ماه: آذر ۱۳۹۹

رمان آنلاین دروغی با طعم زندگی پارت13 چند روز گذشت و هرروز حسی عجیب ولی تکراری داشتم حسی که حضور یک نگاه که همیشه و هرجا دنبالم بود رو حس می کردم. یه روزی وسط ساعت کاری مجبور ششدم که از کارگاه بیرون برم .باید به یکی از فروشگاه های که محل فروش کارامون بود […]

دلنوشته باهم دوست می‌دارم دریا را بشکافم زمین و آسمان را بهم بدوزم اما باز به گذشته سفر کنم یا که آینده را آنچنان که دوست دارم هک کنم… چشمانم باز بارانی‌است چرا تا می‌آیم حرف دلم را بگویم زبانم قفل می‌شود؟ چرا بغض لعنتی گلویم را می‌گیرد؟ به راستی اینها همه به خاطر خون […]

رمان آنلاین خلاف جهت پارت یازدهم نمی دونم چقدر تو فکر بودم که تا به خودم اومدم دیدم که محیط کلبه تغییر کرده و الان توی همون محیط سرسبزی بودم که راشل و جیمز کشته شدن… یعنی پدر و مادرم! اونا جلوی جورج زانو زده بودن و من بالاخره بعد از ۲۵ سال تونستم بفهمم […]

رمان انلاین داغ پریشانی پارت2نویسنده:فاطمه نصرت ابادی رمان داغ پریشانی:آنلی یک بار هم از همتا پرسیده بود«چجوری به تهران اومدی؟خانواده دکترچرا اومده بودند شیراز؟و او جواب داد:مادرم که مرد بابام زن گرفت.اما زنش از من بدش می اومد حتی اجازه نمیداد به مدرسه برم و درس بخونم اما پدرم دلش برای من میسوخت ولی کاری […]

رمان آنلاین آواز بی صدای عشق مجازی پارت 13 دانیال بحث کردن با رها خستم کرده بود کلافه از ماشین پیاده شدم. به اطراف نگاه کردم آرامشی که سکوت قبرستون داشت هیچ جا نداشت به سمت جلو حرکت کردم دیگه ماه از پشت ابر بیرون اومده، هوا کمی روشن بود. به اولین قبری که رسیدم […]

دلنوشته ساحره ای‌کاش! بداند دل سنگ تو که پنبه های بافته‌ات صید کرد دل بی گناهم را من که دم به تله نمی‌دادم، به این سادگی ها خام نمی‌شدم. چه شد؟ چه چرا تله را دیدم تن به سیاه چال عشقت سپردم؟ من که از تاریکی بیم داشتم چگونه تنهایی و تاریکی را برگزیدم؟ طعم […]

دختری که واسه انتقام از خانوادش به خاطر گذشته ایی کع همه چیش به طور اشتباه ضقاوت شده دختری که بی رحم شده و حتا به خواهرش هم رحم نمی کنه دختری که همزان با دونفر رابطع داره اما اینجا داستان فرق داره اینجا دخترما قرار نیست با عشق صابقش برگرده دوتا اتفاق هست که ……….

رمان ناکامان

رمان انلاین ناکامان پارت ۱۵ مهردادعلی کف دستش را محکم به پیشانیم کوبید.جوری که انگار بخواهم مشتی توی صورتش بکوبم نگاهش کردم.دست دیگرش را روی پیشانی خودش گزاشت وکمی‌ صبر کردگفت: تب داری.سرم را عقب کشیدم تا دستش را بردارد.دستش را برداشت و گفت: موندم چطوری این همه پالن و پالتو میپوشی تهش همیشه سرماهم […]

بعداز گذشتن ۴۵ دقیقه رسیدیم! باشک پرسید خونتون اینجاست؟ _بله !اگر قابل میدونید تشریف بیارین داخل! +نه این چه حرفیه! ولی باشه یک وقت دیگه من الان جایی کار دارم! سری تکان دادم ودوباره درخواست نکردم! ازماشین پیاده شدم هرچقدر مهربونی تو وجودم بود ریختم توچشمام وزل زدم بهش _خیلی خیلی ممنون واینکه ببخشید مزاحمتون […]