| Tuesday 24 November 2020 | 09:12
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان آنلاین نوازش پارت ۱۰

رمان آنلاین نوازش پارت ۱۰

رمان آنلاین نوازش پارت ۱۰

خودم را روی تخت رها کردم و پوفی کشیدم، زندگی هم روی دور تکرار افتاده است!
آه خدا؛ نفسم دیگر بالا نمی‌آید، تو مرا مالامال از درد و مشقت پر کردی ولی انتظار یک زندگیِ شاد و سرزنده داری؟!
می‌گویند به زندگی‌ات رنگ بپاش! اما کدامین رنگ و کدامین زندگی؟!
نفس عمیقی کشیدم، جدا از همه چیز…..
بیمارستان را چه کنم؟
فقط ای‌کاش با همان پزشک ها و همان پرستاران برخوردی نداشته باشم که وگرنه کارم بد گیر است!
دستم را به کمرم زدم، چرا من آنگونه سریع‌السیر بیهوش شدم؟ هر از گاهی از قسمت های خدا هم سر در نمی‌آورم.
بلند شدم و ساندویچ سردم را از یخچال بیرون آوردم و روی میز گذاشتم. صندلی را بیرون کشیدم و آرام همانجا، جا گرفتم. سس زیادی به ساندویچ زدم در حدی که کم مانده بود از ساندویچ سس چکه کند! با لذت خوردم،خبلی وقت بود ساندویچ سرد نخورده بودم…

هوای پاک را به ریه هایم هدایت کردم که با بوی الکل چینی به دماغم دادم. آرام پایم را داخل بیمارستان گذاشتم. دیروز اینجا امده بودم و همه کارهایم را انجام داده بودم، فقط مانده بود که از امروز به طور رسمی به عنوان یک پزشک عمومی در چند شیفت کار کنم و تا می‌توانم اطلاعات خوب و مفیدی را جمع آوری کرده و از آنها استفاده کنم.

ساعت تقریبا ده شب بود، شیفتشب هم بودم و کارم سخت شده بود. به طرف پذیرش رفتم و از خانم محمدزاده  که پرستار بخش بود و دیروز با او آشنا شدم و خوشبختانه آنروز که من اینجا امده بودم او نبود. با لبخندی به طرفش رفتم و با صدای رسایی گفتم:

+ خانم محمد زاده ؟
همه نگاه ها به طرفم چرخید و خانم شفیعی هم که پشتش به من بود و با لبخند مهربانی برگشت و گفت:
– سلام به روی ماهت عزیزم؛ خوش اومدی صبر کن الان میام اتاقتو نشون میدم.
باشه‌ی آرامی گفتم و به کفش هایم خیره شدم، با این مانتو و شلوار راسته مشکی و کفش های مشکی‌ام و البته مقنعه مشکی، مثل یک پزشک کاربلد شده بودم. آرایش ملایمی روی صورتم نیز جاخوش کرده بود. تیپ و استایل خودم را دوست داشتم. همچنان خیره کفش‌هایم بودم که دو کفش مردانه جلو پایم ظاهر شد.

آب دهانم را قورت دادم و سرم را بالا آوردم.

به آرم روی روپوش پزشکی نگاه کردم.
«دکتر علی شکیبا».
آرام سرم را بالا آوردم ولی به چشمانش خیره نشدم؛ شاید کمی ترسیده بودم و یا شاید استرس داشتم! همین که خواست لب باز کند خانم محمد زاده مرا صدا زد و من هم زیر لب ببخشیدی گفتم و پشت سر خانم محمد زاده راه افتادم و به طرف اتاق رفتم.
همین که کمی از پذیرش دور شدیم نفس حبس شده‌ام را آزاد کردم.
خانم محمدزاده  در اتاق را برای من باز کرد و گفت:
– خب اینجا هم اتاق شما خانم دکتر!‌ اولین روز کاریت افتاد واسه شب ولی خب، بازم روز اول کاریت رو تبریک میگم. ایشالا تو کارت موفق باشی!
من هم لبخندی زدم و پشت سرش دوباره بیرون رفتم؛ ناسلامتی باید روپوشم را تنم می‌کردم!

از روی آینه به آرم اسمم که روی روپوش سفیدم جا خوش کرده بود خیره شدم. ناخودآگاه لبخند زدم؛ چقدر سخت بود رسیدن به این هدف؛ هدفی که بخاطرش قید خیلی چیزها را زده بودم و از خیلی چیزها گذشته بودم!
سخت بود؛ ولی می‌ارزید! می‌ارزید که حالا همه مرا به اسم «خانم دکتر» صدا بزنند و من هم با غرور بله بگویم. این همان رویای کودکی‌ام بود که هروقت شمعی می‌دیدم سریع آرزو میکردم و شمع را با فوت خودم خاموش می‌کردم. چه بودم و نادان!

فکر می‌کردم هر شمعی که فوت کنم آرزویم مثل برق و باد برآورده می‌شود و من میشوم شاهدختی نشسته بر لب پنجره که منتظر شاه‌زاده‌ای با اسب سفید است و شاه‌زاده می‌آید و مرا از آن قلعه نجات میدهد؛ ولی او نیامد و قرار هم نیست بیاید! من خودم، خودم را فراری دادم! من هم شاهدخت شدم و هم شاهزاده؛ دیگر به کدامش نیاز داشتم؟!

شیر آب را بستم و از دستشویی بیرون آمدم، در را پشت سرم بستم و برگشتم تا بروم که به چیز محکمی خوردم! آخی گفتم و دستم را روی پیشانی‌ام گذاشتم. خواستم سرم را بالا بیاورم و هرچه میتوانم بگویم. اصلا چشمم را ببندم و هر چه از دهانم بیرون آمد، بارش کنم! اما همین که سرم را بالا آوردم باز هم آرم دکتر شکیبا به من چشمک زد.

آرام گفت:
+ خانم آذری! اوممم، من شمارو جایی دیدم؟
به سرعت پاسخ دادم:
– نه‌، یادم نمیاد، با اجازه.
از کنارش گذشتم، هیچ نمی‌خواستم با پزشک چند روز پیشم که حالا همکارم شده بود چشم در چشم شوم. به طرف اتاقم رفتم که صدای آمبولانسی مرا از راه رفته‌ام بازگرداند. به طرف در ورودی پا تند کردم که مرد بیماری روی برانکارد وارد شد. چهره خونی‌اش نشان می‌داد که از تصادفی جان سالم به در برده است ولی آن هم چه جانی!

از درد همچون ماری به خود می‌پیچید. پشت سر پرستار ها راه افتادم و وارد بخش شدم. بیمار را سریع بر روی تخت جا دادند. من هم خودی نشان دادم و با چراغی که همراه داشتم به چشم هایش نگاه کردم. خواستم سر برگردانم و گزارش را به پرستار بدهم که دکتر شکیبا سر رسید. لعنتی! چرا من هر جا می‌روم او هم پشت سرم راه افتاده است؟! آقای شکیبا مرا کنار زد و سریع به بالای سر بیمار رفت. همه معاینات لازم را انجام داد و در آخِر گفت که از پای چپش عکس برداری شود. در تمام مدت، کارهایش را زیر نظر گرفته بودم. چشمان قهوه‌ای رنگش‌خیلی آشنا بود ولی حیف که به خاطر نمی‌آوردم چه زمانی دیدمش!

خواستم نزدیک‌تر بروم که خانم محمدزاده از پشت دستم را کشید و گفت:
– خانم آذری! کجایی بیا مریض داریا!
باشه‌ای گفتم و دست از کالبد شکافی آن مرد برداشتم. آقای شکیبا حتما می‌توانست بهتر از من به آن بیمار رسیدگی کند.
وارد اتاق خودم شدم و مشغول بیمارهای خودم شدم؛ سرم کمی درد می‌کرد، شاید بخاطر کم‌خوابی های متداولم بود که از استرس نمی‌توانستم چشم روی هم بگذارم و خود را به عالم بی‌خبری فرو ببرم.

خب خب؛ تا پارت ده رمان اومدیم هیچ نظری ندارید؟

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: نوازش
  • ژانر: اجتماعی، عاشقانه، غمگین
  • نویسنده: ثمین باقرزاده
  • 27 روز پيش
  • ثمین باقرزاده
  • 2,592 بازدید
  • 2 نظر
https://beautyvolve.ir/?p=18258
لینک کوتاه مطلب:
درباره ثمین باقرزاده
سلام گل رو جان⁦⁦(◍•ᴗ•◍)❤⁩ ثمین باقرزاده هستم و نویسنده رمان های که می‌خوانید ، امیدوارم که لذت ببرید و حمایت کنید ⁦⁦(◕દ◕)⁩
نظرات این مطلب
  • Aaaasal
    چهارشنبه 28 اکتبر 2020 | 4:34 ب.ظ

    رمانتو عالی هست قلمتو دوست دارم

    ولی ممنون میشم یکم زودتر پارت بزارین

  • ثمین باقرزاده
    چهارشنبه 28 اکتبر 2020 | 5:19 ب.ظ

    ممنون عزیزم
    چشم همه تلاشم رو میکنم بیشتر پارت بدم ❤️

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • مدیر سایت : این رمان ادامش در فروشگاه عزیز...
  • مدیر سایت : عزیز این رمانو باید بخرید و اگر خرید کردین دانلود نشد پیام بدید تا پیگیری کنم...
  • maha : دان نمیشع ک...
  • هانیه : موفق باشی عزیزم خیلی خوبه 😘💋...
  • Samaneh najafi : چشم عزیزم و خوشحالم که خوشتون اومده...
  • هانیه : این رمان بسیار عاای هستش لطفا زود به زود پارتگذاری کنید...
  • elnazz : ممنون😍...
  • nvisanderaheleh : منتظر نظرهای خوب شما هستم🙇...
  • Novel_elnazz : 😍😍😍😍...
  • زهرا : بی صبرانه منتظر پارت بعدی هستم😍...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.