سرزمین رمان آنلاین
با ما همراه باشید با رمان های آنلاین روز دنبا بهترین رمان هایی که در جهان دارن نوشته میشن…
دانلود اپلیکیشن

سلام دوستان عزیز روی عکس بالا کیلیک کنید و اپلیکیشن سایتو دانلود کنید و راحت تر تمام رمان های سایتو مطالعه کنید.

روی تصویر کیلیک کنید و مارو در اینستاگرام دنبال کنید
رمان آنلاین استاد خلافکار (پارت 6)

رمان آنلاین استاد خلافکار (پارت 6)

رمان آنلاین استاد خلافکار (پارت 5)

رمان آنلاین استاد خلافکار

اشکامو پاک کردم و گفتم
_نه خیر.فقط ترسیدم… هر کس دیگه ای هم می بود می ترسیدم.
از اون نگاهای خر خودتی بهم انداخت.. هر کاری هم کردم نتونستم جلوی نگرانی مو بگیرم و گفتم
_چرا این طوری شدی؟
خواست جواب بده که صدای عمه اومد
_شاه پسرم اومده.خوش اومدی آرش!
نفس فوت کردم.آرش به سمت عمه رفت و مشغول سلام احوال پرسی شد.
از اونجایی که عمم ارادت خاصی به آرش داشت در خونش و باز کرد و گفت
_بیا تو نصف شبی اومدی تو حیاط نمون.بیا یه چای بدم تا بخوری جا تو می‌ندازم.
تند گفتم
_آرش میخواست بره عمه.
_مگه میشه؟این وقت شب این همه راه اومده و بره؟خطرناکه عمه جون. تاریکه جاده خسته هم هست.
آرش که رفت داخل با حرص چند لحظه ای همون جا ایستادم. انگار نه انگار من اومدم اینجا تنها باشم. این عمه ی از همه جا بی خبرم فکر میکنه من و آرش هنوز نامزدیم.
رفتم داخل…حس میکردم آرش حال نداره مخصوصا اینکه رنگشم پریده بود.
کنارش نشستم. عمه به آشپزخونه رفته بود تا برای آرش چای بریزه. از فرصت استفاده کردم و گفتم
_چند وقته این طوری شدی؟
معنادار نگاهم کرد و گفت
_خیلی دلم تنگه گیرای سه پیچت بود.
با حرص رو برگردوندم و گفتم
_به من چه اصلا.
دستم و گرفت که با حرص دستمو کشیدم و بلند شدم.عمه با یه لیوان چای از آشپزخونه اومد بیرون.
با کلی قربون صدقه و خوش آمد گویی چای رو جلوی آرش گذاشت و خودشم به اتاق رفت.
تند تند تشک منو جمع کرد و یه تشک دو نفره از توی کمد در آورد.
گیج گفتم
_چی کار داری می کنی عمه؟
نفسش بریده بود با این حال گفت
_واستون جا درست می‌کنم دیگه.
رنگ از رخم پرید و گفتم
_یعنی آرش و میخوای بفرستی تو این اتاق؟
چپ چپ نگام کرد و گفت
_مگه نامزدت نیست؟بعد هم این کلبه خرابه بیشتر از یه اتاق داره؟
بفرما… خاک دو عالم به سرم شد..
عمه بعد از درست کردن تشک از اتاق بیرون رفت.
هاج و واج همون جا ایستاده بودم که صدای بسته شدن در اتاق اومد.
نفسم گره خورد و لحظه ای بعد حضورش و نزدیک به خودم حس کردم.

برگشتم و بدون نگاه کردن به صورتش گفتم
_من تو پذیرایی پیش عمه میخوابم.
بازوم و گرفت و آروم گفت
_انقدر بی رحم نباش.
تند نگاهش کردم و گفتم
_من؟آرش چند بار التماس تو کردم؟چند بار گفتم من بهت خیانت نکردم. با وجود اینکه دستت روم بلند شد و حرفای بدی بهم زدی اما باز من منتظرت بودم. چی کار کردی؟رفتی با ساناز عروسی کردی،کم نبود حالا هم قراره بابا بشی. دیگه چه توقعی ازم داری؟صبح نشده برو و دیگه هیچ وقت پی من نیا!
خواستم برم که سد راهم شد و گفت
_بزن!
مچ دستام و گرفت و گفت
_ده برابر اون کتکایی که زدمت بزن!
خیره نگاهش کردم و گفتم
_درد اون کتکا چیزی نبود. کتک اصلی و زمانی خوردم که جلوی چشمم با ساناز ازدواج کردی.
چشماشو با درد بست.
دستامو از دستش کشیدم و گوشه ی اتاق چمباتمه زدم. سرمو روی زانوهام گذاشتم و آروم گفتم
_دیگه نمی کشم آرش!
با مکث، با صدای گرفته ای گفت
_بریم از اینجا؟هر جا که تو بگی… هر جا که تو بخوای. میریم پشت سرمونم نگاه نمی‌کنیم.
لبخند تلخی زدم و گفتم
_هیچی مثل سابق نیست. من دیگه از کنارت بودن لذت نمی برم چون تو الان یه بچه داری… زن داری… یه حرمتی بین مون شکسته!
به سمتم اومد و کنارم نشست.
_درستش میکنیم. ساناز و طلاق میدم با هم میریم. همه چیو از اول درست می کنیم.
چه قدر امیر و دست کم گرفته بود.
بی تاب گفت
_من هنوزم دوست دارم لیلی.
خواستم جواب بدم که صدای شلیک شدن جیغم و بلند کرد.
آرش سریع از جاش بلند شد و جلوی من ایستاد.
از پنجره بیرون و نگاه کرد که گفتم
_چی بود؟
اسلحه شو از کمرش در آورد و گفت
_بمون همینجا.
پشت بند حرفش سریع از اتاق بیرون رفت.
عمه با رنگ پریده گفت
_صدای چی بود؟
مثل برق از جام پریدم و بیرون زدم.
دمپایی های جلوی در و پوشیدم و بی اعتنا به سر و وضعم از خونه زدم بیرون و با دیدن امیر مات برده گفتم
_تو اینجا چه غلطی می کنی؟
حرفی که داشت به آرش می زد و با اومدن من قطع کرد.
لبخند محوی زد و گفت
_تعطیلات تمومه خانومم،اومدم دنبال تو!

* * * * *
بازوم و گرفت و طوری پرتم کرد توی اتاق که بی تعادل روی زمین افتادم.
سر بلند کردم و با خشم داد زدم
_حق نداری اینجا زندانیم کنی.
پوزخند زد و در اتاق و قفل کرد…با گریه گفتم
_امیر تو رو خدا به آدمات بگو آرش و ولش کنن.خواهش میکنم!
بی اعتنا به سمت تخت رفت و کتش رو در آورد.
دکمه های بالای پیرهنش رو باز کرد.
به سمتش رفتم و گفتم
_بلایی سرش نمیاری مگه نه؟کاریش نداری دیگه؟
از نگاه لعنتیش که از بالا زل میزد بهم مثل سگ می ترسیدم.
آروم گفت
_به نظرت اومده من ایوبم؟که در مقابل هر چیزی سکوت کنم و با لبخند از کنارش رد بشم؟
وحشت زده نگاهش کردم.بازوم و گرفت و پرتم کرد روی تخت و مشغول باز کردن کمربندش شد.
از ترس زبونم بند اومد و گفتم
_چی کار میخوای بکنی؟
با همون پوزخند روی لبش گفت
_نمی‌دونم.به نظر تو میخوام چی کار کنم؟
عقب عقب رفتم و گفتم
_بمیرم بهتره تا هم خوابه شوهر خواهرم بشم.
با تمسخر نگاهم کرد و پیرهنش و از تنش در آورد و گفت
_می تونم دست و پاتو ببندم به تخت و روی دهنتم چسب بزنم اما نمیخوام عذاب بکشی ملکه ی من! پس همراهی کن،اشک بریزی مانع بشی تلافیش و سر جناب سرگرد در میارم.
به ملافه چنگ انداختم و گفتم
_چه جور آدمی هستی امیر؟تو شوهر لاله ای،شوهر خواهرمی من… من نمیتونم.
اخماش در هم رفت. به سمتم خم شد و گفت
_با اون هیچ وقت تا این حد پیش نرفتم سکسی من!
دو طرف پیرهنم و گرفت و چنان جر داد که صدای جیغم بلند شد. خندید و گفت
_هنو کاری نکردم جیغ میزنی؟
خواستم لگد بپرونم که پاهامو بین پاهاش حبس کرد و گفت
_خشونت دوست داری نفسم؟
ملتمس گفتم
_امیر برو عقب… من نمی‌خوام،با تو نمیتونم.
دستش و کنار سرم گذاشت و گفت
_با چی می تونی؟با اون سرگرد قلابی که خیلی راحت کنارت زد و الان زنش حاملس؟بدبخت جونم واسه اون سفت گرفتی؟
خفه خون گرفتم….
سرش و کنار گوشم آورد و گفت
_هات باشی تا ده بارم به ار*گاسم میرسونمت.اوج لذتی که توی کل عمرت نچشیدی.
مو به تنم سیخ شد و خواستم حرفی بزنم که انگشت شو روی لبم گذاشت و گفت
_یه کم که پیش رفتیم اگه نخواستی تمومش میکنیم اوکی؟
دلخور نگاهش کردم که دستش به سمت سنجاق لباس زیرم رفت و کنار گوشم پچ زد
_امشب و برات فراموش نشدنی میکنم عروسکم.

نفسم حبس شد.
دکمه شو و که باز کرد دستامو روی دستاش گذاشتم و گفتم
_نکن امیر… مجبورم نکن بذار…
با گذاشتن لب های ملتهبش روی لب هام رسما خفم کرد.
چشمام گرد شد لباسمو با خشونت پرت کرد و کامل خم شد روم.
سرش و توی گردنم برد و شروع به بوسیدن کرد.
دستامو روی سینش گذاشتم و هلش دادم اما فایده ای نداشت.
تصمیم گرفته بود انتقامشو امشب کامل کنه.
لب هاش از روی گردنم سر خورد
خدا میدونه با چند تا دختر این لحظه ها رو گذرونده که این طوری ماهر شده
از فکر اینکه قبلا با لاله…
با ناله اسمش و صدا زدم،با چشمای خمار نگام کرد و گفت
_جون امیر؟
بغض دار گفتم
_تو قبلا با لاله…
منظورم و فهمید و گفت
_من هیچ وقت با لاله تا اینجا پیش نیومدم.
_دروغ میگی. مثل همیشه داری دروغ میگی من خودم توی اون مهمونی شنیدم داشتی می گفتی لاله فرق داره واست. خودم تو رو باهاش دیدم، خودم…
لبخند محوی زد و گفت
_به این شک نکردی توی اون مهمونی من میدونستم خانوم پلیسه فال گوش وایستاده و اون حرفو زدم؟چون میخواستم باور کنی نقشت داره خوب پیش میره.
متحیر نگاه‌ کردم که گفت
_اولین دختری هستی که منو به جنون میرسونی. اولینش.
دوباره سرش و بین پایین برد
خواستم دهن باز کنم که فهمید و یکی از دستاشو روی دهنم گذاشت و اون یکی دستش و به سمت شلوارم برد که ضربه ی محکمی بین پاش زدم
آخی گفت و از درد خم شد.محکم هلش دادم.به تیشرتم چنگ انداختم و پوشیدمش
از اونجایی که میدونستم در قفله به سمت بالکن دویدم.
صدای عصبیش اومد
_لیلی…
در بالکن و باز کردم.با دیدن ارتفاع ترس برم داشت.از اینجا می پریدم اگه شانس می‌آوردم و نمیمردم قطعا قطع نخاع میشدم.
در بالکن و که باز کرد پامو اون طرف میله ی حفاظتی گذاشتم.
سر جاش قفل شد و گفت
_چیکار داری میکنی؟
دستم و جلوش گرفتم و گفتم
_نزدیک نیا… می‌ندازم خودمو.
فکر کرد شوخی میکنم که گفت
_احمق نشو لیلی ارتفاعش زیاده.
اون یکی پامم از میله ی حفاظتی رد کردم که رنگش پرید. عقب رفت و گفت
_حماقت نکن لیلی!
نگاهی به زیر پام انداختم. لعنتی دستامم میلرزید.
نگاهی به امیر انداختم و گفتم
_بمیرم بهتره تا اینکه تو به زور بخوای تصاحبم کنی!
تند گفت
_قسم میخورم انگشتمم بهت نخوره. بیا این طرف لیلی!
تنم لرز گرفته بود. تند گفتم
_زنگ بزن به آدمات بگو آرش و ول کنن.
سر تکون داد و گفت
_باشه تو بیا من زنگ میزنم.
بلند داد زدم
_الان زنگ بزن.
چشماش و چند لحظه بست و سر تکون داد.رفت داخل و خیلی زود با موبایلش برگشت. شماره ای رو گرفت و تماس و رو اسپیکر گذاشت.
به بوق دوم نرسیده مردی با صدای زمخت جواب داد
بدون این‌که چشم ازم برداره گفت
_ولش کنید بره.
مرد بی چون و چرا گفت
_چشم رئیس.
تلفن و قطع کرد و محتاط گفت
_زنگ زدم،حالا بیا این ور.
آروم به سمتم قدم برداشت و دستش و به سمتم دراز کرد.
با تردید نگاهش کردم..
یه قدم دیگه به سمتم برداشت که هول شدم و حلقه ی دستام شل شد.

جیغ بلندی کشیدم و دقیقا وقتی که مرزی تا سقوط نداشتم امیر محکم دستامو گرفت.
وحشت زده نگاهش کردم.
با گرفتن پهلوهام بلندم کرد. پام که به زمین رسید نفس راحتی کشیدم و خواستم چیزی بگم که یه طرف صورتم سوخت.
ناباور نگاهش کردم. به چه حقی بهم سیلی زد.
با خشمی که خیلی کم ازش میدیدم داد زد
_به این فکر نکردی اگه بیوفتی من چی میشم؟
مات نگاهش کردم.فکر کردم این بارم داره فیلم بازی می‌کنه اما این نگاهش،صورت قرمز شده از خشمش…اون رگ های برجسته‌ش نمی تونست دروغ باشه.
دستی به گردنش کشید و کلافه گفت
_این قدر ازم متنفری که خواستی خودتو بکشی؟آفرین بکش چون بزرگ ترین انتقامیه که میتونی ازم بگیری.مرگ تو،بزرگ ترین انتقام برای منه لیلی اما اصلا…اصلا نخواه که این جوری مجازاتم کنی.
در حالی که صدام می لرزید گفتم
_می‌خواستی به زور با من…
صدای عربدش حرفم و قطع کرد
_من اگه میتونستم کاری باهات بکنم به نظرت انقدر صبر می‌کردم؟
اشکم در اومد
_پس چرا شکنجه م میدی امیر؟چرا آزارم میدی؟
نفس عمیقی کشید.درمونده نگاهم کرد و این بار آروم گفت
_چون وقتی اون مرتیکه زودتر از من پیدات کرد دیوونه شدم..چون وقتی می‌بینم من به چشمت نمیام و اون با همه ی بدی هایی که در حقت کرده واست عزیزه آتیش می‌گیرم.
هق زدم
_هیچ کس به اندازه ی تو اذیتم نکرده.تمام کارایی که کردی بس نبود ازم پنهون کردی شوهر لاله ای…شوهر خواهرم بودی و منه احمق نمی دونستم.
خیره به صورتم گفت
_جدا شدیم.
اشکامو پاک کردم و گفتم
_حرف تو باور نمیکنم.
جلو اومد و گفت
_بپرس از لاله.اصلا نه…شناسنامم و ببین اوکی؟
با تردید نگاهش کردم و آروم گفتم
_کی جدا شدین؟
_همون روزی که تو ماجرا رو فهمیدی من قبلش با لاله جلوی خونتون قرار داشتم.کارای طلاق و روبه راه کردم رفتم و بهش وقت دادگاه و گفتم…سه روز پیش جدا شدیم.
ساکت شدم،بابت اینکه اسمش از شناسنامه ی خواهرم خط خورده خوشحال بودم اما هنوزم باورم نمیشد.
فهمید که کلافه گفت
_زنگ میزنم شناسنامه رو بیاره.
سرسنگین گفتم
_لازم نیست.
خیره نگاهم کرد که گفتم
_من می‌خوام از این جا برم…دیگه نمیخوام توی خونت باشم.. میخوام برگردم خونه ی خودم،سر کارم…میخوام ازت جدا بشم!
منتظر پوزخندش بودم اما سر تکون داد و بیشتر باعث تعجبم شد.
حیرت زده گفتم
_ینی میذاری برم؟
سر تکون داد که گفتم
_میدونی که قصدم برگشتن به شغلمه؟
بازم سر تکون داد
_میدونی که اولین پرونده ای که دستم بگیرم مال توعه و این بار تا زمینت نزنم ولت نمیکنم؟
باز هم سر تکون داد و گفت
_حاضر شو!
انگار باورم نمیشد امیر به این راحتی دست برداره.تند گفتم
_کجا؟
لبخند محوی زد و گفت
_مگه نمیخواستی بری خونت؟

🍁🍁🍁🍁🍁

* * * *
سه ماه بعد
از اداره بیرون اومدم و طبق معمول پشت سرم و نگاه کردم.
با دیدن اون سه تا قلچماق نفسم و فوت کردم و زیر لب گفتم
_کی من از شر شماها خلاص میشم؟
سوار ماشین شدم و حرکت کردم سمت خونم.
شیشه رو پایین دادم و لبخند محوی زدم
_تو این مدت تمرکزم و روی پرونده ی امیر گذاشتم. در کمال تعجب به طرز عجیبی خیلی راحت هشت نفر از دخترایی که امیر فروخته بود رو پیدا کردیم و بعد از بازجویی هشت نفرشون به این نتیجه رسیدم که گیر انداختن امیر به این راحتی ها نیست. حتی یک نفر هم اسم امیر رو نیاورد و عجیب تر از اون،این بود که توی این سه ماه امیر مخ هیچ دختری و کار نگرفته بود.
انگار خوب می‌دونست روش زوم کردم که مثل یه استاد خوب آروم می رفت و میومد.
ماشین و توی پارکینگ آپارتمانم پارک کردم و پیاده شدم.
سوار آسانسور شدم و توی آینه به خودم نگاه کردم.
توی این مدت خیلی اتفاقات افتاده بود و بدترینش رفتن آرش از ایران بود..
دقیقا یک هفته بعد از جدا شدنم از امیر رفت…خداحافظی کرد و بدون دلیل رفت و قول داد خیلی زود برگرده اما سه ماه گذاشته و جز چند بار زنگ زدن هیچ خبری ازش نشد.
آسانسور که ایستاد پیاده شدم و طبق معمول جلوی واحدم یه سبد گل رز دیدم.
خندم گرفت و گفتم
_دیوونه.
سبد و برداشتم و وارد شدم. بوی گل به مشامم خورد.کم کم این خونه رو به عنوان گلستون باید می‌فروختم.
یکی نبود به این بشر بگه من دختر هفده ساله نیستم که با این کارا هوش از سرم بره.
درو که بستم تا سه شمردم و همون لحظه تلفن خونم زنگ خورد.
اخم کردم و تلفن و روی اسپیکر گذاشتم
به عادت کل این سه ماه گفت
_رسیدی؟
انگار روبه روم بود که این طوری گارد گرفته بودم. طلبکار گفتم
_تو که از اون سه تا قلچماقی که پشت سرم گذاشتی آمارم و میگیری دیگه واسه چی هر شب زنگ میزنی؟
آروم زمزمه کرد
_اونا که فقط از دور هواتو دارن کسی چپ نگات نکنه. من زنگ میزنم حال تو بپرسم.
پوزخند زدم و با طعنه گفتم
_می‌خوای ببینی اگه حالم خوبه یه نقشه ی دیگه واسم بکشی و گند بزنی به همه چی؟
نفسش و توی گوشی رها کرد و گفت
_حال تو بد باشه گند به زندگی من میخوره نه بابات.
سکوت کردم که گفت
_شب بخیر.
تند گفتم
_وایستا قطع نکن.
قطع نکرد اما چیزیم نگفت. با من و من گفتم
_تا کی میخوای به این کارات ادامه بدی؟
با مکث جواب داد
_تا وقتی که شبا فکر چشات بی خوابم نکنه.

بی اعتنا به حرفش با مکث گفتم
_شب بخیر!
تماس که قطع شد به سمت اتاقم رفتم.حوصله ی شام خوردن هم نداشتم برای همین فقط مانتوم و از تنم در آوردم و ولو روی تخت شدم.
* * * * *
_یه خبرایی به دستمون رسیده.
سرمو بالا گرفتم و گفتم
_چی شده؟
لای پرونده ی دستشو باز کرد و چند تا عکس روی میزم گذاشت.
نگاه به عکسا انداختم و در همون حال به حرف های نظری گوش دادم
_این عکسا متعلق به دو سال پیشه.امیر کیان فرهمند همراه همون دختر یتیمی که چند وقت پیش برای بازجویی آورده بودیمش.گفت که امیر کیان فقط استادش بوده اما این عکسا رو ببینید.
یکی یکی عکسا رو ورق زدم.عکس های امیر و همون دختره بود.عکسایی که خودشون از خودشون گرفته بودن. هر کوری هم که میدید می فهمید اینا یه رابطه ای با هم دارن.
سر تکون دادم و گفتم
_این دختر و واسم بیار.
_امیر کیان و چی؟
نگاهش کردم و گفتم
_فعلا فقط دختره رو بیار
سر تکون داد و بعد از سلام نظامی از اتاق بیرون رفت.
نگاه به عکس روبه روم انداختم و اخمام در هم رفت.
عوضی یه جوریم دستشو دور شونه ی دختره حلقه کرده بود انگار…
پوفی کردم و با حرص عکسا رو پرت کردم توی کشوی میزم و بلند شدم..
نیاز به هوای آزاد داشتم برای همین بعد از برداشتن کیفم از اتاق و بعدم از اداره بیرون رفتم.
با دیدن بادیگاردایی که امیر برام گذاشته بود اخمی کردم و پیاده به سمت پارک نزدیک به اداره رفتم.
فکرم درگیر اون عکسا بود.اگه اون دختر با دیدن عکسا خلع سلاح میشد و امیر و لو میداد اون وقت منم میتونستم امیر و دستگیر کنم.
هر چند هنوز هم همه ی گند کاری هاش رو نمیشد اما من به هدفم نزدیک تر میشدم.
روی نیمکت پارک نشستم… اگه تمام جرم های امیر ثابت میشد حداقل حکمش یا اعدام بود یا حبس ابد..
از فکر اعدام شدنش حال عجیبی بهم دست داد.
خوشحال میشدم اگه سرش و بالای چوبه ی دار میدیدم؟مسلما نه…
نمیدونم چه قدر از نشستنم اونجا می گذشت که حضور کسی و کنارم حس کردم.
سر برگردوندم و با دیدن امیر متحیر گفتم
_اینجا چی کار میکنی؟
کنارم نشست و گفت
_اومدم ببینم دلت از چی گرفته که تنها زدی بیرون و یه ساعته زل زدی به روبه روت

چشمام گرد شد و گفتم
_ینی من هر موقع دلم گرفت تو میخای بیای‌ و ازم حساب بگیری؟
خنده ی کوتاهی کرد و چیزی نگفت.
با تردید گفتم
_امیر…
سرش و به سمتم برگردوند و منتظر نگاهم کرد.لب هامو خیس کردم و گفتم
_نمی ترسی از اینکه دستگیر بشی؟ از حکمی که برات ببرن؟
اخم ریزی کرد و گفت
_نه.
ابرو بالا انداختم و گفتم
_نه؟یعنی برات مهم نی؟
به چشام زل زد و جواب مو داد
_مهمه،حالم از زندان بهم میخوره… از اینکه بقیه به خاطر دستگیریم احساس برد کنن متنفرم…مرگ واسم مهم نی اما دلم نمیخواد یه مشت احمق اعدام شدنم و ببینم پس دو حالت داره یا فرار میکنم یا قبل دار زدنم میمیرم.
خیره به چشاش ناخواه گفتم
_فرار کن.
لبش کج شد و گفت
_چرا؟
شونه بالا انداختم و گفتم
_همین طوری…میدونی که بالاخره منم که دستبند به دستت میزنم.
دستش و آروم روی دستم گذاشت.
دلم زیر و رو شد و خواستم دستمو عقب بکشم که اجازه نداد.دستمو به سمت لبش برد و بوسید. آروم پچ زد
_اگه دستگیری من خوشحالت میکنه همین الان حاضرم همه چیز و اعتراف کنم.
خندم گرفت. میخواستم بگم آره ارواح عمت اما به جاش دستمو عقب کشیدم و گفتم
_من باید برم.
دستم و محکم تر گرفت و گفت
_می رسونمت.
مخالفتی نکردم.بلند شدم و گفتم
_دستم و ول کن امیر!
انگشت هاشو توی انگشتام حلقه کرد و گفت
_من هیچ وقت دست ملکه‌مو ول نمیکنم.
چشم غره ای به سمتش رفتم و چیزی نگفتم.
از عمد آروم راه می‌رفت. دستش و کشیدم و کلافه گفتم
_دیرم شدا…
با حالت خاصی نگام کرد و آروم تر رفت. دو قدم راه و با کلی معطلی رسیدیم.
در ماشینش رو برام باز کرد .
سوار شدم، خودش هم ماشین و دور زد و سوار شد.
با لحن آرومی گفت
_ببند کمربندتو!
خندیدم و گفتم
_قانون مند شدی.
رومو برگردوندم و کمربند و کشیدم که صدای قفل شدن در های ماشین اومد.
سرم و به سمتش چرخوندم اما هنوز حرف نزده لال شدم.. هیکل بزرگش و به سمتم کشید و لب های لعنتیش و با التهاب قفل لبم کرد…

تند سرم و عقب کشیدم و نگاهش کردم..
لب هاش و توی دهنش برد و با لذت چشم بست.
دهن باز کردم تا یه چیزی بارش کنم اما پشیمون شدم و هیچی نگفتم.
صاف نشستم و گفتم
_دیرم شد.
سر تکون داد و با مکث ماشین و راه انداخت.
* * * * * *
کلافه نفسم و فوت کردم و گفتم
_ببین دیگه دختر جان عکس تو و امیرکیان فرهمند روی میزمه هنوز میگی نمیشناسمش؟
سرشو پایین انداخت. اشکاش روی اعصابم بود. با لحن آروم تری گفتم
_اگه تهدیدت کرده میتونی به من بگی. این طوری دستگیر میشه و دیگه نمیتونه آسیبی بهت برسونه.
نالون گفت
_فکر می‌کنید اگه دستگیر بشه دیگه نمیتونه کاری بکنه؟
ابرو بالا دادم و گفتم
_پس میشناسیش!
تند گفت
_نه به خدا…
از پشت میزم بلند شدم و روبه روش روی صندلی نشستم و گفتم
_می‌خوای به جرم همکاری با بزرگترین باند قاچاق دختر بندازمت زندان؟
وحشت کرد،آروم گفتم
_تعریف کن عکسات رومیزمه…
سرش پایین افتاد. دستاش و روی صورتش گذاشت و با هق هق گفت
_منو میکشه!
پس حدسم کاملا درست بود که همشون و با تهدید ساکت میکنه.
با اطمینان گفتم
_بهت قول می‌دم اجازه ندم حتی یکی از آدماش از دستم قسر در بره.من ازت محافظت می‌کنم.
اشکاش و باز کرد و بالاخره گفت
_دانشجوش بودم.
با همین دو کلمه فکم قفل کرد. ادامه داد
_خوب خیلی آروم بین مون یه رابطه ی قشنگ شکل گرفت.گفت خیلی دوستم داره! بعد یه مدت… فهمیدم مریضم.درد وحشتناکی استخونام و می گرفت،هر روز لاغر تر و ضعیف تر میشدم.سرفه ی خونی میکردم من حتی پول ویزیت دکترمم نداشتم.امیر گفت می فرستمت خارج برای مداوا.منه احمق هم فکر کردم از روی علاقشه! بعد فهمیدم اونا یه زهر لعنتی دارن که با تزریقش به بدن به مرور باعث مرگ میشه!پادزهرش و هم هیچکس به غیر از خودشون نداره یعنی هیچ دکتری نمیتونه مداوات کنه. بعدها فهمیدم یه شب بعد از بی‌هوش کردنم اون زهر و بهم تزریق کرده.
نفسم حبس شد…واقعا امیر چه موجودی بود؟
اونجا که رفتیم فهمیدم منو برای مداوا نفرستاده. منو با یه قیمت هنگفت فروخته تا…
نفسم به شماره افتاد. دیگه صداش و نمی‌شنیدم.
سرفه ی خونی،ضعف،لاغری بیش از حد…
یادمه قبل از رفتن آرش ازش پرسیدم چرا انقدر لاغر شده…
صدای امیر توی گوشم زنگ می‌خورد. اون نگاهش به آرش و تهدیداش…
چنان از جام پریدم که صندلی برگشت.
کار خود عوضی شه… امیر،همین بلا رو سر آرش آورده

* * * * *
در کلاسش و تند باز کردم.همه ی دانشجوهاش متعجب منو نگاه کردن. تدریسش و قطع کرد و با اخم ریزی گفت
_لطفا تشریف ببرید بیرون بعد تایم کلاس حرف می‌زنیم.
با تحکم گفتم
_الان حرف می‌زنیم.بیا بیرون!
همه متحیر نگاه میکردن..
ماژیک و بست و بدون برداشتن کتش از کلاس بیرون اومد و درو بست. گفت
_حواست هست اینجا دانشگاهه لیلی؟
با فک قفل شده ای غریدم
_چه بلایی سر آرش آوردی؟
جا خورد،یقه شو گرفتم و گفتم
_حرف بزن امیر با آرش چی کار کردی؟
دستاش و دور مچم انداخت و گفت
_توی اتاق حرف می‌زنیم.
با پوزخند گفتم
_اوهوم،اما اتاق بازجویی کلانتری!
خیره نگاهم کرد که با قدرت کلام گفتم
_یکی از دخترایی که بدبختش کردی همه چیو اعتراف کرد.بازداشتی جناب امیرکیان فرهمند!دیگه تدریس که هیچ،حتی نمیتونی تو خیابونا راه بری!
اصلا تعجب نکرد..نفس عمیقی کشیدم و گفتم
_حالا هم تنها لطفی که میتونم بهت بکنم اینه که جلوی این همه دانشجو دستبند به دست نبرمت.
با مکث سر تکون داد و گفت
_صبر کن کت و کیفم و بیارم!
اخمام از این همه خونسردیش در هم رفت اما اگه من لیلی بودم،می دونستم چی کار کنم باهاش!
* * * * *
خونم به جوش اومد و داد زدم
_با من بازی نکن امیر حرف بزن!
تکیه داد به پشتی صندلی و گفت
_حرف میزنم اما وقتی شنوندش خودت باشی.به اونایی که دارن از پشت اون شیشه ما رو نگاه میکنن بگو برن!
نفسم و فوت کردم و با دست علامت دادم تا سیستم و قطع کنن!
دستامو روی میز گذاشتم و گفتم
_گفتم بگو چه بلایی سر آرش آوردی؟اون زهری که بهش تزریق کردی چی بود؟پادزهرش کجاست؟حرف بزن!!!
با لبخند محوی گفت
_پادزهرش پیش منه. جز منم نمیتونی اون پادزهر و از هیچ کجا پیدا کنی در نتیجه،جناب سرگرد عمرش رو به آخره!
دستام از خشم می لرزید. شمرده شمرده گفتم
_پس تو اون بلا رو سرش آوردی!
با سکوت نگاهم کرد.نفس عمیقی کشیدم و گفتم
_چه بلایی سرش اومده تا الان؟
متفکر گفت
_اممم… تا الان…احتمالا سیستم ایکنی بدنش به قدری ضعیف شده باشه که نتونه راه بره!
ناباور نگاهش کردم که گفت
_نترس عزیزم نمرده! یه جوری زدم که زجر کش بشه.
دلم می‌خواست بکشمش!به سختی جلوی خودم و گرفته بودم که آروم حرف بزنم:
_باید چی کار کنم تا خوب بشه؟
ابرو بالا انداخت و گفت
_نمی‌دونم.مشکل توعه!
دستامو روی میز کوبیدم و داد زدم
_حرف بزن امیر بعد من این جوری باهات برخورد نمیکنن بگو اون پادزهر لعنتی کجاست؟چه طوری می تونم پیداش کنم؟
جلو اومد و گفت
_من بهت میدم اما در ازاش…
مکث کرد،خیره نگاهش کردم که با لحن خاصی گفت
_دوباره مال من میشی

چند لحظه ای مات صورت خونسردش شدم و کم کم خنده‌ای روی لبم اومد.
صاف ایستادم و گفتم
_زده به سرت…
با یه لبخند محو کنج لبش بهم زل زد.خنده از لبم پاک شد و گفتم
_مثل اینکه حالیت نیست قراره باقی عمرتو توی زندان آب خنک بخوری!
دستاشو روی میز گذاشت و گفت
_متعجبم می‌کنی لیلی!هر بار با خودم می‌گم دیگه منو شناختی اما باز تو یه کاری می‌کنی که مطمئن بشم… تو اصلا منو نشناختی!
صورتم از حرص قرمز شد.
لم داد روی صندلی و گفت
_روز اولی که به دنیا اومدی خدا روی پیشونیت اسم منو نوشته.هر چه قدر هم ازم فرار کنی تو باز مال منی!
محکم گفتم
_من با یه خلافکار بی رحم کاری ندارم امیر… هیچ وقت مال تو نمیشم.. هیچ وقت هم قلبم برات نمی‌زنه!
باز اون لبخند مخصوص خودش و زد و با اطمینان گفت
_تو همین الانشم قلبت برای من میزنه!
خشکم زد.با اعتماد به حرفش ادامه داد
_نمی تونی پیش خودت اعتراف کنی دل باختی به یه خلافکار بی رحم!
عصبی داد زدم
_مزخرف نگو…
ابرو بالا داد و گفت
_اینکه تمام این سه ماه گلایی که برات فرستادم و نگه داشتی مزخرفه؟ اینکه برای دستگیر شدنم کلی نشونه سر رات گذاشتم و عمدا نادیده گرفتی مزخرفه؟ اینکه امروز از ترس دستگیر شدنم زدی بیرون و ازم خواستی فرار کنم مزخرفه؟
با لحن آروم و خاصی ادامه داد
_امروز وقتی بوسیدمت صدای قلبت تو گوشم پیچید لیلی…انکارش نکن!
نفسم به سختی میومد و می رفت.از جاش بلند شد و گفت
_جناب سرگرد زیاد عمرش به دنیا نیست.مرگ و زندگیش الان بستگی به تو داره خانوم دلرحمم.فکر نکنم دلت بخواد یه آدم به خاطر تو بمیره؟
به سختی گفتم
_بمیرمم دیگه صیغه ی تو نمیشم.
روبه روم ایستاد و گفت
_نگفتم صیغم شو!
نالیدم
_پس دردت چیه؟
زمزمه وار گفت
_می‌خوام تا ابد مال من بشی.
خیره نگاهش کردم که سرش و جلو آورد و با لحن خاصی گفت
_اسم تو واسه همیشه تو شناسنامم میخوام

* * * * *
درو محکم با پام بستم و با تمام توان جیغ زدم.
گلدون جلوی دستم و کوبیدم به دیوار و با حرص بازم جیغ زدم.. تابلو رو انداختم و داد زدم…
_عوضی… عوضی… عوضی… خدا لعنتت کنه امیر…
شالم و از سرم کشیدم و روی مبل نشستم.به موهام چنگ انداختم و گفتم
_این دفعه نمی‌ذارم منو بازیچه کنی عوضی… نمی‌ذارم به هدفت برسی!
خودمم می‌دونستم همه ی حرفام خیالیه… بازم مثل همیشه امیر برنده میشه. مثل امروز که اصلا نفهمیدم چی شد که دختره ی عوضی تمام اظهاراتش و پس گرفت و بازم امیر برنده شد.
بلند شدم و در حالی که طول و عرض اتاق و طی می‌کردم…فکر کردم.
ازم می‌خواست زنش بشم،این بار زن دائمش!زن دائمی امیر کیان فرهمند بزرگترین خلافکاری که تا حالا هیچ کس نتونسته آتویی ازش بگیره.
مثل دیوونه ها داد زدم
_محالهههههه!
برای یه لحظه چهره ی آرش جلوی چشمم اومد…تصور اینکه بخواد بلایی سرش بیاد لرز به تنم انداخت.
اگه می مرد…یا اگه چیزیش میشد؟
چونم لرزید و اشکم در اومد.. منه احمق چرا زودتر شک نکردم بلایی سرش اومده؟
امیر گفت وقت زیادی ندارم… اگه نتونم کاری بکنم و بمیره چی؟
ته دلم خالی شد و تند سرمو به طرفین تکون دادم. نباید بمیره،آرش نباید بمیره… نمی تونه بمیره.
فکری توی سرم جرقه زد… ساناز! هر چی باشه آرش شوهرشه.لابد اون از این قضیه خبر نداره!
گوشیم و در آوردم و تند شماره ی خونه ی امیر و گرفتم.
خدمتکار خونه که جواب داد گفتم
_سلام فریبا…لیلیم ساناز هست؟
ذوق زده گفت
_سلام لیلی خانوم حال شما خوب هستید؟
کلافه از احوال پرسیش گفتم
_آره اما عجله دارم گوشی و میدی به ساناز؟
_بله بله اتفاقا توی سالن با آقا دارن شام میخورن.
پس امیر هم بود.
تند گفتم
_سعی کن امیر نفهمه من زنگ زدم باشه؟
با من و من گفت
_تو این خونه چیزی از چشم آقا دور نمی‌مونه خانوم.. ولی چشم!چند لحظه صبر کنید.
گوشه ی ناخنم و جویدم و انقدر حرص خوردم که صدای ساناز توی گوشم پیچید
_بله؟
بیخیال ناخنم گفتم
_سلام لیلیم.
با لحن تندی گفت
_خوب فرمایش؟
نفسی فوت کردم و گفتم
_به کمکت احتیاج دارم.
خندید و گفت
_خیر باشه؟
_خیر نیست. تو می‌دونی آرش و امیر آلوده کرده؟
منتظر تعجبش بودم اما بی تفاوت گفت
_خوب؟
چشمام گرد شد و گفتم
_یعنی چی که خوب؟داداشت زهر به بدن شوهرت تزریق کرده..اگه به داد آرش نرسیم میمیره اون وقت تو خونسردی؟
با همون لحنش گفت
_خوبه داری میگی شوهرم… شوهر من بمیره دخلش به تو چیه؟شاید من دلم بخواد بیوه بشم. فضولی؟
باورم نمیشد. پس می‌دونست!خدایا اینا چه خانواده ی بی رحمی بودن؟
هاج و واج مونده بودم که صدای امیر و پای تلفن شنیدم
_به این زودی دلت برام تنگ شد خانومم؟
نالیدم
_امیر!
_جان امیر؟
اشکم در اومد و گفتم
_چرا انقدر عذابم میدی؟
با لحن خاصی جواب داد
_چون دوستت دارم.

با تمسخر خندیدم و گفتم
_تو نمیتونی کسیو دوست داشته باشی… تو ظالم ترین آدمی هستی که تو عمرم دیدم. اگه دوستم داشتی اذیتم نمیکردی.
_وقتی بین یه عالمه دختر تو رو اذیت میکنم یعنی تو رو دوست دارم.
_تا حالا این حرفا رو به چند نفر زدی؟
مکث کرد.پوزخند زدم که گفت
_من تا حالا به هیچ دختری نگفتم دوستت دارم!
سکوت کردم حتی یک کلمه از حرفاشم باور نمی‌کردم.
با اوقات تلخی گفتم
_قطع میکنم!
با اون صدای بمش اسمم و آورد
_لیلی….
منتظر موندم که گفت
_من می‌خوام پیشم باشی!زودتر فکراتو بکن و اینم در نظر بگیر با نه گفتنت جناب سرگرد میمیره اما در هر حال تو مال منی. امروز نه،یه روز دیگه!
درمونده گفتم
_بهم وقت بده!
_اوکی ولی حال جناب سرگرد و در نظر بگیر نفسای آخرشه!
نفسم به شماره افتاده بود که گفت
_شبت بخیر خانومم!
گوشیو به دیوار کوبیدم و با تمام توان جیغ زدم.
لعنتی عوضی!
* * * * *
چراغ که زد متوجه شدم ماشین شو عوض کرده..
به سمتش رفتم و سوار شدم.
دستمو توی دستش گرفت و به سمت لبش برد.
پشت دستم و بوسید که سرسنگین گفتم
_زیاد وقت ندارم.
با سکوت نگاهم کرد که گفتم
_من حاضر نیستم باهات ازدواج کنم امیر.به هیچ قیمتی نمیخوام اسیر تو بشم.
بدون هیچ واکنشی همچنان نگاهم می‌کرد.نفس عمیقی کشیدم و گفتم
_فقط برای یه شب…
نمیدونم منظورم و فهمید یا نه چون همچنان بدون هیچ عکس و العملی نگاهم می‌کرد.
نفسم و فوت کردم و گفتم
_برای یه شب…هر جور که تو بخوای!
لبخند محوی زد و گفت
_داری معامله میکنی باهام؟
چیزی نگفتم.سر تکون داد و گفت
_اگه نتونستی ارض*ام کنی؟
چشمامو محکم بستم و گفتم
_میتونم!
به سمتش رفتم و سوار شدم.
دستمو توی دستش گرفت و به سمت لبش برد.
پشت دستم و بوسید که سرسنگین گفتم
_زیاد وقت ندارم.
با سکوت نگاهم کرد که گفتم
_من حاضر نیستم باهات ازدواج کنم امیر.به هیچ قیمتی نمیخوام اسیر تو بشم.
بدون هیچ واکنشی همچنان نگاهم می‌کرد.نفس عمیقی کشیدم و گفتم
_فقط برای یه شب…
نمیدونم منظورم و فهمید یا نه چون همچنان بدون هیچ عکس و العملی نگاهم می‌کرد.
نفسم و فوت کردم و گفتم
_برای یه شب…هر جور که تو بخوای!
لبخند محوی زد و گفت
_داری معامله میکنی باهام؟
چیزی نگفتم.سر تکون داد و گفت
_اگه نتونستی ارض*ام کنی؟
چشمامو محکم بستم و گفتم
_میتونم!
نچی کرد و گفت
_نمیشه…
لعنتی می‌دونستم مخالفت می‌کنم.با حرف بعدش تمام تصوراتم و بهم ریخت
_می‌تونم اینو قبول کنم اما ازت یه چیزی میخوام.
چشامو ریز کردم که صداش و آروم کرد و گفت
_بچه!
متحیر گفتم
_چی؟
با خونسردی گفت
_بچه،حاملت می‌کنم واسم یه بچه بیار بعد دیگه کاری ندارم باهات!

با حرص خندیدم و گفتم
_می فهمی چی داری میگی؟
موهای توی صورتم و کنار زد و گفت
_هوممم.
این بشر آخر منو توی تيمارستان بستری می‌کرد با غیظ گفتم
_تو دلت بچه میخواد این همه دختر چرا میخوای منو بدبخت کنی؟
با پشت دست صورتمو نوازش کرد و گفت
_چون دلم میخواد مامان بچم تو باشی!
دستم و به سمت دستگیره بردم و گفتم
_کور خوندی!
هنوز پامو از ماشین نذاشته بودم بیرون که گفت
_چهار روز گذشته.تو که دلت نمی‌خواد به خاطر خودخواهیت جناب سرگرد تک و تنها اون گوشه ی دنیا بمیره.
درو بستم و درمونده سرم و پایین انداختم. دلم نمی‌خواست تسلیم بشم اما انگار ناچار بودم.
چونم و گرفت و سرم و به سمت خودش چرخوند.
اون اشکای لعنتی که از ناچاری روی گونم ریخته بود و پاک کرد و گفت
_شب ساعت یازده راننده رو می‌فرستم دنبالت عزیزم.
اشکامو پاک کردم و گفتم
_من پامو توی خونه ی نحست نمی‌ذارم…
نفس عمیقی کشیدم و به سختی گفتم
_شب منتظرتم!
نگاهی به لبخند کنج لبش انداختم و تند از ماشین پیاده شدم.
بی طاقت اشکام جاری شد و به سمت ماشینم رفتم.
روزی که لاله با شور و شوق از امیر می گفت فکرشم نمی‌کردم یه روز مجبور با هم خوابگی با این آدم بشم.

* * * *
با صدای زنگ ،از جام پریدم و وحشت زده به در زل زدم.
اومد خدایا… اومد.
دستای لرزونم و مشت کردم و با قدمای آروم به سمت در رفتم.
تا این مسیر کوتاه و برم کلی طول کشید.
دستم و روی دستگیره گذاشتم و با نفسی عمیق درو باز کردم.
چشمم که به چشمش افتاد یخ زدم و انگار تازه به عمق ماجرا پی بردم.
نگاهش و از پاهای برهنم بالا کشید تا به چشمام رسید.
لبخند محوی کنج لبش نشست و اومد داخل.
درو بستم و با تته پته گفتم
_اممم…شام خوردی؟
روبه روم با کمترین فاصله ایستاد و بی اعتنا به سؤالم گفت
_دیوونه کننده شدی!
به چشماش نگاه کردم،حالا که قبول کردم دیگه حق جا زدن نداشتم. به خاطر آرش!
با جلو اومدنش عقب رفتم و چسبیدم به دیوار.
دستش و کنار سرم روی دیوار گذاشت چشاش و بست و عمیق نفس کشید.
قلبم تند تند می‌کوبید.دستش و گرفتم و گفتم
_بیا برات چای بریزم.
دستم و کشید که صاف شوت شدم توی بغلش.انگار یه عروسک کوچیک و بدی دست یه غول.
در مقابلش دقیقا چنین حسی داشتم.
صورتش و جلو آورد و لب هاش و پر قدرت روی لب هام گذاشت.
خشکم زد.از طرفی ترس و از طرف دیگه حس ناشناخته ای داشتم که اولین بار تجربش میکردم.
لعنت به این مرد که خوب می دونست چه طوری با قلب بقیه بازی کنه!
چسبوندتم به دیوار که به خودم اومدم.اگه لج می کرد دیگه به هیچ طریقی نمیتونستم آرش و نجات بدم.تردید و کنار گذاشتم و برای اولین بار باهاش همراهی کردم.
دستام و دور گردنش انداختم و خودم و بالا کشیدم.
دست زیر پاهام انداخت و بلندم کرد با همراهی کردنم حرص رفتارش بیشتر شد.
وارد پذیرایی شد و پرتم کرد روی کاناپه کتش و در آورد و روی میز انداخت و گند زد به تمام تزئیناتم.
خم شد سمتم و دوباره لب هام و اسیر کرد.
دکمه های پیرهنش و باز کردم و دستامو روی سینه ی عضلانیش گذاشتم.
پیراهنش و در آورد نفس بریده با نگاهی خمار به صورتم زل زد و این بار سرش و توی گردنم برد و پچ زد
_چنان لذتی بهم میدی که دلم نمیخواد این لحظه ها تموم بشه.
گردنم و بوسید و نگاهم کرد.بلند شد،دست زیر پاها و کمرم انداخت و بلندم کرد.
به سمت اتاق خواب قدم برداشت و گفت
_دنیا رو به پات میریزم خانومم.
وارد اتاق شد و درو با پاش بست.

دستش روی شکمم برهنم نشست و از پشت در آغوشم کشید و آروم در گوشم گفت
_درد داری عزیزم؟
خیره به نقطه ی نا معلومی گفتم
_نه!
موهامو از صورتم کنار زد و سرش و بین شونه و سرم گذاشت و دستمو گرفت.
نمیدونم چه طور انقدر بی حس شده بودم که دیگه گارد نمی‌گرفتم!
چه فایده وقتی نیم ساعت قبل رسما باهاش یکی شدم؟
اونم با وجود ناتوانی جنسی‌ش،یه رابطه ی طولانی ولی موفق…
با حرکت دست امیر روی شکمم نفسم برید. اگه اون قرص های ضد بارداری اثر نکنه و…
حتی فکرش هم غیر ممکنه! یه بچه از من و امیر…یه بچه که من مامانشم و باباش… امیر!
برگشتم به سمتش که صاف دراز کشید و منم توی بغلش جا داد
سرم درست روی قلبش نشست. قلبش آروم می‌زد.خیلی آروم تر از حالت نرمال.
برعکس من که صدای ضربان قلبم کلافم کرده بود.
هر چند جای تعجب نداشت. این بشر اصلا قلب نداره!
دست زیر چونم گذاشت و سرمو بالا گرفت.
کوتاه لبم و بوسید و گفت
_بعد از سال‌ها…اولین دختری بودی که…
انگشتم و روی لبش گذاشتم و نذاشتم ادامه بده.
بوسه ای سر انگشتم زد و گفت
_بریم دکتر؟
_برای چی؟
با نگاه معناداری جواب داد
_نمی‌خوام مشکلی واسه بچه دار شدنمون باشه!
جا خوردم. فکر اینجاشو نکرده بودم.بدون هیچ واکنشی گفتم
_لازم نیست تو بیای من خودم میرم!
خیره نگاهم کرد اما چیزی نگفت. خواستم بلند بشم که حلقه ی دستش دورم تنگ تر شد.با اخم گفتم
_می‌خوام یه چیزی بپوشم سردمه!
پتو رو بیشتر روی تنم کشید و این بار کامل توی بغلش گمم کرد و گفت
_آروم بگیر الان گرم میشی!
چپ چپ نگاهش کردم و زیر لب گفتم
_خودخواه

_یعنی چی که معلوم نیست؟امیر تو به من قول دادی!قول دادی آرش و نجات میدی!
در حالی که داشت دکمه های پیراهنش و می‌بست با خونسردی گفت
_اوکی عزیزم اما اینکه زنده بمونه یا بمیره یا هر اتفاق دیگه ای دست من نیست. میدونی که؟اون زهر قویه و برای یه مدت طولانی تو بدنش بوده به هر حال…
متحیر گفتم
_حرف تو واضح بزن امیر!
به سمتم اومد و با دست موهامو از صورتم کنار زد و گفت
_تو به ایناش فکر نکن تو میخوای آرش زنده بمونه که میمونه.
_اما یه بلایی سرش میاد نه؟
شونه بالا انداخت و گفت
_بستگی به مقاومت خودش داره.
سرمو بین دستام گرفتم. لعنتی یه حرفم عین آدم نمی‌زد.
من می‌دونستم. می دونستم امیر به این راحتی ها ول نمیکنه.
حتما یه بلایی سر آرش میاره،خدایا دارم دیوونه میشم.
کنارم نشست و دستشو دور شونم حلقه کرد و در آغوشم کشید!
با اوقات تلخی گفتم
_ولم کن برو کلاست دیر می‌شه!
سرمو بلند کرد و با نگاه پر محبتی گفت
_وقتی تو این جوری ناراحتی که نمی‌تونم تنهات بذارم عزیزدلم
پوزخند زدم و توی دلم گفتم
_زبون باز عوضی.
چشامو بوسید که خودم و عقب کشیدم و بلند شدم. بدون نگاه کردن به صورتش گفتم
_باید برم دیرم میشه!
مچ دستمو کشید و پرتم کرد روی تخت.
خم شد سمتم و همراه با نوازش صورتم گفت
_چه طوری ازت دل بکنم؟خانومم…ملکه ی من… نفسم،عمرم،همه کسم…
لبم و بوسید و پیشونیش و به پیشونیم چسبوند و گفت
_خیلی می‌خوامت!اون قدری که حاضرم واست دنیا رو زیر و رو کنم.
فکر اینکه قبل از من این حرفا رو به هزار نفر دیگه گفته و حالا توی ذهنش منو خر می‌کنه عذابم میداد.
به صورت جذابش نگاه کردم. من رام حرفای عاشقونت نمیشم امیر کیان فرهمند. به هیچ وجه

از آسانسور پیاده شدم و چشمم به گلای ردیف شده ی جلوی خونه افتاد..
این دفعه خیلی بیشتر از دفعات قبل بود.
درو با کلید باز کردم و سعی کردم نسبت به اون گلای رز خوشگل بی تفاوت باشم.
وارد شدم و اومدم درو ببندم که کسی مانع شد.
برگشتم و با دیدن لاله لبخندی زدم و گفتم
_تو اینجا چی کار میکنی؟
پرید بغلم و گفت
_من که هر روز اینجا پلاسم آبجی جونم.
با شیطنت به گلام نگاه کرد و گفت
_آشتی کن با این آرش بابا.. انقدر گل فرستاد ورشکست شد
لبخند کم جونی زدم و چیزی نگفتم.
دو تا از سبد گلا رو برداشت و با خودش داخل آورد و گفت
_خیلی خاطر تو میخواد. ببین خونت شده باغ گل آخه کی تو این دوره انقدر واسه یه دختر گل میخره؟
روی مبل لم داد و گفت
_میشه من یه سبدشو واسه خودم ببرم؟
در حالی که به سختی ظاهر نرمالم و حفظ کرده بودم گفتم
_آره هر چه قدر میخوای ببر.
نچی کرد
_نه اون با عشق واسه تو خریده بمونه همین جا.
به آشپزخونه رفتم و خودم سرگرم دم کردن چای کردم.
حالم از شخصیتی که داشتم بهم می‌خورد.
با اینکه عذاب کشیدن لاله رو میدیدم بازم با امیر…
اومد توی آشپزخونه و با دیدن سفره ی جمع نشده ی صبحانه ابرو بالا انداخت و گفت
_آشتی کردی با آرش؟
بی حواس گفتم
_نه چه طور؟
اشاره به میز کرد و گفت
_مثل اینکه صبح مهمون داشتی.
هول شده تند وسایل روی میز و جمع کردم و گفتم
_یکی از بچه های اداره اینجا بود.بیخیال اونو از خودت بگو خوبی؟
با غم گفت
_نیستم…امروز که پیج امیر و چک کردم دیدم نوشته متاهل!ازدواج کرده لیلی…
حتی روی نگاه کردن به صورتشم نداشتم.
با صدای زنگ در فرصت گیر آوردم و تند گفتم
_نگهبانه..
از آشپزخونه بیرون رفتم و درو باز کردم.
با دیدن امیر خون توی رگام یخ بست.

جلو اومد و دستش و دور کمرم پیچید و کوتاه لبم و بوسید.
با لبخند خواست حرفی بزنه که نگاهش به پشت سرم موند.
برگشتم و با دیدن لاله تند از امیر فاصله گرفتم.
ناباور نگاهش بین من و امیر چرخ خورد و با لکنت گفت
_ت… تو… با…
جلو رفتم و گفتم
_هیچی اون طوری که فکر کنی نیست آبجی جون واستا توضیح میدم واست…
چشماش پر اشک شد و گفت
_اون گلا رو امیر فرستاده واست… دیشبم با هم بودین… شما….
نگاه ناامیدی بهم انداخت و گفت
_چه طور تونستی؟
بازوشو گرفتم و گفتم
_به خدا مجب…
حرفم با صدای امیر قطع شد
_بسه لیلی…فکر نمیکنی وقتش رسیده باشه همه چی و به خواهرت بگی؟
ناباور به قیافه ی خونسردش نگاه کردم.
جلو اومد و گفت
_بگو خیلی وقته باهمیم!
به لاله نگاه کردم که مرزی تا سقوط نداشت. با حرص داد زدم
_خفه شو امیر خفه شو… لاله… تو روخدا…
دستمو پس زد و با گریه گفت
_تو می دونستی من عاشقشم…می دونستی چه قدر دوستش دارم.. هر بار اومدم و از عشقم گفتم از عذابی که می کشم.. اینا رو می دونستی و دور از چشم من باهاشی؟
نذاشت توضیح بدم. هلم داد عقب و با نفرت گفت
_ازت متنفرم. از جفت تون…متنفرم ازتون… خدا لعنتتون کنه.
با هق هق درو باز کرد و بی توجه به صدا زدنام از خونه بیرون زد.
خواستم دنبالش برم که امیر بازوم و کشید و گفت
_تو هیچ جا نمیری.
بازوم و از دستش کشیدم و گفتم
_جنابعالی اسیر نگرفتی ولم کن!
این بار کل تنم و قفل کرد و گفت
_تو هیچ کاری و بر خلاف میل من انجام نمیدی لیلی الانم میمونی همینجا.
محکم هلش دادم و داد زدم
_ندیدی حالشو؟ولم کن امیر باید براش توضیح بدم.
_چیو توضیح بدی؟چه فرقی میکنه؟با اجبار یا میل خودت هر چی… تو مال منی.هیچ توضیحی اینو عوض نمیکنه پس بیخیال شو بذار با این موضوع کنار بیاد.
اشکم در اومد. دستاشو دور تنم حلقه کرد و سرمو به سینش چسبوند و گفت
_گریه نکن. دیوونم میکنه اشکات

ازش فاصله گرفتم و بعد از پاک کردن اشکام گفتم
_می‌خوام تنها باشم.
به سمت اتاقم دویدم و درو بستم.
خودمو روی تخت انداختم و سرمو توی بالش فرو بردم و اشکام شروع به باریدن کرد.
دقیقا به نقطه ای رسیده بودم که دلم میخواست بمیرم.انقدر اشک ریختم که نفهمیدم کی پلکام سنگین شد و خوابم برد.
* * *
با صدای زنگ موبایلم به سختی چشم باز کردم و با دیدن شماره ی بابا با حرص ریجکت کردم. سه شب هم ول کن نبود.
انگار زوره،دلم نمیخواست صداش و بشنوم چرا نمی فهمید؟
پلکام و بستم که به ثانیه نکشید دوباره زنگ زد.
با حرص نشستم. تماس و وصل کردم و خواستم چیزی بگم که با شنیدن صدای گریه ش خشکم زد. نگران گفتم
_چ… چی شده بابا؟
به سختی گفت
_باباجون میخوام یه چیزی بهت بگم اما هول نکن باشه؟
وحشت زده بلند شدم و گفتم
_چی شده بابا؟مامان طوریش شده؟
تند گفت
_نه نه مامانت خوبه..
به اینجای حرفش که رسید سکوت کرد. با داد گفتم
_حرف بزن دیگه جون به لبم کردی.
در اتاق باز شد و امیر اومد داخل و با دیدن من گفت
_چی شده؟
نالیدم
_چی شده بابا؟
با هق هق گفت
_لاله…لاله خودکشی کرده…خودش و دار زده…
گوشی از دستم افتاد و مرزی تا سقوط نداشتم که دستای امیر دورم حلقه شد و تند گفت
_چی شده لیلی؟
تمام تنم به طرز عجیبی شروع به لرزیدن کرد.
نگرانی توی چشمای امیر دیدم. مدام اسمم و صدا میزد اما من نه می تونستم حرف بزنم و نه می تونستم بشنوم.
فقط یه صدایی مدام توی سرم زنگ می‌خورد.. لاله خودکشی کرده،خودشو دار زده.

* * * * *
با اشاره‌ی من در انبار و با لگد باز کرد و اسلحه به دست رفت داخل.
صداشون و شنیدم. با نفرت اسلحه مو در آوردم و خواستم برم تو که مچ دستمو گرفت.
با غیظ برگشتم با لحن سردی گفت
_اگه نتمرگی سر جات این آخرین کمکیه که بهت میکنم.
مچم و از دستش کشیدم و گفتم
_می‌خوام خودم اون لاشخور و دستگیر کنم آرمین.نمیتونی جلومو بگیری.
اسلحه مو به جلو نشونه گرفتم و وارد انبار شدم.یه سری ها رو دستگیر کرده بودن اما یه سری از در پشتی در رفته بودن و مدام تیراندازی می‌کردن.
با اخمای در هم نگاهم و به دخترایی که با چشمای برق زده به من نگاه می‌کردن انداختم و رو به دو ماموری که اون جا بودن با اخم دستور دادم
_بازشون کنید!
خوشحال شدن…نگاهم و ازشون گرفتم که صدای آرمین و از پشتم شنیدم:
_حالا که رگ پلیس بازیت گل کرد دست بجنبون.رئیسشون در نره.
سر تکون دادم و دنبال آرمین از در پشتی بیرون رفتم.
تند پشت یه دیوار پناه گرفتیم که گفتم
_رئیسشون کدومه؟
انگار نه انگار دورش قیامت به پاست. نگاه یخیش رو دور تا دور باغ چرخوند و زیر لب غرید
_شاهرخ.به ظاهر رئیسشونه اما در واقع سگ امیره!
چیز دیگه ای نپرسیدم.با دیدن چند نفر که با راه پله ی مخفی داشتن می رفتن زیر زمین تند گفتم
_اون جان آرمین.
سرش چرخید و با نگاه پر نفرتی غرید
_تخم حروم.
اسلحه ‌شو در آورد و به سمتشون دوید که داد زدم
_تو نه آرمین تو مجوزش و نداری.
به حرفم اعتنایی نکرد دنبالش دویدم.
قبل از اینکه اون مرد از پله ها پایین بره یقه شو گرفت و به سمت خودش کشوند.
اون مرده که حدس میزدم شاهرخ باشه با وحشت گفت
_نزن آرمین.
آرمین با خشم اسلحه رو روی سرش گذاشت و غرید
_خیلی وقته دنبالتم کفتار…
بی سیم زدم و درخواست نیرو کردم عصبی گفتم
_قرارمون این نبود ولش کن.
خندید و گفت
_ولش کنم؟کار دارم با این حروم زاده.
دو تا ماموری که داشتن به این سمت میومدن و دید.اسلحه رو توی دهن شاهرخ فرو برد و گفت
_بهشون بگو بیان جلو این سگ پیر و همینجا خلاصش میکنم.
کلافه به اون دوتا دستور ایست دادم و گفتم
_ولش کن آرمین تو دردت با این چیه؟
بی رحمانه اسلحه رو توی حلق شاهرخ فشار داد و غرید
_یه تسویه حساب…بعد میدم لاشه شو ببری نگران نباش!
پشت بند حرف‌ش دست شاهرخ و چنان پیچوند که صدای شکستن استخون و صدای فریاد از سر دردش یکی شد.

مأمورا به سختی آرمین و عقب کشیدن. با حرص گفتم
_چته تو؟
شاهرخ با وجود دردش غرید
_هار شدی آرمین.حالا زنت واست عزیز شده تو خودت دادیش دست من..
با این حرفش آرمین آتیش گرفت و عربده زد
_حروم زاده تو گه خوردی دست تو سمتش دراز کردی گه خوردی نگاش کردی مرتیکه تاوان هر اشکی رو که ریخت ازت میگیرم حروم زاده.
بی سیم زدم و درخواست آمبولانس کردم.
شاهرخ از درد به خودش می پیچد.نشستم و با نگاه سردی به صورتش گفتم
_امیر کجاست؟
با درد گفت
_امیر کیه؟
عصبی داد زدم
_حرف مفت نزن مرتیکه بگو امیرکیان کجاست؟
از سر درد ناله کرد و گفت
_من نمی دونم کیو میگی.
بلند شدم و زیر لب گفتم
_به حرف میارمت.
* * * * *
کلید انداخت و منتظر موند تا من اول وارد بشم. با حرص رفتم داخل و گفتم
_مجبوری هم واسه خودت هم واسه من دردسر درست کنی؟
کتش و در آورد و یک راست سراغ شیشه ی مشروبش رفت و جوابم و نداد.
چشم غره ای حوالش کردم و از پله ها بالا رفتم.
در اولین اتاق و باز کردم و با دیدنش پشت میز مطالعه در حالی که سرش توی لپ تاب بود با اخم گفتم
_استراحت…چقدر دکتر گفت نباید به خودت فشار بیاری.
لم داد روی صندلی و گفت
_نمی تونم بیکار بشینم.
درو بستم و به سمتش رفتم.نگاهم کرد و پرسید
_شاهرخ و گرفتی!
سر تکون دادم و گفتم
_اوهوم. اما آرمین زد دستش و شکوند.نفهمیدم دردش با این یارو چیه؟
خندید و گفت
_خداروشکر فقط دستش و شکونده!
به صورتش نگاه کردم و آروم پرسیدم
_خوبی آرش مگه نه؟
نگاه معناداری به چشام انداخت و گفت
_وقتی ندارمت می تونم خوب باشم؟

🍁🍁🍁🍁🍁


رمان آنلاین استاد خلافکار (پارت 7)

Hits: 2032

12+
  • اشتراک گذاری
تبلیغات
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان آنلاین استاد خلافکار
  • ژانر: عاشقانه
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
https://beautyvolve.ir/?p=10202
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

ورود کاربران

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان های آنلاین حامی نویسندگان جوان که کلی امکانات برای نویسنده های جدید داریم و به صورت رایگان هیچ هزینه ای هم از نویسنده دریافت نمیشه بابت خدمات برای اطلاعات بیشتر مارو در اینستاگرام دنبال کنید تنها قانون هم برای نویسنده ها رضایت کاربران میباشد
آخرین نظرات
  • admin : سلام عزیز این رمان ماهیانه یک پارت داره تا بعد امتحانات بعد میشه هفتگی یک پارت...
  • اسما بخشی : سلام کی پارت 10رو میذارین فقط این رمان هفته ای چند پارت گذاشته میشه؟؟...
  • admin : Hello, please follow our Instagram We don't have a newsletter right now, but it...
  • admin : ممنونم عزیز لطفا مارو در اینستاگرام هم دنبال کن...
  • امید : عالی بود...
  • blog : Hello, I desire to subscribe for this website to get latest updates, so where ca...
  • admin : سلام دوست گلم به زودی پارت جدید قرار میدیم یکم این آموزش های آنلاین کلاس های آنل...
  • admin : لطفا اینستای مارو فالو کنید و از اونجا با ما در ارتباط باشید اگر مشگلی بود...
  • admin : سلام دوست گلم به زودی پارت جدید قرار میدیم یکم این آموزش های آنلاین کلاس های آنل...
  • محدثه : پارت 9 کی میاد؟؟؟؟...
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده