| Saturday 28 November 2020 | 01:20
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
انعکاس چشمهایت بخش اول

 

مقدمه
کاش چشم هایت جز من کسی را نبیند
دیدن تصویرم در چشم هایت هم عالمی دارد
بگذار سهم من از تو انعکاس تصویرم در چشم هایت باشد.
من مهشیدم دختری از جنس سنگ دختری که به جز تلافی دیگه به هیچی فکر نمیکنه و هیچی براش مهم نیست اره این منم به چیزی تبدیل شدم که خودمم دیگه خودمو نمیشناسم فقط به خاطر یک نفر یک نفر که تموم زندگی بابام رو از بین برد شرکتی که از جوانی برای تاسیسش و سر پا نگه داشتنش تلاش کرده بود 40 سال از عمرشو براش گذاشت تا اینکه بهرام مستوفی همه ی سهام های شرکت بابام رو ارزشش رو پایین اورد و با برند ما شروع به کار کرد به تدریج بابام همه ی همراهانش رو از دست داد در اخر برشکسته شد و مجبور شد همه ی سهامش رو به اون عوضی بده بعد از اون ماجرا بابام سکته کرد و در جا تموم کرد مامانم رو هم که همون بچگی از دست داده بودم تک فرزند هم بودم این شد که توی 22 سالگی تنها شدم 2سال از غاون اتفاقات شوم میگذره توی این 2 سال فکر و ذکرم شده انتقام امار ریز به ریزشونو در اوردم یه پسر داره به اسم بردیا تمام دم و دستگاهش رو به نام پسرش زده و خودش کشیده کنار و من قصد دارم از طریق پسرش بهش ضربه بزنم دقیقا همون کاری رو کنم که اون باهامون کرده.

اخرین جعبه رو هم توی خونه گذاشتم و روی کاناپه ولو شدم کنترل اسپیلت رو برداشتم و روشنش کردم شماره ترنم رو گرفتم که سریع جواب داد: مهشید جا به جا شدی –اره خیلی ممنون که اومدی کمک –به جون تو درگیرم –چیشد باز –باز بابام گیر داد منو به پسرعموم بده به کی بگم اخه من از این نیمای نچسب بدم میاد ایش چندش از بچگی اویزون بود –خب بابا ولش کن اونو وسایلم رو اوردم مرسی که برام خونه پیدا کردی فقط گفتن خونه رو شریکی باید نصف کنم یکی دیگه هم قرار بیاد منم که هشتم گیر نهمه مجبور شدم قبول کنم –حالا به کی میخوان بدن –من چبدونم –فکر کن یه پسر خشگل مشگل همخونه ات بشه تو فیلم زیاد میبینی ها برو پی کارت منم یکم بخوابم نفس نمونده برام –باشه فعلا –فعلا سعی کردم یکم بخوابم اما دریغ از یه ذره خواب بلند شدم ووسایلم رو بالا بردم توی اتاقم چیدم لباس هام رو توی کشوها و باقی رو روی میز تحریرم گذاشتم بهتره یه دوشی بگیرم خستگیم در بیاد عکس دو نفره بابا علی و مامان مژده رو روی میزم گذاشتم اهی کشیدم و تن پوشم رو برداشتم جلوی حموم اویزون کردم داخل حموم رفتم اب گرم کمی از کوفتگی بدنم رو کم کرد بعد نیم ساعت بیرون اومدم و روی تخت دراز کشیدم داشت چشمام گرم میشد که صدایی شنیدم انگار چیزی شکست چوبی که همیشه با خودم داشتم و به خیال خودم برای دفاع گذاشته بودم رو برداشتم و اروم اروم از اتاق بیرون اومدم پسری قد بلند و خوش استایل با پایش به جعبه های باقی مونده که بازشون نکرده بودم کوبید پشتش به من بود صورتش رو نمیتونستم ببینم از پله ها اروم اروم پایین اومدم و پشت سرش ایستادم چوب رو بالا اوردم که توی سرش بکوبم که یه دفعه برگشت و مچ دستم رو گرفت و فشار داد: کی هستی؟ -اینو من باید ازت بپرسم تو خونه ی من چیکار داری؟ جری تر شد و بلند داد زد: به چه حقی تو خونه ی من ول میچرخی –اوهو جناب چه پرو تشریف دارن اینجا خونه ی منه و منم همین امروز اینجا اسباب کشی کردم –بزار زنگ بزنم پلیس بیاد تکلیفت رو روشن کنه –خب زنگ بزن منو از چی میترسونی منم زنگ میزنم به اقای نجفی بهش بگم خونه ای که کلیدش رو بهم داده در و پیکر نداره –من از چیزی خبر ندارم وکیلم این خونه رو موقت برام اجاره کرده تا یه خونه باب سلیقه ام پیدا کنم فقط نمیدونم توی سرتق اینجا چیکار داری هووی مواظب حرف زدنت باش –اگه نباشم؟ -بد میبینی –بزار ببینم قدمی به سمتم برداشت که زنگ خونه رو زدن به سر و وضعم نگاهی کردم تازه فهمیدم با حوله اومدم جلوی این لندهور پوزخندی زد که گفتم: یه جای دیگه رو نگاه کن چیه چشاتو اندازه نعلبکی کردی و یقه ام رو پوشوندم سری تکان داد و طرف ایفون رفت و در رو باز کرد –هوی با چه اجازه ای در خونه ی منو به روی غریبه باز میکنی –یه دیقه ببند اون فکتو بزار استراحت کنه نجفی چپ چپ نگاهش کردم و از پله ها بالا رفتم سریع لباس پوشیدم و دوباره پایین برگشتم نجفی داشت با اون پسره ی پرو حرف میزد –من از چیزی خبر ندارم وکیلتون اقای بهمنی با اینکه شرایط رو میدونستن قرار داد رو امضا کردن از اونجا که کرایه و رهن اینجا هم زیاده راحت نمیتونین کسی رو پیدا کنین پس مجبورین تا یک سال اینجا سر کنین –اخه با یه خانم جوون؟ دنیا برعکس شده قبلا به مجردها خونه نمیدادن الان با غریبه ها هم مشکلی ندارن –من گفتنی ها رو گفتم خودتون میدونین از جاش بلند شد که صداش زدم: اقای نجفی –بله خانم شریفی –ایشون حق دارن اخه اینجوری نمیشه –از دست من کاری برنمیاد صاحب خونه رو نمیتونم راضی کنم ناراضی هستین کسیو پیدا کنین جای خودتون بزارین با اجازه و رفت. دست روی پیشونیم گذاشتم که صدای بسته شدن در رو شنیدم –خب با این حساب من اینجا رو میخرم تو هم میتونی بری جای دیگه –عه نه بابا امر دیگه ای باشه من دیگه نمیتونم جا به جا شم و خونه ای به این خوبی با پولی که دادم پیدا کنم –مشکل خودته –تو نمیتونی به من امرو و نهی کنی اقای… –بردیا هستم –اسمت رو نپرسیدم خودشیفته خواستم بگم از خود راضی در هر حال من تا یک سال اینجا میمونم –وقتی خونه رو بخرم مجبوری بری –وایییی خدا گیر چه ادم زبون نفهمی افتادم نیمچه لبخندی زد و گفت: باشه قبول تو میتونی بمونی.. –از تو اجازه نخواستم فوضول خواستم صدات میکنم –یه دقه ساکت شو بزار حرفمو بزنم من اینجا رو میخرم حالا شاید توش بشینم یا نشینم تو هم سال بعد از اینجا در میای –برام اهمیتی نداره چیکار میخوای کنی نمیگفتی هم همین جا میموندم لپاش رو باد کرد و ابروهاش رو بالا داد –خودتو شبیه کوالا نکن –تو چقدر پرویی –کافر همهه را به کیش خود پندارد –اصلا من چرا با تو بحث میکنم؟ -چون مریضی –خیلی رو مخی –نظر لطفته –وایییی ساکت شو دیگه سرم رفتتت. دستی به موهای کوتاهم کشیدم و گفتم: کی میری؟ -کجا؟ -از اینجا دیگه –باز برگشتیم سر نقطه اول خونمه میخوام بمونم –هر غلطی میخوای کن –الان چرا بی ادبی میکنی؟ -چون جلوم ادم متشخصی نمیبنم –نه مثل اینکه جدی جدی مشکل داری انگشت اشاره اش رو روی مخش گذاشت و به بالا تکونش داد –خودت مخ نداری –من که دیگه جوابتو نمیدم جواب ابلهان خاموشیست –ابله خودتی گاو بی تفاوت بهم وسایلش رو برداشتدنبالش رفتم و گفتم:حق نداری بری تو اتاق من _چرا چون بزرگ تره؟ _حالا به هر دلیلی من وسایلم رو اونجا چیدم _خب برش میداری مشکلی نداره _ای خدا این کابوس کی تموم میشه _برو طبقه بالا اتاق زیر شیروانی _تو برو چرا من برم _حالا میبینیم اتاق مال کی میشه با یه حرکت داخل اتاقم رفت و در رو قفل کرد با پا به در کوبیدم:حق نداری به چیزی دست بزنی اونا سایل شخصیه _نترس بابا چهار تا شرت و سوتین این حرف ها رو نداره _خیلی بی حیایی صدای خنده اش رو شنیدم و گفتم:ببند نیشتو بالاخره میای بیرون دیگه مشتی به در کوبیدم و به طبقه ی بالا رفتم شماره ترنم رو گرفتم جواب داد:چیه باز _زهرمار خیر سرت برام خونه پیدا کردی _چیشد تا یه ساعت پیش که راضی بودی _گیر یه نفهم روانی افتادم _نکنه چیزی که گفتم راست از اب در اومد _الان وقت شوخی نیست ترنم من چه گلی به سرم بگیرم _چمیدونم _اره دیگه تو که جات راحته _مسخره نشو _خودت خونه رو پیدا کردی خودتم باید یه جوری حل کنی من کار ندارم و قطع کردم. دوباره از پله ها سرازیر شدم و به در اتاق کوبیدم _عای چته بابا از خواب پریدم _زود بیا بیرون وسایلم اونجاست لازمشون دارم _میگم طراح خوبی هستیا چه سیاه قلم حرفه ای کار کردی _تو داری فوضولی میکنی؟ _یه کوچولو _د بیا بیرون تا درو نشکستم _خب بابا چرا تو همش عصبی هستی در رو باز کرد و ادامه داد: بیا بابا اینم اتاقت وسایلت رو بردار برو بالا _نمیرم خودت برو از اتاق بیرون کشیدم و قبل اینکه منتظر عکس العملش باشم داخل رفتم و در رو بستم _خیلی بچه ای –تو بچه ای من زودتر اینجا جاگیر شدم تو باید بری بالا دیگه صدایی ازش نشنیدم در رو باز کردم و محض احتیاط کلیدش رو برداشتم و قفلش کردم و سمت اشپزخونه رفتم در کمال تعجب دیدم مشغول اشپزیه با دیدنم گفت: بوی غذا به دماغت خورده؟ -کی غذای تو رو میخوره خودم میخوام درست کنم –مگه بلدی؟ -میشه با من حرف نزنی؟ -اوکی دلم هوس ماکارونی کرده بود شروع به درست کردن کردم یه طرف گاز مشغول انجام کارش بود به کناری هولش دادم –چته چرا هول میدی؟ -چون جلوی دست و پام رو میگیری –من که یه گوشه داشتم کارم رو میکردم در حالی که داشتم به چرخ کرده زرد چوبه میزدم گفتم:خوشم نمیاد سر گاز دورم شلوغ باشه مخصوصا اون یه موجود زبون نفهم باشه تو چشای قهوه ایش که داشت مسخ شده نگاهم میکرد ذل زدم و گفتم: پس بکش کنار –ببین الان خودت شروع کردی –بخدا اصلا حوصله ی جر و بحث ندارم برو کنار اینو ابکش کنم البته نری هم مهم نیست میسوزی دلم خنک میشه بی حرف کنار کشید ماکارانی رو ابکش کردم و دم گذاشتم. –میتونی به کارت برسی پشت چشمی نازک کردم و روی صندلی نشستم سری از روی تاسف تکان داد و مشغول سرخ کردن همبر هایش شد اهمیتی ندادم البته معلومه که غذا بلد نیست درست کنه نیم ساعتی گذشت ماکارانی رو خاموش کردم و بشقابی برداشتم و برای خودم کشیدم زیر چشمی نگاش کردم بیچاره معلوم بود دهنش اب افتاده مخصوصا با وضعی که من میخوردم بیشتر مشتاق خوردن بود به خصوص که ته دیگ سیب زمینی هم داشت با چنگال پیچی به ماکارانی دادم و مقداری به دهان بردم اشاره به قابلمه کردم –اگه دلت میخواد بکش بخور –چیه مهربون شدی –نترس اتش بس اعلام نکردم عین بره ها نگاه میکردی دلم به حالت سوخت –چه عجب علائم وجدان هم درون شما مشهود شد راستش سیر نشدم میخورم فقط امیدوارم زنده بمونم –نترس نمیمیری خودم خوردم ازش –پیش مرگی دیگه غذامو چشیدی –نگاه کن باز پرو شدی
خندید و گفت: خب شوخی کردم برای خودش کشید و دو لپی مشغول خوردن شد غذاش رو که تموم کرد گفت: واقعا خیلی خوشمزه بود ممنون –نوش –بهت نمیاد غذا های خوشمزه بلد باشی –یه مدت بلد نبودم انقدر که تنها موندم یاد گرفتم –عه چرا؟ -خب غذاتو خوردی برو دیگه –تو هم ثبات نداری ها میخواستم ظرف ها رو بشورم به پاس قدردانی به ماشین ظرف شویی اشاره کردم: نیازی نیست میشوره بی زحمت جمعشون کن دستمال کاغذی برداشتم و دهانم رو پاک کردم و بلند شدم

از اشپزخونه بیرون اومدم و تلوزیون رو روشن کردم روی ماهواره زدم خوشبختانه وصل بود اما نمیدونم چجوری پسره داشت لبای دختره رو میبوسید که صداش رو شنیدم: اوه چه جای حساسی هم اومدم کانال رو عوض کردم –راستی یادم رفت اسمتو بپرسم –نیازی نیست بگم –من بردیام چون اسمتو نگفتی میگم پرنسس با کمی مکث ادامه داد: از نوع لجباز –مهشیدم به تکان دادن سر اکتفا کرد –اوم خب چیکار میکنی میری دیگه؟ -خیلی مشتاق موندنم هسیا به کارم نزدیکه متاسفانه میمونم –پس یه سری قانون باید بزاریم –برای چی؟ -حموم خواب اشپزی نظافت –نظافت یکیو میارم من ساعت 11 میخوابم خوابمم خیلی سبکه لطف کن سرو صدا نکن برای اشپزی هم اکثر اوقات بیرون غذا میخورم اشپزخونه در اختیار توئه-اوکی تلوزیون رو خاموش کردم و گفتم: پس شب خوش لبخندی زد و گفت: شبت بخیر از پله ها بالا رفتم و کلید رو از جیبم در اوردم در اتاق رو باز کردم و داخل رفتم کلید رو پشت در انداختم اما قفلش نکردم فکر نمیکنم بخواد اذیت کنه طولی نکشید که چشمام گرم شد..‌‌.
کش و قوسی به بدنم دادم و جلوی چشمام رو گرفتم نور افتاب میزد تو صورتم از جام بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم ابی به صورتم زدم و یخچال رو باز کردم از اونجایی که خرید نرفته بودم اه از نهادم بلند شد که دیدم در باز شد و بردیا داخل اومد نایلون های بزرگی دستش بود با دیدنم گفت: صبح بخیر همخونه به تکان دادن سر در جوابش اکتفا کردم نایلون ها رو روی میز غذا خوری گذاشت و گفت:اگه زحمتی نیست میشه تو اماده کنی؟ _باشه نایلون ها رو باز کردم و پنیر کره خامه مربا و هسل همه رو برداشتم و از هر کدوم مقداری در ظرفهای جداگانه ریختم میز رو چیدم و دو لیوان چایی هم ریختم و نشستم مشغول خوردن شدم داخل اشپزخونه اومد بعد شستن دست هاش سر میز نشست اشتهای چندانی نداشتم از این رو کنار کشیدم و از جام بلند شدم که گفت: من اومدم بلند شدی؟ ناراحتی برم _نه چه ربطی داره اشتها ندارم دیرم هم شده مصاحبه کاری دارم _اوکی زیر لب زمزمه کردم فوضول _چیزی گفتی؟ _چیزی شنیدی؟ _اره _اگه شنیدی پس گفتم از اشپزخونه بیرون اومدم سمت اتاقم رفتم یه مانتو کوتاه ابی اسمونی با شلوار جین مشکی شال ابی مشکی پوشیدم کیف دستی کوچیک مشکی ام رو برداشتم از اتاق زدم بیرون طرف در رفتم و کفش های اسپرت مشکی ام رو هم برداشتم از خونه بیرون زدم تاکسی گرفتم و ادرس شرکت مستوفی رو دادم بعد نیم ساعت رسیدم نگاهی به سر در شرکت کردم شرکت صنایع غذایی اریا گستر _اجلت داره میاد جناب مستوفی داخل رفتم از پله ها بالا رفتم به اتاقی رفتم خانمی پشت میز بود _سلام برای اگهی اومدم
_گویا حسابدار میخواستین _چند لحظه بشینین با رئیس هماهنگ کنم بعد برین داخل _مگه شما رسیدگی نمیکنین _نه گفتن به این مورد خودشون رسیدگی میکنن. تلفن رو برداشت و گفت:اقای مستوفی یه نفر برای اگهی استخدام اومده _… _چشم الان میفرستمشون داخل _بفرمایید خانم به طرف اتاقی که اشاره کرد رفتم و با تقه ای به در وارد شدم شخص پشت میز پشت به من نشسته بود چرخی با صندلی زد و به طرفم برگشت در کمال حیرت بردیا رو دیدم یعنی این بردیا همون بردیا بود _تو اینجا چیکار میکنی؟ _نه دیگه این زیادیه _چی زیادیه؟ _اینجا هم باید تو رو تحمل کنم؟ _خب میتونی بری مگه زورت کردم؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم:حیف که به این کار احتیاج دارم وگرنه.. _چه طلب کار هم هستی _با سابقه کاری که دارم باید از خداتونم باشه باهاتون کار کنم مثل من کاربلد سخت گیر میاد _گرفتن نیرو برای ما کار سختی نیست حالا چون همخونمی برات استسناء قائل میشم _لازم نکرده خواستم برم که گفت:بشین. الان وقت لج و لجبازی نیست به هدفت فکر کن مهشید به زجر هایی که کشیدی برگشتم و روی صندلی نشستم _اخرین بار کجا کار میکردی؟ به دروغ مجبور شدم بگم:اصفهان چون اومدم تهران دیگه نمیتونستم اونجا کار کنم _مدرک تحصیلیت؟ _فوق لیسانس حسابداری _چند سال کار کردی جایی که بودی _حدود ۳ سال _خوبه میتونی شروع کنی _از الان؟ _اره به خانم صبوری بگو اتاقت رو نشونت بده _باشه از جام برخواستم و به طرف در رفتم مکثی کردم و به طرفش برگشتم و گفتم:ممنون تک خندی کرد و گفت: قابلی نداشت همخونه از اتاقش بیرون اومدم چه خوب که توی یه خونه ایم راحت تر میتونم کارم رو پیش ببرم و از جیک و پوکش خبردار بشم _خانم صبوری، گفتن اتاقم رو نشونم بدین از جاش بلند شد و گفت: دنبالم بیا به اتاق کنار بردیا اشاره کرد و گفت:اینجاست درش رو باز کرد و گفت: فقط چند تا از حساب ها وارد سیستم نشدن میتونی از اونا شروع کنی به پنجره ای که بین اتاق منو بردیا بود اشاره کردو گفت: اگه با این مشکل داری میتونی پرده اش رو بکشی سری تکان دادم و گفتم:ممنون از اتاق خارج شد پشت میز نشستم و از پنجره به اون، به بردیا گه باباش باعث بانی نابودی زندگیمه نگاه کردم _دماری از روزگارتون در بیارم نفهمین تاوان چیو پس میدین مشغول کارم شدم حین چند باری که سرم رو بالا اوردم و دیدم داره نگاهم میکنه پس مخ زدنت زیاد کار سختی نیست مغرور فقط به نظر میای تقه ای به در اتاق وارد شد و خانم صبوری داخل اومد:خانم شریفی این فرم استخدام رو پر کنین بعدش بیاین ناهار سفارش دادم _اوکی فرم رو گرفتم و مشغول پر کردن شدم و از جام بلند شدم فرم رو روی میز خانم صبوری گذاشتم که گفت:غذات رو هم بردار جوجه سفارش دادم امیدوارم دوست داشته باشی _ممنون _اگه ممکنه اینم ببر برای رئیس من یه کوچولو کار دارم _باشه مشکلی نیست غذا رو برداشتم و به طرف اتاقش رفتم و تقه ای به در زدم _بیا داخل رفتم و غذاش رو روی میز گذاشتم _تو چرا اوردی؟ _خانم صبوری کار داشتن گفتن من بیارم _باشه میتونی بری از اتاقش بیرون اومدم این دوگانگی رفتارش رو در نمیکنم یه بار صمیمی یه با بی تفاوت حالا هر چی بالاخره سر در میارم وارد اتاقم شدم و مشغول خوردن غذام شدم چند باری مچش رو گرفتم
وقتی از پشت شیشه نگاهم میکرد برای اینکه ضد حال بزنم بهش از جام بلند شدم و پرده رو کشیدم یکم باید دست نیافتنی به نظر بیام تا بتونم جذبش کنم بعد خوردن غذام یک ساعتی کار کردم خانم صبوری داخل اومد و گفت: ساعت ۴ عزیزم الان باید بری دیگه کم کم میان درها رو ببندن _اوکی خسته نباشی _تو هم فعلا _فعلا میزم رو مرتب کردم و کیفم رو برداشتم از اتاق که بیرون اومدم همزمان با من بردیا هم بیرون اومد _داری میری؟ _اره _میخوای برسونمت؟ نیازی نیست ممنون در اتاقم رو بستم و از شرکت بیرون اومدم برای تاکسی دست تکان دادم و سوار شدم به خونه که رسیدم تصمیم گرفتم یه دوش بگیرم تن پوشم رو روی اویز کنار حموم اویزون کردم و داخل رفتم بعد نیم ساعت بیرون اومدم در حموم رو که باز کردم دیدم بردیا داره از پله ها بالا میره خودم رو پشت در قایم کردم و گفتم:نمیبینی تو حمومم؟ _داشتم میرفتم اتاقم _پس سریع تر نگاهی به سر شونه های لختم انداخت و رفت پسره ی هیز حولمو پوشیدم و سمت اتاقم رفتم باید بهش نزدیک بشم هر چی بیشتر بهتر کارم اسون تر میشه امار حساب های شرکت هم که از زیر دست خودم رد میشه. چطوره یکم لباس لختی بپوشم و از راه غریزه اش امتحانش کنم نیم تنه و شرتک توسیم رو پوشیدم موهام رو همنطور خیس شونه کردم و از اتاق بیرون اومدم از پله ها پایین رفتم جلوی تلوزیون روی کاناپه دراز کشیدم مشغول بالا پایین کردن شبکه های ماهواره شدم روی فیلم مورد علاقه ام گذاشتم پسره دختره رو بغل کرده بود و معلوم میخواد کار خاک بر سری کنه صدای قدم های بردیا رو شنیدم که از پله ها پایین اومد پسره لبای دختره رو بوسید و روش خیمه زد فیلم دقیقا جای حساسش تموم شد –تف تو روحت –خیلی فاز برداشتیا اهمیتی بهش ندادم و چشمام رو بستم تا کمی مثلا بخوابم بیشتر دوست داشتم ببینم چیکار میکنه از خش خش لباسش فهیدم جلوم رو زمین نشست تکه ای از موهام رو که جلوی صورتم اومده بود رو کنار زد و اروم گفت: نمیدونی چقدر سخته جلوی خودم رو نگهدارم وقتی همچین لعبتی بیخ گوشمه ازت خوشم میاد اونم خیلی نمیخوام بهت دست بزنم تا مال خودم بشی تکانی به خودم دادم و افتادم تو بغلش بلندم کرد و از پله ها بالا برد روی تختم گذاشتم و پیشونیم رو بوسید –ادم کسیو که دوست داره بهش دست نمیزنه موهام رو نوازش کرد و از اتاق بیرون رفت. هه چه زود وا داد کارم راحت تر شد یکم مظلوم نماست ولی چون زندگیمو نابود کردن منم همین کارو باهاشون میکنم صبح با صدای در از خواب بیدار شدم –زود باش خواب موندی رئیست عذر و بهونه قبول نمیکنه ها کلافه بلند شدم و در رو باز کردم –چیه کله صبحی –میگم به نظرت بهتر نیست توی پوششت تجدید نظر کنی –مگه چشه حتما به خودت اطمینان نداری –اگه نداشتم الان شرایط جور دیگه ای بود دماغم رو کشید و گفت: برو ساعت 8 ونیمه نیم ساعت پیش باید سر کار بودی در رو روش بستم و تصمیم گرفتم یه تیپ خفن بزنم مانتوی لیمویی جلو بازم رو برداشتم و شلوار سفید جذبم رو پوشیدم یه پیرهن استین کوتاه سفید ساده پوشیدم اسین مانتوم سه ربع بود شال سه متری سفیدم رو سر کردم و موهام رو یه وری ریختم بیرون صندل های تابستونی لیموییم رو هم پوشیدم و از خونه بیرون زدم ماشین سانتافه مشکی اش هنوز جلوی در بود جلو رفتم و گفتم: تو چرا هنوز نرفتی –منتظر سرکار خانم بودم عینک دودی اش رو از روی موهاش برداشت و به چشمش زد و گفت: بپر بالا –ولی _امروز رو بیا دیره کلی کار هست تو شرکت سوار شدم و حرکت کرد –دیروز خونه رو خریدم –مبارکه –مرسی ولی.. –نترس سال دیگه طبق قرارمون میرم الان تو شرایطی نیستم که بتونم جا به جا بشم –اوکی رسیدیم و گفتم: مرسی که رسوندیم عینک دودی اش رو روی موهاش گذاشت و گفت: قابلی نداشت همخونه پیاده شدم و سریع وارد شرکت شدم و به اتاقم رفتم یکم باور نکردنیه بدون هیچ تلاشی طرفم اومد شاید اگه قضیه انتقام اینا نبود با هم میشدیم ترنم زنگ زد جواب دادم: خبری ازت نیست دختر حسابی با اون اقا خوشتیپه سر خوشیا –اره چجورم رئیسم هم شده –چییی؟ -درست شنیدی رئیس شرکتیه که توش استخدام شدم یعنی کسی که باید ازش انتقام بگیرم –واوو چه جالب –خب برو امروز دیر رسیدم جناب رئیس منو رسونده تا نیومد از پشت شیشه منو بپاد به کارم برسم –چخبر شده این دو روز که ازت بیخبر بودم –خیلی چیزا بعد از ظهر بیا خونم –باش فعلا –فعلا بردیا داخل اومد و اول از همه نگاهی سمتم انداخت نیمچه لبخندی زد و پشت میزش نشست اینم مغزش معیوبه بعد چند دقیقه اشاره کرد به اتاقش برم به اتاقش رفتم –خانم شریفی حساب های اقای برزگر رو برام بیار باید ببینم چقدر از مبلغ رو پرداخت نکرد –الان میارم به اتاقم برگشتم و پوشه ی مربوطه رو پیدا کردم و دوباره به اتاقش رفتم داشت با تلفن حرف میزد –همه چی روبراهه باباجون.. چشم شب میام پیشتون… بابا اگه میخوای قضیه ی ترلان رو پیش بکشی بهت بگم قبول نمیکنم اون برای من فقط در حد یه دختر عموئه بیشتر مثل خواهر بهش نگاه کردم تازه خیلی هم ازم کوچیک تر اشاره کرد پرونده رو بهش بدم –بابا سرم خیلی شلوغه قطع میکنم قیافه ی اخمو و پکرم رو که دید گفت:چرا لبو لوچت اویزونه –چیزی نیست اگه کاری ندارین من برم دیگه –برو در اتاق رو بستم و با حرص به اتاقم برگشتم سعی کردم اروم باشم نباید توی رفتارم چیزی نشون بدم خودم رو با کار سرگرم کردم طبق معمول خانم صبوری اومد و گفت: عزیزم وقت ناهار با بقیه کارکنا توی اتاق رئیس قرار شد جمع بشیم زودتر بیا –چرا اونجا؟ شانه ای بالا انداخت و رفت به اتاق بردیا نگاه کردم دست زیرچانه اش گذاشته بود و با لبخند نگاهم میکرد –نه انگار واقعا جذب شد از جام بلند شدم و سمت اتاقش رفتم دو سه نفری هم پشت سرم اومدن وداخل رفتیم همه نشستن و خودش هم اومد پشت میز بزرگ نشست –خب گزارش ها رو بدین چند نفری برگه هایی بهش دادن اقای قاسمی ابدارچی غذاها رو اورد و روی میز گذاشت و پخش کرد طی غذا خوردن چند سری نگاهش رو روی خودم حس کردم از اونجایی که صندلی های دوتر ازش پر شده بودم مجبور شدم پیشش بشینم دست بردم نمکدون رو بردارم که دستش روی دستم قرار گرفت بی تفاوت به نگاه هاش کمی نمک به غذام پاشیدم و سرجایش گذاشتم بعد صرف غذا همه بلند شدن و منم به تبعیت
داشتم بلند میشدم که مچ دستم رو گرفت با تعجب نگاهش کردم که گفت: بمون کارت دارم خیره تو چشماش گفتم: اما کار دارم همه رفته بودن رو به اخرین نفر که داشت میرفت گفت: در رو ببندین لطفا در رو که بست ادامه داد: میشه چند لحظه بشینی نشستم –میخوای از خونه برم؟ -اگه بشه که خوبه با حرفی که زد شوکه شدم –اما من به خاطر تو موندم دلم نمیخواد برم فکرش رو هم نمیکردم به این زودی اقدام به گفتن بکنه توی ذهنم دنبال جوابی میگشتم –من از تو خوشم اومده مهشید اسمم رو طور خاصی گفت –ببین من تا الان از هیچ دختری خوشم نیومده دورم بودن ولی هیچ کدوم تو دلم جایی نداشتن تو دل منو بردی با حاضر جوابیات تخس نگاه کردنات بی محلیات. ترجیح میدادم حرفی نزنم من چه مرگم شده مگه همینو نمیخواستم با صداش از افکارم بیرون اومدم –نمیخوای چیزی بگی؟ ببین بد برداشت نکن اگه من میخواستم ازت سوء استفاده کنم به این همه مقدمه چینی نیاز نداشتم تو این مدت که تو خونه تنها بودیم میتونستم خیلی کارها کنم –ازم چی میخوای؟ -بزار پیشت بمونم –اونجا خونه ایه که مال خودته نیازی به اجازه ی من نداری –نمیتونم منظورم رو بهت بفهمونم –چرا من منظورتو گرفتم من اهل دوستی نیستم تا حالا هم با جنس مخالفم ارتباط نداشتم “حداقل این یه دونه رو راست گفتم” –میشه یه فرصت بهم بدی؟ یک ماه فقط اگه نخواستی کلا میرم -نمیدونم چی بگم –به نشونه موافقتت این جواب رو برداشت میکنم –با اجازه از جام بلند شدم و از اتاقش بیرون اومدم قلبم تند تند میزد من لعنتی چم شده احمق این هیجانی شدنت برای چیه نکنه وا بدی یادت نره اینا با بابات چیکار کردن نفس عمیقی کشیدم وارد اتاقم شدم همه چیز برای اجرای نقشه ام اماده بود یه مدتی رو باهاش میگذرونم و وابسته خودم میکنمش حتی باهاش ازدواج هم میکنم وادارش میکنم دارو ندارش رو به نامم بزنه ولش که بکنم همشون نابود میشن فقط با یه حرکت بعد ساعت کاری به خونه برگشتم به ترنم زنگ زدم و گفتم بیاد تا شب بمونه بردیا نمیاد کمی پفک هندی درست کردم و تخمه ها رو توی ظرف ریختم بعد نیم ساعت صدای ایفون بلند شد –خیلی بی معرفتی میدونی از کی ندیدمت ترنم –بخدا بابام سر قضیه نیما نمیذاشت از خونه بیرون بیام –اخر چیکار کردی اون عتیقه رو –دکش کردم رفت واووو چه خونه ی خوشگلی طبقه بالا رفت دنبالش رفتم اتاق پسره کجاست –اتاق زیر شیروانی از پله ها بالا رفت و عکسش رو که بزرگ بود و به دیوار چسبانده بود رو دید –چه همخونه ی قشنگی و خندید –کوفت بیا بریم –خب بابا نخوردمش که غیرتی میشی چشم غره ای نثارش کردم….

پارت بعدی هفته ی اینده😘😘

  • اشتراک گذاری
  • برچسب ها:
https://beautyvolve.ir/?p=18122
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • kimiya : عالیه😍😍...
  • مدیر سایت : چرا عزیز ؟دلیل خاصی داره ؟...
  • ایدا : یعنی از این چرت تر نمیشد...
  • مدیر سایت : سلامک عزیز هفته ای یک پارت قرار میگیره...
  • Aida : سلام خسته نباشید رمان خیلی عالی بود پارت های بعدیش رو میزارید ؟...
  • Samaneh najafi : مرسی مهربونم😍😍😍...
  • elnazz : مرصی ممنون😍🌷...
  • نازنین : رمان خیلی خوبی بود واقعا پر از صحنه های غمگین عاشقانه🥺...
  • مدیر سایت : ممنون عزیز بابت نظر زیباتون...
  • مدیر سایت : سلام عزیز اسم نویسنده ها زیر رمان خورده...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.