| Saturday 28 November 2020 | 01:45
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین خلاف جهت پارت پنجم

رمان آنلاین خلاف جهت پارت پنجم

از شدت حرص و عصبانیت چشم هاش به قرمزی می زد.

من هم برای اینکه بیشتر عصبی بشه لبخند حرص دراری زدم که یهو با دستاش من رو به عقب هول داد و چون خیلی ناگهانی این کار رو انجام داد نتونستم از خودم دفاع کنم و روی زمین پرت شدم.

همزمان با پرت شدنم دوست آرسن که جفتش بود گفت:
– وای چیکار کردی؟

خواستم از جام بلند بشم تا بهش حالی کنم که یهو صدای پدر رو شنیدم:
– چه غلطی کردی؟!

این رو با عصبانیت خیلی شدیدی گفت و سریع به سمت من اومد.
آرسن با دیدن پدر رنگ از روش پرید و مثل گچ سفید شد. نمی تونست درست حرف بزنه.

– رئ.. رئیس..‌ اشت… اشتباه شده.
پدر جلوی پام زانو زد و سرم و نوازش کرد و با نگرانی پرسید:

– چیزیت که نشد؟ خوبی پسرم؟
خودم رو ناراحت نشون دادم و با تکون دادن سرم حرفش رو تایید کردم.

بعد برگشت سمت آرسن و با صدای بلند گفت:
– اشتباه شده؟ تو چطور جرعت می کنی با پسر من همچین رفتاری داشته باشی؟ مگه اینجا جای دعوا کردنه؟ من بهت صلح و دوستی یاد دادم و تو اینجا با پسر من دعوا می کنی؟

آرسن از ترس داشت سکته می کرد.
هرچی که پدر بیشتر حرف می زد من بیشتر ذوق می کردم از حمایت پدرم.

چون صدای پدر کمی بلند بود تقریبا بقیه بچه ها هم دورمون جمع شده بودن.
انگار که یکی از بچه ها رفته بود پدر آرسن رو خبر کرده بود چون بعد از چند دقیقه با چهره ای که توش ترس و تعجب و نگرانی بود به سمتمون اومد و گفت:

– سلام رئیس. چه اتفاقی افتاده؟ آرسن کار بدی انجام داده؟
پدر سعی کرد خشمش رو کنترل کنه. بعد از کمی مکث گفت:

– مایکل من از تو توقع نداشتم که به فرزندت صلح و دوستی رو یاد ندی. اون سعی داشت با برایان دعوا کنه و یک فاجعه بزرگ به وجود بیاره.

بعد رو کرد به سمت آرسن و ادامه داد:
– اون باید تنبیه بشه. اون رو به اتاقم بفرستید تا بیام و به این موضوع رسیدگی کنم.

بعد اشاره کرد که آرسن رو ببرن.
من از شدت تعجب هنگ کرده بودم. آرسن هم با نفرت به من خیره شده بود و چشماش قرمز و کمی اشکی بود.

پدر آرسن با ناراحتی سمت پدرم رفت و جلوش زانو زد و گفت:

– من از طرف پسرم عذر میخوام. لطفا اون رو نبرید، قول میدم دیگه تو تربیت این پسر کوتاهی نکنم‌.

پدر اخمی کرد و گفت:
– اگه من الان آرسن رو تنبیه نکنم ممکنه بقیه بچه ها هم از اون یاد بگیرن و با برایان بدرفتاری کنن.

مایکل چیزی نگفت و سر افکنده گفت:
– هر جور شما صلاح می دونید.

دوباره خواستن آرسن رو ببرن که من دخالت کردم و در حالی که دست پدرم رو گرفتم ازش خواهش کردم:

– بابا لطفا آرسن رو تنبیه نکنید اون دوست خوب من هست. ما فقط داشتیم باهم دیگه بازی می کردیم. لطفا از هر صحنه ای ماجرا نسازید.

پدر خواست مخالفت کنه که نذاشتم حرفش رو بزنه و ادامه دادم:
– ما قول می دیم دیگه باهم همچین بازی هایی انجام ندیم.

بعد به پدرم خیره شدم تا تاثیر حرفام رو روش ببینم.
چند دقیقه سکوت کرد، ولی آخرش لبخندی زد و گفت:

– باشه پسرم هرچی تو بگی.

با رضایت به پدر خیره شدم که گفت:
– دست نگه دارید. این بار رو می بخشم. فقط امیدوارم بار بعدی درکار نباشه.

مایکل با خوشحالی به سمت من اومد و گفت:
– ممنونم برایان. من به تو مدیون شدم. از طرف پسرم بابت بی ادبیش معذرت میخوام.

من هم متقابلا لبخندی زدم و گفتم:
– فقط یه بازی بود.

بعد به آرسن نگاه کردم که هنوز داشت با نفرت به من نگاه می کرد. با تحقیر نگاهش کردم و پوزخندی بهش زدم.

پدرم به خاطر کارهای زیادی که سرش ریخته بود زود اینجا رو ترک کرد و به دنبالش بقیه هم کم کم رفتن.

اونقدری که فقط من و آرسن موندیم.
با ناراحتی یه گوشه نشسته بود و سرش و پایین انداخته بود.

خیلی بی احساس گفتم:
– فکر کنم حالا متوجه شدی که نمی تونی با من دربیوفتی.

بهش پشت کردم و خواستم راهم و کج کنم که گفت:
– فکر نکن من بهت مدیون شدم. من هنوزم از تو متنفرم. تو آدم خوبی نیستی. تو فقط بلدی مظلوم نمایی کنی جلوی دیگران ولی در واقع یه شیطانی.

از حرفاش خنده ام گرفت و نتونستم خودم رو کنترل کنم. اونقدر بلند زدم زیر خنده که تعجب کرد و بهم اخم کرد.

با خنده گفتم:
– شیطان؟؟ آدم بد؟؟ من شیطانم یا تو که من و هل دادی و می خواستی دعوا راه بندازی. بعدم کدوم شیطانی جادوگر سفید بوده و اینجا زندگی کرده. اگه توی تاریخ هست بگو منم بشناسم.

فقط اخم کرده بود و صدایی ازش نمی اومد منم با پوزخندی ادامه دادم و گفتم:

ببین من می خوام باهم دوستای خوبی باشیم ولی تو این رو درک نمی کنی. من چه کار بدی انجام دادم که تو میگی من آدم بدی هستم؟ لطفا بهم بگو.

هیچی نمی گفت و این من و یکم عصبی می کرد. تصمیم گرفتم بهش یه فرصت بدم.
– من این رفتار بد رو نمی بخشم پس منتظر عذرخواهیت می مونم.

بعد بدون توجه بهش راهم رو کج کردم.
آخه چرا اون باید من رو آدم بدی بدونه؟ مگه من چیکار کردم؟ جز اینکه همش درس هام عالی بود.

من هیچ وقت به کسی بی احترامی نکردم و کسی رو اذیت نکردم.
فقط گاهی اوقات با هیلدا یه سری قوانین رو مخفیانه زیر پا می گذاشتیم بخاطر اینکه بچه های شیطونی بودیم.

دروغ چرا وقتی بهم گفت که من آدم بدی هستم قلبم شکست.
احساس می کردم که بی دلیل همچین حرفی رو نزده.

کاش میشد ازش بپرسم . . . کاش. . .

چندروزی از اون دعوا گذشته بود و من تمام روزها فکرم درگیر این بود که چرا آرسن باید همچین حرفی بهم بزنه.

حتی وقتی هیلدا بهم سر می زد با بی حوصلگی بهش جواب می دادم.
کتاب جادو جلوم باز بود و فقط بهش نگاه می کردم.

دلم می خواست برم و دوباره ازش بپرسم ولی می دونستم که بی فایده اس.
کتاب رو ورق زدم که صدای تق تق در اومد.

– بیا تو.
هیلدا آروم وارد اتاق شد. از نگاهش شادی می بارید و باعث می شد یکم حال بدم رو فراموش کنم.

– برایان حدس بزن چی شده.
منتظر نگاهش کردم که اخمی کرد و گفت:
– اه تو چقد بی حالی. چرا چند روزه گرفته ای؟اصلا نمیگم.

بعد با قهر روش رو برگردوند و خواست بیرون بره که سریع بلند شدم و کتاب رو بستم و گفتم:

– صبر کن نرو. وایسا. چرا قهر می کنی؟
هنوز اخماش تو هم بود. جواب داد:

– چند روزه همش تو خودتی. به منم که نمیگی چیشده. اومدم یه خبر خوشحال کننده بهت بدم شاید از این حال دربیای ولی اصلا توجه نمی کنی.

با شرمندگی سرم و پایین انداختم و درحالی که به سمت صندلی هدایتش می کردم. گفتم:

– من معذرت می خوام یکم حالم بد بود ولی الان بهترم. حالا خبر خوبت چیه؟

روی صندلی نشست و با ذوق دستاش رو بهم کوبید و گفت:

– مسابقه داریم. یه مسابقه هیجان انگیز که مطمئنم خوشت میاد.
هم خوشحال شدم و هم کنجکاو. واقعا بهترین خبری بود که می تونست بهم بده.
– خب مسابقه اش چجوریه؟

کمی مکث کرد و گفت:
– خب یکم خطرناکه. یعنی فقط اونایی که نمی ترسن می تونن شرکت کنن.

– یعنی تو نمیای؟
با استرس گفت:
– خیلی دلم می خواد بیام ولی می ترسم. اما رئیس گفت کسی که برنده این مسابقه بشه می تونه قدرتش رو ارتقا بده و چندتا از ورد هایی که به هر کسی نمیگن یاد بده.

با شنیدن این حرفا لبخند عمیقی زدم و گفتم:
– خب نگفتی مسابقه چجوریه؟!
– این رو هنوز اعلام نکردن فعلا تو مرحله ثبت نام هستن بعدم قبلش یه تست می گیرن تا بدونن چقدر شجاعی.

به فکر فرورفتم و گفتم:
– چجور تستی؟
– فکر کنم وارد ذهنت بشن.

هومی گفتم و پرسیدم:
– کجا ثبت نام دارن؟
– تالار اصلی.

از جام پا شدم و گفتم:
– پس من برم ثبت نام کنم. تو هم باهام بیا.
باشه ای گفت. از اتاق بیرون رفتیم و با هم دیگه به سمت تالار اصلی حرکت کردیم.

بعد از دو دقیقه به اونجا رسیدیم.
همه بچه ها جمع شده بودن و تالار حسابی شلوغ بود.

خنده ای کردم و گفتم:
– بنظرت من شانسی برای ثبت نام دارم؟
هیلدا هم خنده ای کرد و چیزی نگفت.

نگاهم به آرسن افتاد که داشت به هیلدا نگاه می کرد بعد نگاهش رو از اون گرفت و به من با نفرت نگاه کرد.

از نگاهش به هیلدا خوشم نیومد و با اخم خودم رو جلو کشیدم تا به هیلدا نگاه نکنه.
دوست نداشتم بخاطر تنفرش از من ، هیلدا رو اذیت کنه.

هیلدا دختر ضعیف و حساسی بود و برای من خیلی عزیز بود. مطمئن بودم فکرای خوبی تو سرش نداره.

به بچه ها نگاه کردم که توی صف بودن و یکی یکی پیش استاد می رفتن تا به ذهنشون نفوذ بشه.
فقط آدمای قوی می تونن رشد کنن و قدرتمند بشن. این رو همیشه پدر می گفت.

حدود یکی دوساعت معطل شدیم تا بالاخره نوبتمون شد.
هیلدا از نفوذ ذهن می ترسید چون خیلیا وسط نفوذ ذهن از شدت ترس زیاد بی حال شدن برای همین بیخیال مسابقه دادن شد.
جلوی استاد ایستادم و منتظر موندم تا به ذهنم نفوذ بشه.

من خودمم داشتم روی وردش تمرین می کردم و می دونم کار خیلی سختیه ولی قطعا برای کسی که به سن و تجربه استاد هست می تونه کار آسونی باشه.

روی صندلی نشستم.
لبخندی بهم زد و گفت:
– چشمات رو ببند و به هیچی فکر نکن. سعی کن ذهنت رو خالی نگه داری.

کاری که گفت رو انجام دادم.
اولش چیزی حس نکردم ولی یکم بعد حس کردم یه چیزی توی مغزم مزاحمه و بهم اجازه آرامش نمیده.

ناگهان خودم رو توی یک فضای سبز دیدم.
در هم رفتن صورتم رو حس می کردم یهو صدای جیغ زنی رو شنیدم که از درد ناله می کرد. تصویرش نا واضح بود یه نفر شمشیر رو توی قلب اون زن فرو کرده بود.

اون زن کی بود؟ چرا من باید همچین چیزی رو ببینم؟
خواستم جلو برم که یهو پام لغزید و من پرت شدم توی آب.

اون فضای سبز دیگه از بین رفته بود و من داشتم نفس کم می اوردم.
هیچ راه نجاتی نبود.

حس می کردم یکی داره مغزم رو می خوره. نمی تونستم تمرکز کنم.
داشتم نفس کم می اوردم باید به مغزم آرامش می دادم تا بتونم تمرکز کنم.

پس شروع کردم به جنگیدن با اون مزاحم.
حواسم نبود که توی تست هستم و به ذهنم نفوذ کرده بودن.

سرم درد گرفته بود انقدر که متوجه هیچ چیزی نبودم.
با تمام قدرتم اون چیزی که باعث مزاحمت توی مغزم میشد رو بیرون انداختم.

حالا آرامش پیدا کردم.
صدای جیغ هیلدا بلند شد و من چشمام رو باز کردم.
استاد بی حال روی زمین افتاده بود و از دماغش خون می ریخت. همه دورش جمع شده بودن.

وحشت زده از جام بلند شدم.
نه نه نه این نمی تونه کار من باشه.
با وحشت به هیلدا نگاه کردم که اونم مثل من ترسیده بود.

آرسن از دور پوزخند می زد.
توما با نگرانی از وسط جمعیت بیرون اومد و ضربان قلبش رو چک کرد.

– هنوز زنده اس. ولی داره از دست میره سریع تر ببریدش پیش طبیب.
با شنیدن این که هنوز زنده اس یکم آروم شدم.

دو نفر اومدن و استاد رو بردن.
توما دست روی شونه ام گذاشت و گفت:
– برایان توضیح بده چه اتفاقی افتاد. سعی کن آروم باشی.

من قفل کرده بودمو نمی دونستم چی جواب بدم.
فقط تونستم بگم:
– از … از قصد… نبود.

توما نگاهش کمی غمگین شد وگفت:
– اشکال نداره. برو استراحت کن و به هیچی فکر نکن. هیلدا دخترم، برایان رو ببر تو اتاقش.
هیلدا چشمی گفت ودستم و گرفت و همراه خودش کشید.

با نگرانی دستش رو پس زدم و رو به توما گفتم:
– اون… میمیره؟

سعی کرد لبخند آرامش بخشی بزنه. جواب داد:
– نه. تو نگران نباش. همراه هیلدا برو.

دوباره هیلدا دستم رو کشید. این بار باهاش همراه شدم.
وقتی برگشتم چشم تو چشم پدر شدم که بدون هیچ حرفی فقط خیره نگاهم می کرد.
تنم یخ کرد. نگاهش خالی از حس بود!

درست مثل وقتی که می خواست یک جادوگر سیاه رو مجازات کنه.

به اتاقم رسیدم. هیلدا در و باز کرد و من رو به سمت تخت خواب برد.
روی تخت نشستم و سرم و توی دستام گرفتم‌. از شدت ناراحتی اشک از چشمام ریخت.

هیلدا کنارم نشست. به حرف اومدم:
– من نخواستم استاد رو بکشم. باور کن نخواستم.
سرم و بلند کردم. به هیلدا با چشمای اشکی زل زدم.

– تو منو باور می کنی؟
اونم مثل من بغض کرد و گفت:
– من باور دارم که تو نخواستی این کار و کنی. آخه چرا این اتفاق افتاد؟ مگه قدرت تو بیشتر از قدرت استادِ؟

استرس گرفتم. نکنه بخاطر این بوده که من داشتم اون ورد رو تمرین می کردم؟ ولی من که اصلا از اون ورد استفاده نکردم.

نمی دونستم به هیلدا چی بگم. می ترسیدم جریان کتاب و ورد رو براش بگم بعد بره به پدرش بگه. اصلا جرعت نداشتم چیزی بگم.

با چشم های ریز شده بهم زل زد و گفت:
– چرا تو فکری؟ نکنه کاری کردی؟ نکنه واقعا میخواستی استاد رو بکشی!

با خشم نگاهش کردم و گفتم:
– چرت و پرت نگو. من قاتل نیستم.
دلم رو به دریا زدم و گفتم:
– راستش یه چیزی هس ولی می ترسم بهت بگم و بری به همه بگی.

اخم کرد و گفت:
– چرت نگو. من کی رازهات رو به بقیه گفتم؟
انگشت آخرمو سمتش گرفتم و گفتم:
– قول بده به کسی نمیگی.

انگشتش رو دور انگشتم حلقه کرد و گفت:
– قول میدم. حالا بگو جریان چیه.
– من .. من یه مدتی هست که.. یکی از کتاب های جادوگری رو از کتابخونه دزدیدم و یواشکی تمرین می کنم.

با شنیدن این حرف چشماش گرد شد و هینی کشید.
– تو چیکار کردی؟؟؟ می دونی اگه بفهمن چه تنبیه بدی داره؟

با ناراحتی گفتم:
– من داشتم روی ورد نفوذ ذهن تمرین می کردم ،ولی باور کن موقع تست من اصلا از اون ورد استفاده نکردم. نمی دونم چه اتفاقی افتاد من توی آب بودم و داشتم خفه می شدم. سرم وحشتناک درد می کرد. مجبور شدم با اون نفوذ ذهن بجنگم، متوجه میشی؟

هیلدا با تاسف بهم نگاه کرد و هیچی نگفت.
اونم من رو باور نداشت!

 

– جورج –


با نگرانی به طبیب زل زدم که در حال معاینه اندرو بود‌.
– خوب میشه؟
طبیب به سمتم برگشت و آهی کشید.
– فقط با جادو خوب میشه. بدون جادو زنده نمی مونه.

هنگ شده بهش زل زدم که ادامه داد:
– جادویی که بهش برخورد کرده خیلی قوی بوده. شاید تو بتونی با جادوت اون رو خوب کنی.

تعجب کردم:
– شاید؟ یعنی ممکنه که با جادوی من هم خوب نشه؟
– راستش امکانش هست. چون من تا حالا همچین قدرتی رو ندیدم. اون قدرت بدن اندرو رو خیلی ضعیف کرده تا حدی که بخش بزرگی از جادوی اندرو رو از بین برده و حالش اونقدری بده که فقط با جادو می تونه بهبود پیدا کنه.

از چیزی که شنیدم هنگ شدم! از بین بردن جادو؟ مگه امکان داره؟ یعنی برایان بخشی از جادوی اندرو رو جذب کرده؟ قوی تر شده؟
طبیب از اتاق بیرون رفت.

به خودم اومدم. سریع با دستپاچگی شروع کردم به خوندن ورد نجات از مرگ.
تنها اون ورد می تونست نجاتش بده.
این ورد زمانی به کار میره که یک نفر با جادو در حال مرگ باشه.

یک بار خوندم. تاثیری نداشت.
دوباره ادامه دادم. وضعش تغییری نکرد.
نا امیدانه برای بار آخر تلاش کردم که یهو اندرو شروع کرد به سرفه کردن.
خوشحال شدم، خیلی زیاد!

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: خلاف جهت
  • ژانر: تخیلی
  • نویسنده: ایانا
https://beautyvolve.ir/?p=18215
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • kimiya : عالیه😍😍...
  • مدیر سایت : چرا عزیز ؟دلیل خاصی داره ؟...
  • ایدا : یعنی از این چرت تر نمیشد...
  • مدیر سایت : سلامک عزیز هفته ای یک پارت قرار میگیره...
  • Aida : سلام خسته نباشید رمان خیلی عالی بود پارت های بعدیش رو میزارید ؟...
  • Samaneh najafi : مرسی مهربونم😍😍😍...
  • elnazz : مرصی ممنون😍🌷...
  • نازنین : رمان خیلی خوبی بود واقعا پر از صحنه های غمگین عاشقانه🥺...
  • مدیر سایت : ممنون عزیز بابت نظر زیباتون...
  • مدیر سایت : سلام عزیز اسم نویسنده ها زیر رمان خورده...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.