سرزمین رمان آنلاین
با ما همراه باشید با رمان های آنلاین روز دنبا بهترین رمان هایی که در جهان دارن نوشته میشن…
دانلود اپلیکیشن

سلام دوستان عزیز روی عکس بالا کیلیک کنید و اپلیکیشن سایتو دانلود کنید و راحت تر تمام رمان های سایتو مطالعه کنید.

روی تصویر کیلیک کنید و مارو در اینستاگرام دنبال کنید

رمان اتهام واهی (پ.7)

رمان اتهام واهی (پ.7)

رمان اتهام واهی (پ.7)

رمان آنلاین اتهام واهی (پ.6)

رمان اتهام واهی

دکتر قصد ترک اتاق را می کند که نگاهم پشت سرشان کشیده می شود و نهایت پست در روی سرشانه ی مردی که آن سوی در ایستاده است، خشک می ماند.

مردی که نصف حضور سرشانه اش هم پشت خمیده شده و دل داغونش را هویدا می کند…

یعنی تمام مدت پشت در باز، زجر کشیدن تک دخترش را دیده و درد کشده است!…

دکتر قبل خروجش تو درگاه در می ایستد و دست روی شانه ی آرتین بیرون می گذارد…

  • دختر قوی داری…‌ چشمت روشن جواب داد… خیلی زود راه می ره…

سر شانه ی آرتین زیر دست دکتر کم کم پایین می رود و دست خالی دکتر بغلش می افتد.

دستم را پای چشمانم می کشم و نگاهم روی شانه ی افتاده ی مردی که می لرزد خشک می ماند.
قلبم می لرزد….
گریه ی مرد واقعا سخت و درد آور است…

دکتر با گفتن اینکه، شکر کن… از جلوی در می گذرد و پرستار پشت سرش اتاق را ترک می کند.
نه جرأت پیش روی دارم… نه جرأت ماندن…

پشت در مردی که وحشت به دلم می اندازد، مانع حرکتم می شود.

چند دقیقه ای می گذرد که بلاخره با برخاستنش، بزاق دهانم را فرو می دهم تا به رفتار و حرکاتم مسلت شوم…

می دانم این نشان دادن ضعف زیادم، باعث له شدنم خواهد بود…. اما هر کاری می کنم نمی توانم خودم را کنترل کنم و جواب کوبنده ای بدهم…

با تعللی چرخی می زند و کل هیکل بلندش، در درگاه در نمایان می شود…

نگاه من روی چشمان به خون نشسته و صورت قرمز شده ی آرتین و نگاه غمکده ی آرتین، روی دخترش ثابت می ماند…

با قدم های نامتعادل جلو می آید و کنار تخت دخترش می ایستد…

انگار پاهایش قدرت استقامت بیشتر را نمی دهد و زانوهایش خم می شود و کنار تخت سارینا روی زمین می افتد…

پیشانی اش را لبه ی تخت می گذارد و دست سرم زده ی دخترش را لمس می کند…

عقب عقب می روم تا اتاق را ترک کنم… می ترسم با حضورم، نتواند خوب با دخترش خلوت کند.

به در نزدیک نشده بودم که لحن بی ادبانه و پر تحکمش میخکوبم می کند…
-بتمرک سر جات…

دندان هایم را روی هم می سابم و دستانم را مشت می کنم!
این مرد در هر شرایطی هم که باشد، باز هم بی ملاحضه گی و تکبر و خودخواهی اش را کنار نمی گذارد.

تعللی می کنم…
عقلم می گوید برو و با رفتنت محکم در دهانش بکوب و بگو من مسئول وضعیت دخترت نیستم…
قلبم نهی می کند…
سارینا تو این شرایط بهت احتیاج داره… گناه داره… با یک حرف نشکن و تنهاش نزار…

تا می خواهم عقل و دلم را روی کفه های ترازو بگذارم و سبک سنگین کنم… حضور ناگهانی اش کنارم و دستی که روی کمرم می نشیند و پنجه اش به پهلویم فرو می رود، نفسم را بند می آورد…

زیر گوشم زمزمه وار می غرد

  • تا صبح می تمرکی سر جات و غذات و کوفت می کنی… حوصله ی نعشه کشی رو ندارم….

محکم بدون توجه به حالم سمت مبل هولم می دهد.

بر نمی گردم تا صورت نحسش را ببینم… برنمی گردم تا از ذلیل بودنم لذت نبرد…. برنمی گردم تا گورش را گم کند و شکستنم را بیش از بیش، مشاهده نکند…

با صدای در بیشتر پلک هایم را روی هم می فشارم و خودم را نفرین می کنم…

  • خاک به سرت کنن زهرا… مردشورت رو ببرن با این همه بدبختی… مگه شوهرته… پدرته… برادرته… بی عرضه اون فقط و فقط یه غریبه ست… اگه بری هیچ غلطی نمی تونه بکنه… اصلا برو شکایت کن… به عنوان یک معلم… بگو مزاحمم شده… گوشش رو می برن و بزارن کف دستش…

با هر دو دست روی صورتم می کوبم…

  • گذشته درخشانم بی برو برگرد رو می شه… دست از سرم بر نمی داره… سر به نیستم می کنه…. از تنهایی و بی کسیم سو استفاده می کنه… من می دونم بدبختم می کنه….

تا صبح بدون این که لب به غذا بزنم خودم را سرزنش می کنم و به خودم و وجود نحسم، لعنت می فرستم…

سارینا بی خبر از اطرافش با درد دست و پنجه نرم می کند و منم پا به پایش می سوزم….

ملودی صدای اذان از بیرون، مرا سمت در می کشاند و دلم را هوایی می کند..

سرویس می روم و بعد وضو گرفتن، داخل نماز خانه ی بیمارستان می شوم.
از آویز جلوی در چادری بر می دارم و سر می کنم.
بعد نماز صبح، دورکعت نماز حاجت برای بهبودی سارینا می خوانم و ذکر تسبیح حضرت فاطمه زهرا(ص) را می گویم و خودش و خدای خودش می سپارم…

تصمیمم را می گیرم…. تا با آرتین روبه رو نشده ام باید بیمارستان و کل اصفهان را ترک کنم…
وقتی سارینا و امسال سارینا خدایش را دارند…. من چی هستم که کمکش کنم و پیشش باشم…

جلوی پرستاری می روم…
انگار شیفت پرستاری عوض شده است… پرستار اخم آلود چند ساعت قبل را نمی بینم.

  • سلام خسته نباشین… با مهربانی لبخند می زند
  • سلام ممنونم… بله بفرمایید…

من همراه سارینا مهدوی، اتاق صدو یک هستم…. می خواستم خواهش کنم تا باباش میاد حواستون بهش باشه… مسکن زدن هنوز بیدار نشده… من باید برم…

لیوان چایی اش را روی میز می گذارد و روی صندلی اش می نشیند…

  • شما نگران نباشین… بهش سر می زنیم…

تشکری می کنم و راه پله ها را در پیش می گیرم.
با هر یک پله ای که به طرف پایین طی می کنم، قلبم یک کوبش بهش اضافه می شود… دل نگرانی از سارینا و مجبوریت برای رفتنم… من هیچ گاه با این وضعیت دوام نمی آورم….
در دلم فقط دعا می کنم آرتین سر نرسد و مانع رفتنم نگردد…

بیمارستان در خاموشی فرو رفته بود… حتی نگهبان را هم روی صندلی اش نمی بینم…
جلوی در حیاط، دزدکی سرکی بیرون می کشم…. حیاط بیمارستان به جز یکی دو نفر، آرتین را نمی یابم…
طوری به حالت دو از در خارج می شوم که اگر زمین می خوردم، یقیناً زانوهایم می شکستند…

از در اصلی که خارج می شوم بازدمم را پر استرس بیرون می رهانم…
تا ته خیابان اصلی می دوَم….
از شدت نفس نفس زدن سینه ام، طرف چپم می سوزد….

چنگی به سینه ام می زنم و باز هم می دوم… اگر در این هوای نیمه تاریک و خلوتی کوچه و خیابان ها کسی مرا می دید، با خودش فکر می کرد یا دیوانه ام یا فراری…

از دور شدنم به حد کافی اطمینان حاصل می کنم و کم کم سرعت پاهایم را کمتر می کنم….
کل بدنم از سرما و استرس روی ویبره می رود… اما بی اهمیت فقط راهم را طی می کنم…
سردی هوای صبگاهی پاییز لرزشی خفیف به جانم می اندازد و دندان هایم بهم می خورد… انگار در قطب حرکت می کنم…
هوا کم کم روشن و روشن تر می شود و تردد ماشین ها زیادتر…
مسیرم را به طرف امامزاده اسماعیل تغییر می دهم…
آرتین با سابقه ی خرابش بهم فهماند که جرأت وارد شدن به خانه ام و حتی سر به نیست کردنم را هم دارد…

از این که امروز پنج‌شنبه است و فردا جمعه، یک حس خوشحالی بهم دست می دهد…
چون می توانم این دو روز تعطیلی را امام زاده بگذرانم و تو این دو روز جایی یا شهری برای رفتنم، بیابم…

حسی می گفت، آرتین به خاطر موقعیت پیش آمده ی سارینا آزارت می دهد…
برو تا دیر نشده… برو فقط دعا کن سارینا و هیچ سارینایی عقوبتش مثل خودت نباشد…. چون کاری از دستت بر نمی آید جز دلسوزی….

کنار باجه تلفن توقفی کوتاه می کنم و دستم را داخل کیف کوچکم فرو می برم و پول هایم را از نظر می گذرانم تا ببینم کفاف کرایه ی تاکسی می شود تا این تن خسته و لرزانم را داخل تاکسی بیندازم و بی دردسر به امام زاده برسم…

از دیدن مبلغ باقی مانده داخل کیفم، آه از نهادم بلند می شود…
اگر تاکسی می گرفتم دیگر نمی توانستم شب به خانه بر گردم…
کمی بند بلند کیفم را روی گردنم جا به جا می کنم…. از دیروز فقط آویزان دور گردنم، گردنم را به درد آورده بود…

به زور به لرزش بندنم غلبه می کنم و برای پیدا کردن ایستگاه نزدیک، این طرف و آن طرف را نگاه می کنم…
باید جلوتر می رفتم و به ایستگاه بعدی می رسیدم… فکر کنم بی توجه به حال پریشانم دو سه ایستگاه را رد کرده بودم…

تا اولین بی آرتی سر برسد، اولین سرما خوردگی معروف فصل پاییز را خوردم…

روزم را در امام زاده با یک کیک نظری و شربت زعفرانی به شب می رسانم و پاسخ نگرانی های نگین را پشت تلفن، تنها با این که خوبم و رفتم برای خرید، می دهم…
دلم نمی خواهد بی دلیل نگرانش کنم… من که رفتنی بودم، پس چه لزومی داشت بیشتر درگیر خودم کنم…

از بی آرتی پیاده می شوم و خودم را داخل فروشگاه ها و خیابان ها، سرگرم می کنم تا شب شود…
اگر امام زاده دیر می کردم، نمی توانستم سوار بی آرتی شوم و پول کرایه تاکسی را هم نداشتم… پس بهتر دانستم بیایم و خودم را در مسیر نزدیک به خانه، سرگرم کنم‌ و دیر وارد خانه ام شوم و تمام وسایل ها و پول هایم را بردارم تا صبح بتوانم این شهر را ترک کنم…

کم کم تمام پاساژ ها و فروشگاهها و حتی مغازه ها کرکره هایشان را پایین می کشند و قفلش می زنند…
اما من به لطف آرتین، در خیابان سرگشته راه می روم و آرام آرام به محله نزدیک می شوم…
از خالی بودن اطراف محله، از تاریکی مطلق استفاده می کنم و خودم را با عجله داخل محله می اندازم و با دستان لرزان کلید را روی قفل می اندازم و به زور در را می گشایم…

نفسم به زور بالا می آید… پشت در می ایستم و نفس نفس می زنم…
پاهای لرزانم را به زور جلو هدایت می کنم و داخل خانه می شوم…
جز چند وسیله و چند دست لباس کهنه چیزی ندارم… همه را جمع می کنم و داخل کوله ام می اندازم…

کوله ام را با ساک دستی کوچکم جلوی در می گذارم و سمت یخچال می روم تا بتوانم این شکم وا مانده ام را سیر کنم….
خالی بودن یخچال با یک تخم مرغ، تنها دارارایی ام بهم کج خندی می زند…
تخم مرغ را برمی دارم و آهی می کشم….

  • اینم داری برو خدات و شکر کن…

تخم مرغ را داخل کاسه می گذارم و تا نصفه آب باز می کنم.
حوصله ی نیم رو درست کردن را ندارم…
اگر حوصله اش را هم داشتم روغنم ته کشیده بود و نمی توانستم بپزم…

از شدت سرما، نه از سردی هوا، بلکه از ضعف و گشنگی حتی نمی توانم مقنعه ام را از سرم در بیاورم.
لحافم را بر می دارم و روی سرم می اندازم و گوشه اتاق می نشینم و در خودم جمع می شوم.

فکرم سوی سارینا پر می کشد.

  • خدایا به بزرگیت قسم مراقبش باش… نزار مثل من طعم بی کسی و در به دری رو بچشه… نزار آواره ی این شهر و اون شهر بشه…

با صدای شکمم بلند می شوم و لحاف را از دور تنم پایین می اندازم.
بی اعتنا به لرز خفیف بدنم، سمت اجاق گاز می روم و زیر شعله را می بندم.
با دستگیره لبه ی کاسه آلمینیومی را می گیرم و زیر آب سرد می برم.

دیگه از گشنگی دستانم می لرزد.
به قدری انگشتان سردم بی حس شده بودند که گرمی تخم مرغ را حس نکنند…

تند تند پوست می گیرم و سفره را از روی کابینت برمی دارم و زیر بغلم می زنم… لیوان آبی برمی دارم و همراه نمکدان، سمت لحافم می روم.
لحاف را روی دوشم می اندازم و تند تند، سفره را باز می کنم.

مثل قحطی زده ها به جان نان های داخل سفره می افتم.

لقمه ی اول راه گلویم گیر می کند و به زور با یک قلپ آب، پایین می دهم.

بیشتر از دو تا نان می خورم…
یک عدد تخم مرغ، برایم حکم پنیری را را دارد که می خواهم برای نان های خشک شده و کمی بیاتم، طعم دهنده باشد…
اما به قدر سیر می شوم و بدنم گرم و سنگین می گردد که نای جمع کردن سفره را هم ندارم…
شکر می گویم و گوشه ی سفره را تا می زنم.
زیر لحاف در خودم مچاله می شوم و دراز می کشم…
خستگی بهم غلبه می کند و به خوابی عمیق فرو می روم.

با دست روی دهانم می کوبم تا جیغم بالا نرود…
زن بیچاره مقابل چشمانم می سوزد و جیغ می زند و خاکستر می شود…
اما اون کثافت، فقط نگاه می کند و داخل چشمان ترسناکش، تنها شعله های آتش دیده می شود‌.
از ترس کل بدنم می لرزد و دندان هایم به هم می خورد.
آرام از پشت درخت بلند می شوم… این بار باید به مامانم بگم…

قدم اول را برنداشته از پشت موهایم کشیده می شود… جیغ می زنم که دستش روی دهانم می نشیند..

طوری از خواب می پرم که نفسم بالا نمی آید.
از شدت گرما و خفه شدن، مقنعه ام را از سرم می کشم و دست روی گلویم می گذارم…
هر کاری می کنم، نمی توانم دم عمیقی بگیرم و خودم را از این حس خفقان رها سازم…
آب نصفه نیمه ی لیوانم را سر می کشم و نفس نفس می زنم…

این گذشته ی منفور و شومم از ذهنم خارج نمی شود…
با این گذشته ی منحوسم ذره ذره جان خواهم داد، بدون این که بتوانم لب باز کنم و همه چیز را لو دهم و آن عوضی را به سزای عملش برسانم، خواهم مُرد…

نگاهم از پنجره به هوای تاریک و ظلمات شب می افتد…
هر کار می کنم تا طلوعی دوباره، برای زندگی نحسم، پلک های سنگین شده ام از زور گریه روی هم نمی افتد…

بدن کرخت شده ام را از روی زمین به زور می کَنم…
بوی عرقم ابروهایم را به هم نزدیک می کند…
دلم نمی آید بدون دوش گرفتن وضو بگیرم. داخل حمام می می روم.

با صدای در یک متر از جا می پرم و استکان چایی ام از دستم روی سرامیک های آشپزخانه می افتد و هر تکه اش به گوشه ای پرت می شود…

گردنم به در خانه خشک می ماند…
-این موقع صبح کی می تونست باشه!؟…

جواب خودم را با قدم های شل و وا رفته سمت پنجره ی حیاط، می دهم…

  • امکانش هست صاحب خانه یا همسایه ها باشد!؟… اما این موقع صبح!؟…
    غیر ممکنه!؟….

دوباره شخص پشت در، محکم به در می کوبد…
دستم بالا می رود و لرزان روی قلبم می نشیند..
بار سوم هراسان چادرم را از روی آویز کنار در بر می دارم و بالاجبار سمت در می روم… نمی توانم اجازه دهم شخص پشت با سر آوردنش، ابرویم را در این محله بریزد…

به ساعت گرد رنگ و رو رفته تبلیغاتی روی دیوار نگاهی می اندازم…
هشت و نیم صبح آن هم صبح روز جمعه، وحشت به دلم می اندازد!…

صدای در مانع فکر و تعللم برای باز نکردم می شود و در کوچک خانه را می گشایم و حیاط می روم…
به زور بزاق دهانم را فرو می دهم و به در نزدیک می شوم…

  • کیه…

انگار صدای لرزان و آرامم را فرد پشت در نمی شنود.
چادرم را در مشتم می فشارم و محکم و بلندتر از قبل می پرسم: کیه…

صدای آرتین روح از بندم خارج می کند…

  • باز کن…

کنار در خشکم می زند
_ این دیگه این جا چیکار می کنه…

صدایش دوباره بلند می شود.

  • خواهش می کنم باز کن… سارینا حالش خوب نیست….

لحن پر خواهشش و از همه مهمتر، شنیدن حال نامساعد سارینا، دستم را بالا می برد و قفل در را به جهت مخالف، برای باز کردن می کشاند.

آرتین اَمان نمی دهد و در را هول می دهد و داخل حیاط می پرد.

وحشت زده عقب عقب می روم و به دیوار پشت سرم می خورم…

آرتین بی آن که نگاهی بهم بیندازد، در را نیمه باز گذاشته دستانش را روی هم به دیوار نهاده، به دیوار بغل در، تکیه می دهد…

  • خانم معلم کاری که شروع کردی و باید به پایان برسونی… دختر من و وابسته ی خودت کردی… باید هم تا سارینا می خواد، کنارش باشی…

خشکم می زند و ترس برم می دارد.

لحظه‌ای پلک روی هم می فشارد و آهی می کشد که سیبک گلویش بالا پایین می شود….
بدون این که بهم نگاه کند می گوید: دکترش گفته چون مهر مادری ندیده وابسته گی شدیدی به شما پیدا کرده و خلأ های زندگیش رو با شما پر می کرده… اونم در مهد… الان هم با اون اتفاق…

به زور آب دهانش را فرو می برد و ادامه می دهد: یکی از پاهاش حسش رو از دست داده… نمی تونه راه بره… مدام گریه می کنه و میگه: دیگه نمی تونم مهد برم… نمی گه نمی تونم راه برم یا بٍدوم و بازی کنم… تنها حرفش آینه که نمی تونم برم مهد… اونم با تجویز دکترش فقط به خاطر شماست… نه مهد کودک…

تکیه اش را از دیوار می گیرد و سمت من می چرخد.
که از استرس و دستپاچگی چادرم را جمع می کنم و صاف می ایستم.
به چشمانم زل می زند.

  • ازتون خواهش نمی کنم… چون مقصر این بدبختی های یک دختر طفل معصوم و راه نرفتنش شمایین… پس مجبورین تا سارینا می خواد و تا وقتی بتونه دوباره راه بره، پیشش باشین…

تحکم لحنش به قدری است خفه خون بگیرم و چیزی نگویم…

دلم پوزخند می زند…
اگه تحکم لحنش هم نبود، مگه جرأت داشتی و می تونستی حرفی هم بزنی و مخالفتی هم بکنی!؟

منتظر به صورتم زل می زند…

به زور لب تر می کنم و می گویم: باشه شما برید… من میام…

برای بغض چمبره زده در راه گلویم به خاطر سارینا، اجازه ی شکستن نمی دهم.
اصلأ فکرش هم به مغزم خطور نمی کرد که سارینا نتواند راه برود…

ابروهای پرپشت گره پیچ خورده ی خدادادی اش، بیشتر گره کور می شود.

  • حوصله ی بحث ندارم… زودتر آماده شین، ماشین دم محله ست…

این پا و اون پا کردنم برای مخالفت با حرفش بی تأثیر می ماند.

  • لطفا سریعتر تا سارینا خونه می رسه باید خونه باشیم… بهش قول دادم…

سریع در را می گشاید و بیرون می رود و اجازه ی اعتراض نمی دهد…

این پا و اون پا کردنم برای رفتن و نرفتن، بی فایده است…
باید بروم و کنار سارینا باشم… اگر هم نمی رفتم، دل خودم راضی نمی شد…
حرف های آرتین بدجوری رویم تأثیر گذار بود، مقصر خودم را می دانستم…

داخل خانه می شوم و با کج خندی زیپ ساک دستی کوچکم را می گشایم…
حرف های آرتین تلاطم به دلم انداخته بود… یعنی واقعا من مقصر راه نرفتن سارینا من بودم… من باعث این حال، دختر بچه ی بی گناه بودم.

موهای نم دارم را بالای سرم جمع می کنم و کریپس ساده و سیاه رنگم را بند موهایم می کنم و محکم می فشارم…
از بس استفاده کرده بودم که دندانه هایش خوب به هم کیپ نمی شد.

شال سیاه رنگ، با لبه های نقره ای ام را سرم می اندازم و جلوی آینه ی لبه هایش را صاف می کنم و گوشه هایش را پشت، روی دوش راستم می اندازم.

با عجله کیف و کلیدهایم را از زمین بر می دارم و بیرون می روم…
با هر قدم به سر کوچه دلهره ام بالا می گیرد و بُم بُمب قلبم شدیدتر می شود.

سر کوچه با تک بوقی، نگاهم سمت راست کشیده می شود.
آرتین بود که می خواست مرا متوجه خودش کند.‌..

بزاق بالا آمده ی دهانم را با صدا می بلعم و به ماشینش نزدیک می شوم. بدون این که چشمم به صورت خوف بر انگیزش بخورد… در عقب را می گشایم که چشمم به سوپری محله می افتد…
با نگاه موشکافانه و چشمان ریز شده در حال رصد کردنم بود.
آه از نهادم بلند می شود…
بی شک مورد تهمت و نارواهای، این مردم محله ی کوچک و دهن بین، قرار خواهم گرفت.

آرام روی صندلی جای گیر می شوم که بوی تند سیگار پر شده داخل ماشین مشامم را پر می کند.
مجال بستن در را بهم نمی دهد و با سرعت حرکت می کند.

از شدت دود سیگار داخل ماشین، آن هم سر صبحی، ابروهایم به هم نزدیک می شود…سیگار میان انگشتانش در حال سوختن نظرم را جلب می کند…

دود غلیظ سیگار از سوراخ های بینی ام تا حلقم را می سوزاند و باعث می شود تک سرفه ای بکنم و کمی شیشه را پایین دهم…

کمی سرم را می چرخانم و هوا را می بلعم… تا بر می گردم نگاهم در نگاه غضبناکش قفل می شود.
کشش نگاهش مجذوبم می کند، به قدری که آرتین با چرخاندن سرش به سمت مخالف مرا به خودم می آورد..
سر پایین می اندازم…
لحظه ای احساس می کنم از گونه هایم آتش بیرون می زند…
لبم را از این همه بی فکری، زیر دندان می کشم…

خاک به سرت زهرا… این بار با این گیج بازی هات، تمام فکرهای مزخرفه ی که در موردت در ذهن خودش صحت پیدا می کند…

با توقف ماشین به خودم می آیم و سرم را از داخل یقه ام بیرون می آورم.

آرتین با عجله پیاده می شود…

  • بیا پایین….

انگار خدمتکارشم…یا نوکر حلقه به دوشش که دستور می دهد…

نفسم را در سینه حبس می کنم و با خودخوری سر خودم، پیاده می شوم…

تند سمت در می رود….
منم پشت سرش راه می افتم…
انگار نه انگار که دنبالم آمده بود….

تازه نگاهم به لباس های یک دست و سیاهش می افتد…
بدبخت مثل ذات سیاهش… انگار عذا دار است…

از در ورودی از دیدن هم همه زیاد شوکه می ایستم…
آرتین سراسیمه سمت را مین می دود.
-چی شده رامین…

آرمین محکم با دو انگشت روی چشمانش را می فشارد و با صورت سرخ و صدایی گرفته لب می گشاید: از وقتی رسیدیم یک ریز داره گریه می کنه… اصلا نمی تونیم آرومش کنیم….

چند پسر جوان که از طرز لباس پوشیدنشان کاملا معلوم بود خدمتکار هستند… در خانه بدو بدو راه انداخته بودند…
یکی وارد اتاق می شود و یکی بالشتی به دست از اتاق خارج می شود…. یکی سینی به دست طرف پله ها می دود…
انگار بازار شام راه انداخته باشند…

با کشیده شدن ناگهانی دستم، هین بلندی می کشم و پشت سر آرتینی که بی فکر و بدون اجازه دستم را سمت پله ها می کشاند… می دوم…

رامین معترض پشت سرمان می دود..

  • داداش چیکار داری می کنی…. صبر کن…

آرتین همان طور که مچ دستم را می فشارد و مرا با خود سمت بالا می کشاند، می غرد…

  • من می دونم… بهانه اش فقط اینه…. به خاطر این داره اشک می ریزه… من به تو گفتم داری دستی دستی گورم و می کنی … گفتم از اون مهد خراب شده خارجش کن… قبول نکردی…

روی پاگرد طبقه ی بالا می ایستد و همان طور که از فرط عصبانیت پره های بینی اش باز و بسته می شود رو به رامینی که برعکس چند لحظه پیش رنگش به سفیدی می زند و نگاهش وحشت زده و نگران بین من و آرتین چرخ می خورد، می توپد…

  • اگه گذاشته بودی همون روز اولی که از مهد برگشت و شروع کرد تعریف و تمجید از معلمش… اون موقع ریشه کنش می کردم… این طوری نمی شد…

هر کلمه ای که با غرشی آرام از دهانش خارج می شود، فشار انگشتانش دور مچ دستم بیشتر می گردد و باعث می شود، صورتم از درد مچاله شود و به تقلا باافتم…

  • نه من بدبخت می شدم… نه دخترم…

از درد مچم، بی اراده آهی می گویم…

به ناچار، دست آزادم پیش می رود و روی مچ دستش می نشیند…

لحظه ای دست آزادش که مقابل رامین تهدید وار تکان می خورد، در هوا معلق می ماند.
با نگاه نافذ و سرخش، صورتم را نشانه گرفته تا روی دستم، که مچ دستش را پر تمنا برای باز شدن پنجه های قدرتمندش، گرفته است، روانه می شود.

لبم زیرینم را به دندان می کشم تا زیر گریه نزنم…
چه بد بختانه میان زندگی پر تلاطم این دو برادر قرار گرفته بودم… حتی نمی دانستند با خودشان چند چند اند… به جای این که در این بحران روحی کنار هم باشند، مقابل هم، برای یکدیگر خط و نشان می کشیدند.

  • آرتین دیگه شورش رو در آوردی… فکر می کنی خیلی…..

تازه دلش به رحم آمده بود و انگشتانش کم کم باز می شدند که رامین با خروش بی موقعش، مانع رهایی مچ دستم گردید…
پر غضب گردن می چرخاند و نگاه تیز و براقش را به چشمان برادری می دوزد که فقط نیم مثقال باروت تو وجودش فوران کرده بود تا دست من بدبخت بشکند…

رامین بازدمش را بیرون فوت می کند و دستی به پس گردنش می کشد… پله های بالا آمده را با عجله باز می گردد…

جان آن قدر شیرین است که با عذاب کشیدنش شیر شوی و از خودت دفاع کنی…

درد از نوک انگشتانم گرفته تا کتف و سر شانه و به کل وجودم می رسد….
بی اراده می شوم… خون تمام بدنم به صورت و مغزم هجوم می برد.

چرخی می زنم و محکم تخت سینه ای ستبرش که از شدت بالا و پایین می شود، می کوبم…

کارم به قدری ناگهانی و غیر منتظره است که نگاه از پله و پشت سر رامین بگیرد و قدمی به عقب بردارد و دستم آزاد گردد…

دیگر نمی توانم به حق خودم بی اعتنا باشم… منم انسان بودم و یک معلم…

نه زیر دستشم نه برده اش…

با سابیدن دندان هایم روی هم، خشمی که از درون کل وجودم را روی ویبره گذاشته بود و می لرزاند، به زور مانع نلرزیدن صدایم می شوم و فغان می کنم.

  • دیگه حق ندارین بهم دست بزنید… من یک معلمم… نه زیر دست شما…. اگر هم اینجام فقط به خاطر ساریناست…

آشکارا نگاهش رنگ تعجب می گیرد…
خودم هم دست کمی از آرتین ندارم…
من و چنین برخوردی، واقعا هم جز عجایب بود….

درد مچم یادم می رود و تمام فکرم معطوف واکنش خودم و نگاه کدر شده ی آرتین می رود…

صدایی اول مرا به خود می آورد.
تازه من عذاب مچ دستم یادم می افتد و دستم را روی مچم می گذارم و سمت صدا بر می گردم…

  • اومدی خانم معلم؟…

مادر بزرگ ساریناست که با چشمان سرخ و بینی قرمز شده و باد کرده، از زور گریه کنایه می زند…

لبم را از داخل می گزم و پلک هایم را باز بسته می کنم…
آستین مانتویم را کاملا پایین می اندازم تا کبودی روی مچم دیده نشود..

مادر بزرگ سارینا همان طور که با کاغذ دستمالی مچاله شده ی داخل دستش بینی اش را پاک می کند جلوتر می آید…

  • آخر و زمان شده خدایا…

بیشتر بهم نزدیک می شود و درست مقابلم می ایستد…
نگاهش را، که رگ های قرمز آن تیله های قهوه ای رنگش را در بر گرفته بودند، به صورتم می دوزد و با لحنی منزجر می گوید:

  • دختر چی تو گوش این دختر بی زبون خوندی که فقط خانم معلم، خانم معلم می کنه!؟… آخه دردمون کم بود که تو هم آوار شدی درست وسطش….

دیگر تحمل تهمتی دیگر را ندارم… بی حرف با قلبی خرد شده عقب گرد می کنم.
تا پایم به اولین پله نرسیده، دست آرتین روی نرده ی طلایی رنگ می نشیند و راهم را سد می کند…

نگاهم بالا می رود… ریش های کمی بلندش متکبر و مغرورتر نشانش می دهد.

  • برو پیش سارینا….

لحنش را هیچ گونه نمی توانم تعبیر کنم… با این حال هم نمی توانم مخالفت کنم…

نگاهش به صورتم نیست و جای دیگری را نشانه گرفته است، اما مخاطبش منم….

بالاجبار عقب گرد می کنم… و با ابروهای تاتو و گره خورده ی مادر بزرگ سارینا مواجه می شوم…

سری تکان می دهد و جهت مخالف پا تند می کند….

به آن زن های مسن و فیس و افاده ای می خورد… بلوز کاربنی با رویه ی حریر و کمی گشاد، شلوار سیاه و راسته…
موهای رنگ شده ی عسلیش، که جای گفتن و بحث نداشت…

لحظه ای دیدن این مادر بزرگ جدید، با مادربزرگ داخل بیمارستان، ذهنم را مشغول می کند… مگر این همان زن نبود…

گز گز مچ دستم اجازه ی تحلیل را نمی دهد…
دلیل این جا بودنم و به این روز افتادنم ساریناست، نه آنالیز کردن و سبک سنگین کردن ریخت و قیافه ی مادر بزرگش….

نگاهم به ناگزیر سمت آرتین چرخ می خورد.

از دیدن جای خالی اش، متحیر به پایین پله ها نگاهی می اندازم…
گویا این خانواده از هر نظر نامتعادل و غیر قابل پیش‌بینی هستند.

چند بار انگشتان دست راستم را باز و بسته می کنم تا کمی از دردش کاسته شود.
سمت در نیمه باز روبه رویم روانه می شوم…
مادر بزرگ سارینا از این اتاق خارج شد، شاید سارینا اینجا باشد.

آهسته سرکی به داخل اتاق می کشم…..
دیدن اتاقی که دو برابر کل خانه ی اجاره ای من است، هوش از سرم می پراند…

با دیدن سارینا روی تخت کاملا داخل می روم و بدون این که حواسم پی چیزی باشد، به تختش نزدیک می شوم.

پلک روی هم بسته، مثل یک فرشته ی کوچک به خواب رفته بود…
اما بینی قرمز شده اش خبر از یک گریه ی حسابی اش را می دهد.
درد مچ دستم با دیدن رنگ و روی پریده و صورت لاغر سارینا، یادم می رود.

دستانم را روی لبه ی تخت می گذارم و به جلو خم می شود.
اما با درد وحشتناک مچ دستم، لبانم روی صورت سارینا ننشسته به عقب باز می گردم.
با گزیدن لبم و پلک روی هم فشار دادن آخم را خنثی می کنم…
مچم را داخل دستم می گیرم و برای تسکین دردش فقط پشت سر هم آب دهانم را می بلعم….

با صدای زنگ موبایلم هراسان به صورت سارینا چشم می دوزم.
با لغزش پلک هایش دست سالمم را از دور مچ دست ناقص شده ام باز می کنم و گوشی ام را از داخل کیف روی دوشم بیرون می کشم.

یک چشمم روی سارینا، سریع دکمه ی اتصال را می فشارم.

  • الو….

صدای نگین در گوشی می پیچد…

  • زهرا… سر صبحی کجایی تو دختر؟…

از عذاب شدید دستم، از آرنج خم می کنم و جلوی صورتم می گیرم و به زور سوال نگین جان را با سوال، بر می گردانم…

  • چی شده نگین جان… شما کجایی!؟

با دیدن کبودی دور مچم و کمی باد کرده ی روی دستم آهی می کشم… بی شک ترک برداشته یا شکسته‌…

  • زهرا من پشت درم… باز نکردی نگران شدم….

ناله ی سارینا نگاهم را سمتش می کشاند و روی چشمان پر شده و بازش که به صورتم خیره مانده است، قفل می ماند و نگین، آن طرف خط یادم می رود…

دستم همراه گوشی پایین می افتد.
بدون آنکه دست لبه ی تختش بگذارم کمی سمت صورتش متمایل می شوم.

  • چی شده… جاییت درد می کنه…

از گوشه ی چشم زلالی اشک هایش روان می شود و دل مرا آشوب می کند.

  • خانم معلم….خانم….

هق هق تو گلویی و بغض در صدایش مانع ادامه ی حرفش می شود.
بدون معطلی موبایل را روی تخت رها می کنم و با دست سالمم روی گونه اش می کشم.

  • هیششش… آروم باش….

به جای آرام شدن، بیشتر هق می زند و صدایش بالا می رود.

  • خانم معلم… من دیگه نمی تونم مهد بیام… من تنها شدم… دیگه هر روز شما رو نمی بینم…

صدای ناز و دلنشین و درد دارش، قلبم را به درد می آورد…
دستم را از سر شانه به عقب، پشت سرم می برم و روی صورت سارینا بیشتر خم می شوم تا صورت خیس از اشکش را ببوسم و دلداری اش بدهم…

خیلی سخت است بچه باشی و به جای شور و هیجان و بچگی کردن با چنین دردی دست و پنجه نرم کنی…

هر دو دستش دور گردنم حلقه می شود و مانع عقب کشیدنم می گردد..
دست راست سالمم را از زیر گردنش رد می کنم و بیشتر به خودم می فشارم و زیر گوشش زمزمه می کنم.

  • من قربون دل کوچیکت بشم… این چه حرفیه… زود خوب می شی و میای مهد، مدرسه… دانشگاه… بزرگ‌ می شی… خانم می شی…

گریه ی بلند سارینا نه تنها گوشم را پر می کند بلکه قدم های تند چند نفر را به اتاق می کشاند.

تکان می خورم تا حصار تنگ دستان کوچک سارینا از دور گردنم باز شود و کمر راست کنم، اما تنگی دستانش محکم تر می گردد.

قبل دستی که بازویم را می گیرد، صدای معترضش اتاق را پر می کند.

  • خانم معلم حواست کجاست!… زیاد به کمرش فشار نیارین… برید کنار ببینم…

با کشیده شدن بازویم توسط مادر بزرگ خشم آلود سارینا، دستانش رها می شود و منم راست می ایستم….

دلش خنک نمی شود و باری دیگر دست روی سینه ام می گذارد و به عقب تر، هولم می دهد.

  • عقب تر باایست ببینم…. رامین زود بگو دکتر بیاد بالا…

سارینا به قدری صدای گریه اش بالاست که مادر بزرگش، با فریاد خواسته هایش را بیان کند و تشر بزند.

از نگرانی، رنگ پریده ام را خودم هم احساس می کنم…

از دیدن رامین آن طرف تخت پریشان می لرزم…

مثل من با رنگی پریده و وا رفته، به سارینا نگاه می کند.
انگار گوش هایش نمی شنود و مفهوم لحن دستوری مادرش را نمی فهمد.

لحظه ای دلم به حال رامین می سوزد.
مثل بیماری بود که نیاز به تیمار شدن داشت….

دستان لرزان و مشت شده و افتاده کنارش، واقعا جای ترحم و تأسف دارد.

تأسف برای مردی که عمو بود، اما بیشتر از یک پدر داغون و سرگشته‌…

ترحم به دلی که این روز ها کیمیاست… آن هم یک عمو….نه یک پدر واقعی…

نگاهم سوی مادر بزرگ سارینا که مدام با حرکات دستانش سعی در آرام کردنش دارد، کشیده می شود.

شاید گردش تند دست ها روی صورت و موهای سارینا، مثل مادر بزرگش، بهترین کار بود برای آرام کردنش، نه بغل کشیدن من….

دستان کوچک سارینا که از اسارت دستان مادر بزرگش به ضرب در می آید و محکم و بی وقفه روی سینه ی مادر بزرگش می نشیند، چشمانم را گشاد، دستم را بالا می کشاند و روی دهانم کوفته می شود تا صدای بلند ناباورانه ام بالا نرود.

  • من شما رو نمی خوام… من هیچ کس و‌نمی خوام… من می خوام برم مهد…

جیغش به قدری بلند است که از ترس، نگاه ملتمسانه ام را سوی رامین بکشاند.

رامین دست کمی از من ندارد. انگشتانش چنگ می شود و لابه لای موهایش می نشیند و از شقیقه ها و گونه های لاغرش امتداد یافته، روی لبانش متوقف می گردد.
گویا این حال درد مند، مسری است.

با صدای توپنده ی مادراش، تکان شدیدی می خورد و دستش کنارش می افتد.

  • رامین مگه با تو نیستم… بدو بگو دکترش بیاد بالا…

رامین عقب گرد می کند که سینه به سینه ی برادرش در می آید.

دکتر با وردش پشت سر آرتین، اجازه ی هیچ گونه سوال و جوابی را نمی دهد.

  • برو‌کنار ببینم…. این دخترک ما چرا خونه رو گذاشته رو سرش….

مادر بزرگ سارینا از لبه ی تخت بر می خیزد.

  • دکتر یه کاری کنین… بچم از دست رفت…

دکتر با لبخند ساختگی نزدیک تخت می شود.

  • چیزی نیست… فقط دخترمون می خواد کمی خودش و برای مادربزرگش لوس کنه….

مادر بزرگ سارینا دست پای چشمان خیسش می کشد و پایین تخت می ایستد و نگاهش روی سارینا و دکتر به گردش در می آید.
دکتر کیف پزشکی قهوه ای رنگش را روی تخت می گذارد و با عجله درش را می گشاید.
دستم چنگ می شود و روی ران پایم را می فشارد…
قلبم یک دور ایست کامل می کند و بعد قروپ قروپ صدای تپش های بلندش، گوش های خودم را پر می کند.

صدای آرتین با ارتعاش فضای اتاق را پر می کند.

  • دکتر نیازی به مسکن نیست…

نه تنها نگاه دکتر، بلکه نگاه همه به لحن دردمند و صورت محزون آرتین خشک می ماند.

موهای ژولیده و پریشانش که صبح این گونه نبود قلبم را به درد می آورد.
دردی که نمی توانم با مشت کوبیدن بر سرش هم خفه کنم چون پدر است و پر از عواطف پدرانه…

با تعللی نزدیک تخت دردانه اش می شود.
صدای سارینا کم تر شده اما هق هق اش قطع نشده است…

دستی که لرزش خفیفش از نگاه تیزم دور نمی ماند، بر روی موهای سارینا می نشیند.

صدای خفه و لرزانش طنین انداز اتاق می شود.

  • عمر من با حضور معلمش خوب میشه… من می دونم… منم با کلی خواهش و تمنا معلمش و آوردم که پیشش باشه….

از مردی که فقط قلدری و خودبینی اش را دیده بودم، این حرکاتش در باورم نمی گنجد.

دکتر سرم را داخل کیفش باز می گرداند درش را می بندد.
سارینا میان گریه هایش می گوید: اما… خانم ترابی… نمی تونه… هر روز بیاد… دیدنم… من نمی تونم ببینمش…

مادر بزرگ سارینا کنار آرتین می رود و دست روی بازوی پسرش می گذارد.

  • آرتین جان مردم کار و زندگی دارن… بهش قول ند…..

سر آرتین به شدت سمت مادرش بر می گردد.

  • مامان…‌.

بیچاره مادرش از کلام پرقدرت و چشمان به خون نشسته پسرش وحشت می کند و قدمی به عقب می گذارد.

این بار رامین تکانی به خود می دهد و در کار ناشایست برادرش مداخله می کند.
داداش….

برای اولین بار، خشم در نگاه رامین و عصبانیت در تک تک حرکاتش موج می زند.

آرتین با غیض سمت رامیندمی چرخد.
-چیه….

با بلند شدن صدای گریه ی سارینا، مادربزرگش دست روی سینه ی پر تپش آرتین که کوبش بی وقفه اش از روی پیراهنش کاملا مشهود است، می گذارد.

  • دورت بگردم من که چیزی نگفتم… فقط گفتم شاید…

غرش آرتین باز هم صدای مادرش را می برد.

  • شاید ی وجود نداره مامان…

با انگشت اشاره مرا نشانه می رود .

  • این خانم مؤظفه پیش دختر من، هر روز براش درس خصوصی بده… چون باعث و بانیش اونه…

دکتر نگاهش بین من و آرتین چرخ می خورد.
نگاهم خجالت زده به کاری ناکرده گریزان گریزان می شود…

دسته ی کیفم را بین انگشتانم می فشارم و عقب عقب می روم.

رامین به حرف می آید.

  • تا کی… تا کی می خوای با خودخواهیت پای این و اون و تو زندگیت بند کنی….

آرتین دندان قروچه ای می رود تا حرفی بزند که لب باز نکرده، مادر بیچاره اش از بازوی رامین می گیرد و سمت در می چرخاند و تشر می زند.

  • رامین… بیا ببینم… نمی بینی اعصاب واسش نمونده…‌ خدا از باعث و بانیش نگذره…

هجوم اشک و داغی اش را داخل چشمانم احساس می کنم و اما برای نریختنش جان می دهم…
انگار کل دنیا و زندگی ها به هم بریزد، باعث و بانیش من خواهم بود…
مگر چه کار کرده بودم… گناه کرده بودم که با زبان خوش، با بچه های بی شیله پیله و بی گناه صحبت کرده بودم…

با خروج شان از در نگاهم سمت مخالف می چرخد.
آرتین با غیض هر دو دستش را لای موهایش فرو می برد و سمت پنجره می رود.
دکتر گوشی پزشکی اش را داخل گوش هایش می گذارد و بالا سر سارینا می ایستد.

  • وروجک کوچولو آروم بگیر ببینم… این طوری کنی، باید دوباره بستریت کنم ها…

از بغل سرشانه دکتر، نگاهم به لب و لوچه ی آویزان سارینا می افتد…
اما هر کاری می کند، اشک هایش را نمی تواند مهار کند.

آرتین تمام خشمش را روی پرده ی حریر سفید رنگ خالی می کند و از لبه پرده می گیرد و‌ محکم کنارش می زند.

دستانش را روی سینه قفل می زند و پاهایش را به عرض شانه هایش باز می کند و بی حرف به بیرون زل می زند.

تازه نگاهم به تارهای سفید در میان موهای سیاه رنگ شقیقه ی راستش، می افتد.
یعنی غم و سختی زندگی این سفیدی ها را در اوج جوانی به موهای سیاهش هدیه داده است.

با برخاستن دکتر، چشم از نیم رخ آرتین می گیرم.

کیف اش را در دست می گیرد و بی حرف اتاق را ترک می کند.

سارینا گردن می چرخاند و چشمان خیس و زلالش را به من می دوزد.
در تعلل رفتن و نرفتن، دست سارینا بالا می رود و مرا فرا می خواند.

  • خانم… معلم…

لب پایینی اش به پایین قوس پیدا می کند و دلم را زیرو رو می کند.

نگاهم سوی آرتین کشیده می شود.
انگار منتظر اجازه ای هستم تا از طرف آرتین صادر شود.

سرش آرام می چرخد و با نگاه سرخش و تکان دادن سرش، به من می فهماند که جلوتر بروم.

به پاهای خشک شده ام تکانی می دهم و کنار تخت سارینا قدم بر می دارم.
دستم بالا می رود و دست کوچک معلق مانده در هوایش را می گیرد.

  • خانم معلم… هر روز میای پیشم…

غم و صدای لرزانش، پمپاژ خون در قلبم را سریعتر می چرخاند.
ترس از آرتین، به تمام حس های دلم نسبت به این دختر، غلبه می کنم تا مبادا فکر کند، می خواهم وابسته به خودم کنم…

نه دستش را می بوسم نه صورتش را….
اما دلم ضعف می رود برای بوسیدن و بغل کشیدندش.
تنها پلک هایم را باز و بسته می کنم تا از وجودم مطمئنش کنم.

آرتین با قدم های بلند اتاق را ترک می کند و من می مانم چشمان هیرت زده و خشک شده ام به در…

سارینا با تکان دادن دستم مرا به خود می آورد.

  • خانم معلم… من… من‌‌‌…

اشک هایش دوباره راهشان را می گیرد و روی گونه هایش سرازیر می شود.

دیگر آرتینی نیست که خود داری کنم… کسی نیست که مانع ریختن این درد های محفوظ مانده در پشت پلک هایم بمانم…
خم می شوم و با جاری شدن اشک هایم بوسه ای روی دستش می کارم.

عقل حکم می کند با دزدین نگاهم، سارینا را متوجه اشک هایم نکنم.
زود دستش را رها می کنم و چرخی در اتاقش می زنم.
با فرو دادن بغضم، به صدایم رنگ و لعاب می بخشم.

  • وای سارینا عجب اتاق مهشری داری… واقعا خیلی خوشگله…

اصلا اتاقش را از نظر نگذرانده بودم و فقط و فقط، برای پرت کردن حواسش، چنین جمله ای را بر زبان می آروم.

تاری دیدم را به صورت ماهرانه ای با رفتن جلوی پنجره، به کمک دست پس می زنم.

تکان ندادن مچ دستم انگشتانم را کرخت کرده است، آرام سعی در تکان دادنش سارینا را به حرف می گیرم تا ذهنش را از اتفاقات پیش آمده منحرف سازم.

  • وای حیاطتون از این بالا چه قدر چشم گیر و زیباست…

نگاهم روی درختان پاییزی که زردی برگ هایش تو ذوق می زند، می پرسم:

  • راستی یک کلمه می تونی از (پ) بسازی؟…

قبل صدایش، بالا کشیدن بینی اش را می شنوم و پشت بندش لحن حزین اش، از گفته پشیمانم می کند.

  • پا….

لبخندی تصنعی روی لبانم می نشانم و به طرفش باز می گردم.

  • پ: مثل پاییز… پ: مثل پرنده… پروانه… پتو…

نزدیکتر می روم و با دست سالمم پنجه ای نمایشی بالا می گیرم و با غرشی روی شکمش فرود می آورم و قلقلک اش می دهم.

  • پ: مثل پلنگ….

می خندد و دستان کوچکش را روی شکمش می گذارد.

خنده اش دست کمی از خنده ی نمایشی من ندارد.
در دلم افسوس می خورم که این بچه مغزش به جای بچگی کردن، پر شده از آه و حسرت های زندگی…

نشیمن گاه را لبه ی تختش می گذارم و پای چپم را از زانو‌‌ جمع کرده، روی تخت می نشینم.

  • خوب خانم پلنگه… یه دونه هم از (م) کلمه بساز ببینم؟…

انگشتان ظریفش را در مشتش جمع می کند و پشت دستش را روی چشمان نم دارش می کشد.

  • معلم… مادر…

دلم هوار می کشد.
تنها با خواسته های قلبی اش کلمه می سازد و با زبان بی زبانی، حرف های دلش را طلب می کند.

اجازه نمی دهم تغییر حالات قلب و روحِ ناراحت و نگرانم، در اجزای صورتم تأثیر بگذارد.
چشمکی حواله ی نگاه اندوهگین اش می کنم و با دو انگشت، بینی کوچک و سرخش را می کشم و رها می کنم. انگشت اشاره ام را مقابل چشمانش تکان می دهم و با لبخند تکرار می کنم.

  • م: مثل مقاوم… ج: مثل جسور … ش: مثل شجاع… شادی… خ: مثل خنده… ز: مثل زندگی… ب: مثل بزرگی..

لبخند جا خوش کرده روی لبانش، این بار از امید ها خبر می دهد….نا امیدی ها از چشمانش پر می کشد.

از لبه ی تخت بلند می شوم و رو تختی گل دار سفید و صورتی اش را تا زیر سینه اش مرتب می کنم.

تازه نگاهم به تاج تخت بزرگ و دو نفره اش می افتد.
پروانه ای صورتی در حال پرواز…. تا به حال چنین تخت بچه گانه ی دو نفره و زیبا و چشم گیر را ندیده بودم.

مثل ندید بدید ها بلند می شوم و کنار پنجره می روم.

خودم به حرف خودم زهر خندی می زنم.

  • واقعا هم ندیدی… حرفت، مثل ندارد… چیزی ندیدی که اتاق مجلل هم ببینی…

پرده ها با طرز ماهرانه ای دوخته شده و کناره هایش با بند های عروسکی پرنسسی، بسته شده بودند و نور کاملا فضای اتاق را پر کرده بود.
آینه کنسول و بوفه سفید منبت کاری شده، ست تختش در گوشه ی اتاق پر از اسباب بازی ها و عروسک هایی که در حسرت تک به تکشان فقط قد کشیدم.

تنها عروسک های دوران کودکی ام از پارچه و کاموا ها با دست رنج مادرم، دوخته شده بود.
عروسکی که مادرم از مکه برایم آورده بود، تنها عروسک مو بلند بزرگ واقعی بود که میان آن آتش جهنمی سوخت و خاکستر شد.

  • خانم معلم؟…

رشته ی افکار موذی ام پراکنده می شود و نگاه از اموال فریب دهنده ی دنیا که به هیچ بنی بشری رحم نکرد، می گیرم.

  • جانم…

بدون این که گردن بچرخاند لب می زند:

  • شما هم دلتون برای من می سوزه؟

صدای ترک برداشتن قلبم را به وضوح می شونم! این بچه در این سنش چه حرف هایی می زند، خدایا…

دستم را به صورت نمایشی روی دلم می گذارم و تای ابرویم را بالا می دهم و بو می کشم و سمت تختش باز می گردم.

  • من که بوی سوختگی حس نمی کنم… چی سوخته؟

تبسمی شیرین، اما تلخ روی لبانش نقش می بندد.
لبم به حرف دیگری باز نشده صدای پایی دهان نیمه بازم را می بندد.

آرتین با سینی صبحانه که از دیدن محتویات داخل سینی به صبحانه بودنش پی می برم، داخل می آید.

لیوان شیر و پیش دستی کره و عسل…
کنار میز عسلی روبه روی کاناپه ی صورتی می رود و سینی را روی میز می گذارد و کمر راست می کند.

  • خانم فتاح اومدن و پایین تو سالن هستن، اگه خواستین، می تونین برین پایین…

مخاطبش من هستم اما نگاهش روی سارینا…
خم می شود و پیشانی سارینا را می بوسد و سرش را کمی فاصله می دهد.

  • دخترکم صبحانه آوردم برات…

سارینا بدون این که ادامه حرف پدرش را گوش دهد می گوید: بابا من که نمی تونم بشینم… پس باید خانم معلمم، پیشم باشه دیگه…

آرتین دستی روی موهایش می کشد و با لحن شوخی می گوید: وروجک فرصت طلب خودم…

کمر راست می کند.

  • خانم ترابی شما صبحانه ی سارینا رو بدین. من به خانم فتاح می گم بیان بالا.

انگار با یک جزامی حرف می زند و می ترسد نگاهش به نگاهم باافتد.
مخاطبش من هستم و نگاهش در و دیوار.

در دل سر خودم غر می زنم.
نه که از نگاهش خیلی خوشحال می شی… یا جربزه اش و داری، که دم به دقیقه با چشمان میرغضبش برات خط و نشون بکشه و تو هم از ترس قبض روح شی!

  • خانم معلم؟…

نگاه خشک شده ام را از در و جای خالی آرتین می کشم و به سارینا می دوزم.

  • جانم…
  • صبحونم و میدین بخورم؟

لبخند پهنی روی لبانم می نشانم.

  • به روی چشم خانم خوشگله.

نگاهش شاد می شود و لبانش می خندد.
سینی را از روی میز بر می دارم و کنارش می روم.
چراغ خواب پایه دار صورتی رنگش را روی پایتختی عقب تر می کشم و سینی را آهسته روی پایتختی می گذارم.

  • خوب خانم خانم ها… اول شیر یا لقمه؟

خوشحال می گوید: لقمه. کره کم بزنید. من خیلی دوس ندارم.

چشمکی می زنم.

  • چشم ارباب…

خنده ی بلندش اتاق را پر می کند.

با دو انگشت گونه اش را می کشم.
-چیه!… خنده داشت؟

میان خنده سر تکان می دهد.

  • من که مرد نیستم! ارباب به مرد می گن.

از فکر کودکانه اش می خندم.

  • همیشه به خنده!

گردن می چرخانم و سارینا گردن می کشد.

نگین جان با بارانی سیاه رنگ تا روی زانو، شال سیاه با حاشیه هایی نقره ای لبخند به لب از در وارد می شود.
به احترامش بلند می شوم.

نزدیکتر می آید.

  • سلام صبح بخیر…

دستم را برای فشردن دست دراز شده اش، پیش می برم.

  • سلام صبح شمام بخیر.

دستم را رها می کند و کیف دستی کوچک سیاه و جعبه ای شکل با قفل نقره ای رنگش را کنار تخت روی زمین می گذارد و به سمت صورت سارینا خم می شود و پر محبت بوسه ای روی گونه اش می زند.

  • شاگرد تیزهوش مهد من حالش چطوره؟
  • خیلی خوبم.

نگین جان کمر راست می کند و نگاهش بین من و سارینا به گردش در می آید.

  • خدا رو شکر… می بینم که کنار معلمت بیشتر بهت خوش می گذره؟

سارینا با دست چتری های افتاده روی پیشانی اش را کنار می زند و با خوشحالی پاسخ می دهد:
خانم مدیر، بابام قول داده اجازه بده خانم معلمم، هر روز بیاد پیشم و اینجا بهم درس بده… آخه من دیگه نمی تونم راه برم.

نگاه نگین رنگ می بازد و غم داخل چشمانش می نشیند.

دولا می شود و محکم بوسه ای روی پیشانی ی سارینا می زند.

  • این چه حرفیه؟ به زودی خودت میای مهد.

سارینا با سوالش دلم را زیرو رو می کند.

  • خانم مدیر شما هم اجازه می دین خانم معلم هر روز بیاد خونه ما؟ آخه من خیلی تنهام.

نگین به زور با لب گزیدن جواب می دهد.

  • تو تنها نیستی. بابات… عموت… مادر بزرگت… من… خانم ترابی، همیشه کنار تیم، دیگه از این حرف ها نزن که ازت دلخور می شم.

رو بر می گردانم تا نم اشک نشسته داخل چشمانم، از دید سارینا دور بماند.

تا می چرخم نگاه اشک آلودم قفل سیاهی ها ی غم زده، می ماند و دنیایم را متحول می سازد.

تا نگاهم را می بیند، بی حرف و بدون متوجه کردن کسی به حضور ناگهانی خودش، عقب گرد می کند.

تنها فکرم یک کلمه را تجزیه و تحلیل می کند!
این مرد واقعا مرموز است! تمام کارها و رفتارهایش غیر قابل پیش بینی است!

سر و صدای نگین مرا به خود می آورد.
بالاجبار چند بار پلک بر هم می زنم تا اشک ی لانه کرده در چشمانم را پس بزنم و با حفظ ظاهر به طرفشان بچرخم.

  • نه دیگه شاگرد مهد من، جر زنی نمی کنه… قرار شد دو ساعت، بعد تعطیلی مهد کودک.
  • خانم مدیر چهار ساعت… خواهش می کنم؟…
  • نه اصلا… اون وقت حق دوستای دیگه ت ضایع میشه.

مردد کنار نگین جان می روم تا از بحثشان سر در بیاورم.

  • مشکلی پیش اومده!

قبل این که نگین جان لب باز کند، سارینا مجال نمی دهد و تند تند می گوید:

  • خانم معلم… من که تو دو ساعت چیزی یاد نمی گیرم. آخه چند وقتی هیچی تو مغزم فرو نمی ره. خودتون که شاهد بودین، املا نمره ام خوب شد.

وقتی به دستپاچگیِ حرف ها و حرکاتش هنگ می کنم، نگین با خنده ی بلند اش نگاهم را سوی خودش سوق می دهد .

دستش را با فاصله جلوی دهانش می گیرد و می خندد.
سارینا لب و لوچه اش آویزان می شود و با شیرین زبانی می گوید:

  • شما هم که همش برای من بخندین…

نگین جان با انگشت اشاره آرام، گوشه ی چشمان خیس شده اش می کشد.
کمی از سیاهی رمل اش، روی انگشتش مالیده می شود.
دست داخل جیب بارانی اش فرو می برد و دستمال کاغذی بیرون می کشد.
اول خیسی گوشه ی چشمانش را می زداید و بعد سیاهی روی انگشتش را پاک می کند.
نمی دانم این خیسی ی گوشه ی چشمانش، از فرط خنده است یا گریه پشت نقاب خنده!

تک سرفه ای می کند و با زبان لب تر می کند.

  • می دونی زهرا این دختر واقعا همتا نداره؟

نگاه پر محبتم را به چشمان لوچ شده ی سارینا می دوزم.

از طرز نگاهش خنده ام می گیرد.

  • به خاطر همین نمی تونم رهاش کنم، چون حیفه.

کلماتم بی اراده و از اعماق وجودم بر زبانم رانده می شود و چشمان پر اشتیاق سارینا را سمت من می کشاند.

تپش قلبم را فقط با بوسیدن گونه اش می توانم مهار کنم.
تا می خواهم کمر راست کنم دستانش دور گردنم و بوسه اش روی گونه ام غافلگیرم می کند.
نه می توانم بخندم نه می توانم گریه سر دهم.
در منجلام دلم گیر می افتم که نگین نجاتم می دهد.
بازویم را می گیرد که دستان سارینا از دور گردنم باز می شود.

  • زهرا جان من باید برم… تو هم میای.

حالم را می فهمد و با برهم زدن پلک هایش، دعوت به آرامشم می کند.

تا می خواهم جوابی بدهم سارینا سراسیمه می گوید: من هنوز صبحانه نخوردم؟ درس هم ندادی! من که هنوز کاری نکردم!

من و نگین هر دو، همزمان سمتش می چرخیم و نگاهمان به صورت رنگ پریده اش خشک می ماند.
باز هم نگین خودش را زودتر از من جمع و جور می کند و موعظه اش را حفظ می کند.

  • ببین عزیز دلم. یک معلم فقط وظیفه اش درس دادنِ… پس امروز هم جمعه ست و تعطیل… حتی مهد کودک هم تعطیله… مگه یادت رفته؟ نگین جان خم می شود و کیفش را از کنار تخت بر می دارد.
  • با پدرت صحبت کردم. از فردا خانم ترابی ساعت سه تا پنج بعد از ظهر، میاد و برات تدریس خصوصی میده تا موقعی که انشالله بتونی مهد برگردی… خوب؟

سارینا بغ کرده سرش را تکان می دهد.

نگین دستش را برای دست دادن جلو می برد.

  • آفرین شاگرد تیز هوش من. صبحونتو و بخور و کمی استراحت کن که فردا روز درسه…

سارینا کم کم صورتش به قرمزی می زند. بی حرف با چشمان غمگینش به من نگاهی می اندازد که با لبخند و پلک بستن، می خواهم امیدوارش کنم.

با تعللی زیاد، دستش را از زیر پتو بیرون می کشد و داخل دست معلق مانده در هوای نگین می گذارد.

لبخند نگین عریض تر می شود.

  • آفرین دختر باهوشم. فعلا خدانگهدار‌.

نگین نیم چرخی می زند و با اشاره ی چشم و ابرو به من می فهماند که راه باافتم.

با سارینا دست می دهم.

  • سارینا خانم، خداحافظ.

چشمان پر شده اش ته دلم را خالی می کند.
دستم را با مکثی طولانی، به زور رها می کند.
زودتر عقب گرد می کنم و هم قدم نگین از اتاق خارج می شوم تا مبادا دل صاحب مرده ام کار دستم بدهد.

طبقه ی بالا کسی دیده نمی شود.
پشت سر نگین پله ها را یکی یکی به طرف پایین طی می کنم.

وسط های پله از دیدن رامین جلوی در، سر به زیر، دستانش داخل جیب هایش شوکه می شوم.
حالت قدم رو رفتنش، به طرز فجیعی شوک بر انگیز است.

با صدای قدم هایمان سرش را بالا می آورد و جلوی پله ها پا تند می کند.

  • خانم فتاح، کجا!… خانم ترابی شما کجا؟

نگین با پایین رفتن آخرین پله، رامین را مجبور می کند عقب تر باایستد و راه را برایش باز کند.

  • آقای مهدوی ما هم کار و زندگی داریم. شما دیگه باید درک کنین!

شاید لحن نگین پر از کنایه باشد، اما طوری حرف نمی زند که دلخوری پیش
بیاید.

رامین دستی به روی ریش های نداشته اش می کشد.

  • حق با شماست. شمام به زحمت افتادین، اما داداشم با اوضاع خیلی بدی از خونه بیرون زد، تاکید کرد…

مکثی می کند و سرش را بیشتر پایین می اندازد و به زور با لحن آرامی می گوید:

  • تاکید کرد، نزارم خانم ترابی از اینجا برن.

نفسم بند می آید و قلبم نمی زند. این دیگر چه بدبختی بود که من درش گیر افتاده بودم! مگر اسیر گرفته بودند؟

نگین جان به دادم می رسد و ابرو در هم می کشد.

  • یعنی چی آقای محترم! من با برادر و مادرتون صحبت کردم. معلم مهد من، فقط می تونه دو ساعتی اینجا باشه، اونم به خاطر وضعیت سارینا، همین.
    برده و اسیر دست شما نیست که هر طور امر و نهی کنین، به این طرف و اون طرف کشیده شه. هر چیز قانون و حساب و کتاب داره.

از طرز صحبت و لحن نگین، خودم هم جا می خورم، چه برسد به رامین بدبخت تر از من که چشمانش از کاسه بیرون می زند و دهانش نیمه باز می ماند.

با به اتمام رسیدن حرف های نگین، رامین بی حرف کنار می کشد و با دستانی مشت شده، سر به زیر می گوید:
حق با شماست. ما زیاده خواهیم. زیاده خواهیمون هم، فقط به خاطر یه بچه ی بی گناهه، نه به خاطر خودمون. شما به بزرگواری خودتون، ما رو ببخشید. زحمت کشیدین و تا اینجا اومدین… واقعا ممنونم.

یک برادر با این همه درک و فهم و شعور. یکی هم غلدر و متکبر از خود راضی. واقعا حیرت آوره!

انگار نگین از حرکت خودش پشیمان شده است، کیفش را در دست جابه جا می کند و قدمی دیگر به رامین نزدیک می شود.

  • آقای مهدوی بهم حق بدین؟ کار برادرتون واقعا ناشایسته و غیر قانونی. من این همه باهاش حرف زدم، توضیح دادم… اما باز هم شما رو این جا نگهبان گذاشته که چی بشه؟

رامین سری تکان می دهد.

  • چی بگم! اصلا چی می تونم بگم! جز شرمندگی. آرتین با کارهاش دیگه توان و ازمون گرفته. شما هم درک کنین، برادرمه و نمی تونم تنهاش بزارم و تو این بحران، بهش پشت کنم. مامانم رفت دنبالش، خودش هم نمی دونه داره چیکار می کنه.

در این شرایط می توانم تنها افسوس بخورم.
افسوس به این زندگی با این همه تجملات و زیبایی، اما با فکر و دلی آشفته.

با صحبت نگین، نگاهم را از خدمتکاری که طی نخی با سطل آب، از اتاق قبلی که سارینا آنجا خوابیده بود، می گیرم و به نیم رخ نگین می دوزم .

  • آقای مهدوی من با سارینا صحبت کردم. هزار ماشالله دختر باهوش و فهمیده ایه… این طوری نمیشه زندگی رو سپری کرد، باید قانعش کنین که معلم فقط یک معلمه، نه مادر و پدر.

رامین سر به زیر دست داخل جیب های شلوار لی آبی رنگش فرو می برد.

  • می فهمم چی می گین. اما دست ما نیست. دست هیچ کس نیست. سارینا افسردگی گرفته. دکترش مجبورمون می کنه به خواسته هاش تن بدیم، وگرنه آرتین اصلا راضی نیست.

نگین لحظه ای می چرخد و به من که پشت سرش ایستاده ام، نگاهی می اندازد.
خیلی زود دوباره سمت رامین بر می گردد.

شاید توقع دارد، من هم حرفی بزنم و چیزی بگویم.

آقای مهدوی من به سارینا توضیح دادم، فکر کنم قانع شد. بازم اگه مشکلی پیش بیاد و ضرورتی برای حضور ما کنارش باشه، حتما میاییم. فعلا خدانگهدار‌.

رامین پاسخی نداده رو به من می گوید: بریم.

بی هیچ خداحافظی و حرفی پشت سر نگین راه می افتم.

تازه حیاط بزرگ و بی در پیکرشان را می بینم.
درختان میوه و درخت توتی بزرگ سمت راست ساختمان که برگ های زرد و خشکیده اش، پاییزی غم انگیز تر از گذر همه ی پاییز های این چند سال تنهایی ام را نوید می دهد.

وسط حیاط باز هم پله می خورد.
پس من چگونه قدم به این خانه گذاشته بودم و این پله ها را هم ندیده بودم!

  • زهرا؟ تو تا کی می خوای به این روال زندگی ادامه بدی!

چشم از زیبایی حیاط که بی شباهت به باغی بزرگ نیست، می گیرم و قدم هایم را سریعتر برمی دارم تا هم پای نگین باشم و به سوال بی مقدمه اش پاسخ دهم.

  • کدوم زندگی!

از لبه ی شالش که کم مانده از روی سرشانه اش بافتد، می گیرد و محکم به پشت پرتش می کند.

  • همین زندگی. سر صبحی رفتم در خونتون هر چه قدر در زدم، نبودی. تماس گرفتم که اون طوری بی پاسخ گوشی رو، نمی دونم کجا رها کردی! اگه قطع کرده بودی و مکالماتت رو با سارینا نمی شنیدم، اصلا شصتمم خبر دار نمی شد اینجا باشی. اون وقت فکرم هزار جا می رفت. که چه بلایی سرت اومده؟ چی شده؟

در را می گشاید و همان طور که مرا زیر توپ و تشرگرفته، بیرون می رود.

  • اصلا حواست به خودت و زندگیت نیست. انگار نه انگار خودتم شخصیت داری، غرور داری، هستی، زندگی داری… خونه داری…

سویچ را از داخل کیفش بیرون می کشد.

  • ازت توقع نداشتم. طور دیگه ای شناخته بودمت.

در ماشین را باز می کند و می نشیند.
دور می زنم و سریع روی صندلی جلو جا گیر می شوم و کیفم را از بغل به روی زانوهایم هدایت می کنم و دستانم را روی کیفم می گذارم.
مثل دختر بچه های با ادب، صاف می نشینم تا حرص مدیرم بخوابد.

با حرص از وسط دو صندلی دستش را دراز می کند و کیفش را روی صندلی پشت، پرت می کند.

مثل یک مادر یا یک خواهر بزرگتر، بر می گردد و همان طور که سویچ را داخل جا سویچی می اندازد و استارت می زند، نصیحتم می کند.

  • دل سوزی هم از حدش بگذره، میشه معضل. میشه مشکل. تو به خاطر ترحم به این بچه، ندونسته داری بهش آسیب می زنی.

با حرص دنده عوض می کند و ماشین را به حرکت در می آورد.

  • از وقتی پام به اینجا رسیده، یک ریز پدر سارینا مواخذه ام کرده! فقط حرفش یک کلمه این بود که باعث این بحران روحی دخترم، معلم مهد شماست!

به شدت گردن می چرخانم تا صحت حرف هایش را از صورتش هم تشخیص دهم.

نگاه گذرایی به من می اندازد.
-چیه باور نمی کنی؟

چشمش که دوباره به شیشه ی جلو و خیابان باز می گردد، از تأسف نگاهش می گریزم و به سمت شیشه باز می گردم.

انگار پرده ای سیاه، مثل پرده ی سینما که پایان یک فیلم سینمایی اکشن را اعلام می کند، روی مردمک چشمانم کشیده می شود.
یعنی پایان این زندگی و در به دریت نزدیک است.
این زندگی را با این همه بدبختی و حقارت، خاتمه دیده می بینم.
زیادی بودنم در این دنیای بی در پیکر، گریه و فریاد هم مرهمش نمی شود.

  • زهرا جان؟

با صدای نگین سیاهی کنار می رود و روشنایی چشمانم را می زند.

پلک می زنم که گرمی قطره اشکی غلتان را روی گونه ام احساس می کنم.

  • زهرا!

این بار لحن متأثر نگین باعث می شود،
عجز و ناامیدی نگاهم را به چشمانش بدوزم.

  • زهرا!

از دیدن صورت اشک آلودم متحیر صدایم می زند؟

خجل سرم را پایین می اندازم و دسته ی کیفم را به بازی می گیرم.

من دیگر شورش را در این یکی دو هفته ی اخیر در آورده بودم!

  • زهرا می دونی که به اندازه ی خواهرم دوست دارم؛ این طوری حرف زدنم فقط به خاطر اینه که حقت ضایع نشه! این ملت بعضی هاشون لایق دلسوزی نیستن!

نگین حرف می زند و من دانه های ریز و درشتی که روی دستم می ریزد را مشاهده می کنم.

  • وقتی می بینم دلسوزی تو رو بد تعبیر می کنند و حرف های رکیک پشت سرت می زنن؛ داغون می شم!

با بوق ممتدی که می زند حتی نگاهم را بالا نمی کشم تا عامل این بوق ها و غر زدن ها ی زیر لبی نگین را ببینم.

همان طور با سری افکنده، دستمال کاغذی از جلوی جیب کوچک کیفم در می آورم.

  • من دلم و وجدانم راضی نمی شه؛ بشینم و تماشا کنم که این مرد به خاطر دختر و خانوادش تو رو این طرف و اون طرف می کشونه؛ بعد هم مدعی بشه، عمدی وارد زندگی من شده…

غرور ناچیزی که پیش نگین حفظ کرده بودم را نابود شده می بینم و ذره ذره آب می شوم!

دست لرزانم بالا می رود؛ برای زدودن اشک هایی که خشک شدنشان از مهالات است.
از خجالت نمی توانم سر بلند کنم و لااعقل پاسخی پشت بند حرف هایی که حقیقت محض است؛ بزنم!

تنها از پیچیدن و گاهی توقف کوتاه ماشین می فهمم که هنوز به مقصد نرسیدیم و باید دانه های بزرگ عرق شرم را روی بند بند ستون فقراتم متحمل شوم.

  • این گریه و این سر پایین، واقعا در شأن یک معلم و یک فرد باسواد و تحصیل کرده نیست؛ مگه بچه شدی!

آب بینی ام را می گیرم و دستمال کاغذی دیگری بیرون می کشم.

بچگی هم نکردم که یادم بماند بچه ها چگونه با گریه و زاری حرف خودشان را به کرسی می نشانند!

تمام حرف های نگین منطقی است. اما برای من مثل آب در هاون کوبیدن می ماند!
آب دیگر از سر من گذشته و نمی توانم آدم عادی باشم یا جسارت به خرج دهم!
اصلا جسارتی نداشتم که خرج غرورم کنم تا لااعقل بیشتر از این له نشوم! جسور بودن را یاد نگرفته بودم. تنها تو سری خور و ترس ها در سلول به سلول بدنم نفوذ کرده بود.

سعی می کنم تکانی به جسم خشک شده ام بدهم.
امروز را واقعا بد سپری کرده بودم.
هم اوقات نگین را تلخ کرده بودم و هم به اصرار و خواهشش برای رفتن به خانه شان پشت پا زده بودم.
بدون هیچ موضع گیری نصیحت و دلسوزی هایش را شنیده بودم و با دل و جان قبول کرده بودم.
چون حقم است. همه قضا و بلا ها هم بر سرم نازل شود، باز هم حقم است!

دستم را روی شانه و بازوی خواب رفته ام که زیر تنم مانده بود، می گذارم و آرام آرام با صورتی جمع شده از درد؛ ماساژ می دهم!

این موکت های مثل آسفالت پدرم را در آورد. اما باز هم حیا ندارم و بدون این که حواسم باشد؛ روی زمین دراز می کشم!
مشکلاتم به قدری پیچیده هستند که به وجودم بی اهمیت باشم سلامتی ام را نادیده بگیرم.

از آرنج دستم را تا می زنم و باز می کنم.
بلاخره با گزگز شدید؛ خواب رفتگی عضلات دستم بهتر می شود.
چشمم به کیسه های کنار در می افتد.
آهی غمگینی از دلم خارج می شود .
تنهایی و نداری و فقیر بودن؛ دردی کشنده، بر روی همه ی درد های عالم است!
دردی که نه می توانی فریاد بزنی؛ نه می توانی گریه کنی برای تسکینش؛ فقط آه می کشی و از درون می سوزی!

ساق پای بالا رفته ی شلوارم را پایین می کشم و بلند می شوم.

هیچ وقت نتوانستم به خاطر خرید های گاه و بی گاه نگین معترض شوم.

دستی روی چترهایی که جلوی چشمانم رژه می رفتند، می کشم و کیسه ها را بر می دارم.

اولین کیسه، با دیدن برنج دلم ضعف می رود.
چند وقتی است نهار درست حسابی نخورده ام!
با برداشتن دومین کیسه، از دیدن مرغ لبخند محوی روی لبانم رد می اندازد.

شش ماهی می شد؛ نگین هم به خاطر تعویض خانه شان و بدهکاری، از من غافل شده بود.

مرغ و کیسه ی کوچک پنج کیلویی برنج را بر می دارم.
برنج را کنار یخچال می گذارم و مرغ را داخل سینک می اندازم.
برای برداشتن چند کیسه ی باقی مانده عقب گرد می کنم.
موهایم را با دو دست پشت سرم می برم و چند بار پیچ می دهم تا روی صورتم ناافتند.
کمر خم می کنم و دو دسته ی کیسه ی سفید را از هم فاصله می دهم.
پیاز و سیب زمینی.

سراغ کیسه ی بعدی می روم. از دیدن دو بسته پفک و چیپس، تبسمی از روی درد روی لبانم جا خشک می کند.

در این اوعضا جز سیر کردن شکمم تنقلات یادم نمی افتد.
دستم را داخل کیسه فرو می برم و پفک ها را با دست کنار می زنم؛ زیرشان مربا، پنیر، تخم مرغ، با برداشتن هر دو کیسه کمر راست می کنم.

کیسه ها را روی کابینت می گذارم و تیم چرخی می زنم؛ گردن می کشم تا ساعت را ببینم.

با دیدن ساعت سه و نیم لبانم را روی هم می فشارم و دم عمیقی از راه بینی ام به ریه هایم می فرستم.
تا من نهار درست کنم؛ وقت شام هم می رسد، آن هم در این روز های کوتاه پاییزی!

شانه ای برای خودم بالا می اندازم و آستین های بلوز نخی آبی رنگ ساده، یقه گردم را بالا می زنم.
چه بهتر نهار و شام و یکی کنم و این طوری سرفه جویی هم می شود.

مرغ را از کیسه در می آورم و داخل سینی می گذارم. چاقو را از سبد ظروف برداشته روی زمین می نشینم.

با یاد آوری اخم و تخم و غر زدن های سر صبحی نگین، لبخند کم جانی روی لبانم جا خوش می کند.

وقتی نگین اجباریتم را برای رفتن پیش سارینا فهمید؛ چه قدر اصرار داشت چند روزی را به خانه شان بروم و از تهدید و زروگویی های آرتین در امان بمانم!

اما مخالفت شدیدم برای نرفتن، با حالت قهر داخل نیامد و تنها کیسه ها را جلوی در ورودی گذاشت و رفت.

ران مرغ را دوباره از وسط نصف می کنم. نصف ران هم برای امروزم کافی است.
از لب های سینی بر می دارم و بر می خیزم تا سریعتر بشویم و‌ بارش بگذارم.
کم کم گشنگی داشت کلافه ام می کرد!

تاری از موی افتاده روی گونه ام باعث به خارش افتادن صورتم می شود.
با سرشانه سعی درکنار زدن مو و خاراندن صورتم می شوم.
سینی را لبه ی سینک ظرفشویی می گذارم و شیر آب را می چرخانم.

با قطع بودن آب؛ پایم را زمین می کوبم اَه بلندی می گویم!
سبد ظروف را به کمک پشت دستم عقب هول می دهم و سینی را روی سینک می گذارم.
با غر حیاط می روم تا دبه ی کوچک آب را بردارم.

همیشه یک دبه پر آب نگه می داشتم تا موقع قطع آب سرگردان نمانم.

دستم دستگیره ی خمیده ی دبه را لمس نکرده، با صدای در از جا می پرم.

این روزها صدای در هم برایم وحشت آور ترین ملودی روزگار شده است.

از فکر این که دوباره آرتین خواهد بود، لمس می شوم و نمی توانم جلوتر قدم بردارم.

چشمانم از ترس گرد شده روی در خشک می ماند. دستان کثیفم را مشت می کنم و لب زیرینم را به دندان می کشم!

این بار کسی با چیزی مثل خودکار، پول یا سنگی به در می زند و وحشتم را دو چندان می کند!

پای چپم را به عقب می گذارم تا داخل خانه برگردم و جیکم در نیاید!

قدم دیگر را از ترس به عقب برنداشته، صدای بلند مردی را می شنوم!

  • حاج خانم این خونه خالیه؟ آخه قبلاً هم کسی در و باز نکرد!

صدای ملوک خانم بلند می شود.

  • نه پسرم یه دختر تنها زندگی می کنه که معلمه؛ فکر کنم خونه نیست!

دوباره صدای همان مرد بلند می شود:

  • پس اگه اومدن؛ لطف کنین بهشون بگین بیان اداره ی گاز!

پلک روی هم می فشارم و نفسم را پر استرس بیرون می فرستم.

انگار ملوک خانم هم از اون فضول های محله ست.

  • پسرم مگه چه قدر بدهی داره؟

اخه می گم زنیکه به تو چه؟ مگه مفتشی! باید آبروم و ببری!
این همه مدت نشناخته بودمش؛ چون نه بیرون می رفتم، نه با همسایه ها رفت و آمد می کردم.
داشتم از درون خود خوری می کردم که جواب همان مرد؛ پوزخند روی لبانم آورد.

  • شما خودتون اگه فردا پول قبض ها تون و پرداخت نکردین؛ میام و گازتون رو قطع می کنم!

از این که کسی تو دنیا پیدا شود و تو دهان این زن های فضول بزند؛ خیلی صواب کرده است!

با احتیاط، بدون ایجاد کردن هیچ گونه صدایی؛ آب را بر می دارم و داخل خانه بر می گردم.
خدایا تنهایی زندگی کردن چه قدر سخت است!
بغ کرده دبه را روی زمین می گذارم و تنگ پلاستیکی را از روی کابینت بر می دارم.
در دبه را باز می کنم و تنگ را پر می کنم.

دستانم را یکی یکی می شویم و دسته تنگ را که دست کثیفم را زده بودم؛ پاک می کنم.
یک لحظه با فکر این که نکند به خاطر پرداخت نکردن قبض آب؛ آب را قطع کرده باشند؛ دود از کله ام بلند می شود!

تمام اشتهایم کور می شود و آرزوی مرگ می کنم.
برای چی مانده ام! به خاطر کی! به خاطر کدام دلخوشی! کدام زندگی!

تنگ را روی کابینت رها می کنم و دل مرده و دمغ از زنگی بی سر ته ام، کنار پنجره برمی گردم.
لبه ی باریک پنجره، یک طرفی می نشینم و به زندانی، به نام دنیا که گیر افتاده ام می نگرم.

قبض آب و گازم مانده بود! اجاره خانه ام که چهار روز دیگر وقتش می رسید!

اگر این ماه حقوقم را بگیرم و تمام این بدهی ها را پرداخت کنم؛ در مایحتج خانه گیر می کنم!
باز هم نمی توانم یک جفت کفش زمستانی برای خودم بخرم.

نگاهم روی گلدان شمعدانی گوشه ی پنجره، از سمت حیاط خشک می ماند و یاد مادرم می افتم.

  • حاجی زهرا تو برف چه طوری بره مدرسه؟ کفش های سال قبلش پاره شدن!

حاج بابا پک محکمی به قلیانش می زند و دود غلیظش را با بلند کردن سرش، هوا می فرستد.

  • بده حمید ببره کفاشی محرمی، کف کفشاش پنجه بندازه و محکمش کنه؛ الان پول ندارم. سال بعد می خریم.

مادر بد بختم پفی می کشد و چیزی نمی تواند بگوید.
حرصش را سر هونگ در می آورد و قند ها را حبه حبه، خرد می کند.
یک چشمم به صورت غم گرفته ی مادرم با چشم دیگر مشق هایم را نمی دانم چه طوری می نویسم.

قطره اشکی سمجی با یاد آوری صورت مهربان مادرم؛ روی گونه ام غلط می خورد.
چه قدر رنج کشید! اما من با کارم رنجی بزرگتر از یک کوه، روی شانه های شکسته اش گذاشتم.

قطره ی دیگر با سر خوردنش روی گونه ام، دیوانه ام می کند!
از لب پنجره برمی خیزم و با دو دست روی سرم می کوبم!

  • لعنت به من لعنت…
    بیچاره مادر؛ بیچاره خودم…

مثل دیوانه ها مانتویم را از روی زمین بر می دارم و تنم می کشم.
بدون آن که دکمه هایش را ببندم! زانو می زنم و جوراب هایم را پایم می کشم!

به مرض دیوانگی رسیده بودم. مادرم و می خواستم. نفس هایم مقطع شده بود و روی سینه ام احساس سنگینی می کردم.

انگار داشتم می مردم! دستم را زیر گلویم می گذارم و سعی می کنم دم عمیقی بگیرم. انگار داشتم جان می دادم و اعزرائیل جانم بالای سرم ایستاده بود تا نفسم را بگیرد.

با دستان لرزان شالم را برداشتم. قلبم یک در میان می زد.
برای لحظه ای فکر کردم اتفاق ناگواری برای مادرم رخ داده است! دیگر نمی توانم هیچ وقت ببینمش؛ بویش را احساس کنم. لمسش کنم به آغوشش پناه ببرم؛ گونه های لاغرش را ببوسم!

هر کاری می کردم انگشتان لرزانم قادر به بستن دکمه هایم نمی شد.
صدای پس پس بلند آب؛ از جا می پرم!
شتاب زده به عقب بر می گردم و به شیر آب که با خر خر آب ازش بیرون می زند؛ نگاه می کنم!
دستم را روی قلبم که یک دور کامل ایستاده و دوباره تپش گرفته است؛ می گذارم.

پلک می بندم تا به وجود لرزانم خاتمه دهم!

قدمی جلوتر می روم تا شیر آب؛ خرج روی دستم نگذاشته و از گردن نشکسته ببندم.
به زور با چسب آکواریوم پرچم شیر را محکم کرده بودم.

عقب عقب می روم پشتم را به یخچال تکیه می دهم و می نشینم.
زانو هایم را بغل می کشم و به تنهایی ام می نگرم.

تنها کاری که می توانم عمرم را تا بریده شدن نفسم سپری کنم؛ گریه است و دعا برای یک بار دیگر، دیدن و به آغوش کشیدن مادرم است.

پیشانی ام را روی زانو هایم می گذارم و راحت دل پر دردم را خالی می کنم.

مقنعه ی سیاهم را روی سرم مرتب می کنم و دوباره دستی زیر پف چشمانم می کشم.
ذره ای کرم مرطوب کننده روی انگشتم می زنم و پای چشمانم می کشم.

کسی که روز و شبش را با اشک سپری کند؛ عاقبتش از این بهتر نمی شود!
در صورتی رنگ کرم مرطوب کننده ی پمپی ام را می بندم و داخل کیفم می اندازم.

لبانم را روی هم می کشم تا زردی اش از فشار روحی؛ از بین برود.
چشم از آینه می گیرم و جلوی در می روم.
مثل هر روز، سر صبحی از سردی هوا لرزشی خفیف به جانم می نشیند.
پاشنه ی کفش هایم را بالا می کشم و کمر راست می کنم.

دم عمیقی می گیرم و هوای تمیز صبح گاهی را مهمان ریه هایم می کنم.

چه قدر دیشب، نزدیک ساعت یازده شب، مرغ و برنجی که درست کردم؛ چسبید.

نهار و شام را یکی کردم؛ در عوض برای صبحانه اشتهایی برایم نماند.
در را قفل می زنم و کلید را داخل کیفم می اندازم.
طبق معمول، سر صبحی به جز مغازه دار سر کوچه؛ کسی داخل کوچه نمی بینم.

سرم پایین، نگاهم روی نوک کفش هایم تا ایستگاه می روم و به خوابم می اندیشم.

سر قبر مادرم بودم و داشتم خاک ها را روی سرم می ریختم و گریه می کردم؛ حاج بابا می خندید و حمید دلداری ام می داد!

وقتی وحشت زده از خواب می پرم، خوابم را با حالی پریشان و چشمانی گریان؛ خودم برای خودم تعبیر می کنم و می گویم: عمر مامانم دراز شده… حتماً می بینمش. انشاءالله زندگیش خوبه و خوشحاله!

جز این، شاید برای دلخوشی دل خودم نمی توانم طور دیگری تعبیر کنم.

با این حال سوار بی آرتی می شوم و روی صندلی وسط خالی می نشینم.

زنی مسن و چادری روی صندلی بغلی، نگاهش به من می افتد و لبخند مهربانی می زند.
برای این که بی ادبی نکرده باشم؛ به زور لبخندی می زنم و صورتم را سمت شیشه برمی گردانم.

درهای بی آرتی بسته می شد که دختری با عجله خودش را داخل بی آرتی پرت می کند.

نفس نفس زنان با لبخندی دندان نما که روی دندان جلویی اش نگین کوچکی برق می زد؛ کنار من می آید.
یک صندلی خودم را سمت شیشه می کشانم تا بنشیند.
تشکری می کند و کنارم می نشیند.

بوی ادکلن زننده و غلیظش کل بی آرتی را فرا می گیرد.
چتری های بلندش که از هر دو طرف روی صورت گرد و آرایش شده اش ریخته را با انگشت کمی کنار می زند.

آرایشش به قدری غلیظ است که زیبایی ذاتی اش معلوم نمی شود. رژی که از لبانش یک سانت بیرون کشیده شده تا لب هایش را بزرگتر جلوه دهد.

بارانی کوتاه جلو باز و قرمز… شلوار لی که مچ پاهای سفیدش را به نمایش گذاشته است.
شال سیاهی که باز، فقط روی کاسه ی سرش انداخته بود و بلوز زرد رنگش به خوبی دیده می شد.

نگاهم به قدری تابلو می شود که همان طور که سیم های هندزفری اش را باز می کند؛ گوشه چشمی برایم نازک می کند و با لهجه ی اصفهانی می گوید: چیه خوشگل ندیدی!

از پرویی اش شاخ در می آورم و بدون هیچ حرفی روی صندلی جابه جا می شوم و کیفم را روی پاهایم می گذارم به بیرون خیره می شوم.
به شهری که با این ازدهام زیادش آدم های رنگ و وا رنگی دارد.

شاید هم نگاه خیره کننده ی من زیاد بد بود و بیچاره حق داشت!

صدای زن با لهجه ی غلیظ اصفهانی اش توجهم را جلب می کند!
-دخترم خودت به این زیبایی؛ حیف نیست اون موهای خوشگلت و می زاری بیرون؟

گردن می چرخانم تا واکنش دختر را که برای یک بار نگاه من؛ آن طور جواب داد! پاسخ زن بیچاره را چگونه می خواهد بدهد.

لبخند دندان نمایی می زند و از قصد سرش را تاب می دهد و رو به زن چادری که زیبا تا چانه صورتش را پوشانده، می گوید: آخه مثل شما فضولن نمی رن تو…

زن بیچاره سرخ می شود و سری به طرفین تکان می دهد و صورتش را سمت مخالف می چرخاند.

خانم های دیگر با تأسف دختره را نگاه می کنند و چیزی نمی گوید.

دختر بی اعتنا هندز فری اش را داخل گوش هایش می گذارد و سرش را به صندلی تکیه می دهد و پلک روی هم می بندد و به عالم موسیقی که صدای بلندش را از داخل هندزفری من هم می شنوم؛ می رود.

ایستگاه پیاده می شوم و راه باقی مانده را تا مهد کودک پیاده طی می کنم.

از دیدن مغازه ی لوازم و تحریر، یادم می افتد که به مرسانا و مهرناز قول داده بودم اگر دختر خوبی باشند و مشق هایشان را مرتب و تمیز بنویسند؛ جایزه می دهم.
مرسانا و مهرناز دوقلو های شلوغ کلاسم هستند که به ناچار برای آروم کردنشان در کلاس قول جایزه دادم.

وارد مغازه می شوم و به فروشنده که مرد مسنی است؛ سلام می دهم.
از روی صندلی اش بلند می شود و عینک قهوه ای رنگ ته استکانی اش را روی چشمانش مرتب می کند.
-علیک سلام دخترم؟

از لهجه‌ها اصفهانی اش تبسمی می کنم و جلوی ویترین می ایستم.

  • حاجی برای شاگردم می خواستم یه چیزی جایزه بخرم!

با پشتی تقریبا خمیده و صورت کاملا چروکیده و ریش و سیبیل های سفید که سنش تقریبا به هفتاد، هشتاد ساله ها می خورد؛ می گوید: نگاه کن ببین چی می خوای من برات بیارم!

با دست کمی لرزانش کلاه گرد پشمی اش را بالا می دهد و پشت ویترین می رود.
-دخترم من قیمت ها رو نمی دونم! ببین قیمت هاش چنده!

چشمم به مداد های طرح دار براق با عروسک های کوچک بالای سرشان؛ می افتد.
چشم می گردانم و قیمت رویشان را می خوانم.

  • حاج آقا میشه از اون مداد ها بدین؟

سرش را بالا می گیرد.

  • کدوم؟

انگشت اشاره ام را روی شیشه می گذارم و مداد ها را نشان می دهم.

  • اونا که سرشون عروسک داره!

آهانی می کند و مداد ها را با جعبه قرمز و مقوایی اش از داخل ویترین بیرون می کشد .

  • بیا دخترم ببین قیمت روش هست؟

قوطی را بر می گردانم و برچسب قیمت بغلش را نشانش می دهم.

دو عدد مداد به یک شکل بر می دارم.

  • حاج آقا اینا رو بدین لطفا!

مداد ها را از دستم می گیرد.
تا مداد ها را داخل پلاستیک سفید و عروسکی کوچکی می گذارد، پول هر دو مداد را از داخل کیفم بیرون می کشم.

  • بفرما حاجی؟

پلاستیک را روی شیشه می گذارد و پول را از دستم می گیرد و نزدیک چشمانش می گیرد و این طرف و آن طرفش را برسی می کند.

در عجبم که این مرد با این سن چه طور این مغازه را می گرداند!
حرفش مانع زیاد فشار وارد کردن به مغز نخودی ام می شود.

  • ِپسرم امروز کار داشت؛ مجبور شدم من مغازش و باز کنم. وگرنه دیگه از من سنی گذشته، چشمام کم سو شدند و زیاد هم نمی تونم حساب کتاب کنم‌.

مدادها را داخل کیفم می گذارم و با تشکری مغازه را ترک می کنم.

چند صباحی است که صبح؛ دیگر برایم دل انگیز و نشاط آور نیست.

انگار چند عابر پیاده که از کنارم عبور می کنند؛ حس و حال مرا دارند!

بعید می دانم در این روزگار سخت، کسی صبحش را با شادی نشاط آغاز کند. چون به غیر از نداری یا تنهایی خودمان؛ دل به این درون افسرده باختیم.

همه طوری در لاک خود سپری می کردند و دلشان پر از چه کنم چه کنم ها پر بود که از کنار دنیا و آدم هایش بی تفاوت رد می شدند.

نزدیک مهد از دیدن بچه ها و لبخند و شادی شان که داخل مهد می دویدند؛ لبخندی می زنم.

تنها دنیا به کام این بچه ها است که بدون هیچ دغدغه ی فکری برای بزرگ شدنشان می دویدند.

بزرگی که اکثریت انسانها را در دام گرفتاری هایش اسیر می کرد.
تنها مسببش هم بزرگ شدن بی برنامه؛ که نسل به نسل می آییم و به اینجا و جایگاهی که خود من ایستاده ام می رسیم!

با بعضی از اولیا، سلام و احوالپرسی می کنم و داخل مهد می روم.

خانم نیک خواه برای اجرای ورزش صبحگاهی داشت با عجله سمت حیاط می رفت.
با لبخند سلام می دهم.

  • سلام صبح بخیر.

سیم میکروفن را همان طور که باز می می کند و می گوید: سلام زهرا جون، دارم میرم برنامه ی ورزش صبحگاهی رو اجرا کنم؛ هوا کم کم داره سرد میشه؛ باید از این به بعد تو سالن برگزار کنیم‌.

می ایستم و به طرفش برمی گردم.

  • امروز هم واقعا سرده؛ می خوای بیام با هم بچه ها رو بیاریم سالن؟

ممنون خودم درستش می کنم.

با عجله سمت در می رود و بلند می گوید: دعای فرج و یک نرمش؛ زود میارمشون داخل، نگران نباش.

لبخندی می زنم و کیفم را دست به دست می کنم.
کل معلمان مهد، لقب دایه ی مهربان تر از مادر را رویم گذاشته بودند.

سمت اتاق مدیریت می روم تا بتوانم کلاس برگزار نشده، نگین را ببینم و جریانات دیروز را از دلش در بیاورم.

تقه ای به در می زنم و دستگیره را پایین می کشم.

نگین را پشت میزش نشسته می بینم.
با ورود من، از بالای عینک مطالعه ی گرد با چهار چوب قهوه ای رنگ که به صورتش خیلی می آید؛ نگاهی به من می اندازد.
خیلی سریع چشم ازم می گیرد و اخم ظریفی روی پیشانی اش می نشاند!

علتش را می دانم. تبسمی به حالت نگاهش می کنم و سلام می دهم.

ورقه‌های داخل دستش را آرام روی میز می کوبد تا صاف و یک دست شوند.

جلوتر می روم، آرام در را روی هم می بندم.
آهسته از بغل صندلی ها می گذرم و مقابل میزش نرسیده با لحن شوخی می گویم: نگین جان! نمی خوای جواب سلامم و بدی؟

ورقه ها را داخل کاور دکمه دار آبی رنگ می گذارد و گوشه چشمی برایم نازک می کند.
یعنی: خودتی!

لبخندم را از طرز دلخوری خواهرانه اش، پشت لبهایم مسحور می کنم. نگاهم را به جا خودکاری روی میزش می دوزم.

برای جمع کردن حواسم بابت چیدن جمله های خوب و به جا؛ به خاطر بدست آوردن دل مهربانش با جا خودکاری ور می روم.

با برخاستن ناگهانی نگین از صندلی اش، خیلی نامحسوس از جا می پرم و دستم را از دور جا خودکاری پس می کشم.

با پاره شدن یک باره ی دلم، به نگین که سمت کشوها می رود نگاه می کنم.

بزاق بالا آمده ی دهانم را می بلعم. برای ثانیه ای پلک روی هم می بندم!
این ترس هایِ لحظه ایِ بی مورد، تقصیر هیچ کس نیست؛ تنها خودم باعث این وحشت های گاه و بی گاه بی دلیل شده ام!

با صدای باز شدن کشو، پلک های خسته و کمی متورمم از هم فاصله می گیرد.

علت حضورم را در حافظه ی زنگ زده ام کنکاش می کنم.
تا دیر نشده باید حرفی می زدم و سر کلاسم می رفتم.
دسته ی کیفم را بین انگشتانم می فشارم و قدمی جلو می گذارم.

  • نگین جان واقعا عذر می خوام. دیروز اصلا حالم خوش نبود.

کشو را محکم از روی دستگیره اش هول می دهد و می بندد. کلیدش را روی قفلش می چرخاند.

بدون این که به صورتم نگاه کند گله می کند: تو من و غریبه دونستی و به خواهش هایم بی توجهی کردی… اون وقت توقع داری ناراحت نشم؟

قصد گذشتن از کنارم را می کند که با برداشتن قدمی به سمت راست، سد راهش می شوم.
با ابروهای بهم چسبیده به چشمان ناراحت و پشیمانم زل می زند.

دستم را روی بازویش می گذارم.
با لحنی که ندامت و پشیمانی از تک تک کلماتش می بارد لب می زنم
می دونی تو دنیا به غیر از تو کسی رو ندارم. تو برام یه خواهر بزرگتر شدی، نه دوست و رفیق. همیشه هم مدیون خوبی هات می مونم.

ناراحتی و بغض کمی صدایم را گرفته تر می کند.
نگین رنگ می بازد. گره ابروهایش از هم باز می شود. نگاهش ناراحت و پشیمان می شود.
چشم می دزدم تا ترحمش را نبینم و چشمان پر شده ام را متوجه نشود.

انگار آفریده شده بودم، ضعیف و ترحم برانگیز باشم.

با سری افتاده دوباره به حرف می آیم: نگین دیگه بریدم. دیگه کششی برای ادامه ی این زندگی نکبتی تو وجودم نمونده. نمی دونم چی کار کنم! هر کجا قدم می زارم با خودم درد و گرفتاری می برم. انگار نفرین شدم.

اولین بار است که نامش را بدون هیچ پسوند و پیش وندی بر زبان می آورم. آن هم به خاطر دل پرم و صدای بلند بچه ها و خواندن سرود ملی در حیاط، باعث می شود کمی بلندتر حرف بزنم و دست و پایم را گم کنم.

بی حرف و بی مقدمه مرا بغل می کشد.
با کارش غافلگیر می شوم و زبانم بند می آید. تمام حرف هایم یادم می رود.

با تحکم کنار گوشم کلمه به کلمه بیان می کند.
دیگه از این حرف ها نشنوم! اولین و آخرین بارت باشه چنین حرف هایی می زنی!

ازم جدا می شود اما بازوهایم را رها نمی کند.
دیروز از قصد حتی بهت زنگ هم نزدم تا تنبیه شی و رو حرف خواهر بزرگت حرف نزنی. می دونی وقتی رسیدم خونه مامان چی گفت؟

نگاه لرزانم را روی عسلی های براقش که به لطف حرف زدن ها ی من از اشک برق می زدند، دوختم.

گفت زهرا کو… چرا نیاوردیش؟ من به خاطر زهرا حلیم درست کردم. اصرار می کرد زنگ بزنم. منم که با جناب عالی قهر کرده بودم، تماس نگرفتم. حلیم و هم نوش جون کردم… حق تو رو هم شب خوردم.

سعی می کرد حال گرفته ام را با مزاه خوب کند.

لبخندی می زنم تا خیالش را آسوده کنم. تا می خواهم حرفی بزنم تقه ای به در می خورد و نگاه هر دویمان را سمت در می کشاند.

سرابی، پسرک تیز هوش و زبان دراز و اما شلوغ، سرش را از لای در داخل می فرستد.

  • خانم مدیر! خانم احمدی میگن زنگ و بزنین دیگه!

نگین از من فاصله می گیرد. سریع به ساعت مچی اش نگاهی می اندازد.

  • وای پنج دقیقه گذشته…

سمت در می رود. رو به سرابی که هنوز صورت گرد و تپلش از لای در داخل مانده است و یک بار به من، بار دیگر به نگین نگاه می کند، می گوید: سرابی بدو سر کلاست. الان زنگ و می زنم.

با دو انگشت چشمانم را ماساژ می دهم و سمت در روانه می شوم.

با صدای بلند زنگ، من هم دستی برای نگین برای اجازه ی خروج بلند می کنم.

سری تکان می دهد و لبخندی می زند.
این لبخندش نشانه ی یک دلگرمی را دارد.
داخل راه رو، وقتی شور و شعف بچه ها برای ورود به کلاس را می بینم انرژی مضاعفی می گیرم و تحسین شان می کنم
بچه یعنی انرژی… یعنی شادی… شور و هیجان…

یکی یکی پشت سر هم، راهشان را سمت کلاس هایشان کج می کنند.

تعللی می کنم تا بچه ها وارد کلاس هایشان شوند.

تنها دلخوش و سرزندگی در این دنیا از دیدن لبخند سر صبحی این کودکان پر انرژی به وجودم تزریق می شود.

سری به خانم نیک خواه تکان می دهم. پشت سر بچه ها وارد کلاس می شوم و در را می بندم.

همگی یک صدا سلام می کنند و روی صندلی هایشان ننشسته، به احترامم می ایستند.
از این همه درک و فهم بچه های شش ساله، دلم برای تک تکشان ضعف می رود.

خنده ی پر مهری که از ته قلبم روی لبانم نقش می بندد را مهار نمی کنم و با شوق بیشتری جواب سلامشان را می دهم :
سلام گل های همیشه بهار، یاس… صبحتون بخیر.

کسی که اسم مهد کودک را یاس انتخاب کرده است یقیناً یک آدم با درک و فهمی بوده است.
چون واقعاً این بچه ها یک گل تازه شکفته هستند
یک صدا جوابم را با ذوق بیشتری می دهند.
صبح بخیر…

دستانم را بالا می برم و برای نشستنه شان روی صندلی های قهوه ای رنگ کوچکشان، استدعا می کنم.

  • بفرمایید عزیزان کلاس شاپرک.

حقیقتاً این بچه هادنیای سادگی و عطوفت بودند.
تنها این کودکان دنیا را رنگین و زیبا کرده بودند. سادگی و پاکی این کودکان به این دنیای پر از نیرنگ رنگ و لعاب داده بودند.

سمت میزم می روم. دسته ی کیفم را از روی دوشم خارج می کنم و روی میز می گذارم.
کنار میزم می ایستم و جنب و جوش شان را برای باز کردن کیفشان نگاه می کنم.

شادی برق خوشحالی در صورت مظلوم تک تکشان مشهود است.
چشمم می چرخد و روی صندلی خالی سارینا می افتد. دلم می گیرد و لبخندم محو می شود.

گاهی چه بی ملاحضه ما بزرگتر ها ذهن کوچکشان را مختل و قلب شان را آزرده می کنیم.

با یاد آوری ساعت دو بعد از ظهر که هر روز باید به خانه شان بروم، دلم می ریزد.
دیدن سارینا خوشحالم می کند اما وجود آرتین وحشتی عظیم به دلم می اندازد.

صدای مرسانا مرا به خود می آورد.

  • خانم معلم؛ ببین این مهرناز نمی زاره من جای خودم بشینم!

دستی به جلوی مقنعه ام می کشم و وسط کلاس می روم.
این دو خواهر دوقلو برعکس تمام دوقولوها که هوای هم را دارند مقابل هم هستند و با هم راه نمی آیند

صندلی خالی را کنار صندلی مهرناز درست می کنم.

  • گلم، بیا بشین پیش خواهرت؛ می خواییم کلاس و شروع کنیم‌.

مرسانا با لب و لوچه ی آویزان و اخمی شیرین، شانه ای بالا می اندازد.

  • اون صندلی منه.

انگشت اشاره اش به صندلی که مهرناز نسشته؛ است.

مهرناز لجبازانه رو بر می گرداند.

  • صندلی خودمه… من علامت زدم پشتش.

این بحث و جدل های هر روز این دو خواهر دیگر تمامی نداشت!

فی البداهه راهکار جدیدی به ذهنم می رسد!
کمر راست می کنم و رو به تمام بچه های کلاس که مثل هر روز به جرو بحث این دوقلوها نگاه می کردند؛ می گویم: بچه ها یه پیشنهادی دارم؟

برای این که بهتر صورت برنزه و چشمان قهوه ای، لب های باریک دو خواهر یکسان را ببینم و عکس العملشان را بعد حرفم مشاهده کنم؛ کمی عقب عقب می روم.

تنها خال کوچک قهوه ای رنگ روی چانه ی مهرناز، می توانستیم بفهمیم کدام مهرناز است و کدام مرسانا.
خالق طوری آفریده بود که حتی اخلاقشان هم یکی بود.

  • چطوره مهرناز و مرسانا کلاساشون جدا بشه؟ تا هم خودشون راحت باشن، هم ما بتونیم زودتر به کلاسمون برسیم؟

دستم را داخل جیب مانتویم فرو می برم.
نگاهم روی تک تک اجزای صورت مهرناز و مرسانا چرخ می خورد. اما گوش هایم، سر و صدا و اعتراض های بی شیله پیله ی بچه ها را می شنود.

  • خانم معلم مرسانا بره!
  • نه خانم معلم… مهرناز بره. اون خیلی زور میگه!
  • خانم مرسانا دوست منه… نفرستینش کلاس دیگه!

یکی دیگه اعتراض می کند.

  • مهرناز هم دوست منه… من نمی زارم بره!

مهرناز و مرسانا به دور از هیاهوی کلاس که دعوای لفظی به خاطر آن ها بود با چشمانی غمگین هم دیگر را می نگریستند؛ بدون این که اعتراضی کنند یا به بقیه ی دوستانشان پاسخی دهند.

یکی از خصیصه های، شاید بدم دلسوزی خیلی سریع و ماهرانه ای در وجودم بود که وقتی غلیان می کرد، فرصت فکر و تصمیم را ازم می گرفت و اجاره نمی داد کمی صبوری به خرج دهم و به نتیجه ی کار یا به عاقبتش بی اندیشم.
نگاهم از صورت بغ کرده ی مرسانا که سرپا ایستاده و دستان کوچکش را مشت کرده است ؛ سوی چشمان تر شده ی مهرناز که روی صندلی نشسته و کیف صورتی رنگش را بغل گرفته است؛ کشیده می شود.
دستم را به علامت سکوت بالا می برم.

  • بچه بشینین لطفا!…

صدایشان قطع می شود و با جنب و جوش روی صندلی هایشان می نشینند.
اما مهرناز و مرسانا حالتشان را حفظ کرده؛ تکانی نمی خورند.

بر می گردم و سمت کیفم می روم.
همان طور که زیپ کیفم را باز می کنم با صدای کمی بلند و رسا می گویم: بچه ها همتون گوش کنین… من تصمیم گرفتم برای مرسانا و مهرناز جایزه بدم…. اما..

مدادها را از کیفم خارج می کنم و سمت بچه ها می چرخم.

اما باید قول بدن، دو تا خواهر و دو دوست مهربون برای هم باشن و به حرف هم اهمیت بدن… خوب نظر شما چیه؟…

جیغ جیغ بچه ها بالا می رود و قبل مهرناز، سر مرسانا سمت من چرخ می خورد.

از دیدن مداد ها داخل دستم لبانش به لبخندی باز می شود و زودتر لب می زند:
من قول می دم دیگه اذیتش نکنم.

مهرناز هم خوشحال از روی صندلی بر می خیزد.

  • منم قول می دم خانم معلم..‌ ما رو نفرستین کلاس دیگه؟…
    با لبخندی از سر رضایت، جلو می روم. یکی از مداد ها را به مرسانا و یکی را مهرناز می دهم.

گله و شکایت بچه ها را نادیده نمی گیرم و رو به همه شان می گویم.
اگه قول بدین بچه های خوب و حرف گوش کنی باشین، برای همتون جایزه بدم.

صدای همشون بلند می شود

  • خانم معلم من دختر بدیم…
  • خانم معلم من با هیچ کس دعوا نمی کنم.
  • خانم معلم من پسر خوبی نیستم؟

هر کدام یک چیزی می گوید و بلاخره وقت زنگ اول کلاس ،گرفته می شود.

با تمام انرژی از دست رفته ام، با انگشت زیر چانه ام را می خارانم و لبه ی مقنعه ام را دوباره به حالت قبل برگردانده، صاف می کنم. لبخندی می زنم تا متوجه خستگی ام نشوند.

  • دیدین وروجک ها… زنگ خورد و چیزی هم یاد نگرفتیم.

لحظه ای با خود فکر می کنم، چه قدر سر کله زدن با بچه ها سخت است.

از هر کجا حرفی بزنی از جای دیگری نهی می کنند و راه را برایت می بندند. چه قدر قانع کردنشان مصیبت است.

نمی دانم چگونه فکر بچه و بزرگ کردنش به مغزم خطور می کند.
مگر من ازدواج می کردم که بخواهم بچه دار هم شوم!

زنگ دوم از دیدن دوقلوها که صمیمانه دست در دست هم وارد کلاس می شوند، خوشنودی چشمانم به جای لبانم خوشحالی ام را به نمایش می گذارد.

آخرین نقاشی، نقاشی شادی را روی تابلو سبز رنگ روی دیوار نصب می کنم.
تنها نقاشی سارینا بدون خانواده و با رنگ های متضاد تیره روی تابلو خود نمایی می کند.

جلوی تخته می ایستم و دستانم را به هم می مالم.
لب تر می کنم و رو به بچه های کلاس می گویم: خوب نو گل های خودم، کتاب زبان هاتون رو در بیارین می خواییم با هم دیگه یک صدا، از یک تا ده تمرین کنیم.

Hits: 75

0
  • اشتراک گذاری
تبلیغات
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان اتهام واهی
  • ژانر: عاشقانه
  • نویسنده: ماریا
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
https://beautyvolve.ir/?p=10148
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

ورود کاربران

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان های آنلاین حامی نویسندگان جوان که کلی امکانات برای نویسنده های جدید داریم و به صورت رایگان هیچ هزینه ای هم از نویسنده دریافت نمیشه بابت خدمات برای اطلاعات بیشتر مارو در اینستاگرام دنبال کنید تنها قانون هم برای نویسنده ها رضایت کاربران میباشد
آخرین نظرات
  • admin : سلام عزیز این رمان ماهیانه یک پارت داره تا بعد امتحانات بعد میشه هفتگی یک پارت...
  • اسما بخشی : سلام کی پارت 10رو میذارین فقط این رمان هفته ای چند پارت گذاشته میشه؟؟...
  • admin : Hello, please follow our Instagram We don't have a newsletter right now, but it...
  • admin : ممنونم عزیز لطفا مارو در اینستاگرام هم دنبال کن...
  • امید : عالی بود...
  • blog : Hello, I desire to subscribe for this website to get latest updates, so where ca...
  • admin : سلام دوست گلم به زودی پارت جدید قرار میدیم یکم این آموزش های آنلاین کلاس های آنل...
  • admin : لطفا اینستای مارو فالو کنید و از اونجا با ما در ارتباط باشید اگر مشگلی بود...
  • admin : سلام دوست گلم به زودی پارت جدید قرار میدیم یکم این آموزش های آنلاین کلاس های آنل...
  • محدثه : پارت 9 کی میاد؟؟؟؟...
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده