شعر آرش کمان گیر 1

شعر آرش کمانگیر

یکی حادثه آمده به میان

شده الگویی بهر ایرانیان

اگر پی بری تو بر عمق آن

بگیرد نفس و ببندد زبان

ز تورانیان سپاهی زیاد

مسلط بگشتند به ما آن زمان

بخوردند، بکشتند و آتش زدند

که خوناب به جوی ها بگردید روان

کنامِ پلنگان ایران زمین

شده جای روبهِ تورانیان

روا داشته هر تحقیری که بود

به شیران در بند ایرانیان

دشمن ظالم دامی تنید

که ایران بیفتد در دام آن

بود داستانش خیلی بلند

زمان نیست بیارم همش در میان

به چند بیت آن بسنده کنم

شاید خوانده شد، اندر بزمتان

خلاصه گفتند ز دیو سفید*

کند پرتاب تیری ز ایرانیان

که هر جا این تیر فرود آمدش

شود آن حد و مرز تورانیان

ناگه ز اسیران شیری نعره زد

کجایید سرانِ اشغالگران

منم فرزندی ز ایران زمین

شوم من پیروز بر نیرنگتان

همه پرس و جو کردند که کیست

چون شیر ژیان نعره زنان

با آنکه اسیر است ولی حاضر است

مبارز طلبد ز آن دشمنان

همه دیدند که همان آرش است

که راحت گذر کند او ز جان

زنان و مردان، ز پیر و جوان

دعا و ثنایش بکردند ز جان

کمان و ترکش و تیری گرفت

از آن لشکر وحشی ظالمان

بگفت آرشم و ز پولاد تنم

بسوی دماوند بگردید روان

همه نا امید از این ماجرا

( مرز را پرواز تیری میدهد سامان)

ولی آرش جانش در تیر نهاد

رها کرد به مرز تورانیان

بر درخت تنومندی تیرش نشست

در داخل خاک تورانیان

چون پیروزی به گوش مردم رسید

همه شاد و شنگول و کِل کِل زنان

برفتند به استقبال آرش خود

اما هیچ ندیدند به جزء یک کمان

ز پیروزی همه بودند شاد 

ز مرگ آرش بر سرزنان

سپاه توران که شرط باخته بود

با خفت برفت ز ایرانمان

شما هم فرزندان عزیز من

مسلط بگردید به تاریخمان

* منظور کوه دماوند

(سیاوش کسرایی)

موسی زاهدی دورود لرستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *