پسرمغرور ودختر شیطون

رمان آنلاین پسر مغرور دختر شیطون پارت ۷

ارشام تو پذیرایی نشسته بود

بدون توجه بهش به سمت پله ها رفتم

که با صدایه کفشام سرشو بالا اورد

بلند شد امد طرفم بازومو کشید

ارشام: کدوم گوری بودی هان

شادی: به تو چه

ارشام داد زد: شادی منو سگ نکن میگم کدوم گوری بودی

شادی: مگه برات مهمه اصلا به تو چه چه کارمی هان به تو چه

یه باره دستمو گرفت کشید

ارشام: الان بهت نشون میدم به من چه

وارد اتاق شد منو پرت کرد رو تخت

دکمه هایه پیرهنشو باز کرد

امد طرفم روم خیمه زد لباسمو جر داد

تحمل درد دوباره رو نداشتم

شادی: ارشام ارشام بسه لطفا میگم میگم به خدا فقط تو خیابون بودم و راه میرفتم

یه باره لباشو رو لبام گذاشت

گازی از لبام گرفت که شوری خون رو مزه کردم

ازم جدا شد

ارشام: تو خیابون چه غلطی میکردی هان

شادی: فقط راه رفتم به خدا

ارشام معلوم بود خیلی عصبیه

ارشام: شادی به ولا یه بار دیگه ازین غلطا کنی جوری میکنمت که تا یک هفته نتونی راه بری

چیزی نگفتم

نشستم رو تخت

شادی: ارشام

جواب نداد

شادی: محدثه رو اخراج کردی

ارشام: اره

شادی: نمیشه برش گردونی لطفا لطفا

ارشام: نه

شادی: ارشام لطفا تو خدا

ارشام: نه

بلند شدم

نشستم رویه پاهاش

هرطور شده باید محدثه رو برگردونم

شادی: ارشام لطفا تو خدا عشقم

ارشام: این حرفات و کارات کار دستت میده

شادی: لطفا برش گردون

ارشام: باشه

محکم بغلش کردم

شادی: ممنون

خواستم بلند بشم برم

که ارشام دستمو کشید و انداختم تو بغلش

ارشام: بودی حالا خانوم کوچولو

و لباشو رو لبام گذاشت با عتش بوسید

ازم جدا شد

و انداختم رو تخت و لباسامو از تنم در اورد

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

اروم چشمامو باز کردم یکم زیر دلم درد میکرد ولی خب نه زیاد

ارشام کنارم خواب بود

گوشیمو از کیفم بیرون اوروم به ساعت نگاه کردم

ساعت5 صبح بود

گوشیمو انداختم گوشه ای

و خودمو تو بغل ارشام جا دادم و چشمامو بستم

با صدایه در از خواب پریدم

ارشام نبود

بلند شدم

تاب شلوارکمو با یه شومیز و شلوار عوض کردم

و از اتاق بیرون امدم

میخواستم از پله ها پایین بیام ولی عجیب دلم میخواست از پله ها سر بخورم

با یه تصمیم انی نشستم رو نرده پله همین جور که سر میخوردم جیغم میزدم

که یه باره ارشام سراسیمه امد جلو پله

که یه باره افتادم تو بغلش

اونم محکم گرفتم

ارشام یه نگاهی بهم انداخت

ارشام: خجالت نمیکشی

شادی: از چی

ارشام: که این بچه ها رفتار میکتی

شادی: باشه اقا بزرگ حالا بزارم زمین کلی گشنمه

ارشام گذاشتم زمین

زود رفتم طرف اشپزخونه و واردش شدم

هر کی مشغول کارش بود

شادی: صدیقه جونننن صبحانه چی داریم

صدیقه جون کلا جوابمو نداد هنگ کردما

شادی: صدیقه چیزی شده؟؟

صدیقه: دختر تو خجالت نمیکشی مادر پدرت تو رو فرستادن که اینجا درس بخونی بعد معلوم نیست داری چه غلطی میکنی

بغض گلومو گرفت

ولی خودمو نباختم

شادی: از شما انتضار نداشتم

اولا که من میدونم دارم چیکار میکنم دوما هر کی رو تو قبر خودش میخوابونن به شما چه

سوما بهتره وضیفتونو انجام بدید

صدیقه یکم جا خورد ولی چیزی نگفت و صبحانه رو رو میز چید

با کمال پرویی صبحانمو خوردم بلند شدم

از اشپزخونه زدم بیرون

زود رفتم بالا و وارد اتاق شدم

ارشام داشت موهاشو حالت میداد

شادی: ارشام

ارشام: جانم

شادی: میشه حرف بزنیم

ارشام بلند شد امد رو به روم رو تخت نشست

ارشام: میشنوم

شادی: بییننم تو منو دوست داری

ارشام: خب اره

شادی: پس چرا نمیای خواستگاریم

من نمیتونم دیگه حرفا بقیه رو تحمل کنم

ارشام: من بهت گفتم که با پدر بزرگت هماهنگ کن بیایم حالام دیر نشده

افسانه جون که امد میایم خاستگاری

ارشام: حالام مگه کلاس نداری بلند شو بلند شو اماده شو

اروم بلند شدم
اماده شدم

تموم که شدم

امدم جلوش وایسادم

شادی: من امادم

امد رو به روم وایساد

ارشام: همین الان اینا رو عوض میکنی میخوای بری دانشگاه زرد میپوشی

شادی: ارشام لطفا من خیلی دوسش دارم

ارشام: عوض کن بریم دیره

شادی: لطفا لطفا لطفا فقط امروز خیلی دوسش دارم

ارشام پوفی کشید و دستی تو موهاش کرد

ارشام: فقط امروز بدو دیره

از خونه بیرون زدیم سوار ماشین شدی

شادی: امروز چنتا کلاس داری؟

ارشام: یکی

شادی: بعدش

ارشام: کارخونه کار دارم

شادی: من تا ظهر کلاس دارم بعدشم ساعت 3 باز کلاس دارم ظهر دیگه وقت نمیشه برم بیام میمونم دانشگاه

ارشام: شب بیا خونه دعوتیم

شادی: کجا؟؟

ارشام: خونه خالم

شادی: پس افسانه جون که نیست

ارشام: اون با رفیقاش رفته این یه مهمونی خانوادگی

شادی: اها باشه برا شام؟؟

ارشام: اره سعی کن زود تر بیای

شادی: اها باشه

وقتی رسیدم پیاده شدم

زود رفتم سر کلاس

استاد امد بعد درس دادنش

بچه ها ریختن سرش

خواستم از کلاس بیرون بیام که
استاد گفت: خانوم افشار وایسین تو کلاس باهاتون کار دارم

نشستم رو یکی از صندلیا

همه رفتن

استاد امد سمتم

یه باره بلند شدم

استاد میومد جلو من میرفتم عقب

استاد: خانوم افشار تیپتون مناسب دانشگاه نیست هر چند خیلی دلبر شدی

ترس تمام وجودمو گرفت هوس رو تو چشماش میدیدم

خوردم به دیوار

امد نزدیکم یکی از دستاشو گذاشت کنار صورتم

استاد: چطوره یکم با هم حال کنیم همه جوره تعمین میکنمت

یه صدایی امد

طرف: چطوره الان با مشتام تعمینت کنم

برگشتم این کیه

ولی هر کیه فرشته نجات منه

استادو به کتک بست

اینقدر زدش که کل دانشگاه جمع شدن از هم جداشون کرد

رفتم طرف پسره

شادی: واقعا ازتون مننونم

پسره: خواهش میکنم وضیفه هست

شادی: من باید برم خدافظ

و زود جیم زدم

وارد کلاس بعدیم شدم

تشستم تا کلاس شروع بشه یکم دیگه مونده بود

که یکی از بچه تینا که دوستام بود زیاد باهاش گرم نبودم ولی خوب بود

وارد کلاس شد

تینا: شادی استاد تهرانی گفت سریع بری اتاقش

با حرفش استرس گرفتم

استرس گرفته بودم

اروم بلند شدم از کلاس بیرون امدم

رفتم طرف اتاق ارشام

در زدم و وارد شدم

همون پسره هم اونجا بود

از کنارش که رد شدم جوری که بشنوه گفتم دهن لق

پسره: ارشام من برم دیگه خدافظ

و رفت ارشام امد طرفم

شادی: لطفا بزار توضیح بدم

ارشام نشوندم رو صندلس خودشم رو به روم کنارم نشست

ارشام: تا حالا شده بهت فرصت توضیح ندم

داشت دیگه گریم میگرفت

یه قطره اشک از چشمام ریخت

شادی: نه

ارشام: خب توضیح

شادی: به خدا من کاری نکردم اون اون بهم گفت وایسا کارت دارم وقتی وایسادم امد طرفم هی

بهم گفت حال کنیم همه جوره تعمینت میکنم

باور کن چیزی نشد من ترسیده بودم

ارشام با هر کلمه من دستشو بیشتر مشت میکرد

شادی: به خدا تقصیر من نبود

ارشام نفس عمیقی کشید

ارشام: چند بار گفتم اینجا نپوش این لباسو چند بار گفتم ؟

شادی: ببخشید

ارشام: نه دیگه نشد چند بار گفتم؟

شادی: ببخشید

ارشام: شادی بیین نمیخوام دست روت بلند کنم چون تحمل ندارم صورت کبودتو ببینم یعنی میدونی اینقدر عصبیم که دق اون مرتیکه رو سرت خالی کنم

چیزی نگفتم

شادی: دیگه تو دانشگاه نمیپوشم

ارشام چیزی نگفت

شادی: ارشام

ارشام: برو سر کلاست فقط خواستم موضوع رو از زبون خودت بشنوم اون مرتیکه هم دیگه تو این دانشگاه نمیبینی

اروم بلند شدم

ارشام هنوز نشسته بود

خم شدم لبامو رو لبلش گذاشتم

ارشام اول شکه شد ولی بعدش به خودش امد

همراهیم کرد

ازش جدا شدم زود جیم زدم

اروم رفتم دم در کلاس در زدم

وارد شدم

استاد: خانوم افشار15 دقیقه دور امدین

شادی: ببخشید استاد میتونم بیام تو

استاد: بار اخر باشه بفرمایید

اروم رفتم کنار تینا نشستم

کلاس که تموم شد بلند شدیم رفتیم تو محوطه دانشگاه نشستیم

تینا: چیکارت داشت؟

شادی: هیچی درباره درس بود

میگما تینا این استاد تهرانی رو چقد میشناسی

تینا: خلی تو دختر کیه که اون جذابو نشناسه

یکم حسودیم شد

شادی: خب کیه

شادی: والا من تو این دو سال که تو دانشگاه بودم این خیلی با نفوز بوده چنتا از دانشجو ها باهاش کل انداختن اخراجشون کرد

باباش که حسابی براش گذاشته هیچ خودشم کلی مال اموال داره

هیچی دیگه رئیس دانشگاهم دوست باباش بوده که خیلی صمیمی فک کردی چرا اتاق جدا داره

چون خرش حسابی برو داره

هیچی دیگه جون ترین استاد دانشگاه هم هست

کلا زیادم ایران نیست

اره دیگه تعطیلی بخوره اینجا بمون نیست

نمیدونم ابنو ها ولی بعضیا میگن اقازاده هست

چند وقتم بود که میگفتن با تو میپره

شادی: این همه زندگیشو از کجا کشیدی بیرون

تینا: خیلی از دخترا هستن که تو کفشن بعدم خبره دیگه میپیچه

شادی: عجب

تینا: بلند شو بریم یه چیز بگیریم بخوریم بعد برگردیم سر کلاس

بلند شدیم رفتیم کافه کنار دانشگاه

بعد خوردن یه کیک شکلاتی

پریدیم بیرون

رفتیم سر کلاسمون

کلاسم که تموم شد با تینا امدیم بیرون

هر کدوم تاکسی گرفتیم تینا مسیرش بهم نمیخورد تاکسی جدا گرفتیم

رسیدم خونه به ساعتم نگاه کردم
اوه 6 بود

وقتمم کم

زود پیاده شدم کرایه رو دادم

کیلید انداختم وارد خونه شدم

رود رفتم بالا و وارد اتاق شدم

صدایه دوش اب میومد

نمیدونستم چطور مهمونی هست

کمدمو باز کردم بهتر بود یه تیپ لش بزنم و در این حال شیک

لباسایی که میخواستم بیرون اوردم

انداختم رو تخت

ارشام از حمام بیرون امد

شادی: سیلام

ارشام: سلام اماده شو بریم

مانتومو جلو خودم گرفتم

شادی: چطوره

ارشام نگاهی بهم انداخت

ارشام رفت سمت کمدم بازش کرد

یه شومیز گلبهی خوشگل که عاشقش بودم بیرون کشید

ارشام : این برا امشب بهتره نه لش

ازش گرفتم

شادی: اوممم باشه

حولمو برداشتم پریدم تو حمام بعد یه دوش کلی بیرون امدم

ارشام نبود

موهامو خشک کردم با سشوار

و لباسمو پوشیدم

ارایشمم کردم

موهامم فر کردم دورم ریختم

در باز شد ارشام وارد شد

ارشام حاضر بود

منم مانتومو تنم کردم شالی رو سرم انداختم کیفمو برداشتم

شادی: بریم

با ارشام ار خونه بیرون زدیم

سوار ماشین شدیم

وقتی رسیدیم پیاده شدم

اووووووو عجب خونه ای خیلی باحال بود

واردش شدیم

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت خونه وقتی رسیدیم زود پیاده شدم

و با تمام خستگیم

لباسمو عوض کردم

خودمو رو تخت انداختم
ارشامم لباس عوض کرد دراز کشید رو تخت

شادی: فردا بیدارم نکن کلاس ندارم

ارشام: باشه

چشمامو بستم خوابیدم

اروم چشمامو باز کردم

به ساعت نگاه کردم

اوففف ساعت 1 ظهر بود

بلند شدم ابی به صورتم زدم

لباس پوشیدم رفتم پایین

فقط من بودم با خدمتکارا

خداوکیل این همه خدمتکار برا چیه

وارد اشپزخونه شدم

رو به سمانه گفتم: سمانه نهار چی داریم

سمانه: امروز کسی نیست که بپزیم

حرصم گرفته بود

شادی: اها من پس نخودیم بهتره به ارشام بگم ببینم من نخودم یا نه

سمانه یکم ترسید ولی چیز نگفت

واقعا نمیخواستم به ارشام بگم چون میدونستم سمانه بدجور به این کار احتیاج داره

در یخچالو باز کردم

هر چی خوراکی بود برداشتم

بردم جلو TV همه رو جلوم چیدم

بعد کلی کند کانش یه فیلم باحال پیدا کردم

اینقدر خوردم که دیگه باد کرده بودم

بلند شدم رفتم بالا

وارد اتاق شدم

گوشیمو برداشتم

ساعت15 بود پس ارشام چرا نمیاد

زنگ زدم بهم

ارشام: جانم

شادی: کجایی

ارشام: شرکتم

شادی: ارشامممم

ارشلم: جان

شادی: میشه منم بیام

ارشام : بیای اینجا چیکار

شادی: خب اینجا حوصلم سر میره

ارشام : ادرس داری؟

شادی: اره

ارشام: منتظرم

شادی: میبینمت

گوشی رو قطع کردم

بلند شدم

لباس پوشیدم ارایش کردم لنزمم گذاشتم

شالمو انداختم موهامم از کنار شالم ریختم بیرون

کفش کیفمو برداشتم

از خونه رفتم بیرون

تاکسی گرفتم

وقتی رسیدم پیاده شدم

وارد شرکت شدم

سوار اسانسور شدم

و رفتم بالا

از اسانسور بیرون امدم

رفتم طرف اتاق ارشام

یوسفی پشت میزش بود

رفتم طرفش

شادی: سیلاممممم

یوسفی: اوووو ببین کی اینجاست ازین طرفا

شادی: حوصلم سر رفت گفتم بیام اینجا

یوسفی: بیا بریم پیش بچه ها

شادی: اول برم پیش ارشام

یوسفی: نه بابا بیا بریم دختر

رفتیم تو اتاق بچه ها

وقتی دیدنم اینقدر جیغ جیغ کردن امدن سمتم

که یه باره در باز شد

همین جور که محدثه تو بغلم بود برگشتم سمت در

اوا این که ارشامه

ارشام منو دید تایه ابروشو بالا انداخت

دستمو بالا اوردم

شادی: سیلام عجقم

ارشام: بیا اتاقم و رفت

از محدثه جدا شدم

شادی: خب خب احضار شدم

یوسفی: باز نرنی گوشیشو خورد کنی

خندیدم از اتاق بیرون رفتم

وارد اتاق ارشام شدم

اوا این پسر دهن لقه اینجا چیکار داره

دیدم ارشام یه جوری نگاهم میکنه

شادی: هوم

پسره: من دهن لق نیستم

اوا خاک تو سرم باز بلند فکریدم

ولی کم اوردن تو کارم نبود

شادی: پس عمه من دهن لقه دهن لق دهن لق

پسره: من دهن لف نیستم

شادی: خودتی خودتی

ارشام: شادی بسه بشین
تیام تو هم میتونی بری

تیام امد از کنارم رد شد

شادی: تیام دهن لق

چیز نگفت رفت

ارشام: سلام خانوم

شادی: سیلام

ارشام: میای شرکت اول میری تو اتاق اونا

شادی: خب دوستامن

ارشام: پس من چیم

شادی: اوممم خب تو عشقمی دیگه حسود خان

ارشام از پشت میزش بیرون امد کنارم نشست

ارشام: دیگه چی؟

شادی : همین حالام میخوام برم پیش بچه ها

ارشام: شما همین جا میمونی

شادی: نصف اینجا نصف اونجا

ارشام: نچ

دیه چیز نگفتم

شادی: خب اینجا حوصلم سر میره

ارشام: الان یه جلسه مهم دارم

شادی: خب پس میرم پیش بچه ها

ارشام : نه شما هم میاین و تک تک نکنه ها رو مینویسید

شادی: نه تو رو قران من حال نوشتن ندارم

ارشام: مینویسی

تا 10 دقیقه دیگه میان

کلی کاغذ بهم داد با یه خودکار

و یه زیر دستیم داشتم

رفت پشت میزش

یه فکری به سرم زد

شروع کردم نقاشی کشیدن

ارشام : دارن میان

نقاشیامو گذاشتم زیر

اونا امدن

بعد سلام دادن بهشون نشستم

هر چی میگفتن مینوشتم

کل نکته هایه قرار داد و … رو مینوشتم

جلسه که تموم شد یکی از مردایه که حدودا35 یا40 سالش بود و چشماش ابی بود دستشو سمتم دراز کرد

مرده: خوشحال شدم از اشنایی باهاتون

که یه باره ارشام دستشو جلو برد باهاش دست داد

مرده هم چیز نگفت رفت

برگه هایه نقاشیمو جلو گذاشتم

اونا که رفتن ارشام امد سمتم

ارشام: بده ببینم چی نوشتی

برگه ها رو دادم دستش

دوتا اولیو که دید

عصبی برگشت سمتم

ارشام: اینا چیه

شادی: گفتم نمینویسم

یه باره ارشام داد زد

ارشام: میدونی چقد برام مهم بود این قرار داد

و کل کاغذا رو دو نصف کرد

ریخت جلو پام

بغض کردم که این جوری سرم داد زد

من فقط خواستم شوخی کنم

یه باره ارشام خم شد

برگه ها رو برداشت نگاهی بهشون کرد

بلند شد دستی تو موهاش کشید

ارشام: این چه شوخی مزخرفی بود

شادی: دلم خواست

و بغ کرده نشستم

ارشام امد کنارم بغلم کرد

ارشام: خب خیلی برام مهم بود

شادی: ببخشیدم که بلد نیستی

ارشام: میدونم تو خیلی بخشنده ای دیه

شادی: خیلی خری

ارشام: اااااااااا

شادی: هااااا خب هستی

ارشام: حالا بلند شو گندی که زدی رو جمع کنیم

شادی: من گند زدم تو زدی

ارشام: حالا هر کی بلند شو

چسب اوردیم و تک تک کاغذا رو جسبوندیم

تموم که شد گفتم: من برم پیش بچه ها دیگه

و زود جیم زدم

وارد اتاق دخترا شدم

شادی: من برگشتمممم

باز با بچه ها نشستیم و کلی حرف زدیم

اینقدر حرف زدیم که زمان از دستمون در رفته بود

در باز شد

ارشام وارد شد نگاهی بهمون انداخت با لبخند نگاهش کردم

ارشام: شادی بیا بریم

شادی: کجا

ارشام: خونه کجا

بلند شدم

شادی: بزار برم کیفم بردارم

ارشام کیفمو بالا گرفت

گرفتم ازش

شادی: خدافظ بچه هاااااا

از شرکت بیرون امدیم سوار ماشین شدیم

شادی: خیلی اینجا خوش میگذره ها میشه هر وقت میای منم بیام

ارشام: اون جوری که ورشکست میشم

شادی: چرا؟؟؟

ارشام: تو میای اینا کار نمیکنن

شادی: به من چه

ارشام: بله بله

تا رسیدیم پرید پایین و رفتم بالا

لباسامو که عوض کردم خودمو رو تخت انداختم

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

رویه تخت دراز کشیده بودم که

یه باره ارشام وارد اتاق شد

عصبی به نظر میرسید

شادی:چیزی شده ؟

یه باره چنتا عکس پرتاب کرد تو صورتم

به یکی از عکسا نگاه کردم

واییییی خدایه من این من بودم که که که زیر یکی دیگه بودم

ولی من رابطه با کسی نداشتم

ارشام امد سمتم محکم تکونم داد

داد زد

اینا چیه هان بگو اینا چیه

هنگ کرده بودم زبونم بند امده بود باورم نمیشد

شادی: اینا اینا من نیستم به خدا من نیستم

ارشام داد زد پس کیه ها تو یه هرزه بودی هرزه

شادی: تو تو خودت پردمو زدی

ارشام : پوزخندی زد من پردتو زدم ولی معلوم نیست بعدش با کیا بودی

بازوهامو گرفت تکون داد

ارشام:   خفه شو

پرتم کرد رو تخت

ارشام:  بهت فرست میدم  فقط دو روز  از اینجا  بری و دیگه بر نمیگردی  فهمیدی
از دانشگاه اخراجی

از ترس  تند تند  سرمو  تکون دادم

ارشامم رفت

یکی از عکسا رو تو دستم گرفتم

لعننی این من نیستم   اون چرا نمیفهمه

به تاج تخت تیکه دادم  و اروم و بی صدا اشک ریختم

تازه داشتم فکر میکردم  خوشبختم

هر چی فکر میکردم به زهنم هیچی نمیرسید اخه چطوری این جوری شد

چشمامو بستم     من که با کسی  دشمنی نداشتم که بخواد همچین کاری کنه

در زده شد و باز شد

نگاه کردم افسانه جون بود

زود عکسارو پشتم قایم کردم

امد کنارم نشست

صورتمو  تو دستش گرفت

افسانه جون: چرا چشمات اینقدر قرمزه

شادی: هیچی  هیچی   نمیدونم چرا شاید برا  لنزمه

افسانه جون با حالت با مزه ای نگاهم کرد

افسانه جون :   بگو چی شده شادی با ارشام دعوات شده ؟

شلدی: هیچی نشده

افسانه جون:   بگو چی شده شادی داری نگرانم میکنی

دلم میخواست بگم چی شده ولی   خجالت میکشیدم اگر  افسانه جونم مثل  ارشام رفتار کنه چی

شادی: قول میدید زود قضاوت نکنید

افسانه جون:   بگو دخترم

اروم عکسا رو از پشتم در اوردم  دادم بهش

افسانه جون با دیدن عکسا شکه شده بهم نگاه کرد

افسانه جون: اینا اینا چیه ؟

شادی: ارشام اینا رو بهم داد اون اون بهم گفت تا دو روز دیگه ازین جا برم  ولی ولی به خدا من ایننا نیستم   به خدا من نمیدونم  کی  همچین کاری کرده

افسانه جون  :  اروم باش اروم باش   اروم تو ضیح بده

شادی: ارشام یه باره امد  تو اتاق   و عکسا رو انداخت جلوم  بهم گفت که ازین جا برم برا همیشه

افسانه جون:   الان کجا رفت

شادی: نمیدونم  تو رو خدا یه کاری کنید  به خدا اینا من نیستم   لطفا

افسانه جون : تو هیچ جا نمیری  باید با ارشام صحبت کنم

شادی: شما شما  حرفمو باور میکنید درسته

افسانه جون: معلومه که باور میکنم  عزیزم    من  برم ببینم ارشام کجاست  تو هم دیگه اینقدر گریه نکن  عزیزم

☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆ارشام ☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆

از پشت میزم بلند شدم

از اتاق بیرون امدم

از شرکت بیرون امدم سوار‌ماشین شدم

امروز   برایه شام  شادی رو  باید ببرم بیرون

امروزم که افسانه جون امده تا  دو سه روز دیگه بریم برایه خاستگاری

پشت چراغ قرمز وایسادم

پسر بچه ای امد پشت شیشه  ماشینم

پسره:  عمو  گل میخری

در داشبرد رو باز کردم

بعد خرید چند شاخه گل   گذاشتمش   رو صندلی

خواستم در داشبرد رو ببندم ولی پاکتی بد جور خودنمایی میکرد

به چراغ قرمز نگاه کردم    داشت سبز میشد

بی خیال پاکت شدم   و  پامو رو گاز فشار دادم

رفتم سمت خونه

ماشینمو تو حیاط پارک کردم

داشبرد رو باز کردم

بسته رو بیرون اوروم

نگاهی بهش کردم   هیچی روش نوشته نشده بود  بازش کردم

چنتا عکس بود انگار   با برگردوندن عکسا  انگار برق بهم وصل کردن

اینا اینا  شادی  بودن    هر ثانیه عصبانیتم بیشتر بیشتر میشد

زود از ماشین پیاده شدم    رفتم سمت اتاق و درو باز کردم

با وارد شدنم شادی از جاش پرید

رفتم  سمتش دلم میخواست همین  جا اینقدر  بزنمش که نتونه  تکون بخوره

عکسا رو پرت کردم  جلوش   شکه شده بهشون نگاه میکرد

پوزخندی زدم   فکرشو نمیکرد بفهمم حتما

بازوهاشو گرفتم تکون دادم

ارشام: فقط دو روز فقط دو روز وقت داری ازین جا بری فهمیدی

شادی   تند تند سرشو تکون داد  از اتاق بیرون امدم  اگه یکم دیگه اونجا میموندم زنده موندنشو تضمین  نمیکردم

اون دیگه حتی لیاقت نداره بخوام دست روش بلند کنم دختره هرزه

زود وارد اتاق کار بابا  شدم

و رو صندلیش نشستم  سرمو تو دستام گرفتم

هه  فکر میکردم این فرق داره ولی  نه اینم مثل بقیه   بود

سرمو رو میز گذاشته بودم و فکر میکردم    با  صدایه در  برگشتم

مامان وارد اتاق شد

ارشام : سلام

مامان : میخوام باهات حرف بزنم

ارشام :  بشینید

مامان نشست

مامان: قضیه عکسا چیه؟؟؟

پوزخندی زدم

ارشام: برید از دختری که انتخاب کردید بپرسید چیه دختره معلوم نی  قبل  من چه غلطایی کرده

مامان: درست حرف بزن ارشام  تو که دوسش داشتی

ارشام: اره دوسش داشتم داشتم ولی تا قبل اینکه بفهمم جز من با  صد نفر دیگم  هست

پوزخندی زدم

ارشام:  نمیخوامش  دیگه

مامان: پس باید قید ارث رو هم بزنی

ارشام: به جهنم نمیخوام

بلند شدم   رفتم

از خونه زدم بیرون

☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆شادی☆☆☆☆☆☆☆☆

چشمامو باز کردم امروز بلند شدم   هه  چقد زود  صبح شد کاش  میخوابیدم و دیگه بلند نمیشدم

رفتم دست صورتمو شستم و  لباس پوشیدم بهتره برم پیش افسانه جون ببینم چه خبره

از اتاق بیرون امدم و یک راست رفتم تو اتاق افسانه جون

افسانه جون رو تختش نشسته بود و کتابی دستش بود

با دیدن من کتاب رو کنارش گذاشت

افسانه جون: بیا بشین

رفتم کنارش نشستم

شادی: چی شد

افسانه جون سرشو پایین انداخت

شادی: افسانه جون تو رو خدا بگید چی شد

افسانه جون :  ارشام  گفت   نمیخواد دیگه باهات باشه اون حتی قید ارثیه رو هم زد

شادی: الان کجاست؟

افسانه  جون:  رفت خونه خودش

شادی:  کی میاد؟

افسانه جون:  نمیدونم

چیزی نگفتم

شادی: من برم‌

بلند شدم و از اتاق بیرون امدم وارد اتاق  خودم شدم

خودمو رو تخت انداختم و زار زدم گریه کردم  اون اون دیگه نمیخواد منو  ولی اون که خودش  پرده منو زد  پس چرا باور کرد

هه  زحماتم به باد رفت حتی از دانشگاهم اخراج شدم

فکر نمیکنم موندنم دردی رو دوا کنه   بدون ارشام  نفس کشیدن تو این خونه سخته

اروم بلند شدم  از اتاق بیرون امدم

از پله ها  پایین امدم  وارد   اشپزخونه شدم بدون نگاه کردم به  هیچ کدومشون

چنتا لقمه گرفتم خوردم امدم  بالا

از تو کمد ساکمو در اوردم

چنتا از مانتو هام با   چنتا شومیز     چنتا از  وسایل دیگمو تو ساک ریختم

کمد ارشامو باز کردم   یکی از پیرهناشو تو دستم گرفتم و عمیق بو کردم  بغض کردم

تمام  پیرهن مردونه هاشو  بیرون اوردم  ریختم تو ساکم   عطرش هم برداشتم تو ساک انداختم

ساک رو بستم   مانتو شلواری پوشیدم  به همراه  کفش شالی انداختم   لوازم ارایشیمم  جمع کردم تو کیف کولیم ریختم

یکی از عکسا رو برداشتم بقیشو رو میز گذاشتم

گوشیمو هم برداشتم

از اتاق بیرون امدم  وارد اتاق افسانه  جون شدم  در زدم

افسانه جون امد طرفم

افسانه جون: کجا دختر

محکم بغلش کردم

ازش جدا شدم

افسانه جون: کجا؟

شادی:  باید برم

افسانه جون: چرا اخه؟

شادی: بدون اون نمیتونم

و یه قطره اشک از چشمام چکید

افسانه جون بغلم کرد

افسانه جون: میخوای منو تنها بزارید

شادی:  نمیتونم بمونم  شما هم با این همه خدمتکار   تنها نیستین

افسانه جون چیزی نگفت

شادی: خدافظ

افسانه جون: صبر کن

از تو کشو  چیزی بیرون اورد

داد دستم

کارت  بانکی بود

شادی: برایه

کرایه رو حساب کردم

رفتم سمت خونه

در زدم  فخری  در رو باز کرد

شادی: سلام

فخری: سلام   دختر بیا تو

وارد شدم

شادی: بچه ها هستن

فخری: اره  تازگیا تا لنگ ظهر خوابن  برو پیششون

رفتم سمت اتاقشون  و در زدم   در قفل بود  اینقدر در زدم که  سوگل  در رو باز کرد

وارد شدم

سوگل  با تعجب  به    ساکم نگاه کرد

شادی: توضیح میدم

با سوگل نشستیم

سوگل: چی شده

شادی: بد بخت شدم  سوگل

عکس رو از تو کیفم در  اوردم بهش  نشون دادم

سوگل: شادی این این که تو نیستی

شادی: معلومه که نیستم زده به سرت

سوگل نفس راحتی کشید

سوگل داد زد  : بچه هاااااا

یه باره همه  پریدن

گلشن: درد چته وحشی

سوگل: شادی

بچه ها یکی یکی بلند شدن نشستن

سوگل: چی شده دقیقا  بگو

شادی: ارشام عکسا رو    نشونم داد گفت که برم و بر نگردم

گلشن: چی شده کدوم ‌عکس

سوگل  عکسو   پرت کرد  طرفش

گلشن و بچه هام    هنگ کردن

شادی: حالا  چیکار کنم

سوگل:  این   رو میشه کاری کرد که بفهمیم فوتشاپه

شادی:  نمیخوام دیگه برام چیز مهم نی  میخوام برگردم

سوگل: کجا دختر

شادی:  نمیدونم
نمیتونم بدون اون

بچه ها سکوت کردن

بغض کرده  نشستم

سوگل: بسه قمبرک  نزن  اون یه جواهر رو از دست داده     چیزی نگفتم

گلشن : بچه ها  امشب باید خوش گزرونی کنیم

پوزخندی زدم

شادی:  من حال حوصله خودمم ندارم تو میگی  خوش گزرونی

گلشن:  ارشام خان که خوب برنامه ریختن

شادی: تو از کجا میدونی

گلشن دیگه دیگه

شبنم: این دوتا خانوم

به  گلشن و سوگل اشاره کرد

شبنم: مخ علی و سامان  رو زدن

چیزی نگفتم

سوگل : بلند بشید

همه  بلند شدن  هر کی   شروع کرد به اماده شدن

سوگل اماده شد   امد کنارم

سوگل: تموم کن این قیافتو

چمدونمو باز کرد  لباس   بیرون انداخت

شبنم : بددووو بپوش شادی

ساجده: ارایش با من

به اجبار  لباس پوشیدم

یه تیپ مشکی قرمز

ساجده امد رو به روم و  شروع کرد  هیچی نمیگفتم

ارایش  بچه ها هم تموم شد

بلند شدیم  از خونه بیرون امدیم

شادی: حالا کجا میخواین بریم

گلشن: کله پاچه

تاکسی گرفتیم و رفتیم کله پاچه ای   بعد  خودن کله     زدیم بیرون

شادی: برگردین دیگه

گلشن: بسه بابا    امروز  روز عشق حاله

بچه ها تاکسی گرفتن رفتیم مرکز خرید

به اجبار بچه ها لباس مجلسی قرمزی  خرید خیای قشنگ بود

بچه ها کلی چیز میز خریدن  ولی من حالم گرفته تر از این بود

بعد کلی خرید   از  اونجا  بیرون امدیم

شبنم : بچه ها بریم رستوران رو به رویی بد جور گشنمه

با بچه ها رفتیم رستوران بعد خوردن غذا برگشتیم  خونه   کنار اتاق نشستم

سوگل : بچه ها شب مهمونی دعوتیم

شادی: من حوصلشو ندارم

سوگل: تو غلط کردی

بلند شو برو حمام

شادی: نمیام

بچه ها امدن طرفم  یه جوری نگاهم میکردن انگار میخوان بکشنم

شادی: باشه باشه

بلند شدم پریدم تو حمام

بعد یه دوش  امدم بیرون و لباس پوشیدم

شادی: من لباس ندارما

شبنم: پس اون جیگر  مال عمه منه

و به لباس قرمزم اشاره کرد

چیزی نگفتم

سوگل: شادی  موهاتو خشک کن سرما نخوری

موهامو خشک کردم

لباس پوشیدم

ساجده : ارایش  جالبی  برام انجام داد

کفاشیه قرمز پاشنه۱۰ سانتیمو پوشیدم

سوگل: اماده هستین

گلشن: اره بریم

شالمو انداختم

و از خونه بیرون امدیم ‌

اژانسی که سوگل زنگیده بود  دم در   بود سوار شدیم

وقتی رسیدیم پیاده شدیم

و وارد  شدیم

مهمونی بزرگی بود

با بچه ها لباس عوض کردیم

سوگل دستمونو کشید رفتیم طرفی که پر مشروب بود

هر چی نزدیک تر میشدیم چنتا از دوستا ارشامو میدیم

و در اخر خودش بود

بغض کرده نگاهش کردم  چشمام   پر شده  بود از  اشک جوری که   جلوم تار بود

وایسادیم  بچه ها سلام دادن ولی من چیزی نگفتم  همون جوری وایساده بودیم که  خانومی   جام هایه مشروبی جلوم گرفت

فک کنم   خوب باشه برا اروم شدنم

برداشتم و یه باره بالا دادم

هه یادم افتاد به اولین باری که مشروب خودم   بی اختیار نگاهم رفت رو ارشام

داشت نگاهم میکرد

پیک دیگه ای برداشتم و خوردم

گلوم میسوخت ولی به اندازه سوزش قلبم نبود

پیک ها رو  پشت هم بالا میدادم   خواستم پیک بعدیو   بخورم که دستی رو دستم قرار گرفت

سرمو بالا اوردم  علی بود

علی: بسه شادی   داری خودتو نابود میکنی

شادی: ههه اونی که  باید براش مهم باشه مهم نیست

علی: بسه شادی لطفا

شادی: باشه  فقط این
پیکو بالا دادم

انگار  تو حال خودم نبودم

لچه ها همه وسط بودن ارشام تنها وایساده بود

رفتم سمتش

یقشو گرفتم

شادی: چطور   انداختیم دور

ارشام  منو از خودش جدا کرد

ارشام:  همون جور که تو خیانت  کردی

و رفت  با بغض به رفتنش نگاه کردم

کسی امد کنارم  وایساد

نگاهش کردم

مرده: خیلی مستی

شادی:  اره

مرده بهتره با  هم حال کنیم

دستمو گرفت پشت خودش کشید

داشتم از پله ها بالا میبردم که یه باره پهن زمین شد

نگاه کردم  هه اینا که دوستا ارشام هستن اینجا جمع شده چیکار

نگاهشون کردم

سامان  تکونم داد

سامان:  چت شده شادی  هان چرا داشتی  باهاش میرفی

شادی:  چییییی  چرااااااا

سامان: لعنتی بد جور مسته
علی برو به دخترا بگو  بیان

علی رفت بعد چند دقیقه  دخترا امدن

سامان: اینو ببرین تا کار دست خودش نداده

سوگل: چش شده

علی: زیادی مسته همین الان یه اشغال داشت میبردش   رایان دیدش

بچه ها چیزی نگفتن

با دخترا برگشتیم

لباسامو با  پیرهن ارشام عوض کردم

رفتم کنار سوگل

شادی:   چرا  به این راحتی  ولم کرد  هوم

سوگل:  نمیدونم شادی بخواب

چیزی نگفتم دیگه

چشمامو بستم

☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆

اروم چشمامو باز کردم

بچه ها خواب بودن

چیز زیادی از دیشب یادم نمیاد

دوباره سرمو رو بالشت گذاشتم  ولی هر کار کردم خوابم نبرد

بلند شدم    بعد گرفتن بیلیت   ازشون اسکرین گرفتم

بچه ها بلند شدن

منم بلند شدم

گلشن: بچه ها  کی نهار درست میکنه

سوگل: من  درست میکنم

شادی: امروز    برمیگردم

شبنم: کجا؟

شادی:    شهرمون

سوگل: چرا اینقدر زود اخه

شادی: نمیدونم  تا  سه ساعک دیگه باید  ترمینال باشم

سوگل نهر درست کرد خوردیم    زود اماده شدم و رفتیم ترمینال

بچه ها رو تک تک بغل کردم

شادی:  خدافظ

بعد خدافظی با بچه ها سوار اتوبوس شدم

بعد از اونم  سوار اتوبوس بعدی شدم

تو کل مسیر به این فکر میکردم که کجا برم  کجا رو دارم که برم

اتوبوس که ایستاد اروم و بی رمق پیاده شدم

و  با چمدونم کشان کشان  رفتم سمت خونه عمه

در زدم که یه باره  عمه در باز کرد

پوزخندی بهم زد که  حالمو بد تر کرد

رفت کنار وارد شدم

به محض بستن در  شروع کرد به حرف زدن

عمه نیلی:  میبینم  که برگشتی پس چی شد اون دانشگاهت اون اینده درخشانت  هه مگه نگفتم اگه رفتی دیگه نیا

سرمو پایین انداختم ففط

شادی: نشد

عمه نیلی :  بیا تو

وارد خونه شدیم  نشستم

عمه نیلی:   من دیگه ندارم   مفت مفت خرجت کنم   اگه میخوای اینجا بمونی باید عقد علی بشی

بغض گلومو گرفت  حتی نمیتونستم  مخالفت کنم

چیزی نگفتم بازم سکوت

عمه نیلی: پس تا اخر ماه عقد میگیریم

شادی: میشه برم تو اتاقم

عمه: برو

بلند شدم و زود رفتم تو اتاقم  زود  بلیز ارشامو از تو  ساکم بیرون کشیدم

و بغل گرفتم

و زار زدم  اخه چرا خدا من  چقد بدبختم   مگه من چقدر توان دارم  خدایااا میشه منو ببری پیش خودت لطفا  من نمیخوام دیگه بمونم اینجا  اینجا  هیشکی دیگه منو نمیخواد

اینقدر گریه کردم که  چشمام داشت کور میشد

بلند شدم لباس دیگشو تنم کردم با یه شلوار جین

و  اروم  دراز کشیدم و خوابیدم

با  ترس از خواب بیدار شدم

لعنتی لعنتی  خوابشم   ولم نمیکنه   خدایا تو که میدونستی اخرش بهش نمیرسیم چرا عاشقم کردی

یه باره در باز شد خوردمو زدم به خواب که  نخوام بازم عزیت بشم

تخت بالا پایین شد و یکی اروم دست میکشید رویه موهام

یه باره برگشتم

عمو فرهاد بود

اروم بلند شدم

شادی: سلام

عمو فرهاد: سلام دخترم

عمو فرهاد: چرا برگشتی

چیزی نداشتم  بگم فقط سکوت کردم

عمو فرهاد: فک نمیکردم برگردی

شادی: نشد

عمو  سکوت کرده بود

اتاق رو سکوت بدی گرفته بود

شادی: خوشحال نیستین  امدم

همو فرهاد: خوشحالم ولی فک میکنم مادرت  فک میکرد موفق تری

با اسم مادر اشک تو چشمام جمع شد

شادی: شما شما از کجا میدونید

عمو فرهاد پوزخندی زد

عمو  فرهاد: مادرت همیشه ارزو داشت دختر دار بشه  قرار شد اگه دختر دار شدیم اسمشو بزاره شادی تا که همیشه شاد باشه

شادی: شدید؟؟؟

عمو فرهاد بازم پوزخند زد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *