| Saturday 28 November 2020 | 01:15
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین دروغی با طعم زندگی پارت۵

رمان آنلاین دروغی با طعم زندگی پارت۵

ساعت کاری تموم شده بود از پله ها داشتم می اومدم پایین که با نفیسه که داشت در رو باز می کرد مواجه شدم.

– خسته نباشید خانم مرادی. با صدای من کمی جا خورد و برگشت.

— ممنون ، شما هم خسته نباشید.

در رو باز کردم.

–  بفرمایید می رسونمتون.

— خیلی ممنون اومدن دنبالم..

و از در بیرون رفت و منم پشت سرش اومدم و در رو پشت سرم بستم.

بعد از خداحافظی از من و لبخند مصنوعی من.به سمت پسر جوونی رفت .  حالم گرفته شد .

سوار ماشینم شدم تا متوجه نشن. از آینه بهشون چشم دوختم .

بعد از دست دادن و روبوسی سوار ماشین شدن و حرکت کردن. حرصم گرفته بود نمی خواستم شاهد نفیسه با یکی دیگه باشم. مشتی به فرمون ماشینم کوبیدم و ماشینو روشن کردمو به راه افتادم.

***

صبح اتفاق روز قبل رو برای  نیما تعریف کردم.

— سپهر شاید داداشش باشه!

– نه قبلا گفته بود که داداش نداره.

— چی بگم آخه …

– نمی دونم من دیگه کلافه شدم.

سرمو رو میز گذاشتم.از درون خرد شده  بودم،حس می کردم همه چیز رو با هم از دست داده بودم.آخه چرا حالا که می خواستم حسمو بهش بگم ، باید اینطور میشد.

سرمو بلند کردم و به صندلی تکیه دادم .و به باریکه ی نوری که از پنجره عبور می کرد نگاه کردم.

از جام بلند شدم و رو به نیما گفتم:« نیما من میرم به چایی بریزم برا خودم شاید سردردم بهتر شد.» 

— باشه داداش برو.

هیچوقت فکر نمی کردم یه دختر اینقدر بتونه منو تحت تاثیر قرار بده. 

به آشپزخونه رفتم. با دیدن نفیسه که داشت غذاشو داغ می کرد.زخم قلبم دوباره باز شد.

— سلام آقای امینی.

– سلام.  لیوانمو از بالای ظرفشویی برداشتم.

— چایی می خواین؟ می خواین براتون بریزم؟

– نه ممنون خودم میریزم.

و کنار سماور وایسادم و مشغول ریختن چایی شدم.دلم می خواست یه چیزی بهش بگم. 

– نفیسه خانم؟

— بله؟ بفرمایین.

– می خواستم بگم لطف کنین از این به بعد با دوست پسرتون جای دیگه ای قرار بزارین.

با چهره ای پر از تعجب گفت:« دوست پسرم؟»

– بله همون آقایی که دیروز اومده بودن. می دونین که دوست ندارم اینجور روابط تو کارگاه باشه .امیدوارم این رو درک کنین.

— آها… آرمین پسرخالمه ولی باشه میگم که دیگه دم در کارگاه نیاد.

از حرفی که زد، توی دلم خوشحالی جاشو به تمام غم هایی که از صبح تجربه کرذه بودم،داد.

بعد از اتمام حرفش با من،ظرف غذاشو رو سینی گذاشت وگفت:« اگه کار دیگه ای بامن ندارین ، من می تونم برم؟»

با حسی که در حال پنهونی خوشحال شدنم ، بودم گفتم:« بفرمایین.»

و از کنارم رد شد. با رفتنش لبخندی به لبم نشست و شبیه پسر بچه ها به سمت اتاقم دویدم و حتی چاییمو فراموش کردم.

نیما با دیدن من و لبخند روی صورتم گفت:« داداش چی شد؟اونجوری رفتی اینجوری برگشتی!»

نفس نفس زنان گفتم:«داداش نبود.»

— چی نبود؟

– اونجور که ما فکر می کردیم نبود.اون یارو پسر خالش بود. الان تو آشپز خونه دیدمش خودش گفت.

و گفت و گوی کوتاهمون رو تو آشپزخونه براش شرح دادم.

— واقعا؟ حدس میزدم که شاید ما داریم اشتباه می کنیم.

ناگهان محکم دستی به پیشونیم زدم.

— دوباره چی شد؟

– نکنه از حرف من ناراحت شده باشه.

— نه بابا. ناراحت نمیشه . میزاره به پای حساسیتت رو مسائل کاری.

– خدا کنه.

رو صندلیم با خیال راحت نشستم. این بار دیگه باخودم عهد بستم که هر چیزی که شد باید با نفیسه حرف بزنم .نمی خواستم از دستش بدم.

***

(نفیسه) 

بعد از یه روز سخت کاری که مجبور بودم دو ساعت بیشتر از وقت کاری بمونم. دستم رو رو دستگیره ی در گذاشتم تا بیام بیرون . کار زیادی بود و فردا هم چون جمعه بود و تعطیل بود نخواستم کارا رو بزارم بمونه. برای همین موندم تا کارا تموم باشه. درو باز کردم تا با صدای آقای امینی دوباره غافلگیر شدم.

— خسته نباشید نفیسه خانم .شما هنوز نرفتین؟

– شما هم خسته نباشین .گفتم بمونم این طاقه رو تموم کنم .نزارم برا شنبه.

— زحمت کشیدین بفرمایین می رسونمتون.

– مزاحمتون نشم؟

— این چه حرفیه بفرمایین.

از در خارج شدم و اونم پشت سرم اومد.سوار ماشینش شدیم و به راه افتادیم. از شروع حرکت متوجه چهره ی مضطربش شدم.ولی سعی می کرد که عادی نشون بده.

  – آقای امینی چیزی شده؟

— نه چیزی نیست. 

تو رانندگیش هم تمرکز نداشت و حواسش به جاده نبود.

– آقای امینی! مطمئین حالتون خوبه؟

بعد از کمی کلنجار رفتن با خودش گفت:« راستش…در مورد یه چیزی می خواستم باهاتون صحبت کنم.»

– بفرمایین.

—  فقط … نمی دونم چطور بگم.

کمی بعد ماشین رو زد کنار و یه جا وایساد.

– در مورد کارگاهه؟ تو کارا مشکلی پیش اومده؟

— نه . به کارگاه ربطی نداره. مربوط به خودمه.

با حرفی که زد،کنجکاو شدم که چه چیزیه که بیانش اینقدر براش سخته. و بالاخره تونست حرفی رو که میخواد بگه، به زبون بیاره.

— راستش یه چند وقتیه که حس میکنم یه حسی بهتون دارم.

با حرفش شوک شدم و دهانم قفل شد.

— چند وقتیه که می خوام بهتونم بگم اما نمی تونم.من بهتون علاقه دارم.

– اما … ما که همو خیلی نمیشناسیم…

— می دونم  مم خیلی با هم آشنا نیستیم اما من از شما یه شانس می خوام تا بتونیم بهتر همو آشنا شیم.

– اما شما از کجا از این احساستون مطمئنین؟

— لطفا فقط به من یه شانس بدین . من مطمئنم این حس من از اعماق قلبمه و هیچ وقت از بین نمیره . فقط میخوام بهم اعتماد کنین.

به چشمای مشکی رنگ نگاه کردم.چیزی تو چشماش بود و منو وادار به اعتماد کردن می کرد.ته قلبم من هم این حس رو بهش داشتم. نمی تونستم بهش نه بگم.

از چشمام جواب دلم رو خوند و لبخندی نشست..

من هم ا ز خجالت سرمو پایین انداختم. ماشین رو، روشن کرد و به راه افتادیم. دم در خونه که رسیدیم گفت:« نفیسه!»

– بله، آقای…

از کلمه ای که ناخواسته از دهنم پرید کمی ناراحت شد.

– یه کم بهم وقت بده. برام سخته که رئیسمو با اسم کوچیک صدا کنم.

— میدونم .درکت می کنم.

– چیزی میخواستی بگی؟

— آره. فردا که تعطیلیم ، بریم بیرون؟

– باشه بریم. 

لبخندی زد. —

شبت بخیر.

با  لبخند گفتم:« شب تو هم به خیر.»

و  از ماشین پیاده شدم و بعد از بستن در خونه پشت سرم ،صدای رفتن ماشینش رو شنیدم.

***

صبح از خواب بیدار شدم. گوشیم رو برداشتم که زنگ ساعت رو خاموش کنم که با پیامکی از سپهر مواجه شدم.

هنوز اسمشو آقای امینی سیو کرده بودم.

« سلام. بیداری؟»

جوابشو دادم:« سلام آره بیدارم.»

چند دقیقه نشده که صدای زنگ گوشیم بلند شد. خودش بود.

– الو.

— الو سلام صبح به خیر.

– سلام صبح توهم به خیر.

— بیدارت که نکردم!

– نه بیدار شده بودم.

— امروز کاری که نداری؟

– نه… سپهر!…

چند ثانیه سکوت بینمون بود.

– سپهر پشت خطی؟

— آره آره همینجام. فقط وقتی با اسم کوچیک صدام کردی یجوی شدم…جانم؟ چیزی می خواستی بگی؟

– آره . دیشب گفتی بریم بیرون، کجا می خوای بریم؟

— وقتی رفتیم می بینی. ساعت 4 و نیم میام دنبالت.

– باشه.

— فعلا خداحافظ.

– خداحافظ.

از جام بلند شدم تا قبل بیرون رفتن به کارام برسم.

ساعت ۴و نیم بود که سپهر زنگ زد و گفت که حاضر شم و داره میاد. حاضر شدم و آرایش ملایمی کردم و از خونه بیرون رفتم .وقتی ماشین سپهر رو دیدم رفتم و سوار شدم نگاهش به جلو بود و متوجه حضور من نشد که وقتی در ماشین رو باز کردم با صدای در به خودش اومد.

– سلام. 

چیزی نگفت و چند لحظه فقط با لبخند نگام کرد.

– سپهر خوبی؟

— خوبم خوبم خیلی خوشگل شدی.

با لبخند گفتم:« ممنونم.»

ماشین رو روشن کرد و راه افتاد.

– نمی خوای بگی کجا داریم میریم؟

— وقتی رسیدیم خودت می فهمی.

یه کم که گذشت از مسیرش فهمیدم به سمت بام تهران میره یه پارک جنگلی بزرگ بود.ماشین رو تو پارکینگ پارک گرد و با هم به سمت سربالایی قدم زدیم .

— نفیسه!

– جانم؟

— میشه دستتو بگیرم؟

چیزی نگفتم .دستمو گرفت و به دستامون که تو هم قفل شده بود نگاه می کرد و لبخند میزد. حدود ۱۰دقیقه پیاده روی تا به یه منظره ی خیلی قشنگ رسیدیم .جایی که همه ی تهران رو میشد ببینی.

– چه جای قشنگیه!

— آره جای قشنگیه من همیشه وقتی حالم بده تنهایی میام اینجا که آروم بشم اما امروز چون حالم خوب بود تصمیم گرفتم تو رو بیارم اینجا.

به آلاچیقی که یه کم اونور تر بود ،اشاره کردم و گفتم:« بریم اونجا بشینیم؟»

— ‌باشه بریم در حال رفتن به آلاچیق بودیم که خواستم سکوت بینمون روبشکنم.

– سپهر!

— جان سپهر؟

– تو کی فهمیدی که منو دوست داری؟

کمی سکوت کرد 

— می خوای بدونی؟

و اشاره به آلاچیق کرد که بشینم .نشستم و گفتم:« آره.»

— من از روز اول فهمیدم با بقیه دخترا فرق داری اما اگه بگم با نگاه اول عاشقت شدم دروغ گفتم .من از روزی فهمیدم دوست دارم که دستمو بریدم و تو دستمو بستی .من بهت گفته بودم من مادرم رو از دست دادم .اما تو، تو اون لحظه بهم ثابت کردی که اون حسی رو که همیشه می خواستم می تونم کنار تو پیدا کنم .من تو زندگیم هیچکس اینجوری برام نگران نشده بود .

به حرفاش فکر میکردم ،شاید اگه منم جای اون بودم همین حال رو داشتم .اما نمی دونستم می تونم این کمبود ۲۸ساله ی زندگیش رو جبران کنم یا نه.شک داشتم که بتونم.اما دلم می خواست از صمیم قلب کمکش کنم.

***

(سپهر)

  نشسته بودیم و مشغول حرف زدن بودیم .می گفت دوست داره بهترهموبشناسیم از خاطرات بچگی برای هم تعریف می کردیم .بعضی وقتا صدای خندش یه کم بلند تر میشد و من محو تماشای خندش میشدم هوا کم کم تاریک شد با وزیدن باد خنکی ، کمی لرزید و دستاش رو روی بازوهاش گذاشت. 

– نفیسه، سردته؟ 

— نه زیاد .

– باشه بریم پایین تر یه کافه ی کوچیک هست. بریم یه چایی بخوریم گرم شیم.

  — باشه .

از جاش بلند شد .کتم رو در آوردم و روی دوشش انداختم .و به کافه رفتیم.  دستش رو کنار لیوان چایی گذاشته بود که گرم بشه.  از اینکه کنارش بودم و تونسته بودم حسمو بهش بگم آروم و خوشحال بودم.انگار یه بار سنگینی رو از پشتم برداشته بودم.دیگه راحت بودم . انگار که همه ی آرزوهام یکجا برآورده شده بود. غرق تو فکرام بودم که صداش رو شنیدم.

  —  سپهر! 

-جانم؟ 

با لبخند گفت:« کجایی؟ چند بار صدات کردم .» لبخند زدم .

-همینجام.  

— می خوای کم کم بریم  .

– باشه پس بریم .

موقع رسوندن بهش گفتم که از این به بعد از خونه تا کارگاه خودم می برمش و می سونمش اینجوری می تونیم وقت بیشتری با هم داشته باشیم . روی تختم ولو شدم انگار یه دلیل  تازه برای زندگی پیدا کرده بودم . یه حس تازه ،یه تولد دوباره…..    

  • اشتراک گذاری
https://beautyvolve.ir/?p=18142
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • kimiya : عالیه😍😍...
  • مدیر سایت : چرا عزیز ؟دلیل خاصی داره ؟...
  • ایدا : یعنی از این چرت تر نمیشد...
  • مدیر سایت : سلامک عزیز هفته ای یک پارت قرار میگیره...
  • Aida : سلام خسته نباشید رمان خیلی عالی بود پارت های بعدیش رو میزارید ؟...
  • Samaneh najafi : مرسی مهربونم😍😍😍...
  • elnazz : مرصی ممنون😍🌷...
  • نازنین : رمان خیلی خوبی بود واقعا پر از صحنه های غمگین عاشقانه🥺...
  • مدیر سایت : ممنون عزیز بابت نظر زیباتون...
  • مدیر سایت : سلام عزیز اسم نویسنده ها زیر رمان خورده...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.