| Saturday 28 November 2020 | 11:20
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین آواز بی صدای عشق مجازی پارت 9

رمان آنلاین آواز بی صدای عشق مجازی پارت 9

باصدای در دست از بحث کردن با وجدونم برداشتم؛ در رو باز کردم با دیدن بابا لنگ درازه از خود بی‌خود

شدم و بغلش کردم با اینکه برای دیدن سیمای کج و کلش باید یا خیلی ازش دور می‌شدی یا گردن زرافه را قرض می‌گرفتی… اما خب من همیشه یه ایده توی آسینم داشتم روی انگشت‌های پام وایسادم و سعی کردم یکم خودم رو به بالا بکشم.

به زور موهای سرم تا لبه‌ی گوشش رسید.

– خوبی؟

– hi sajjād

– و علیک سلام حبیبی

– باشه سجاد غلط کردم فارسی می‌گم.

– نارفیق علی جون نمی‌شد گه‌گاهی خبری می‌دادی؟

یکم ازم فاصله گرفت و خم شد و یه ساک توسی رو از روی زمین برداشت و موهای شکلاتیش رو چنگ زد.

– نمی‌خوای دعوتم کنی؟

از چهار چوب در فاصله گرفتن.

– بفرما.

ابروهای پهنش رو جمع کرد ویه اخم شیرین کرد.

– بازم محمد خوابه؟!

سرم رو تکون دادم که یعنی آره، به سمت در اتاق محمد رفت و بعد از اینکه دوبار در زد رفت داخل هنوز پنج ثانیه نگذشته بود که صدای محمد بلند شد.

– علی جون خودت بزارم زمین، لامصب بزارم زمین!

– تکون نخور بچه، می‌افتی.

– عه علی تو رو به جون مادرت….

هنوز حرفش تموم نشده بود که علی لب‌زد.

– بگو غلط کردم!

– باشه غلط کردم ولا دارم بالا میارم بزارم زمین!

رفتم توی اتاق محمد اینبار یکم مرتب تر بود؛ البته به‌خاطر اینکه دیروز خدمتکار کل خونه رو تمیز کرده بود.

به سقف نگاه کردم شبیه گربه ها داشت دست و پا می‌زد، پوزخندی‌زد زدم.

– علی ولش کن…

هنوز حرفم تموم نشده بود که علی پرتش کرد روی تخت، لب‌زد.

– سجاد من ولش کردم ولی اون ولکن نیست…

محمد قاشق نشسته شد و پرید وسط، عضلات جلو بازوش رو جمع کرد، لب‌زد.

– کی می‌تونه مچ اندازی کنه و ببره؟

– نگفتم جنبه نداره!

– چرا گفی من باور نکردم؟!

محمد بازوش رو بوسید و گفت: ای به قربون این همه زیبایی برم هیچ کس قادر نیست زیبایم رو ببینه و ستایشش نکنه….

علی دماغ غلمیش رو گرفت و پوزخندی‌زد.

– اگه پسر باباتی وایسا که اومدم!

– نه من پسر مامانمم ولی وایسادم.

علی و محمد شروع کردن به مچ اندازی، مچ محمد در برابر مچ علی اصلا به چشم نمی‌خورد علی برنده شد… اما مگه محمد کم میاورد باکلی اسرار علی رو مجبور کرد که دوباره مچ‌اندازی کنن، علی هم قبول کرد بعد از کمی استراحت دوباره مچ اندازی کنه.

یه چای برای علی ریختم به سمت اتاق محمد راه افتادم، هنوز داخل نشده بودم که صدای محمد اومد.

– خب مارکو بگو از ایران چه خبر؟

– ولا سیل و زلزله که مردمش رو کلافه کرده البته ناگفته نمونه که کویت نوزده هم دست به دست بقیه داده تا ایرانی‌ها رو خلع‌سلاح کنه… گرونیم که نگو کمر خیلی‌ها رو شکونده.

– اهم… بچه ها سیاسی حرف نزنین!

محمد پوزخندی‌زد، گفت: ببین سجاد اینجا ایران نیست که اگه بگی تخم‌مرغ گرونه بگن سیاسیه درسته کسای هستن که موج سیاسی می‌سازن اما خدایی گفتن اینکه فلان چیز گرونه دیگه سیاسی نیست….

– راستی سجاد چای یخ کرد نمی‌خوای بهمون بدی؟

– ببخش علی جون ولا ممد وراجه…

– هیچم وراج نیستم بزنم به تخته فقط خوش کلامم.

– آره جون خالت.

– بست کن علی از سجاد یاد بگیر مثل مجسمه وایساده!

– باشه مادر جون بچه خوبی میشم، راستی یکم گز و چیزای دیگه آوردم…

محمد حرف علی رو برید و گفت: آخ جون گز…

چای رو دست علی دادم؛ علی لبخندی‌زد.

– ممنونم عروس خانم بلاخر چای رو دستمون دادی.

– ببین علی سجاد می‌خواد داماد بشه تو که زن و بچه داری خجالت بکش!

– ممد می‌خواستم واسه تو تورش کنم اصلا بی‌خیال خوبی به من نیومده.

– نه بابا از کی تا حالا تو بزرگ شدی؟

– آره زن بابا از وقتی که شدم مارکو پولو.

– هردوتون بس کنین، لاقل تو خجالت بکش علی تو که دیگه بابا شدی!

– باشه بس می‌کنم اما شرط داره.

– چه شرطی؟

– جریان دامادی که محمد می‌گه چیه؟

– هیچی دلم پیش یکی گیره اما نمی‌دونم چی میشه؟

از سرجاش بلند شد و شروع کرد به قر دادن سوت و کف زدن… بعدشم اومد من و حسابی تف‌مالی کرد؛ منم که از این خاله‌زنک بازی ها بدم میومد و حولش دادم.

– بسته علی هنوز نه به باره نه به داره بزار ببینم چینم می‌ماسه بعد من و خفه کن.

– چرا؟

– چون عشقش مجازیه.

– سجاد ‌محمد راست میگه؟

– آره راست میگه.

– پسر تو که عاقل بودی، حالا چی شده؟

شروع کردم به زمزمه کردن شعر فاضل نظری:

ٺا از ٺوهم آزرده شوم سرزنشم ڪن،

آه این منم اےآینـــہ! ڪم سرزنشم ڪن

آن روز ڪـــہ من دل بـــہ سر زلف ٺو بسٺم،

دل سرزنشم ڪرد،ٺوهم سرزنشم ڪن

محمد دستش رو روی شونم گذاشت.

– می‌بینی علی نصفه عقلشم پریده.

– آره می‌بینم همون‌طور که فاضل می‌گه

بگــیر از من این هـردو فرمانده را

“دل عاشق” و “عقل درمانده” را

اگر عشق با ماست ؛ این عقل چیست ؟

بکُش! هم پــدر هم پــدر خوانده را

پوزخندی‌زدم و دستای علی رو گرفتم.

– تو که خودت می‌دونی عشق چیه؟!

– آره می‌دونم عشق یعنی آیشه و دنیز.

– خدا رو شکر من هنوز دم به تله ندادم همون طور که:

نه سر در عقل مي بندم نه دل در عشق مي بازم

كه اين نامرد بي درد است و آن پر درد نامرد است

فاضل نظری

علی برای محمد دست زد و گفت: بی‌خیال عشق و مشق بیاین بریم بیرون.

– خب من پایم کجا بریم؟

چشای علی روی لبام قفل بود تا کلامم رو صید کنه اما من ماهر تراز اون بودم و ابرو هام رو بالا انداختم.

– نچ

– کوفت نچ، یعنی چی نچ؟

– ولش کن علی امروز با معشوقه قرار داره.

– خب پس می‌خوای با معشوقه بری بیرون مگه نمی‌گی مجازیه؟

– اهم… علی معشوقه ایرانه، قراره تماس تصویری بگیرن.

– چی شوخی می‌کنی؟

– نه علی محمد راست میگه معشوقم ایرانیه.

– سجاد چی داری می‌گی! چرا نمی فهممت لعنتی؟

– علی چی رو نمی‌فهمی؟

– اینکه…

محمد پرید وسط و گفت: اینکه همچنین عشقی چجوری به وجود اومده؟ اصلا از کجا معلوم هوس نباشه؟

دم در اتاق نشستم از اینکه زیادی سرپا بودم خسته شدم بابا اگه فیلم بود لاقل وسطاش یه چیزی می‌خوردم…

– ببینین من خودمم نمی‌دونم دردم چیه؟! حس خلأ دارم حسی که نمی‌تونم توصیفش کنم.

– خب بیا از یه روانشناس بپرسیم ببینم چی می‌گه؟

– قبلا پرسیدم به نتیجه نرسیدم.

– علی و سجاد پایه هستین یه چیزی بخوریم؟

هر دو سرمون رو تکون دادیم و محمد به سمت ساک رفت و گز و شیرینی برنجی و سوهان… رو آورد.

مشغول خوردن شدیم، بوی شیرینی برنجی و… واقعا برای منی که خیلی سال بود از وطنم دور بودم بوی خاک ایران رو می‌داد اونقدر با ظرافت تیکه های شیرینی رو می‌خوردم که انگار داشتم برخاک مقدس کشورم سجده می‌کردم.

غربت ازم یه پسر مامانی ساخت البته کل پسرا مامانین ولی من مامانم رو خیلی زود از دست داده بودم و وطنم مادرم شده بود…

با مزه کردن شیرینی برنجی فکر کردم بوسه بر دست شالیزارها می‌زنم و به کرمانشاه سفر می‌کنم کرمانشاهی که به خاطره عشق شیرین و فرهاد مهد عاشقان بود…

بلاخره علی و محمد رفتن بیرون، پیراهن آبیم رو پوشیدم با خط اتو شده‌ی پیراهنم می‌تونستم یه آناناس رو نصف کنم.

عطر رو برداشتم و حسابی خودم رو عطر بارون کردم.

– میگم خدای خشگل شدی ها!

– چشات خوشگل می‌بینه وجدون جون.

– میگم راستی رها بوی عطرت رو می‌شنوه؟

– نه.

– پس چرا خودت رو با عطر شستی؟

– بهم اعتماد بنفس می‌ده.

– واقعاً!

– آره.

با بلند شدن صدای پیامک گوشیم چندتا نفس عمیق کشیدم و گوشی رو روشن کردم…

عکس علی دوست سجاد در رمان آنلاین آواز بی صدای عشق مجازی پارت 9

سوم‌شخص

عقربه های ساعت ۱۰:۴۵ دقیه رو نشون می‌داد؛ دل رها مثل سیر و سرکه می‌جوشید.

شقایق که حال رها رو درک کرد دستاش رو روی شونه رها گذاشت و لبخندی‌زد.

– چته؟ آروم باش!

– نمی‌تونم یه حس عجیب دارم.

شقایق گونه های رها رو بوسه زد و گفت: ببین رها همه چیز رو به خدا بسپار من نمی‌گم کارت درسته یا غلط اما یقینن خدا تونایی بندش رو می‌دونه یقینن داشته باش که خودش کمکت می‌کنه.

– آره می‌دونم من که بجز خدا کسی رو ندارم.

خاطره که داشت خونه رو جمع می‌کرد دستش رو تکون داد.

– خوبه دیگه ماهم شدیم بادمجون!

رها به طرف خاطره که با لباس های آبی رنگش شبیه گل نیلوفر شده بود رفت و بغلش کرد.

– ببین خاطره من منظورم این نبود که خدای نکرده تو بادمجونی ولی ما آدما بجز خدا هیچ پناهی نداریم.

خاطره دستای ظریف و نازک رها رو به گرمی فشرد.

– درسته درست می‌گی مراقب باش که باید خدا رو رو سفید کنی نمی‌خوام نیش شیطون باز باشه و بگه خدا اینا بنده هاتن! به خاطر این ها سجده های خالصونه‌ی من رو نادیده گرفتی!؟

مهناز قلموش رو روی زمین گذاشت و از اتاقش بیرون پرید و گفت: اول صبحی درس معارف دارین استادا!؟

– نه چطور؟!

– هیچی شقایق جون بزارین من تمرکز کنم یه چیزی بکشم الان که استادم حذفم کنه.

رها دستای گره خوردش رو باز کرد و گفت: ببخش مقصر منم هنوز موندم چیکار کنم؟

– چی رو چیکار کنی؟

– عه مهناز تماس تصویری رو میگه.

مهناز لبخندی زد و رها رو آغوش گرفت و گفت:

ببخش به والا یادم نبود خب ببین واتساپ یا اینستاگرام کدوم رو هر دو دارین بعد تو شمار تو بهش بده تا تماس تصویری بگیره.

شقایق و خاطره هردو کف‌زدن گفتن: آفرین نابغه مشکل رها این نیست اون استرس داره.

شقایق پوزخندی‌زد و گفت: خب یه دمنوش بخوره!

رها صدای پر از بغضش رو بیرون داد و گفت: چرا اینقدر سخته؟

– چی سخته رها؟

– مهناز جون این که نمی‌دونی چیکار کنی؟

خاطره گوشی رو از دست رها گرفت و شروع به تایپ کردن کرد.

– سجاد وات داری یا اینس؟

سجاد تایپ کرد: اینای که گفتی یعنی چی؟

خاطره دماغش رو کج کرد و زد توی پیشونیش.

– وای خدا این دیگه کیه؟

رها حراسون گفت: خاطره کی‌ رو می‌گی؟

خاطره کلافه به رها و بقیه نگاه کرد و گفت: خب معلومه سجی رهی رو می‌گم.

مهناز پوزخندی زد و لب‌زد.

– آره خدایی یه جوری هست اما خب مگه چیکار کرده!

خاطره پوزخندی‌زد و گفت: هیچی بچمون مخفف کلمات رو نمی‌فهمه، برداشته نوشته وات و اینست چیه؟

مهناز و شقایق خندیدن و رها اخم شیرینی کرد و گفت: بیچاره حق داره چند ساله اون ور آبه هر کدوم از ما بودیم فارسی گفتن رو فراموش می‌کردیم چه برسه به مخفف.

خاطره پوزخندی‌زد و تایپ کرد: وات یعنی واتساپ و اینست یعنی اینستاگرام حالا بگو با کدوم تماس بگیریم؟

سجاد یه نگاهی به اینستاگرامش کرد و بعد از اینکه

پیام ها رو دید با خستگی موهاش رو بالا داد و سراغ واتساپش رفت چون واتساپش رو باخطی که تازه خریده نصب کرد بود زیاد شلوغ نبود… شبیه یه غنچه شکوفا شد و لبخند ملیحی‌زد و تایپ کرد.

– واتساپ.

خاطره به رها نگاه کرد و گفت: شازده گفت واتساپ یکم آب بخور صورت رو بشور و یکم آریش کن بهش خبر بده تا بزنگه!

رها که دیگه صورتش هیچ فرقی با گچ نداشت به خاطره نگاه کرد.

– چ…چییی

مهناز یکم آب‌قند برای رها آورد و بهش داد گفت: بیا رها جون این رو بخور!

رها آب قند رو خورد و بعد از اینکه دست و صورتش رو شست به سمت اتاقش رفت و جلو آینه نشست و رژ لبش رو برداشت تا بالا آورد که استفاده کنه صدای شنید.

– آهای دختر مگه خودت نگفتی یه ملاقات عادی!

رها از اینکه وجدونش دوباره به سراغش اومده بود خوشحال شد و با آغوش باز حرفاش رو شنید و گفت: آره وجدون قرارمون عادی بودن بود.

– خب به نظرت اگه تو رژ بزنی کجایی عادی بودن رو رعایت کردی؟

رها رژ لب رو روی دلاور گذاشت و گفت: آره راست میگی اما من همیشه رژ می‌زنم بیرون می‌رم…

وجدون رها پرید وسط حرفای رها و حرفش رو برید و گفت: اما اون پسره احتمال داره بادیدن رژت تحریک بشه نمی‌گم آفتاب و مهتاب ندیده است اما خب اولین بار تو رو که بهت علاقه داره می‌بینه پس لاقل به فکرش باش!

رها یکم موهاش رو بیرون ریخت درست شبیه همیشه؛ گوشی رو برداشت و نوشت.

– خب سجاد جون این شمارم ۹…۹۹…۹۹ ولی یادت باشه این یه دیدار ها عادیه درست شبیه بقیه دیدار ها که در طول روز انجام می‌دی!

سجاد شماره رو داخل گوشیش سرچ کرد و وارد واتساپ شد و بعد بالا آوردن اسم رها نوشت.

– دوباره سلام، آماده‌ای تماس بگیرم!

رها کلافه لباش رو گاز گرفت و گفت: خدایا من استرس کشتم این داره ده بیست سی چهل می‌کنه تا اومد تایپ کنه آره سجاد تماس بگیر سجاد تماس گرفت.

رها با استرس طوری که انگار داشت بندری می‌رفت گوشی رو برداشت و صدای سجاد داخل گوشش اکو شد.

– سلام بچه.

رها سرش رو بلند کرد، به تیله های مشکی سجاد که قدرت جذبشون از آهن ربا بیشتر بود زل زد…

ضربان قلب رها حالا تند تر ثانیه های ساعت می‌زد، رنگش سفید تر از گچ شده بود با صدای پر از لرزه گفت: سلام.

سجاد که دید رها غرق چشاش شده یکم تکون خورد و بلند شد؛ وقتی بلند شد تموم سینش که با مو پوشیده شده بود بیرون افتاد…

رها از دیدن بدن نیمه برهنه سجاد عصبی شد از روی عادت پوزخندی‌زد و تماس رو قطع کرد.

سجاد سرش رو خاروند و پیش خودش گفت: چی‌شد قطع کرد، چرا پوزخندزد؟…

رها عصبی به جون لباش افتاد و نوشت: نامرد قرار ما چی بود؟

سجاد دست از فکر کردن برداشت و به گوشی نگاه و تایپ کرد.

– هیچی تماس تصویری بگیریم که گرفتیم!

رها که از انتخابش ناامید شده بود نوشت: قرار بود عادی باشه درسته؟

– خب آره از این ساده و عادی تر حتی موهام رو شونه نکردم!؟

رها کلافه چندتا نفس عمیق کشید و نوشت: ببین سجاد لخت بودن کجاش عادیه است؟

سجاد که تازه دوهزاریش افتاده بود نیش خندی زد و نوشت: آهای دیونه اینجا ترکیه است، یه آدم می‌تونه توی خونه‌ی خودش لخت باشه.

– ببین سجاد این قانون واسه ایرانم هست، تو لخت می‌ری توی خیابون؟

سجاد به خودش نگاه کرد و گفت: لامصب دقیقا همون‌طور که می‌خواستم واقعا یه جگره. شروع به تایپ کردن کرد: نکنه توقع داشتی اول صبحی برات کت و شلوار بپوشم!

رها از خودش ناامید تر شد و نوشت: اولاً اول صبح نیست اونجا الان ساعت نزدیک دوازده، دومن من پونزده دیقه پیش بهت پیام دادم طی این پونزده دیقه می‌تونستی یه چیزی بپوشی؟

لبخند روی صورت سجاد کم رنگ تر شد خب رها منطقی حرف می‌زد اون هیچ جوابی نداشت اما خب کم آوردن توی خون سجاد نبود نوشت: ببین رها من سی دیقه طول می‌کشه تا چشام بیدار بشه، تنبلیم اومد برم و یه چیزی بپوشم، حالا چی شده از فرم بدنم راضی نبودی؟

رها که دیگه کارد می‌خورد صداش در نمی‌یومد تایپ کرد: ببین عزیز، من مسلمونم و تو نامحرمی من بدن یه نامحرم رو دیدم.

سجاد با خوندن پیام رها نقش بر زمین شد و بعد از کلی خندیدن نوشت: ‌خب فهمیدم جنبه نداری تنم رو ببینی…

رها اومد گوشی رو خاموش کنه اما به خودش گفت: تا وقتی که پوز این دیونه رو به خاک نزنم کوتاه. نمیام؛ تایپ کرد: ببین سجاد اسکلت مارمولک که نه جنبه می‌خواد نه دیدن داره.

سجاد که یکم ناراحت شد شروع کرد به تایپ کردن:

خب باشه ببخش بچه، فقط یه چیزی یکم بستنی بخور!

– بستنی! چرا؟

– چون زیادی موهات کوتاهه.

– مده استاد.

– واقعاً!

– آره.

– استاد

– جونم.

– می‌گم با این تیپ جلو بچه نری‌ها!

– چرا؟

– چون خودش رو خیس می‌کنه.

– تا چند دقیقه پیش که می‌گفتی عاشقمی؟!

– الآنم می‌گم عاشقتم.

– این یعنی چی؟!

– من بزرگی و محبتت رو دوست دارم نه ظاهرت رو.

– واقعا!

– اهم.

– رها

– جونم.

– میگم چقدر دوسم داری؟

– واقعیتش نمی‌دونم، حتی نمی‌دونم دوست دارم یا نه؟ من برای بار اوله که این حس رو تجربه می‌کنم…. یه حس ناشناخته.

– خب باید بگم این عشق نیست.

چشای رها بارونی شد و بغض سنگینی گلوش رو گرفت با دستای لرزونی نوشت: یعنی چی اگه عشق نیست پس چیه؟

– ببین رها این به خاطر سنته من برای حست احترام قائلم اما این عشق نیست…

– پس چیه؟

– هوس.

– چی هوس؟!

– اره هوس.

– سجاد باهام شوخی نکن درسته ندیدم نون و گندم اما دیدم دست مردم.

– ببین رها یه مرز باریک بین عشق و هوس وجود داره؛ ما دچار هوس شدیم…

– اما سجاد.

– اما چی!؟

– بی‌خیالش اما یه چیز رو بدون خیلی بچه‌ای منم بچه بودم اما عشق تو بزرگم کرد به‌خاطر این بزرگی ازت ممنونم.

– خواهش می‌کنم قابلی نداشت.

– سجاد یه سوال می‌‌پرسم جوابش هرچی باشه میرم برای همیشه باور کن هیچ وقت پی‌ویت نمیام و شمارتم حذف می‌کنم فقط باهام صادق باش باشه؟

– باش بپرس.

– تو واقعا دوستم داشتی؟

سجاد دستش رو مشت کرد و چشای خیسش رو‌ پاک کرد و نوشت: نه چون مجازین.

– خیلی ممنونم که کمکم کردی طبق قرار نقاشی رو می‌فرستم، ببخش استاد من باید برم.

– خواهش ممنونم که نقاشی رو می‌فرستی امید وارم موفق باشی.

رها به صفحه گوشی نگاه کرد و دونه های مرواریدش رو پاک کرد و فریاد زد.

– خدا چرا من؟ چرا من باید اینطوری عاشق بشم؟…


  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: آواز بی صدای عشق مجازی
  • ژانر: عاشقانه
  • نویسنده: آرشیدا
https://beautyvolve.ir/?p=18315
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • kimiya : عالیه😍😍...
  • مدیر سایت : چرا عزیز ؟دلیل خاصی داره ؟...
  • ایدا : یعنی از این چرت تر نمیشد...
  • مدیر سایت : سلامک عزیز هفته ای یک پارت قرار میگیره...
  • Aida : سلام خسته نباشید رمان خیلی عالی بود پارت های بعدیش رو میزارید ؟...
  • Samaneh najafi : مرسی مهربونم😍😍😍...
  • elnazz : مرصی ممنون😍🌷...
  • نازنین : رمان خیلی خوبی بود واقعا پر از صحنه های غمگین عاشقانه🥺...
  • مدیر سایت : ممنون عزیز بابت نظر زیباتون...
  • مدیر سایت : سلام عزیز اسم نویسنده ها زیر رمان خورده...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.