داستان کوتاه قبرستون مخوف

عکس داستان کوتاه قبرستون مخوف

قبرستون مخوف

بارفتن خورشید انگار شجاعت من هم پا به فرار گذاشت؛ زوزه گرگ‌ها گوشم رو نوازش کرد. چشمام رو بهم فشوردم تحمل اینکه چشمام رو باز کنم و پدیده‌های عجیب ببینم رو نداشتم…

بوی سرما تموم وجودم رو به لرزه انداخت، پاهام بی‌اراده رقصیدن دیگه داشت ضربان قلبم کند می‌شود.

دست‌های گره خوردم رو باز کردم و زنجیر و پلاکم رو که اسم خدا روش هک شده بود رو فشار دادم و فریاد زدم.

– خدایا! به خودت پناه بردم، خودت کمکم کن.

با آوردن اسم خدا انگار گل ترسم غنچه شد؛ پلک‌های سنگینم رو باز کردم و یک بار دیگه اطراف رو دید زدم.

درخت‌ها شاخه‌هاشون رو تکون دادن انگار با این کار ورودم رو به شهر مردگان، مردگانی که روزی شبیه من حیات داشتن تبریک گفتن. آب گلوم رو به زور پایین بردم، لب‌زدم.

– کدومتون فکر می‌کرد روزی میاد بدن‌های زیبا و باارزشتون به جای پرغو با تازیانه‌ی سنگ ریزه‌های سرد نوازش بشه، هیچ حس دردی رو نفهمه چون به خواب شیرین رفته تاجای خودش رو در چرخه طبیعت پیداکنه؟

سرما و صدای خش خش برگ های خزان دیده گوشم رو نوازش کردن؛ خونه‌ی مرده‌ها صمیمیت و سادگی عجیبی داشت حتی دیگه هیچ اثری از فاصله طبقاتی و مذهبی و… وجود نداشت…..

ماه از پشت ابرها بیرون اومد؛ یه سایه عجیب که رنگش دودی بود جلوی چشمام ظاهر شد.

نمی‌دونم چجوری اما حس کردم که به داخل یه گرداب کشیده شدم…

چشمام دوباره بسته شد؛ وقتی چشمام رو باز کردم نور چشمم رو زد و صدای گرمی گوشم رو نوازش کرد.

– دکتر بیمار برگشت، تبریک می‌گم دستای شما بازم معجزه کرد.

چشمام بارونی شد؛ دلم باز آسمون تاریک قبرستون رو می‌خواست.

بوی سرد خاک رو، آرامش عجیب اما دوست داشتنی پر از صمیمیت رو می‌خواست…

#آرشیدا


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *