خنده ای کردمو سرمو تکون دادم .با باز شدن در آسانسور  هر دو از در خارج شدیم بعد از چند دقیقه پیاده روی به یه ساختمون دیگه رسیدیم از پله های ساختمون رفتیم بالا که بچه ها رو دیدیم.بچه ها با دیدن ما به سمتون اومدن و سوال پیچمون کردن که لیو خوب پیچوندشون و با تحکم و لحن دستوری به بچه ها گفت:

لیو_ Cover your workout clothes for another 10 minutes.

(تا 10 دقیقه ی دیگه همتون  لباس های تمرینتونو پوشیده باشید.)

رو کرد به منو گفت:

لیو شما از این طرف بیاید.وارد رخکن شدیم لیو یه لباس آبی جودو بهم داد و گفت:

لیو_ من میرم بیرون تا راحت بپوشیدش!

.جودو رو بلد بودم .بعد از پوشیدن لباسم لباسای خودمو گذاشتم توی یکی که کمد های توی رخکن و بعد رفتم سمت زمین تمرین.همه حاضر و آماده بودن و منتظر لیو بودن بعد از چند دقیقه لیو به همراه یه مرد نسبتا میان سال و 10 12 نفر دیگه که اونا هم لباس جودو تنشون بود وارد شد.خودش لباسشو عوض نکرده بود .نزدیکمون شدن که لیو رو کرد به همون فردی که نسبتا میان سال بود و گفت:

لیو_ Professor. This is one of your new students!

(استاد. اینم از شاگرد های جدیدتون!)

 رو  کرد به منو گفت:

لیو_ Deniz coach and professor!

(دنیزمربی واستادمن!)

دنیز به بقیه ی شاگرد هاش اشاره کرد که دور تشک بشینن و رو کرد به ما و گفت:

دنیز_ I’m happy to see you

(از دیدنتون خوشبختم)

سری تکون دادم و ادامه داد:

دنیز_ Do you know anything about judo?

(چیزی از ورزش جودو میدونید)

جواب دادم:

_ Pouyan and I did judo! But no, Amir and Ms. Afshar!

(من و پویان جودو کار کردیم ! ولی امیر و خانم افشار خیر!)

لیو نگاهی به من کرد و به دنیز گفت:

لیو_ Denise! I teach Ms. Afshar. You work with boys!

(دنیز! خانم افشار رو من آموزش میدم . شما با پسرا کار کنید!)

دنیز سری تکون دادو به من گفت:

دنیز_ Well, show us, Colonel

(خب نشونمون بده سرهنگ)

 به یکی از شاگرد هاش اشاره کرد بیاد توی تشک لیو با صدای بلند گفت:لیو_ Empty the mattress

(تشک رو خالی کنید)

  تشک واسه مبارزه ی پویان با یکی از شاگرد های دنیز خالی شد.پویان شروع کرد به گرم کردن خودش رفتم کنار لیو وایسادم که پرسید:

لیو_ چند وقته جودو کار میکنه!

منظورش پویان بود . همونطور که نگاهام به پویان بود گفتم:

_ 4 سالی میشه چطور؟با اخم گفت:

لیو_ مبارزشو میبازه!

نگاهمو بهش دوختمو گفتم:

_ چرا!؟

زل زد توی چشمامو گفت:

لیو_ حریفش9 ساله جودو کار میکنه! میترسم آسیب ببینه! واسه ادامه پرونده نیاز داریم بهش.شاگرد های دنیزم مث گرگن شکارشونو نصفه نیمه ولش نمیکنن!

خودمم نگران شده بودم.ازش پرسیدم

چرا آموزش افشار رو قبول کردی؟؟

با خنده نگاهی بهم کرد و گفت:

لیو _ میخوام توی تمرینامون مثل چی بزنمش!

تا اینو گفت با تعجب نگاش کردمو گفتم:

_ جدی نمیگی که!

با جدیت گفت:

لیو_ کاملا جدی ام البته فقط مواقعی که توی پرونده دخالتی کنه و کارام رو خراب کنه!

با صدای سوت دنیز که خبر از شروع شدن مبارزه یبین پویان و اون پسره چشم آبی بود . همه حواساشون به تشک جمع شد!لیو درست میگفت.در عرض چند دقیقه پویان نقش بر زمین بود .اگه لیو نرفته بود توی تشک باید جنازه ی پویانو از تشک میاوردیم بیرون.دنیز رو کرد بهم و گفت:

دنیز_Who do you want to fight with ?!

(میخوای با کی مبارزه کنی؟!)

با تحکم گفتم:

_Send your strongest fighter

(قوی ترین مبارزتو بفرست)

تا اینو گفتم لیو گفت:

پشیمون میشی ها!و بعد دنیز گفت:

دنیز_ The strongest fighter in judo is Liu. Do you want to fight it?

(قوی ترین مبارز جودو ی اداره لیو ست. میخوای باهاش مبارزه کنی؟)

لیو رو دیدم که لبخندی زد و گفت:

لیو _ I’m fighting! I didn’t have a new opponent for a long time!

(من که مبارزه میکنم! خیلی وقته حریف جدید نداشتم!)

در حالی که به سمت تشک میرفتم گفتم:

_ Your new opponent is afraid to fight with a lady!

(حریف جدیدت میترسه با یه خانم بجنگه!)

با این حرفم لیو پولیورشو در آورد زیرش یه تاپ مشکی جذب تنش بود و  موهاشو به کشی که توی دستش بود دم اسبی بست و گفت:

لیو_ Mr. new opponent! You don’t want to be scared! I will finish the fight in less than 1 minute! Um, of course, yes, I know this, why it’s something known in advance.

(آقای حریف جدید! نمی خواد بترسی! کمتر از 1 دقیقه مبارزه رو تمومش میکنم! ام…سعی میکنم زیاد آسیب نبینی!)

 اومد توی تشک و به دنیز گفت:

لیو_ Hey Denise, get started

(هی دنیز شروع کن)

با سوت دنیز مبارزه شروع شد.واقعا حریف قدری بود. از اونجایی که لباس جودو تنش نبود مجبور بودم برای بلند کردنش تاپشو بگیرم دیگه داشت انرژیم تحلیل میرفت که لیو یه زیر پایی بهم داد که نقش بر زمین شدم. تا اومد بلند شه تاپشو از پشتش گرفتم که صدای پاره شدنش توی سالن اکو شد. و اوفتاد توی بغلم گفتم:

_ به خاطر لباست معذرت میخوام!

 بلند شدمو دستمو بهش دادم تا بلندش کنم مه با یه حرکت دستمو پیچوند و برد پشتم! و منو به زانو در آورد و آروم در گوشم زمزمه کرد:

لیو_ خواهش میکنم! در ضمن منم یکی از این  گرگام! ولی حیف که این ماده گرگ توی این پرونده بهت نیاز داره! و بعد  با کف پاش محکم گذاشت توی کمرم که پخش زمین شدم. درد دستم خیلی فجیح بود! درد کمرمم بهش اضافه شد. خودش کمکم کرد که بلند شم بعد از اینکه به سختی روی کمرم وایسادم دیدمش که رفت سمت پلیورش. تاپش که پاره شده بود تتویی که رو کمرش داشت معلوم شده بود.

با یه حرکت پولیورشو تنش کرد و دوباره موهاشو باز کرد.

*لیو*

اخی دلم واسش سوخت صدای مهره های کمرشو شنیدم! پلیورم رو تنم کردمو موهامو باز کردم و برگشتم سمت بچه ها و گفتم:

_ Gather your belongings and go home.(وسیله هاتونو جمع کنید میریم خونه.)

و بعد رو کردم به دنیز و گفتم:

_Denise, the kids will start rehearsing from tomorrow … albeit in a special way

(دنیز بچه ها از فردا تمرین هاشون رو شروع میکنن..البته به صورت خوصوصی)

دنیز سری تکون دادو رفتم سمت سورن که روی یکی از صندلی ها نشسته بود.نمی تونست لباس جودوشو در بیار.آروم رفتم جلو و بند لباس جودوشو باز کردمو با احتیاط درش آوردم. بدون هیچ لباسی جلوم بود بدنش بد نبود  رو فرم بود البته از رو فرم یه ذره اونور سرمو بالا گرفتمو پرسیدم:

_ کمرتون بهتره؟….ام..لباساتون کجان؟نگاهشو میخ چشمام  کردو جواب داد:

سورن_ بهترم….لباسام توی اون کمده به سمت همون کمدی که اشاره کرده بود رفتمو لباساشو از توی کمد در آوردم.چون پیراهن بود و دکمه داشت پوشیدنش راحت بود. رفتم سمتش که گفت:

سورن_ مرسی خودم میپوشمش!

گفتم: الان بدنت کوفتس! نمی تونی!

سورن_ پس به پسرا میگم کمک کنن!

پوکر فیص نگاش کردمو گفتم:

_ اونا بتونن خودشو نو حاضر کنن حاضر کردن شما پیشکش

 شروع کردم با دقت پیراهنشو تنش کردم شروع کردم به بستن دکمه هاش وقتی کارم تموم شد سرمو گرفتم بالا که از چیزی بپرسم که نگام توی نگاه رنگیش گم شد!سرمو انداختم پایین و رفتم سمت کروارتش و گفتم:

_ کرواتتونو میبندید؟

سورن_ نه فکر نمیکنم لازم باشه!میشه کتمو بدید؟

کتو و کرواتشو گرفتمو بهش گفتم:

_ میخواید بریم پیش عرفان یه نگاه به کمرتون بندازه؟ اخه صدای خیلی بدی داد!

خنده ای کرد و گفت:

سورن_ نه! مرسی!بهترم.

رو کردم بهش گفتم:

_ چند دقیقه اینجا بشیند! میرم پسرا رو صدا کنم!

 به سمت رخکن پسرا رفتمو پویان و دیوید رو صدا کردم.با کمک پویان و دیوید به سختی تا ماشین اومد.رو کردم به بقیه و گفتم:

_ I will come with this car, both of you will go to our car. The color must lie down!

(من با این ماشین میام دونفرتون بره توی ماشین ما ..سرهنگ  باید دراز بکشه!)

سری تکون  دادن و افشار و امیر رفتن توی ماشین ما! گوشیمو در آوردمو زنگ زدم به عرفانو  بهش مهلت حرف زدن ندادمو گفتم:

_ عرفان همین الان میا رو با وسیله های پژشکیت ور میداری میای خونه.بعد قطع کردم.پویان صدام زد برگشتم سمتش که گفت:

پویان_ چند ساله جودو کار میکنید؟!

بی تفاوت گفتم:

_ از 10 سالگی !

سورن که دمر خوابیده بود روی صندلی پشت با تعجب گفت:

سورن_ میشه چند سال؟!

برگشتم سمتش و گفتم:

_18سال!!

تا اینو گفتم دوتاییی همزمان گفتن:

_ 18سال!

پویان رو کرد به سورن و گفت:

پویان_ سورن داداش هرکی گفت چرا از یه دختر کتک خوردی چی میگی؟!

سورن با خنده گفت:

سورن_ میگم هیچی دختر نبود که ماده گرگ بود

. تا اینو گفت منم خندیدم.بالاخر خندیدم بعد از 13 سال! پویان با تعجب گفت:

پویان_ ماده گرگ؟!

سورن بیخیالی زیر لب گفتو رو کرد بهم و گفت:

سورن_ سرهنگ!

با اخم برگشتم سمتش وگفتم:

_ میشه به من بگید لیو!  تا منم شما رو به اسم صدا کنم! هی سرهنگ سرهنگ راه میندازیم.خنده ای کردو گفت:

سورن_ باشه!خب لیو خانم چطوری با این سن کمت سرهنگ شدی؟

تا اینو گفت پویانم پشت سرش گفت:

پویان_ آخ داداش حرف دلمو زدی! میشه بگی چطوری؟؟

تک خنده ای کردمو گفتم:

_ خب سن  من  اونقدرا هم کم نست .من از 17 سالگی اومدم توی این  سازمان .توی این11سال ماموریت های بزرگ و زیادی رفتمو تشویقی های زیادی هم گرفتم!

پویان خنده ای کردو رو کرد به سورن و گفت:

پویان_ دقیقا مثل خودته! فقط تو 4 سال دیر تر وارد نظام شدی و الان توی سن 32 سالگیت شدی سرهنگ! اگه پشتکار لیو رو داشتی الان باید سرتیپ دوم بودی!

خنده ای کردم با صدای رانندهکه خبر رسیدنمون رو میداد رو کردم به بچه ها و گفتم:

_ خب اقا پویان من برم به دیوید بگم بیاد کمک تا اقا سورنو برید تو و بعد از ماشین خارج شدم.

لایک و نظر فراموش نشه#

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *