| Saturday 28 November 2020 | 02:10
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان انلاین جرم عاشقی پارت5

رمان انلاین جرم عاشقی پارت5

پروا مجد

امروز بشدت دلم میخواست کرم ریزی کنم.
دیدم پارسا نشسته.
به اهورا که کرم ریختم پیش به سوی ازار دادن پارسا.
رفتم سمتش نشسته بود روی صندلی و تقرییا چرت میزد.
اوخی خسته بود.
چیکار کنم؟!!
رفتم دستامو پر از اب کردم اما یادم اومد خودمو بکشم هم نمیشه
رفتم سمت اهورا
_لیوان داری؟؟
برگشت سمتم
_اره چرا؟
_اب میخوام
_خب برو داخل بخور
_هوف میخوام بریزم روی پارسا
چشماش گرد شد
_چیه؟
_دارم به خودم شک میکنم.
_چرا؟؟!
_دیروز چنان قیافه ات مظلوم بود که چی ولی الان انگار یکی دیگه جلوم وایستاده.
_میگم که هنوز منو نشناختی جناب راد
_هوف خدا،حداقل یک جوری اب بریز سکته نکنه کج بشه کسی قبولش نکنه
نزدیک بود از خنده بمیرم.
دستمو گذاشتم جلوی دهنم تا صدای خنده ام بلند نشه وگرنه باز میخواستن بگن تو یک خانومی و یک خانوم بلند نمیخنده.
اهورا لیوان رو داد بهم.
رفتم اب یخ رو باز کردم و پر کردم
ها ها ها
خنده شیطانی توی دلم کردم و رفتم سمتش.
توی یک حرکت انتحاری کل لیوان رو روش خالی کردم.
چنان پرید از خواب گفتم الان سکته میکنه کج میشه
با تمام سرعت رفتم پشت درخت قایم شدم.
پارسا داشت به اطراف نگاه میکرد
مشخص بود توی خواب و بیداریه.
همینجوری هعی چپ و راست رو نگاه میکرد
نگاهش افتاد به اهورا رفت سمتش و زد پشت گردنش.
اهورا کپ کرد یک لحظه
اهورا داشت به پارسا چیزی میگفت
پارسا چشماش گرد شد
برگشت سمت من
انگار دید پشت درخت قایم شدم
با تمام سرعت اومد سمتم
اوه اوه وضعیت قرمزه
در رفتم
_مگه دستم بهت نرسه بچه
_بچه خودتی
دوییدم به ته باغ
یهو ایستادم با دیدن انباری کلی خاطره جلو چشمام اومد
یهو کمرم اسیر دستای یکی شد
_ منو خیس میکنی حالا.
_ولم کن
اهورا هم ایستاده بود داشت ما رو نگاه میکرد
_اقا اهورا نجاتم بده
_من کاری ندارم
_بخدا ولم نکنی جیغ میزنم
پارسا با خنده ولم کرد
_میشه باهام بیایید بریم اینجا توی این انباری
_من قهرم نمیام
_من میام بریم
تنه ای به پارسا زدم و رفتم داخل انباری
تاریک بود لامپ نداشت
اهورا فلش گوشیش رو روشن کرد.
خیلی ترسناک بود بعضی جاها
_چی هست حالا اینجا
جیغ خفه ای کشیدم
اهورا دستشو گذاشت روی قلبش
_بیشعور مرض داری از پشت میای
یهو زد زیر خنده
_وا…ی وای…. شم…ا ها…تر…سیدی…د
_ای کوفت ای درد ای مرض قلب ایست کرد روانی
_تو چرا بزرگ نمیشی پارسا
_وااییی
هنوز داشت میخندید
فلش گوشی تقریبا روشن کرده بود
نگاهم افتاد به یک کارتن کوچیک،کنجکاو رفتم سمتش در جعبه رو برداشتم با چیزی که توش …

از زبان اهورا راد

دیدم پروا خیره شده به جعبه،چی بود که اونجوری بهش خیره شده بود؟
رفتم نزدیک تر، فلش گوشی رو انداختم روی صورتش.
بغض کرده بود.
_حالتون خوبه؟
یهو با تمام بغضی که داشت خندید.
_وای یادش بخیر این وسلیه ها!
_اینا که مال نجاریه!
_اره، شغل مورد علاقه بابا،ولی مثل همیشه مخالفت زیاد بود بابا هم پزشکی خوند اما رفتم اموزشگاه و یاد گرفت خودش بهم گفته بود.
از توی جعبه یک عروسک چوبی ….. در اورد.
_اینو یادمه چقدر وقتی بابا داشت می ساختش من ذوق داشتم
_اینا خیلی خوشگلن! پروا تو هم نجاری بلدی؟؟
_اره چطور؟
_خیلی خفنه!
_کمکم میکنید؟
_چه کمکی؟
_فردا اینارو ببرم گارگاه
_چرا الان نه؟
_راست میگه؟
_چون باید به اقا بزرگ بگم نمیخوام براتون دردسر درست بشه.
_چرا دردسر؟
_از نظر اقا بزرگ بدون اجازه اش نباید توی عمارت کاری انجام بشه
_هوف،هروقت بگی من کمکت میکنم!
_من نمیتونم با کسی توی عمارت حرف بزنم، چون همشون میرن به اقا بزرگ اطلاع میدن، فقط شما دونفر قابل اعتمادید برام!
_خوشحالم که حداقل از ما بدت نمیاد!
_چرا بدم بیاد؟؟! هردوتون مهربونید.
_من قهرم باهات!
_چرا!؟؟؟؟
_ده دقیقه پیش روی من اب سرد ریختی!
_پارسا قهر نکن دیگه ببخشید.
_نمیخوام!
یکی زدم پشت گردنش و گفتم..
_ادم باش دیگه هعی ناز میکنه.
_ببخشید خب؟
_باشه بابا اونجوری نگاه نکنید، بخشیدم.
_دمت گرم.
_نه به اونجا که انقدر رسمی حرف میزنی نه به این دمت گرم گفتنت.
_ایش.
_نمیخوای بریم بیرون؟
_چرا چرا پاشید بریم بیرون.
بلند شدیم همه باهم
_هعیی یادش بخیر.
_خاطره ها خیلی خوبن.
_خاطره ها حتی اگر بد هم باشن خاطره ان…
پروا حرف هاش عجیب به دل میشست.
نمیدونم، شاید چون مینوشت بلد بود چجوری با کلمات بازی کنه تا فرد مقابلش جذبش شه.
وقتی حرف میزد انگار ادمی با تجربه های چندین ساله جلوت نشسته بود و حرف میزد.
از در خارج شدیم رفتیم سمت حیاط عمارت.
به پروا دقت کردم،وقتی راه میره لبخند روی لب هاشه.
انگار توی دنیای دیگه ای راه میره و درش زندگی میکنه.
چقدر عجیب بود این دختر…

از زبان پروا مجد

با لبخند خیره به این عمارت بودم.
شاید برام همه چیشون بد بود و ترسناک اما یک نکته بود که این عمارت رو قابل تحمل میکرد برام.
خاطرات بازی هایی که میکردم با بابا خاطرات شیطنت هام، خنده هام، همه ی این عمارت بد نبود این عمارت هم خاطرات شیرین داشت هم تلخ.

به پارسا و اهورا ادرسی که پویا فرستاد رو نشون دادم و گفتم قبلش میخوام برم خرید کنم اونا هم قبول کردن.
رفتم سمت اتاق.
عمارت در سکوت کامل بود، اومدم در اتاق رو باز کنم یهو با صدایی که از پشت سرم اومد پریدم هوا…
_خانوم جان
_هیییییین!
_ خدا مرگم بده حالتون خوبه؟
_خدانکنه بعله خوبم،بفرمایید کاری داشتید!؟
_خانوم جان اقا بزرگ گفتن برید داخل اتاق کتاب کارتون دارن.
_میشه بهم بگید کجاست؟ اخه من یادم نمیاد.
_چشم، بفرمایید از این طرف.
با مرضیه رفتیم طرف اتاق.
مرضیه با اجازه ای گفت و رفت.
در اتاق رو زدم و وارد اتاق شدم.
_سلام با من امری داشتید؟
اقا بزرگ با جدیت ذاتیش گفت..
_بیا بشین باهات کار دارم.
رفتم جلو تر نشستم روی صندلی رو به روی اقا بزرگ.
نگاهمو دور اتاق چرخوندم، پر از کتاب بود.
کتاب های بزرگ و کوچیک منظم چیده شده بود چقدر دلم میخواست بخونم تک تک اینا رو.
صدای اقا بزرگ توجه امو از سمت کتاب ها به خودش جلب کرد.
_ هنوز مثل بچگیات کتاب دوست داری؟
_اره،هنوز هم وقتی که کتاب میبینم خوشحال میشم.
_هروقت میخوای بیا اینجا هرچقدر کتاب بردار بخون.
_واقعا؟!!
_من حرف الکی نمیزنم.
_ممنونم ازتون.
_گفتم بیای میخواستم باهات حرف بزنم.
_در خدمتم بفرمایید.
_امروز بچه ها قرار دارن تا اینجاشو که میدونی؟.
_بعله
_اون دختری که اون روز راجبت داشت با پویا حرف میزد اسمش ستاره هست سعی کن امروز باهاش کل کل نکنی.
_اما من کاری نکردم که از من ناراحته.
_صبور باش.
_اخ…
نذاشت حرفمو بزنم
گفت..
_من درستش میکنم.
_چشم،با من کاری ندارید؟
_پویا پسر بدی نیست اون روز هم قصد توهین نداشته بهت ازش دلگیر نباش.
_چشم،من به خودشون هم گفتم من ازش دلگیر نیستم.
اقا بزرگ زیر لب چیزی رو زمزمه کرد.
_میتونی بری.
_با اجازتون.
_مراقب خودتون باشید.
با لبخندی از اتاق خارج شدم.
این مرد سنگی قلب مهربونی درش وجود داشت.
نفس عمیقی کشیدم و رفتم سمت اتاق.
به لباس های روی تخت خیره بودم.
هوف از وقتی اومدم اینجا لباس هایی که دوست دارم رو نمیتونم بپوشم
رفتم سمت مانتو و شلوارم پوشیدمشون.
زشت نیستن اما سلیقه ی من این نیست.
رفتم ارایش خیلی کمی کردم و کوله امو برداشتم.
گوشیمو کیف پولم و چند تا وسلیه ضروری مثل دستمال برداشتم.
تلفنم زنگ خورد.
ناشناس بود
_سلام بفرمایید؟
_سلام خوبید پویا عم.
_ممنونم شما خوبید بعله ببخشید نشناختم.
_ممنونم خوبم خواهش میکنم،راستش مزاحمتون شدم بگم جای قرار تغییر کرده بچه ها میخوان برن کوه میایید مشکلی ندارید؟
_من مشکلی ندارم فقط من ادرس رو….
_ارسال میکنم براتون خوشحالم که قبول کردید بیایید.
_دلم نمیخواد مزاحم جمعتون بشم اما میدونید که اقا بزرگ دستور داده.
_مزاحم چیه بیایید با بچه ها هم اشنا شید و اینکه میتونم باهاتون انقدر رسمی حرف نزنم؟ منظورم اینکه …
_مگه شما اشرافی نیستید؟
_چرا اما هممون جلوی اقا بزرگ رسمی حرف میزنیم، امیدوارم نگید بهش.
_واقعا؟؟؟؟ نه نه نمیگم
_بعله، فکر میکنم خودتم این شکلی هستی!
_چقدر خوشحالم که شما هم مثل منید.
_نه من بلکه کل بچه ها و نوه ها همینطور هستن
_خداشکر مونده بودم چیکار کنم!
_اگر خوشت نمیاد لباس های رسمی بپوشی لباس ورزشیتو بپوش زیر لباس ها اونا رو توی ماشین عوض کن .
_باشه مرسی.
_خب پس دختر دایی جانم میبینمت خدافس.
_خداحافظ
قطع کردیم.
وای خدایا راحت شدم ها.
امیدوار بودم به مشکل نخورم توی جمعشون.
رفتم لباس ورزشیامو اوردم بیرون.
مانتو شلوار ورزشی بود تقریبا.
خوشگل بودن خیلی دوستشون داشتم.
همه چیز رو مرتب کردم.
کوله امو دوباره برداشتم تا لوازمم رو چک کنم.
لوازمم همیشه کامل بود اما تا دقیقه نود چک میکردم.
ساعت رو نگاه کردم نه و سی قرار داشتم باهاشون.
ساعت تازه هشت بود.
رفتم بیرون بطری اب از مرضیه گرفتم گذاشتم توی کوله ام.
رفتم پیش اهورا و پارسا گفتم ماجرا رو اونا هم قبول کردن.
اول قرار بود بریم لوازم التحريری تا من خریدمو بکنم
.

.

.

با ذوق به وسیله ها خیره بودم .
چند تا خودکار و مداد برداشتم.
چند تا دفترچه فانتزی هم برداشتم برای یادداشت هام.
به قسمت مورد علاقه خودم رسیدم.
پاک کن.
مثل همیشه از هرکدوم خوشم اومد برداشتم.
وای خدا قیافه ام مطمئنم موقع خرید مثل بچه های کلاس اول شده که وقتی میرن خرید ذوق میکنن.
همه رو گذاشتم رو میز فروشنده.
_ماشالا بهتون نمیخوره بچه داشته باشید.
_چطور؟
_برای بچه ها خرید میکنید؟
_من بچم کجا بود اینا برای خودمه
_اها
قیافه اش تعجب کرده بود.
اه اه بابا چقدر فضوله این.
فروشنده انقدر فضول اخه؟!
به اطراف نگاه میکردم ببینم چی میخوام دیگه.
امممممم….
اها یافتم رفتم طرف جامدادی هاش
واییییی چقدر کیوتن اینا.
داشتم نگاه میکردم، دیدم یکیشون خیلی خوشگل و نازه.
برش داشتم رفتم سمت مغازه دار گذاشتم.
_خب حساب کنید.
_قابل نداره.
_مچکرم.
کارتمو در اوردم گذاشتم روی میز
_رمزتون.
_8090
فروشنده زد.
کارتمو داد، وسیله ها رو چید توی پلاستیک و داد بهم.
تشکر کردم و خارج شدم از مغازه.
رفتم توی ماشین.
_میخوای بری مدرسه؟
_نه چطور؟
پارسا خندید و گفت
_مثل بچه هایی که میخوان برن مدرسه ذوق داری.
اینو گفت و قهقه زد.
اهورا هم سری به تاسف برای پارسا تکون داد.
_پارسا میکشمت
موهاشو گرفتم
_ای ای ای ول کن بچه جان،کچل بشم کی میاد بگیره منو.
یک لحظه هممون ساکت شدیم.
یهو هر سه تاییمون زدیم زیر خنده.
_وای خدا مگه تو دختری که بخوان بیان بگیرنت.
_نمیدونم چرا گفتم.
_موهاشو کشیدی سیم پیچیش قاطی شد فکر کرد دختره.
انقدر گفتیمو خندیدیم که واقعا دلم درد گرفته بود.
_وای من دلم درد گرفت.
_همدردی اهورا تو چیزیت نیست؟.
_من حالم خوبه.
_بایدم خوب باشی.
_راست میگه.
_چطور؟!
_مثل بت نشستی چی فکر کردی؟
_حرفی ندارم.
_داشتی که خفت میکردم.
_کی میرسیم
_ده دقیقه دیگه میرسیم و اینکه اقا بزرگتون گفت باید با اقا پویا برگردی.
_وای
_بچه بدی نیست ولی رو مخه.
_یعنی منو بزارید میرید؟؟
_اره خواهری جان.
_مشکلی پیش اومد زنگ بزنید به من.
_ندارم
_چی رو؟؟
_شماره هاتونو.
_شماره من ……091
شمارشو نوشتم
سیو کردم
“بت نما”
توی دلم کلی خندیدم
_منم بگم؟
_اره بگو سیو کنم
_ …..091
شمارشو زدم.
سیوش کردم
“داداشی”
چقدر این کلمه خوب بود.
احساس خوبی بهم میداد.
_چی سیوم کردی؟
_داداشی
_زنگ بزن شمارت بیفته برام.
تک زدم بهش
میخواست سیو کنه خودمو کشیدم جلو
سیوم کرد
“ابجی کوچولوم”
_مرسی واقعا.
_خواهش میکنم
تا اومدم شوخی کنم رسیدیم.
یک اکیپ ایستاده بودن کنار هم.
پویا رو دیدم
از ماشین پیاده شدم از پارسا و اهورا خداحافظی کردم.
راه افتادم طرف اونا.
دروغ نگم تا مرز سکته داشتم میرفتم.
میترسیدم از این جمع،میترسیدم اتفاق بدی بیفته.
سعی کردم به خودم امیدواری بدم.
هوفف پروا اروم باش،مگه بار اولته ادم دیدی.
_خب بچه ها اینم پروا خانوم.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم
_سلام
_سلام دختر دایی جونم از من که دیگه دلگیر…
_من به شما گفتم باور کنید من فراموش کردم ولش کنید.
_بعله بعله.
_خیلی خوشحالم از دیدن همگی.
همه در جوابم تشکر کردن یا گفتن همچنین بجز دختره ستاره که پوزخند زد.
_خب بزار معرفی کنم همه رو بهت.
_ممنونت میشم واقعا.
پویا لبخند زد و شروع کرد.
_این خانوم کوچولویی که اینجاست خواهر من پاوان هستش یک سال کوچیک تره از من معماری میخونه.
_کوچولو خودتی بی ادب،پروا جون اینو ولش کن خیلی خوشحالم از دیدنت.
_همچنین.
دست دادیم بهم.
_اونی رو که میبینی ستاره هست که صد در صد معرف حضورت هست.
این تیکه رو با کنایه گفت
ستاره حرفی نزد اما من به نشانه ادب گفتم
_خیلی خوشحالم از دیدار مجددتون.
ستاره فقط پوزخند زد.
ای بابا یکی نیست بگه من چه هیزم تری به اینا فروختم.
_اون نردبون رو که میبینی اسمش ارین هستش میشه پسر عمو یلدا و نامزد پاوان.
_نردبون عمته.
_ندارم
اینو گفت و لبخند دندون نمایی زد
_خیلی خوشحالم از دیدارتون بانوی جوان.
_همچنین جناب
_مرگ من امروز اشرافی باز در نیارید اعصابم نمیکشه از صبح سر میز صبحانه کم تحمل نکردم.
و بعدش ادای ارین رو در اورد
_بانوی جوان
هممون خندیدیم
_ادای شوهر منو درنیار
_قبلا حیا داشتن خواهرا الان ندارن سکوت کن بقیه رو معرفی کنم
_خب بقیه،اون دختره که اونجا میبینی اسمش سحره که میشه دختر عمو مرتضی یک بچه درس خونیه نگم برات،سرشو از کتاب بلند نمیکنه امسال کنکور داره بچه امروز هم به زور کشیدیمش بیرون
_کمتر حرف بزن پویا، خوشحالم از دیدنت پروا جون.
_منم همینطور.
_با سن کمش زبون داره منو تو و کل این جمع رو قورت میده.
_پاوان این داداشتو ساکت میکنی یا بیام بگیرم بزنمش.
_نه نه نه غلط کردم ول کن.
پویا رو به من گفت
_بر خلاف چهر مظلومش یک دست سنگینی داره نگم برات.
_الکی چهارتا مدال طلای کاراته نیاوردم که.
_بعله بعله
_خب اون پسره هم که میبینی اونجاست سروش هست،اقا دکترمونه و همچنین عزیز دوردونه اقا بزرگ.
_من عزیز دوردونه ام؟؟؟؟داداش خوبه خودت شاهد اقا بزرگ فقط یکی براش عزیزه.
_عخی راست میگه.
_خیلی عذرمیخوام پویا حواس نمیزاره، پروا خانوم خیلی خوشحالم از دیدارتون.
_همچنین جناب.
_خب بچه ها معرفی شدن،بچه ها ایشونم که پروا خانوم دختر دایی صدرا، نویسنده هستش بعد اینکه کتاب هاشم خیلی قشنگه برید بخونید لذت ببرید.
اومدم تشکر کنم که پاوان گفت…
_تو مگه کتاب میخونی پویا؟؟
_نه بابا من کی کتاب خوندم، اقا بزرگ گفت.
_میگم تو کتاب های درسیتو به زور معلمت میخوندی.
_حالا ضایع نکن.
_به قول خودت عخی.
_ادای منو در نیار،خب خودمو معرفی کنم،من پویانم پسر عمت بنده هم پزشکم قلبم بخش کودکان کار میکنم عاشق بچه هام
_چون خودت بچه ای
_کاری نکن برم به مامان بگم چیکار کردی بعد دیدی یهو از دیدار شوهر جان یک هفته محروم شدی.
_اوه ببخشید
_از دیدار همگیتون خوشحالم
_بقیه بچه ها هم که پاهاشون درد میکرد نیومدن ایشالا توی مهمونی بعدی معرفیشون میکنم.
_خوشحال میشم.

پویا گفت:
_خب بچه ها راه بیفتید ناهار رو بالا بخوریم.
راه افتادیم بریم بالا.

.

.

کوهش زیاد بلند نبود، اما بالا رفتن ازش سخت بود.

همینجوری داشتیم میرفتیم بالا که پویا داد زد:
_من دیگه خسته شدم،من دیگه توان ندارم.

نگاه بقیه روش بود

پاوان گفت:
_ساکت شو دیگه ابرومونو بردی،مجبور بودی بیای؟
_هعیی،سحر خوش بحالت بچه تکی برو عشق کن؛تقصیر منه بدبخته انقدر به همتون لطف میکنم.
رفتم نزدیکش.
_اب بخور یکم انرژی بگیری.
_یادم رفت بیارم.
و بعد لبخند دندون نمایی زد.
کوله امو باز کردم.
خدارشکر از مرضیه دوتا بطری اب گرفتم.
یکیشو اوردم بیرون
_بیا بخور تمیزه.
_خودت چی پس؟؟
_از مرضیه دوتا اب گرفتم یکیش مال تو.
_دمت گرم.
_نوش جان
پویا باز با تن صدای بالا گفت…
_هیچ کدومتون مهربون تر از پروا نیست.
پاوان برگشت سمت ما.
_چطور؟؟
_یکیتون نیومد یک اب بده،نگاه چه مهربونه.
_بلند شو اگر خستگیت رفت.
_اخ، باشه.
_افرین.

پویا گفت:
_میگم هیچ کدومتون شکلاتی شرینی چیزی نداره، فشارم افتاده.
دست کردم توی جیبم شکلات دادم بهش.

پاوان با تیکه گفت:
_نمیدونستم قراره با بچه پنج ساله بیاییم کوه وگرنه پاستیل میخریدم برات.
_ایشش
ستاره مدام نگاهش روی من بود و پوزخند میزد.
دلم میخواست برم نزدیکش بگم مشکلت چیه؟چیکارت کردم؟اه.
پویا کنار من راه میرفت تا مثلا احساس غریبی نکنم
_به رفتار ستاره فکر میکنی؟
_از کجا میدونی؟
_مشخصه از قیافت
زد زیر خنده
_باور کن من هیچ کاری نکردم که باهام لج کرده من نمیدونم چرا اینجوریه!
_رفتارش همینه، با ما هم زیاد صمیمی نیست، الانم که میاد باهامون از بیکاریشه.
_هعی خدا.
_بهش فکر نکن.
_نمیشه.
_میشه، خودتو بزن به بیخیالی.
_پویا تو به من گفتی تنهایی اما خواهر داری چجوریاست؟؟
_پاوان خواهرمه درسته، اما اگر یادت بیاد توی بچگیم مامانمو از دست دادم بابا ازدواج کرد پاوان بچه اون مامانمه.
_من واقعا متاسفم قصد نداشتم ناراحتت کنم،اما خب بالاخره بچه تک نیستی از خداتم باشه.
_تا قبل ازدواجش با اون ارین از خدا بیخبر باهام صمیمی بود اما از بعد ازدواجش کلا منو یادش رفت.
_چرا از خدا بیخبر؟؟؟!
_اومد خواهر ما رو برداشت دیگه بهم پس نداد همش یا این پیش اونه یا اون پیش این.
_مهم اینکه خوشبخته.
_اوهوم، خب بیخیال تو چیکارا میکردی اون ور اب؟
_معمولا سر کلاس بودم بعدشم که یا بیرون میرفتم سر کار یا خونه بودم.
_مگه درس میخونی هنوز؟
_نه اموزش میدم.
_چه خفن.
_میگم پویا یک سوال؟
_بگو.
_تو چرا از اشرافی بودن فراری؟
_نه من بلکه کل جوونا از اشرافی بودن فرارین، چون این افکار قدیمی با هیچ چیز ما جور در نمیاد.
_اوهوم.
_تو هم بدت میاد؟
_واقعیتش، اره بدم میاد چون احساس بدی بهم دست میده چون نمیتونم خود واقعیم باشم.
_پویا میای اینجا؟
_من برم ببینم این مار دو سر چیکارم داره.
_ برو فعلا.
_فعلا دختر دایی جان.
پویا رفت سمت ستاره.
دلم برای خونه خودم تنگ شده.
دلم حتی برای خودم واقعیم هم تنگ شده.
تلفنم زنگ خورد
“مامان”
هه چیکارم داره
تلفن وصل کردم و….

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: جرم عاشقی
  • ژانر: عاشقانه_پلیسی_گاهی طنز_هیجانی_گاهی غمگین
  • نویسنده: سیده ثمین سرابی
https://beautyvolve.ir/?p=18040
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • kimiya : عالیه😍😍...
  • مدیر سایت : چرا عزیز ؟دلیل خاصی داره ؟...
  • ایدا : یعنی از این چرت تر نمیشد...
  • مدیر سایت : سلامک عزیز هفته ای یک پارت قرار میگیره...
  • Aida : سلام خسته نباشید رمان خیلی عالی بود پارت های بعدیش رو میزارید ؟...
  • Samaneh najafi : مرسی مهربونم😍😍😍...
  • elnazz : مرصی ممنون😍🌷...
  • نازنین : رمان خیلی خوبی بود واقعا پر از صحنه های غمگین عاشقانه🥺...
  • مدیر سایت : ممنون عزیز بابت نظر زیباتون...
  • مدیر سایت : سلام عزیز اسم نویسنده ها زیر رمان خورده...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.