سرزمین رمان آنلاین
با ما همراه باشید با رمان های آنلاین روز دنبا بهترین رمان هایی که در جهان دارن نوشته میشن…
دانلود اپلیکیشن

سلام دوستان عزیز روی عکس بالا کیلیک کنید و اپلیکیشن سایتو دانلود کنید و راحت تر تمام رمان های سایتو مطالعه کنید.

روی تصویر کیلیک کنید و مارو در اینستاگرام دنبال کنید
رمان آنلاین استاد خلافکار (پارت 2)

رمان آنلاین استاد خلافکار (پارت 2)

رمان آنلاین استاد خلافکار (پارت 1)

رمان آنلاین استاد خلافکار

* * * *
وارد کلاس که شدم حس کردم اوضاع مثل همیشه نیست.
هر چند نفر یه گوشه پچ میزدن.
داشتم می رفتم بشینم که اسم استاد تهرانی و بین صحبت های دو تا دختری که داشتن حرف میزدن شنیدم.
یک هفته ای بود که آرمین و ندیده بودم اما انقدر سرم گرم بود که وقت نکردم بهش زنگ بزنم.
کنجکاو به سمتشون برگشتم و گفتم
_استاد تهرانی چی شده؟
یکی شون با آب و تاب گفت
_دیگه نمیاد دانشگاه امروز یه استاد جدید و میذارن به جاش.
چشمام گرد شد. آرمین عاشق تدریس بود!محال بود ول کنه
متعجب پرسیدم
_آخه چی شده؟
دختره شونه بالا انداخت و گفت
_معلوم نیست… یکی میگه زنش و طلاق داده، یکی میگه زنش ولش کرده،یکی میگه زنش مرده… در کل کسی اطلاعات درستی نداره ولی زنشم ترم آخرش و ول کرده نصفه چند هفته ای هست نمیاد.

با یه ببخشید ازشون فاصله گرفتم و موبایلم و از جیبم بیرون کشیدم و شماره ی آرمین و گرفتم اما خاموش بود.
نگرانی به دلم سرازیر شد. اگه انقدر درگیر ماموریت کوفتی نمیشدم الان می دونستم چی شده!
چشمم به استاد آریا فر افتاد.چشمام ریز شد. کت شلوار تماما مشکی پوشیده بود. اگه اشتباه نکنم هانا خواهرش بود پس یعنی…
یکی محکم توی سرم کوبیدم.اگه آرمین زنش و از دست داده باشه الان توی وضعیت بدیه و من باید پیشش باشم.
به سمت در دانشگاه دویدم اما از شانس خوبم رخ به رخ امیر کیان شدم.
چند تا دانشجوی دختر دورش و گرفته بودن.
با گوشه ی چشم اشاره کرد که چی شده. تند گفتم
_ببخشید استاد عجله دارم.
خواستم از کنارش بگذرم که صدام زد
_خانوم سماوات یه لحظه…
متوقف شدم و به سمتش برگشتم. با یه لحن مودبانه و زیرکانه تمام دانشجو ها رو فرستاد پی کارشون.نزدیکم اومد و آروم پرسید
_چیزی شده عزیزم؟ خوب به نظر نمیای؟
در حالی که چشمم روی استاد آریا بود گفتم
_خوبم فقط… اممم کلاس دارم با خودت میخواستم تا بیای برم هوا بخورم استرس امتحانیه که میخوای بگیری..

لبخند محوی زد و گفت
_خانوم من واسه این چیزا استرس گرفته؟
_هممم آخه یه خورده سخته!
سرش و نزدیک تر آورد و آروم کنار گوشم گفت
_عشق من تمام درساش و پاسه… حالا برو سر کلاس دانشجوی شیطون من.
با لبخند سر تکون دادم و زیر سنگینی نگاهش به سمت کلاس برگشتم.

* * *
بالای سرم ایستاد.بهم گفته بود آخر کلاس بشینم…دوباره از نو باید پشت میز دانشگاه می شستم و درس می خوندم. بدبخت تر از من هم آدمی بود؟
چشمم به برگم بود که یه برگه ی دیگه روی میزم گذاشته شد.
حیرت زده به جواب سؤالا نگاه کردم و بعد سرم و بلند کردم و به کیان زل زدم که چشمکی حوالم کرد .
چرا اون موقعی که واقعا دانشجو بودم از این استادا گیرم نیومد؟
زودتر از بقیه برگه مو تحویل دادم و بیرون زدم. باید به آرش زنگ میزدم تا بفهمم آرمین کجاست.
شمارش و که گرفتم بعد از کلی بوق بالاخره جواب داد
_جانم عزیزم زود بگو کار دارم.
نگاهی به اطراف انداختم و گفتم
_آرش تو می‌دونستی آرمین دیگه تدریس نمیکنه؟
با لحن متاسفی گفت
_آره منم امروز فهمیدم منتهی بعد از اتفاقی که برای زنش افتاده آرمینم کلا غیب شده فقط امیدوارم بلایی سر خودش نیاورده باشه ..
متعجب گفتم
_مگه زنش چی شده…
_زنش هفته ی پیش… لیلی من باید قطع کنم شب صحبت میکنیم.
و تا بخوام حرفی بزنم تماس و روم قطع کرد.
* * * * *
ماشین و توی یه کوچه بن بست پارک کرد. متعجب گفتم
_این جا کجاست؟ در ماشین و باز کرد و گفت
_پیاده شو می فهمی نفسم.
خودش پیاده شد و قبل از اینکه من مهلت آنالیز اطراف و داشته باشم در سمت منو باز کرد و دستش و به سمتم گرفت
دستم و توی دستش گذاشتم و پیاده شدم.دروغ چرا یه کم از این آدم می ترسیدم..
کلید انداخت و اول صبر کرد من وارد بشم در که پشت سرمون بسته شد تکونی خوردم.
بی توجه دست دور کمرم انداخت و به سمت آسانسور برد. سوار شدیم دکمه ی طبقه ی هفتم رو زد.
نگاه خیره ش رو بهم انداخت. انقدر دستپاچه شدم که کیفم از دستم افتاد.
خم شدم که برش دارم اما دستش درست جای ممنوعم نشست. تند صاف شدم و تا بخوام به خودم بیام هلم داد جلو و از پشت چسبید بهم و دکمه ی توقف آسانسور رو زد که تند گفتم
_چی کار داری می کنی؟
از کمر به پایین بیشتر بهم چسبید و کنار گوشم پچ زد
_یه عشق بازی ساده

رمان آنلاین استاد خلافکار : چشمام گرد شد و خواستم پسش بزنم که سرش و توی گردنم فرو برد و گفت
_از چی می ترسی لیلا؟از من؟
_من از کسی نمی‌ترسم فقط نمیخوام میفهمی؟نمیخوام… بکش کنار.
یه کم ازم فاصله گرفت و گفت
_دلم نمیخواد انقدر باهام غریبه باشی که اجازه ی یه عشق بازی ساده رو هم بهم ندی.
تند از زیر دستش بیرون اومدم و با عصبانیت گفتم
_دیگه این کار و نکن.
دکمه ی حرکت آسانسور و زدم.با صدای پر جذبه ای گفت
_شک داری که تو طالع منی؟من همین الانشم تو رو زن خودم میدونم. بخوای همین فردا عقد میکنیم منم کل زندگیم و به پات میریزم.
در آسانسور باز شد،تند پریدم بیرون و نگاهی به واحد روبه روم انداختم و گفتم
_برای چی اومدیم اینجا.
نفسش و فوت کرد. در واحد و با کلید باز کرد و گفت
_برو تو.
مثل میخ سر جام ایستادم که گفت
_باشه من نمیام،خودت برو تو نگاه کن ببین خوشت میاد از این جا.
حیرت زده گفتم
_اینجا…
_این ساختمون و تازه خریدمش،اولین واحدشم میخوام اجازه بدم به تو.
نگاهش کردم و گفتم
_من نمیتونم قبول کنم.
ابرو بالا انداخت و گفت
_گفتم میخوام اجاره ش بدم… اجاره تو هر وقت مدل شدی و معروف بهم میدی البته اگه تا اون موقع درخواست ازدواجم و قبول نکرده باشی.
خجالت زده سر پایین انداختم و گفتم
_تو سر جمع یک ماهه منو میشناسی.
دست زیر چونم گذاشت و سرم و بلند کرد و گفت
_یک ماه برای عاشق شدن یه مرد کافی نیست؟
_نمیدونم!من که مرد نیستم.
روبه روم ایستاد و گفت
_اما من هستم،از همون لحظه ی اول که دیدمت می دونستم یه روزی مال من میشی.
لبخند محوی زدم که گفت
_حالا برو داخل خانومم،محاله اجازه بدم یه شب دیگه توی اون محله زندگی کنی.

با تردید وارد شدم و اون همون جلوی در ایستاد.
با ظاهری کنجکاو به اطراف نگاه کردم.
در ظاهر با دیدن اون آپارتمان لوکس چشمام برق زد اما در واقع این آپارتمان دویست متری نصف واحدی که خودم توش زندگی می کردم نبود.
هیجان زده دستام و بهم کوبیدم و گفتم
_اینجا خیلی خوشگله کیان.
دست به جیب با لبخند دختر کش و عاشقش بهم زل زد و گفت
_بعد ازدواج خونمون خیلی بزرگ تر از اینه عزیزم
سرم و خجالت زده پایین انداختم که گفت
_قربون خجالتت برم عزیزم،عمرم،خانومم،نفسم… چی کار کردم که خدا تو رو بهم داد.
دستم دور کیفم سفت شد.بدون بستن در جلو اومد و گفت
_وقتی این طوری خجالت میکشی می دونی چه به حال دل عاشقم میاد؟
روبه روم ایستاد.
خواستم یک قدم به عقب بردارم که کمرم و محکم گرفت و کیفم از دستم افتاد.
نگاهش خیره روی برجستگی هام،دکمه ی بالای مانتوم و باز کرد و گفت
_وقتی ما مال همیم چرا به خودمون سختی بدیم؟
چشماش دقیقا مثل اون شب قرمز شده بود.
اگه باز به جنون برسه و بخواد…
دکمه ی دومم رو باز کرد.نالیدم
_نکن کیان.
با چشمای قرمز و خمارش گفت
_کاری با بکارتت ندارم
_نمیخوام… نکن.
انگار صدام و نمیشنید. مقنعه مو از سرم در آورد و دستش و لای موهام برد.
دستام و روی سینش گذاشتم و به عقب هلش دادم اما تکون نخورد.
سرش و توی گردنم فرو برد و به سمت مبل هلم داد و پرتم کرد روی مبل.
من نمی تونستم!نمیتونستم با کسی جز آرش باشم. ‌
کتش رو در آورد و وحشیانه خم شد روم. با صدای آلوده به هوسی گفت
_نترس جوجه ی من…بدون از بین بردن بکارتت یه جوری ار***ت میکنم که همیشه دلت هم آغوشی با منو بخواد.

پشت بند حرفش سرش و پایین آورد.

با اخم هایی در هم عقب رفت و دکمه های پیرهنش و بست.
صاف نشستم و مانتویی که از تنم کشیده بود رو پوشیدم صدای تلخ و خشکش توی گوشم پیچید
_میمیری از اول بگی ماهیانته؟
ته دلم پوزخند زدم… نه به اون خانومم،نفسم گفتنش،نه به الان که…
سریع بلند شدم و شالم و روی سرم انداختم.
کیفم و برداشتم و بدون جواب دادن بهش خواستم به سمت در برم که صداش در اومد
_کجا اااا؟
بدون برگشتن گفتم
_میرم خونم.
_تو هیچ جا نمیری. خونه ی تو اینجاست.
سر تکون دادم و گفتم
_باشه میرم وسایلام و جمع کنم.
_صبر کن می رسونمت.
برگشتم و خیره به صورت قرمز شده از هوسش و خشمش بابت ناکام موندنش گفتم
_خودم میرم…
نموندم تا حرفی بزنه و از خونه بیرون زدم.

* * * *
بی حواس روی صفحه ی کاغذیم خطوط نا مفهومی می کشیدم که همه از جاشون بلند شدن.
به گمونم استاد اومده بود اما انقدر حالم گرفته بود که سرم و بلند نکردم حتی با وجود پچ پچ های بچه ها.
با صدای مردونه ی آشنایی چنان سر بلند کردم که گردنم رگ به رگ شد.
_بنده آرش افتخاری تا زمانی که استاد تهرانی برگردن به جای ایشون تدریس میکنم.
نفسم برید. نگاه که به اطراف انداختم با دیدن نگاه دخترای دانشگاه روی آرش و پچ پچ هاشون دستام و روی میز کوبیدم و بلند شدم.
آرش با خونسردی نگاهم کرد و باقی دانشجو ها متعجب.
خون خونم و می‌خورد. آرش با همون لحن خونسردش گفت
_مشکلی براتون پیش اومده؟
لعنتی… دیشب باهاش بودم و یک کلمه از نقشه ی جدیدش نگفت.
من نخوام نامزدم بین یک مشت دختر باشه که نیومده دندون براش تیز کردن باشه کیو باید ببینم
یکی از دخترا گفت
_مگه استاد تهرانی برای همیشه نرفتن؟برمی گردن؟

آرش با همون جذبه و جدیتی که توی کلانتری داشت گفت
_انشالا که برمی‌گردن..
تحمل نکردم و از پشت میزم بلند شدم.کوله م و برداشتم و خواستم برم اما پشیمون شدم.
نباید آرش و تنها می‌ذاشتم،اون به خاطر من این‌جا بود.
خیره به صورت جذابش راه رفته رو برگشتم و پشت میزم نشستم.
صدای وز وز دو تا دختر جلوی روم اعصابم و بیشتر بهم ریخت
_چه قدر خوشتیپه… نگاه کن هیکلش و… صورتش خیلی مردونست…
_عجب تیکه ایه… تا حالا پسری به این خوش تیپی و جذابیت ندیده بودم… وای دلم رفت واسش،زن داره به نظرت؟
_زنم داشته باشه من حاضرم زن دومش بشم بس این بشر خوبه…
دستم مشت شد و دلم میخواست با همین مشتم صورت جفت شونو خراب کنم.
آرش که با اون صدای بم و مردونش مشغول تدریس شد با جرعت میتونم بگم کل دخترای کلاس به جای گوش دادن به درس چشماشون شبیه دو تا قلب شده بود و محو و مات نگاهش میکردن.
به محض تموم شدن کلاس کیفم و برداشتم و به سمتش رفتم.
داشت وسایلاش و جمع می‌کرد.
با صدای آروم ولی خشنی گفتم
_به حسابت می رسم.
با سر پایین افتاده جواب داد
_بهت گفتم زنم و اینجا تنها نمی‌ذارم.
با فکی قفل شده گفتم
_نمی‌بینی دخترا رو؟
نگاهی بهم انداخت و گفت
_نه… من جز تو کسی و نمیبینم.
به یک باره تموم آتیشم خوابید و آروم شدم.
لبخند محوی زدم و بی حرف از کلاس بیرون رفتم.
* * * *

با صورتی گرفته لباسام و توی چمدونم گذاشتم…فردا امیرکیان دنبالم میومد تا به خونه ش برم.
باورم نمیشد تا مدت ها فقط می تونستم آرش و توی کلاسا ببینم. از اون گذشته می رفتم زیر نظر امیر کیان… تا کی می تونستم از دستش فرار کنم؟اون بیماری جنسی داشت. از کجا معلوم فردا باز هم…
با صدایی از توی حیاط از جام پریدم.
ساعت دو نصف شب کی می تونست باشه جز دزد؟
از زیر تختم اسلحه م رو در آوردم و به سمت در اتاق رفتم.

سریع اسلحه رو به بیرون نشونه گرفتم و با دیدن آرش توی اون تاریکی مات برده اسلحه رو پایین آوردم.
چند لحظه ای خیره نگاهم کرد.اسلحه رو انداختم زمین.
با قدم های بلند به سمتم اومد و لحظه ای بعد توی آغوش مردونش گم شدم.

دستاش و با قدرت دورم حلقه کرد و پچ زد
_لعنتی…
خودم و بیشتر بهش فشار دادم و گفتم
_تو که باز اومدی اینجا… نگفتم نباید بیای؟
دستاش و دو طرف صورتم گذاشت و به جای جواب دادن بوسه ی عمیقی به لبم زد.
موهام و از صورتم کنار زد و در حالی که پیشونیش و به پیشونیم چسبونده بود پچ زد
_واسه تو تا ته جهنمم میام.
خندیدم و دوباره لب هام اسیر شد.
دستام و دور گردنش انداختم و زمزمه کردم
_تا یه مدت نمی‌بینیم همو…یعنی تو دانشگاه میبینم…اما تو استادی منم دانشجو…نباید بفهمن ما…
بوسه ی سوم رو با حرص بیشتری به لبم زد و نفس زنون گفت
_تضمینی نمیدم.
_باید بدی آرش.کسی تو اون دانشگاه نباید بفهمه تو نامزدمی… کیان اگه شک کنه…
وسط حرفم پرید
_جلوی من اسم یه مرد دیگه رو به زبونت نیار.
_باشه… تو هم قول بده به این دخترای فس فسوی دانشگاه رو نمیدی…
کتش و از تنش در آورد و به جای جواب دادن لب های ملتهبش رو روی لبهام گذاشت و هلم داد به سمت اتاق…
انقدر عقب رفتم که روی تخت افتادم.خم شد روم و بدون اینکه دست از بوسیدنم بکشه دکمه های پیراهنش رو باز کرد.

نفس بریده پسش زدم و گفتم
_نه،تا شب عروسی…
با چشمای مخمورش به صورتم زل زد…. زل زد… زل زد.. زل زد و در نهایت با وجود چشمای پر نیازش سری تکون داد و کنارم روی تخت یک نفره م خودش و جا کرد و منو توی آغوشش جا داد و با صدای گرفته ای گفت
_این تخت بهتر از تختیه که تو خونه ی بابات داشتی..
هر بار با کارهاش وادارم میکرد بیشتر عاشقش بشم.
ادامه داد
_برای خونمونم یه تخت یه نفره میخرم تا صبحم همینجوری حبست میکنم تو بغلم تا نتونی تکون بخوری.
سرم و بلند کردم و پایین ته ريشش رو بوسیدم… گفتم
_من اعتراضی ندارم.
با لبخند محوی به چشمام زل زد. سرم و درست روی قلبش گذاشتم. چه خوب که اومد.
* * * * * *
از چشمی در نگاهش کردم،به محض اینکه سوار آسانسور شد بی سیم زدم
_حسام میاد پایین برو دنبالش!
خیلی زود جواب داد
_میرم الان.
تند به اتاقم رفتم و لباسهایی که آماده کردم و از کمد در آوردم.
لباس زیرم و در آوردم و به جاش باند بستم دور سی*نه هام.
شلوار و سویشرت مردونه و پف داری و تنم کردم.کلاهی روی سرم گذاشتم و بعد از برداشتن بی سیم و اسلحه م از خونه بیرون زدم و تند از پله ها پایین رفتم.
کیان امشب یه غلطا یی میخواست بکنه،خودم بین حرفاش شنیدم.
جلوی در سوار ماشین بچه های خودمون شدم و گفتم
_زود برو دنبال حسام.
کاظمی متعجب به قیافم نگاه کرد اما حرفی نزد و سر تکون داد.
باز بی سیم زدم به حسام
_کجایی؟
صداش از بین باد اومد
_دنبالشم سرگرد…بیاین جلو در دم پمب بنزین ایستاده.
صدام و بالا بردم
_تند برو کاظمی.
کاظمی سرعتش و بالا کرد و گفت
_اوناهاش حسام.
_بزن کنار.
ماشین و که کنار زد پیاده شدم و به سمت موتور حسام رفتم و خیره به امیر کیان که داشت ماشینش و بنزین میزد گفتم
_تو پیاده شو من میرم دنبالش.
پیاده که شد سوار موتور شدم و کلاه کاسکت و سرم گذاشتم و گفتم
_به آرش چیزی نگو…
_آخه سرگرد… نمیشه که،شما…. نذاشتم حرفش و بزنه و دنبال کیان گاز دادم.
اگه امشب قرار بود دخترای بی گناه و بفرسته اون ور آب پس من باید نجاتشون میدادم. هم لاله رو هم باقی دخترا…

پشت ستون خودم و مخفی کردم صدای امیر کیان و با یه لحن متفاوت شنیدم
_کجان دخترا؟
_تو زیرزمینی آقا… به همشونم خوب رسیدیم،ترگل ورگل شون کردم همین الان مشتری دارم واسشون.
امیر کیان با صدای خشک و جدی گفت
_بکارت که دارن؟
_بله آقا چک کردم همشونو…
لبم و محکم گاز گرفتم… اینا دیگه چه آدمایی بودن؟
امیر کیان گفت
_خوبه… برای شب آمادشون کن.
_آماده‌ی آمادن آقا اگه میخواین ببرمتون بازرسی شون کنید.
صدای پاشون که اومد یعنی امیر کیان موافقت کرده.
تند پشت ستون بعدی مخفی شدم و نفس زنون نگاهشون کردم که به سمت راه پله ها رفتن اما از شانس گهم دو تا آدم غول مانند اونجا ایستاده بودن
نگاهی به اطراف انداختم و چشمم به یه پنجره ی کوچیک کنار راه پله افتاد.
با قدم های آروم و خمیده به همون سمت رفتم و پنجره رو بازش کردم.
ده دوازده تا دختر با لباس های باز و کوتاه اون جا بودن.
کیان تک تک شونو از نظر گذروند.روبه روی یه دختر خیلی خوشگل ایستاد و پوزخندی به روش زد و گفت
_حالت چطوره س*ک*سی من.
دختره با تنفر گفت
_هیچ وقت نمیبخشمت.. تو به من گفتی عاشقمی!گولم زدی…
خنده ی کیان به هوا رفت و گفت
_هنوزم عاشقتم،منتهی عاشق تن و بدن بلوریت،حیف پول خوبی واست میدن و گرنه کارت و یکسره میکردم.
مرد چاق و چاپلوس کنار کیان گفت
_اینا آماده ی هر نوع خدمتی هستن آقا،اتاقم آمادست اگه میخواین دو سه تاشون و بفرستم.
لبخند محوی روی لب کیان نشست و دست دختره رو گرفت و با نگاه بدجنسی گفت
_فقط اینو میخوام.
دستم مشت شد…لعنتی محاله بذارم به اون دختر تجاوز کنی!
از جام بلند شدم… اما به محض برگشتن سینه به سینه ی مرد قوی هیکلی شدم که دو برابر من قد داشت.

مات چشمای آبیش شدم.خواست کلاهم و از سرم در بیاره که خیلی یهویی دستش و پیچوندم و با آرنج کوبیدم تو پهلوش و به محض اینکه خم شد گردنش و طوری پیچوندم که بیهوش شد.
نفسم و فوت کردم…. اسلحه و بی سیمم و در آوردم و زیر کیسه ی آجرا قائم کردم. اگه گیر میوفتادم نباید لو می رفت که پلیسم!
از کنار مرد گذشتم و خودم و از پنجره فرستادم پایین و خمیده از پله ها بالا رفتم.
صدای جیغ و داد دختره از یکی اتاقا بلند شده بود..
پشت در اتاق ایستادم ناله های دختره عصبیم کرد
_نکن کیان… نکن درد داره.
چشمام و با درد بستم. یعنی لاله هم به این حال افتاده بود؟
جیغ دختره بلند شد و کیان با صدای پر نیازی گفت
_بلندتر جیغ بزن… ناله کن واسم.
دستم و روی دستگیره گذاشتم و در و نیم باز کردم.
با دیدن صحنه ی مقابلم از خودم متنفر شدم.کیان چنان تو اوج لذت بود که حتی برنگشت تا نگاهم کنه.
خواستم درو کامل باز کنم که کسی جلو دهنم و گرفت و محکم تنم و قفل کرد و دنبال خودش کشوند و علارغم دست و پا زدنم در یه اتاق و باز کرد و پرتم کرد داخل…
برگشتم و خواستم حمله کنم که با دیدن شخص روبه روم مات موندم.
با اخم داشت به من نگاه می‌کرد
لب هام تکون خورد اما نتونستم حرفی بزنم.
چی به حال خودش آورده بود؟
دیگه نه اثری از موهاش بود نه اون برق همیشگی چشماش.
ناباور نالیدم
_چرا این طوری شدی آرمین؟
به جای جواب دادن،زیر بازوم و گرفت و به سمت پنجره ی سراسری ته اتاق برد. بازش کرد و بدون حرف پرتم کرد بیرون که گفتم
_چی کار داری می کنی؟ندیدی داشت به دختره تجاوز می‌کرد؟آرمین ما باید اون دخترا رو فراری بدیم. چرا اینجوری نگاه میکنی با توعم؟
نگاه سرد و یخیش رو دوخت بهم و کوتاه گفت
_بزن به چاک!
با خشم نگاهش کردم و گفتم
_واسه همین غیب شدی آره؟ اومدی تو دار و دسته ی اینا… تو هم عوضی بودی آرمین تو هم…
بدون هیچ واکنشی گفت
_خفه شو و از همون راهی که اومدی برگرد برو…
_نرم می‌خوای چیکار کنی؟اگه نرم…
یقه م با خشم به سمت خودش کشید و غرید
_اگه نری گه میزنی به تمام نقشه هایی که کشیدی حالا گورت و گم کن.
ناباور گفتم
_تو چت شده؟ چرا این شکلی شدی؟
یقه م و ول کرد و کوتاه گفت
_به جای ور زدن اینجا برو دو دستی بچسب به عشقت،چون اگه دستش بدی،میمیری!
پنجره رو روم بست و متحیر تنهام گذاشت.

🍁🍁🍁

ناچارا عقب عقب رفتم و خواستم برگردم که کسی با یه چیز سنگین زد توی سرم و دیگه چیزی نفهمیدم.

* * * * *
با حس ریخته شدن پارچ آب سردی روی صورتم برق گرفته چشم باز کردم.
چند باری پلک زدم تا دیدم واضح شد.خواستم دستام و تکون بدم اما هم دستام هم پاهام بسته شده بود.

با دیدی تار چشمم به کیان افتاد که دست به کمر نگاهم می کرد.
چشمای بازم رو که دید،قدمی جلو گذاشت و گفت
_خوابت سنگینه پرنسس،واسه همین هیچ وقت تو بغل من نخوابیدی؟
نفس زنون نگاهش کردم،جلو اومد و دستاش و دو طرف صندلیم گذاشت و روبه روی صورتم پچ زد
_پس جاسوس بودی؟نگفتی دلم میشکنه عزیزم؟
نفسم بالا نمیومد،انگشتم و توی دستش گرفت و ادامه داد
_جاسوس کی بودی؟
آروم گفتم
_هیچک… آیییییی
هنوز حرفم و تکمیل نکرده بودم انگشتم و چنان پیچوند که صدای شکستن شو شنیدم و درد توی تمام وجودم پیچید.
با ظاهر خونسردی گفت
_قرار به دروغ گفتن نبود خانوم کوچولو!
با درد گفتم
_کیان به خدا من…
انگشت بعدیم و توی دستش گرفت و به دهنم چشم دوخت.
از شدت درد اشک از چشمم سرازیر شد،چشمم به پشت سرش افتاد. آرمین با نگاه شیشه ای و سردی داشت نگاهم می کرد.
چرا هیچ کاری نمی کرد؟ یعنی اصلا براش مهم نبود؟
کیان با صدای خونسردی گفت
_دروغ بگی،زبونت و قطع میکنم. می کنم این کار و دختره ی احمق پس حرف بزن کی فرستادتت…
با درد لب گزیدم و گفتم
_باشه میگم گوش کن من دیشب وقتی داشتی با تلفن حرف میزدی شنیدم.به خدا منو کسی نفرستاده،خودم تعقیبت کردم تا مطمئن بشم اشتباه شنیدم.

اون مرد چشم آبی که زده بودمش با صدای خشک و سردی گفت
_دروغ میگه رئیس مثل سگ…یه دختر معمولی بلد نیست حرفه ای ضربه بزنه این دختره آموزش دیده.

توی عمق چشمام نگاه کرد و فشاری به انگشتم داد که از ترس چشم بستم.
صاف ایستاد و گفت
_کی تو رو فرستاده؟
آرش… آرش کجایی ببینی دارن لیلی تو شکنجه می کنن؟
سکوت کردم،کیان با بی رحمی گفت
_ماکان!یه میله داغ کن بیار واسم.
ترسیده گفتم
_می خوای چی کار کنی؟
لبخند محوی زد و گفت
_میخوام یه نمه از اون زبون کوچولو تو ببرم.میدونی چیه عشقم…
دوباره خم شد طرفم،لب پایینم رو بین دندون هاش گرفت و فشار داد که طعم خون رو توی دهنم حس کردم.
عقب کشید و روبه روی صورتم پچ زد
_من عاشق شکنجه کردن زنام

وحشت زده نگاهش کردم.
صاف ایستاد… تند گفتم
_کیان گوش بده، من اومدم اینجا فقط به خاطر تو.. چون دیشب شنیدم پای تلفن چی می گفتی… ببین من مثل باقی این دخترا نیستم،من واقعا دوستت دارم ازت متنفر نشدم کیان!

خندید و گفت
_عاشقمی؟
سر تکون دادم،نگاه سرد آرمین همچنان اذیتم می‌کرد. چرا هیچ کاری نمی‌کرد؟ این قدر براش بی ارزش بودم؟
کیان با لحن تمسخر آمیزی گفت
_این جمله رو زیاد شنیدم،یه چیز جدید بگو که منصرف شم از کوتاه کردن زبونت.
همون لحظه در باز شد و ماکان با یه میله‌‌ی داغ که به قرمزی میزد اومد داخل.
ملتمس به آرمین نگاه کردم اما همچنان تکیه زده به دیوار سرد و خونسرد نگاهم میکرد.
باید خودم یه کاری می‌کردم.
_اونا به محض اینکه بفهمن تو چه آدمی هستی ازت متنفر میشن کیان اما من فهمیدم و حسم بهت تغییر نکرده هیچ وقت نمیکنه من حتی حاضرم کمک تون کنم فقط کافیه بذاری کنارت باشم.
میله ی داغ و از ماکان گرفت و به سمت چشمام آورد.
نفس بریده سرم و عقب کشیدم.
داغی میله رو خیلی خوب می تونستم حس کنم.
شمرده شمرده می‌پرسه:
_فقط بگو سگ کی هستی؟هوم؟
قلبم گومب گومب می‌زد.دیگه نمیدونستم چی بگم! انگار تهش همین بود،نتونستم لاله رو پیدا کنم،نتونستم.
با جدیت گفت
_دهن تو باز کن!
اشک از گوشه ی چشمم چکید،کاش به آرش می گفتم
میخواستم بگم پلیسم که صدای خشک آرمین بلند شد
_بسه…بکش کنار.
کیان سرش و برگردوند و گفت
_چیه دلت سوخت؟
آرمین قدمی جلو اومد و خشک گفت
_حتی اگه جاسوس باشه به دردمون میخوره…صاحبش هر کی باشه میاد دنبالش!
در حالی که صدام میلرزید گفتم
_من جاسوس نیستم من فقط..
هنوز حرفم تموم نشده بود میله ی داغ پشت دستم چسبیده شد و تمام وجودم سوخت و داد از سر دردم بلند شد.

با لذت خاصی توی چشماش نگاهم کرد و گفت
_آخی… سوختی؟
اشکام پشت هم از چشمم باریدن و از درد فقط لبم و گاز گرفتم.
آرمین با همون لحن خنثی گفت
_هیچ وقت یاد نمی‌گیری چه طور با دشمنات رفتار کنی.
کیان خیره به صورت من با همون لذتی که توی چهره ش موج میزد گفت
_اممممم بذار یادم بیاد آخرین بار با یه جاسوس چی کار کردم.اول… تک تک انگشت هاش و قطع کردم،بعدش… اممممم بعدش چی کار کردم ماکان؟آها سرب داغ ریختم تو حلقش.. هر روزم یه تیکه از بدنش و کندم تا آخر… مرد.
خدای من یه آدم تا چه حد می تونست ظالم باشه؟
میله‌ی داغ رو باز جلوی چشمم گرفت و گفت
_خوب تو چون دختری یه راه آسون تر برات انتخاب می‌کنم. ماکان،چند نفر تو انبارن؟
ماکان با اون صدای زمختش گفت
_بیست و هفت نفر آقا.
کیان با لبخند شیطانی گفت
_امشب همه‌شون به ترتیب این دختره رو می*گان به هر شکلی که خودشون دلشون میخواد.
و جلوی چشمای ناباور و وحشت زده‌ی من عقب رفت و میله رو روی زمین انداخت و آرمین بی هیچ واکنشی باز هم نگاه می‌کرد.

* * * *
با چشمای بی فروغ نگاهم و به در دوختم.نمیدونم چرا امید داشتم آرش بیاد.
منه لعنتی حتی موبایلمم برنداشتم تا ردم و بزنه! آرش راست می‌گفت…بعضی وقتا زیادی بی فکر بودم.
در اتاق باز شد.با دیدن امیر کیان انگار که عزرائیلم و دیدم….در و بست و قفل کرد. با لبخندی شیطانی به سمتم اومد و گفت
_هنوز زنده ای؟
نالیدم
_امیر چرا این کار و با من میکنی؟خودتم میدونی که راست میگم.
روی تخت نشست و دستش و زیر چونم زد و گفت
_میدونم.
_خوب اگه میدونی چرا عذابم میدی؟
سرش و جلو آورد و آروم پچ زد
_چون چیزایی رو فهمیدی که نباید می فهمیدی.
در حالی که سوختگی و شکستی دستم امونم و بریده بود گفتم
_من لو نمیدمت. گفتم که حاضرم به خاطرت هر کاری بکنم.
خیره نگاهم کرد و بی مقدمه گفت
_میدونی اندامت یکی از س*ک*سی ترین انداماست؟حیفی زیر نوچه های من سینه ی سفتت شل بشه.
لبم و گاز گرفتم.خدایا صبر بده بهم.
نگاهش و با گستاخی روی تن و بدنم انداخت و گفت
_بیا یه معامله کنیم..
چشمام برق زد و گفتم
_چی؟
معنادار گفت
_من الان حدود سه ساله ار**ضا نشدم.دارم میترکم.
ناباور نگاهش کردم
_دخترا بهم لذت میدن اما ارضام نمیکنن کمن واسم.
با تته پته گفتم
_ا…از من چ… چی می‌خوای؟
دست روی گونه م گذاشت و از اونجا انگشتش و نوازش گر به پایین کشوند و پچ زد
_می‌خوام شانسم و با تو امتحان کنم،اگه بتونی….نگهت میدارم واسه خودم.
حتی پلک هم نمیتونستم بزنم… اون مشکل دیگه ای جز رابطه ی جنسی نداشت؟
وقتی دید خشکم زده تند گفت
_اوه عزیزم فکر نکن تو س*ک*س آدم خشکیم نه عزیزم. من…
بی طاقت گفتم
_لطفا تمومش کن.
بیشتر بهم نزدیک شد و زمزمه کرد
_چرا؟دوست نداری تجربه ش کنی؟یا شاید میخوای به وعده‌م عمل کنم و نوچه هام و بفرستم سراغت؟مگه دوستم نداری؟پس فکر نکنم رابطه با من خیلی هم عذاب آور باشه برات.
دست سالمم مشت شد. به درک که هر چی بشه،باید بهش بگم من سرگرد لیلی اعتمادیم دختری که برای شکستن کمرش اومدم نه ارضا کردنش…
لب باز کردم که در اتاق باز شد. چشمم به آرمین افتاد و دلخور نگاهش، کردم.
نگاه سردش رو بین من و کیان گردوند و گفت
_اگه لاس زدنت تموم شده بیا برو سگات و آروم کن افتادن به جون هم.
کیان سری تکون داد و موقع بلند شدن خم شد و کنار گوشم گفت
_رو حرفام فکر کن شب برای شنیدن جوابت میام.
حرفش و زد و زیر نگاه نفرت بارم از اتاق بیرون رفت.
کیان که رفت،آرمین در و بست و با اخم به سمتم اومد و جای کیان نشست و با صدای خشکی گفت
_بده من دستتو

نگاه ازش گرفتم و دلخور گفتم
_نمیخوام.
این بار حرفی نزد و مچ دستم و توی دستش گرفت که آخم بلند شد.
انگشت شکستم و بازرسی کرد و گفت
_شکسته.
لبم و محکم گاز گرفتم… سرد و خنثی ادامه داد
_دستتم بدجور سوخته.
عصبی گفتم
_خودم دارم میبینم.دمت گرم که دیدی و عین خیالت نبود.
نگاهم کرد، حالت نگاهش برام غریبه بود.
سردی کلامش هم برام عجیب بود
_بهت گفتم فرار کن…به خاطر احمق بازیات من گند نمیزنم به همه چی.
ناباور گفتم
_آرمین من کیم؟
بلند شد و گفت
_می فرستم بیان ردیفت کنن.
داشت از اتاق بیرون می رفت که گفتم
_یعنی نمیخوای هیچ کاری بکنی
برگشت و با نگاه سردی گفت
_نه.
و جلوی چشمای متحیرم از اتاق بیرون رفت.
* * * *
در باز شد و نور شدیدی به چشمم خورد. لعنتیا یه چراغ روشن نمیکردن واسه من.
قامت امیر کیان و توی تاریکی هم تشخیص دادم.
به سمتم اومد و دست زیر بازوم انداخت و بلندم کرد. با صدای گرفته ای گفتم
_کجا میخوای منو ببری؟
جوابم و نداد به جاش بازوم و دنبال خودش کشوند.
از اتاق که بیرون رفتیم گفت
_می‌خوام بفرستمت برای معاینه،خواهان داری از اون ور.باکره‌ای دیگه یا دروغ گفتی؟
ترسیده ایستادم و گفتم
_تو همچین کاری نمیکنی!
لبخند ژکوندی زد و گفت
_من کارم اینه دختر خانوم.تو یکی آسون تر از همه لازم نبود وقت بذارم روت.نترس…اونی که معاینه ت میکنه زنه ولی با اجازه منم تماشات میکنم.
خدایا تو چه مخمصه ای افتاده بودم.
خواست باز بازوم و بکشه که گفتم
_من باکره نیستم.

گردنش چنان به سمتم برگشت که حس کردم رگ به رگ شد.
اومدم چشمش و درست کنم زدم ابروش و ناکار کردم. با خشم پرسید
_چی گفتی؟
حرفم و با اطمینان تکرار کردم
_من باکره نیستم!پولی هم از من نمیتونی به جیب بزنی!
سر تکون داد و گفت
_معاینت کنم می فهمم هستی یا نیستی… راه بیوفت.
قلبم گومب گومب میزد.لعنتی،دردم فرستادنم اون ور نبود. دردم این بود که آرش و بقیه بی خبرن.
هلم داد جلو و در یه اتاق و باز کرد..
نگاهی به اطراف انداختم،یه اتاق سفید با یه تخت وسط اتاق و یه زنی درشت هیکل که لباس سفید تنش بود.
امیر هلم داد جلو و گفت
_معاینه ش کن.
زن سر تکون داد و گفت
_درو ببند باز سگات سرک نکشن داخل خودتم برو بیرون.
درو بست و خودشم تکیه زد به دیوار و گفت
_می‌خوام منم باشم.
زن چشم غره ای به سمتش رفت و گفت
_پس بی فضولی وایستا همون جا… دختر شلوارت و در بیار.
لرز شدیدی اندامم و گرفت،ملتمس به امیر نگاه کردم و گفتم
_امیر این کار و نکن لطفا…
جلو اومد و دستش و روی گونه گذاشت و گفت
_نترس شکلات تلخم… از سر تا پات و طلا میگیرن.کرور کرور پول میدن واسه این اندام سکسی.
نالیدم
_مگه نگفتی با خودت باشم؟
موهام و از صورتم کنار زد و گفت
_خواهان داری گلم پول خوبی واست میدن.
_من بیشتر از اون پول و واست در میارم. ببین من دفاع شخصی بلدم… میتونم برات کار کنم هر کاری که بگی.
لبخند ژکوندی زد. خم شد تا لبم و ببوسه که گونه مو جلو بردم.
به جای بوسیدن گازی از گونه م گرفت و گفت
_حالا نترس و برو جلو!
اشاره ای به اون زن کرد. ترس برم داشت.
زنه مثل عزرائیل بازوم و کشید و به سمت تخت برد و گفت
_شلوارت و کامل در بیار و بخواب رو تخت.
باز به امیر نگاه کردم که دست به سینه زل زده بود بهم.
لعنتی…لعنت به تو لیلی که گند زدی به همه چی… آرش راضیه؟ نامزدت راضیه جلوی چشم یه بیمار جنسی لخت کنی؟
خودت چی؟ شرافتت چی؟
به خاطر لاله… انتقام همه ی این لحظه ها رو میگیرم.
زنه که دید حرکتی نمیکنم داد زد
_زودباش دیگه مگه خوابت برده؟میخوای خودم بکشم پایین اون شلوارت و؟
آروم گفتم
_نه خودم انجام میدم. فقط امیر…
خندید
_دختر جون،چند صبا دیگه باید لخت دنبک بزنی واسه این و اون که چهار قرون بندازن کف دستت تو از این خجالت میکشی؟بخواب رو تخت تا نصفه پایین میکشم واست
در حالی که تنم می‌لرزید دراز کشیدم روی تخت و دکمه و زیپ شلوار جینم رو باز کردم.
چشمم به امیر افتاد که تکیه زده به دیوار با لبخند محوی زل زده بود به من… لعنتی

🍁🍁🍁🍁

چشمام و با درد بستم. دست زنیکه به سمت شلوارم رفت که در باز شد و یکی از نوچه های امیر با وحشت گفت
_رئیس محموله لو رفت!
امیر مثل برق از جاش پرید و از اتاق بیرون رفت. سریع بلند شدم و بی توجه به صدا زدنای اون زنیکه از اتاق بیرون رفتم.
چشمم به آرمین افتاد که با خشم داشت پشت تلفن حرف می‌زد.
به سمتش دویدم و گفتم
_بیا بریم!
نگاه تندی بهم انداخت و پشت تلفن گفت
_میفرستمش بیاد الان.
تلفن و قطع کرد و گفت
_عرضه داری فرار کنی؟از در پشتی برو نامزدت منتظرته.
متعجب گفتم
_آرش؟
عصبی غرید
_کس دیگه ای نامزدته؟
با مخالفت گفتم
_نمیرم. اونا میخوان امیر و دستگیر کنن. اون و بگیرن به خواهرم نمیرسم.
چنان نگاه تندی بهم انداخت که گفتم الان گردنم و خرد میکنه.
بهش مهلت ندادم و گفتم
_من امیر و فراری میدم.
نموندم تا حرفی بزنه و دویدم…. صدای داد و بیداد امیر رو از توی انبار شنیدم.
وارد انبار شدم یک لحظه ماتم برد.
تصویر جدیدی و از امیر کیان میدیدم. اسلحه به دست و با خشم آدماش و ردیف کرده بود چنان داد و بیداد می‌کرد که یک قدم عقب رفتم.
ترسناک بود،ترسناک تر شد.
تا خواستم یک قدم به جلو بردارم بازوم کشیده شد و صدای عصبی آرمین توی گوشم پیچید
_زبون آدمیزاد نمیفهمی نه؟
منو دنبال خودش کشوند چنان بازوم و محکم فشار میداد که هر چه قدر تقلا کردم نتونستم از چنگش خلاص بشم.
با مخالفت و تند گفتم
_نکن آرمین… بذار کارم و بکنم. من واسه چی اومدم اینجا؟شغلم اینه ول کن دستم و..
اهمیتی نداد و درو باز کرد و نگاهی به اطراف کوچه انداخت. در ماشینی باز شد و قامت آشنای آرش توی دیدم اومد.
آروم گفتم
_بذار برم پیش کیان.
سر خم کرد و کنار گوشم گفت
_انگاری تنت میخاره. بدت نمیاد خشتکتو بکشن پایین؟
آرش بهم رسید، آرمین هلم داد جلو و گفت
_بگیرش تحفه تو…
آرش مچ دستم و گرفت.بغض کردم و به خیال اینکه میخواد بغلم کنه رفتم جلو که با خشم سیلی به صورتم زد.
سرم کج شد.مات موندم. با همون خشمش غرید
_تموم شد همه چی لیلی. فردا عقدت میکنم می تمرگی تو خونت تا خودم این ماموریت و تموم کنم.

مات برده نگاهش کردم…مچ دستم و گرفت و دنبال خودش کشوند و غرید
_راه بیوفت ببینم.
ناخواسته دنبالش کشیده شدم. چرا درکم نمی‌کرد؟چرا نمی فهمید این شغلمه و از همه مهم تر من واسه ی خواهرم این کارا رو میکنم نه از روی دلخوشی؟
در ماشین و باز کرد و خواست به زور سوارم کنه که ناغافل با آرنج توی شکمش کوبیدم حلقه ی دستش که شل شد دستش و پیچوندم اسلحه شو از دور کمرش در آوردم و گفتم
_متاسفم آرش ولی باید خواهرم و پیدا کنم.
با سرعت برق دویدم و صدای عصبیش و از پشتم شنیدم
_وایستا ببینم.
حس میکردم داره دنبالم میاد. دستام و بند دیوار باغ کردم و خودم و بالا کشیدم که مچ پام و گرفت و کشید پایین و تا به خودم اومدم دیدم توی بغلش گم شدم.
به التماس افتادم
_بذار برم… تو رو خدا آرش بذار برم… همه چی و خراب نکن قربونت برم.
با اخم نگاهم کرد و گفت
_حالیته وقتی غیب شدی من چی به حالم اومد؟
_ببخشید… حالا که میدونی کجام بذار برم.
دستش دور کمرم سفت شد و با فک قفل شده گفت
_نامردم اگه خودم با دست خودم خون اون یارو رو نریزم. فکر کردی به گوشم نرسید وعده تو به سگاش داده؟انقدر بی غیرتم که بذارم دست اون به تنت بخوره؟
آروم گفتم
_من حواسم به خودم…
دستش و روی دهنم گذاشت و غرید
_خفه شو…انقدر لی لی به لالات گذاشتم که پرو شدی لیلی…
سرم و عقب کشیدم و خواستم حرف بزنم که صدای زمختی گفت
_چه خبره اینجا؟
برگشتم… یکی از آدمای امیر بود. آرش محکم هلم داد پشت سرش و با مشت کوبید توی صورت مرده…میدونستم از پسش بر میاد برای همین منتظر نموندم. از دیوار بالا رفتم و پریدم توی باغ…
منو ببخش آرش،مجبورم!
* * *

لیوان زهر ماریش و یه نفس سر کشید و گفت
_تو که فرصت فرار داشتی چرا نرفتی؟
از جام بلند شدم و به سمتش رفتم و گفتم
_بهت گفتم که من مثل بقیه ی دخترا نیستم.
لبخندی زد.مچ دستم و گرفت و کشید روی پاش!دستش و دور کمرم انداخت و گفت
_پس میخوای منو؟
در حالی که ته دلم آشوب بود با لبخند سر تکون دادم.
لیوانشو روی میز گذاشت و گفت
_بریز واسم.
از خدا خواسته از روی پاش بلند شدم و لیوانش و پر کردم و به سمتش گرفتم. به جای لیوان باز مچ دستم و گرفت و منو روی پاش نشوند.
لیوان و از دستم گرفت و نگاهش گستاخانه سر خورد روی گردنم… جرعه ای نوشید و گفت
_گفتی باکره نیستی،با کی بودی؟
جا خوردم از سؤالش…! با همون نگاه خمارش گفت
_در بیار مانتوتو…
فهمید میخوام اعتراض کنم زودتر گفت
_مگه نمیخوای منو؟در بیار.
دستم به سمت دکمه ی مانتوم رفت و چشمای آرش جلوم زنده شد. بهش قول داده بودم،من بهش قول داده بودم که…
هنوز تصمیم نگرفته بودم که لیوانش و روی میز گذاشت و مانتو رو توی تنم جر داد و گفت
_هر چی من میگم میگی چشم… قانون اول.
مانتو رو از تنم در آورد و شالم و از سرم کشید. حالا با یه نیم تنه در نزدیک ترین حالت بهش نشسته بودم.
چند غالب یخ توی لیوانش ریخت…لیوان و به سمت لبش برد و لحظه ی آخر تمام محتویاتش رو روی بالاتنه ی برهنم خالی کرد.
نفسم از سرما حبس شد و چشمام و با انزجار بستم. حس مشروب و یخ روی تنم داشت حالم و بد می‌کرد.
یک غالب یخ درست توی یقه‌م افتاده بود. خواستم برش دارم که مانع شد. صورتش رو به بالاتنه م نزدیک کرد و یخ بین سی**نه هام رو با دو لبش برداشت.

یخ رو بین دو لبش بالا کشید و تا روی گردنم امتداد داد.
تمام تنم منقبض شد. لعنتی چرا تمومش نمی‌کرد؟
روی لب هام توقف کرد و یخ رو توی دهنم فرستاد.
یک قطره آب از کنج لبم سر خورد.
با چشمای ملتهبش نگاهم کرد و اون قطره آب و با زبونش بلعید.
بی طاقت از روی پاش بلند شدم و گفتم
_نکن امیر لطفا نکن.
لم داد روی صندلیش و گفت
_ چرا؟مگه دنبالم راه نیوفتادی به خاطر اینکه دوستم داری؟
سر تکون دادم.
از سر تا پام رو از نظر گذروند و در حالی که حس لذت توی چشمام موج میزد گفت
_زانو بزن جلوم.
نفسم بند اومد.با تته پته گفتم
_چرا آخه؟
با لبخند محوی کنج لبش گفت
_دوست دارم زنا جلوم زانو بزنن.
خدایا عجب غلطی کردم با این روانی تنها موندم.
لبم و محکم گاز گرفتم،من امشب توی خونه ی این آدم دووم نمیارم
با ابرو به جلوی پاش اشاره کرد.
ناچارا جلوش زانو زدم که باز گفت
_سرت و بنداز پایین.
لب هام و روی هم فشار دادم. طاقت بیار لیلی… به خاطر لاله بعدش انتقام تمام این لحظه ها رو ازش میگیری.
سرم و انداختم پایین،دستوری گفت
_صدای چشم گفتن تو نشنیدم. آدم به اربابش چی میگه؟چشم قربان!
فکم قفل کرد.سرم و بلند کردم و با خشم گفتم
_من کلفت تو نیستم.
خندید و گفت
_اگه میخوای راضیم کنی باید باشی.
به مانتوم چنگ انداختم و بلند شدم مانتوم و تنم کردم و گفتم
_راضی نشو… مهم نیست واسم من علاقه ای به برده شدن برای تو ندارم. سگم نیستم بخوام صاحاب داشته باشم. میرم.
لبخند محوی زد و گفت
_تا من نخوام پات از این در بیرون نمیره.
دستم مشت شد،اون روزی که چشمم به خواهرم بیوفته میدونم چه طوری انتقام همه ی اینا رو ازت بگیرم.
مظلوم گفتم
_پس تو چی میخوای؟
_اگه نخوام بفروشمت باید یه جوری راضیم کنی دیگه نه؟
درمونده گفتم
_فقط این مدلی؟با رابطه ای که…
وسط حرفم پرید
_مجبورت نمیکنم. دختر خوش شانسی هستی که دو راه میذارم پیش پات و یه هفته بهت مهلت میدم. بعد این یه هفته اگه جوابت منفی بود می فروشمت تا دستمالی هزار تا شیخ هوس باز بشی و تو کاباره ها تا نیمه شب قر بدی اما اگه قبول کنی…
مکث کرد،قلبم گومب گومب میزد
_مال من میشی!همیشه،همه جا در کنارم.
_چ… چی؟چیو قبول کنم؟
از جاش بلند شد و باز نگاهش و به سر تا پام انداخت و آروم گفت
_منو به اون اوجی برسون که سالها هیچ دختری نتونسته برسونه. اون وقت،ملکه ی من میشی، تا ابد

به محض اینکه از ماشین کیان پیاده شدم چشمم به آرش افتاد و پاهام به زمین قفل کرد.
با دیدنم اخماش و در هم کشید و با یه دنیا حرف نگاهم کرد. لبم و گاز گرفتم. صدای کیان از پشتم بلند شد:
_تو دانشگاه تیک نزن باهام نمیخوام کسی بفهمه.
سری تکون دادم. سنگینی نگاه آرش رو حس میکردم. کیان جلو جلو وارد دانشگاه شد.
با چشم به آرش اشاره کردم که دنبالم بیاد.
برعکس خواسته م به سمتم اومد. با ترس به اطراف نگاه کردم. اگه کیان میدید چی؟
روبه روم ایستاد و خشک گفت
_می شنوم.
به اطراف نگاه کردم و گفتم
_اینجا نه،بیا بریم یه جای خلوت…
با طعنه وسط حرفم پرید
_خلوت؟چیکارتم من مگه؟
_شوهرمی، عشقمی،جونمی ولی بیا بریم یه جای دیگه!
عصبی فک محکم‌ش و روی هم فشرد و غرید
_ببند دهنت و لیلی اگه همین جا نمیزنم فک تو خرد نمیکنم واسه اینکه به بابات قول دادم دست روت بلند نکنم.
دلخور گفتم
_نه که نکردی!
_حقت نبود محکم تر بزنمت؟
سرم و خاروندم و گفتم
_چرا بود اما من مجبور شدم اون شب از دستت فرار کنم چون که کیان…
با خشونت صداش و بلند کرد
_اسم اون مرتیکه رو جلوی من نیار…
مات صدای بلندش به اطراف نگاه کردم.
نفس عمیقی کشید و گفت
_نمیخوامت دیگه.
نفسم بند اومد و به تته پته افتادم
_چ… چ.. چی میگی تو؟
_نشنیدی؟
خندیدم و گفتم
_شوخی بی مزه ایه آرش…تو به همین راحتی جا نمیزنی مگه نه…
نگاهش لحظه ای مثل سابق شد و خواست حرفی بزنه که با صدای کیان مثل مجرم ها عقب پریدم
_لیلا؟
ترسیده نگاهش کردم که مشکوک نگاهش بین من و آرش چرخید و گفت
_مسئله چیه؟
آرش یک قدم جلو رفت و گفت
_نگاش نکن تا خودم بهت بگم مسئله چیه!
یخ زدم!میخواست همه چیز و بگه

🍁🍁🍁🍁

کیان ابروهاش بالا پرید و گفت
_نگاش نکنم؟واسه چی نگاش کنم؟
تند پریدم وسط بحث شون و گفتم
_کلاسا داره شروع میشه بهتر نیست که ما….
کیان با شک گفت
_بین شما چیزی فراتر از استاد و دانشجو هست؟
باز خودم به جای آرش گفتم
_نه بابا من استاد و فقط چند بار سر کلاسا دیدم مگه نه استاد؟
آرش با سرزنش نگاهم کرد….انگار داشت با نگاهش تهدیدم می‌کرد.
کیان سری تکون داد و گفت
_برو سرت کلاست،منم یه چیزی جا گذاشتم.
سر تکون دادم و با قدمای تند وارد دانشگاه شدم.

* * * * *
در کلاس و بستم و گفتم
_چرا داری کاری میکنی که همه چی و بفهمه؟
وسایلاش و با خونسردی جمع کرد و گفت
_نبند درو ممکنه عشق جدیدت ببینه.
عصبی گفتم
_عشق جدید؟تو میفهمی چی میگی؟انگار نمیدونی من واسه چی…
عصبی پرید وسط حرفم
_واسه ماموریت میذاری بهت دست بزنه؟واسه پیدا کردن خواهرت میذاری لختت کنه و خفه خون میگیری؟واسه لاله از دست من فرار میکنی میری خونه ی اون مرتیکه؟
سکوت کردم. روبه روم ایستاد و ادامه داد
_من تو رو واسه حجب و حیایی که داشتی خواستم. وقتی تو کلانتری به هیچکی رو نمیدادی خواستمت… بعد اون همه جنجال خواستمت اما الان…
دلخور گفتم
_دیگه نمیخوای فکر میکنی الان شدم یه هرزه؟تصورت اینه از من؟
روبه روم ایستاد و آروم گفت
_من خواهرت و پیدا میکنم!قول میدم ولی دیگه نمیخوام اون مرتیکه رو کنارت ببینم.
لب هام آویزون شد. دستش و کنار صورتم گذاشت و گفت
_من تو رو از دست نمیدم لیلی،به هیچ قیمتی…پس یا بهم اعتماد کن و بشین پای سفره ی عقد… از این ماموریت بکش کنار،یا به زور عقدت میکنم و بعد اون بی اجازه ی من حتی آبم نمیخوری…چه برسه اینکه کار کنی.
ناباور گفتم
_تو میخوای مجبورم کنی؟
با خشونت گفت
_ولت کنم که تا هر بی ناموسی بیاد زنم و دستمالی کنه اونم به اسم ماموریت هیچی نگه و…
با خشم دستم و بالا بردم که دستم و توی هوا گرفت و به سمت خودش کشوند و تمام حرصش رو با بوسیدن لبهام خالی کرد.
پسش زدم و گفتم
_حق نداری به کاری مجبورم کنی!
از لجم جلو اومد. دستش و دور کمرم انداخت و محکم توی بغلش حبسم کرد و گفت
_یادت رفته من چیکارتم؟موقتم باشه تو زن منی…مردونگی کردم تا الان دست بهت نزنم ولی اگه بخوام کی میتونه جلوم و بگیره؟بابات؟
انگار یه شخصیت دیگه از آرش و میدیدم.خواستم عقب برم که محکم تر حبسم کرد و گفت
_دیگه یه شبم حق نداری تو خونه ی اون یارو بمونی،پاتو توی این خراب شده نمیذاری دیگه میای خونه ی من بدون عروسی عقدت میکنم.

با دلخوری نگاهش کردم و عقب رفتم.
لب هام و روی هم فشار دادم و گفتم
_فکر کنم بهتره اون صیغه رو باطل کنیم.
چشماش گرد شد و نگاهم کرد.چونم لرزید. دستم و مشت کردم و گفتم
_من برای رسیدن به لاله حاضرم هر کاری بکنم.حاضرم دست به هر کاری بزنم… حتی جدا شدن از تو،حتی به قیمت…
سکوت کردم و توی دلم ادامه دادم
_حتی به قیمت فروختن خودم به امیر کیان و قبول کردن پیشنهاد رابطه ش.

وارد کوچه ی خونمون شدم. دلم برای مامان و بابا یک ذره شده بود. سرم و پایین انداخته بودم و به بدبختیام فکر میکردم که صدای ترمز شدید ماشینی و کنارم شنیدم.
برگشتم و با دیدن آرش ثابت موندم.
پیاده شد،لباس نظامی تنش بود روبه روم ایستاد که گفتم
_از کجا فهمیدی اینجام؟
دستبند فلزی پلیسی شو در آورد و دستم و گرفت. حیرت زده گفتم
_چی کار می کنی؟
دست بند و دور دست باندپیچی شدم قفل کرد،بازوم و کشید و غرید
_راه بیوفت!
منو به سمت ماشینش کشوند متعجب گفتم
_چی کار میکنی آرش معلوم هست؟
در ماشین و باز کرد و گفت
_کاری که از اول باید می کردم.
هلم داد داخل ماشین و خودشم سوار شد.
درای ماشین و قفل کرد. با اخم گفتم
_تو حق نداری این کار و بکنی… اینا رو باز کن از دور دستم،دستم درد میکنه!

نگاهی به دست داغونم انداخت و گفت
_آرش نیستم اگه تک تک استخوناش و خودم نشکنم.
با فکی قفل شده پاش و روی پدال گاز فشرد. کلافه نگاهی به ساعت انداختم و گفتم
_کجا میری؟
نگاهم کرد و گفت
_خونمون،عاقد منتظره!
دهنم باز موند،به دستبندم اشاره کردم و گفتم
_اینجوری میخوای ازم بله بگیری؟
مصمم گفت
_بهت گفته بودم عین آدم نشینی به زور میبرمت سر سفره گفتم یا نگفتم؟
متعجب حتی نمیتونستم حرف بزنم، مگه زوری هم می‌شد عقد کرد؟
از خونه ی بابام تا خونه مون فاصله ای نبود،دو تا بوق زد و ماشین و توی حیاط پارک کرد. پیاده شد و در سمت کمک راننده رو باز کرد و بازوم و کشید.
خیالم راحت بود آخه عقد کردن نیاز به شناسنامه داشت که جای اونو آرش بلد نبود.
وارد که شدم مات موندم دیوونه واقعا سفره ی عقد چیده بود.
چند نفری از دوستای ادارمون که اونجا بودن با دیدن ما چشماشون گرد شده بود اما آرش انگار زده بود به سرش چون دستم و کشوند و روی صندلی نشوند و اون یکی دستبند و به دسته ی صندلی وصل کرد تا فرار نکنم.

خودشم کنارم نشست و گفت
_بخون حاج آقا شناسنامه هارم که داری!
با چشمای گرد شده نگاهش کردم مردک بدون هیچ حرفی شروع به خوندن کرد.
سرش و زیر گوشم آورد و گفت
_نمیخواد بری گل و گلاب بچینی بار اول بله رو بگو وگرنه اذیتم کنی خداشاهده اذیتت میکنم لیلی… از دست تو زده به سرم.
نگاهش کردم من چه بلایی سرش آورده بودم؟
صدای عاقد تو گوشم پیچید
_عروس خانوم وکیلم؟
سکوت کردم…آرش و دوست داشتم و تا حالا یه بارم به عشقمون شک نکردم اما زود بود.من کلی آرزو داشتم نباید اینجوری میشد.
فشاری به دستم آورد و پچ زد
_خیالم و راحت کن که مال منی لیلی

نالیدم
_آرش من…
خیره به چشمام گفت
_دوستم داری؟ مثل سابق؟
سر تکون دادم که گفت
_پس بگو بله.بهم اعتماد کن.
لبم و گاز گرفتم،خدایا هر چه باداباد…
با صدای آرومی گفتم
_بله
و صدای دست زدن توی گوشم پیچید و دستم توی دست بزرگ و مردونه ی آرش حبس شد.

* * * * *
هیکلش بهترین هیکلی بود که توی عمرم دیدم.وقتی لباس فرمش و می پوشید تبدیل میشد به یه پلیس اخمو و با جذبه.
با لذت نگاهش کردم که داشت با تلفنش صحبت می‌کرد. لنزام و از چشمم در آوردم و توی آینه به چشمای آبی دریاییم نگاه کردم.
مامانم به خاطر لاله سکته کرد و تا مرز مرگ رفت و بابام انگار صد سال پیر شد. به هر راهی زدم تا پیداش کنم اما نشد،این آخرین راهی بود که برام مونده بود که اونم…
با دستایی که دور شکمم حلقه شد تکونی خوردم و برگشتم.
توی بغل ورزشکاریش تقریبا گم شدم. دستش و زیر چونم زد و سرم و بلند کرد.
به چشمای سیاه و خشنش نگاه کردم و خجالت زده سرم و انداختم پایین…
سرش و توی گردنم فرو برد و نفس عمیقی کشید و گفت
_اگه انقدر منو تشنه ی خودت نمی کردی شاید می تونستم امشب یه کم بهت رحم کنم.
تا بخوام معنی حرفش و بفهمم با قدرت هلم داد سمت تخت.
خندیدم و گفتم
_وحشی شدی!
خم شد روم و حریصانه لبم و به بازی گرفت.
هلش دادم عقب و گفتم
_آرش نمیخوای یه مهلت به جفتمون…
پیرهنم و تقریبا توی تنم پاره کرد و گفت
_تو بگو ی دقیقه…
کمربندش و باز کرد و تمام حرص این مدتش رو با خشونت رفتارش خالی کرد.

* * * *
همچنان زیر شکمم و ماساژ می‌داد که کلافه گفتم
_به خدا درد ندارم ول کن دیگه…
بدون این‌که چشم ازم برداره گفت
_پس چرا انقدر کج خلقی قندم؟
تند نگاهش کردم و گفتم
_خیلی بیشعوری نگاه کن گردنم و…تنم و… خوب یکی ببینه من چی بگم؟
بوسه ای روی جای کبودی گردنم زد و گفت
_یکی گه زیادی میخوره گردن و سینه ی خانوم منو ببینه.
باز چپ چپ نگاهش کردم و گفتم
_وحشی…
تن بزرگش و خم کرد روم و گفت
_وحشی بازی ندیدی.
با چشمای گرد شده گفتم
_نکنه دوباره…
با شیطنت گفت
_میدونی که من قدرت ده بارشم دارم تو هم که دردی نداری…
خواست سرش و جلو بیاره که صدای گوشیش توی اتاق پخش شد. اخم در هم کشید و گفت
_ کیه این وقت شب؟
از روم بلند شد و موبایلش و برداشت.با دیدن شماره گفت
_خیر باشه،آرمینه!
مثل برق سر جام نشستم که زیر دلم تیر کشید اما اعتنایی نکردم…آرمین چی کار می تونست داشته باشه اونم سه نصفه شب؟

مکالمه ی آرش که تموم شد موبایلش و به طرفی پرت کرد و کلافه و گفت
_آخر از دست این پسر میمیرم من…
نگران گفتم
_چی شده آرمین؟
در کمدش و باز کرد، پیراهنی در آورد و گفت
_احمق خودش و خفه کرده با مشروب!
بلند شدم و گفتم
_منم میام.
با جدیت گفت
_لازم نکرده بشین سر جات.
بی اعتنا دنبال شلوار جینم گشتم و گفتم
_میام آرش منم نگرانشم.
با سرزنش نگاهم کرد و گفت
_شد یه بار یه چیزی بگم و بگی باشه
دو دقیقه ای حاضر شدم و گفتم
_کی بود بله رو سر سفره ی عقد داد؟من آمادم بریم.
چپ چپ نگاهم کرد و دست سالمم و گرفت و دنبال خودش کشوند.
* * * * *
نگران نگاهش کردم.وضعیتش از اونی هم که فکر میکردم بدتر بود.
برای بار پنجم توی این ده دقیقه تمام محتویات معده شو توی سطل بالا آورد.
آرش با خشم گفت
_به اندازه ی ظرفیتت میخوردی احمق… حال و روزش و نگاه…پوکوندی خودتو…
آرمین در حالی که لباس زنونه ای رو توی دست داشت،کشدار و هذیون وار گفت
_تو چه میفهمی… دست زنت و گرفتی پیشته چه میفهمی من…
نتونست حرفش و ادامه بده،دلم سوخت… تا حالا آرمین و با این شکل ندیده بودم. سکسکه ای کرد و گفت
_مث سگ می‌خواستمش و بهش شک کردم.به گلم شک کردم من قاتلم،قاتل زنم،قاتل بچم…
چشمام گرد شد و گفتم
_مگه بچه داشتی؟
آرش نگاه تندی بهم انداخت که خفه خون گرفتم.
آرمین لباس و روی صورتش انداخت و چند تا نفس عمیق کشید و جنون وار داد رد
_لعنتی بوش رفته،رفت…بوی تنشم رفت…خودشم رفت…
آرش لباس و از صورتش کنار زد و گفت
_پاشو پسر تا تو یه دوش نگیری حالت جا نمیاد پاشو…
داشت آرمین و بلند می‌کرد که صدای بسته شدن در حیاط و پارک شدن ماشینی اومد.
سریع به سمت پنجره رفتم و از لای پرده نگاه کردم و با دیدن امیر کیان در حالی که سیگاری کنج لبش بود و با تلفن حرف می‌زد خشکم زد.
آرش با جدیت پرسید
_کیه؟
ترسیده پرده رو انداختم و گفتم
_بدبخت شدم!کیانه…
چنان اخم در هم کشید که یه لحظه شک کردم حرف بدی زده باشم.
با لحن تندی گفت
_بهت گفت اسمش و تو دهنت نچرخون… لازمم نیست بترسی،تو دیگه زن منی کور خوندی اگه فکر کردی بعد عقدم می‌ذارم دور اون یارو بپلکی.
ناباور گفتم
_چی میگی آرش؟ من باید قائم بشم اگه منو با تو ببینه همه چی خراب میشه.
خواستم برم که بازوم و گرفت و کنار گوشم خشن و محکم گفت
_اون حرومی که سهله، کل دنیا تو رو با من میبینن لیلی اینو تو کله ی پوکت فرو کن

ترسیده نگاهش کردم. زده بود به سرش؟ این همه تلاش کردیم که الان…نمیشد،خواهرم و فدای غیرت بیخودی آرش نمیکردم.
دستم و از دستش کشیدم و تند بیرون رفتم صدای عصبیش از پشت سرم اومد :
_روی سگم و بالا نیار بیا اینجا.
اعتنایی نکردم و خواستم از پله ها برم پایین که در خونه باز شد و کیان اومد داخل. همچنان داشت با تلفن حرف می‌زد. نگاهی به اطراف انداختم و سریع توی یکی از اتاقا پریدم.
صدای قدمای محکم کیان و شنیدم که از پله ها بالا اومد و بعد صدای خشک و محکم خودشو:
_من اون دختر و تا فردا صبح میخوام ماکان زیر سنگم رفته بود پیداش کن…من هیچ وقت طعمه مو از دست نمیدم.
قلبم تند می‌کوبید.منظورش من بودم؟
خندید و گفت
_پس دندون تیز کرده بودی براش پدرسگ…البته یه حسی بهم میگه جای دوری نیست،همین نزدیکیاست،خیلی نزدیک…
ترسیده یک قدم عقب رفتم که نمیدونم پام به چی گیر کرد و صدا داد.
چشمام و بستم.صدای خنده ی کیان اومد و گفت
_حواست به اوضاع باشه،من حالا حالاها اینجا سرگرمم.
نگاهی دور تا دور اتاق تاریک انداختم و دنبال جایی برای قائم شدن بودم که در اتاق باز شد و با نوری که از بیرون اومد چشم تو چشم امیر شدم.
خشکم زد.برعکس من اون خیلی خونسرد لبخند کجی زد و چراغ و روشن کرد.
اومد داخل و درو بست و با کلید روی در قفلش کرد و با خنده ی بدجنسی گفت
_اینجا بودی خانوم پلیسه همه جا رو دنبالت گشتم؟
نفسم بند اومد.. میدونست، می دونست… اون عوضی همه چیو میدونست.
یک قدم جلو اومد و با زیرکی گفت
_نگفته بودی چشمات آبی دریاییه.البته باید حدس میزدم به خواهرت رفته باشی.

مثل یه چوب خشک ایستاده بودم. روبه روم ایستاد و با همون لبخندش گفت
_وقتی تعجب میکنی خوشگل تر میشی عروسکم.
دقیقا روبه روم ایستاد هیکلش انقدر بزرگ بود که آدم در مقابلش احساس ضعف می‌کرد.
نفس عمیقی کشید و گفت
_از روز اول برام سؤال بود،یه دختر فقیر و بی کس چطور میتونه چنین عطر گرون قیمتی بزنه؟
ازش ترسیدم،از زیرکیش، از چشماش…
یک قدم عقب رفتم که جلو اومد و متفکر گفت
_گفتم شاید از کسی هدیه گرفتی ولی دیدم نه،هیکلتم یه جوری ساختی که از صد فرسخی داد میزنه کلی پول خرج این هیکل کردی.
زبون باز کردم و گفتم
_داری اشتباه میکنی.
یک تای ابروش بالا پرید و گفت
_من هیچ وقت اشتباه نمیکنم و تو اینو نمیدونستی و برام نقشه ریختی خانوم پلیس.
زبونم عین چوب خشک شده بود. با لذت نگاهم کرد و از توی جیبش جعبه ی گرون قیمت سیگارش رو در آورد.
سیگاری کنج لبش گذاشت و با فندک طلاش آتیشش زد.
پک عمیقی به سیگار زد.دودش و درست توی صورتم بیرون داد و گفت
_تو نفهمیدی که من شکارچیم،یه شکارچی بی گدار تیر پرت نمیکنه لیلا خانوم،اوه ببخشید لیلی.
و باز خندید و جلو اومد و گفت
_پلیس وظیفه شناسی بودی…
سرش و نزدیک آورد و کنار گوشم پچ زد
_اما حیف توی فالت یه استاد خلافکار افتاده که بد از بازی دزد و پلیس باهات لذت میبره.

رمان آنلاین استاد خلافکار (پارت 3)

Hits: 2677

8+
  • اشتراک گذاری
تبلیغات
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان آنلاین استاد خلافکار
  • ژانر: ماجرایی
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
https://beautyvolve.ir/?p=10185
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

ورود کاربران

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان های آنلاین حامی نویسندگان جوان که کلی امکانات برای نویسنده های جدید داریم و به صورت رایگان هیچ هزینه ای هم از نویسنده دریافت نمیشه بابت خدمات برای اطلاعات بیشتر مارو در اینستاگرام دنبال کنید تنها قانون هم برای نویسنده ها رضایت کاربران میباشد
آخرین نظرات
  • admin : سلام عزیز این رمان ماهیانه یک پارت داره تا بعد امتحانات بعد میشه هفتگی یک پارت...
  • اسما بخشی : سلام کی پارت 10رو میذارین فقط این رمان هفته ای چند پارت گذاشته میشه؟؟...
  • admin : Hello, please follow our Instagram We don't have a newsletter right now, but it...
  • admin : ممنونم عزیز لطفا مارو در اینستاگرام هم دنبال کن...
  • امید : عالی بود...
  • blog : Hello, I desire to subscribe for this website to get latest updates, so where ca...
  • admin : سلام دوست گلم به زودی پارت جدید قرار میدیم یکم این آموزش های آنلاین کلاس های آنل...
  • admin : لطفا اینستای مارو فالو کنید و از اونجا با ما در ارتباط باشید اگر مشگلی بود...
  • admin : سلام دوست گلم به زودی پارت جدید قرار میدیم یکم این آموزش های آنلاین کلاس های آنل...
  • محدثه : پارت 9 کی میاد؟؟؟؟...
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده