سرزمین رمان آنلاین
با ما همراه باشید با رمان های آنلاین روز دنبا بهترین رمان هایی که در جهان دارن نوشته میشن…
دانلود اپلیکیشن

سلام دوستان عزیز روی عکس بالا کیلیک کنید و اپلیکیشن سایتو دانلود کنید و راحت تر تمام رمان های سایتو مطالعه کنید.

روی تصویر کیلیک کنید و مارو در اینستاگرام دنبال کنید
رمان آنلاین استاد خلافکار (پارت 3)

رمان آنلاین استاد خلافکار (پارت 3)

رمان آنلاین استاد خلافکار (پارت 2)

رمان آنلاین استاد خلافکار

چسبیدم به دیوار.اون از اول می‌دونست، از همون اولش همه چیو می‌دونست!
سینه به سینه م ایستاد و گفت
_خودتو خسته کردی خانوم پلیسه،از اول میومدی از خودم سراغ لاله رو می گرفتی باهم کنار میومدیم.
باختم،همه چیو باختم و نالیدم
_کجاست لاله؟
ابرو بالا انداخت و گفت
_جاش امنه.
با نفرت نگاهش کردم و گفتم
_بگو عوضی.بگو خدا لعنتت کنه بگو خواهرم کجاست فروختیش؟ چه بلایی سرش آوردی؟
لبخند محوی زد و گفت
_زیاد اذیتش نکردم نگران نباش.
این بار من جلوش قد علم کردم و با جدیت و جسورانه گفتم
_بگو کجاست وگرنه…
وسط حرفم پرید
_وگرنه دستگیرم میکنی خانوم پلیسه؟مدرکی داری ازم؟ گنده تر از تو هم نتونستن جوجه ی بغلی.
از خشم به نفس نفس افتادم
_تازه دستگیرمم بکنی هیچ وقت به خواهرت نمیرسی تنها کسی که جاش و میدونه منم!
نالیدم
_چی ازم میخوای؟
نگاهش و یک دور روی تنم چرخوند و گفت
_خواسته م بهت گفتم قبلا!مال من بشی.
اخم در هم کردم و گفتم
_من شوهر دارم عوضی اون قدر پست نیستم که به شوهرم خیانت کنم.
_اسم توی شناسنامه ت برات مهم نیست خودت مهمی واسم. حالا انتخاب با خودته! لاله یا شوهرت.
درمونده شدم.خدایا یه راهی پیش پام بذار.
سرش و جلو آورد و کنار گوشم پچ زد
_فقط عجله کن،فکر کنم خواهرت به کمک احتیاج داره.
زمین زیر پام خالی شد و با صدای لرزونی گفتم
_چی کار کردی باهاش؟
خواست حرفی بزنه که صدای عربده ی آرمین توی کل خونه پیچید
نگران خواستم برم که بازوم و گرفت و گفت
_جای تو باشم حرفی از قول و قرارامون به اون بچه سوسول چی بود اسمش؟ آها آرش نمیزنم.
غریدم
_ازم میخوای یه عوضی مثل خودت باشم؟نمیشم.نیستم من عوضی نیستم به شوهرم خیانت نمیکنم.
حرفم و زدم و خواستم برم که صداش میخکوبم کرد
_پس کی*** اون پسره مزش برات بیشتره که خواهرت برات بی اهمیته، اوکی من فکر کردم مهمه واست خواستم کمکت کنم حالا که نمیخوای اجباری نیست منم قول نمیدم خواهرت از زیر دستم زنده بیرون بیاد.
لبم و محکم گاز گرفتم. باز عربده ی آرمین چهار ستون خونه رو لرزوند.
از اتاق بیرون اومدم و لحظه ی آخر صداش و شنیدم
_زیاد وقت نداری خانوم پلیسه.
به اتاق آرمین رفتم و آرش و دیدم که سعی داشت مهارش کنه اما آرمین با فریاد تمام وسایل و مینداخت زمین و عربده می‌زد
_گه خوردی رفتی،بی من رفتی… غلط کردی خواستی مجازاتم کنی. من خر بودم نفهمیدم تا چه حد میخوامت تو که آدم بودی چرا رفتی؟تو که انقدر ادعا داشتی غلط کردی رفتی.
آرش از پشت دستاش و گرفت و گفت
_آروم بگیر پسر.
حضور کسی رو درست پشت سرم حس کردم. آرمین با داد و بیداد خواست خودش رو از دست آرش خلاص کنه اما آرش بغلش کرد.
کیان از پشت چسبید بهم و کنار گوشم گفت
_شوهرت مهم نی واسم،مال من شو بهتر از اون ارض**ات میکنم.بیهوش میشی تو بغلم.
نفسم بالا نمیومد و چشمم به آرمین بود که توی بغل آرش شونه هاش می لرزید.

* * * *
توی آینه به خودم نگاه کردم،از خودم بیزار بودم… از اینکه نتونستم خواهرم و پیدا کنم و دستم رو شد،از اینکه به مامان و بابا قول داده بودم و هشت ماه بود به هر دری زدم و نتونستم لاله رو پیدا کنم.
از این که آرش درکم نمی‌کرد… از اینکه دستم برای امیر کیان رو شده بود از خودم بیزار بودم.
به یاد حرف هاش خونم به جوش اومد، شیشه ی عطرم و برداشتم و محکم کوبیدم به آینه و عربده زدم.
صدای شکستن آینه روحم و ارضا نکرد،هر چی روی میز بود شکستم و داد زدم.
هر چی دم دستم بود شکستم،در اتاق باز شد و آرش با حوله ی دور کمرش نگران گفت
_چته لیلی؟
نفس زنون نگاهش کردم و داد زدم
_چمه؟زده به سرم… دیوونه شدم آرش حالم از خودم بهم میخوره. نتونستم لاله رو پیدا کنم نتونستیم مدرکی از کیان پیدا کنیم آرمین راست می‌گفت. اون یه جونوره که سالها کسی نتونسته هیچ مدرکی علیه ش پیدا کنه.
به سمتم اومد و بغلم کرد. آروم پچ زد
_هیش، از چی می‌ترسی؟تا حالا دیدی مجرمی از زیر دست من در بره؟
نالیدم
_کیان خیلی زرنگه نمیتونیم کاری بکنیم، هشت ماهه لاله نیست و نتونستیم کاری بکنیم.
موهام و پشت گوشم فرستاد و گفت
_کم مونده، آروم بگیر.
یاد تهدیدهای امیر افتادم،اگه بلایی سر لاله بیاره…
با این فکر خواستم از آرش جدا بشم که دستاش و محکم تر دورم پیچید و گفت
_نبینم بلرزی تو بغلم.
به صورتش نگاه کردم، باید ازش می گذشتم؟ به خاطر لاله؟ باید تسلیم خواسته ی کیان میشدم و دل آرش و می شکستم؟ وقتی هنوز دو روز از عقدمون گذشته؟
یک تای ابروش بالا پرید و محکم تر کمرم و چسبید و ملتهب گفت
_اینجوری نگام نکن توله وگرنه باز….
هنوز حرفش تموم نشده بود روی پا بلند شدم و حریصانه لب هاش و بوسیدم.

تنش تکونی خورد… دستش و لای موهام برد.
از زمین بلندم کرد و به سمت تخت برد.
پرتم کرد روی تخت.با لذت نگاهی به تنم انداخت و گره ی حوله شو باز کرد و خم شد روم.

* * * *
دست روی کبودی های کمرنگ گردنم کشید و با لبخند محوی گفت
_تو هم تنت زود کبود میشه ها…
با سکوت فقط نگاهش کردم. فهمید یه مرگیم هست و پرسید
_چیزی شده؟
باز مثل دیوونه ها نگاهش کردم.
دستش و زیر دلم کشید و گفت
_نکنه درد داری؟
با مکث بی هوا گفتم
_آرش؟
منتظر نگاهم کرد،با تردید نگاهش کردم و در نهایت گفتم
_من طلاق میخوام.
اخم در هم کشید و انگار جدیم نگرفت که گفت
_از این شوخی های بی مزه خوشم نمیاد میدونی که؟
دستام و روی سینش گذاشتم و گفتم
_شوخی نمیکنم، طلاق میخوام
اخماش شدید تر شد و با لحن بدی گفت
_باز چه مرگته تو؟ فکر میکنی از من طلاق بگیری می تونی اون خواهر خیره سرتو پیدا کنی؟
آروم گفتم
_نه.
توی چشماش نگاه کردم و در حالی که توی دلم خون گریه میکردم گفتم
_دیگه حسی بهت ندارم، دیگه دوستت ندارم آرش

* * * *
داد زدم
_چی کار میکنی روانی؟زده به سرت؟
با بی رحمی دستم رو با دستبند فلزی به تخت بست و بلند شد.
بلند تر داد زدم
_با توعم؟مگه من سگم که قفل و زنجیرم میکنی؟بازم کن آرش…
پیرهنش و تنش کرد و خونسرد گفت
_انقدر همون شکلی میمونی تا یاد بگیری هر زر مفتی از اون دهنت نیاد بیرون.
ناباور نگاهش کردم و گفتم
_یعنی چی؟ این چه رفتاریه؟آرش اگه بازم نکنی ازت شکایت میکنم.
موهاش و جلوی آینه درست کرد و گفت
_شکایت کن فقط فکر کنم خودت بهتر قانون ایران و بدونی.
دلم میخواست داد بزنم از دستش نفس زنون گفتم
_می‌خوای مجبورم کنی تو خونت بمونم؟نمیمونم،نمیخوامت،طلاق میخوام.
بی هیچ واکنشی نگاهم کرد و گفت
_مجبورت میکنم حتی میدونی چیه؟ یه قفس می‌سازم اینجا… گردنتم با قلاده می‌بندم.اما من طلاقت نمیدم.

باورم نمیشد این آرش همون آرشه.اشکم داشت در میومد.
خواست از اتاق بره بیرون که گفتم
_یادت رفته شغل من چیه؟یادت رفته کیم و چه وظایفی دارم؟
برگشت و با پوزخندی نگاهم کرد. به سمتم اومد و کنارم روی تخت نشست.متفکر گفت
_وظیفه ت… وظیفه ی تو دوست داشتن منه،اداره کردن این زندگی،تمکین شوهرت.
نفس زنون گفتم
_بازم کن آرش با این کارات همه چیو بدتر میکنی.
خم شد و گوشه ی لبم و بوسید و گفت
_برای ناهار خودم میام غذا میذارم دهنت قندم. تا اون موقع آروم بگیر بذار دوست باشیم باهم.
حرفش و زد و بلند شد و بی توجه به جیغ و دادام از اتاق بیرون رفت.
باورم نمیشد منو به تخت بست و رفت به همین راحتی…
نگاهی به اطراف انداختم. موبایلم اون طرف تر روی میز بود.
خودم و خم کردم و به هزار بدبختی موبایلم و برداشتم، توی اون لحظه کسی جز آرمین به ذهنم نمی‌رسید.
شمارش رو که گرفتم بعد از کلی بوق صدای سردش توی گوشم پیچید
_چی میخوای؟ زود بگو کار دارم.
تند و نفس بریده گفتم
_آرمین، آرمین میشه بیای؟آرش زده به سرش دستم و بسته به تخت…
با صدای بی تفاوتی گفت
_کار خوبی کرده. لازمته کاری نداری؟
نالیدم
_آرمین لطفا… دارم بهت میگم دستم و بسته به تخت رفته بیا دستم و باز کن من…
حرفم با صدای مردونه ی آشنایی از اون ور خط قطع شد
_چه عوضی…چه طور تونست نازنین منو به تخت ببنده؟
خشکم زد، این که کیان بود.
_نکنه به خاطر من میونتون شکرآب شد؟نگو آره که ناراحت میشم..
بدجنسی توی صداش موج میزد. با نفرت گفتم
_گوشیو بده به آرمین.
تک خنده ای کرد و گفت
_آرمین چرا؟ تو هنوز نفهمیدی تنها راه نجاتت منم؟
صورتم در هم شد و غریدم
_لعنتی تمام بدبختیام زیر سر توعه.
خندید و گفت
_اما راه نجاتتم منم، غصه نخور پرنسس برای نجاتت به قلعه ی دیو دو سر میام و تو رو مال خودم میکنم.
تا خواستم حرفی بارش کنم قطع کرد
گوشی و با حرص روی تخت کوبیدم.
همش تقصیر آرمین بود. نمی‌فهمم اون با کیان چه کاری داشت وقتی می‌دونست امیر کیان تا چه حد آدم عوضیه؟
باورم نمیشه این همون آرمینه، همون آرمینی که توی دانشکده ی افسری بهترین رفیقم بود و حالا همه چی از یادش رفته بود. از فکر اینکه کیان تا اتاق خوابم بیاد تنم لرز گرفت.
چشمم که به خودم افتاد آه از نهادم بلند شد، جز یه نیم تنه و شورت پاچه دار کتون چیزی تنم نبود.

دیگه کم کم پلکام روی هم افتاده بود که در اتاق باز شد. مثل برق چشمام و باز کردم و با دیدن کیان رنگ از رخم پرید، واقعا اومده بود.

خداروشکر که پتو رو روی تنم انداختم. با اخم و جذبه نگاهی به دست بسته م انداخت و رو به مرد نوچه ش دستور داد
_بازش کن.
مرد به سمتم اومد و کنارم نشست و با یه کلید کوچیک تو دو سوت قفل دستم و باز کرد.
مالشی به دستم دادم و گفتم
_من ازت کمک نخواسته بودم.
_عوض تشکرته؟ فرید برو بیرون.
مرد بی حرف بیرون رفت.
کیان در و بست و به سمتم اومد. با هر قدمی که به سمتم برمی‌داشت چهار ستون تنم می لرزید.
کنارم روی تخت نشست! نگاهی به دور تا دور اتاق انداخت و خیره به عکس نامزدی منو آرش گفت
_می دونی نامزدت خیلی خوشبخته!
گیج از حرفش نگاهش کردم که ادامه داد
_میتونم تصور کنم وقتی تو مال من شی…
با حرص وسط حرفش پریدم
_من هیچ وقت مال تو نمیشم.آرشم هیچ وقت طلاقم نمیده.
پوزخندی زد و گفت
_واقعا فکر میکنی جناب سرگرد دوستت داره؟
فقط نگاهش کردم. دستش و کنار سرم گذاشت و خم شد به طرفم و گفت
_بذار یه حقیقتی و بهت بگم…مردا عاشق یه زن نمیشن،عاشق جسم یه زن میشن.

با نفرت گفتم
_همه مثل تو عوضی نیستن. اون دوستم داره.
تک خنده ای کرد و گفت
_منم میگم دوستت داره، کیه که دختری مثل تو رو دوست نداشته، حتی تصور داشتنت هم آدم و به جنون می رسونه.
خواستم بلند بشم که دستش و روی شونه م گذاشت و با جدیت گفت
_اون جسم تو دوست داره، چون اگه خود واقعی تو دوست داشت تو الان زندانی توی این خونه و قفل شده به تخت نبودی.

ساکت شدم، این چیزی بود که خودمم بهش فکر کرده بودم. آرش منو دوست نداشت..
موهای ریخته شده توی صورتم و کنار زد و با لحنی اغوا کننده گفت
_برای اون خواهرت مهم نیست، خودتم مهم نیستی برای اون خودش مهمه که دنبال یه زن مطیع میگرده تا همیشه کلفتی شو بکنه..
با پشت دست گونه مو نوازش کرد و گفت
_اما من دختری که کنارم ایستاده رو تبدیل به ملکه میکنم. حتی شغلت،برام مهم نیست که تو یه پلیسی و من خلافکار…
باز هم سکوت کردم؛لحنش، اطمینان صداش فک محکم و چهره ی مردونه و نگاه نافذش برای قانع کردن هر آدمی کافی بود اما من می‌شناختمش.
من این آدمو می‌شناختم،دستش و از کنارم برداشت و صاف ایستاد. گفت
_حاضر شو بریم!
با صدای آرومی گفتم
_منو ببر پیش لاله.
نیم نگاهی بهم انداخت و گفت
_به وقتش…
عطرم و از روی میز آرایشم برداشت و ادامه داد
_دیگه این عطرو نزن،شاید یه مرد شب از تصورت تو بغلش نتونه بخوابه.
پتو رو بیشتر دورم پیچیدم و گفتم
_من هیچ جا با تو نمیام آرش راضی به طلاق نمیشه، منم…
وسط حرفم پرید
_اگه همین جا بهت تجاوز کنم و دست خورده بشی چی بازم میخوادت؟لازم نیست بترسی گفتم اگه…
نزدیک اومد و با لحن نفس گیری گفت
_مثلا اگه اون پتویی که دورت پیچیدی و کنار بزنم و تن بلوری تو ببینم و نتونم دووم بیارم و از تصور با تو بودن به جنون برسم؟میدونی که بیماری جنسی دارم نه؟
نفسم برید! نفسش و فوت کرد و گفت
_کاری میکنم تو یه هفته ازش طلاق بگیری.حاضر شو با من میای… و اگه بگی نه…به زور میبرمت.

* * * *
برگه ایو جلوم انداخت و با نگاه سردش بهم زل زد و گفت
_امضا کن.
دلخور بهش نگاه کردم و گفتم
_چرا این طوری باهام رفتار میکنی آرمین؟
_کمتر زر بزن امضاش کن.
بلند شدم و گفتم
_تو واقعا راضی که من اینجوری طلاق بگیرم؟
سر تکون داد و گفت
_آرش زیاده واست.امضا کن.
حتی آرمینم درکم نمی‌کرد. به آرومی گفتم
_چرا؟ مگه من چی کار کردم؟
مستقیم توی چشمام زل زد و گفت
_تو بدی. منم بد بودم همون بهتر همین اول کار ولش کنی تا اینکه تهش زجر کش بشین.
بغض دار گفتم
_کیان چه نقشه ای واسم داره؟
_به نظرت من میشینم و با اون حرفای خاله زنکی میزنم که چیکار میخواد باهات بکنه؟ حالا که انتخابت کیان بوده امضا کن. آرشم با طلاق موافقه.
متعجب گفتم
_موافقه؟
سر تکون داد و گفت
_آره. نمیخوادت دیگه.
قلبم فشرده شد! جز این چه توقعی داشتی لیلی؟تو با یه نامه ازش خداحافظی کردی و با کیان اومدی توقع داری با این وجود بخوادت؟
در حالی که به زور اشکمو کنترل میکردم پای برگه رو امضا زدم.
همون لحظه در اتاق باز شد و کیان اومد داخل، با دیدن من، لبخند کجی زد و گفت
_امضا زدی؟
با تنفر نگاهش کردم و گفتم
_تو خیلی پستی می دونستی؟
_هممم،جمله ی آشناییه
آرمین برگه رو برداشت و بی هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت.
کیان به سمتم اومد و سینه به سینه م ایستاد و خیره به چشمام گفت
_دختری که مال منه هیچ وقت نباید چشماش بارونی باشه.
با غیظ گفتم
_من هیچ وقت مال تو نمیشم.
با اطمینان گفت
_تا حالا سابقه نداشته چیزیو بخوام و مال من نشه! اونیم که‌ تو داری براش گریه می کنی خیلی راحت راضی به طلاقت شد، حتی بی صبرانه منتظر روز دادگاهه.
_داری دروغ میگی.
موهام و از صورتم کنار زد و گفت
_من هیچ وقت به ملکه م دروغ نمیگم.
خواستم عقب برم که اجازه نداد و با بدجنسی گفت
_خیلی سرکش تر از خواهرتی!
خشکم زد،جلو اومد و کامل چسبید بهم و با صدای بم و جذابش مخمور و تب دار ادامه داد
_اما تو هات تری!جذاب تری.
مشتم و بالا بردم تا به سینه ش بکوبم که مشتم و توی دستای بزرگش گرفت و گفت
_نگران نباش من رابطه ای با خواهرت نداشتم چون کششی بهش نداشتم.
سرش و جلو آورد و کنار گوشم زمزمه کرد
_چون اون هیکلش و نساخته.چون اون عطر سکسی نمیزنه.
خواستم عقب برم که چنگ انداخت به کمرم. عوضی… عوضی… عوضی…باز هم چشماش قرمز بود.
نفس عمیقی کشید و گفت
_اون و بقیه ی دخترا کمن واسه من…قدرت ارضا کردن روح و جسمم و ندارن. لیاقت ملکه شدنمو ندارن.
انگشت شصتش و روی لبم کشید و با چشمای بسته به قصد بوسیدن لبم سر جلو آورد که با آرنج توی پهلوش کوبیدم.
آخی گفت. عقب رفتم و غریدم
_اگه یه بار دیگه بهم دست بزنی می کشمت.
تک خنده ای کرد و کم کم قهقهه زد و بین خندیدنش گفت
_تو نمی‌دونی من عاشق درد کشیدن حین رابطه م…البته بیشتر عاشق درد کشیدن توعم.
نفس زنون نگاهش کردم. مچ دستم و گرفت و گفت
_بیا، میخوام یه چیزی نشونت بدم.
و بدون اینکه منتظر جوابی از من باشه دستم و گرفت و دنبال خودش کشوند. از اتاق بیرون رفتیم.
لعنتی خونه ش کم از کاخ نداشت اگه ولم میکردن نمیدونستم سر از کجا در میارم. به سمت آخرین اتاق رفت و درش رو با کلید باز کرد و منتظر موند تا من اول وارد بشم.
با تردید رفتم داخل،کلید رو که زد با دیدن صحنه ی پیش روم حس کردم روح از تنم جدا شد

🍁🍁🍁🍁

پشت سرم ایستاد و گفت
_نظرت چیه؟
تنم لرزید! اینجا کم از شکنجه گاه نداشت. کل اتاق پر شده بود از انواع قلاده ها، زنجیر ها و شلاق ها…. روی دیوار ها کاغذ دیواری سیاه از یه زنی که دهنش و دستاش بسته ست بود.
دیگه نتونستم نگاه کنم، برگشتم که سرم توی سینه ی امیر کیان فرو رفت.
دستش و زیر چونه م زد و سرمو بلند کرد و وادارم کرد نگاهش کنم.
با اخم ریزی گفت
_ترسیدی؟
سری به طرفین تکون دادم و گفتم
_نه فقط میشه از اینجا بریم؟
با صدای مجذوب کننده ش گفت
_اگه قراره مال من بشی پس بهتره یه چیزایی و ببینی برگرد.
شونه هام و گرفت، برم گردوند و گفت
_ازت میخوام مطیع من باشی،با میل خودت این خواست منه.چه توی رابطه چه توی زندگی…
خیره به اون قلاده ها و میله ها گفتم
_من هیچ وقت با تو…..
_تو تنها دختری هستی که میتونی همه جوره ارضام کنی!
لب هام لرزید و گفتم
_از کجا میدونی؟
سرش و از پشت نزدیک گوشم آورد و گفت
_چون تو تنها دختری هستی که تشنه ی خوابیدن باهاشم..
پوزخندی زدم و گفتم
_یه روزی خودم دستبند به دستات میزنم.
با اطمینان گفت
_یه روزی خودم زنجیر به قلبت می‌زنم.
با طعنه خندیدم و گفتم
_من هیچ وقت عاشق یه آدم پست بیمار نمیشم.
با همون لحن محکمش گفت
_منم هیچ وقت تو تله ی یه پلیس نمیوفتم اونم یه جوجه پلیس.
یه قدم بهش نزدیک شدم و گفتم
_من تا حالا پرونده ی ناموفق نداشتم.جناب استاد.
یک قدمم اون جلو اومد و گفت
_راستش و بخوای هر چی فکر میکنم یادم نمیاد قلبی و خواسته باشم و تصاحبش نکرده باشم.
نگاهش کردم، انگشتم و روی قلبش گذاشتم و گفتم
_مطمئن حرف نزن من پلیسم کلی آدم خلافکار و که ادعا داشتن دستگیر کردم. یه روزی تلافی تمام قلبایی که شکستی و سرت در میارم.
لبش باز به لبخند مردونه ای شد و گفت
_به جای انتقام به فکر خرید عروسیت باش ملکه‌ی من. کم مونده اسمت بره تو شناسنامم.
متعجب نگاهش کردم و گفتم
_چی؟ چه اسمی چه شناسنامه ای؟
متفکر گفت
_نشستم دو دو تا چهار تا کردم دیدم زن پلیس داشتن خیلی کلاس داره.
خندیدم و گفتم
_تو زده به سرت.من مثل اون دخترایی که میاریشون اینجا بی کس و کار نیستم.
سر تکون داد و گفت
_اوکی میام خواستگاری.از بابا جونت خواستگاریت میکنم و تو هم میگی. بعله.
با طعنه گفتم
_بابام؟ مثل اینکه یادت رفته دختر کوچیک بابام و دزدیدی.
سر تکون داد و گفت
_راست میگی پس یه راه میمونه.
سرش و جلو آورد و گفت
_بدون اجازه ی بابات بگی بله… صبر کن زود مخالفت نکن بهت قول می‌دم تا وقتی نخوای دست بهت نمیزنم حتی اگه ده سال بگذره .
با حرص و نفرت گفتم
_حتی اگه صد سال هم بگذره من بله به آدمی مثل تو نمیدم.

* * * * * *
پاورچین پاورچین از اتاق بیرون اومدم و سرکی به پایین کشیدم.
امیر کیان و آرمین روی مبل نشسته بودن و حرف میزدن.یک بطری زهرماری و تموم کرده بودن و داشتن دومی و سر می کشیدن.
صورتم جمع شد و عقب کشیدم، حالا که سرشون گرم بود بهترین زمان بود برای پیدا کردن ردی از لاله…
به سمت اتاق امیر رفتم و دستگیره رو پایین دادم. خیلی آروم وارد شدم و نگاهی به دور تا دور اتاق انداختم…
بر عکس تصورم هیچ چیز قابل توجهی اونجا نبود.
قلبم گومب گومب می کوبید،شروع به گشتن کردم.پشت تابلو ها،کشو ها، لای لباساش و همه جا رو گشتم اما هیچی به هیچی..
نفس بریده نگاهی به اطراف انداختم و چشمم به تختش افتاد.
بالشش و کنار زدم و مات عکس لاله شدم.
وا رفتم روی تخت و نگاهم قفل کرد روی عکس دو نفره شون.
این لاله بود! باورم نمیشه عکس لاله بود با امیر…
با دلتنگی لب گزیدم،یعنی الان کجایی لاله؟اگه این عوضی بلایی سرت آورده باشه چی؟
چشمم روی لبخند امیر کیان ثابت موند. توی این عکس خنده ش از سر بدجنسی نبود،واقعا می خندید….
با حس شنیدن صدای پا سریع عکس و سر جاش برگردوندم و ایستادم.
صدا هر لحظه نزدیک تر میشد. سریع به سمت کلید برق رفتم و خاموشش کردم و خودمم به اولین جایی که به چشمم اومد پناه بردم…توی بالکن.
از پشت پرده ی حریر دیدمش که وارد اتاق شد و درو محکم بهم کوبید.
کلافه شماره گرفت و در حالی که طول و عرض اتاق رو طی می‌کرد غرید
_جواب بده دیگه مرتیکه ی احمق…
بعد از کلی معطلی انگار یارو جواب داد که کیان عصبی سرش داد زد
_معلوم هست چه گهی میخوردی که جواب نمیدی؟
ابروهام بالا پرید و گوشام تیز شد. نمیدونم کیان پشت خط چی شنید که ناباور گفت
_یعنی چی که غش کرده مگه تو اون جا مترسکی که زن من غش کنه تو حالیت نشه؟
ناباور دستمو جلوی دهنم گذاشتم، زن داشت کیان زن داشت…
با خشونتی که کم تا حالا ازش دیده بودم از بین فک قفل شده ش غرید
_می کشمت بی خاصیت… چند ساعت غش کرده توی اتاق اون وقت توعه بی خاصیت نفهمیدی الان حالش چه طوره؟

لبخند محوی روی لبم اومد.هر آدمی یه نقطه ضعفی داره. با حرف بعدیش لبخند روی لبم خشکید
_دکتر خبر کن، چه میدونم یه غلطی بکن تا خودم و برسونمت. خوب گوش کن ببین چی میگم… اگه بلایی سر لاله بیاد مثل سگ یواش یواش جون تو می‌گیرم.

سر خوردم کنار دیوار، گفت لاله… گفت زنم… گفت… با صدای کوبیدن در اتاق بهم مثل برق از جا پریدم.
داشت می رفت پیش لاله مطمئنم…. از بالا نگاهی به پایین انداختم، ارتفاعش زیاد بود اما فوقش پام می شکست حداقل به لاله می رسیدم.
پاهام و رد کردم چشمام و بستم و بی درنگ پریدم.
* * *

#لاله
دندونام از شدت لرز بهم می‌خورد. انگار داشتم می مردم که تنم این طوری یخ بسته بود…
سیمین کلفت خونه ی امیر یه پتوی دیگه انداخت روم پشت دستش کوبید و گفت
_اگه تلف بشی و بمیری به خدا آقا هممون و می کشه. بلند شو دختر خودتو قوی بگیر نذار بچه هام بی مادر شن. به خدا رحم نداره به کسی همه مونو خلاص میکنه.
چشمام بی حال روی هم افتاد،دردش مردن من نبود، دردش خودش بود.
مرزی تا بیهوشی نداشتم که صدای داد امیر توی کل خونه پیچید
_لاله…
سیمین محکم به گونش کوبید و ترسیده گفت
_امیر خان اومد.
به دقیقه نکشید که در باز شد و پشت پلک های تارم امیر رو دیدم که به سمتم اومد.. کنارم روی تخت نشست و عصبی داد زد
_چشه این؟
از سیمین پرسید اما من جواب دادم
_چی… چیزیم نیست امیر خان….ا…انگار راست راستکی دارم می… میر…
دستش و محکم روی دهنم گذاشت و غرید
_تو فقط وقتی میمیری که من بهت بگم سیمین… مانتوشو بیار میبرمش بیمارستان.
تک خنده ای کردم و گفتم
_نمی ترسی؟نمی ترسی بگیرنت؟ولش کن بذار بمیرم امیر….
صبرش سر اومد و عربده زد
_به خاطر خدا خفه خون بگیر لاله.
در حالی که به سختی جلوی باز موندن چشمامو می گرفتم گفتم
_نبر بیمارستان…خودت میدونی دردم چیه، اینم میدونی که درمونم چیه!
خیره نگام کرد و گفت
_سیمین برو بیرون.
سیمین مثل برق پرید بیرون و درو بست.
اخماش در هم بود،پتو رو از روم زد کنار و دستش و روی گردنم گذاشت و چشماش و بست و از بین فک قفل شده ش غرید
_داغی لاله.
به سختی خندیدم و گفتم
_مگه تو تن داغ دوست نداری؟ نگران نباش عزیزم. اونایی که می‌خوان بمیرن سرده تنشون… با بلایی که سرم آوردی من تا آخر عمر توی آتیش می سوزم.
خم شد و پیشونیش و به پیشونیم چسبوند و با حرص گفت
_مگه تو منو نسوزوندی؟ هممم؟ حرف بزن!
شمرده شمرده جواب داد
_خوب میشی لاله… دارم بهت دستور میدم.
لبخند کم جونی زدم،سرم و یه خورده بالا بردم و کنج لبش و بوسیدم و آروم گفتم
_تا حالا هیچ وقت به دستوراتت عمل نکردم جناب امیرکیان فرهمند
و انگار کم کم همه چی تاریک شد و از امیر چیزی جز یه سیاهی نموند

#لیلی
آروم و بی صدا صندوق عقب ماشین امیر رو باز کردم و پیاده شدم.
توی یه عمارت بزرگ بودیم با کلی آدم گردن کلفت اسلحه به دست. یعنی لاله اینجاست؟
خم شدم و خودم رو پشت درخت رسوندم و نفس عمیقی کشیدم. توی صندوق عقب خفه شدم و حتی نفس هم نکشیدم مبادا امیر صدای نفسامو بشنوه.
سرکی کشیدم. دور تا دور عمارت پر از آدم بود و صدای پارس سگ میومد.
حتی اگه یه قدم جلو می رفتم صد در صد گیر می افتادم.

اما من از پس بدتر از ایناش هم بر اومدم، پیدا کردن خواهرم می ارزید به همه ی اینا…
خواستم از پشت درخت بیرون بیام که کسی بازوم رو گرفت و چسبوندم به درخت و قبل از اینکه صدام در بیاد محکم جلوی دهنم رو گرفت.

با چشمای گرد شده نگاهش کردم. خودش بود. آرش بود!چشماش، اخماش، عطرش….
با صدای غیر قابل نفوذی گفت
_دستم و از روی دهنت برمیدارم صدات در نیاد.
سر تکون دادم. دستش و برداشت،نفس بریده گفتم
_تو اینجا چی کار میکنی آرش؟
با اخم شدیدی بین ابروهاش گفت
_پلیسم من،به یه نفر قول دادم خواهرشو پیدا کنم.
هیجان زده گفتم
_لاله اینجاست؟
سر تکون داد، بی طاقت خواستم برم که تنش رو به تنم چسبوند و غرید
_از جونت سیر شدی؟
ناله مانند گفتم
_لاله اینجاست آرش ولم کن برم پیداش کنم حالش خوب نیست من حس میکنم.به من نیاز داره.
با فکی قفل شده گفت
_اگه الان بری جسد جفتمون و تحویل خواهرت میدن.
بی طاقت گفتم
_پس چی کار کنیم؟
با جدیت گفت
_میری از اینجا…
ناباور گفتم
_حالا که لاله رو پیدا کردم برم؟من هیچ جا نمیرم.
سر تکون داد و ازم فاصله گرفت و گفت
_باشه بمون همین جا… اصلا برو داخل. بذار بکشنت به من چه!
خواست بره که با هر دو دستم بازوی پهنش رو گرفتم و گفتم
_انقدر برات بی ارزش شدم؟
بدون این‌که برگرده گفت
_آره،مهم نیستی واسم.
تحمل این لحن سردش رو نداشتم. چونه م لرزید و گفتم
_آرش منم لیلی… زنتم.
انگار کارد به استخونش رسوندم که با خشم برگشت و در حالی که جون می کند صداشو بالا نبره غرید
_زن من تو خونه ی یه مرتیکه ی خلافکار چی کار میکنه؟زن منی و زنگ میزنی به اون تا بیاد نجاتت بده زن منی که…
تند پریدم وسط حرفش و گفتم
_نه… نه… نه… دروغ گفته بهت من به آرمین زنگ زدم… من…
با نگاه سرد و خشکی گفت
_واسم مهم نیست!همون لحظه که اون مرتیکه جلوی من ایستاد و از ماه گرفتیه رون پات گفت مردی واسم! وقتی روبه روی من از تن داغ و….
سکوت کرد نفس عمیقی کشید و نگاه از چهره ی مات برده م گرفت و گفت
_پس فردا طلاق میگیریم… تو هم…
تند گفتم
_نه آرش،ببین لاله رو پیدا کردیم.امیر هر چی گفته دروغ گفته… لاله رو میگیریم و میریم، همه چی مثل سابق میشه.
پوزخندی زد و گفت
_هیچی مثل سابق نمیشه.
با مشت به قلبش کوبید و ادامه داد
_قلب من دیگه واسه تو نمیزنه.
خواست بره که بازم مانع شدم و با چشمای اشکی دستم و روی قلبش گذاشتم و گفتم
_دروغ میگی، ببین قلبت هنوزم تند میکوبه.به خاطر من آرش دوستم داری فقط دلخوری به خدا همش دروغه بین من و اون…
حرفم با صدای گلوله از توی عمارت قطع شد و رنگ از رخم پرید و لب زدم
_لاله….
دیوونه وار خواستم به سمت ساختمون برم که دستای قدرتمش یکی دور شکمم و اون یکی روی دهنم نشست و کنار گوشم تند غرید
_دیوونگی نکن.

ازش جدا شدم و وحشت زده گفتم
_یه بلایی سر لاله اومد آرش بذار برم.
بازم چسبوندتم به درخت و دستش و روی دهنم گذاشت و گفت
_سر جونت نمیتونم قمار کنم.اگه بلایی سرت بیاد…
سکوت کرد، نگاهم و توی چشمای سیاهش دوختم. دلم برای زل زدن توی این چشما لک زده بود.
کلافه ازم فاصله گرفت و گفت
_میریم از این جا…
خواستم دهن باز کنم که غرید
_یه بارم شده بهم اعتماد کن و نه نیار رو حرفم.
با چشمای اشکی نگاهش کردم و سر تکون دادم. بهش اعتماد داشتم، بیشتر از هر کسی!

* * * * *
سوار شد و پلاستیک ساندویچ و روی پام گذاشت و سرد گفت
_بخور!
از بس گریه کرده بودم چشمام درست نمی‌دید. با پشت دست اشکامو پاک کردم و گرفته گفتم
_نمیخوام.
سرش و به صندلی تکیه داد و درمونده چشم بست و گفت
_برسونمت عمارت کیان؟
دلخور نگاهش کردم!سنگینی نگاهم و حس کرد و چشمای سردش رو به چشمام دوخت و غرید
_من زن دستمالی شده نمیخوام،زن هر جایی نمیخوام.
چونه م لرزید و گفتم
_این بود عشقت بهم پس؟انقدر بهم بی اعتمادی که حرفای یه خلافکار و باور میکنی اما منو نه! ته عشقت این بود که با چهار تا حرف امیر کیان راضی به طلاقم شدی… برای من دم از عشق و عاشقی نزن آرش خان. تو عاشق نیستی.

در ماشین و باز کردم و پیاده شدم. لحظع ی آخر صدای دادش و شنیدم
_بتمرگ سر جات دو نصف شبه… لیلیییی.
درو محکم به هم کوبوندم و توی تاریکی شب به راه افتادم.
صدای قدماش و شنیدم و لحظه ای بعد بازوم و محکم کشید و داد زد
_کری؟با تو نیستم مگه؟
بلند تر از خودش داد زدم
_صدا نکن.نصفه شبه که باشه به تو چه، مگه دو روز دیگه نمیخوای طلاقم بدی پس برات مهم نباشه… ول کن دستمو.

بازوم رو بیشتر به سمت خودش کشید و با فک قفل شده غرید
_یه ساعتم مونده باشه تا دادگاه تو زن منی.اسم من روته.
پوزخندی زدم و گفتم
_برای همین انقدر راحت حرفای اون یارو…
بی اعتنا به اینکه تو خیابونیم با چهره ی کبود شده عربده زد
_اگه دروغ میگه از کجا ماه گرفتگی تو دیده؟اون مرتیکه ی عوضی تن زن منو دیده…تو رو دیده! تنت و… لمست کرده. مَردم من نه سیب زمینی. ازم نخواه تحمل کنم یکی روبه روم از داغی تن زنم بگه.

جا خورده از عربده هاش یک قدم عقب رفتم. بازوم و گرفت و دنبال خودش به سمت ماشین کشوند و گفت
_نمیخوام بحث کنم باهات. عین آدم سوار شو

در ماشین رو باز کرد! نگاهش کردم و بی حرف سوار شدم.
ماشین و دور زد و وقتی سوار شد درو محکم به هم کوبید.
با صدای آرومی گفتم
_من نمیدونم چیا از اون مرتیکه شنیدی اما من شرافتم و نفروختم.
نگاهمم نکرد. دستم و روی بازوی ورزشکاریش گذاشتم و گفتم
_من مال کسی جز تو نبودم جناب سرگرد… تنم و جز تو کسی ندیده… قسم میخورم.
با یه من عسل هم نمیشد خوردش. درمونده صاف نشستم و گفتم
_منو برسون خونه ی بابام.
حرفی نزد! نمیدونم چه قدر توی سکوت گذشت تا اینکه گرمای دستی رو روی اشکام حس کردم.
برگشتم و نگاهم و به نگاه بی تابش انداختم.
چند لحظه ای به چشمام زل زد و در نهایت حریصانه در آغوشم کشید و بین بازوهاش حبسم کرد.

🍁🍁🍁🍁

راوی این پارت #لاله

بی رمق چشمام و باز کردم و قامت امیر و پشت پنجره در حال سیگار کشیدن دیدم.
پلکی زدم و گرفته گفتم
_چرا هنوز اینجایی؟
سرش و به سمتم برگردوند و گفت
_خواهرت اینجا بود…
مثل برق نشستم و گفتم
_لیلی؟
عمیق نگاهم کرد و گفت
_خواهر دیگه ای جز اون خانوم پلیسه داری مگه؟
بلند شدم که سرم گیج رفت بی اعتنا به سمتش رفتم از پشت پنجره بیرون و نگاه کردم و گفتم
_کجاست لیلی؟
دستش و زیر چونه م زد که سرم و عقب کشیدم و داد زدم
_با توعم لیلی کجاست؟
با خونسردی پکی به سیگارش زد و گفت
_رفت.
_اما میاد… میاد و نجاتم میده.
نزدیکم اومد و آروم گفت
_بفهم دیگه. راه نجاتی نداری، آبجیت به خیال خودش زرنگی کرده و تا اینجا اومده اما خبر نداره…
ترسیده گفتم
_از چی؟
لبخند محوی زد و گفت
_از اینکه چه بلایی قراره سرش بیاد.
وحشت زده گفتم
_نه نه نه امیر کاری با خواهرم نداری نه؟ کاری باهاش نداری امیر…
سیگارش و خاموش کرد.بازوم و گرفت و با صدای آرومی گفت
_من.. با تک تک تون کار دارم حتی نمیتونی تصور کنی اون روزی که خواهرت و مال خودم کنم چه حسی خواهم داشت.
عصبی به سینه ش مشت زدم و عربده کشیدم
_حق نداری،تو حق نداری…حق نداری به خواهرم دست بزنی.
مشتام و گرفت و دستام و به سینه ش چسبوند و گفت
_یه روزی قسم خوردم ناموس باباتو ازش بگیرم… ببین دیگه تو کنارمی. اما خواهرت قوی تره از تو…میتونه بلاهای بدتری و تحمل کنه.

اشکام ریخت و ملتمس گفتم
_امیر هر انتقامی داری از من بگیر اما با لیلی کاری نداشته باش…ببین نابودم کردی هنوز آروم نشدی که حالا میخوای خواهرمو…
انگشتش و روی لبم گذاشت و گفت
_حسودی نکن خانومم،میدونی که فرق داری واسم.
سر خم کرد و گوشه ی لبم و بوسید. با درد چشمام و بستم و گفتم
_لعنت به روزی که عاشق تو شدم امیر.
سرشو توی گردنم برد و نبضم و بوسید و گفت
_ناشکری نکن. بکارتت و گرفتم اما پات واستادم.انتقامم تموم شد اما موندم کنارت.کارایی که واسه تو کردم و واسه کسی نکردم لاله.
با گریه گفتم
_از خانوادم دورم کردی.. اینجا زندانی م کردی بارها مثل دیوونه ها کتکم زدی. کمه؟
بند تاپم و پایین کشید و گفت
_اگه جای همشون و ببوسم چی؟
عقب کشیدم و نالیدم
_خوب نیستم امیر ولم کن. امشب تحمل وحشی بازیا تو ندارم.
به سمت تخت رفتم و دراز کشیدم و پتو رو روی خودم کشیدم و چشمامو با درد بستم. اگه به خاطر من بلایی سر لیلی بیاد میمیرم.. خدایا خودت از دست این شیطان نجاتش بده.
تخت بالا پایین شد و فهمیدم کنارم دراز کشیده. از پشت بغلم کرد و گفت
_در حد یه بغل کردن که سهم دارم از زنم؟

#لیلی
اسلحه مو بیرون کشیدم و با نفرت تمام به سمت در نشونه گرفتم.
صدای محکم آرش از پشت سرم اومد:
_اطراف و محاصره کنین نمیخوام حتی یک نفر از اینجا بیرون بیاد.
با فکی قفل شده زل زدم به در… کم مونده لاله رسیدم،با دستای خودم امیر و می کشم.
در باغ که باز شد زودتر از همه آرش رفت داخل و در حالی که اسلحه‌ش و نشونه گرفته بود گفت
_همه جا رو بگردین. اون مرتیکه نباید در بره.
شوک زده شدم…خبری از نگهبانای دیشب نبود،ناباور گفتن
_هیچ کس این جا نیست آرش… رفتن.
کنار گوشم گفت
_هیس، تحت نظر بوده اینجا جایی نمیتونن رفته باشن.
با این امید جلو رفتم اما داخل هم کسی نبود،نه لاله… نه امیر… نه هیچ کس دیگه!
دیوانه وار در تک تک اتاق ها رو باز کردم اما هیچ اثری نبود.

با خشم لگدی به در زدم و با صدای بلندی فریاد زدم
_اطراف و بگردین!تمام دوربین ها رو چک کنین. اون عوضی و امروز واسه من میارین.
آرش با عصبانیت اومد توی اتاق و داد زد
_بازم از دستم در رفت… بازم..
کلمه ی آخرش و عربده زد و با خشم طوری داد زد که یه لحظه ازش ترسیدم
_حروم زاده پیدات می کنم.آخرش پیدات میکنم و خودم جون تو می گیرم.
خودمو فراموش کردم. بازوی آرش و گرفتم و گفتم
_آروم باش آرش.پیداش میکنیم. اینجا که زیر نظر بوده پس حتما یه سوراخی برای فرار دارن.
با چشمای به خون نشسته نگاهم کرد و غرید
_قسم میخورم لیلی. این دیوارا شاهدم باشن قسم میخورم که اون مرتیکه ی حروم زاده برای مردن التماسم میکنه. با دستای خودم می‌کشمش یه روز…

چنان مصمم گفت که مطمئن شدم این کارو میکنه تا خواستم حرفی بزنم از اتاق بیرون رفت و قبل از اینکه بخوام دنبالش برم تلفنم زنگ زد. شماره ی ناشناس بود. ریجکت کردم و به ثانیه نکشید دوباره زنگ خورد.
با حرص جواب دادم
_بله؟
با صدای امیر خون توی رگ هام خشک شد
_میبینم که بدجوری عصبی شدی عزیزم.
چند لحظه ای مات موندم…با تک خنده ای گفت
_کل دیشب با خیال اینکه امروز دستگیرم میکنی نخوابیدی نه؟تو هیج وقت منو نمیشناسی بشناس دیگه.. آدم باید شوهر آیندشو بشناسه.

با فکی قفل شده غریدم
_می‌کشمت امیر… خواهرم و کجا بردی؟
با همون خونسردی کلامش که اعصابم و بهم می‌ریخت گفت
_بدون کشتن منم می تونی بفهمی مهربونم.
چند تا نفس عمیق کشیدم تا کاری دست خودم ندم.صدای بمش توی گوشم پیچید
_بیا دیدن خواهرت اما تنها، بدون اینکه به کسی بگی.
سکوت کردم. ادامه داد
_ببین آخرین شانسیه که بهت میدم. نه اون یارو نه هیچ کس دیگه ای رو دنبال خودت نمی کشونی اگه میخوای لاله رو ببینی بی سر و صدا میای به این آدرسی که بهت میدم.

مکث کردم و با تردید گفتم
_از کجا معلوم راست میگی؟از کجا بدونم اینم نقشه ت نیست هان؟
صدای محکمش اومد
_بفهم دیگه شیرینم.هشت ماهه دنبالمی نتونستی یه مدرک علیه م پیدا کنی. این آخرین شانسته. ریسکم که باشه به خاطر خواهرت این ریسک و میکنی.

سکوت کردم. درست بود اعتماد کردن به امیر؟اون برای هر قدمش یه نقشه داشت. لب گزیدم،فقط به خاطر لاله… ترس و کنار گذاشتم و با اطمینان گفتم
_آدرس و برام بفرست، میام

* * * *
ماشین و پارک کردم و پیاده شدم. خوف برم داشت یه جورایی… اینجا زیادی ساکت بود.
اسلحه مو از توی داشبورد برداشتم و پیاده شدم.
ماشین و قفل کردم و نگاهی به خونه باغ انداختم. هوا تقریبا رو به تاریکی بود و همین یه کم باعث ترسم شده بود اما خودمم می دونستم ترس اصلیم امیرکیانه!
نفس عمیقی کشیدم و قبل از اینکه زنگ و بزنم در باز شد.
قلبم گومب گومب می زد. از کجا معلوم لاله اینجا باشه؟ از کجا معلوم اینا یه نقشه ی کثیف از امیر کیان نباشه؟
برگشتم،کاش حداقل به آرش می گفتم.
خر نشو لیلی…اگه یک درصد لاله اون تو باشه چی؟
دلو به دریا زدم و وارد شدم یه باغ خیلی خیلی بزرگ روبه روم بود با یه ساختمون ته باغ.

درو بستم و آروم به سمت ساختمون رفتم. اسلحه رو نشونه گرفتم تا اگه کسی جلوم سبز شد یه تیر حرومش کنم اما هیچ صدایی جز پارس سگ نمیومد.
جلوی ساختمون هم هیچ نگهبانی نبود.
در ساختمون و باز کردم و یک قدم جلو رفتم و گفتم
_لاله؟
هیچ صدایی نیومد. آب دهنم و قورت دادم و بلند تر گفتم
_امیر لاله رو…
با حس تیزی سرنگ توی گردنم تکون شدیدی خوردم، حرفم قطع شد و دیگه چیزی نفهمیدم.
* * * *
کش و قوسی به بدنم دادم و خواستم غلتی بزنم که نتونستم.
چشم که باز کردم، سینه ی ستبر برنزه ای جلوی چشمم دیدم.
لبخند محوی زدم و سرمو روی سینه ‌ش گذاشتم و دوباره چشمامو بستم.
لبخند یواش یواش از روی لبم محو شد. این عطر تلخ مال آرش نبود که…
آرش برنزه نبود که.. آرش که…
مثل برق نشستم و با دیدن امیر کنارم اونم با بالا تنه ی برهنه نفسم قطع شد.
به خودم که نگاه کردم و با دیدن تن بدون لباسم دنیا روی سرم خراب شد.
چی شده بود؟من اینجا چی کار می کردم خدایا؟ من با این وضع کنار امیر چیکار می کردم؟
چرا هیچی توی سر لعنتیم نبود که یادم بیاد کجام؟
با نفسی بریده گفتم
_ا… امکان نداره… نمیشه. ننن نمیشه…
نگاهم و به امیر که آش و لاش و بیخیال خوابیده بود انداختم و مثل برق بلند شدم و قبل از اینکه بیدار بشه درحالی که دستام می لرزید لباسامو پوشیدم.
فکم مدام بهم می خورد و تمام تنم مثل درخت بید شده بود.
دستم و روی بازوش گذاشتم و لرزون گفتم
_بلند شو.
حتی تکونم نخورد. باصدای بلند و هیستیریکی عربده زدم
_با توعم عوضی بلند شو.

چشماش و باز کرد و با دیدن من کش و قوسی به بدنش داد و گفت
_صبحت بخیر عروسکم!
بلند شدم و داد زدم
_خفه شو… خفه شو… چی کار کردی با من عوضی؟خدا لعنتت کنه امیر چی کار کردی با من؟
آغوشش و برام باز کرد و خواب آلود گفت
_خودت میدونی به خاطر دیشب نایی نمونده واسم،یه دل سیر استراحت کنیم حرف می‌زنیم بعدش.
خون توی رگام جوشید. گلدون و به دیوار کوبیدم و جیغ زدم
_لعنتی…می کشمت بهم بگو… بگو من توی تخت تو چی کار می کنم؟
نیم خیز شد و متعجب چشم نیمه بازش و باز کرد
_حالت خوبه؟چرا مزخرف میگی؟
داد زدم
_باید بهم بگی چه بلایی سرم آوردی!
تن بزرگش و روی تخت رها کرد و کشدار گفت
_نمیدونم این اداها چیه اگه میخوای رابطه ی دیشب و زهرمارم کنی راهت اشتباست. طعم عسلی تنت حالا حالا ها تلخ نمیشه.
ناباور نگاهش کردم، چی داشت می گفت؟این عوضی چی داشت می گفت؟
با چشم بسته گفت
_هر چند تو هم ارضام نکردی،شیرمو کشیدی نمی‌بینی لش و لوش افتادم.اگه دلم میومد میدونستم چی کار کنم باهات.
دستام و روی گوشام گذاشتم و جیغ زدم
_خفه شو!خفه شو… خفه شو…
نفسش و خسته و کلافه فوت کرد و بلند شد
به سمتم اومد تند عقب رفتم تا اینکه کمرم گیر کرد به دیوار.
دستاشو روی مچ دستام گذاشت و از روی گوشام برداشت و گفت
_نمیدونم هدفت چیه از این کارات من که مجبورت نکردم خودت ح*ش*ر*ت زد بالا.حالا این ادا اطوارا چیه؟
با گریه داد زدم
_دروغ میگی… داری دروغ میگی…من هیچی یادم نمیاد.
یکی از دستامو ول کرد و با پشت دست گونه مو نوازش کرد و گفت
_میدونم پشیمون شدی اما خاطره مونو خراب نکن لیلی…تلخ نباش!
با نفرت نگاهش کردم و هلش دادم عقب و داد زدم
_من هیچ خاطره ای با تو ندارم مرتیکه…داری دروغ میگی… مثل سگ دروغ میگی.
انگار اعصابش و بهم ریختم که قیافش در هم رفت و غرید
_لوس بازی بسه دیگه…خودت خواستی خودت کردی…الانم این مسخره بازیا رو تموم من باکره ی آفتاب مهتاب ندیده که نبودی.

با گریه صدامو بالا بردم
_من شوهر دارم، می فهمی؟
با نگاه معناداری گفت
_دیشب توی بغلم همین و بهت گفتم،گفتی مهم نیست برام!
دستام و روی سرم گذاشتم و سر خوردم کنار دیوار و صدای هق هقم بلند شد.
هیچی یادم نمیومد…
حضورش و کنارم حس کردم.
سرش و نزدیک گوشم آورد و پچ زد
_چطور چیزی یادت نیست وقتی من ثانیه به ثانیه ش مدام جلوی چشممه.
با سر پایین افتاده هق زدم
_خفه شو…
ادامه داد
_نمیتونم درکت لیلی نمی تونم بفهمم چرا این کار و میکنی اما هستم پات…حالا که طعم تو چشیدم میمونم باهات هر جور که تو بخوای.

* * * * *
با چشمایی که از فرط اشک قرمز شده بود از ماشین پیاده شدم و با دستای لرزون کلید خونه رو در آوردم.
حالا به آرش چی بگم؟بگم شب و کجا گذروندم؟باور می‌کرد که هیچی یادم نمیاد؟ حتی یک کلمه از مزخرفات امیر کیان و یادم نبود… هیچی یادم نبود.

کلید انداختم و با قدم های سست حیاط و طی کردم.
در خونه رو باز کردم… همه جا تاریک بود.
کلید برقو که زدم یک لحظه از اوضاع خونه وحشت کردم.
همه چی بهم ریخته شده بود… تلویزیون،میزها، مبل ها، پرده ها…
مات و مبهوت موندم و نگران گفتم
_آرش خونه ای؟
صدایی نیومد. یه قدم جلو برداشتم که اسلحه ای رو روی سرم احساس کردم.
برگشتم و با دیدن آرش که اسلحه به سمتم گرفته به تته پته افتادم
_آ… آرش چ.. چیکار داری میکنی؟
با چشمای ملتهب و به خون نشسته نگاهم و کرد و در حالی که از خشم می لرزید غرید
_چی کار میکنم؟
چشمام از نفرت کلامش گرد شد و با عربده ش یک قدم به عقب پریدم
_می‌خوام بکشمت زنیکه ی هرزه.
رمق از دست و پام رفت.باورم نمیشد این آرشه که با این لحن باهام حرف میزنه.
صدام لرزید و گفتم
_آرش من…
هنوز حرف از دهنم در نیومده بود دردناک ترین سیلی عمرم و خوردم. چنان محکم زد که پرت شدم روی زمین و دستم روی خرده شیشه ها فرود اومد. با صدای فریادش چهار ستون خونه هم لرزید تن من که چیزی نبود
_لعنت به اون روزی که قلب بی صاحابم واسه تو تپید.. واسه به هرجایی…لعنت به اون روزی که ازت خواستگاری کردم. لعنت به اون روزی که چشمم بهت افتاد… بلند شو!
دستم و روی صورتم و خونی که از لبم جاری شده بود گذاشتم. از موهام گرفت و بلندم کرد و توی صورتم با خشم غرید
_تو که اهل هرزگی بودی گه خوردی با من موندی.حالا که موندی گه میخوری خیانت کنی!
لب هام لرزید و گفتم
_آرش به خدا من…
وسط حرفم پرید
_به خدا تو چی هان؟قسم بخور و بگو با پای خودم نرفتم پیش اون مرتیکه… قسم بخور که دیشب تو بغل اون نبودی! قسم بخور که هیچ رابطه ای باهاش نداشتی د یالا قسم بخور…
جمله ی آخرشو فریاد زد و سیلی دوم و محکم تر به صورتم کوبید. این بار قبل از اینکه بیوفتم به کمرم چنگ انداخت.
لال شدم.
اسلحه رو درست روی پیشونیم گذاشت و ادامه داد
_تاوان هرزگی و با خون پاک می‌کنم من… می کشمت لیلی… اول تو رو بعد اون مرتیکه ی حروم زاده رو…
ترسیده به لحن محکم و چهره ی جدیش نگاه کردم و نالیدم
_تو این کارو نمیکنی آرش… منو نمیکشی
با جدیت گفت
_منم فکر میکردم هیچ وقت بهم خیانت نمیکنی اما کردی… بدم خیانت کردی.
لب هام و روی هم فشردم و با ناراحتی به چشمای قرمز و اشکیش نگاه کردم.
اسلحه رو بیشتر روی پیشونیم فشار داد و با نفرت گفت
_جسد تو بیشتر میخوام تا این که تنت توی بغل این و اون باشه.

🍁🍁🍁

اشک از هر دو چشمم بارید و گفتم
_چرا انقدر بهم بی اعتمادی که با دو تا حرف امیر این کارو باهام میکنی؟
پوزخندی زد و گفت
_حرف؟
موهام و با قدرت رها کرد. روی زمین افتادم. به سمت اتاق رفت و به لحظه نکشید با چند تا عکس برگشت و عکس ‌ها رو توی صورتم کوبید.
حیرت زده به عکس های خودم توی بغل امیر نگاه کردم.عکسی که اون خم شده بود روم…عکسی که توی بغلش خوابیده بودم اون هم برهنه.
نگاهم و از روی عکسا برداشتم و لب گزیدم.با نفرت گفت
_چرا چشماتو بستی؟باز کن ببین هرزگی‌هاتو…
هر حرفی الان میزدم آتیشش تند تر میشد. اصلا حرف میزدم چی می گفتم؟
می گفتم هیچی یادم نیست؟
اسلحه رو پرت کرد طرف دیوار و گفت
_گورتو گم کن!
هق زدم
_آرش من…
عربده زد
_اسم منو به دهن نجست نیار… گورت و گم کن گفتم…میدونی که مجازات خیانت چیه؟با این عکسا میدونی چی کارت میکنن؟
نگاهش کردم و گفتم
_برای من هیچ مجازاتی سخت تر از، از دست دادن تو نیست.میدونم باور نمیکنی اما من هیچی یادم نمیاد آرش.نمی دونم چه طوری سر از اون خونه در آوردم. به این عکسا نگاه کن ببین تو کدوم عکس…

با لگد محکمی به پهلوم حرفم و قطع کرد و با خشم شمرده شمرده گفت
_نه گول اشکاتو میخورم نه گول حرفاتو… گریه نکن…فکر می‌کنم برای یکی دو شبم پول دادم و یه جنده رو خریدم.به همین راحتی فراموشت میکنم.
ناباور دستمو روی پهلوم گذاشتم و نگاهش کردم.
به سختی بلند شدم،اشکامو با پشت دست پاک کردم و گفتم
_باشه…حالا که حاضر نیستی به حرفام گوش بدی برم بهتره.
پشتم و بهش کردم که با اون صدای لعنتیش گفت
_لیلی؟
برنگشتم،یه قدم بهم نزدیک شد و با صدای آروم تری گفت
_تا وقتی اسمم روته… دوباره… نکن این کارو…
لبم و محکم گاز گرفتم تا صدام در نیاد.
_طلاق که گرفتیم…
برگشتم و دستمو روی لب هاش گذاشتم و با اشک هق زدم
_ساکت شو… تو رو خدا ساکت شو!
دستشو بالا آورد. کنج لبم کشید.. سرش و عقب برد و گفت
_چه حسی داشتی وقتی بوسیدت؟
دستش و پایین برد و ادامه داد
_چه حسی داشتی وقتی لمست کرد؟
داشت با حرفاش آتیشم می زد.
با حرص گفت
_چرا بهش نگفتی مال منی؟همه ی تن لعنتیت مال منه
تا خواستم جواب بدم دستم و گرفت و دنبال خود‌ش کشوند.
در حموم و باز کرد و هلم داد داخل.سکوت کرده بودم و فقط منتظر بودم تا ببینم چی کار میخواد بکنه!
دوش حموم و باز کرد و هلم داد زیر دوش.
نفسم از سردی آب بند اومد.روبه روم ایستاد و دکمه های مانتوم رو یکی یکی از تنم در آورد. با این که آب سرد بود هیچی نگفتم.
تنم شروع به لرزیدن کرد.تاپم رو از تنم در آورد و نگاهی به تنم انداخت.
دستشو دور کمرم انداخت و بند لباس زیرم و باز کرد.
چشماش قرمز شده بود.با اینکه قطره های آب روی صورتمون می ریخت اما می تونم قسم بخورم اونم مثل من داشت اشک می‌ریخت.
صابون و برداشت و روی تنم مالید…. شست… شست… شست…شست و شونه هاش لرزید. درست مثل تن من.
با دستش تمام بدنم و شست در آخر بی طاقت زانو زد.
با هق هق جلوی پاش زانو زدم و توی آغوشش فرو رفتم.
دستاش حریصانه دور تنم پیچیده شد. این بار بغلش بوی وداع میداد… بوی خداحافظی…!
در حالی که نفس نفس میزد گفت
_برای آخرین بار میخوام حس کنم مال منی… فقط مال من.

تا بخوام منظورش و بفهمم لب های داغش روی لب های سرد و لرزونم نشست.
دست زیر کمر و پاهام انداخت و بلندم کرد لحظه ی آخر دوش و بست و به سمت اتاق خوابمون رفت.

قبل از این که بذارتم روی تخت با صدای گرفته ای گفت
_واسه چی میلرزی؟
لال شده بودم انگاری…
پرتم کرد روی تخت،لباس های خیسش و از تنش در آورد و به سمتم خم شد.
توی نگاهش نیاز نبود،بیشتر حرص بود.
سر جلو آورد و زخم لبم و بوسید.چشمام بسته شد ولی با کاری که کرد جیغ بلندی کشیدم.
دستش و روی دهنم گذاشت و گفت
_هر کاری کردم صدات در نیاد خب؟
با اشک سر تکون دادم.اگه این طوری دلت خنک میشه باشه آرش خان..
سرش و توی گردنم برد. برعکس همیشه هیچ خبری از بوسیدن نبود.
حتی نوازش دستاش هم از روی خشم بود.
کنار گوشم گفت
_واسم از دیشبت بگو…
نالیدم:
_به خدا هیچی یادم نمیاد
_دورغ نگو… به من دروغ نگو کثافت !
غرید
_خشن بود باهات؟اون جوری دوست داشتی؟
نالیدم
_نکن آرش…!
از روم بلند شد،برم گردوند و گفت
_نکنم؟هنوز کاری نکردم.فقط میخوام تصور کنم چه حسی داشتی وقتی باهاش خوابیده بودی.
دراز کشید روم و کنار گوشم پچ زد
_لذت بردی؟من لذت نمی‌دادم بهت؟ بگو چه جوری لذت می‌بری؟
تا خواستم جواب بدم از روم کنار رفت و گفت
_بلند شو یه چیزی تنت کن. هنوز اون قدر بی ارزش نشدم که شب مو با یه هرزه بگذرونم.
* * * *
یک ماه بعد
نگاهم زوم روی اسلحه م بود و چهره ی امیر جلوم رژه می رفت.
من این بازی و شروع کرده بودم،با وجود مخالفت های آرمین و آرش… با وجود اینکه همه خواستن منصرفم کنن اما باز هم من این بازی و شروع کردم.
حالا آتیش انتقامم شعله ور شده بود. حالا علاوه بر لاله اون عوضی شوهرمم ازم گرفت.شرفم رو ازم گرفت.حالا دیگه مصمم که زندگیش رو جهنم کنم.
من، قسم میخورم امیر کیان فرهمند و نابود میکنم.
اسلحه رو توی داشبورد گذاشتم و پیاده شدم.
نگاهی به سر در دانشگاه انداختم و با نفس عمیق در ماشین رو بستم.
هر قدمم با یه هدف برداشته میشد. نابودی امیر کیان فرهمند استاد خلافکار…
درست مثل روز اولی که با نقشه وارد این دانشگاه شدم امروزم کلی نقشه توی ذهنم داشتم اما این بار،آتویی دست امیر نمیدم.
جلوی کلاسش ایستادم و چند تقه به در زدم و وارد شدم داشت تدریس می‌کرد.
با دیدن من رشته ی کلام از دستش در رفت و متعجب بهم زل زد.
با لبخند محوی گفتم
_میتونم بشینم استاد؟

یک تای ابروش بالا پرید و بعد از یه نگاه طولانی بهم بر خلاف تصورم گفت
_خیر بفرمایید بیرون.
لعنتی ضایعه‌م کرد.اما منم کم نمی آوردم.
با لحن معناداری که فقط خودش منظورم و ميفهميد گفتم
_چرا استاد؟مگه دلیل غیبت این مدتم و نمیدونید؟
اخمی کرد و سر تکون داد.
لبخند زدم و یه جا برای نشستن پیدا کردم.
دوباره شروع به تدریس کرد. اگه این دانشجو ها میفهمیدن چه جور آدمی داره براشون تدریس میکنه یه لحظه هم توی کلاس نمیموندن.
برام عجیب بود امیر این تسلط رو از کجا آورده!
تدریسش بیست دقیقه زودتر تموم شد و گفت
_اگه سوالی دارید می تونید بپرسید اگه هم نه روز خوبی داشته باشید.
یکی از دخترای کلاس دست بلند کرد و با صدای پر عشوه ای گفت
_استاد ببخشید میشه این بیست دقیقه رو بحث آزاد داشته باشیم باهاتون؟
امیر در حالی که وسایلاشو جمع می‌کرد گفت
_خیر بنده کار دارم، خانوم سماوات…
سر بلند کردم و گفتم
_بله؟
کاملا جدی گفت
_تشریف بیارید اتاق اساتید بابت غیبت این مدت تون.
سر تکون دادم. دلم به حال اون دختره سوخت که بدجور کنف شد.از کلاس بیرون رفت. کوله‌مو برداشتم و پشت سرش رفتم.
به اتاق اساتید که رسیدم چند تقه به در زدمو وارد شدم.
متاسفانه فقط خودش توی اتاق بود.
کتش و از تنش در آورد و روی میز گذاشت.
به سمتم اومد و درو بست. چند لحظه ای خیره نگاهم کرد و بعد پرسید
_باز که با اومدنت به دانشگاه طوفان به پا کردی.
یک قدم جلو رفتم و با سری بالا گرفته گفتم
_چیه؟انتظارشو نداشتی؟
با اون نگاه طمع کارش سر تاپامو رصد کرد و بعد گفت
_از روزی که طلاق گرفتی جذاب تر شدی!
پوزخند زدم. یک قدم اون جلو اومد و ادامه داد
_اومدی که علاوه بر لاله انتقام آرشو هم ازم بگیری آره؟
سکوت کردم. یه قدم دیگه جلو اومد که عقب رفتم و چسبیدم به در…
هر دو دستش رو کناره های سرم گذاشت و انگار که با نگاهش داشت ذهنمو میخوند گفت
_تو آرش و دوست نداشتی!
اخمام و در هم کشیدم و خواستم حرف بزنم که انگشتش و روی لبم گذاشت و گفت
_هیش لازم نیست باهام دعوا کنی!میبینی که یه ماهه پی تو نگرفتم،راستش و بخوای… از چشمم افتادی.
با مکث ادامه داد
_بعد از اون شب و الم شنگه ی فردا صبحت دلمو زدی! اون دختری نبودی که فکر میکردم.بکر نبودی…تو هم مثل بقیه نتونستی…در حالی که سه بار به ارگ***اسم رسوندمت اما تو صبحش به جای عشق بازی توی تخت خواب کل شب قبل و نابود کردی و رفتی!

دست روی نقطه ضعفم گذاشته بود و داشت اون شب لعنتی و یادم می آورد.
چشمام و بستم و با حرص گفتم
_با من بازی نکن
با خنده ای از سر زرنگی گفت
_چرا؟بازی کردن بلد نیستی خانوم پلیسه؟
نفسای داغش که به پوست صورتم می‌خورد دستپاچه م می‌کرد.
از زیر دستش فرار کردم و گفتم
_دیگه پلیس نیستم.
اصلا تعجب نکرد! با خونسردی گفت
_میدونم شرط سنگسار نشدنت این بود که دیگه پلیس نباشی!
فکر کنم این بشر آمار دستشویی رفتنمم داشت.چه برسه به شرطی که آرش جلوی پام گذاشت.
به سمتم اومد و لب باز کرد تا حرف بزنه که در اتاق باز شد.

سریع یک قدم عقب رفتم استاد آریا فر اومد داخل و با دیدن من مشکوک نگاهم کرد.
برای فرار از اون جو تند گفتم
_من با اجازه برم استاد.
و زیر سنگینی نگاه جفتشون از اتاق بیرون زدم.
دو قدم نرفته بودم که صدای استاد آریا فر رو از پشت سرم شنیدم
_خانوم سماوات یه لحظه.!
برگشتم و گفتم
_بله استاد؟
نگاهی به صورتم انداخت و گفت
_برام آشنایید.شما نسبتی با استاد تهرانی دارید؟
جا خوردم و گفتم
_نه چه طور مگه؟
_آخه قبلا شما رو با آرمین دیده بودم.
جا داشت یکی بکوبم توی سر خودم.قبل از اینکه دروغی سر هم کنم پرسید
_آرمین کجاست؟یعنی…به این جهت می پرسم که بدونم حالش خوبه یا…
وسط حرفش پریدم و گفتم
_خوب نیست،بیمارستانه!
چشماش گرد شد و گفت
_بیمارستان؟چرا؟
با من و من جواب دادم
_اممم خوب راستش…چیزه…انگار معدش بهم ریخته.
سرش و جلو آورد و آروم گفت
_به من راستشو بگو…چش شده؟
نفسم و فوت کردم و گفتم
_هفته ی قبل ایست قلبی کرد…نگران نشید… راستش زیاد خورده بود تنش گرم بود پرید توی آب یخ و….
یکی به پیشونیش کوبید و گفت
_الان حالش چه طوره؟کدوم بیمارستانه؟
نگاهی به ساعت انداختم و گفتم
_اگه کلاسی ندارید الان باهم بریم…
سر تکون داد
_بریم،کلاسی ندارم.
* * * *
پشت در اتاقش ایستادم و گفتم
_این جاست!
تند درو باز کرد و رفت تو…پشت سرش رفتم داخل و نگاهم روی آرمین موند.
استاد آریا برعکس چند دقیقه ی قبل که از نگرانی داشت سکته می‌کرد با صدای سرد و خشکی گفت
_‌ وضعیتت وخیم تر از اونیه که فکر میکردم.
آرمین نگاهی با اون چشمای یخش بهم انداخت و گفت
_اینو واسه چی آوردی اینجا؟
سر پایین انداختم و چیزی نگفتم.
استاد آریا با طعنه گفت
_روی نگاه کردن توی چشامو نداری نه؟ تحمل شنیدن حرفامو نداری نه؟
فک آرمین قفل کرد و چیزی نگفت استاد ادامه داد
_نگام کن من برادر همون دختریم که به خاطر تو الان سینه ی قبرستون…
آرمین چنان عربده ای زد که تکون شدیدی خوردم و یه قدم عقب رفتم
_خفه شوووو ببند دهنتوووو
ترسیده به سمتش رفتم و گفتم
_آرمین آروم باش.
کبود شدم سرم و از دستش کشید و بلند شد.
همون لحظه در اتاق باز شد و آرش با نگرانی اومد داخل و با دیدن من صورتش مثل سنگ شد.
دلتنگ نگاهش کردم،از بعد طلاق دیگه ندیده بودمش.نگاهش و از من گرفت و سرد رو به آرمین گفت
_چته عربده میکشی؟
آرمین بدون جواب دادن منو کنار زد و خواست بره که استاد آریا مانع شد و غرید
_هنوز کمه برات….هنوز تقاص ظلم هایی که به هانا کردیو ندادی.هنوز باید بکشی آرمین تهرانی.

* * * * *
کلید انداختم و هنوز درو باز نکرده بودم بازوم کشیده شد.
برگشتم و با دیدن امیر کیان فقط نگاهش کردم.با اخم ریزی روی صورتش دستور داد
_سوار شو!
بدون مخالفت سر تکون دادم و گفتم
_باشه دستمو ول کن اینجا منو می‌شناسن. به گوش بابام برسه تو اطرافم بودی سکته ی دومشم به خاطر تو میزنه.
پوزخند زد. دستش از روی بازوم سر خورد و دستمو توی دستش گرفت و بی توجه به قیافه ی حیرت زدم منو دنبال خودش کشوند.
لبم و گاز گرفتم و ترسیده به اطراف نگاه کردم.
شانس آوردم که کسی توی کوچه نبود اما باید شانس هم بیارم که کسی از پنجره ندیده باشه.
در ماشین لامبورگینی قرمزشو باز کرد و نگاهم کرد.
سوار شدم….خودشم سوار شد و ماشین و روشن کرد. طاقت نیاوردم و گفتم
_با من چی کار داری؟
از گوشه ی چشم نگام کرد و گفت
_می‌ترسی؟بالاخره می‌دونی چه کارایی می‌تونم با یه دختر بکنم. دیگه اون شوهر عاشق پیشه‌تم نیست که بخواد بیاد دنبالت.
اخمام در هم رفت و گفتم
_اومدی دنبالم که زخم زبون بزنی بهم؟
ابرو بالا انداخت و گفت
_نه… سوپرایز دارم واست.
چشمام برق زد و گفتم
_می‌خوای منو ببری پیش لاله؟
با لحن معناداری گفت
_اونم به وقتش عزیزم…میخوایم بریم یه جایی که دلخوری‌های بینمون و رفع کنیم. میدونی من خیلی ازت ناراحت بودم به خاطر اون شب…
وسط حرفش پریدم
_اسم اون شبو نیار…
_چرا؟من مثل تو خاطره‌های خوشم و به صبح نکشیده فراموش نمی‌کنم. دیگه قبول کن لیلی… ما اون شب یکی شدیم…

دستم مشت شد گفت
_حالا دیگه یه زن مطلقه ای بدون هیچ مرز و محدودیتی!
با صدای آرومی گفتم
_از من چی می‌خوای؟
نیم نگاهی بهم انداخت و گفت
_خودتو…
_یعنی چی؟
با لبخند موذیانه ای گفت
_دیگه فکر کنم منو خوب شناختی نفس…کاریو که بخوام میکنم…پس ازت میخوام سخت نگیری…
منتظر نگاهش کردم. ماشین و نگه داشت و نگام کرد و بی پروا و بی مقدمه گفت
_صیغه‌م شو.
تمام تنم لرزید. فهمید و گفت
_بعد از اون شب فهمیدم حدسم درست بود.تو تنها دختری هستی که میتونی منو از این عذاب نجات بدی…
به سختی جلوی خودم و گرفتم.
به سمتم برگشت.دستم و گرفت و گفت
_تو نمیفهمی چه سخته که از اون غریزه ی لعنتی رو به انفجار باشی و نتونی… نشه…اون شبم نشد اما لذتی که تو بهم دادی خارق‌العاده‌ بود.
تنم می‌لرزید.دست چپش و بالا آورد و روی گونه‌م گذاشت و گفت
_تنها راه نجات لاله همینه وگرنه هر اتفاقی افتاد تقصیر من نیست تقصیر توعه… لازمم نیست زیاد قضیه رو بزرگش کنی… صیغه م میشی تو خونه ی من میمونی منم تا وقتی اوکی بشی بهت زمان میدم بعدشم…
نذاشتم حرفش و تموم کنه و گفتم
_بسه دیگه!

ابرو بالا داد و گفت
_فکر میکردم به خاطر لاله هر کاری میکنی.
لعنتی خوب بلد بود چه طوری حرف بزنه.
با خشم گفتم
_من بازیچه ی دست تو نمیشم.
خواستم پیاده بشم که مچ دستمو گرفت و گفت
_گفتم تا وقتی نخوای کاریت ندارم.فقط میخوام مطمئن بشم مال منی!
دستمو از دستش کشیدم و گفتم
_من هیچ وقت نمیتونم با یه خلافکار عوضی کنار بیام.
دستگیره رو باز کردم که لحظه ی آخر با صداش متوقف شدم
_نمیخوای لاله رو ببینی؟
قفل کردم…صدای بم و اطمینان بخشش رو کنار گوشم شنیدم
_درو ببند میخوام ببرمت پیش خواهرت.
درو بستم و بی تاب نگاهش کردم…
به سمتم خم شد و از توی داشبورد دستمال سیاهی رو بیرون کشید و گفت
_چشماتو می‌بندم خوب؟
سر تکون دادم. خودشو روی صندلی کشید و کامل بهم نزدیک شد.
نفسی کشید و گفت
_کاش یه جای دیگه،یه شکل دیگه آشنا می‌شدیم…اون وقت راحت تر میتونستم تو رو تمام و کمال مال خودم کنم.
پوزخندی زدم.گوشه ی شالمو گرفت و به بینی‌ش نزدیک کرد. نفس عمیقی کشید و گفت
_عطرتو دوست دارم.
دلم میخواست بگم من از عطر میلیونی که روی تنت زدی متنفرم اما سکوت کردم.
پارچه ی سیاه رو بالا آورد و روی چشمام بست…
عقب نرفت. با وجود چشمای بستم خیلی نزدیک به خودم احساسش میکردم.اون قدری که صدای نفساش رو هم می‌شنیدم. حتی صدای کوبش قلبشو. حس میکردم اگه یه میلیمتر برم جلو منم با هرم تنش میسوزم.
نمیدونم چه قدر گذشت که عقب کشید. نفسشو فوت کرد و ماشین و راه انداخت.
سرم و به صندلی تکیه دادم و به حرفای آخرش فکر کردم.

* * * *
یک دستش و دور شکمم حلقه کرد و اون یکی دستشو جلوی دهنم گرفت و کنار گوشم پچ زد
_فقط از همین جا میتونی تماشاش کنی.
اشک از چشمام سرازیر شد و دلتنگ به لاله نگاه کردم. چه قدر لاغر شده بود، اصلا اون لاله ی شاد و سرزنده ی قدیم نبود…با غم روی تخت نشسته بود و زل زده بود به سفیدی دیوار.
دلزده از تنی که از پشت چسبیده بود بهم تقلا کردم که محکم تر گرفتتم و باز کنار گوشم گفت
_هر کاری اینجا بکنی فایده نداره.پس دوتامونو خسته نکن.
منو دنبال خودش کشوند. از اتاق لاله که دور شدیم ولم کرد. با نفس نفس گفتم
_چه بلایی سرش آوردی؟
دستاشو توی جیبش کرد و گفت
_دیر رسیدی و مقصر تمام بلاهایی هستی که تا حالا سرش اومده.از اینجا به بعدش میتونی از بلاهایی که قراره سرش بیاد نجاتش بدی.
با مشت به سینه ش کوبیدم و گفتم
_عوضی… تو پست ترین آدمی هستی که توی عمرم دیدم.
مچ دستام و گرفتو با لبخند گفت
_خب؟جوابت اینه؟
درمونده عقب کشیدم….برگشتم و نگاهم پر از نفرت شد.
به این راحتی ها هم نیست.امیر کیان فرهمند…من اون دختر ضعیفی که تو فکر میکنی نیستم… نیستم…
نفسمو فوت کردم و نالیدم
_قبوله…
با بدجنسی گفت
_چی قبوله؟با صدای ضعیفی گفتم
_پیشنهادت قبوله..
متفکر گفت
_کدوم پیشنهاد؟
لبمو محکم گاز گرفتم و گفتم
_زنت میشم. موقت

* * * *
در اتاقیو باز کرد و گفت
_برو تو…
جلو رفتم و وارد اتاق شدم.پشت سرم اومد و درو بست.
گفت
_این جا اتاقته…
نگاهش کردم و گفتم
_تو چند تا خونه داری؟
ابرو بالا انداخت و گفت
_اون قدری دارم که تو رو تبدیل به ملکه‌ی ایران کنم.
پوزخندی زدم و گفتم
_نه که درد من خیلیم پوله!
روبه روم ایستاد و گفت
_هیچ آدمی نیست که در مقابل ثروت دووم بیاره بشین رو تخت.
ترسیده گفتم
_چرا؟
به قیافم خندید و گفت
_می‌خوام اون خطبه ی مسخره رو که تو رو محرم من میکنه بخونم.
متعجب گفتم
_تو مگه نباید…
وسط حرفم پرید
_خودمونم میتونیم انجامش بدیم عزیزم.بشین روی تخت قبلا پیدا کردم روششو
دستامو مشت کردم تا لرزیدنشو نبینه. روی تخت نشستم. موبایل بزرگ و گرون قیمتش و در آورد. کنارم نشست و بعد از خوندن یه سری آیه ی آشنا که قبلا برای محرمیتم با آرش خونده شده بود این بار محرم امیر شدم…. بزرگترین خلافکار ایران…
اشکم روی گونه م سر خورد و سرمو پایین انداختم.
خودشو روی تخت به سمتم کشید.دستشو زیر چونه‌م گذاشت و سرمو به سمت خودش برگردوند و گفت
_دیگه نمیخوام اشک بریزی.ملکه ‌ی خونه‌ی من فقط باید بخنده.
نگاهش کردم.میگن خلافکارا شاخ و دم ندارن که قابل شناسایی باشن راست میگن…
وقتی به صورت مردونه ش نگاه کنی هیچی نیست،انگار واقعا تمام حرفاش راسته…انگار که…
دستشو روی گونه م گذاشت و گفت
_خوشحالم که مال من شدی.نلرز… گوش بده به حرفام.نمی دونم چرا انقدر سر تو کوتاه میام ولی دلم نمیخواد تا وقتی یه گوشه از ذهنت مال آرشه کاری باهات داشته باشم. نمیخوام مجبورت کنم…اما میخوام تو هم تلاش کنی واسه رابطه مون…امشبه رو تنهات میذارم از فرداشب نمیخوام جدا ازم بخوابی اوکی؟
لب هام و روی هم فشار دادم و گفتم
_باشه.
موهام و از صورتم کنار زد. سر خم کرد و بوسه ای روی گونه م زد. بلند شد و زیر سنگینی نگاه اشکیم از اتاق بیرون رفت.

سرمو توی بالش فرو بردم و از ته دل جیغ زدم.هق زدم… اشک ریختم…
لعنتی…لعنتی…
صدای آرمین مثل ناقوس مرگ توی گوشم پیچید
_جمع کن خودتو…
با گریه گفتم
_دارم دیوونه میشم آرمین توی این خونه دارم دیوونه میشم.
کنارم روی تخت نشست.دستشو روی بازوم گذاشت و بلندم کرد.
با هق هق سرمو روی شونه ش گذاشتم و گفتم
_یعنی همه ی اینا تقصیر منه؟
_آره…
_چرا من نخواستم.اون امیر لعنتی انگار از هر قدمم خبر داشت.
بی هیچ واکنشی در مقابل خون گریه کردنام گفت
_مگه اینو نگفته بودم بهت؟
با پشت دست صورتمو پاک کردمو گفتم
_فکر کردم از پسش بر میام اما شکست خوردم.
سکوت کرد. در حالی که بغض داشت خفم می‌کرد گفتم
_واقعا آرش قبول کرد با دختر عموش ازدواج کنه؟
سر تکون داد و گفت
_توقع داشتی پای زن صیغه ای امیر بمونه؟
_خودت میدونی بین ما چیزی نیست.انگار فقط همینو میخاست الان حتی خونه هم نمیاد. آرمین؟
نگاهم کرد که گفتم
_منو میبری پیش آرش؟
پوزخند زد
_فکر کردی بری چی میشه؟نمیخوادت دیگه…
بغض دار گفتم
_می‌خوام مطمئن بشم. میخوام از زبون خودش بشنوم.
دستشو روی رون پاهاش گذاشت و بلند شد گفت
_چیزی عوض نمیشه.بچسب به زندگیت.
خواست بره که صداش زدم. به سمتم برگشت. با تردید گفتم
_چرا انقدر بد شدی؟ چرا از سنگ شدی؟فکر کردی نمی فهمم دستت با امیر توی یه کاسه ست؟چرا کمکم نمیکنی دستشو رو کنم؟
نگاهم کرد و جواب داد
_قلبی نمونده واسم لیلی.
دستشو روی سینه ش گذاشت و گفت
_یه تیکه سنگه اینجا… میزنه اما حسش نمیکنم..
مغموم گفتم
_میشه با آرش صحبت کنی؟ اون دختر عموشو نمیخواد من میدونم.
سر تکون داد و گفت
_تصمیمش قطعیه…
حرفشو زد و بی توجه به حال خرابم رفت بیرون.
افتادم روی تخت و دوباره سرمو توی بالش فرو بردم و هق زدم.
کاش از لج من انقدر زود تصمیم نگیری.آرش… کاش.

در حموم و باز کردم و اومدم بیرون. با دیدن امیر روی تخت هینی کشیدم و پریدم عقب.
در حالی که دستشو زیر سرش زده بود غرق تماشام گفت
_ترسوندمت…
با تته پته گفتم
_آره خوب… اومدی تو اتاق.
در حمومو باز کردم و برای فرار از نگاهش خواستم دوباره برگردم توی حموم که صداش مانع شد
_لباسات که اینجاست…چیزی جا گذاشتی تو حموم؟
لب گزیدم… همیشه عادتم بود قبل از رفتن به حموم تمام لباسام و آماده میکردم و روی تخت میذاشتم.
در حالی که قلبم گومب گومب میزد به سمتش برگشتم و بدون نگاه کردن به چشمای خیره ش قدم به قدم بهش نزدیک شدم.
دستمو روی یقه م گذاشتم و خم شدم تا لباسامو بردارم که دستشو روی لباسم گذاشت.
سر بلند کردم و چشمامو به چشماش انداختم.با نگاه معناداری جز به جز صورتم و از نظر گذروند و گفت
_نمیخوای به شوهرت خوش آمد بگی؟
اخم کردم و لباسامو از زیر دستش کشیدم. تنها چیزی که توی دستش موند سوتین قرمز جیغم بود.
جلوی چشمش حرکت‌ش داد و گفت
_بشین!
تا خواستم حرف بزنم عربده زد
_بشین گفتم.
از صدای بلندش جا خوردم اما تسلیم نشدم و گفتم
_لباسامو عوض کنم میام…
هنوز یه قدم نرفته بودم از روی تخت بلند شد بازوم و کشید و پرتم کرد روی تخت.
حوله مو درست کردم و گفتم
_چته وحشی؟
در حالی که صورتش از خشم قرمز شده بود گفت
_فکر کردی اینجا نیستم حواسم نیست چه غلطی میکنی؟
جا خورده نگاهش کردم. گوشیمو برداشت و با صورتی کبود شمرده شمرده غرید
_بهت گفته بودم خیانت نکن.
یه قدم جلو اومد و آروم ولی عصبی ادامه داد
_گفته بودم فکر اون لندهور و از سرت بیرون کن…
محو شده نگاهش میکردم که با فریادش تکون شدیدی خوردم
_با چه جرئتی زنگ میزنی بهش و میگی ازدواجمون واقعی نیست؟
این بار رسما بدبخت شدی لیلی…آخه من سه نصف شب زنگ زدم به آرش این از کجا فهمید؟
دست دور بازوم انداخت و بلندم کرد و با فک قفل شده غرید
_خیلی دلت میخواد این ازدواج واقعی بشه؟
برای اینکه کار احمقانه ای نکنه تند ازش دور شدم و گفتم
_داری اشتباه میکنی ‌امیر بذار توضیح بدم
با چشمای به خون نشسته در حالی که از خشم به نفس نفس افتاده بود گفت
_من بهت فرصت دادم لیلی… به کاری مجبورت نکردم!دست بهت نزدم،زندانیت نکردم…اما روز اول بهت هشدار دادم. گفتم دست از پا خطا نکن.. میشناسی منو…بخوام اونو… تو رو… به خاک سیاه بشونم،میشونم… بدم میشونم..
تند شروع به حرف زدن کردم
_من به آرش…
هنوز حرف نزدم گوشیمو که توی دستش بود پرت کرد سمت دیوار و عربده زد
_دیگه اسمشو نیار…
مثل خودش داد زدم
_اه بسه… یه جوری رفتار نکن انگار خیلی عادی ازدواج کردیم. تو مجبورم کردی مجبورم کردی تن به این صیغه ی لعنتی بدم. چه توقعی داری توقع داری که فراموشش کنم و بچسبم به زندگی طوری که انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده؟
نگاهش مثل یه گرگ درنده شد.
نزدیکم اومد. جسورانه سر جام ایستادم.
روبه روم که ایستاد درست مثل یه شکار که تو دام شکارچی افتاده احساس خطر کردم.
بازوهام و گرفت.. میخ شده توی چشماش گفتم
_می‌خوای چی کار کنی؟
نگاهش سر خورد پایین و روی لب هام مکث کرد گفت
_می‌خوام واقعیش کنم.
نفس توی سینه م گره خورد.
هلم داد و چسبوندتم به دیوار و لب های مثل آتیشش و روی لب های یخ زدم گذاشت و دستامو بالای سرم روی دیوار قفل کرد

شوک زده از اتفاقی که افتاده خواستم به عقب هلش بدم اما همه جوره قفلم کرده بود
پامو بالا بردم تا ضربه ای وسط پاش بزنم که هدفم و فهمید و حبسم کرد.
لبشو از لبم جدا کرد و گفت
_شما زنا لیاقت ملاحظه رو ندارین…
خواست سرشو جلو بیاره که با کله ضربه ای وسط پیشونیش زدم. درد دستشو از دورم شل کرد.
از اونجایی که همیشه یه اسلحه پشت کمرش داشت دستمو پشتش بردم و اسلحه رو از کمربندش بیرون کشیدم و روی سینه ش گذاشتم و چند قدم عقب رفتم.
یه تای ابروش بالا پرید و گفت
_خوشم اومد.
مصمم اسلحه رو نگه داشتم و گفتم
_می‌خوام از اینجا برم.
با خونسردی گفت
_خوب برو…
صدامو بالا بردم
_قبلش از رو جنازه ی تو رد میشم.
یه قدم جلو اومد و گفت
_اوکی بزن!تو یه چیزی و نفهمیدی لیلی… نقطه ضعف من مرگ نیست. د یالا بزن!
قاطع گفتم
_میزنم امیر…قبلش جای لاله رو بهم بگو!
تک خنده ای کرد و گفت
_مگه تو پلیس نیستی؟بعد از کشتن من بگرد پیداش کن فقط خیلی سریع عمل کن چون اگه من به دست تو بمیرم،لاله هم میمیره.. خانومم.
صورتم از خشم میلرزید.من به خاطر امیر لاله رو،خانوادمو، زندگیمو،عشقمو، کارمو از دست داده بودم…
انگار ذهنمو خوند که گفت
_دلایلت برای کشتن من منطقیه خانوم پلیسه،بزن!
فکم قفل کرد. خون جلوی چشمم و گرفت و درست روی قلبش و نشونه گرفتم. فقط با یه انگشتم می تونستم برای همیشه از روی زندگیم پاکش کنم.
با اخم گفت
_اگه نزنی،اگه پشیمون بشی و نزنی همین امشب کاری میکنم از نزدنت پشیمون بشی…اصلا میخوای کاری کنم بیشتر ازم متنفر شی؟من با نقشه کشوندمت توی اون خونه، اون عکسا رو فرستادم برای شوهرت…من تحریکش کردم که طلاقت بده… من…
نتونستم بشنوم و ماشه رو کشیدم اما… اسلحه خالی بود.
با همون جدیت نگاهش جلو اومد و روبه روم ایستاد. اسلحه رو از دستم گرفت و پرت کرد روی زمین.
نگاهم به در افتاد و خواستم فرار کنم که هر دو پهلوم رو گرفت و گفت
_به این راحتیا هم نیست…
نمیدونم در ادامه ی حرفش چی میخواست بگه که در باز شد.
امیر با خشم داد زد
_کی بهت گفت سرتو بندازی پایین بیای تو؟
یکی از آدماش بود که با ترس گفت
_رئیس اون سرگردی که موی دماغتون شده بود جای لاله خانوم و فهمیده. همه ی بچه های اونجا رو دستگیر کردن الانم رسیدن اینجا…محاصره کردن همه جا رو…
چشمام برق زد!مخصوصا وقتی صورت کبود شده ی امیر رو دیدم انگار فراموش کرده بودم اون همیشه یه نقشه ای برای نباختن داره.

🍁🍁🍁

رمان آنلاین استاد خلافکار (پارت 4)

Hits: 2214

11+
  • اشتراک گذاری
تبلیغات
https://beautyvolve.ir/?p=10189
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

ورود کاربران

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان های آنلاین حامی نویسندگان جوان که کلی امکانات برای نویسنده های جدید داریم و به صورت رایگان هیچ هزینه ای هم از نویسنده دریافت نمیشه بابت خدمات برای اطلاعات بیشتر مارو در اینستاگرام دنبال کنید تنها قانون هم برای نویسنده ها رضایت کاربران میباشد
آخرین نظرات
  • admin : سلام عزیز این رمان ماهیانه یک پارت داره تا بعد امتحانات بعد میشه هفتگی یک پارت...
  • اسما بخشی : سلام کی پارت 10رو میذارین فقط این رمان هفته ای چند پارت گذاشته میشه؟؟...
  • admin : Hello, please follow our Instagram We don't have a newsletter right now, but it...
  • admin : ممنونم عزیز لطفا مارو در اینستاگرام هم دنبال کن...
  • امید : عالی بود...
  • blog : Hello, I desire to subscribe for this website to get latest updates, so where ca...
  • admin : سلام دوست گلم به زودی پارت جدید قرار میدیم یکم این آموزش های آنلاین کلاس های آنل...
  • admin : لطفا اینستای مارو فالو کنید و از اونجا با ما در ارتباط باشید اگر مشگلی بود...
  • admin : سلام دوست گلم به زودی پارت جدید قرار میدیم یکم این آموزش های آنلاین کلاس های آنل...
  • محدثه : پارت 9 کی میاد؟؟؟؟...
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده