| Saturday 28 November 2020 | 10:13
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین در آرزوی رهایی پارت 2

رمان آنلاین در آرزوی رهایی پارت 2

-مخلصیم
بازم کل جمع خندیدن
منم دیگه اولین نفر از کلاس زدم بیرون
و روی یه نیمکن نشستم سرم و تکیه دادم و چشمام رو بستم
بزارین یکم درباره ی خودم بگم
من رها هستم..رها وفا تنها دختر رامین وفا
این بابای ما(همون رامین) یکی از بزرگترین دارو سازها تو کشوره و منم با دارو ها آشنایی کامل رو دارم…وضع مالیمون هم که توپه توپه
دوتا داداش دارم رادین داداش کوچیکم که خیلی مسخرست
و رادوین داداش بزرگم که خیلی مهربونه و کلا زندگیم بدون اون معنی نمیده
حالا من اینجا چیکار میکنم و اینجا کجاست..
اینجا دانشگاه طراحی گرافیکه
منم فکر کنم دیدین که روز اولم بود
هرچی مامان بابا اسرار کردن برم تجربی
پزشکی خارج درس بخونم من قبول نکردم اونا هم ننونستن رو حرف تنها دخترشون که میمین براش حرف بزنن😁
من عاشق طراحیم مخصوصا طراحی چهره
یادمه ده ساله که بودم یعنی وقتی رادوین سیزده سالش بود مجبورش کردم بشینه تا چهرش رو بکشم چشمتون روز بد نبینه انقدر در همون حالت بود که بعد چند ساعت زد زیر گریه
الان من ۱۹ سالمه
از قیافمم خدارو شکر راضیم دست خدا جونم درد نکنه که این صورت عروسکی رو بهم داد(چشم حسود کووووور)
موهای طلایی،لبام قلوه ایه،دماغ کوچولوم که همه فکر میکنن عملش کردم ولی خدا شاهدی دست بهش نزدم،
و در آخر چشمای آبیم که بخاطر همین بابا بعضی اوقات صدام میکنه دریای من…
با حص اینکه یکی کنارم نشسته
چشمام رو وا کردم و با اخم به یابوی جفتم نگاه کردم
پسره ی ایکبیری چطور جرات کرده بیاد
جفت من بشینه
اگه میدونست من چه کلکیم عمرا صد سال نزدیکم نمیشد
وقتی اخمم رو دید خندید و گفت:اجازه هست؟
با تمسخر نگاهش کردم و گفتم
-شما که نشستی اجازه رو قبل از نشستن میگیرن
خندید و پا شد وگفت :خیله خوب خوبه؟؟حالا میتونم بشینم؟؟
کلا رو صندلی دراز کشیدم و گفتم
-متاسفانه جا نیست بای لیدی
پسره با عصبانیت رفت و منم هی میخندیدم
وجی:خر بخنده
-ااا عدا من رو در نیار …ولی دیدی چه حالی داد اذیت کردنش!!
وجی:بابا بدبخت داشت بهت نخ میداد
-به درک به من طنابم بدن نمیگیرم
اصلا چرا باید بگیرم
وجی:ولی پسره یه تیکه ای بودا
-وجی برو توروخدا حالت رو ندارم
وجی:کلا گفتم بدونی تو آخر میترشی میمونی سر دستمون
ااا واقعا؟ وجی:الان داری مسخره میکنی؟ نه اصلا خخخخ
وجی: بی لیاقت اصلا من رفتم
**
کلاس بعدیمم که تموم شد داشتم به سمت پارکینگ میرفتم که گوشی تو کیفم زنگ خورد
همونطور که با کله رفته بودم توی کیف و راه میرفتم یهو خوردم به یه ستون سفت
همینجوری که سرم رو میاوردم بالا با حالت ناله گفتم
-اهه..اینجادکه ستون نبود
صدای مردونه و عطر تلخی به مشامم رسید
+یعنی شما این مرد گنده رو نمیبینین؟؟
سرم رو با سرعت جت آوردم بالا و به اون دو گوی جنگلی خیره شدم
خب من از اوناش نبودم که زود کم بیارم تا الانم فهمیدین که ۷/۵ متر زبون دارم
برای همین بی معطلی همونطور که با جرعت به اون دو گوی نگاه میکردم گفتم
+نگفتم ندیدم … فقط چون خیلی گنده تر از یه آدم معمولی هستین با ستون اشتباهتون گرفتم که البته بی شباهت به همم نیستین
واقعا هم غول بود از همه لحاظ..
هم خیلی عضله ای بود از روی لباس تنگش هم سیکس پگ هاش و عضله ای بودنش هم معلوم بود و هم من تا پایین سینش میرسیدم
اون عصبی شده بود و من با همون نگاه سرسختم ابروهام رو بالا میبردم و منتظر
جوابی از طرفش بودم تا دوباره یه چی بارش کنم
اون مرد گستاخ هم با دیدن حالتم پوزخندی زد و به سمت دانشگاه حرکت کرد
گوشی رو از توی کیفم در آوردم تا ببینم کی انقدر زنگ زده
هههووووف همونطور که فکر میکردم رادین بود
جواب دادم
-الوووو بفرمایین
+سلام رها کجایین
با شیطنت گفتم
-ببخشید به جا نمیارم
+اااا…بابا بسته دیگه بابا اینجا سرمون رو کچل چیه اصلا تاس کرد بسکه گفت دخترم دخترم
خندیدم و گفتم:قربون بابای خوشگل و خوشتیپ و خوشپوشم برم
با صدایی طلبکار گفت:ادامه داره ها،باید میگفتی تبعیض گذار و دختر دوست
خندیدم و باز گفتم:حسوووود…به هرحال من الان تازه میخوام حرکت کنم زودی میرسم بابارو ببوس
+باشه حتما بای
-بوس بوس خداحافظ
با صدای رادوین تو خواب و بیداری گفتم
-هوووم چته
+بلند شو یه خبر خوب دارم برات
-تنها خبر خوب اینه که بهمون خبر بدن رادین مال یه خونواده دیگست و پدر مادر واقعیش دمدر اومدن دنبالش ببرن
خندید و گفت
+یعنی اینکه میخوایم بریم خونه ی بابا بزرگ و خاله ها و دایی ها همه دعوتن و مهرداد جونت از سفر برگشته
خبر خوبی نیست
با شنیدم این خبر از حالت خوابالود در اومدم و با جیغ پریدم تو بغلش و لپش رو بوسیدم
+بسه بسه تف تفیم کردی ایییش
-خیلیم دلت بخواد بچه پررو
با رفتن رادوین از اتاقم منم رفتم سمت کمدم و لباس و شلوارک گورخریم رو برداشتم و گذاشتم توی ساک که اونجا بپوشم،
یه مانتو جلوباز بنفش و یه شلوار جین آبیم پوشیدم
بعدش رفتم سراغ میز آرایشم
رژ لب بنفشم که رگه های یاسی داشت زدم و عطر شیرین و دخترونم رو

-ااااه بازم ستون نگا من شانس ندارمااااا

یهو صدای آشنای یه مرد عصبی به گوشم رسید

+هوووف…خانوم شما عادت داری کور بینی بازی در بیاری و هی ستون ستون بگی یا از دستی خودن رو پرت میکنی تو بغل این و اونخودش بود همون پسر چشم جنگلی

بغضم گرفت هیچکسی اینجوری بامن برخورد نمیکرداخم کردم پسره ی بی شرف من خودمو میندازم بقل اینو اون؟پس منم مثل خودش جواب دادم

-فقط من که مقصر نیستم ،هه شما هم عادت داری آسمون رو نگاه کنی گردنت کج نشه زرافه،حالا من اشتباه کردم عقب عقب راه رفتم شما چرا حواست نبود یوسف پیامبر هاااافکر کنم شما کور بینی داریعصبانیت از چشمای به خون نشستش میباریدبرای اینکه تلافی این بغض رو بکنم زهرم رو بریزم بعد یکم مکث با لبخند گفتم

-چشم علفی

یهو انگار زنجیر پاره کرده باشه به سمتم حمله کردخوبه هنوز داخل رستوران نشده بودیم وگرنه فاجعه میشدخب به سمتم حمله کرد ،منم سریع فقط دوتا دستام رو گرفتم جلو صورتم هر لحظه منتظر بودم بزنه که یهو صدای عربده ی مهرداد شنیدم

+مرد گنده نبینم جلوم رو خواهرم،ناموسم دست بلند کنی چشمام رو باز کردم دست پسره تو هوا بود و این مهرداد بود که دستش رو گرفته بودواقعا داداشا من چقدر بی غیرتن واسه همین من مهرداد رو بیشتر از اونا دوس دارم دیگهههپسره با تمسخر گفت

+پس به این ناموس جانتون بگید اگه منو دیدن راشون رو کج کنن برن پی کارشوندوباره وسط حرفش پریدم و پررو پررو گفتم

-اااا یعنی من دنبال شماام از کجا معلوم شما منو تعقیب نمیکنین ،اصلا…ادامه ی حرفم با قرار گرفتم دست آناهید جلو دهنم قطع شد و کنار گوشم گفت

+بابا دختر تورو خدا دیگه کشش نده پسره ی چشم سبز هم بدون توجه به ما سوار ماشینش شد و رفت

 

 

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: در آرزوی رهایی
  • ژانر: عاشقانه،طنز
  • نویسنده: عاطفه قنبرنژاد
  • برچسب ها:
https://beautyvolve.ir/?p=18085
لینک کوتاه مطلب:
درباره Atefeh
عاطفه قنبرنژاد هستم ۱۴ سالمه و از ۹ سالگی شعر و داستان مینویسم
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • kimiya : عالیه😍😍...
  • مدیر سایت : چرا عزیز ؟دلیل خاصی داره ؟...
  • ایدا : یعنی از این چرت تر نمیشد...
  • مدیر سایت : سلامک عزیز هفته ای یک پارت قرار میگیره...
  • Aida : سلام خسته نباشید رمان خیلی عالی بود پارت های بعدیش رو میزارید ؟...
  • Samaneh najafi : مرسی مهربونم😍😍😍...
  • elnazz : مرصی ممنون😍🌷...
  • نازنین : رمان خیلی خوبی بود واقعا پر از صحنه های غمگین عاشقانه🥺...
  • مدیر سایت : ممنون عزیز بابت نظر زیباتون...
  • مدیر سایت : سلام عزیز اسم نویسنده ها زیر رمان خورده...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.