گفت اقایون داماد حاضرید ببینید
گفتم_اره بگو بیان
چهارتامونم چهار چشمی داشتیم ب پرده نگا میکردیم ک یهویی پرده رفت کنار
من موندم و دهن بازو چشای ک از حدقه زدن بیرون
رها توی اون لباس خیلی خوشگل تر ازاین حرفا شده بود فک‌کنم حتی پلک هم نمیزدم
نگاه کردم ب ارتین خیلی سرد وعصبی نگا میکرد
اون سه تا دختر بلند زدن زیر خنده خانوم مسن اومد :وای وای وای شما الهه زیبایی هستین ادم شمارو میبینه روحیه میگیره تا لباس های بیشتری درس کنه
به زور خودم رو جمع جور کردم و چشم از رها برداشتم
اروشا:رها یکم دنبالش اذیت نمیکنه خیلی بلنده من نمیتونم جمع جور کنم اخه بخوام برقصم سکندری میخورم زمین
رها:تو میخوری زمین یا داری بهونه میگیری بامن بحث نکن ک میخورم زمین و فلان تو بخوری زمین من خودم خودم رو دار میزنم
اروشابلند زد زیر خنده گفت: خب حالا زمین هم نخورم اخه دوتامونم دنبال دار ی جا جا نمیشیما گفته باشم
رها :تو فکر اینجا هاشو نکن ارتین و اروین چین پس کمک میکنن چیزی نشه
بعد از شونه های اروشا بغلش کردو گفت بهونه نگیر بهونه نگیر
علی یهوی پاشدو گفت خوب دیگه ما میریم شروین پاشو
ارتین :کجا میری علی؟
علی:دیگه از صب داریم‌همینجوری با شروین میچرخم خسته شدم یکمم کار دارم بهتر زود تر برگردم
از روی کاناپه بلند شدم بغلش کردم خدافظ داداش با شروین هم همینطور بعد رو کردن ب رها و اروشا از اونا هم خدافظی کردن
شروین:امیدوارم خوشبخت بشید
_مرسی داداش دمت گرم بعد از ما دور شدن و رفتن
رها:پسرا نظرتون چیه؟
_خوبه خوشگله
ارتین:همممم
اروشا:اها ک اینطور
بعد خم شد تو گوش رها چیزی گفت بعد ک سرش رو کنار کشید ی چشمک زد و گفت
_ ولی پسرا میگم ک این لباس خیلی دنباله داره برای یدونه عروس خوب میشه ما دوتایی چ جوری میخواییم بریم عکسای و وسط برقصیم زیادی جا میگیره مگه نه رها؟
رها:حالا ک فک میکنم میبینم حق با اروشاس بهتر بریم ی جاهای دیگرو هم ببینیم
بعد ی رب دیگه از پشت پرده کنار اومدن با ی ببخشید ب فروشنده ها زدیم بیرون

پارت_118از_زبان_رها

باچیزای ک اروشا تو گوشم گفت ب کل منصرف شدم اون لباس رو بخرم از ی طرفم راس میگفت
باید بیشتر اذیت میکردیمشون از ی طرف واقعا دوتایی با اون لباس شاهانه دنباله دار سخت میشد
اروشا و من از وسط راه میرفتیم ارتین اون ور اروشا بود اروین این ور من
اروشا دس برد تو کیفش و دوتا اب نبات چوبی در اورد عاشق اب نبات چوبی بودیم هردوتامونم
اروشابااب نبات چوبی کلنجار میرفت بازش کنه تا بخوره همیشه اینطوری بود
من در ارامش بازش کردم گذاشتم دهنم برگشت گفت :کوفت میمون همیشه اول باز میکنه من بمیرمم اخرش بلد نمیشم اینو باز کنم
بعد لباشو عین بچه ها اویزون کرد خندم گرفت بود خواستم بگیرم بازش کنم ارتین گفت:بده ببینم من میتونم بازش کنم
بعد از دس اروشا گرفتش و باز کرد گذاشت دهن خودش
اروین بلند زد زیر خنده اروشا خشکش زد همونجا وایستاده بود مام دو قدم جلو تر از خودش هنوز داش جای خالی ارتین رو نگا میکرد
رها:یا برو زود بخر یا که این عروسی ب ختم دفنت کشیده میشه از من گفتن بود
اروین: هرهرهر اروشا زورشم ب ارتین نمیرسه
رها:فک کردی خیال کردی
آرتین برگشت دو قدم رو پر کرد رسید پیش اروشا
اروشا:ارتین میدونستی متنفرم ازت؟
ارتین :اهممم
اروشا درس مقابل ارتین وایستاده قدش گردنش بود رو نوک انگشتش وایساد و تقریبا هم قد شدن درکمال نا باوری اب نبات رو از تو دهن ارتین کشید بیرون و گذاشت دهنش
هم‌من هم اروین هم ارتین خشکمون زد بیخیال سه تامونم کنار زد و رفت الان ما سه تامون داریم جای خالی اروشا رو نگاه میکنم
صدای اروشا از دور به گوشم خورد ک میگفت: رها بدو بیا اینجا
برگشتیم سمت صدا برگشتنی اروشا وارد ی مغاز شد
رها:برو بچ بریم ببینیم
اروین:من تو مخم نمیره من داداش دوقلوی ارتینم دهنیش رو نخوردما
لبخندی زدم و گفتم :تو هنوز خیلی مونده اخلاق اروشا رو بشناسی
ارتین همچنان لال کنارمون راه میرفت من گفتم فک کردین خیال کردین همین میشه
وارد همون مغازی ک اروشا شد رفتیم دوتا پسر جوون و ی دختر بود
دختر فروشنده:سلام خوش اومدین
_ممنون
اروشا:رها بیا اینو ببین خیلی شیک و تمیز و جمع جور حداقل با این دوتایی راحتر میتونیم کنار هم اینا باشیم مگه نه
رفتم کنارش وایستادم دهنم باز موند😮
_وای چقد خوشگله اروشا مدلیه ک تا حالا ب چشم نخورده
_اره منم همینطور
-خانوما اگه خوشتون اومد میتونید برید داخل با کمک خواهرم لباس رو بپوشید
اروشا:ببخشید دوتا دارین ؟
-اره یکی تو انباری هست امید وارم سایزیتون بشه عرفان بپر اونو بیار
بعد اینو برداش داد دس دختر مام رفتیم داخل یه پرو ک اندازه ی اتاق متوسط میشید
-خانوما اگه میشه لباس هاتون رو در بیارید
لباس هامون رو در اوردیم و اویز کردیم
_این فک کنم اندازه شما باشه ب من اشاره کرد
رفتم اونجا کمکم کرد بپوشم هی بالا پایین میشدیم ک در اتاق زد شد و صدای همون پسر اومد
_نیلو بیا این یکیش رو هم ببر
اروشا:وای رها خیلی بت میاد
واقعا؟
اروشا:اره برگرد زیپش رو هم برات بکشم
بعد اینکه کشید خودش رفت کنار دختر تا کمکش کنه اونم بپوشه منم جلوی اینه وایستاده بودم و قر میدادم وای اروش راحته میتونیم برقصیم هرکاری کنیم
اونم پوشید و کنارم وایستاد -وای اروشا کمر باریکت رو باریک تر نشون داد دیوث اقتصادی
اروشا:ب تو که بیشتر میاد میمون درختی
دختر ک تازه فهمیدم اسمش نیلو بود گفت من میرم بیرون همسراتون رو بفرستم داخل
_لطف میکنی مرسی
بعد اینکه رفت یه ثانیه نشده اروین و ارتین وارد اتاق پرو شدن توی دست هردوتاشونم اب نبات منو اروشا بود چون قبل اومدن تو اتاق دادیم دستشون
اروین:اینم قشنگه بهتون میاد
اروشا:میدونیم
میگم همینو بخریم؟؟
ارتین:اگه دیگه همینو میخوایید بخرید زود باشید من خسته شدم
اروشا:اووووووف چه قیافه هم میگیره خسته شدم انگار ما خوشان خوشان یا ب خواسته خودمون اینجاییم
ارتین برگشت و از اتاق زد بیرون اروینم پشت اون
اروشاگفت قاط زدن انگار ما ب اونا ت.ج.ا.و.ز کردیم اینطوری منت هم میزارن
اون دخترو صدا زدم اومد کمک کرد اومدیم بیرون لباس هارو تمیز اون دوتا پسر توی جاشون گذاشتن
و در اخر سرم توی ی پاکت بزرگ ارتین رفت جلو حساب کرد بعد دوتا پاکت رو هم گرفت دستش و از مغاز زد بیرون
ی دوساعتی هم همینجوری خرید کردیم
ی دس لباس دیگه هم خریدیم ک بعد شام لباس عروسی رو باهاش عوض کنیم
ساعت شیش شده بود ارتین و اروین دستشون پر پاکت بود
ارتین:همه چی خریدم ؟؟؟
اروشا:نه حلقه مونده کارت رو هم اگه تعداد مهمون ها معلوم شد اونم باید بریم بگیری از اریشگاه وقت هم بگیریم
فک کنم از اون جوابی ک اروشا داد هیچ کدوم حق اعتراض نداشتن
ارتین :باشه شما صب کنید اینجا منو اروین بریم وسایل هارو جا ب جا کنیم تو ماشین بیاییم
سرتکون دادیم و رفتن

پارت_119از_زبان_رها

پنج دقیقه ای میشد ک منتظرشون بودیم اروشا ی بند داشت حف میزد کلافه شدم اینا رفتن وسایل جا ب جا کنن چرا نمیان هوووف
_اروشا بس میکنی یانه ؟
_چی رو ؟
_زرزدنت رو
_اها نه نمیتونم تموم کنم
یکم دیگه هم منتظر شدیم خبری نشد اروشا دس بکمر وایستاده بود پاهاش رو میکوبید رو زمین
_چرا نیومدن رها؟
نمیدنم والا
اروشا داشت برمیگشت پشت سرش رو نگاه کنه ک با یه پسر خیلی هیکلی برخورد کرد افتاد زمین
رفتم بالا سرش و گفتم وای اروشا حالت خوبه
_اییی رها مچ دستم هوووف
پسر هم رو زانو نشست :خیلی معذرت میخوام ببخشید
اروشا:موش کور ک نیستی همینطوری رو هوا راه میری
پسر :خیلی ببخشید
-عیب نداره اروشا دستمو بگیر پاشو
پسر :اروشا خانوم ببخشیدمن یکم عجله داشتم
اروشا همینطور ک دست منو میگرفت پاشه زل تو چشای پسرو گفت :پرو برو رد کارت
ی چش غره ای برای اروشا رفتم ک بس کن
-خیلی ممنون اقای محترم میتونید برید
پسر:کمک لازم ندارید
صدای اروین اومد ک گفت :نه خیلی ممنون
بعد خم شدو اروشا رو کامل بلندش کرد
پسر با یه معذرت خواهی کوچیک از کنارمون رفت
ارتین هم بالاخره اومد اروین هنوز زیر بغل
اروشا رو گرفته بود خم شد طرفش و گفت :خوبی خانوم کوچولو
اروشا :با اعصابم بازی نکنا میزنم میری
ارتین :اینجا چیشده
اروین :نکه قد اروشا خیلی کوچیکه ی پسر ندید خورد بهش اینم پخش زمین شده
اروشا سقلمه ای ب پهلوی اروین زد ک اروین ارشا رو ول کردو اخ اخ میکرد اروشا رو اروین ول کردنی دوباره افتاد زمین
بلند زدم زیر خند هرکی رد میشد هواسش پرت ما میشد
اروشا:اروین کشتمت
اروین پا ب فرار گذاشت اروشا هم پشت بدو دنبالش میکرد
ارتین هم خم شدو کیف اروشارو برداشت بعد پاشد زل زد بهم
گفت: یکی بس نبود میگفتم عروسی میکنه سروصداش از زندگیم میره بیرون ولی ده برابر شلوغ تر از اونو خدا فرستاده تو زندگیم حالا شدن دوتا
خندم گرفت و گفتم: خیلی وقتا اینجوری نیست پارو دمش بزاری بد میشه الان میدونم از اروین حرصش گرفته ولی اینم بدون ی روز میاد با اروین صمیمی تر از منو تو میشه
_مطمعنی؟؟؟
باشک بهم نگاه کرد بعد باچشاش اونور ترو اشاره کردو گفت: من مطمعن نیستم
به اونجایی نگاه کردم که میگفت
اروین داشت میدوید سمت ما اروشا هم پشت سر اون
-ن من مطمعنم
-شاید تو راس میگی
اروین رسید ب ما پشت ارتین وایستاد اروشا نفس زنان گفت :تو تو مردی مرد جوان
اروین :توروخدا ترسیدم
ارتین دس اروین رو گرفت و کشیدنی گفت لوس بازی در نیارید
از کنارمون رد شدن و رفتن اروشا برگشته بود طرفش و دستاشو گذاشته بود رو گوشاش زبونش رو اورد بودبیرون دهن کجی ارتین رو میگیرد
_لوس بازی درنیارید لوس بازی در نیارید
-اروشا دخترم کم سر ب سرشون بزار بقیشم بزار واس بعد عروسی
-واقعا؟؟
-اره ب جون تو
-باشه پس
تند تند قدم برداشتیم و کنار اروین و ارتین رسیدیم
اروین :خب بریم حلقه هم بخریم
ارتین :اره هرچیه زودتر بریم بخریم
یه سری تکون دادم و گفتم نظر تو چیه اروشا
صدای ازش نیومد برگشتم سمتی ک اروشا راه میرفت.. ولی نبود
اروین:عه عاشورا کو
یه چش غره ای بهش رفتم و گفتم: جرعت داری ی بارم بگو
ارتین :اوناهاش
برگشتیم عقب و دیدم وایستاده جلو ی مغاز دستاشم عین این ندید بدیدا گذاشته رو شیشه ویترین و با عشق داره ب ی چی نگاه میکنه
اروین :ای وای ههههههه قیافش رو ب چی داره نگا میکنه
_بریم ببینیم ب چی نگاه میکنه
ب سمتش رفتیم دیدم مغاز طلافروشی
اروشا:رها اون انگشتر چه خوشگله
به انگشتری اشاره میکرد نگاه کردم
-وای اروشا خیلی خوشگله
اروشا:ارتین بیا اینو بخریم بعد تو دوس نداشتی میدی خودم میندازم فقط ب خاطر عروسی ک مجبوریم حلقه بخریم بیا اینو بخریم باشه
ارتین :باشه
اروشا بدو رفت داخل مغاز مام پشت سرش
ما ک اومدیم داخل اروشا دوباره بدو رفت بیرون
اروین:عه کجا رفت
صدای فروشنده اومد ک داشت میگفت اینو میخوایبد اروشا هم از بیرون سرش رو تکون داد دوباره اومد تومغازه ارتین هم جلو تر رفت و خم شد طرف حلقه ها
سه تا حلقه خیلی خوشگل و ظریف بو روی یکیش الماس بود دورش هم نگین کاری ریزی شده بود اون یکی حلقه هم اینطوری فقط نگین نداش ی حلقه ساده براق هم کنارشون بود اونم ارتین کرد تو دستش اون دوتارو اروشا
ارتین:اینکه اندازه منه توچی
_اره دوتاشم اندازه من میشه
_همین خوبه میبریم
منم رفتم پشت ویترین انگشتر هارو زیر نظر داشتم ک یکیش خیلی ب چشمم خورد منم برگشتم داخل و اونو گفتم برام‌ بیارن اونم تک الماس بود پرنگین کاری
اروین اومد کنارمو گفت توم اینو میخوای؟
_اره قشنگه
حلقه رو کرد دستش اندازه بود
بالاخره بعدگذاشتن جاشون و حساب کردن بیرون زدیم

پارت_120از_زبان_رها

تو ماشین بودم ک مامان زنگ زدو گفت شام اقای سلاری اینارو دعوت کردن ب خاطر کار های عروسی با پسرا بیایید خونه
رفتیم دم مغازه کارت عروسی ارتین تعداد مهمون هاروک صب اومدنی مامان گفت
با مهمون های اروشا رو پرسیدو رفت داخل بعد ده دقیقه برگشت دیگه هوا رو ب تاریکی رفته بود
ب سمت خونه میرفتیم
اروشا:پاهام خواب رفت انقد نشستم تو ماشین بعد پاشو دراز کرد از مابین صندلی راننده و کمک رانند داد اونور
اروین:لنگاتو جمع کن
اروشا:حسش نیست باور کن
بعد یکم بیشتر لم داد ک صدای ارتین بالاخره اومد :بابالنگ دراز
با اروشا ریز زدیم زیر خنده برگشتم سمتش و ی چشمک زدم بهش بالاخره ب خونه رسیدیم
در خونه رو باز کردم وارد خونه شدیم
ارتین:میگم شماره هاتون رو اگه میشه لطف کنید
اروشا برگشت رفت سمتش و اروین هم با من هم قدم شد
صدای اروشا میومد ک شماره هارو میخوند ارتین هم هی میگفت اهان اها
تو خونه ک وارد شدم چشام چهارتا شد اروشا اروین رو ب زور کنار زد و از مابین ما اومد ت اونم مثل من خشکش زد
اروین :سلام
ارتین هم اومد :سلام
بقیه جواب سلامشون رو دادن
خانوم اقای سلاری با خودش هم بودن پرهام و سحرمامان و بابا فقط ی نفر اومد بود ک ی دو ماهی میشد ندیده بودمش
خانوم بزرگ :سلام ب نوه های گلم سلام ب داماد های عزیزم
از این حرفش خیالم راحت شد ک جریان ارتین و اروین رو نگفتن ک چیشده
اروشا:خانوم بززززززززززززرگ
بعد بدو رفت سمتش و بغلش کرد گفت: چقد دلم برات تنگ شده قوقولی مقولی
منم بدو رفتم بغلش کردم :دلم برات تنگ شده بود عزیزم
خانوم بزرگ:مثل اینکه سه روز بعد عروسیتونه ب من نگفتید دیگه من باید دیر تر از همه بفهمم
خلاصه منو اروشا خانوم بزرگ رو راضی کردیم با ما قهر نباشه
همگی دور میز شام نشسته بودیم بیچاره خانوم بزرگ ک از چیزی خبر نداش اینورش اروین نشسته بود اونورش ارتین هی قربون صدقشون میرفت
_شما دوقلو هستین؟
اروین:بله
_ماشاالله ماشاالله چ پسرای اخرشم صمیمیت پسرم با دوستش کار خودشو کرد اینطوری نزدیک ترم شد
قیافش یه لحظه توی هم رفت و با اه و حسرت گفت :جای پسرم ارسلان خالی
تا که اینو گفت اروشا لیوانی ک داش اب میخورد از دستش افتاد رو پاهاش همه جاش خیس شد
همه سرا برگشت طرفش با نگرانی نگاهش کردم خانوم بزرگ بغضش گرفته بود
اروشا باخنده ساختگی گفت:چیز من هول شدم ببخشید من میرم لباس هامو عوض کنم
بابا:برو عزیزم
بعد اینکه رفت بابا رو به خانوم بزرگ
گفت:مامان این چه حرفی بود زدی جلو اروشا خودت که میدونی تازه خودش رو به زور جمع جور کرده یادت نیست
چند سال ساکت مونده الان تازه تازه داره برمیگرده اگه قرار توم هی حسرت باباش تو دلش بیشتر کنی نمیشه ک عزیزم
خانوم بزرگ :باشه پسرم باشه
بابا هرلحظه ک اینارو میگفت قیافه ارتین و اروین از تعجب باز میشد مخصوصا اونجایی ک میگفت چند سال ساکت موند
قاشق تو دهن اروین موند ای خدا ی شوهر خنگ بم دادی چیمیشدحداقل خوی بچگانه نداش
دوساعت گذشته بود ولی اروشا پایین نیومد میدونم نمیاد نیاز ب تنهایی داره اونکه گریه نمیکنه حداقل تنها باشه بهتره
بزرگترا داشتن به برنامه ها رسیدگی میکردن سه روز بعد عروسیه اونم تو باغ اقای سالاری جشن میگیرم
پرهام و سحر رفته بودن بیرون حتما براشون بودن تو این جمع زوری سخت هستش
من و ارتین و اروین ساکت نشسته بودیم ک خانوم بزرگ اومد کنار ارتین نشست
گفت :پسرم چند سالته؟
_30مادرجون
خانوم بزرگ :شغلت چیه؟
_ استاد دانشگاه هستم و تو شرکت پدرم
خانوم بزرگ:ماشاالله ماشالله رو ب اروین گفت شغل تو چیه ؟
اروین:تو شرکت کنار بابام کار میکنم
خانوم بزرگ:ماشالله دو تیکه ماه هستین خوشبخت بشید
اوه یکی استاده یکی ت شرکت میگم هی قیافه میگرفتن نگو پس اینه ای خدا س روز بعد با اینا عروسی میکنم
تازه شمارمون رو دادیم حالا شماره اونارو نمیدونم شغل رو هم ک الان فهمیدم هنو اروشا نمیدونه
کرمت رو شکر خدا اروشا از هرچی درس و نمیدونم معلم متنفره شوهرش استاد دانشگاه در اومد 😐😐😐
چه روزای داشته باشیم ما چهارتا
خلاصه موقع خدافظی اروشا اومد پایین و ازهمشون خدافظی کرد
دوتایی به سمت اتاق هجوم بردیم و خوابیدیم از صب بیدار بودیم زود ب خواب رفتیم

پارت_121از_زبان_آروشا

دو روز از خرید کردنمون گذشته و این شب اخر ک خونه عموم میمونم فردا عروسی داریم
تو اتاق نشسته بودم داشتم قرارداد نامه خودمون رو مینوشتم خخخخ چقد بخندم تو دلم وقتی اینارو میدم دس ارتین
شیش تا شرط گذاشتم لبخند شیطانی رو صورتم نشست ب رها هم نشون میدم خوشش بیاد اونم مینویسه میده دس اروین
نباش توهمه رو کنار خودت داری
امروز عصر قرار بریم کیک سفارش بدیم
از اونجا میرم از رو این قرار داد دوتا کپی کنم
پله هارو رفتم پایین :زن عمو سوگلی عمو
زن عمو:چیه چرب زبون
زبونم رو بیرون اوردم و گفتم: والا چرب نیست
خندید و گفت:سراغ رها رو میخواستی بپرسی
سرتکون دادم و گفتم: این دختر کجاست از صب ندیدمش
لبخندی زد و گفت رفت دنبال کارای دانشگاه
_مگه تعطیلات تابستون نیست؟
چرا هست
خب چرا رفته؟؟
رفته دیگه میاد از خودش مپرسی
باشه هوووف تو خونه حوصلم سر رفت از کی ک شرکت هم‌نمیرم
مطمعنم کارا خیلی عقب افتاده تا اونارو برم سرو سامون بدم از خستگی میمیرم
رفتم کنار استخر نشستم پاهامو کردم توش وای چقد دلم میخواس شنا کنم حیف ک بلد نیستم 😐
چ میشه کرد ادم از چیزی ک بترسه کاریش نمیشه کرد منم از اب میترسیدم اینطوری نمیشه
من حوصلم خیلی سررفته رفتم اتاقم و حاضر شدم برم بیرون ا از ورق کپی بگیرم
_زن عمو من دارم میرم بیرون خدافظ
_کجا میری ؟
_میرم ی کاری دارم دیر میام نگران نباشید
_مواظب خودت باش
رو هوا براش بوس فرستادم و رفتم سوار ماشین بشم یا نشم بشم نشم بشم نشم
داشتم اینارو هی باخودم تکرار میکردم ب خودم اومدم دیدم تا سر خیابون تنهایی اومدم
خب امروز پیاده میرم هوای تهران خیلی گرمه
منم که عاشق سرما و بارون و برف طاقت این گرما هارو ندارم
سر راه همش اب میگرفتم میخوردم بالاخره ب ی مغازه رسیدم ک ب دردم میخورد
_سلام
دوتا پسر جون بودن با لبخند جواب سلامم رو دادن
_میشه از این دوتا کپی بدین
ورق رو دادم دستش
رفت کپی بگیر هرلحظه ک چشاش ب نوشته
های داخلش میخورد چشاش گشادترو گشاد تر میشد لبخندم رو ب زور خوردم
حساب کردم و زدم بیرون یکم دور بزنم مگه چی میشه ی ساعت از کپی گرفتن گذشته بود
دیدم جلو در خونه خودمون رسیدم با دستادی لرزون تو کیفم رو نگاه کردم ببینم کلیدا پیشمه یا نه
یکم کشتم بالاخره پیداش کردم کلید توی دستام بود دم درمون زل زده بودم بهش
نمیدونم چرا هروقت ک کلافم ب این خونه میرسم شاید تسکین دردام باشه شایدم وقتی میرم تو خونه دردام بیشتر شه
همینطور ک زل زده بودن بهش گوشی توی دستم هی ویبره میزد اخرش بدون نگاه کردن ب اسم مخاطب جواب دادم :بله
-اروشا کجایی
فوری از صداش شناختمش اروین بود
-قبرستون
-واقعا کجایی ؟
سرمو بالاگرفتم و زل زدم ب درخونه :ی جایی که نه میتونم ولش کنم ن میتونم بیام
-اروشا خوبی چرا صدات میلرزه
صدای رها اومد ک میگفت گوشی رو بده من
رها-اروشا کجایی ؟؟میدونی ساعت چنده مامان میگه از صب رفتی کجایی دارم از نگرانی میمیرم دختر
سرمو بالا گرفتم هوا یکم تاریک شده بود ب ساعت دستم نگاه کردم شیش رو نشون میداد
باورم نشد ک چند ساعته همینجوری جلوی در وایستادم خشکم زد
-الو اروشا پای تلفنی صدام رو میشنوی الو الو
باز صدای اروین اومد-چرا اینجوری حف زدی جایی ک ن میتونم ولش کنم ن میتونم بیام
رها-وای من دارم خیلی نگران میشم اروشا
-جونم
صدای گریش اومد :دیگه مطعمنم چیزی شده این ب من جونم نمیگه ک ارتین اروین زود پیداش کنید
عه ارتینم اونجاس پس :رها من جلوی درم
-کدوم در درکجا خونه ک نبودی کجایی من ک
دیگه صداش در نیومد یکم بعد گفت :اروشا نکنه رفتی خونه خودتون
_اهوم اینجام
صدای بوق گوشی ب گوشم خوردگوشی رو قطع کرد
بیخیال برگشتم برم کلیدو انداختم تو جیبیم ی قدم ک برداشتم صدای بابام اومد:دختر کوچولی من کیه
دوباره با تردید برگشتم عقب بابا ؟؟
جلو تر رفتم دوباره کلیدارو برداشتم
ولی نتونستم درو باز کنم سرمو تکیه دادم ب درو زل زدم ب کفشام
صدای ترمز ی ماشین منو از جا پروند تا ک برگشتم دیدم رها اروین ارتین از ماشین پیداه شدن
رها عین جت اومد جلو بغلم کرد :خوبی اروشا
محکم بغلش کردم مگه میشه نباشم
اروین:هوف بابا رها ده سال پیر تر شد من زن پیر دوس ندارم
رها از بغلم بیرون اومد و گفت: بعدا به حسابت میرسم
برگشت طرف اروین و گفت تو چی گفتی؟؟؟نشنیدم
اروین:چیز خاصی نگفتم گفتم خوشحالم که اروشا پیدا شد
ارتین هیچ حرفی نمیزد خیلی ساکته این پسر
اروین:خب بچه ها بریم دیگه بریم کیک رو هم سفارش بدیم
همگی نشستیم تو ماشین بعد یک ساعت اینا رسیدیم به کیک فروشی بزرگ منو رها نشسته بودیم رو صندلی هاش و عکس های کیک رو نگاه میکردیم وای این چ خوشگله من اینو میخوام.رها با ذوق اینارو گفت

پارت_122از_زبان_آروشا

بااروین دوتایی رفتن سمت پزیرش منم هی کاغذ هارو ورق میزدم و نگاه میکردم رهاو اروین اومدن کنارمون
اروشا ببین خوشگله به عکس نگاه کردم چشام برق زد زل زدم ب رها وای چ خوشگله رها عزیزم خیلی خوبه ی کیک پنج یا شیش طبقه بود خیلی باحال بود (عکسش رو میزارم )
کلافه هی ورق زدم هرکدوم رو ورق میزدم رها میگفت این دیگه خیلی خوبه اخرین ورق رو هم کنار زدم بیخیال نگاش میکردم ک کم کم چشام ولبام خندید
_من اینو میخوام
رها اروین ارتین سه تایی با خوشخالی هجوم اوردن طرف من و خم شدن عکس رو نگاه کنن
بالبخند بهشون نگاه کردم دیدم همشون لبخند رو صورتشون خشک شده :چیه چیشد چرا اینطوری نگا میکنید
ارتین:این چیه اخه عکس اسکلت ؟؟
اروین :وع فک کن اسکلت رو میخواییم بخوریم
اکیک سه طبقه ای بود روش عکس های اسکلت بود اولین طبقش هم دوتا اسکلت عروسک بودن ک دارن هم دیگرو بوس میکنن
اروین و رها ی سر از رو تاسف تکون دادن
ارتین کلافه گفت: اینو چ جوری بدن دس مهمون ها
_عه بامن بحث نکنیدا من اینو میخوام میگم
خلاصه با کلی بحث مام اینو سفارش دادیم از مغاز زدیم بیرون
رها:بروبچ این یکم ضایع نیست ک ما درمورد همسرامون چیزی نمیدونیم
اروین:منظورت چیه
رها:چی میخواستی باشه میگم ینی حتی ماه تولدت رو هم نمیدونم اگه تو عروسی فامیلا چیزی پرسیدن من چی بگم؟
اروشا:خب اینکه دعوا نداره برم شام ی رستورانی چیزی اونجا اشنا میشیم بااقایون سالاری
اروین:اممم فکر بدی نیست بریم
بعد از چند دقایق طولانی دم در ی رستوران پیاده شدیم همگی رفتیم تو سفارش شام رو دادیم
طبق معمول گفتم :ی پرس جوجه کباب با سالاد فصل و دوغ 😊
بقیه هم سفارش دادن
اروین :خب نیومدیم ک لال بشینیم سوال هارو بپرسید
-به نام خدا 😆من آروشا راد دختر ارسلان راد ۲۰ ساله تا دیپلم درس خوندم ب زور ب ورزش علاقه خاصی دارم پرحرف
ب قول بعضیا پرنسس اشتباهی مهربون زود عصبی میشم ماه تولدم تیرماه چاکر شما الان صاحب شرکت بابای مرحوم و فردا عروس خانواده سالاری بزرگ میشم خوشبختم
اروین داش با لبخند نگام میکرد ارتین هم ی لبخند محوی رو لباش بود رها هم دستاشو گذاشته بود زیر گونه هاشو نگام میکرد
اروین :بسم تعالی من اروین سالاری30 ساله خیلی شوخ طب خیلی مهربون تو شرکت بابام کار میکنم همون ی جورای ریس هستیم ب گیتار و اهنگ خوندن علاقه دارم ماه تولد شهریور ماه فردا داماد خانواده راد میشم مخلصیم
بعد دستشو به سمتم دراز کرد دستشو محکم مابین دستام گرفتم و گفتم خوشبختم اقای سالاری اروینم گفت :خوشبختم پرنسس اشتباهی
رها:ارتین من بهت گفتم این دوتا صمیمی میشن باور نکردی
ب ارتین نگاه کردم لبخندی زد و شروع
کرد :منم ارتین سالاری 30ساله برادر دوقلوی اروین خیلی خونسردودرعین حال عصبی و پا رو دمم بزارن وحشی
ساکت همه بهم میگن مغرور ولی من نمیدونم راسته یا نه ولی تا حدودی مغرورم ب اهنگ علاقه زیادی دارم خودم پیانو میزنم ماه تولد شهریور شغلم استاد دانشگاه
بی اراده با صدای بلندی گفتم:چچچچچچچچچچچپیییی؟؟؟
رها :اروم اروشاهمه نگامون کردن عه
رها این الان چی گفت استاد کجاست ؟
ارتین:استاد دانشگاه چیز بدی گفتم مگه؟
_وای خدا از هرچی درس و معلم متنفرم اونوقت با یه استاد دانشگاه عروسی میکنم
اروین بلند زد زیر خندو گفت: از گفتنت ک دیپلم رو ب زور گرفتی معلومه خوشت نمیاد
به خندیدنای اروین خندم گرفت خلاصه زیادم مهم نبودشغلش چیه
رها:من رها راد دختر مهدی راد رشته دکتری ۲۱ ساله دل رحم دل نازک متولد اسفند ماه دانشجو نقطه ضعفم اروشاس ب ورزش علاقه دارم و شدم عروس خانواده اقای سالاری
بعد از اشنا شدن کامل غذا هارو اوردن داشتم دو لوپی غذارو میخورم
که اروین گفت :اروشا ی چیز یادمون رفته
هم من هم تو غذا رو ب زور قورت دادم و گفتی :چی ؟؟
_اینکه هم من هم تو عاشق خوردن غذا هستیم
همگی زدیم زیر خنده ولی ارتین ی لبخند زد
رها:تو شاید عاشق خوردن غذا باشی ولی اروشا هرچی دم دستش میاد مچپونه دهنش
لبخند دندون نمیایی زدم و گفتم :ب خاطرهمینه ک ی سال ازت کوچیک ترم ولی قدم بلند تر
اروین داشت بلند بلند میخندید
من و اروین و ارتین ک تا اخر غذا رو خوردیم
ولی رها ی سر تکون دادم و گفتم :تو از پنج سالگیت ب این ور معدت بزرگ نشده کوشولو
بعد حساب کردن رفتیم سوار ماشین شدیم و ب سمت خونه رفتیم تو ماشین گفتم :رها من آرایشگا نمیام
رها:چییییییکار میکنی ؟؟
آرایشگا نمیام میترسم شبیه خوخو کنن خودم خودم رو درس میکنم

پارت_123از_زبان_آروشا

اروین:تو همینجوریش هم شبیه خوخو هستی
_به برادر شوهر یکی یدونم کشیدم
رها:تو غلط میکنی باید بیایی
_رها من دوس ندارم پیس پیس هی نمیدونم چی مو بزنه ب موهام و خشک کنه یا ی مدل درس کنه هیچ خوشم نیاد
رها :نترس توبیا هرکاری تو بخوای میکنه برات پیس پیس نمیدونی چی هم نمیزنه به موهات
_رها ببین میام ولی زشتم کنه میام خونه میرم حموما گفته باشم
_باشه باشه
بالاخره خونه رسیدیم پیاده شدنی
گفتم راستی
_شما وسایل دامادی خریدین
اروین :با اجازت اره صب رفتیم خرید
مبارکه انشاالله بعد طلاق یکی بهتر بخرید بپوشید
درو بستم و به سمت خونه رفتیم با رها تو
خونه قراداد نامه رو نشون رها دادم دو دل شد هم خواست هم نخواست زور نکردم گفتم
هرجور راحتی هروقت خواستی میایی میدم بهت
با یه شب بخیر به خواب رفت ولی من اصلا خوابم نمیومد
پاورچین پاورچین از اتاق زدم بیرون عین جت رفتم سمت اتاق خانوم بزرگ در زدم جواب نداد وارد اتاق ک شدم
دیدم رو تخت خوابیده خودم رو رسوندم کناره تخت
واروم نشستم رو تخت کنار پتوش گرفتم
کشیدم روم اروم اروم رفتم سمتش و از پشت بغلش کردم یکم بعد برگشت گفت:اینجایی بابا لنگ دراز
_خانوم بزرگ تو ازکجا فهمیدی منم شاید رها بود
_رها انقد درک و شعور داره ک نصف شبی مزاحم خواب کسی نشه الاغ
تو ی بند حرف ب کل رید بهم😐
_ینی من ن درک دارم ن شعور دارم و اینکه مزاحم هم شدم اره الاغم هستم
-اره
محکم بغلش کردمو گفتم: تا بشه از این مزاحمت محبت امیز مگه نه
خندید و گفت: بخواب فردا عروسیته
چشامو سعی کردم ببندم بخوابم ولی خوابم نمیبرد
انگار نمیخواستم امشب تموم بشه چون نمیخواستم فردا شروع بشه‌…
انقد پلک نزدم چشام سوخت در اخر تسلیم شدم
و پلک هامو بستم تا بخوابم اگه خدا بخواد

پارت_124از_زبان_آرتین

صب ساعت هفت رفتم دنبال دخترا بردم ارایشگاه اروشا چ اداهای در میاورد الان یادش میوفتم اعصاب نمیمونه برام
جلو اینه اتاقم وایستاه بودم تو کت شلوار دامادی وای پسر جدی جدی داری عروسی میکنیا
دستموگذاشتم رو صورتم جایی ک اون روز آروشا ی کشیده تو گوشم خوابوند و الان دارم برا عروسی باهاش اماده میشم
از اولشم ی حس بدداشتم درموردش خدا خودش ب خیر کنه ساعت طرفای ۱۲ میشد ک اروشا زنگ زدو گفت: کی میایید انشاالله
_بیس دقیقه بعد جلوی ارایشگاهیم
ب اروین زنگ زدم اونم از خونش اومد بیرون هر دوتامون سوار ماشین های تزین شده خودمون شدیم و ب سمت اریشگاه رفتم
فیلم بردار هم اومد بود مطمعنا میره رو مخ از الان شروع کرده بود ک وقتی اومدن بیرون چیکار کنین برای کلیپ عروسی چیکارا کنید
هر لحظه ک توضیح میداد هم قیافه من عصبی میشد هم اروین خلاصه شروع دوربین رو زدو منو اروین ب سمت زنگ در ارایشگاه رفتیم
اروشا دس ب کمر اومد بیرون ی بند حف زد کجا بودین مگه ما دلقکیم ک نیومدین دنبال ما
رها هم پشت سر اون اومد بیرون صدای عصبی فیلمبرداراومد:دارین چیکار میکنین
اروشا با اعصابانیت برگشت سمتش میخواس چیزی بگه ولی با اون چشای ارایش شده ماهرانه برگشت سمت ما و گفت :شوخی میکنید فیلمبردار هم اوردین؟
رها:نه دیگه این چ کاریه
اروین شونه ای بالا انداخت و گفت: ب دستوره مامانم مام چاره نداشتیم حالا کجاشو دیدن ی کارای گفته باید بکنیما کلیپ عاشقه میخواد برامون درس کنه:/
ارتین:بیخیال سوار ماشین بشید
اروشا:ارتین دستمو بگیر خیلی قدم کوتاه بود دومتر کفشم پوشیدم ک اصلا نمیتونم راه برم
رها ریزخندیدو گفت بعد ب قد من میخنده اروشاهم برگشت طرفش و دهنش رو کج کرد
اروین خم شدو گفت :خانوم محترم اگه ناراحت نشید نمیخوام فیلمبردار بهم گیر بده دستمو بگیر بریم رها هم شونه ای بالا انداخت دستشو روتودست اروین گذاشت
اروشا:تاصب میخوای اینجا وایستیم دستمو بگیر خب
بعد دستشو بلند کرد دستمو ب زور جلو بردم و دستشو بین دستام گرفتم این اولین بار بود دست اروشا رو میگرفتم؟؟
انگشتامو مابین انگشت هاش کردم کمکش کردم سوار ماشین شدیم تو راه کلی فیلمبردار اذیت کرد ک بخندیدن برقصین اهنگ باز کنید
حتی اروین زنگ زدو بود و دری وری میگفت خلاصه ب مکان مورد نظر رسیدیم و کلی فیلم گرفت ساعت یک و نیم شده بود
اروشا رو صندلی نشسته بود رها هم کنارش با باد بزن خودشون رو باد میزدن
رها:من دیگه نمیتونم من دیگه طاقت ندارم من خسته شدم
اروشا بااعصابانیت:من میرم فیلمبرداروبکشم
بعد پاشدو با قدم های تندی داشت میرفت سمت فیلمبردارو ادم هاش
رها:اییییییی بدوید بگیریدش
ب صورت اتوماتیک منو اروین دیویدم سمتش من از کمرش گرفتم اروین هم دستاش رو
پاهاش رو بلند کرد بود رو هوا هی تکون میداد و میگفت ولم کنید ولم کنید میکشم اونارو
اروین:مگه مغز خر خوردی دختر یکم تحمل داشته باش
اروشا باجیغ فرا رنگین کمانی گفت:نمـــــــــــــــیخوام
ب زور برش گردوندیم رو صندلی گذاشتیمش رها دستاشو گرفته بود منم نشسته بودم رو نوک انگشتم پاهاشو گرفته بودم اروین هم شونه هاشو با کلی حرف سعی کردیم اروم بشه
فیلمبردار:خوب جونای محترم بهتر بریم سمت عکاسی
رها:چی؟؟؟عکاسی؟؟
اروین:ینی عکس هم میگیرید؟
اروشا دندوناشو روهم فشارمیدادو میگفت :ولم کنید خفش کنم
رها:پاشید بریم تا زودتر از سرمون بازبشن
از کنار پاهای اروشا بلند شدم و دستش رو گرفتم چقد دستای ضعیفی داشت کوچیک یدونه اروم بپیچونم مچ دستش شکسته بود انگشت هاش ظریف تر این چ جوری قاشق رو بلند میکنه
خلاصه ی عالمه عکس گرفتن تو ژست های مختلف هم چهارتایی هم منو اروین دوتایی اروشاو رها دوتایی
زن و شوهر کلمه اخرش هنوز تو مغزم بود ژست بوسیدن هم رو بگیرید تا من برم ی لیوان اب بخورم بیام
ازمون که دور شد اروشا دوباره حمله کرد اینسری سری تر عمل کردیم رها از این دستش اروین اون یکی منم کمرش رو بین بازم گرفتم
اروشا:حداقل ولن کنید من غش کنم
اروین:ینی چی؟؟؟
اروشا؛نمیدونم 😕
رها :من امشب میمیرم سختش میدونید کجاست؟؟
هرسه تامون باهم تو اون وضعیت گفتیم :کجا؟
رها:نقش بازی کردن جلوی مهمون ها
اروشا سرش رو ب حالت غش کردن ول کرد طرف جلو
گفت: من میمیرم من عروسی نمیکنم من نمیخوام من نمیتونم من غش کردم

پارت_125از_زبان_آرتین

از اونجا هم ساعت دو زدیم بیرون و طرف های س بود که رسیدین ب مهمونی
تا که رسیدیم همه پیرو جونای فامیل دوست اشنا جمع شدن و جلو در میرقصیدن ی پسر جوون
تقریبا هم سن خودم اومد جلو اروشارو کشید تو بغلش چشام چهارتا شد با تعجب سرم رو ب سمت راست هدایت کردم
دیدم اروشا هم با لبخند بغلش کرده
_خوشبخت بشی پرنسس
_مرسی کسری
پسر رفت سمت رهااون رو بغل کرد آروین هم عین من چشاش چهارتا شد
_این پسر کی بود
اروشا سرشو کج کردو زل زد توچشم:به توچه
شروع شد خدایا از مابین مهمون ها رد میشدیم خاله های رها میومدن جلو بغلش میکردن
_اروشاتو خاله عمه هم نداری؟
اروشا:نه ندارم
تنها اروشا بود ک فقط رفت ت بغل تعداد کمی سحر هستی اون پسر زن عموش خانوم بزرگ و عموش و پرهام همین
با شروین و علی رو بوسی کردیم:خوش اومدین
شروین :میدونیم
بالاخره ب جایگاه عروس و داماد رسیدیم و نشستیم کم کم مردو زن جون میانسال اومدن و با اروشا و من دس میدادن میگفتن
خوشبخت بشین خانوم راداروشاهم با ی لبخند جوابشون رو میداد
بابام و مامانم با فامیلا وایستاده بودن دور ی میز و باخنده حف میردن
رها و اروین ساکت نشسته بودن
اروشا و رهاوسط نشسته بودن منو اروین این طرف و اون طرف نشسته بودیم
اروشا:وای بچه ها من میگم ک قند خونم افتاد فشار ندارم دیگه از صب هیچی نخوردم چقدم باآرایشگر بحث کردم
که به موهام از اون پیس پیس ها نزنه خیلی انرژی مصرف کردم من ی چی باید بخورم
اروین:منم همینطور
اروشا:پاشو پاشو بریم اشپزخونه باغتون رو نشون بده
دوتایی پاشدن و رفتن
رها:بع بع بع
باتعجب برگشتم سمتش:چراصدای گوسفند درمیاری
باچشای خندون گفت :توم دربیار نمیبینی مگه جای گوسفند هم حسابمون نکردن دوتایی دس تو دس رفتن ب شکمشون برسن
سرمو تکون دادمو ی لبخندی هم زدم
عده ای کمی داشتن میرقصیدن هی درحال رفت امد بودن خدمتکارا داشتن وسط کار میکردن
رو ب رها گفتم :اروشا بالاخره گذاشت ب موهاش ب قول خودش پیس پیس بزنن یا نه؟
باخنده برگشت سمتم و گفت: وای نبودین ببینین از خنده مرده بودم دختر رسما داشت با ارایشگر جنگ میکرد
اخرشم نزاشت که هیچ ب موهای منم نزدن نمیبینی مگه ساده فر کردن ریختن کنارمون ی تاج گذاشتن تور رو وصل کردن
_ب نظرم ک خیلی بهتون میاد شاید اگه درستش میکردین بهتون نمیومد الان خیلی نازترشدی
لپای رها گل انداخت و گفت:مرسی
چشامو برگردندوم دیدم اروشا و اروین بلند بلند میخندن سر راه اروشا وایستاد دستشو رو شکمش گذاشت
دهنش رو ب طرف اسمون باز کرد انقد بلند خندید ک اروین دستشو گذاشت جلو دهنش کشید
اورد با رگه های خندا نشستن کنارمون
رها:هی زر زر زر بی چی میخندیدن
اروشا:به سیبیلت
رها دستاشو گذاشت رو لبش و گفت:چی؟؟؟اروین بلند دوباره زد زیر خند این خنده های اروین از ته دل کمیاب بود اونم در کنار دخترای که به اشتباه دارن همسر ما میشن
اروشا:شوخی کردم عزیزم تو ک سیبل نداری برگشت طرفم یدونه ابروش رو بالا انداخت و گفت به گذشته ای یه نفر میخندم
چشام چهارتا شد خم شدم طرف اروین:توکه نگفتی؟؟؟
اروین_چرا اتفاقا گفتم😁😆
اروشا دستشو روشونم گذاشت و گفت :عیب نداره
رها:یه لحظه یکی به منم توضیح بده بفهمم خب
اروشا انقد خندید ک اخرش ی جیغ ارومی کشیدو گفت وای شکمم خدا دردم گرفت
رها:اروشا بگو ترکیدم از فضولی
اروین صورت رهارو گرفت تو دستش و برش گردوند طرف خودش گفت:گربه ای ملوس
ارتین ما ی گذشته ای داره با این ابهتش ک بگم باور نمیکنی
ارتین تاهشت سالگیش دختر بود
رها:ینی چی؟😳
اروین:😆ینی دکتر گفته بود یکی دختر یکی پسر وقتی دوتا پسر شدیم مامانم ک دیگه وسایل دختر خریدبود
وازدختر خیلی خوشش میومد ارتین رو ب کل دختر کرد حتی اسمش هم لیلا بود حتی مدرسه دخترونه رفت
انقدم باهوش بود از بچگی کسی نفهمید موهاش رو مامانم بلند میکرد
خرگوشی میبست من بهش ابجی میگفتم حتی عکساش و فیلم هاش هم مونده
-با قیافه ای اعصبی گفتم :اروین بسه دیگه 😡
تا که اینو گفتم س تایی باهم زن زیر خنده
_ببخشید جونا
صدای ی دختر بود سر هممون برگشت طرفش
رها:بله عزیزم
اروین باصدای خفه ای گفت:شر پیدا شد
هنوز چشام دودومیزد ک پارمیدا اینجا چیکار میکنه نفسم ب کل رفت بدنم لرزیدو خیره بهش موندم
هول کردم و بلند شدم ب آروین نگا کردم اونم بلند شد و باچشاش بهم گفت آروم باش
پارمیدا:اروین جون شنیدم چی گفتی
اروین با ی حالت مسخره ای گفت:عه راس میگی؟خیلی معذرت😏
پارمیدادستش رو ب سمتم دراز کردوبا بغض
گفت :هیچ فک نمیکردم عروسی کنی
دستش رو قبل اینکه من بگیرم اروشا خم شدو گرفت :ولی عروسی کرد
پارمیدا:تبریک میگم بهترین مرد دنیارو داری
دست آروشا رو ول کردو اومد سمتم قبل اینکه کاری کنم بغلم کرد
قبلم مغزم دستم وایستاد حتی پلک نمیزدم
بعد ازچندسال توعروسیم دیدمش
از بغلم اومد بیرون

پارت_126از_زبان_آرتین

با چشای بارونی نگام کرد
پارمیدا:خوشبخت بشین ارتین
سرمو تکون دادم از خودم متنفرم ک هنوز ضعف داشتم بهش
اروین:کی تورو دعوت کرده
پارمیدا:اومدن من دعوت نمیخواد
اروین:انقد که پرویی براچی پیدات شده چی میخوایی بهترازما کسیو پیدا نکردی باز برگشتی؟!
پارمیدا دهنش رو بازکرو چیزی بگه با صدایی که کنترل میکردم بالا نره گفتم:
تمومش کنید اینجا جای بحث نیست
پارمیدا_میبینمت
بعد از کنارمون رد شدو رفت پیش اکیپ قدیمی
رها: دوس دخترته؟؟؟
هیچی نگفتم دوس دخترم نبود یه زمانی زندگیم بود
درسته آرتین یه زمانی اون دیگه هیچ معنی برام نداشت هیچی
اروین:دختر سبک سر
عاقد بالاخره اومد
جواب بله همه مارو گرفت بعد نیم ساعت رفت هوا داش رو ب تاریکی میرفت
اروشا:هوف ای خدا ادم تو عروسی خودش هم حوصلش سرمیره مگه ها هوم ؟؟
اروین:نه😐ولی داره میره
اروشا:من رفتم
رها:کجا؟؟؟
اروشا:میرم برقصم
رها:اروشا بگیر بشین دستش رو گرفت و کشید انداختش رو مبل
اروشا دوباره پاشد سری از پله های ک بالاش صندلی عروس داماد بود رفت پایین
رفت وسط همه جیغ و دادو دست زدنا رفت بالا
رها:ای خدا اخرش کنترل نکردن رقصیدنش ابروم رو برد
اروشا بلند گفت :دیجی ی اهنگ شاد لطفا
دوباره صدای جیغ و داد بلند شد
صدای اهنگ بلند شد
اروشا رفت دست هستی رو هم گرفت سحر هم
اومد وسط محو رقصیدن فوق زیبای اروشا شدم فک کنم اروین هم متوجه رقصیدن اروشا شده بود ک گفت:رها اروشا مربی رقصه؟؟؟
رها:اروین چرت و پرت نگو
اروین :اخه خیلی خوب میرقصه
اگه از نظر اروین خوب میرقصه حتما بقیه پسرا هم اینطور فک میکنن ناخواسته اخم مهمون ابروهام شد
اون از این ساعت فامیلی منو داره نباید بااین کارای سبک و سرش ابرو و اُبهت منو ببره
نمیتونه نمیتونه
همینطور میرقصیدن اعصابم خورد شد روی میز جلومون پارچ شربت بود
برش داشتم ی لیوان پر کردم و سر کشیدم انگار خسته شده بود ک از جمع خارج شدو اومد سمت ما
با خنده گفت:سلام پیرهای جون نما
اروین:توهیج میدونستی چقد خوب میرقصی
اروشا:عین زنت
اروین دستشو انداخت رو شونه های رها و گفت وای چ بهتر زنمم بلده
رها دست اروین رو برش داشت و انداخت اونور گفت :اروین چرت و پرت نگو چقد بهت بگم من الکی حف نزن
اروین:چشم گربه اب ملوس
اروشا _رها ببین من از گربه بدم میاد تورو هی ب اون تشبیه میده ها اگه اجازه بدی شوهرت رو ناکام کنم؟
رها:نه نمیخوام بری زندان کسی حوصله زندان رفتن تورو نداره
اروشا:بیامنو بخور بعد دستاشو بغل کرد
پشتش رو کرد سمت اروین و رها زیر لب هی چیزای میگفت چقد رژ قرمز بهش میاد
اروشا:چیه توم بیامنو بخور
_من ادم خور نیستم
اروشا:خوبه پس برگرد ب اون دوس دخترت نگا کن ن من
-اروشا اون دوس دختر من نیست
-ب من چه چرا ب من توضیح میدی مگه تو الان میدونی من دوس پسر داشتم یا نه ؟
-داشتی؟
ابروهاش رو بالاانداخت
-ب تقلید منم بالا انداختم و گفتم :درس جواب بده من از این حرکت چ بدونم داشتی یانه ؟
رها سرش و جلو اورد و گفت:مگه غرور خانوم اجازه میده داشته باشه هر پسری هم ک میخواس بهش نزدیک بشه
تو هرجایی ک میخواد باشه یا جوری رفتار میکرد
یا طوری جواب میداد پسر کل جدش میومد جلو چشاش
خودش ک هیچ کیس های ک برا من پیدا میشد رو بدتر میکرد
اروین:چشمم روشن
رها صاف شدو گفت :چرت و پرت نگو
اروشا داشت میخندید
اروشا :بی زحمت گوشی رومیدی؟
الان؟
گوشیش رو داده بود دست من
_نه نگه دار ی سال بعد بده خب الان کارش دارم من
دس کردم تو جیبم و گوشی رو دادم دستش از اونجایی ک جمع فضول ها
جمع بود هم من هم رها خم شدیم تو گوشیش ببینیم چیکار میکنه
رفت رو دوربین و گفت بچه ها جمع شید
عکس بگیرم
اروین هم بدوپاشد و مبل رو دور زدبالاسرمون وایستاد منو رها هم از طرفین اروشا خم شدیم همگی لبخند زدیم
و عکس گرفته شد
اروشا:خب من الان اینو میزارم پروفایلم تا بعضی ها تا جاهای درونی بسوزن
اروین:جاهای درونی؟؟😂
_اهوم
رفت تو گالری گوشیش ولی رفت رو ی عکس دیگه

پارت_127از_زبان_آرتین

اروین سرش رو از مابین رهاو اروشا اورد بیرون
گفت: وای اروشا این زن کیه این مرد کیه چه خوشگلن اوف زنه رو ببین چقد خوشگله چ قیافه ای داره
اروشا لباش رو روی هم دیگه فشار داد ب عکس نگاه کردم ی زن واقعا جذاب با ی مرد جذاب تر ک ی بچه تو بغلشون بود معلومه از روی عکس عکسش گرفته شده
اروشارو نگاکردم خواستم بگم کیه ک اب دهنش رو با صدا قورت داد و گفت:مامان و بابام
اروین صاف وایستادو گفت :ببخشید من نمیدونستم مامانته
رها:من هی میگم تو حف نزن
اروشا انگشت اشارش رو رو عکس باباش گذاشت و گفت :عروس شدم میدونستی؟
باتردید ب رها و اروین نگاه کردم
رها سرش رو تکون داد و با بغض به اروین نگا کرد
اروین هم از اخماش معلومه حسابی حالش گرفت
اروشا با بغض دوباره گفت :میبینی؟نه تو هستی نه مامان
دوباره اب دهنش یا بهتر بگم بغضش رو با صدا قورت
دادو گفت :هیچ کدوم منوتو لباس عروس ندیدین نامردا نیستین ک دستتون رو ببوسم
بابا نیستی منو امانت بدی دس دامادت
مامان نیستی ک دعای خوشبختی کنی چون دعای مادر هرچی باشه مستجاب میشه
گوشی رو قفل کرد داد دستم: مرسی زحمت نباشه بازم نگه دار
رها باچشای بارونی نگاش رو دوخت ب اروشا و گفت :احمق یکم دیگه حف میزدی اشکم میریخت وگریم ارایشگر ب فنا میرفت دختر
اروشا بغلش کردو گفت ببخشید هواسم نبود تنها نیستم
اروین هم حالش بهتر از رها نبود اونم خیلی زود تو این مورد ها احساساتی میشه
از بلند گو صدای پرهام اومد ک میگفت :خانوم ها و اقایون لطفا همه ی جا ساکت باشید حلقه های عروس و داماد رو میخوان بیارن
صدای جیغ و داد بالا رفت اروین هم عین ما باخنده ساختگی اومد نشست
سرجاش انگشترا رو ست مارو سحر
ست اونارو هستی
با رقص خاص محلی با اهنگ محلی داشتن میاوردن
خم شدم طرف گوش اروشا و گفتم: هستی هم از جریان خبر داره؟
_نه خبر نداره سوتی ندیا
_باشه
بالاخره رقصشون تمون شدو منو اروین پاشیدم شاباش ریختیم سردوتاشون و انگشترهارو گرفتیم
دوباره صداهابلند شد مامان باباهامون با خانوم جون با چشای گریون پایین پله ها وایستاده بودن
اول رها و اروین پاشدن و انگشترا رو دست هم کردن ی لحظه دست هر دوتاش هم لرزید
اروشا داش میخندید با خنده برگشت گفت: هرکی ندونه ادم فک میکنه واقعا عاشق هم شدن
چ بازیگرای خوبی میشیم ما چهارتا داریم حیف میشیم
بعد برگشت اونطرف صدای جیغ دختر پسرای جون بلند شد ک میخوندن
داماد عروس رو ببوس یالا یالا یالا لبخند رو لب چهارتامون هم ماسید
رها با تردید برگشت سمت اروشا و چشاشو مظلوم کرد

پارت_128از_زبان_رها

هی داشتن میخوندن داماد عروس رو ببوس یالا یالا یالا
به اروشا نگاه کردم هیچ حرکتی نزد فقط ی شونه بالا انداخت الان چی میشه
اروین منو میبوسه این منو وای خدا من غش میکنم
داشتم با خودم حف میزدم با مظلومیت تمام ب چشای اروین زل زدم
رنگ چشاش عوض شد بود خام شد بود ک ببوسه حتما
دستاش رو گذاشت رو گوشام چشام چهارتا شد خم شدطرفم چشام دیگه ب گریه نشست ک لباش نشست رو پیشونی سرم
صدای جیغ دوستام رو هوا رفت
همش تقصیر این دختر خاله پسر خاله هامه و بروبچ دایی
صدای قلبم به گوشم نمیخورد ینی چی من مردم؟
بالاخره که لباش رو از پیشونیم جدا کرد صدای ضعیف قلبم به گوشم رسید
یه نفس عمیق کشیدمو نشستیم سرجامون
حالا نوبت اروشا و ارتین بود
پاشون دوتا انگشتر اروشا رو کرد دستش اروشا هم حلقه اونو
طبق عادت فک کنم دوباره خوندن دامادعروس رو ببوس یالا یالا
اروشا با حرص برگشت طرف جوونا ک انگار ن انگار داشتن با ریتیم میخوندن
و دس میزدن بیخیال ب ارتین نگاه کرد ارتین هم بیخیال خم شد دست آروش رو گرفت بوس کرد
بعد ک نشستش اروشا با حرص گفت:هاهاها انگار اولین بارمونه خجالت هم میکشیم (اشاره ب شبی ک تو شمال اتفاق افتاد )
چشام چهارتا شد اروشا این چ وضع سوتی دادن بود عین چی دستش رو محکم کوبید رو لبش
که صدای جیغش از درد محکم زدن رو لبش بلند شد زودی هم خفش کرد
اروین داشت کنار گوشم ریز میخندید منم هی عین افتاب پرست رنگ عوض میکردم
اروشا الانا بود ک گردنش بشکنه انقد فرو کرده بود تو سینش حقته هی ب من گیر میده سوتی میدی سوتی میده
بفرما عزیزم هزار برابر بدتر از سوتی های منو دادی من الان چ جوری توچش اروین و ارتین نگاه کنم
یکم که گذشت صدای دیجی اومد ک گفت از عروس داماد برای رقصیدن دنس خواهشمندیم بیان وسط
امشب فقط من نمیرم خوبه با اروین دس تو دس هم بلند شدیم رفتیم وسط
چراغ های همه جارو خاموش کردن و فقط شمع های روی زمین بود ک همه جارو رویایی کرده بود
دستامو گذاشتم تو دستش اون یکی دستش رو گذاشت رو کمرم منو کشید طرف خودش مابین رقصیدن
هی دستش رو کمرم بالا پایین میشد
با حرص گفتم :کمرم اسفالت شد اروین بس کن رفت رو مخم
اروین ی لبخندی زد و منو بیشتر ب خودش نزدیک تر کرد
با کلافه کی گفتم :اروین خفه شدم من
اروین :چ بهتر خفه شو تا برقصم
دستشو دراز کرد و منو هول داد اونورتر بعد مارپبچی از مابین دست هامون کشید طرف خودش
منو انداخت رو اون یکی دستش و خم شد طرفم اروین: از رقصیدنتون بامن خوشحال شدم
خانوم محترم با دس زدن همراهی کردن و رفتیم نشستیم رو جایگاه
ی ده دقیقه ای میشد ک نشسته بودیم برگشتم سمت اروشا اینا:شما نمیرقصید ؟؟
اروشا:نه عشقم این چ حرفیه من نمی رقصم
-اروشا ببین خیلی زشته جلود دوست و اشنا فامیل الانه ک حرف در بیارن
که صدا از پشت بلند گو دوباره بالا رفت باخنده گفت:خب فک کنم ارتین اقا و همسرشون قصد رقصیدن تو شب عروسی رو ندارن انگار
صدای خنده همه بلند شد ک دیدم برا یکی باحرص چش ابرو میاد برگشتم
دیدم خانوم جون داره سرش رو باحرص تکون میده اروشارو تهدید میکنه در اخرم انگشت
شصتش رو گذاشت زیر گلوش و از سمت چپ کشید ب سمت راست این ینی مردی
اروشا با کلافکی گفت:هوف خانوم جون فقط تو کم بودی ای خدا ارتین پاشو بریم برقصیم
ارتین :من نمیام
اروشا: چی؟ینی چی ک نمیایی میخوای من بمیرم تودس خانوم جونم پاشو بریم برقصیم
ارتین برگشت طرف اروشا ک هنوز داشت حف میزد لبای اروشا رو گرفت مابین انگشت شصتش باانگشت اشارش
چشای اروشا چهارتا شد ارتین:یکم کم حف میزنی من از پر حرفی بدم میاد
اروشا محکم دست اروتین رو کشید کنارو گفت خب خودم تنهای میرم وسط میرقصم اگه گفتن پس ارتین چی؟؟؟
میگم ک شوهرم ب رحمت شما رفته
باحرص از جایگا دور شدو رفت سمت پایین ارتین ی دستی ب موهاش کشید گفت :ای خدا تو بهم صبر بده
بعد با سرعت رفت ب سمت اروشا مابین راه دستش رو گرفت و محکم کشید طرف خودش
میگم اروین کیک هااومدن؟
_خبر ندارم
_ینی چی خبر ندارم؟
_خب نمیدونم منم تموم روز رو کنار شمابودم
رومو برگردوندم و ب اروشا و ارتین نگاه کردم

پارت_129از_زبان_آروشا

دستم کشیده شدبرگشتم وبادیدن ارتین که با حرص نگام میکرد چشم غره ای بش رفتم
وقبل اینکه بزنم دندوناشو تو دهنش خوردکنم دستشو کشیدمو رفتیم وسط
صدای جیغ وهورا رو مخم بود
یه دستمو گذاشتم رو شونه ی ارتین ودست دیگمو گذاشتم تو دستش
دست دیگشو گذاشت رو پهلوم واروم شرو کردیم به چرخیدن
الکی داشتم لبخند میزدم تا جلو مهمونا ضایع نشیم که یهویی ارتین خم شدو چال گونمو بوسید
باچشای گرد شده نگاش کردم
سرشو عقب کشیدو باچشای شیطون نگام کرد
ینی این همون ارتین مغروره؟
پ چرا چشاش از شیطنت برق میزنن؟نکنه امشب بزنه بی ابروم کنه؟
از فکرخودم خندم گرف من که دیگه دختر نبودم
توهمین فکرابودم که ارتین خندیدوگف:نرو تو هپروت عروس خانوم یه بوس که اینجوری فک کردن نداره هروقت خواسی بم بگو بوست کنم
به دنبال حرفش چشمک شیطونی بم زد
دستمو از رو شونش سر دادم
رو بازوش وچنگی به بازوش انداختم که قیافش درهم شد
بالبخند حرصی از لای دندونام گفتم:بهتره این مسخره بازیارو تموم کنی وگرنه یه کاری میکنم ابروت جلو تک تک مهمونات بره
ارتین که از فشار ناخونام رو بازوش دردش گرفته بود دستشو از رو پهلوم بالا اوردو دستمو از رو بازوش ورداشت
دستمو برد جلو لباشو الکی دستمو بوسید
بعد سرشو اورد نزدیک تر وگفت:یه کاری کن ابروم جلودوست و فامیلام بره
داشتم از حرص منفجرمیشدم
از لای دندونام گفتم:میدونی که اگه بخوام کاری بکنم حتما انجامش میدم
سرشو با بیخیالی تکون دادوگف:منتظرم
نچ نچ نچ چه پسر گاویه
لبخند شیطانی زدم ونگاش کردم
خب وقتی اون میخواد همه بفهمن منم یه کاری میکنم که بفهمن

پارت_130از_زبان_آرتین

آروشارو بوسیدم چون نگا پارمیدا
روم زوم بود میخواستم حس کنه که واقعا آروشا رومیخوام و عاشق زنم هستم
نمیخوام دوباره پاش ب زندگیم بازشه یه بار ب قلب و روح و من گند زد کافیه
نمیدونم چی تو سر اروشا میگذشت که یه لبخند شیطانی نشست رو لباش نکنه حماقت کنه؟ازاین دیوونه هیچی بعید نی دهنشو واکرد جیغ بزنه
که سریع سرشو کشیدم تو بغلم این کارم باعث شد مهمونا دوباره جیغ را بندازن
سر اروشارو محکم فشار دادم رو سینم اونقد محکم که حس کردم جمجمش له شد
کنار گوشش غریدم:دیوونه شدی؟میخوای ابرومونو ببری؟
سرشو از سینم جداکردم و باقیافه ی جدی گفتم:یادم باشه هیچوقت باهات شوخی نکنم
اجازه ی حرف زدن بش ندادم ودستشو کشیدم واز پیست خارج شدیم
به سمت جایگاهمون رفتیم ونشستم رو صندلیم اروین ورها باهم کل کل میکردن
کراواتمو شل کردم ونفس عمیقی کشیدم
دختره ی دیوونه سکتم داد
نگاهی به اروشا که کنارم نشسته بود انداختم
اروم به روبه روش زل زده بود
هــــــوف نباید ناراحتش میکردم اروم صداش زدم
-اروشا؟
نگام نکرد
واسه زدن حرفم شک داشتم حالا پاشه بزنه ناقصم کنه بین اینهمه ادم
بااینهمه سرمو بردم نزدیک گوشش وگفتم:خانومم؟
باتعجب برگشت طرفم یه نگا به پشت سرش انداخت ووقتی دید کسی نیس دستشو طرف خودش نشونه گرفت وگف:بامنی؟
خندم گرفته بود از حرکات بامزش برای اولین بارسرمو تکون دادم واروم گفتم:مگه من چن تا زن دارم؟
باگیجی نگام کرددست ضریفشو گرفتم بین دوتا دستامو گفتم:نمیخواسم ناراحتت کنم ولی یه لحظه حس کردم جدی جدی میخوای ابرومونو ببری
باتعجب نگام کردوگف:نکنه فک کردی میخواسم الکی الکی ابروتونو ببرم؟
باتعجب نگاش کردم که گف:اگه مثه وحشیا سرمو له نمیکردی الان گفته بودم
بــــــــعله پس خانوم شوخی نداشته
دستشو ول کردم وبااخم نگاش کردم که باعث شد ریزریز بخنده
باصدای اروین برگشتم طرفش
اروین-اون وسط قشنگ دل وقلوه میدادین بهم
اروشا خودشو عین گربه مالید به بازومو
باصدای نسبتا بلندی گف:به اقامون دل وقلوه ندیم به کی بدیم؟
من و اروین ورها فکمون چسبیده بود زمین که صدای خانوم جونو شنیدم
پس بگو این مارمولک چرا یهو مهربون شد
اروین ورهام که فهمیدن ریزریز میخندیدن
خانم جون نزدیک تر اومد وگف:ماشالا مثه ماه میدرخشین هر چارتاتون بترکه چشم حسود
لبخندی به مهربونیش زدم اروشاو رها همزمان روبه خان جون گفتن:فدات شم
بعد یه نگا بهمدیگه انداختن وخیز برداشتن موهای همدیگه رو بکشن
که اروین رهارو عقب کشیدو گف:عه اروم بگیر نیازی به این کارا نی شوهر تو خوشگلتره
بعد زبونشو واسه اروشا دراوردرهام سرشو محکم تکون دادو زبونشو واسه اروشا دراورد
اروشا محکم بازومو چسبیدوگف:نخیرم شوهرمن خوشگله
رها اخماشو توهم کشیدوگف:نخیرشم شوهرمن خوشگــــــله
اروشا-نخیـــــــر مال من
رها-نخیـــــــــــــــــــرشم شوهرمن خو…
اروین دستشو گذاشت جلو دهن رها وروبه من گف:جم کن زنتو بچم گلوش پاره شد انقد جیغ جیغ کرد
خانوم جون بالذت داشت نگامون میکرددستمو گذاشتم رو دست اروشاکه مثه بچه هاخودشو فشارمیداد رو بازوم
بالبخندنگاش کردمو گفتم:حرص نخور عزیزم همه میدونن شوهر تو خوشگلتره
رها بالبو لوچه ی اویزوون نگاکردوگف:توخیلیم زشتوکی
تااومدم چیزی بگم اروشا بالبخند پیروزمندانه ای گف:یه نگا به بغل دستت بنداز میفهمی کی زشته
رها مستقیم زل زد به اروشاوباخنده گف:اها الان دیگه فهمیدم
بعد برگشت طرف اروین وکف دستاشونو کوبیدن به هم وزدن زیر خنده
اروشام مثه بچه ها بازومو ول کرد ودستاشو بغل کردخانم جون اومد نزدیکمون وکنار
گوشمون گفت:بین خودمون بمونه بابالنگ دراز ولی شوهر تو خوشگلتره بعدم بالبخند ازمون دورشد
کم کم لبای اروشا کش اومد ونیشش بازشد
یه لحظه تو دلم گفتم:کاش همه ی این خوشیا واقعی بود نه الکی

پارت_131از_زبان_آروین

خداروشکر همه چی داشت به خیروخوشی میگذشت رهاواروشا پاچمونو نمیگرفتن وباهامون مهربون بودن
هرچند همش صحنه سازی بودتو جایگاهمون نشسته بودیم وداشتن کیکامونو رو میز جلومون میذاشتن
رهاو اروشا بایه ذوقی به کیکاشون نگامیکردن مثه اینکه به خر تیتاب بدی
کیک عاشورااینا پراز جمجمه واسکت بود ولی قشنگ بود
کیک رهاو بنده پنج طبقه بودو روش یه داستان عاشقانه نقاشی شده بودچقدم بهمون میاد
دوتا دخترکوچولوکه لباس عروس پوشیده بودن بارقص چاقو چاقوهارو بهمون دادن
عخی چنقده بامزه
رهاو عاشورا چاقوهارو گرفتن دستشون
رهابا نیش بازش دستشو جلوبرد کیکو ببره که دستمو گذاشتم رو دستش
برگشت وباتعجب نگام کردعاقل اندر سفیه نگاش کردمو دم گوشش گفتم:ابرومونو بردی بااین ندیدبدید بازیات مثه اینکه عروس ودوماد باهم کیکو میبرنا
رها نگام کردویه لبخند مضحک تحویل فیلمبردار دادارتین وعاشورام عاقل اندر سفیه نگاش میکردن
رها خودشو پشتم قایم کردو بالبو لوچه ی اویزون گف:خو چیه یه لحظه هیجان زده شدم یادم رفت
عخـــــی بچم یادش رفته بود منم هسم لابد فک کرده تولدشه
ارتین خندیدوعاشورا بایه نیشگون رهارو از پشتم بیرون کشیدو گف:خیرسر ابرومونو بردی
با صدای فیلمبردار اروشا رفت وکنار ارتین وایسادصدای جیغا رفته بود هوا
دستمو گذاشتم رو دست رهاکه چاقورو گرفته بودبااشاره ی ارتین چاقوهارو رو کیکا کشیدیم که صدای دست وجیغ رفت بالا
دوباره نیش اروشا ورها بازشده بود
رها انگشتشو پراز خامه ی کیک کردو با حواس پرتی انگشتش خامه ایشو مالید به گونه ی ارتین که اونورش وایساده بود
هر سه تامون باتعجب به رها نگامیکردیم
اروشا واسه اینکه این ضایع بازی رو جمع کنه انگشتشو خامه ای کردو مالید رو دماغ من
صدای خنده ی جمع بلند شده بود
لبخند شیطانی زدمو انگشتمو خامه ای کردم وخواسم بمالم رو صورت اروشاکه عقب عقب رفتو گف:بخدا ارایشم خراب شه میکشمت اروین
بی توجه به حرفش دستمو انداختم دور شونه هاش وکشیدمش طرف خودم
انگشتمو کردم تو دهنش که صدای خنده ها بلندتر شد
اروشا باصورت قرمز خامه رو به زور قورت داد ویه لبخند تحویلم داد که ینی دارم برات
باخوشحالی دوباره رو صندلی نشستم ورهام کنارم نشست ارتین واروشام نشستن
چن تا خدمتکار کیکارو بردن تا تقسیم شه
اروشا یه دستمال از رو میز ورداشت وبرگشت طرف ارتین همینجوری که گونه ی ارتینو پاک میکرد روبه رهاگف:یه شب سوتی ندی میمیری
رها باقیافه ی حق به جانبی گف:خو من فک کردم اروینه حواسم پرت شد
اروشا دستمالو دوباره رو میز گذاشت وبرگشت چیزی به رهابگه که ارتین گف:خب حالا بدم نشد یه خاطره میشه
اروشا بابدخلقی گفت:مانیازی به خاطره نداریم همون یه شب که واسمون خاطره ساختین کافیه
صدا از هیچکدوممون درنیومدبقیه ی شب یکم سرسنگین تر بودیم باهم
چن باردیگه رقصیدیم وکیک وشامو کلی اداهای دیگه
الانم همه ی مهمونا رفتن وفقط خونواده هامون روبه رومون وایسادن تامارو بفرسن خونه هامون
خانوم راد اروشاورهاروبغل کرده بود ویه چیزایی بهشون میگفت
اشک رهادوباره دراومده بود
سحر رهارو بغل کردوگف:گریه نکن ارایشت خراب میشه دیوونه
رهاخودشو عقب کشیدوگف:به درک بزا خراب بشه
سکوت همه جارو فراگرفت
پرهام رهارو بغل کردو شروکرد باهاش حرف زدن
نوبتی اروشارم بغل میکردن ویه چیزایی بهشون میگفتن
اقای راد روبه روی منو ارتین وایسادوگفت

پارت_132 از_زبان_آروین

_درسته ازتون دل خوشی ندارم ولی شما پسرای بهترین دوستمین
اگه امشب عروسیتون واقعی بود وهمتون راضی به ازدواج بودین
به خداقسم دیگه هیچ آرزویی نداشتم
رهاو اروشا دلیل زندگیه منن اگه چیزی یاکسی ناراحتشون کنه
دنیارو به اتیش میکشم پس حواستونو جمع کنین
بعد به ارتین نزدیک تر شدو باصدای ارومتری که کسی نشنوه
گفت:مخصوصا اروشامیدونی که اروشا پدرومادر نداره تموم این سالا نذاشتم کمبودشونو حس کنه ولی هرچی باشه
اون یه دختره هرچقد وانمود کنه قویه بازم یه جاهایی کم میاره وضعیف میشه
نبینم بی پدرومادریشو به روش بیاری نبینم بخوای بش زخم زبون بزنی
چشاش پراز اشک شدوباصدای لرزونی گف:بخدا اگه شکستن اروشارو ببنیم کمرم میشکنه
امشب تنها یادگار داداشمو میدم دستت
انگار تو گذشته سیر میکرد باگریه گف:اروشا دختر مهربونیه به خاطر لجبازیاش وبدخلقیاش باهاش بد نشو
ارتین سرشو پایین بردو دست اقای رادو بوسید:میدونم اونقدری لیاقت ندارم که
بخوایین اروشارو بهم بسپرین ولی بهتون قول میدم نمیذارم اب تو دلش تکون بخوره درسته من اشتباه کردم
واین ازدواج به خاطر اشتباه من سر گرفته ولی قول میدم خوشبختش کنم
اقای رادکه از حرفای جدی ارتین یکم اروم گرفته بود بعد اینهمه وقت لبخندی به روی ارتین زد
اومد طرفمو بااخم گف:به تو هیچی نمیگم چون میدونم ازاین گوشت میشنوی وازاون یکی میدی بیرون
خندم گرفته بودجلو رفتمو دستشو بوسیدم:حواسم بش هس خودتونو ناراحت نکنین باباجون
بعد انگاری که فهمیده باشم چی گفتم دستمو گذاشتم رو دهنمو باچشای گرد به اقای راد نگاه کردم
‘اخه این باباجونو از کجات دراوردی اروین
طرف نمیخواد سرت به تنت باشه اونوقت بابا صداش میکنی’
اقای راد که معلوم بود خندش گرفته دستی به ریشش کشیدوروبه اسمون گف:خدا به خیر کنه
برگشت طرف جمع رهاخودشو انداخت تو بغل اقای رادوباگریه گف:بابایــــی
اروشا جلو اومدو اونم خودشو انداخت بغل اقای راد..اقای راد هردوشونو بغل کرد
چن ثانیه نگذشته بود که شونه هاش لرزید
خانوم راد که این صحنه رو دید دووید طرف خونه
پرهامم بااخم سرشو پایین انداخت وباسحر رفتن تو
انگار هیچکدومشون نمیخواستن بیرون رفتن رهاواروشارو ازاین خونه ببینن اقای راد چیزی به دختراگفت وباهاشون اومد طرف ما
دست اروشارو گذاشت تو دست ارتین ودست رهارو تو دست من
باصدای گرفته ای گف:خوشبخت بشین
بعد عقب عقب رفت وکنار مامان وبابا وایساد
با مامان وبابا خدافظی کردیمو سوار ماشین شدیم

پارت_133از_زبان_رها

نشستم تو ماشین اروینم اومدو نشست تو ماشین
اشکامو پاک کردم ولی ثانیه ای نگذشته دوباره صورتم خیس میشد
اروین نگاهی بهم انداخت وبدون هیچ حرفی ماشینو روشن کرد
چن دیقه نگذشته بود که اروین کلافه گفت:میشه بس کنی مخمو خوردی
انگار منتظر یه تلنگربودم تا منفجربشم
حمله کردم طرفش
یقه ی لباسشو گرفتم وبا جیغ تکونش دادم که کنترل فرمون از دستش خارج شد وکم مونده
بود بریم تو دره که ولش کردم وجیغ زدم
-ارویــــــــــــــــــــن
اروین باچشای ترسیده فرمونو محکم گرفت وکنترلش کرد
چسبیده بودم به صندلی
اروین کنار جاده وایساد وبرگشت طرفم
باچشای قرمز دادزد:چه مــرگته نزدیک بود به کشتنمون بدی
بادیدن قیافم حرفشو خوردو تکونم داد
-رها ببین منو
ولی من خشکم زده بود خیلی ترسیده بودم
اروین سریع از ماشین پیاده شد واومدطرف من
درسمتمو بازکردو کنارم رو زانوهاش نشست
از تو داشبورد یه بطری اب بیرون کشید
وچن قطره اب ریخت تو صورتم که هیـــن بلندی کشیدم
اروین سریع منوکشید تو بغلش وکنارگوشم گف:هیـش..اروم باش گربه ی وحشی..ببین هنو نمردیم…زنده ایم
خودمو سریع عقب کشیدمو عاقل اندر سفیه نگاش کردم:واقعا؟من فک کردم مردیم والان روحیم
اروین لبخند دندون نمایی زد که دندونای سفیدش نمایان شد:عه من تاالان فک میکردم فنچا فکر ندارن
رومو ازش برگردوندمو گفتم:تاصب قراره اینجابمونیم؟یالا سوارشو بریم خستم
اروین ایـــــشی گفت واومدو نشست تو ماشین
سرمو تکیه دادم به شیشه وباتکونای ماشین خیلی زود خوابم گرفت
بایه صدای ناز چشامو بازکردم
بادیدن فرشته ای که روبه روم وایساده بود وحرف میزد چشام چارتا شد
پس دارم میمیرم باز ادم خوبی بودم که همچین فرشته ی خوشگلی اومده جونمو بگیره
اون داشت حرف میزدو من صدایی نمیشنیدم وفقط عین بز زل زده بودم بهش
با نیشگونی که از رونم گرفت جیغی کشیدم وصداها واسم واضح شد
اروشا-الاغ دوساعته دارم صدات میکنم چراعین گاو علف ندیده نگام میکنی
هنوز داشتم بادهن باز نگاش میکردم که اروین وارتین اومدن نزدیک اروشاو ارتین گف:چرا نمیایین تو؟
اروشاحرصی نگام کردوروبه ارتین گف:نمیدونم دوساعته داشتم باهاش حرف میزدم ولی عکس العملی نشون نمیداد
به خودم اومدم زکی پس این اروشای گاوبود که داشت باهام حرف میزد
پیاده شدم واز بینشون رد شدم بدون هیچ حرفی وارد خونه شدم اونام پشت سرم اومدن
از راهروی بلندی که دوطرفش پراز درخت بود گذشتم ورسیدم به یه دوراهی که اخر هرکدوم میرسید به یه ویلای بزرگ
برگشتم وروبه اروین گفتم:خونه ی ما کدومه؟
اروین باقیافه ی متعجبی گف:میری بخوابی؟
عاقل اندر سفیه نگاش کردم وگفتم:نه میرم اورانیوم غنی کنم خب خستم خوابم میاد
ارتین باسرش جایی رو نشون دادوگف:ولی مامان وبابا اونجارو واسه شما اماده کردن
برگشتم وبادیدن چیزی که روبه روم بود خشکم زد
یه میز خیلی بزرگ که روش پراز انواع واقسام میوه ودسر وخوراکی بود
هرطرف میز یه شمع تزئینی بود
روی صندلیا ساتنای شیری رنگ پهن بود
چن تا چراغ خوشگل وبلند این طرف واون طرف میز بود
خیلی فضای خوشگلی بود
باذوق خواسم برم طرفش که اروشا سریع گف:بهتر نیس اول این لباسارو عوض کنیم؟
راس میگفت سری تکون دادم وروبه اروین گفتم:کلیدومیدی؟
اروین دست کرد توجیبشو کلیدی رو سمتم گرفت
بدون حرف به سمت ویلای خوشگلم رفتم ودرشو بازکردم

پارت_134از_زبان_آروشا

دسته کلیدو از ارتین گرفتم ورفتم به سمت ویلاسوت میزدم وباشادی داشتم با قفل در ورمیرفتم
درو بازکردم پامو گذاشتم توخونه
اولین قدمو که ورداشتم نگام افتاد به موجود نفرت انگیزی که عین بز زل زده بود بهم
نفسم تو سینم حبس شد
فاصلش باهام خیلی کم بود
یه قدم به سمتم ورداشت که جیغ فرابنفشی کشـــــــــیدم
لحظه ای نگذشته بود که ارتین واروین هراسون خودشونو پرت کردن تو خونه
اروین اومد کنارم وبازوهامو گرفتو تکونم داد
-چیشده اروشا؟چی دیدی؟
زبونم بند اومده بود ومطمعنا رنگم پریده بود
دست لرزونمو گرفتم سمت اون موجود چندش
وبالکنت گفتم:او..اون…اونو از..من دورش کن
ارتین تا نگاهش به اون گربه خورد رفت طرفشو بغلش کرد
ارتین-اروم باش دخترم…نترس عزیزم نمیذارم اروشا تورو بخوره
باعصبانیت دستای اروینو پس زدمو گفتم:اون حیوون توئه؟
اروین هیـــــن بلندی کشیدو دستاشو گذاشت رو گوشای گربه:عه اروشا…این چه حرف
زشتیه جلو بچه…سوفی که حیوون نیس دختر ارتینه
عصبی ازاین بازی مسخره باصدای بلندی گفتم:اینجا یاجای منه یااون حیوون کثیف
ارتین بالحن جدی گفت:این خونه جای دخترمه
از عصبانیت کنار گوشم نبض میزدودستام میلرزید
سریع از خونه زدم بیرون ورو صندلی که تزئین شده بود نشستم
یکم که گذشت رها اومد وکنارم نشست
یه تاپ مشکی بایه دامن طوسی طرح دار که تابالای زانوش بود پوشیده وتاپشو گذاشته بود تو دامنش
یه ظرف بزرگ که حاوی ژله بود ورداشت وباقاشق افتاد به جونش
ارتین واروینم اومدن وسر میز نشستن
ارتین یه تیشرت وشلوار راحتی تنش بود
اروین بلندشدو گف:من برم لباسمو عوض کنم
سریع پاشدمو گفتم:واسا منم بیام
رها سوالی نگام کرد که گفتم:چن دست از لباسامم باوسایلات اوردن خونه ی شما
رها چیزی نگفت ومن واروین رفتیم تو خونشون
توی خونه که رفتم سوتی کشیدم
-اوه له له چه خونه ای
اروین تک خنده ی مردونه ای کردوگف:مال شمام عین همینجاس
-اوهوم
اروین-بیا اتاقو نشونت بدم
به دنبال حرفش رفت تو یه اتاق
وارد اتاق که شدم خشکم زد
دیوارارو کاغذدیواری سفیدی با گلای ریز شیری رنگ پوشونده بود
تخت بزرگ وسفیدی که از تاجش حریرای سفید اویزون شده بودو بارها انتخاب کرده بودیم وسط اتاق بود
یه دیوار اتاق کلا شیشه بود ومنظره ی حیاط دیده میشد
کمدسفیدومیزارایش سفید جلوی تخت بود
اتاق خیلی شیک وقشنگ چیده شده بود

پارت_135از_زبان_آروشا

اروین به سمت کمد رفتو درشو بازکرد
یه دست لباس ورداشت وکتشو دراوردو انداختش رو تخت
سمت کمد رفتم وبین لباسای رها دنبال لباسام گشتم
بالاخره یکی از پیرنامو پیداکردم و ورش داشتم
برگشتم وبه اروین نگاه کردم که لباساش دستش بود وداشت نگام میکرد
همینجوری زل زدم بهش تا بره بیرون ومن لباسامو عوض کنم
اونم همینجوری عین بز زل زد بهم ویه تای ابروشو بالاانداخت
بازم نگاش کردم که خیلی ریلکس تکیه داد به دیوار وزل زد بهم
ده دیقه ای گذشته بود که دیدم این بشر قصد بیرون رفتن نداره
از لای دندونام غریدم:میشه بری بیرون
تکیشو از دیوار گرفتو بایه لبخند مکش مرگ ما گفت:خب چرا زودتر نگفتی
بعد از اتاق زد بیرون ودرو بست
بادهن باز به جای خالیش نگا میکردم
کثافــــــــط من تورو ادم نکنم اروشا نیسم
به سختی لباس عروسمو دراوردمو لباسمو پوشیدم
یه پیرن استین بلند با راه راهای سفیدوسیاه که تابالای زانو بود
موهامو چون پیس پیس روش نزده بودن به اسونی شونه کردم وبالای سرم بستم
رژمو پاک کردم از اتاق زدم بیرون که همزمان اروین از اتاق کناریم اومد بیرون
یه شلوارک باب اسفنجی تنش بود بایه رکابی مشکی خندم گرفت
رهام لباس خوابش باب اسفنجی بود
ضاروین نگاهی به سرتاپام انداخت وگفت:گشنمه
لبولوچمو اویزون کردموگفتم:منم
لبخندی زدوگفت:بیا بریم ببینیم چیزی
تواشپزخونه واسه خوردن پیدامیشه رواون میزکه فقط کیک وژله بود
نگاهی به من انداخت وگف:و این منو تورو سیرنمیکنه
نیشم بازشدو دنبالش راه افتادم تو اشپزخونه که رفتیم مستقیم رفتیم به سمت یخچال
وایساده بودیم روبه روش وبه در بستش نگا میکردیم اروین نگاهی بهم انداخت وروبه یخچال گفت:بیبیدی بابیدی بوو
بعد درشو بازکردفکم چسبیدبه زمین
ازشیرمرغ تا جون ادمیزاد توش پیدامیشد
یه نگا به همدیگه انداختیم
ومثه ادمایی که از قحطی میان حمله کردیم به یخچال بدبخت وسایلارو ریختیم رو میزو نگاشون کردیم
اروین نگام کردوگفت:نظرت با جوجه چیه؟
نیشم باز شدوگفتم:عالیه
لبخندی زدو گفت:پس برو بخواب تو زردچوبه وابلیمو تا سیخارو بیارم
کم کم نیشم بسته شدو خیز برداشتم طرفش
-میکشمت ارویــــن
اروین زد تو صورتشو گف:یا امامزاده عاشورا
افتادم دنبالش و

پارت_136از_زبان_آرتین

روبه روی رهانشسته بودم وداشتم به رها که چشاش از بی خوابی بسته شده بودو اروم اروم ژله میذاشت دهنش نگامیکردم
اروم صداش کردم:رها؟
جوابی نداد وسرش خم شد
لبخندی رولبم نشست وباصدای بلندصداش زدم:رهــــــا
رها عین جن زده ها صاف نشست وباچشای گشاد گف:چیه؟چیشده؟جنگه؟کی مرده؟
جلوی خندمو گرفتم وگفتم:به نظرت اروین واروشا دیرنکردن؟
نگاهی به ساعت گوشیش انداخت وگف:اره خیلی وقته رفتن تو
به دنبال حرفش ازپشت میز بلندشدو گف:من میرم ببینم چیکارمیکنن
بلندشدمو گفتم:منم میام
پشت سرش راه افتادم داخل خونه شدیم
یه صداهایی از اشپزخونه میومد
رهاباتعجب نگام کردکه شونه ای بالاانداختم وجلوتر راه افتادم به سمت اشپزخونه
رهام پشت سرم اومد
جلوی ورودی اشپزخونه که وایسادیم خشکمون زد
چیزی که میدیدمو باورنمیکردم
رو دیوارو سرامیکای اشپزخونه پراز تخم مرغ شکسته بود
همه جا پراز اردو گوجه ی له شده بود
اروشا یه پیشبند ابی دورکمرش بسته بود وموهاشو بایه دستمال سر جمع کرده بودو
پشت میز نشسته بود وداشت گوجه خورد میکرد
اروین یه پیشبند صورتی دورش بسته بودبا یه دستمال سر صورتی سر گاز داشت یه چی سرخ میکردو اواز میخوند
اروین:آی ننه ننه
اروشا:من گشنمــــه
اروین:آی ننه ننه
اروشا:یه پسـری عاشق منه
اروین:ننه جون آی ننه جون
اروشا:سرخ کن واسم بادمجــون
بادهن باز داشتیم به صحنه ی روبه رومون نگامیکردیم
که اروین نگاش افتاد بهمون
نیششو بازکردوروبه ماگفت:به به داداش گلم خانوم فنچولم
اروشا بادستش محکم کوبید رو میزو صدای خندش رفت هوا
اروینم یه نگابه اروشا انداخت وخندید
بعد پشتشو به ماکردو مشغول اشپزیش شد
جلو رفتمو رویه صندلی نشستم
رهام باقیافه ی متعجبی اومدو کنارم نشست
صدای اروین اومد:اروشا حواست باشه انگشتتو نبری حوصله ی گریه ی بچه هارو ندارم
اروشا باحرص گوجه ای ورداشت وگف:اروین؟
اروین تا سرشو برگردوند جوابشو بده اروشا گوجه رو طرفش پرت کرد که مستقیم خورد تو دماغش
اروشا زد زیر خنده واروین دستشو گذاشت رودماغشو دادکشیـــد:عنتـــر مماغ خوشگلم داغون شد
اروشا بابیخیالی یه تیکه کاهو تو دهنش گذاشت وگفت:فدای سرم
بالاخره به حرف اومدم وگفتم:اینجا چخبره؟اشپزخونه چرابه این روز افتاده؟
اروین واروشا باقیافه ی مظلومی نگام کردنو همزمان گفتن:خب گشنمون بود
بعد یه نگابه همدیگه کردن واروین گف:اول من گفتم
اروشا:نخیرم اول من گفتم
اروین:چراهم اول من گفتم
اروشا:مــــــن گفت….
نذاشتم ادامه بدن وگفتم:باشه فهمیدم
رها بلندشدوگف:شـب بخیر
واز اشپزخونه زد بیرون
اروین نگام کردوگف:چش بود این؟
شونه هامو بالاانداختم وبلندشدم:شب خوش
سریع از اشپزخونه زدم بیرون وراه خونمو درپیش گرفتم رفتم تو اتاقم
یه دوش سرسری گرفتمو لباس راحتی پوشیدم
خودمو پرت کردم رو تختو چشاموبستم
خیلی سریع خوابم برد
بااحساس سرما چشامو بازکردم
پنجره ی اتاقم بازبود
بلندشدمو به سمت پنجره رفتم تا ببندمش
نگام افتاد به باغ
اون اروشابود؟
رو نیمکت خوابیده بودو تو خودش مچاله شده بود
نگاهی به ساعت انداختم3نصف شب بود
این وقت شب اروشاچرا اونجاخوابیده؟
بیخیال شونه هامو بالاانداختمو پنجره روبستم
رومو برگردوندم تادوباره برم روتخت ولی یه حسی باعث شد رامو کج کنم به سمت باغ
ازخونه که زدم بیرون بادسردی بهم خورد که باعث شد لرز کنم
به سمت اروشا رفتم وجلوی نیمکت رو زانوم نشستم
نگاهی به قیافه ی غرق خوابش انداختم
گونه هاش ونوک دماغش سرخ شده بود
دستی به صورتش کشیدمو زیرلب گفتم:دخترکوچولوی تخص
بالرزیدن شونه هاش نگام افتاد به بدنش که داشت میلرزید
هــــــــوف
یه دستمو انداختم زیرزانوهاش ویه دستمو گذاشتم زیرسرش وبلندش کردم
راه افتادم به سمت خونه
دروبازکردمو با پام هلش دادم
راه افتادم به سمت اتاقم
اروم روی تخت گذاشتمش و
پتورو روش کشیدم
دوباره نگاهی بهش انداختمو از اتاق زدم بیرون
خوابم پریده بود
سیگارمو بایه پتو ورداشتم ودوباره رفتم تو اتاقم
اروم دروبازکردم تا اروشا بیدارنشه
رفتم تو تراس وپتورو انداختم رو شونه هام
سیگاری روشن کردمو سعی کردم فکرم سمت دختری که رو تختم خواب بود نره

پارت_137از_زبان_آروین

شب خوبی بودکلی بااروشا خندیدیمو خوردیم
از اینش خوشم میومد که جلوش کوفتم میذاشتی میخورد عین خودم بود😑
ساعت1:30بود که اروشا رف
خیلی خسته بودم رفتم سمت اتاقم ودرشو بازکردم رها روتخت دراز کشیده بود وداشت باگوشیش ور میرفت رفتم تو ودرو بستم بدون اینکه چشم از گوشیش بگیره گف:واسه چی اومدی تو اتاق من؟
جـــــانم؟این چی گف؟اتاقش؟پوزخندی زدمو گفتم:اگه نمیدونستی بدون اینجا اتاق منه
گوشیشو خاموش کردو گذاشت رومیز کنار تخت روشو برگردوند وگف:باشه اصن هرچی توبگی..خب این الان ینی چی؟ینی نمیخواد از تخت من بیاد پایین؟باصدای تقریبابلندی گفتم:پــــس من کجا بخوابم؟
رها عین جن زده هانشست روتختوگف:هوووی چرا دادمیزنی بچم افتاد
لبخند شیطونی زدمو گفتم:عب نداره دوباره بچه دارمیشی..چیزی نگفتم وبااخم نگام کرد دوباره درازکشیدروتخت
-ببین من رواین تخت نخوابم خوابم نمیبره
رهابالشت خوشگلمو گذاشت رو گوشاش تا صدامو نشنوه حرصم گرفته بودجلورفتمو خودمو پرت کردم رو تختم چشامو بستم داشت خوابم میگرف که یه چیز نرم محکم اومد تو صورتم چشامو باترس بازکردم که دیدم رهابالاسرم نشسته وبالشتو میکوبه تو صورتم سریع نشستمو بااخم گفتم:چته وحشی شدی بازدوباره بالشتو کوبیدتوسرمو گف:وحشی خودتی پاشو برو بیــــرون
مچ دستاشو محکم گرفتم که آخش دراومد
تو دوسانتی صورتش گفتم:یا اینجا میخوابی وصدات درنمیاد یا میری بیرون ورو کاناپه میخوابی چون من ازاین اتاق بیرون نمیرم
بدون هیچ حرفی نگام میکرددستشو ول کردمو رومو ازش برگردوندم به پهلو درازکشیدم وچشامو بستم صدایی از رهانمیومدبیخیال شونه ای بالاانداختم وطولی نکشید که خوابم برد با صدای زنگ چشامو بازکردم نگاهی به دوروبرم انداختم رها تواتاق نبوداز روتخت پایین اومدم واز اتاق رفتم بیرون ایفونو ورداشتم وباچشای بسته وصدای خوابالودی گفتم:کیه؟
-منم پارمیدا
چشام تا جایی که جا داشت بازشد
پارمیدا این وقت صبی اینجاچیکارمیکرد
-بیاتو
دکمه رو زدمو سریع پریدم تو پذیرایی
رها رو کاناپه خواب بودسریع رفتم سمتشو تکونش دادم:رها..رهـا پاشو
یکی ازچشماشوبازکردوگف:چیشده؟
-پارمیدا اومده بدواتاق تورو‌نبینه
رها با بی میلی بلندشدو بالشتشو ورداشت ورفت تو اتاق باصدای در رفتم جلو ودرو بازکردم پارمیدا لبخندی زدو گف:سلام
لبخند زورکی زدمو گفتم:سلام بیا تو
بدون هیچ تارفی اومد تو
دروبستمو پشت سرش به سمت پذیرایی رفتم
رویکی از کاناپه ها نشست وهمینطور که اینور اونور سرک میکشید گف:خانومت نیس؟
“به تو چه اخه عفریته؟این وقت صب اومدی ببینی خانومم هس یانه؟”
رویکی از کاناپه ها نشستمو
گفتم:خوابه…دیشب خیلی خسته بود
پارمیدا ابروهاشو باشیطنت بالاانداختو گف:دیشب مگه چخبر بود؟
بی مودب..بیشعور…بی حیا..شیطونه میگه پاشم اون موهای زشتشو بگیرم رو زمین بکشمش
لبخند زورکی زدمو گفتم:خودت عروس شدی میفهمی چرا خستس
پارمیدا لبخندشو جمع کردو گف:ارتین کجاس؟
پامو رو اون یکی پام انداختمو گفتم:ارتینم خونشه
لبخند شیطونی زدمو گفتم:البته باخانومش که فک کنم اونم خیلی خسته باشه
پارمیدا لبخند حرصی زدو گف:اهان پس خستس
دلیل اینکه این وقت صب اومده بود اینجارو نمیفهمیدم معلوم نی چه نقشه ای واس ارتین بدبخت کشیده باصدای رها نگاه منو پارمیدا کشیده شد سمتش
یه شلوارک تنگ قرمز پوشیده بود بایه تاپ سفید
قیافه ی خوابالودش خیلی بامزش کرده بود
رها-سلام
پارمیدا بلند شدو گف:سلام عزیزم
رها به سمتش رفت وباهاش دست داد
بالبخند روبه پارمیدا گف:خوش اومدین
پارمیدام لبخندی زدو گف:مرسی
به رها اشاره کردم بیاد پیشم بشینه
تاکنارم نشست دستمو انداختم دور شونه هاش وبه خودم فشردمش وپیشونیشو بوسیدم
-خوب خوابیدی خانومم؟
رها باخجالت خودشو عقب کشیدو گف:اره خیلی خوب بود
پارمیدا خندیدو گف:چقد به هم میایین
“نچ نچ نچ خودشیرین”
رها لبخندی زدوبلند شد
دستشو گرفتمو گفتم:کجامیری؟
باتعجب نگام کردو گف:میخوام از پارمیدا پذیرایی کنم
دستشو کشیدمو مجبورش کردم بشینه
-تو نمیخواد کاری بکنی حالت خوب نیس خودم ازش پذیرایی میکنم
بلند شدمو چشمک شیطونی به قیافه ی متعجبش زدم
رفتم تو اشپزخونه وچای سازو به برق زدم
باصدای در از اشپزخونه رفتم بیرون
رها درو بازکرده بود وداشت بایکی حرف میزد
باکنار رفتن رها ارتین اومد تو
پارمیدا سریع بلندشدو روبه ارتین گف:سلام
ارتین باتعجب نگاش کردوگف:سلام
قبل اینکه پارمیدا چیزی بگه گفتم:چیشده داداش؟این وقت صب اومدی اینجا
ارتین کلافه دستی بین موهاش کشیدو گف:اروشا حالش خوب نیس
رها بانگرانی دست ارتینو گرفت وگف:چش شده؟چرا حالش خوب نیس؟
جلو رفتمو گفتم:چیشده مگه؟
ارتین نگام کردوگف:نمیدونم تب داره هرچقد بش میگم بریم دکتر نمیره اومدم ببینم قرصی چیزی دارین رها سریع از خونه زد بیرون
رفتم تو اشپزخونه واز تو کشو چن تا قرص ورداشتم وقتی اومدبیرون پارمیدام نبود
ارتین نگام کردوگف:این اینجا چیکارداره
_چه بدونم والا

پارت_138از_زبان_رها

باعجله خودمو رسوندم به اتاق
نگام کشیده شد سمت اروشا که بارنگی پریده روتخت خوابیده بود وداشت میلرزید
دوویدم طرفش وتکونش دادم
-آروشا؟آروش چت شده؟
ولی جوابی نمیداد وزیرلب هذیون میگفت
یه قطره اشک از چشمم افتاد
دیدن اروشا تواین وضع حالمو بد میکرد
سرمو گذاشتم رو سینشو گفتم:یهویی چت شد اخه
باصدای بازشدن در برگشتم
پارمیدا اومد کنارمو گف:چیشده؟حالش خوب نیس؟
بغضم نذاشت جوابشو بدم
دستمو کشیدم رو صورت اروشا
یه قطره اشک دیگه
خاطره ی خوبی ازاین تب کردنا وهذیون گفتنای اروشا نداشتم
یاد مرگ عمو افتادم
یه هفته از مرگش نمیگذشت که اروشا همینجوری شد
تو گذشته غرق شده بودم که دستی منو برگردوند وتو یه اغوش گرم فرو رفتم
اروین کنارگوشم گف:هیش..اروم باش چرا گریه میکنی اروشا که چیزیش نیس
دستی رو موهام کشیدو گف:فقط یه کوچولو سرماخورده
چشمامو بستم واجازه دادم اشکام بریزه
ارتین جلو اومدو موهامو نوازش کرد
بالبخند مهربونی گف:زنگ زدم دکتر بیاد
گریه نکن
خودمو از بغل اروین بیرون کشیدمو کنار اروشا رو تخت نشستم
دستای سردشو تو دستام گرفتم ونزدیک لبام بردم
دستشو بوسیدم وباصدای لرزونی گفتم:ابجی تورو خدا پاشو
اروین وارتین یه گوشه وایساده بودن وداشتن نگام میکردن
پارمیدا که اوضاع رو دید بایه خدافظی کوتاه رفت
بیس دیقه بعد دکتراومد وبعد معاینه ی اروشا یه سرم بهش وصل کردو بعد تجویز کلی دارو وچن تا سفارش از اتاق بیرون رفت
ارتینم پشت سرش رفت
اروین اومد نزدیک ودستشو گذاشت رو پیشونیه اروشا که چن دیقه ای میشد چشماشو بازکرده بود
اروین لبخند مهربونی به روش زدوگف:توکه نصفه عمرم کردی دختر..فک کردم از غذای دیشب یه بلایی سرت اومده
اروشا لبخند بی جونی زدوگف:از طرف غذا هیچ خطری منو تهدید نمیکنه
اروین خندیدوگف:خب دیگه پاشو یه ذره ابجیتو تحویل بگیر که تاالان داشت پرپر میزد واست
به دنبال حرفش از اتاق رفت بیرون
اروشا به سختی خودشو بالاکشیدو تکیه داد به تاج تخت
چن ثانیه نگام کردو دستاشو بازکرد
بدون هیچ حرفی خودمو پرت کردم تو بغلش
محکم بغلم کردو باصدای گرفتش گف:دیوونه چرا گریه میکنی
انقد گریع کرده بودم که به سکسکه افتاده بودم
-آرو..شا…فک..فک کردم…بازم
نذاشت حرفمو ادامه بدم وگف:من حالم خوبه رها…انقد خودتو به خاطر من اذیت نکن
خودمو از بغلش بیرون کشیدمو زل زدم تو چشای خوشگلش
-قول…میدی….زود خوب شی؟
اروشا خندیدوگفت:قول میدم زود خوب شم
بعد باصدای ارومی گف:تا حال این دوتا داداشو بگیریم…نقشه هامون که یادت نرفته؟
اشکامو پاک کردمو بالبخند گفتم:نه یادم نرفته
بلندشدمو روبه اروشا گفتم:میرم واست سوپ درس کنم یکم بخواب
اروشا سری تکون دادو دراز کشید
از اتاق بیرون رفتم ویه نفس عمیق کشیدم
خداروشکر حالش خوبه

پارت_139از_زبان_رها

ارتین واروین جلو تلویزیون رو کاناپه نشسته بودن
رفتم تو اشپزخونه وکابینتارو یکی یکی بازکردم تا یه قابلمه پیداکردم
یخچالو بازکردم ویه بسته گوشت مرغ بیرون کشیدم
گذاشتمش تو اب تا بپزه
دوباره رفتم سر یخچال وچن تا هویج ورداشتم
در یخچالو بستمو خواسم برگردم که بادیدن ارتین جیغی کشیدمو هویجا از دستم افتاد
ارتین خندشو خوردو گف:ترسیدی؟
دستمو گذاشتم روقلبم وعاقل اندر سفیه نگاش کردم:نه از ذوق دیدنت جیغ کشیدم
خم شدمو هویجارو ورداشتم وریختمشون تو ظرفشویی
ارتین اومد کنارم وگف:داری چیکارمیکنی؟
همینجوری که هویجارو میشستم و تو ظرف میریختم گفتم:دارم واسه اروشا سوپ درس میکنم
سرشو تکون داد وگف:کمکت کنم؟
نگاش کردمو بایه لبخندگشاد گفتم:اره
ظرف هویجارو انداختم تو بغلش وگفتم:پوست اینارو بکن ونگینی خوردشون کن
نذاشتم چیزی بگه ورفتم سمت یخچال
همینجوری که اینوراونورو نگامیکردم ارتینو صداکردم:ارتین یه لحظه بیا
اومدو کنارم وایساد
بدون اینکه نگاش کنم گفتم:سبزی میخوام واس سوپ داری؟
چن ثانیه گذشت وجوابی از ارتین نیومد
برگشتم طرفش که بادیدن اروین دوباره جیغی کشیدم
اروین ترسیده دستشو گذاشت رو قلبشو گف:چته دختر قلبم افتاد تو شورتم
باحرص نگاش کردمو گفتم:من ارتینو صداکردم نه تورو
دستاشو زد زیربغلشو گف:چه فرقی داره؟تو سبزی میخوای که من میگم ارتین تو یخچالش سبزی نداره
صدای ارتین اومد که میگف:تو کشو دومیه فریزره
اروین یه لبخند گشاد زد
هلش دادم عقبو یه بسته سبزی از تو فریزر بیرون کشیدم
در یخچالو بستم وروبه ارتین گفتم:زود باش دیگه
ارتین ظرف هویجو جلوم گذاشت وگف:بفرما تموم شد
یه نگا به هویجای تو ظرف که هرکدوم یه شکل واندازه ی متفاوتی داشتن انداختم ویه نگا به قیافه ی ارتین که بایه لبخند گشاد نگام میکرد
دوباره یه نگا به هویجا انداختم ویه نگا به قیافه ی ارتین
دوباره یه نگا به هویجا انداختم ویه نگا به ارتین که باجای خالیش روبه رو شدم
باجیغ گفتم:ارتیــن کجا فرارکردی بیااینارو درستشون کن
صدایی نیومد
خیلی عصبی شده بودم
برگشتم که دیدم اروین پاورچین پاورچین داره از اشپزخونه میره بیرون
تا نگاش کردم سرجاش وایسادوگف:باشه من درستش میکنم نزن منو
بعد مثه یه بچه ی خوب نشست پشت میزو هویجارو خورد کرد
بعد خوردکردن هویجا از اشپزخونه رفت بیرون
داشتم سوپو اماده میکردم که یهو یه فکری به سرم زد
لبخند شیطانی زدمو هرچی که میخواسم توسوپ بریزمو نصف کردم
جوری که سوپ فقط اندازه ی دونفر باشه
نیم ساعتی گذشته بود که بوی سوپ خونه رو ورداشته بود

پارت_140از_زبان_رها

سوپو تو دوتا کاسه ریختمو بادوتاقاشق گذاشتمش تو سینی
نمکش خوب بود ولی به خاطر اروشاکه همه چیو خیلی خیلی خیلــــی شورمیخورد نمکدونم ورداشتم
ازجلوی اروین وارتین که رو کاناپه نشسته بودن رد شدم ورفتم تو اتاق
اروم درو بازکردمو رفتم تو
اروشاخواب بود
کنارش نشستمو سوپو گذاشتم رو میز
دستی به موهاش کشیدمو اروم صداش زدم
-اروشا؟پاشو واست سوپ درس کردم
لای چشماشو بازکردو نگام کرد
کمکش کردم تکیه بده به تاج تخت
کاسه ی سوپشو دادم دستش
اروم اروم شروکرد به خوردن
مشغول خوردن بودیم که در اتاق بازشدو اول سر اروین اومد تو وبعد صدای نحسش
-رها یه لحظه میای؟
بی تفاوت نگاش کردمو گفتم:همینجابگو
سرشو خاروندوگفت:اخه…چیزه…خصوصیه
یه تای ابرومو بالاانداختم
خصوصی؟؟؟
نگاهی به اروشا که داشت باکنجکاوی نگام میکرد انداختم وپاشدم
به دنبال اروین از اتاق بیرون رفتم
دروبستمو تاخواستم برگردم اروین منو چسبوند به دیوار
چشام تااخرین حدش بازشد
خودشو چسبوند بهم وزیرگوشم باصدای ترسناکی گف:کجا قایمش کردی؟
اب دهنمو قورت دادم وبه چشاش که تودومیلی متری صورتم بود زل زدم
-راجب…چ..چی حرف میزنی؟
چشاشو ریزکردوگف:خودتو به اون راه نزن میدونی راجب چی حرف میزنم
دوباره اب دهنمو قورت دادم ودستمو گذاشتم تخت سینش تایکم عقب بره ولی یه سانتم عقب نرفت
-چی میگی اروین؟من نمیدونم چیو میگی بروعقب
دستشو برد تو جیبشو یه چیزی بیرون کشید
نگام به چاقوی تو دستش که افتاد قلبم افتاد توشورتم
چاقو رو اورد نزدیک صورتم وگف:یامیگی بقیه ی سوپو کجا قایم کردی یا باهمین چاقو میکشمت
یه لحظه صداها قط شداین چی گف؟سوپ؟
انگار تازه فهمیدم چیشده
پامو بالااوردم وبا زانوم محکم زدم به وسط پاش که چاقو از دستش افتاد وداد کشید
خم شده بود ودستشو گذاشته بود وسط پاش
رفتم نزدیک ترو موهاشو کشیدم وباجیغ جیغ گفتم:دیگه حق نداری الکی منو بترسونی روانــــــی
اروینم جیغ میکشیدو بادستاش میخواس دستامو از موهاش جداکنه
ارتین بانفس نفس خودشو رسوند بهمون وگف:چیشده؟
بادیدن وضعیتمون سریع اومد سمتم
اروشام از اتاق بیرون اومد وبادهن باز نگامون میکرد
ارتین به زور منو از اروین جداکرد
اروشا رفت پیش اروین وگف:چیشده؟چخبره اینجا؟
اروین همینجوری که دستش رو سرش بود انگشتشو گرف طرفمو گف:از این وحشی بپرس
دوباره خیز برداشتم طرفش که ارتین بین بازوهاش قفلم کردوباصدای بلندی گف: دِ یه دیقه اروم باش دختر
نفس عمیقی کشیدمو خواسم چیزی بگم که اروین باصدای بلندی گف:این موهای منه؟
رد نگاهشو گرفتم
رو پارکتا پراز موهای اروین بود که توسط دستای من از ریشه کنده شده بودن
لبخند پیروزمندی رو لبم نشست
اروین نگام کردوباحرص گف:دختره ی وحشی ببین چیکارکردی کچل شدم رفت
هیچی نگفتم ودوباره لبخندی زدم که بیشتر حرص بخوره
اروشا روزمین نشست ویه تار مو از روزمین ورداشت وروبه
اروین گف:عب نداره پسرم باچسب واست میچسبونمشون

1+

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *