| Saturday 28 November 2020 | 03:00
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان معبود من باش پارت 2

رمان معبود من باش پارت 2

با اشکی که جلوی دید چشمام رو گرفته بود ازجام بلند شدم لباس سرهمی که سفید بود برام مثل کفنم بود ولی عیب نداشت با این کار‌خانواده ام خوشبخت میشدن حتی اگر به بدبختی من تموم بشه!! تور لباس عروس رو بالا زدم و تو ایینه به خودم خیره شدم این من بودم دختر ۲۰ ساله ای که فقط به خاطرجور شدن  مواد پدرش و پول جهزیه خواهرش تن به ازدواج با مردی داد که اندازه پدرِش سن داشت من مادری  نداشتم که برام  مادری کنه وقتی مادرمون رو از دست دادیم بابام به واسطه یک دوست ناخلف معتاد شد هرکاری میکرد تا پول دربیاره از گدایی‌کردن بگیر‌ تا فروختن وسایل موردنیاز  خونمون  قبل از‌اینکه  حشمت وارد زندگیمون بشه حشمت مردی۶۸ ساله بود یکبار که من و خواهرم رفتیم خونشو تمیز کنیم اون از من خوشش اومد وبابامو مجاب کرد که اگر با من ازدواج کنه درقبالش کلی پول میده به بابام و مارو از این همه بدبختی نجات میده!! بابا اولش راضی نبود ومیگفت که نفس باید خودش مسیر زندگیش رو انتخاب کنه ولی با رفت وامد حشمت راضی به این ازدواج شد منم که جز اطاعت کردن کاری نداشتم فقط گفتم که باشه!!   با ازدواجم با این مرد خواهر کوچیکم که ۱سال ازم کوچیکتر بود زندگیش تغییر میکرد ومجبور به زندگی مثل من خفت بار نبود!! 

از ایینه دقم دل کندم و به سمت جایگاه داماد پیر‌وعروس احمق رفتم  با ورودم خواهرم نگاه غم زده اش رو بهم دوخت با لبخندی مصنوعی بهش فهموندم که خوبم درحالی که اصلا خوب نبودم نامادریم برام کل میکشید ازش تنفر به دل نداشتم ولی دوسش هم  نداشتم  حشمت سرجای داماد نشسته بود مردی بود با هیکلی متناسب وموهایی جوگندمی صورتش هیچ چین یا چروکی نداشت  من هم به این دل خوش‌بودم که حداقل زیاد سنش به قیافه اش نمیخوره!! با اکراه کنارش نشستم  خونش بزرگ بود خیلی بزرگتر از بزرگ اما من این چیزهارو نمیخواستم…… نمیخواستم! خوشحالی از سر ورویش میبارید ومن کاری‌جز نگاه نکردن بهش نداشتم از خانواده من نامادریم بود وثمین(خواهرم) اما از خانواده حشمت تمام بچه هایش بودن او یکبار ازدواج کرده بود و۵فرزند داشت ۳ دختر‌ و ۲ پسر! وتمام فرزندهایش ازمن بزرگتر بودند!! وکلی ادم دیگه که اصلا نمیشناختمشون!! عاقد رسید ومن مظطرب تر از قبل دست هایم رو توی هم میفشردم! عاقد شروع کرد_خانم نفس مهرابی ایا وکیلم شما را به عقد دائم آقای حشمت حجتی با مهریه یک جلد کلام الله مجید یک شاخه گل رز و یک هزارو ۷۰سکه تمام بهار آزادی  دربیاورم؟ ایا وکیلم؟؟ نمیخواستم بیشترازاین لحظات تلخ زندگیم رو کش بدم پس‌با پایان جمله اول عاقد با صدایی رسا گفتم_بلههه                               ۱


  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: معبود من باش
  • ژانر: عاشقانه مهیج راز الود اجتمایی
  • نویسنده: سمانه نجفی
https://beautyvolve.ir/?p=18113
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • kimiya : عالیه😍😍...
  • مدیر سایت : چرا عزیز ؟دلیل خاصی داره ؟...
  • ایدا : یعنی از این چرت تر نمیشد...
  • مدیر سایت : سلامک عزیز هفته ای یک پارت قرار میگیره...
  • Aida : سلام خسته نباشید رمان خیلی عالی بود پارت های بعدیش رو میزارید ؟...
  • Samaneh najafi : مرسی مهربونم😍😍😍...
  • elnazz : مرصی ممنون😍🌷...
  • نازنین : رمان خیلی خوبی بود واقعا پر از صحنه های غمگین عاشقانه🥺...
  • مدیر سایت : ممنون عزیز بابت نظر زیباتون...
  • مدیر سایت : سلام عزیز اسم نویسنده ها زیر رمان خورده...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.