خورشید

رمان آنلاین خورشید پارت۳

سراغ گوشیم رفتم و روشنش کردم که دیدم کلی پیامک تماس بی پاسخ از سحر بود. زنگ که زدم خاله گوشی را برداشت. گفت: سلام چرا از دیشب تا حالا گوشیت را جواب نمیدی؟ سعید کجاست؟

گفتم: سلام خاله، سعید خونه نیست. من هم گوشیم خاموش بود. چی شده؟

_ چیزی نیست، سحر دم صبحی حالش بد شد . تو هم تلفنت رو جواب نمیدادی مجبور شدم به حاج رمضان بگم مارو ببره درمانگاه توی شهر. اما الا تو راه برگشتیم . تو هم بیا خونه ، بابات و زن و بچه اش دارن میان اونجا.

_ سحر چشه؟ دکتر چی گفت؟ واقعا حامله است؟

خاله کمی مکث کرد و گفت: نه من اشتباه میکردم . حالا تو بیا خونه ، بهت توضیح میدم فقط جلو بابات و زنش چیزی نگو. من هم باشه ای گفتم و راه افتادم سمت خانه.

تا رسیدم به خانه و کلید انداختم، ماشین پدرم رسید و با هم داخل رفتیم. یک ساعتی به سلام و احوالپرسی و پذیرایی گذشت. پدرم از زن دومش، یک پسر عقب مانده و یک دختر داشت . پدرم در شهر در شرکت کار میکرد و حالا هم بخاطر عروسی خواهر زاده اش آمده بود تا چند روزی پیش ما بماند.

سحر آن روز ، رنگ پریده و ضعیف بود، طوری که زن بابام متوجه حالتش شد و ازش پرسید تو راهی داری؟ ولی سحر گفت: نه یکم فشارم افتاده.

فقط موقع کشیدن شام توانستم با خاله تنها شوم و بپرسم چی شده؟ خاله هم گفت: هیچی دیشب بهش گفتم که قراره ببریش دکتر اونم خیلی ناراحت شد و گفت من که مطمئن نیستم باردارم چرا همچین چیزی به ناصر گفتی. بعد هم سر صبح بیدارم کرد و گفت حالم خوب نیست و پام پیچ خورده همین. از خاله ام معلوم بود که چیزی را پنهان می کند اما چه چیز را نمیدانستم. شاید هم خود را به ندانستن میزدم. بعد از شام همگی میخواستیم برای عرض تبریک به خانه عمه ام برویم که سحر گفت حالش خوب نیست و میخواهد در خانه بماند. من هم که ته دلم به او شک داشتم نمیخواستم تنهایش بگذارم که نامادری ام گفت خواهرم پیس سحر میماند و ما همه با هم رفتیم.

ولی از سعید تمام آن روز خبری نبود چون از همه چیز خبردار شده بود. و من این را بعد از دیدنش فهمیدم…

از سعید تمام آن روز خبری نبود چون از همه چیز خبردار شده بود این را فردای همان روز وقتی سر و کله اش پیدا شد فهمیدم.
بعد از اینکه یک روز و یک شب از سعید خبری نشد به سراغ دوستان و هم سن و سالانش در روستا رفتم ولی کسی ازش خبر نداشت فقط یکی از آنها گفت فکر کنم سعید رفته باشه خونه صابر کوردان آخه یه چند وقته که با محسن پسر صابر کوردان خیلی رفیقه میگه داره براشون کار میکنه.
آوازه صابر کوردان را شنیده بودم با اینکه در روستای دیگری زندگی میکرد ولی تمام منطقه او را می شناختند میگویند اهل هر نوع خلافی هست از زورگیری گرفته تا جور کردن مواد و مشروب و اسلحه و زنهای آنچنانی، برای گیر نیفتادن در روستا ساکن شده بود و کسی هم جرئت لو دادن او را نداشت.
سمت خونه صابر راه افتادم وقتی رسیدم محسن و چند نفر دیگر دم در ایستاده بودند. محسن را قبلا با سعید دیده بودم و میشناختم .به محض اینکه مرا دید به سمتم آمد. سراغ سعید را ازش گرفتم که گفت: با بابام رفته بیرون یه کاری داشتن.
با بابات رفته بیرون! سعید مگه همسن باباته من شنیدم رفیق تو چرا به جای اینکه با تو باشه با بابات رفته؟! راستش آقا ناصر من زیاد تو کار بابام دخالت نمیکنم ولی سعید چون رفیقمه و نگرانشم بهت میگم سعید از دیروز اومد اینجا نمیدونم چشه انگار یکی دیگه شده باشه از بابام اسلحه خواست گفت در مقابلش هر کاری بابام بخواد براش میکنه به من هیچی نمیگه ولی معلومه بابام خبر داره آخه بهش گفت همه جوره پشتتم .
هنز داشتیم حرف میزدیم که سعید و صابر آمدند . صابر وقتی مرا دید پوزخندی زد و داخل رفت.
سعید طرفم آمد وگفت براچی اومدی دنبالم؟
محسن ما را تنها گذاشت که رو به سعید گفتم نکنه بدهکارتم و خودم خبر ندارم این چه طرز حرف زدنه ؟ دو روزه تو این خراب شده چه غلطی میکنی؟
گفت: همون غلطی که تو بی غیرت باید میکردی و نکردی
_ من بی غیرتم؟!
آره چرا خودت رو به اون راه میزنی ، همون شب که مست کردی همه چیزو گفتی منم اومدم اینجا که اسلحه جور کنم برم دنبال اون بی ناموسی که با زنت رو هم ریخته هنوز که چیزی معلوم نیست من نمیخوام یه عمر بی آبرویی واسه پسرم درست کنم فوقش طلاقش میدم
_ پس کلاتو بنداز بالاتر من که اول و آخرش میکشمش تو هم یا به من کمک میکنی اون بی غیرت رو پیدا کنم یا یه عمر نقل و نبات دهن مردم میشی و همه پشت سرت میگن شرف نداشت میدونست زنش با یکی دیگست و خودش رو به ندیدن زد.

به حرفای سعید خیلی فکر کردم. حق با اون بود من نمیتوانستم یک عمر با حرف و نگاه های شماتت بار مردم زندگی کنم پس باید کمکش میکردم درسته که به فکر آینده حامد بودم ولی حالا که سعید فهمیده بود دیگه کاریش نمیشد کرد اصلا شاید الان هم همه میدونستن و به روی من نمی آوردند و پشت سرم به من وخریتم میخندیدند. پس نباید بیشتر از این سکوت میکردم .

شب عروسی پسر عمه ام بهترین فرصت بود که اون نامرد رو پیدا کنیم چون تمام کسانی که می‌شناختیم اونجا بودند . حامد رو آوردیم توی مردونه پیش خودم و سعید و ازش خواستیم که خوب نگاه کنه و اگه اون مرد رو دید به ما بگه. نزدیک شام بود که حامد در گوشم گفت که اون دایی دروغی هم توی عروسی است و با اشاره دست او را بمن نشان داد . از اشاره دستش به مجید رسیدم. مجید برادر شوهر دختر عمه ام بود که دو دختر جوان داشت از قبل هم میدانستیم که چشم چران است مطمئنم که سحر را خام کرده ولی این حرفها دردی از من دوا نمی کرد . پیش او رفتم واز او خواستم که در شام دادن به ما کمک کند وقتی به قسمت زنانه رفتیم تا شام دهیم فقط او را می پاییدم تا حرکتی از او وسحر ببینم.که وقتی به سحر رسید زیر لب بهش سلام کرد و لبخند زد.

حس میکردم همه ی مردم دارند مثل صابر به من پوزخند میزنند. فکر میکردم هر چند نفری که پچ پچ میکنند دارند در مورد ما حرف میزنند . پیش سعید رفتم و همه چیز را به اوگفتم اوهم گفت باید به بهانه ای خانه را خالی کنیم و آن دو را باهم گیر بندازیم. همان شب بعد از عروسی پدرم از خانه ما رفت و با دیدن حال نا مساعدم از من خواست که همراهشان بروم تا مرا به دکتر ببرد من هم به او گفتم صبح به شهر میروم تا پیش دکتر بریم . اما صبح به جای دکتر رفتن پیش سعید رفتم تا با هم برویم و کشیک بدهیم تا ببینیم که آیا سر و کله مجید حالا که فکر میکردند کسی نیست پیدا میشود یا نه که پیدایش شد و ان دو را با هم گیر انداختیم و کشتیم ولی با خبر دار شدن خالم که به رفتارهای ما شک کرده بود وداد وبیداد وکمک خواستن هایش از همسایه‌ها ، همه از همه چیز خبر دارشدند.

خورشید
در مراسم خاکسپاری پدرم کمتر کسی ناراحت بود همه در مورد رابطه او و سحر حرف میزند و درباره اعترافات ناصر در کلانتری نقل قول میکردند. شایعه شده بود که ناصر هردو قتل را گردن گرفته و سعید با قید وثیقه یکی از دوستانش دارد آزاد میشود این خبرها را از زن عمویم که دختر عمه آنها بود می شنیدیم . تمام این اتفاقات صبح عروسی برادرش اتفاق افتاد و او از این موضوع به شدت عصبانی بود طوری که حتی خواهرم مهتاب را دلداری نداد با اینکه قرار بود عروسسش باشد. از همه بدتر زخم زبانهای او و عمه بود. زن عمو مدام توی دل همه را خالی میکرد که اگر رضایت ندهیم و ناصر محکوم شود ، سعید چنین و چنان میکند خصوصا که الان تو دار ودسته ی آدمی مثل صابر کوردان است.

بعد از این همه اتفاق وحرف وحدیث مادرم شوک زده شده بود و کمتر گریه میکرد که باعث شد عمه ام در میان جمع برای اینکه کارهای برادرش را توجیه کند با گریه گفت: بمیرم براش داداشم دنبال مهر و محبت میگشت که توی خونش ندیده بود. با این حرف مادرم عصبانی شد ولی خود خوری میکرد ولی من برگشتم در میان جمع به او گفتم از کی تا حالا اسم اینجور کارا شده مهر ومحبت بعدشم اون اومده بود شکایت ما را پیش شما آورد. مهتاب ترسیده بهم گفت تورو خدا دهن به دهن نکن باهاش آبرو داری کن ولی عمه ام که توقع نداشت یکی از ما جوابش را بدهد کوتاه بیا نبود گفت: چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است. همه دارن میبینن که حتی مثل مردم واسه داداشم عزاداری نمیکنید. گفتم: شما توقع داری با این همه حرف که پشت سر ماست ما چکار کنیم نمی بینی برادرت چطور یه خونواده خاکزادرو از هم پاشونده و آواره کرده و خونواده ما رو سرافکنده کرده. برادرت چی کم داشت ها ؟ جوابمو بده؟ یک دفعه یک طرف صورتم از سیلی سرخ شد.

سرم را بالا آوردم و به عمویم که از شدت عصبانیت نفس های تند میکشید و قفسه سینه اش بالاپایین میشد نگاه کردم. مادرم که طاقتش تمام شده بود گفت: توقع هرچیزی داشتم جز این، دختری که دو روزه باباش مرده سیلی زدن داره؟ عمویم بهش گفت: دختری که دوروزه باباش مرده صداشو تو سرش نمیندازه و با این و اون دعوا نمیکنه و پشت سر پدری که هنوز خونش خشک نشده بد و بیراه نمیگه. عمه ام خواست دوباره حرف بزند که عمو گفت: بس کنید با همتون هستم به اندازه کافی حرف پشت سرمون هست شماها بیشتر از این حرف در ست نکنین شما ها هیچ متوجه نیستین توی چه موقعیتی هستیم؟!
دیگر تا پایان مراسم با همدیگر حرف نمیزدیم . بعد از رفتن مهمانان خواستیم به خانه خودمان برویم که عمویم مانع شد و او را به کناری برد و شروع به صحبت با او کرد. مهتاب هم مثل همیشه کوزت شده بود و کار میکرد.من هم رفتم پشت در وایسادم تا ببینم چه خبراست. داشتند در مورد دادگاه و قصاص حرف میزدند. عمویم معلوم بود ترسیده ولی به روی خودش نمی آورد ودر مورد بخشش و خطاکاری بابا حرف میزد. مادرم گفت: یعنی شما میگید از خونش بگذریم. عمو گفت: تو فکر میکنی برام آسونه که این حرفو میزنم ، فکر کردی من به فکر خودمم ، نه،بخدا نه،من به فکرتو و دختراتم، زن من فامیل خودشونه اونا که نمیان سراغ من ، سعید پیغام فرستاده اگه رضایت ندیم یه بلایی سرتو ودخترات میاره ، جایش رو هم نمیدونم کجاست . در ثانی تو قصاص بخوای باید دیه بدی ، داری؟ مادرم من و منی کردکه عموم دو باره گفت: یه چیزی بینمون باشه یکی از مامورای زندان پسر رفیقمه میگه ناصر امروز خود کشی کرده والان بیمارستانه اگه طوریش بشه مطمئن باش سعید قیامت به پا میکنه.
مادرم گفت: پس با این حساب من و دخترام اینجا امنیت نداریم، شاید بهتره…
یک دفعه صدای پخ شنیدم خواستم جیغ بکشم که مهتاب دستش را روی دهانم گذاشت .سریع از اونجا دور شدیم که گفتم دیونه داشتم سکته میکردم چرا اینطوری کردی؟ او هم لبخند شیطونی زد و گفت خوبت کردم حالا چی داشتن میگفتن اینجوری رفته بودی تو حس فضول باشی؟ من هم به اوچیزهایی که شنیدم راگفتم او هم آه کشیدوگفت: بیچاره ناصر ایشالا که طوریش نشه. گفتم: ناسلامتی باباتو کشته تو براش دعا میکنی، گفت: به هر حال اونم بچه داره مردن اون مگه بابا رو برمیگردونه بعدشم مگه از سر بیکاری اومده کشته بابا و زنش با این خیانتی که کردن مجبورش کردن، مطمئنم الانم دیگه روی زندگی کردن بین این مردمو نداره که خودشو کشته. گفتم: ولی بنظر من آدم نباید خودشو فدای حرف مردم کنه اون میتونست با یه تصمیم عاقلانه تر الان به جای بیمارستان و زندان بالا سر بچش باشه.مهتاب گفت بیا بریم تو ، رخت انداختم بقیه سخنرانی رو اونجا برگذار کن.

با هم رفتیم تو اتاقی که مهتاب رخت انداخته بود دراز کشیدیم که گفت امشب زیاد خوابم نمیاد بیا با هم بحرفیم منم گفتم وقتی خوابت نمیاد واسه چی رخت انداختی اومدی دنبالم خوب میگذاشتی منم به فضولیم برسم. مهتاب گفت: منکه رختارو نیاوردم، حسین آورد . گفتم : اوه اوه کی میره این همه راهو حتما کبکش خروس میخونه که امشب خونشون موندی. مهتاب گفت: اون شاید ولی بقیه نه.
_ منظورت از بقیه کیه؟ چیزی شنیدی؟
_ آره وقتی کارم توی آشپزخونه تموم شد رفتم به زن عمو بگم کار دیگه داره یا نه که دیدم داره با حسین بحث میکنه.
خنده ریزی کردم که مهتاب از بازوم نشگون ریزی گرفت و گفت کجای حرفم خنده داشت؟ گفتم به تو نمیخندم به این میخندم که امشب دو تامون جاسوس بازیمون گل کرده ،

_ حالا فهمیدی سرچی بحث میکردند؟
_ سر من
_ سر تو واسه چی؟
_ مثل اینکه زنعمو از اینکه من و حسین با هم ازدواج کنیم خوشش نمیاد
_ چرا اونکه تو رو خیلی دوست داشت
_ خوب معلومه با اونکاری که بابام کرد ، زنعمو هم مثل بقیه دوست نداره از یه همچین خونواده ای زن بگیره خصوصا که فامیل خاکزادها هم هست.
_ بهتر حالا انگار پسرش چه تحفه ای هست، باور کن اگه بگیرنت تو که زبون نداری می‌شدید عین فیلم بینوایان، تو که کوزتی ، زنعمو هم میشد خانم تناردیه.
_ خورشید من دارم باهات جدی صحبت میکنم.
در همان لحظه صدای شکستن شیشه بصورت وحشتناکی آمد. همه سراسیمه به سمت حیاط دویدیم که دیدیم پاره آجری به سمت یکی از پنجره های خانه پرتاب شده و شیشه را شکسته. حسین سریع سمت در دوید تا کسی که اینکار را کرده را بگیرد ولی با باز شدن در و دیدن آن منظره همه ما به تکاپو افتادیم. جلوی در پر از لاستیک های در حال سوختن بود طوری که کسی نمی توانست بیرون برود.همه ما به کمک بعضی از همسایه ها آتش جلوی در را خاموش کردیم‌ و به حیاط برگشتیم . روی پاره آجر خم شدم و گفتم : روش یه کاغذ چسبوندن. کاغذ رو از روش کندم و با صدای بلند خوندم.چیز زیادی ننوشته بود فقط چندجمله: ایندفعه در خونتون رو سوزوندم دفعه بعد اگه اونطور که میخوام نشد همتون رو آتیش میزنم. مادرم رو به عمو گفت این آدم خطرناکه بهتره تا آبا از آسیاب بیفته یه مدتی برم پیش فامیلم تو شیراز اگه اجازه بدید. حسین گفت: کجا میخوای برید؟ اونوقت میزارید فکر کنه از ۴ تا ترقه اش ترسیدیم. زنعمو گفت: تو دخالت نکن حسین بنظر منم بهتره از اینجا برید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *