رمان مال من باش

رمان انلاین مال من باش پارت 16

سلام به دوستان و همراهان عزیز سایت خوب سرزمین رمان انلاین . دوستای گلم با یه پارت دیگه در خدمتتون هستم امیدوارم لذت ببرید نظرات و کامنت ها فراموش نشه .

داشتیم با هم روی میز رو جمع میکردیم که یهو انگار بهم دستگاه شوک وصل کردن . با صدای زنگ گوشیم چنان پریدم بالا که نزدیک بود پام گیر کنه به میز و بیفتم ولی خودمو نگه داشتم . یعنی خدا شفام بده با این زنگ گوشی که من دارم اخه کی صدای جیغ میزاره رو زنگ موبایلش . خیر سرم اومده بودم خلاقیت به خرج بدم برای هر کی یه مدل صدای زنگ گذاشته بودم که از صداش بفهمم کیه نمیدونم چیزی بهتر از این برا مادر جون چرا پیدا نکردم رفتم سراغش . هـــــــــه واییییی من یادم رفت به مادر جون خبر بدم بیچاره چقدر نگران شده الان . سریع گوشی رو برداشتم:

-الو مادر جون ؟

-سلام , کجایی دختر چرا یه زنگ نمیزنی دلم هزار راه رفت . این پسره چی بود اسمش حالش خوبه ؟

-باراد اره مادر جون حالش خوبه نگران نباشین

-پس چرا هنوز نیومدی اگر حالش خوبه

-مگه ساعت چنده ؟

-ساعت 11 دختر الان سه ساعته که رفتی هیچ خبری هم ازت نیست

-ای وای اومدم اومدم میام برات همه رو تعریف میکنم مادرجون فعلا

-زودباشا من دیگه بیشتر از این نمیتونم اینجا رو مدیریت کنم خدافظ

لبمو محکم گاز گرفتم و دویدم به سمت لباسام تا بپوشم و برم

-باراد : پرنو کجا ؟

-پرنو : باراد من یادم رفت به مادر جون زنگ بزنم الانم باید برم دیر شده

-خیلی خب وایسا خودم میبرمت الان تنها نمیزارم بری اینوقت شب

-ماشین دارم اخه

-باشه با ماشینت میبرمت خودمم با یه تاکسی چیزی برمیگردم دیگه

-باشه پس بدو که دیر شد

تند تند لباس پوشیدم و از خونه زدیم بیرون و باراد منو تا دم خونه رسوند و برای همه چیز ازش تشکر کردم و باراد هم پیاده شد تا با تاکسی برگرده منم ماشین رو بردم توی پارکینگ و رفتم داخل . با ورودم به خونه خاله اینا داشتن خداحافظی میکردن که برن و ازشون عذر خواهی کردم که نتونستم پیششون باشم و بعد از کمک به مامان و جمع کردن خونه رفتم تو اتاقم و لباسامو عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم و به انگشتری که باراد امشب دستم کرد خیره شدم و تمام لحظه ها رو هزار باره برای خودم مرور کردم . صبح با حالت نشاط و ذوق بیش از حدی از خواب بیدار شدم رو تختم نشسته بودم و بازم فقط چیزایی که دیشب اتفاق افتاد توی ذهنم چرخ میزد و لبخند پررنگی که روی لبم بود و نگاه خیرم روی انگشتر توی دستم که انگار همه ی خاطراتم مثل فیلم روی اون پخش میشد . مادر جون در اتاق رو باز کرد و وارد شد و روی تختم نشست از جام بلند شدم و صاف نشستم و انگشتر رو توی مشتم جا به جا کردم .

-سلام خانم خابالو صبح متعالی بخیر

-سلام مادر جون خودم صبح شما هم بخیر

-بله دیگه پرنو خانم دیگه تحویل نمیگیری از مادر جون خسته شدی ؟

-واااا مادر جون مگه ادم از مادر بزرگ شیرین و مهربونی مثل شما خسته هم میشه

-خیلی خب بلبل زبونی نکن دیگه . راستی مادر نگفتی چی شد این اقا باراد چش شده بود ؟

لبخند روی لبم پر رنگ تر شد و همه چیزرو البته با سانسور برای مادرجون تعریف کردم . بعد از اینکه حرفام تموم شد حلقه رو نشونش دادم که کلی ذوق کرد و البته کلی هم باراد رو تهدید کرد که دیگه اینطوری منو خبر نکنه . حق داشت مادرجون دید که من چجوری داشتم سکته میزدم .

-مادرجون : به سلامتی مادرجون ولی نگفت کی با خانوادش میاد خواستگاری ؟ همینجوری که نمیشه بلاخره درسته من خارج بودم و ذهنم و افکارم نسبت به مادربزرگای دیگه باز تره ولی هر چی باشه قدیمیم و این چیزا خیلی با من سازگار نیست زودتر خانواده هاتون رو در جریان بذارید

-مادر جون اون خواسته اول از من و جوابم مطمئن بشه بعد با خانوادش بیاد تو همین چند روزه حتما برا خواستگاری قرار میذاره

-انشا… مادر پس منو بی خبر نذاریا باشه ؟

-باشه مادر جون قربونت شما هم برو استراحت کن تا بیام با هم یه فیلم خوب ببینیم

-دورت بگردم مادر بیا تا برات صبحانه هم حاضر کنم

-مگه مامان نیست ؟ شما که اینطوری زحمتت میشه

-مامانت رفته فروشگاه یکم خرید کنه میاد حالا

مادرجون رو بوسیدم و راهیش کردم و خیمه زدم رو گوشیم از باراد پیام اومده بود :

-بیداری عزیزم ؟

تند تند تایپ کردم :

-اره عشقم

-خوبی ؟ دلم برات یه ذره شده

-قربونت تو خوبی ؟ منم خیلی دلم برات تنگ شده

-فدات خانمم تو خوب باشی منم خوبم . پرنو پیام دادم شماره ی خونتون رو بگیرم دیشب که اومدی یادم رفت بپرسم

-شماره ی خونمون برا چی ؟

حالا میدونستما ولی دوست داشتم دوباره بهم بگه که برای چی میخواد

-میخوام بیام که تو رو تا همیشه برای خودم نگه دارم

-پس شماره رو برات بعد اس ام اس میکنم

-فقط محض اطلاع من شماره رو برای فردا شب لازم دارم چون به خانوادم گفتم و قرار گذاشتم پس فردا بیایم تو هم شماره رو بهم بدی میگم سریع مامانم زنگ بزنه

-باراد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-جونم عشقم

– فردا شب ؟؟؟؟؟؟

-اره خانمم

-مگه هولیم این همه عجله برا چیه

-برای رسیدن به عشقم

-باش پس من شماره رو بدم که تو به عشقت برسی

-زود تند سریع بفرست

و بعد هم شماره رو براش فرستادم و بعد از خدافظی با احساس شادی خوشایندی از جام بلند شدم تا برم صبحونه بخورم و با مادر جون فیلم ببینم

-مادرجونــــــــــــــــــن مادر جون کجایی ؟

مادر جون سراسیمه از اتاقش اومد بیرون

-چته دختر زهرم ترکید فکر کردم چیزیت شد

-بیا میخوام یه چیزی بهت بگم

مادر جون اروم اروم از پله ها اومد پایین

-بگو دخترم

-مادر جون باراد پیام داد شماره ی خونمون رو گرفت دیدی گفتم بلاخره میان

مادر جون اشک تو چشماش جمع شد و با بغض منو در اغوش کشید و گفت :

-قربون دخترم برم که داره عروس میشه دورت بگردم مادر چه زود بزرگ شدی انگار همین دیروز بود که باهات بازی میکردم و بهت غذا میدادم

بغض کردم و مادرجون رو بغل کردم

-فدات بشم من گریه نکن ببین منم احساساتی شدم

-ای وای خدا مرگم بده مادر ناراحتت کردم تو الان باید خوشحال باشی داری عروس میشی ببخش مادر دست خودم نیست پیر شدم و اخلاقم کلی تغییر کرده

-دورت بگردم کی گفته پیر شدی خیلی هم جوون و ماهی فکر کنم همه شما رو با من اشتباه بگیرن فکر کنن عروس شمایین

-خب حالا بیا بریم صبحانه بخور تا بعدش با هم ناهار درست کنیم وگرنه امروز گرسنه میمونیم

بعد از خوردن صبحانه همراه مادرجون ناهار درست کردیم و کلی خندیدیم و خوش گذروندیم و ساعت 12:45 بود که کارامون تموم شد و زیرغذا رو کم کردیم و رفتیم نشستیم پای تلویزیون و با مادر جون یه فیلم کمدی دیدیم و کلی خنیدیدیم . بعد از خوردن ناهار با مامان و بابا و مادر جون و پادرا دور هم توی حال نشسته بودیم و ساعت نزدیکای پنج و نیم بود که تلفن زنگ خورد و گوشای من تیز شد و مادرجون ریز به حرکتای من میخندید . مامان گوشی رو جواب داد و لحنش فهمیدم که کسی که پشت خطه رو نمیشناسه و به احتمال زیاد مامان باراده

-مامان : بله بفرمایید ؟

………………

-سلام خیلی ممنون

……………….

-درسته اهان که اینطور

……………….

-بله والا چی بگم پرنو هنوز بچس

ای بابا حالا مامان همین الان یادش افتاد من بچم

………………

-خواهش میکنم باشه قدمتون به چشم منتطریم

…………………

-سلامت باشین خدا نگهدار

بعد از اینکه مامان گوشی رو قطع کرد خودمو زدم به اون راه و خودمو مشغول تماشای تلویزیون نشون دادم و مثل همیشه بیخیال پرسیدم :

-مامان کی بود ؟

-مامان : والا یه خانمی بود گفت انگار تو با پسرش تو یه دانشگاه بودین تو رو دیده خوشش اومده میخوان بیان خواستگاری

منم الکی فیلم اومدم :

-اااا نگفت کیه ؟

-گفت نکویی . تو کسی به این اسم میشناسی

-اممممم اره فکر کنم

-خب حالا بزار بیان اگه خوب نبودن رد میکنی دیگه اگه هم خوشت اومد و خانواده ی خوبی بودن که به سلامتی ازدواج میکنی

-مامان خیلی ریلکسیا . حالا برای کی قرار گذاشتن

-فردا شب

حالا خوبه همه ی اینا رو میدونستم و الکی مثل بلبل سوال میپرسیدم بارادو بگو چه فیلمی اومده گفته منو چندبار تو دانشگاه دیده و خوشش اومده با ذوق و هیجان درونی که سعی میکردم نشون ندم و عادی باشم گفتم :

-وای مامان من چی بپوشم حالا

-وا پرنو باز شروع شد ؟ تازه لباس خریدی که

-اخه اونا لباس تو خونه ایه مال خواستگاری نیست که

-مادرجون : خب حالا بعد از ظهر میریم بازار یه لباس مناسب برات میخریم

-بابا : حالا بزارین بیان ببینم چطورین اصلا به درد دختر همه چی تموم من میخورن ؟

-پرنو : باشه پس من عصری امادم

و با اجازه ای گفتم و رفتم تو اتاقم و در اتاق رو بستم و پریدم روی تخت و سرمو فرو کردم تو بالشت و برای تخلیه ی هیجانم جیغ های خفه ای کشیدم و از ته دلم خندیدم . بعدازظهر زودتر از همه اماده شدم ولی برای اینکه لو نرم اخر از همه از اتاق رفتم بیرون . با مامان و مادر جون تو پاساژ راه میرفتیم و ویترین ها رو نگاه میکردیم که یه پیرهن گلبهی رنگ ماکسی و پوشیده و خوشگل چشمم رو گرفت . رفتیم داخل و فروشنده لباس رو اورد تا پرو کنم.  لباس خیلی خوشگلی بود تا روی کمرش تنگ بود و از روی کمرش تا پایین ازاد بود و استیناش ازاد ازاد بود و روی مچش تنگ میشد و یقش هم پوشیده بود و میتونستم راحت روسریم رو مدل دار ببندم چون تا روی گردنم رو گرفته بود و روی کمرش هم کمربند باریکی میخورد مه از جنس پارچه ی خود لباس بود و روی کمرم پاپیون میشد. از پرو که اومدم بیرون مامان و مادر جون کلی قربون صدقم رفتم و بوسیدنم لباس رو خریدیم و از مغازه اومدیم بیرون و روسری ستش رو هم گرفتیم و یه جفت کفش خوشگل پاشنه بلند هم رنگ لباسم گرفتم و تا شب توی بازارا تاب خوردیم و برا مامان و مادر جون هم لباس خریدیم و برا خونه هم یه سری وسیله گرفتیم و اومدیم خونه و هممون از خستگی وا رفتیم . پادرا یه بند غر میزد که چرا میخواین پرنو رو شوهر بدین و این هنوز بچس و بعدم قهر کرد و هرچی هم باهاش حرف زدن راضی نشد که نشد و منم گذاشتم بعد با باراد از دلش دربیاریم و یکم با باراد رفیق بشه اشتی میکنه . روز بعدش صبح زود بیدار شدیم و تا ظهر خونه رو تمیز کردیم و وسیله و اینا اماده کردیم و ظهر بعد از خوردن یه ناهار سرپایی و تند تند , یه دوش دو دقیقه ای گرفتم و وسیله هامو برداشتم و رفتم ارایشگاهی که دوست مامان بود و مامان با پارتی بازی برام امروز وقت گرفته بود رفتم . ساعت سه بود که رسیدم و بعد از انجام کارای اولیه نشستم روی صندلی و به خانمه که فهمیده بودم اسمش شیلائه گفتم روسری رو مدل دار برام درست کنه . دوست نداشتم همین اول کار بی حجاب بشم . روسری رو خیلی قشنگ و مدل دار برام درست کرد و یه تیکه از موهامو کج گذاشت بیرون و لولشون کرد و ارایش محو و خوشگلی برام زد . زیرابروهامو برام تمیزتر برداشته بود که حسابی قیافمو عوض کرده بود و ریمل و خط چشم کشیده ای برام کشیده بود که خیلی کلفت نبود و سایه ی صورتی کمرنگ شاین داری برام زده بود که خیلی قشنگ بود و رژ گونه ی محو صورتی و رژ صورتی نسبتا پررنگ که خیلی خوشگل شده بود و حسابی از دیدم قیافه ی خود کیف کرده بودم . شیلا جون خودش کلی برام نوشابه باز کرده بود که تاحالا عروس به این نازی نداشتم و خیلی خوشگل شدی و مثل عروسک شدی. از شیلا جون تشکر کردم و هرکاری کردم به حساب دوستی با مامان فقط نصف پول رو گرفت و بعد برداشتن وسایلم رفتم خونه و به محض ورودم به خونه مامان و مادر جون حسابی ذوقمو کردن و بماند که چقدر ابغوره گرفتن و بابا مردونه بغلم کرد و قربون صدقم رفت و من برق اشک رو توی چشماش دیدمو پادرا کماکان باهام قهربود و از اتاقش بیرون نمیومد . رفتم تو اتاق که دیدم بیست تا میسکال از دخترا دارم دیروز بعد از حرف زدن با باراد با دخترا حرف زده بودم و گفته بودم که امروز میان خواستگاریم و اونا هم کلی خوشحالی کرده بودن و کلی هم فحشم داده بودن که اخر از همه اعتراف گرفتم و زودتر دارم میرم قاطی مرغا . منم کلی سر به سرشون گذاشته بودم و الانم قطعا زنگ زده بودن امار بگیرن که من نفهمیده بودم . ساعت 6 بود که سریع لباسم رو پوشیدم و کفشامو پام کردم و با عطرم دوش گرفتم و گردنبند ظریفی به شکل پر گردنم انداختم و خودمو تو اینه برانداز کردم . خیلی خوب شده بودم ولی یادم نمیاد توی چندتا خواستگاری قبلی اینقدر خوشحال و هیجان زده رفتار کرده باشم شایدم این بار واسه این که باراد بود اینقدر وسواس به خرج داده بودم و هیجان زده بودم . جلوی اینه توی همین فکرا بودم که صدای زنگ ایفون بلند شد و من سراسیمه از اتاق خارج شدم و با هیجان پله ها رو طی کردم و رسیدم دم در و کنار مامان و بابا و مادرجون ایستادم …..

&&&&&&&&&&&&&&&

اینم از پارت 16 امیدوارم خوشتون اومده باشه . پارت گذاری روز های زوج به جز جمعه ها

یک دیدگاه برای “رمان آنلاین مال من باش پارت 16”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *