به شرط عشق

بعد از خوندن پارت برای حمایت کردنمون پارت رو لایک کنید و اگه دوست داشتید برامون کامنت بزارید❤️
#part_9

#آسمان

تو جام غلطی زدم.
احساس میکردم تمام تنم کوفتس.
از جام بلند شدم و نگاهی به دور اطراف کردم برام نا آشنا بود همه جا.
تازه اتفاقات دیشب یادم افتاد.

سریع بلند شدم نمیتونستم از اتاق برم بیرون نه میتونستم صداش کنم ساعت هشت صبح بود و من ساعت یک باید میرفتم اسکله بندر عباس برای فرستادن محموله ها.

در به صورت ناگهانی باز شدن و رویا خواهر آرمان اومد تو .

.
.
.

+خیلی ببخشید بهتون زحمت دادم.

مادر آرمان که زنی خوش رو بود گفت.

_این چه حرفیه دختر گلم بازم بیا ما خوشحال میشیم.

+خیلی ممنون من دیگه باید برم.

رویا گفت.

_من تا دم در باهاش میرم.

داشتم میرفتم سمت در که مادر آرمان گفت.

_آرمان آسمان جونو برسون نمیخواد منتظر آژانس بمونه.

من پیش قدم شدم و گفتم.

+نه نمیخواد تو زحمت بیوفتن.

آرمان گفت.

_نه این چه حرفیه فکر کنم دیرتونم شده.

با یادآوری قرار ناچار دیگه مقاومت نکردم.

تا دم در رویا باهامون اومد.
و بعد از کلی سوال پیچ‌ کردنمون گذاشت که بریم.
رویا دقیقا مثل آرمان بود.
شیطون.
و شوخ.

#آرمان

من زود تر سوار ماشین شدم دیدم وقتی داشت از در میومد بیرون رویا زیر گوشش یه چی گفت.

اونم تنها گوشه لبشو گاز گرفت و خنده ریزی کرد
امان از دست این رویا .

آسمان اومد و سوار شد.نفسی عمیق کشید و گوشیشو برداشت.

ماشینو روشن کردم و راه افتادم.

_من به خواهرم زنگ زدم جواب نمیده پس نمیتونم برم خونه پس برگه هارو اون میاره.

+باشه منم به آریا زنگ زدم گفت کاری برام پیش اومده مجبوره دیر تر بیاد الان ما باهم بریم پس.

_باشه.

دیکه حرفی بینمون ردو بدل نشد آهنگی پلی کردم .

اصولا ما هیچ وقت سر حمل محموله ها نمیرفتیم.
ولی خوب این دفعه فرق داشت.
این جنس ها خیلی مهم بود.
هم خودش و هم پولش.

+میتونم یه سوال بپرسم.

_بپرسین.

+باشه فقط اولش بامن راحت تر باش حالا حالا باهم کار داریم سختت نیس بگی شما افروز راحت باش.

_سعیمو میکنم.

+چجور شد که وارد این راه شدین.

_داستانش خیلی طولانیه و من الان حوصله تعریف کردنشو ندارم.
ولی میتونم داستان تو رو بشنوم.

+مال منم داستانش طولانیه.
و منم حوصلشو ندارم.

لبخند دندون نمایی زدم و دیگه چیزی نگفتم.
.
.
.

#آریا

کلی کار توی شرکت ریخته بود رو سرم و هنوز وقت نکرده بودم پرونده های قرار امروز رو‌چک‌کنم.

به صندلی تکیه دادم و سرم رو میون دست هام گرفتم.
سرم به شدت درد میکرد و دیگه مغزم نمیکشید که کاری‌بکنم.

_جناب افروز اون…

با شنیدن صدای منشی عصبانی چشم هامو باز کردم.

+چرا بدون در اومدی تو.

_آقای افروز فوری بود.

با عصبانیت گفتم.

+هزار دفعه گفتم بدون در نیا تو.
حالا هرچقدرم که کارم مهم باشه.

منشی با چهره درهم گفت.

_اخه…

+حرف نباشه حالا هم برو بیرون.

منشی بدون حرف‌رفت‌بیرون.

تمام کارمند ها اخلاق منو میدونستن.
میدونستن تو‌ کار جدیم.
میدونست روی‌ خیلی چیز ها حساسم.
هیچ‌وقت توی کار بخیال نبودم‌‌ و‌همیشه دقیقا بالای سر‌کارا بودم.

شاید اگه انقدر مغرور نبودم و‌ به کارا نمی رسیدم الان شرکتیم در کار نبود.

من همیشه مغرور و سرد بودم.
شاید مثل یک‌ربات.
اما فقط در برابر یک‌ نفر خنثی بودم.
اونم مادرم‌بود و بس.

با شنیدن صدای در بفرمایدی گفتم که منشی با لیوان قهوه ایی وارد شد.

+چرا الان قهومو آوردی.

_همیشه همین ساعت میخوردین آخه.

با شنیدن حرفش نگاهم رفت سمت ساعت.

چه زود ساعت 11شد.
دیرم شده بود.
با این ترافیک تهران باید زودترم‌ حرکت میکردم تا به فرودگاه برسم.

کمی از قهومو خوردم و بعد از برداشتن کتم از اتاق اومدم بیرون.
رو به منشی گفتم.

+من کار دارم میرم.
دیگه هم شرکت نمیام.
ففط اگه کار مهمی بود باهام تماس بگیر.
.
.
.
بالاخره به سختی تونستم از شر ترافیک خلاص بشم.
پام رو روی پدال گاز گذاشتم و با سرعت به سمت فرودگاه روندم.

یک دفعه‌ دیدم توی راه یک نفر داره دست تکون میده.
معلوم بود ماشینش خراب شده.
کمی که بهش نزدیک شدم احساس کردم چهرش واسم آشناس.

بیشتر که توی‌چهرش‌دقیق شدم یادم اومد که کیه.

ماشین رو‌جلوی پاش متوقف کردم و‌از ماشین پیاده شدم.

انگار اونم با دیدن من تعجب کرده بود.

_سلام جناب افروز.

+سلام اینجا چیکار میکنی.

آیلین ظربه ای‌به ماشینش زد و گفت.

_خرابه شده.

+سوارشو بریم.

_کجا.

درحالی که به سمت در ماشین‌میرفتم گفتم.

+مگه نمیخوای بری فردودگاه.

انگار که تازه یادش افتاده بود که بی حرف سریع ماشینش رو قفل کرد‌ و سوار ماشین شد.

#آیلین

همراه افروز سوار هواپیما شدیم.
هردومون حسابی دیر کرده بودیم.
امیدوار بود آسو کارارو خوب پیش ببره.

تاز از هواپیما پیاده شدیم و به سمت جا قرار حرکت کردیم ساعت 2شد.

با دیدن آسو با دو رفتم کنارش.

_کجا بودی آیلین.

+خواب‌موندم آسو.

_گوشیتو چرا جواب نمیدی خب‌.

+جا گذاشتم خونه محسن.

آسو خواست چیزی بگه که برادرای افروز اومدن سمتمون.

_اگه مشکلی نیست بریم داخل.

سری تکون دادم و همگی باهم رفتیم داخل.

بعد از نظارت به کارا و فرستادن محموله ها همگی رفتیم فرودگاه.

_آیلین میخوام برم سلف چیزی میخوای.

+یک قهوه بگیر واسم‌.

_آقایون شما چیزی نمیخواید.

روی صندلی نشستم و چشمامو بستم.
از موقعه ایی که بیدار شده بودم سردرد داشتم تا الان.

_آیلین بیا.

با شنیدن صدای آسو چشمام رو باز کردم.

لیوان قهوه رو از دستش گرفتم‌ و‌ کمی ازشو خوردم.

قهوه خستگیم‌رو از تنم مییرد.

با علام شماره پروازمون کیفم رو برداشتم و همراه آسو و پسرا رفتیم سمت هواپیما.
.
.
.
+آسو ماشینت کجاست.
دارم میمیرم از خستگی.

_من ماشین نیاوردم.

+پس با چی اومدی فرودگاه.

_با من اومده.

با شنیدن صدای افروز برگشتم سمتش.

+یعنی چی آسو.

آسمان با چهره ای مظلومانه گفت.

_توضیح میدم بعد.

_خانوما الان‌مشکل کجاست.

قبل از من آسو گفت.

_آرمان خان مشکل اینکه الان ما نیاز به آژانش داریم.

_آژانس میخواد چیکار ماشین ما هست دیگه.

+نه خودمون میریم.

_تعارف چی میکنید همگی باهم میریم.

خواستم مخالفت کنم که آسو زودتر از من رفت و‌سوار ماشین آرمان شد.
معلوم نیست آسمان باز چیکار میکرد.

رفتم سمت ماشین و درو باز کردم و رو به آسمان گفتم.

+من خودم میرم.

_اعه خب بیا باهام بریم دیگه.

+گوشیم جامونده خونه ای محسن باید برم بگیرم.

_خب من میرسونمتون خانوم ستوده.

خسته شده بودم از این همه حرف و‌دیگه نمیتونستم سرپا وایستم.

کلافه گفتم.

+مسیرتون دور میشه شما لطف میکنید آسو رو برسونید.

کلیدم رو دست آسمان دادم و خودم به سمت خیابون رفتم.

باید یک نفرم خبر میکردم تا ماشین رو درست کنه.

همین جوری کنار خیابون منتظر ماشین ایستاده بودم که یک دفعه ماشینی جلوی پام‌توقف کرد.

شیشه سمت شاگرد که پایین رفت چهره آریا افروز نمایان شد.

_بیا بالا میرسونمت.

+خودم میرم جناب افروز.

_این وقت شب با چی‌میخوای بری بیا بالا دیگه.

خواستم مخالفت کنم.
اما واقعا بی فایده بود.
میدونستم اونم مثل خودم یک آدم لجباز بود.

در ماشین رو باز کرد و‌ نشستم.

_کجا میری.

+خیابون…

دیگه تا رسیدن به‌خونه محسن حرفی بینمون ردو بدل نشد.

+ببخشید یک چند لحظه میشه همینجا وایستید.

افروز سری تکون داد که سریع از ماشین پیاده شدم و زنگ درو فشردم.

بعد از چند ثانیه صدای تیک اومد و در باز شد.

رفتم داخل خونه که دیدم محسن کنار اوپن ایستاده.

رفتم سمتش و درحالی که روی اوپن رو‌ نگاه میکردم گفتم.

+ببخشید این وقتی مزاحمت شدما.
گوشیم جا مونده اینجا.
.
.
.
امیدوارم از‌ خوندن پارت لذت برده باشید😍
اگه خوشتون اومد کامنت بزارید😄
لایک این پارت بشه +30 پارت بعدی رو میزارم😋

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *