داستان کوتاه آخرین تیر

داستان کوتاه آخرین تیر

در آن زمان که سپیده فرو می زند 

آن دم که چشم ها به آسمان خیره می ماند ،مردمانی گرد هم آمده اند 

چه خبر شده است ؟

علت این همه هیوها و بلوا چیست ؟ 

کمی آن طرف تر جسم بی جان جوانی برومند بر زمین افتاده .

او کیست ؟

نام و نشانش چیست ؟

یکی از آن طرف یقه پیراهن را دریده و میگرید و با اشک و هیاهو می گوید آرش از میان ما رفته است او جانش را بر سر آن تیر گذاشت تا ما بمانیم . 

آسمان از داغ این پهلوان می گرید مردم داغدار و پریشان خاطرند،اهرمن خویان مات و مبهوت از این همه فداکاری انگشت به دهان مانده اند .

و اکنون ما نیازمند آرش دیگری هستیم آرشی که جانش را بر سر تیر بگذارد و مرز بین عدالت و ناعدالتی، خشم و غصه و عشق و هوس را مشخش کند .

#مجنون

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *