| Saturday 28 November 2020 | 02:59
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان یخی که عاشق خورشید شد_پارت5

مگه آراد چی کم داره یا چه گناهی داره که زن خوبی نداشته باشه…
آراد حق داره و حق آراد من نیستم…
من نیستم…

گوشیم چند بار دیگه زنگ خورد و قطع کرد…

عسل حسابی کلافه شده بود…
غیر از اون یه حرص پنهان توی حرکاتش داشت…
دوباره گوشیم زنگ خورد که عسل بی حوصله گفت :
+بزارش رو بی صدا…
گوشی و بلند کردم و خواستم روی بی صدا بزارم که اسم گودرزی خودنمایی کرد :

+نفس حتی اسمشم سیو نکردی دختر…
اگه بهت زنگ بزنه و گوشیت و ببینه نمیگه چرا تو بهم میگی گودرزی…

نگاهم و دزدیدم :

_مهم نیست

پوف کلافه ای کشید :

+جواب بده…

آیکون سبز و کشیدم و صداش و روی بلندگو گذاشتم…

+الو نفس جان…

از خودم بدم میومد وقتی یک مرد غیر از آراد اسمم و صدا میزد…

_سلام
خوبی؟

+ممنون… تو چطوری؟

_خوبم
اممم… نیاز جان چطوره…
نیاز اسم زنش بود
طبق نقشه داشتم پیش میرفتم…

خندید :

+میدونم از دستم دلخوری…
می خوام ببینمت…
بیا پارک طبیعت…

_باشه ساعت چند؟

+پیام میدم
کاری نداری گلم…

چشمام و روی هم فشار دادم…

چشمام و روی هم فشار دادم :

_نه
ممنون
خداحافظ…

گوشی و که پایین اوردم، عسل برزخی نگاهم کرد :

+نمی تونی یکم بهتر باهاش حرف بزنی؟

نالیدم :

_خواهش میکنم عسل…
اصلا حوصله ندارم…

+اوکی
فقط خواستی بری سر قرار یه چیز خوب بپوش…
باشه؟

_باشه
بای

چشماش گرد شد :

+رسما داری بیرونم میکنی؟
اره؟

+نه… ناهار میخوری…

اخمی کرد :
+نه خیر… خداحافظ
و به سرعت از خونه بیرون زد.
حوصله ی منت کشیدن نداشتم.

رفتم توی آشپز خونه و لیوان آبی خوردم…

روی فرش پذیرایی طاق باز دراز کشیدم…

قفل گوشیمو باز کردم رفتم تو گالری، داخل پوشه ی مخفی و روی عکس مورد نظرم کلیک کردم، ثابت موندم و نگاش کردم…
کم کم اشکام سرازیر شد..

عکسشو از توی گالری گوشیت پاک کردی از تویِ دلتم می تونی پاک کنی؟
پوزخندی زدم حتی نتونستم از توی گالری هم پاکش کنم، فقط ریختمش تویِ پوشه ی مخفی…

نمی دونم چند ساعتِ که دارم زار میزنم نمی دونم چند ساعتِ که دارم به خودم فحش میدم…
نمیدونم چند ساعتِ که قربون صدقه ی آرادم میرم،نمیدونم چند ساعتِ که به بدبختی هایِ خودم لعنت می فرستم…

نمیدونم…

نمیدونم ولی با زنگ در از جا می پرم، بچه هان، در و باز کردم و اشکام رو پس زدم…

رویِ پوشه ی مخفی می مونم نمی دونم حذفش کنم یا نه!گر چه یه عکس دیگه اَز آراد تویِ کیف پولم دارم…

اما…

ناخودآگاه انگشتم کنسل رو لمس میکنه…

***

برای سر قرار با گودرزی یه حموم سریع گرفتم و مانتوی قهوه ایی و شال و شلوار کرم پوشیدم…

تویِ آینه به خودم نگاه کردم و دستی به شالم کشیدم…

صدای آراد تویِ مغزم اِکو شد وقتی که موهام رو نوازش می‌کرد…

(موهات رو جز من کسی نبینه ها نفسم)

بغض بدی تویِ گلوم گیر کرد متنفرم از این حالم…
از این بی قراری هام…

سرم رو چند بار تکون دادم و بعد از خداحافظی سوار تاکسی شدم…

بعد از چند دقیقه روبه روی ورودی پارک، تاکسی ایستاد…

سریع پیاده شدم و به گودرزی زنگ زدم

+چه خوش قول!

صدای گودرزی درست از پشت سرم اومد…

تماس رو قطع کردم و به سمتش برگشتم :

-اع سلام اینجایی!

+آره…
و…
سلام بشینیم؟

به آلاچیق اون طرف تر اشاره کرد..

.لبخندی زدم و به اون سمت رفتم که پشت سرم اومد…

وارد آلاچیق شدیم و رو به روی هم نشستیم…

کل آلاچیق به طرز زیبایی تزئین شده بود

+خبری هست؟

-چطور!

-گفتم شاید جشنی چیزی هس آخه این تزئینا!…

و گنگ انگشت اشاره ام و به طرف تزئین های آلاچیق گرفتم…

خندید و گفت:

+عجول نباش
نوشیدنی جی می خوری بگیرم

بدون تعازف گفتم :
_قهوه

گودرزی زنگ زد و برامون دو تا قهوه آوردن…

+ نمی خوام خیلی طفره برم نفس راستش‌…

چی می خواست بگه که انقد لفتش میداد؟

اما جالب این بود که اصلا کنجکاو نبودم مثل مرده متحرک نگاش میکردم ولی در اخر گفتم:
خواهش میکنم راحت باش!

پوف کلافه ایی کشید و کاغذی روی میز گذاشت با تعجب بهش نگاه کردم:
_احضاریه است برای طلاق نیاز…

ناخود آگاه بلند گفتم “چییییی”

شوکه نگاش کردم…
واقعا میخواست زنش و طلاق بده؟

خندید و بلند شد، رو به روم ایستاد…

با تعجب همچنان نگاش می کردم…

جعبه ایی از جیب کت اسپرتش بیرون اورد و زانو زد و جعبه رو باز کرد و به طرفم گرفت :
با من ازدواج میکنی نفسم؟!

چشمام بسته شد از عصبانیت ، حرص داشت خفم می‌کرد…
این عوضی به من‌ گفت نفسم؟

نه‌نه نباید غیر آراد کس دیگه ایی بهم بگه ناخودآگاه قطره ایی ازگوشه چشمم چکید…

+گریه نکن‌ عزیزم قول میدم خوشبختت کنم…

هه فکر می کرد اشکم از خوشحالیه و شوقه…

نفهمید له کردم خودمو،آراد وحتی خودش و…

له کردم…

آره منِ احمق…
دستم رو با اکراه جلو بردم که انگشتر و دستم کرد و بلند شد…

همیشه از این صحنه ی تو فیلما بدم میومد…
به نظرم نباید هیچ مردی غرورشو له کنه و جلویِ یه دختر یا حتی هر انسان دیگه ایی زانو بزنه…
اما گودرزی زانو زد جلوم به انگشتر خیره شدم…

_ ممنون خیلی قشنگه…

اما ته دلم پوزخند زدم…
هیچ چیز این مرد به من نمی خورد…

حتی تو انتخاب انگشتر…

پر بود از نگین،زیادی جلف بود و سنگین، در حالی که من عاشق حلقه های ساده اما قشنگ بودم…

گودرزی لبخندی زد:

+سه روز دیگه دادگاه دارم می خوام توهم باشی

-تصمیمت جدیه!؟

+آره کاملاً مطمئنم، من تو رو انتخاب کردم…
با اون هرزه ام کاری ندارم…
حتی عکس ها هم به درد نخورد…
من قبلاً بهش گفته بودم نیاز یه هرزه است…

اما فکر نمی کردم حرفام براش سَنَد باشه برای همین به عسل گفتم دنبال مدرک باشه…

***

سرم رو به دیوار سرد راه رویه دادگاه تکیه دادم…

صدای بحث و دعوا از همه طرف میومد.چشمام رو بستم صدای گودرزی و کنار گوشم شنیدم:
+خسته شدی؟

𝓢𝓪𝓻𝓪♡M/, [24.10.20 18:53]
[Forwarded from محافظ یخ]
چشمامو باز کردم و لبخند زدم:
+نه

_می خوای برم یه چیزی بگیرم بیارم بخوری؟!

+علی من خوبم…

به وضوح برق چشاشو دیدم…
اولین بار بود که اسمشو صدا میزدم،حتی تویِ خیالمم گودرزی صداش میزدم…

_چند دقیقه دیگه دادگاه شروع میشه بعدش یه شیرینی حسابی پیشم داری…

رنگش پریده بود من یه زن بودم درک میکردم…
تو این چند روز حتی براش مهم نبود که اسمش و صدا نزدم…
یا براش مهم نبود که انقدر سردم..

زنش رو دوست داره پس چرا داره طلاقش میده؟! اصلاً اگه دوسش داره چرا اومده سراغ من!

تو همین فکرا بودم که نیاز پیداش شد و به سمتمون اومد…

بی توجه به من رو به روی گودرزی زانو زد:
+علی بخدا من…من ..من دیگه…یعنی خیلی وقته…
نمیفهمید چجوری حرفش و بزنه
اونم مثل علی سردرگم بود…
مثل هممون…

به گریه افتاد:
+غلط کردم علی…
غلط کردم روانی من دوست دارم،این کارو باهام نکن خواهش میکنم…

پسر علی تنها رویِ صندلی نشسته بود و گریه میکرد دلم براش سوخت.اون بچه چه گناهی داشت…
علی سرد گفت:
_وقتی هرزگی میکردی یادت نبود نه؟

نیاز با صدای لرزون گفت:
+علی به نظرت فقط من‌ مقصرم پس خودت چی؟

به من اشاره کرد و دلخور گفت:لااقل بذار طلاقم بدی بعد برو یکی دیگه بگیر

دوباره اشکاش روون شد:
من یه زنم علی احساس دارم منم دلم میخواد مردم بهم مهربونی کنه بیا از نو شروع کنیم خوبه؟

علی مردمک چشاش تکون خورد…

آخه مرد تو که عاشقشی چرا براش ناز میکنی،بلند شدم و گفتم:

_ من‌ برم سرویس بهداشتی شماهم حرفاتونو بزنین…
نیاز سرش رو پایین انداخت و گودرزی سری تکون داد.

𝓢𝓪𝓻𝓪♡M/, [24.10.20 18:53]
[Forwarded from محافظ یخ]
روی توالت فرنگی نشسته بودم و به گوشیم خیره بودم.آراد چقدر دلتنگتم مرد من، این انصاف نیست،سهم من از زندگی عشقم فقط یه دونه عکس تویِ فایل پنهانی گوشیمه.

“وقتی مجبورشدی
یکیوازروی گوشیت ببوسی
اون موقع معنی دلتنگی و می فهمی!”

آهی کشیدم و از دسشویی بیرون اومدم به سمت راه رو قدم برداشتم که کسی راهمو سد کرد،سرم پایین بود بخاطر همین فقط کفشاشو میدیدم یه جفت کفشه مردونه…

سرم رو هر چی بالاتر می آوردم بیشتر چشام گشاد میشد..

نگاهم که به چشماش افتاد ناخوداگاه نالیدم:آراد

بهم دیگه خیره شده بودیم…
چشمای آبی شوکه و پر بغض در مقابل چشمایِ عسلیه عصبی…

جوری بهم نگاه میکرد که انگار اینجام چون آدمی و کشتم الان قراره مجازات بشم.دقیقا همینجوری نگاهم میکرد سعی کردم به خودم مسلط شم و دلیل قانع کننده ایی بیارم:آراد من، من…

اما حرفم رو قطع کرد و با بی رحمی کامل گفت:
+هیس…
میدونم چه گندی زدی،همه چیز و میدونم.فقط می خوام یه سوال بپرسم تو باعث شدی طلاق بگیرن؟هوم؟
راستشو بگو می خوام از زبون خودت بشنوم نفس…

تاحالا آراد رو اینجوری با خشم‌ ندیده بودم.یه جوری نگاهم میکرد که هر ثانیه منتظر بودم بیاد و خفم کنه…

هیچ وقت نتونسته بودم بهش دروغ بگم پس فقط سرم رو انداختم پایین…

اولین‌ قطره اشکم مساوی شد با خوردن سیلی به صورتم…

دستم رو روی صورتم گذاشتم و هق هقم اوج گرفت…

مردم با تعجب نگاهمون میکردند و ما اصلا بقیه رو نمی‌دیدیم…

آراد من رو زد!؟

مثل جهنم بود اما اون جهنم وقتی معنی پیدا کرد که فهمیدم قراره بدتر از این هارو تحمل کنم…

هیچ‌ وقت اون سیلی و یادم نمیره، انگار از خواب پریدم…
انگار تازه فهمیدم چه غلطی کردم و دارم چه غلطی میکنم…

تمام صحنه ها، از موقع آشنایی ام
با آراد تا گریه های نیاز و ساشا(پسر گودرزی)اومد جلوی چشمم…

من احمق چی کار داشتم می کردم.من داشتم یه زن و بیوه می کردم؟ یه بچه رو بی پدر؟

اما شاید هنوز طلاق نگرفته باشند.انگار دیدن آراد و اون سیلی از آراد، کاری کرد که همون نفس قبلی بشم،آراد و به شدت پس زدم‌و دویدم تویِ راهرو..

رسیدنم به علی و نیاز مساوی شد با صدا زدنشون برای تشکیل دادگاه، علی بلند شد…
دو دل بود…
راحت سر درگمی رو میشد از چهره اش خوند.اما با دیدنم گفت:

+توهم میای؟
سرم رو به نشونه ی منفی تکون دادم

خواستند قدمی بردارند که سریع جلویِ علی و گرفتم:

_علی می خوام باهات حرف بزنم…
بعدشم با نیاز حرف دارم…

چشماش پر شد از تعجب…

اما من بدون توجه بهش، سمت نیاز رفتم،دستش رو گرفتم…
سعی داشتم آرومش کنم،همین باعث تعجبش شده بود شاید فکر میکرد من رقیبشم، آروم و مهربون گفتم:

_میشه بری اونجا وایسی تا بیام؟
و با دست بیرون راهرو رو نشون دادم…

سر درگم بود، گیج و البته نگران:

_خواهش میکنم نیاز…

چشماش رو بسته و باز کرد و به اون سمت رفت…

لبم و گاز گرفتم و با استرس برگشتم به سمت علی…

همش تو دلم به خودم امیدواری میدادم که گندی که زدم و جمع میکنم…
همه چی حل میشه…

+چته نفس؟مشکل چیه؟ مجبور شدم دادگاه رو بندازم یه روز دیگه…

بدون توجه به حرفاش گفتم:
_ دوسش داری؟

𝓢𝓪𝓻𝓪♡M/, [24.10.20 18:53]
[Forwarded from محافظ یخ]
_میخام کمکت کنم ببین…

یکم مکث کردم شک داشتم واقعیت رو بهش بگم یا نه اما مسئله یک زندگی بود نمی تونستم دست رو دست بزارم نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم :

_ببین من دوسِت ندارم، مطمئنم توهم منو دوست نداری از چشات میفهمم…

شاید این چند روز داشتم زندگی خودم و خودت رو نابود میکردم اما الان میخوام کمکت کنم پس به جون ساشا قسمت میدم راستشو بگو…

نفسای عصبی می‌کشید…
معلوم بود امپر چسبونده

+اره لعنتی دوسش دارم…
اما میدونی ما ۱۲سال اختلاف سنی داریم؟
میدونی ما ازدواج سنتی کردیم؟
نرگس حق داره من و نخواد…

𝓢𝓪𝓻𝓪♡M/, [24.10.20 18:53]
[Forwarded from محافظ یخ]
_کی گفته اون تو رو نمیخاد اون دوست داره…

+پس چرا هیچ وقت نگفت،هوم!چرا؟

_وایسا ببینم درست حدس زدم چون تو فکر میکردی نیاز دوستت نداره و زوری باهات
ازدواج کرده میرفتی دنبال دختر بازی و نیازم فکر میکرده تو دوسش نداری برای همین داری بهش خیانت میکنی و اون هم بخاطر لج و لجبازی میرفته با پسرا قرار میذاشته!هوم؟

نفس عمیقی کشید و سری تکون داد…

تک خنده ایی کردم :

_باورم نمیشه عِینِ بچه ها می مونید…

تیز نگاهم کرد و گفت:

+حالا چیکار کنم گند زدی به همه چیز…

𝓢𝓪𝓻𝓪♡M/, [24.10.20 18:53]
[Forwarded from محافظ یخ]
لبخندی زدم :
_الان دست ساشا رو میگیری میبری خونه…

خودتم میری دانشگاه و شب برمیگردی خونه و من بهت قول میدم نیاز عوض میشه من باهاش حرف میزنم…

خواست حرفم و قطع کنه که دستم و به نشونه سکوت بالا آوردم :

_اگه تو عوض بشی علی…
یه فرصت دیگه بهش بده…

سری تکون داد و خواست بره که صداش زدم…

ایستاد و نگاهم کرد :
_میشه یه لحظه گوشیت و بدی…

امروز برای دومین بار چشماش گرد شد :

+چرا؟

_میفهمی…

پین گوشیش و باز کرد…

گوشی و از دستش گرفتم و اسمم و از نفس به آبجی نفس تغییر دادم…

𝓢𝓪𝓻𝓪♡M/, [24.10.20 18:53]
[Forwarded from محافظ یخ]
گوشی و بهش برگردوندم که گفت :

+هنوزم برام گنگی نفس…
راستش و بگو…
چرا بهم بله دادی؟ بخاطر پول؟

قطره‌ اشکی از چشمم چکید و لب زدم :
_جبران میکنم…
خودم خرابش کردم خودمم درستش میکنم علی…

نیمچه لبخندی زد و دستی به نشونه خداحافظی تکون داد :
+مراقب خودت باشه آبجی کوچیکه…

دست ساشا رو گرفت و از در بیرون رفت…

برگشتم و چشم تو چشم آراد شدم…
قبل از این که حرفی بزنه گفتم :
_آراد خواهش میکنم…
الان باید زندگی این دوتا رو برگردونم…
فردا میام که باهم حرف بزنیم…

هنوز اخم داشت، اونم یه اخم غلیظ…
پوزخندی زد و بدون حرف دیگه ای رفت…

𝓢𝓪𝓻𝓪♡M/, [24.10.20 18:53]
[Forwarded from محافظ یخ]
هنوز اخم داشت، اونم یه اخم غلیظ…
پوزخندی زد و بدون حرف دیگه ای رفت…

تند به سمت نیاز رفتم…

روی صندلی نشسته بود و گریه میکرد…
اگه دست خودم بود الان فقط دلم میخواست توی بغل آراد بخاطر گناهی که کردم گریه کنم و باهاش حرف بزنم که بفهمه از این خریتام پشیمونم…

اما الان باید نیاز و علی و بهم میرسوندم…

البته اگه خودشون بخوان…

𝓢𝓪𝓻𝓪♡M/, [24.10.20 18:53]
[Forwarded from محافظ یخ]
رویِ صندلی بغلیش نشستم و دستش و گرفتم،برگشت و نگام کرد:
+چی می خواستی بگی؟

لبخند زدم:

_چرا گریه میکنی؟
دوسش داری؟

سرش و پایین انداخت و چیزی نگفت:

_می خوام کمکت کنم نیاز جان…
اگه خودت بخوای…
میشه همه چی و از روز اولتون برام بگی؟

دستی به چشمای ترش کشید و اشکاشو پاک کرد و گفت:

+من اون آدمی که فکر میکنی نیستم،بخدا هرزه نیستم نمی خوام باشم اون عکسا که دیدی فقط با اون پسرا حرف میزدم و اون پسرا هم میدونستن نقش بازی میکنم

برای اولین بار که دیدمش مشخص بود اینکاره نیست و فقط حرف پشت سرشه….

_ اینو میدونم نیاز حالا چرا نقش بازی میکردی؟

هقی زد:
+از چی بگم از اینکه شوهرم بکار*تم رو تو مستی گرفت!

از اینکه شب عروسی بهم دست نزد!
از اینکه بلد نبودم چجوری دلبری کنم و شوهرم از دست رفت!

_ چرا انقد پر اِبهام حرف میزنی قشنگ بگو چی شده منو مثل خواهرت بدون…

+هه خواهر خودت میدونی تا نیم ساعت پیش داشت چه اتفاقی میافتاد؟!

دیدم حق داره که اعتماد نکنه برای همین گفتم:

_خب باشه من‌ اول میگم چجوری وارد زندگی شوهرت شدم و بعد تو بگو خوبه؟ولی پاشو بریم کافه ایی جایی.
اینجا خوب نیست

سری تکون داد که اول رفتیم دستشویی،چون دوتامون حسابی گریه کرده بودیم چشامون دوتا کاسه خون بود برای همین آبی به صورتمون زدیم و تویِ کافه ی نزدیکی رفتیم…

یه جایِ دنج نشستیم:

+چی می خوری نیاز؟

دستاش و بهم کوبید شیک شکلات با کیک شکلاتی…

خندیدم، تویِ این یک ساعت فهمیدم نیاز خیلی شیطون و بلاست،تقریباً همسن بودیم و احتمال میدادم که نیاز از من کوچیک تر باشه…

با آوردن سفارشمون شروع کردم از همه چی بگم از روزای بدبختیم که فقیر بودیم تا روزای خوشبختیم که باز هم فقیر بودیم اما اون موقع خوشبخت بودم چون آراد بود..

گفتم و گفتم تا خالی شدم…

گفتم و گفتم تا خالی شدم…

احتیاج داشتم با یکی درد و دل کنم و درد و دل با عسل اصلاً بهم نمی چسبید…

همیشه احساس میکردم بهم حسودی میکنه اما واقعا چیزی نداشتم که حسادت کنه..

همه داراییم آراد و نیما و نرگس و نازی بود

نیاز با مهربونی نگام کرد:

+عزیزم درکت میکنم،همین که سعی کردی کار های خطاتو درست کنی یعنی پشیمونی اتقدر ناراحت نباش مطمئنم آراد هم می بخشتت…

بعد با شیطنت ابرویی بالا انداخت:

+ اون پسر قد بلند چهارشونه چشم عسلیِ بود آره؟

خندیدم و سر تکون دادم که گفت:

+جون بابا بیا این علی بد عنق مالِ تو،این خوشگله رو بده به من…

اخم الکی کردم و شاکی گفتم:

_هوویییی اون صاحاب داره..

خندید و بعد جدی گفت:

+من الان ۲۰ سالمه و علی ۳۲ سالشه ۱۲ سال تفاوت سنی نفس ۱۲ سال میفهمی…

پلکی زدم و گفتم میدونی که الان خیلیا همینجور ازدواج کردن…

دلخور گفت :
+میدونم…
نفس عمیقی کشید و ادامه داد :
+من 15 سالم بود…
ازدواج من و علی کاملا سنتی بود…
علی نمی‌خواست….
منم نمی خواستم…
شب عروسی هم حتی کنارم نخوابید و گفت من به زنی که دوست نداشته باشم دست نمیزنم…
منم بچه بودم…
نمیدونستم چجوری دلبری کنم…
چجوری نگهش دارم…
رگ خوابش دستم نبود..
چند وقت گذشت و علی حتی بهم نزدیک نشد..
اما دل من هر روز بیشتر براش میرفت….
آهی کشید :
+یه شب… یه شب علی مست اومد خونه و…. و اون شب من… من… من زن شدم…
نفس من تو 16 سالگی باردار شدم…
من غرورم اجازه نمی‌داد بهش اعتراف کنم…

+همیشه اعتقاد داشتم مرد باید اول اعتراف کنه…

مظلوم نگام کرد :
+حالا میگی چیکار‌ کنم نفس…

آهی کشیدم…

_باید امشب بترکونی…

بعد اگه دیدی امشب بهت اعتراف نکرد تو باید اعتراف کنی…

البته میتونی اعتراف نکنی و زندگیت بهم بریزه اما من مطمئنم علی عاشقته…

+باشه هر چی تو‌ بگی…

دوست خوبم…

خندیدم نیاز دختر خیلی باحالی بود،سرتکون دادم و گفتم:
_ پاشو خواهری که وقت نداریم باید بریم خرید…

#نیاز(زن علی)

بعد خرید سریع رفتم حموم حسابی به خودم رسیدم و یه آرایش ملیح و نازم رویِ صورتم پیاده کردم و لباسی که با نفس گرفته بودیم و پوشیدم…

هیچ وقت جلویّ علی همچین چیزی نپوشیده بودم…

جلوئ آینه وایسادم و به خودم نگاه کردم از لختیِ لباس لبمو گزیدم اما صدای نفس تویِ گوشم پیچید:

” ببین نیازحیا خوبه اما جلویِ‌ شوهر معنی نداره مخصوصاً شما که یه بچه ی ۴ ساله دارین…

جلویِ شوهرت بیخیال باش فقط جلویِ شوهرت!”

نفس ۳ سال از من بزرگتر بود و حسابی از این چیزا سر در می‌آورد…
میگفت تمام دختر ها باید این چیزا رو بدونن…

خوبه ساشا نبود!تویِ همین چند ساعت عاشق نفس شده بودم…

تا فهمید جلویِ ساشا معذبم‌ گفت بفرستش خونه ی ما….

زنگ خونه به صدا در اومد که جیغی از هیجان زدم…

شده بودم عینِ دختری که اولین‌ قرارشو با دوست پسرش داره…

عطر و رویِ خودم خالی کردم و در و باز کردم…

با اخمی که همیشه روی صورتش مهمون بود اومد داخل هنوز نگام نمیکرد لبخند تلخی زدم

_سلام علی

سری به معنایِ سلام تکون داد و لبخندی زد…

جلوتر از من رفت و من پشت سرش بودم کل خونه رو رومانتیک کرده بودم و بعضی از لامپ‌هارو خاموش کرده بودم رویِ میز شمع و گل چیده بودم و به خدمتکارگفته بودم چند مدل غذا درست کنه و یه میز رویایی چیده بودم فضای خونه رو که دید و بویِ عطر به مشامش خورد ساکت وایساد:

+ پس ساشا کو چرا سر و صداش نمی…..

برگشت که تازه چشمش بهم خورد…

انگار یه چیز فضایی دیده بود که دهنش باز موند و حرفش ناتمام…

کیف و کتش و رویِ مبل انداخت و با سرعت به طرفم اومد که ترسیدم و جیغی زدم و به دیوار چسبیدم که…

به لبهام حمله کرد…
دقیقا حمله کرد…

صدای نفس اومد تویِ ذهنم:

(+کِی رابطه داشتید؟

لب گزیدم که یکی زد تو سرم:
+احمق جون خواهرا که با هم از این حرفا ندارن چرا خجالت میکشی…

خندیدم و گفتم:

_خیلی وقت پیش…

+خوبه پس الان حسابی می خواد…)

از هیجان نفس نفس میزدم دستاش و دو طرف صورتم رویِ دیوار گذاشته بود…

انگار می خواست تموم تمرکزش رویِ من باشه،با گازی که از لب هام گرفت،دستام و دور گرندش انداختم و لب هاش بوسه زدم…

اما اِنقدر تند تند بوسم میکرد که نمی تونستم جواب همه ی بوسه هاش رو بدم…

نفس که کم آوردیم ازم جدا شد.اگه قبلاً بود سرم و می انداختم پایین اما از این به بعد خجالت جلویِ شوهرم معنی نداشت…

تو چشماش زل زدم و لبخندی مهمون لب هام کردم‌…

چند ثانیه نگاش کردم دستام هنوز دور گردندش بود، بوسه ایی به گونش زدم:

_فرستادمش پیش نفس،نفس سه تا خواهر برادر کوچیک داره گفت می خوام ساشا خونمون باشه منم قبول کردم،حالا ام لباسات و عوض کن شام بخوریم…

دستام و از دور گردنش انداختم…

لبخندی زد ولی هنوز خیره ی صورتم بود بشکنی زدم که از جا پرید:

+علی شام سرد شد…

یه دفعه کمرم و به سمت خودش کشید که هینی گفتم…..

خندید و گفت:

+ از این به بعد تویِ خونه همیشه باید اینجوری باشی فهمیدی؟

– چشمکی زدم جلوساشا؟!

خندید و گفت:آره…

علی سریع لباسهاش و عوض کرد و در سکوت شام‌ خوردیم…

هیچ وقت سر شام حرف نمیزدیم…
دستاش و با دستمال پاک کرد و به طرفم اومد و گفت:

+خب؟

ابرویی بالا انداختم و گفتم:

_خب؟!،

دستش رو بی هوا دور زانوهام حلقه کرد و من رو رویِ کولش انداخت و گفت:

+دیگه باید از نبود ساشا استفاده کرد…

خندیدم و بهش چسبیدم.وارد اتاق شد و پرتم کرد رویِ تخت…

تیشرتش و از سرش بیرون کشید که بلند شدم و روغنی که آماده کرده بودم و بیرون‌ آوردم…

علی ابرویی بالا انداخت:

+این چیه؟

-روغن می خوام ماساژت بدم…

خندید و گفت:
+ جون بابا تو فقط بمال…

ضربه محکمی به سرش زدم که خندون و با درد نگام کرد.چشمام و ریز کردم:

+بخواب رو تخت.دستاش و بالا گرفت و دراز کشید…

دستاش و بالا گرفت و دراز کشید و آروم گفت:

+ خب بابا حالا چرا میزنی..

لبخندی زدم و رویِ تخت نشستم و یکم روغن رویِ کمرش ریختم و شروع کردم به ماساژ دادن کتفش و با دقت ماساژ میدادم…

هومی از لذت گفت و بعد از‌ چند دقیقه سکوت گفت:

+نیاز یکم پایین تر و ماساژ بده…

دستم و پایین تر بردم که دوباره گفت:

+نه پایین تر…

متوجه لحن منظور دارش شدم و مشت محکمی به کمرش زدم که خندید…

گوشش و گرفتم و به کمر خوابوندمش البته با زور، روش افتادم و خیره به چشماش گفتم:

_بهم قول بده دیگه طرف هیچ دختری نری

+توهم قول بده

_علی من‌فقط بخاطر لج تو، این کارا رو میکردم و با هیچ پسری هیچ رابطه ایی نداشتم

+میدونم اما من نمی خوام‌ دیگه به هیچ پسری نگاه کنی..

چشمامو باز و بسته کردم و گفتم:

_ خیلی خب قول میدم…

چشماش رو تو حدقه چرخوند:

+منم قول میدم مرد و مردونه

دوباره لبهام و اسیر کرد جوری که انگار رو اَبرا بودم،ازم جدا شد که با چشمای خمار نگاهش کردم و گفتم:

_خوابت که نمیاد…

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: یخی که عاشق خورشید شد
  • نویسنده: SARAJ
https://beautyvolve.ir/?p=18277
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • kimiya : عالیه😍😍...
  • مدیر سایت : چرا عزیز ؟دلیل خاصی داره ؟...
  • ایدا : یعنی از این چرت تر نمیشد...
  • مدیر سایت : سلامک عزیز هفته ای یک پارت قرار میگیره...
  • Aida : سلام خسته نباشید رمان خیلی عالی بود پارت های بعدیش رو میزارید ؟...
  • Samaneh najafi : مرسی مهربونم😍😍😍...
  • elnazz : مرصی ممنون😍🌷...
  • نازنین : رمان خیلی خوبی بود واقعا پر از صحنه های غمگین عاشقانه🥺...
  • مدیر سایت : ممنون عزیز بابت نظر زیباتون...
  • مدیر سایت : سلام عزیز اسم نویسنده ها زیر رمان خورده...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.