| Saturday 28 November 2020 | 01:31
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین مرگ هم عشق می‌خواهد پارت چهارم

دکمه‌های سر آستین‌هایش را باز کرد و آستین هردو دستش را بالا زد، سرش را روی چادر گذاشت و چشم بست…
خیره نگاهش کردم، استخوان فکش مدام فشرده میشد و رگ‌های شقیقه‌اش برجسته شده بودند و پرشتاب نبض می‌زدند…

دستم را پر تردید جلو بردم و میان موهایش فرو کردم!
نفس عمیقی کشید که گرمایش آرامشی برای جانم شد و به نوازش کف سرش با سر انگشتانم ادامه دادم…
زمزمه کردم:
_ امیرعلی؟

صدای” هوم ” مانندی از پشت لب‌هایش خارج شد و با صدای پر تردید و آرامی گفتم:
_ می‌دونی دیشب چرا دلم گرفته بود؟

گوشه پلکش باز شد و دوباره ” هوم ” کرد…

_ ببند چشماتو!

گوشه چشم‌هایش چین خورد و چشم بست…
به نوازش دست‌هایم ادامه دادم و گفتم:
_ دلم گرفته بود دیشب؛ نمی‌خواستم مراسم خواستگاریم انقدر سوت و کور باشه! از یه طرف دیگه‌ام من کلا هیچوقت از صیغه شدن خوشم نمیومد، دلگیرم از بابا که نظرمو نخواست؛ دستمو که گرفتی یکم دلم آروم گرفت که یکی به فکرمه، شبم تا صبح عزای اینو گرفته بودم که دو روز نیستی! نمی‌دونم چم شده، نمیدونم چرا اینجوری شدم…
خنده محوی روی لب‌هایم نشست و ادامه دادم:
_ ولی خیلی خوشحالم که کنسل شد پروازت!

لبخندی که گوشه لب‌هایش نشست، ثبت شدن و قاب شدن و بوسیده شدن می‌خواست!
دستم را از میان موهایم کشید و به لب‌هایش چسباند و لب زد:
_ همیشه به فکرتم!

بعد هم دستم را دوباره روی سرش گذاشت و ادامه داد:
_ می‌خوابم بیدار شدم حرف می‌زنیم…فقط یکم قبل تموم شدن سرم بیدارم کن که سر و وضعتو درست کنم دوباره پرده نره کنار مرتیکه هیز نگاهت کنه!

خنده کوتاهی کردم و گفتم:
_ باشه…بخواب.

بی هیچ حرفی نفس عمیقی کشید و چشم‌هایش را با سبکی روی هم گذاشت و چند دقیقه بعد، نفس‌های سنگین و منظمش نشان از خواب بودنش می‌دادند…

نگاهی به سرم انداختم، تغریبا سه چهارم از حجمش مانده بود، دلم می‌خواست سرعتش را تندتر کنم ولی چهره عرق خواب امیرعلی و توصیه دکتر برای کم سرعت بودن سرم و پاره نشدن رگ‌های ضعیفم، مانع از این کار میشدند.

دستم را داخل موهایش حرکت دادم، رگ‌های پیشانی‌اش با همان قدرت سابق می‌کوبیدند ولی خبری از برجستگی و قفل شدن فکش نبود…
چشم‌هایم را بستم و زیرلب بی‌صدا لب زدم:
_ خدایا حکمتتو شکر! چه زود بارونت حرفامو رسوند و کنج دلت نشوند!
*
با حس سوزش دستم چشم باز کردم؛ پرستار چسبی روی دستم زد و امیرعلی با چهره خواب زده‌اش نگاهم کرد و گفت:
_ چه عجب! ساعت خواب خانوم، تو که قرار بود منو بیدار کنی، خودتم خوابیدی؟

نگاهش کردم و خواب‌آلود گفتم:
_ آخه خوابم میومد…نمی‌دونم کی خوابم برد.

سری تکان داد و بعد از رفتن پرستار روبرویم ایستاد، آستین لباسم را پایین دادم و خودش با حوصله روسری‌ام را مرتب کرد و چادرم را روی سرم انداخت!
دلم نمی‌خواست با خجالت کشیدن‌هایم از مهربانی‌اش دور شوم؛ پس خجالت و بدخلقی را کنار گذاشتم و با صورتی سرخ شده تنها نگاهش کردم و از روی تخت پایین آمدم.
دستش قفل ساق دستم شد و همراهش راه افتادم. حین بیرون رفتن از اتاق ایستاد، دستی به شانه‌های مرد همراه تخت کناری زد و گفت:
_ آدم به فکر ناموس خودش باشه و به ناموس خودش نگاه کنه، خیلی لذت‌بخش و قشنگ‌تره از دید زدن ناموس بقیه! روز خوش جناب!

بعد هم دستم را کشید و به سرعت از اتاق بیرون آمد!

با سرگیجه دستش را گرفتم و ایستادم:
_ یواش امیرعلی!

انگار تازه متوجه حال خرابم شد که برگشت و با نگرانی گفت:
_ حالت بده هنوز؟

_ نه؛ سرم گیج میره.

_ چیزی خوردی اصلا؟

مشغول ور رفتن با ناخن‌هایم شدم و گفتم:
_ نه! خواب موندم آخه…

” هوف ” کوتاهی کشید و گفت:
_ از دست تو آمین! بریم خونه سریع‌تر یه چیزی بخور…

با حرفش یاد مامان افتادم و گفتم:
_ ای وای اصلا به مامان خبر ندادم که اومدم دکتر!

نگاهی به صورتم انداخت و سری تکان داد:
_ اونموقع که سرم به دست تو خواب ناز بودی زنگ زد جوابشو دادم. بریم منتظرن…

خیالم کمی راحت شد و اینبار با قدم‌های آرام‌تری به سمت ماشین راه افتادیم.
کنارش روی صندلی نشستم و سرم را به شیشه تکیه دادم؛ هنوز خواب‌آلودگی داشتم و دلم ساعت‌ها خواب بی‌وقفه می‌خواست!

بعد از چند دقیقه سپری کردن راه خانه در سکوت، صدایم زد…

_ بله؟

_ راجع به عقد، امشب قراره دور هم تصمیم بگیرن همه! نظرت هنوزم همونه؟ نمی‌خوای؟

نگاهش کردم:
_ گفتی خداترسی؟

_ آمین! چرا می‌ترسی خیانت کنم؟! یا بذارم برم؟!

بی‌حرف و خیره نگاهش کردم؛ ادامه داد:
_ فقط تویی! هیچکس دیگه‌ای نیست؛ مرض ندارم ولت کنم قالت بذارم…

چشم بستم و تنها زمزمه کردم:
_ عقد کنیم…

**
شال توسی رنگ را با اکراه روی موهایم انداختم؛ چند تار بیرون زده را هم مرتب کردم و به لباس‌هایم نگاه کردم؛ مانتوی سفید رنگم را در این روز نمی‌خواستم!
عجله حاج مهدی را هم برای اینقدر زود عقد کردن‌مان را هم نمی‌خواستم…

صدای مامان از پذیرایی بلند شد، کیف کوچکم را برداشتم و با اک

راه به رژ هلویی رنگ لب‌هایم و سایه نقره‌ای رنگم نگاه کردم.
از اتاق خارج شدم و گفتم:
_ مامان رژمو پاک نکنم؟ خیلی ضایع نیست؟

با لبخند نگاهم کرد و در آغوشم کشید:
_ نه مامانم فرشته شدی؛ چرا بد باشه؟

لبخندی به رویش زدم و چادرم را سر کردم، پدر که از اتاق بیرون آمد، با سر پایین افتاده سلام زیرلبی کردم؛ دیروز به اصرار مامان و ماه بانو ابروهایم را برداشته بودم و سعی می‌کردم جلوی پدر آفتابی نشوم!
جلوتر آمد، در آغوشم کشید و گفت:
_ چه زود بزرگ شدی بابا…

چشم‌هایم را بستم، حس غریبی داشتم…
مثل پرستویی که برای ادامه حیاتش کوچ می‌کند و به دیاری ناشناخته می‌رود!
زندگی جدید با امیرعلی برایم همان دیار ناشناخته‌ای بود که به مرور برای کشف کردنش پا پیش می‌گذاشتم…
بغض کرده از آغوشش بیرون آمدم و بینی‌ام را بالا کشیدم؛ مامان نگاهم کرد و گفت:
_ گریه نکن مامانم! نمیخوای بری که!

سری تکان دادم و به سمت در رفتم و کفش‌های پاشنه‌‌دار سفید رنگم را پوشیدم…
چادرم را مرتب کردم و پشت سر مامان از در خارج شدم…
ماشین امیررضا، امیرعلی و حاج مهدی جلوی در پارک شده بود.
به همه سلام دادم و آرام مثل همیشه محکم در آغوشم کشید…
بابا نگاهم کرد و گفت:
_ دیره بابا، بریم

بعد هم رو به حاج مهدی ادامه داد:
_ حاجی دیره، بریم تا مهمونا بیان…

متعجب به مامان نگاه کردم که زیرلب گفت:
_ یه جمع کوچیکه مامان!

سری تکان دادم و بی‌حرف به سمت ماشین بابا حرکت کردم؛ دلم عطر خوش فضای ماشین پژ رنگ خودش را می‌خواست ولی…
با دلگیری سوار ماشین شدم، دلم می‌گرفت وقتی به این فکر می‌کردم که دفعه بعدی که به خانه پدری‌ام برمی‌گردم، دیگر دختر این خانه نیستم و متعلق به امیرعلیِ هفتمین خانه شمالی این کوچه می‌شوم…”

*

نفس عمیقی کشیدم، نمی‌دانم کی تمام صورتم را اشک پوشانده بود…
دختری که کنارم نشسته بود، با نگرانی درخواست لیوان آبی کرد و دستمالی به دست‌هایم داد؛ تشکری زیرلب کردم و التهاب بغض گلویم را با لیوان آب سردی کمتر کردم…

_ چیزی می‌خوای گلم؟

سری تکان دادم و بیجان زمزمه کردم:
_ نه ممنون، ببخشید اذیت شدی.

لبخندی زد :
_ اشکال نداره عزیزم.

چند ثانیه‌ای نگاهش کردم و بعد سر چرخاندم؛ نمی‌دانست چه عذابی از يادآوری تک به تک آن روزها می‌کشیدم، از نبودن و تکرار نشدن آن کنار هم بودن‌های ساده!
دفتر را از روی پاهایم برداشتم و باز کردم، با دیدن صفحه اولش دوباره چشمه اشک‌هایم جوشید…
همان روز عقد مجبورش کرده بودم برایم این دفتر را بگیرد!
روی صفحه کاهی رنگ اولش، با خط خوش، نوشته بود:
” تقدیم به آمین جانم
هفدهم آبان ماه
امیرعلی “

دستی روی نوشته تحریری نامش کشیدم، حالا دلم می‌خواست کلمه به کلمه و صفحه به صفحه این دفتر را مرور کنم…
خاطرات با او بودن را مرور کنم…
صفحه اول را باز کردم، خودش بود که شروع و پایان این دفتر را برایم به یادگار گذاشته بود…

” نمی‌دونم خطم بده یا هرچی، فقط دلم خواست صفحه اول این دفتر با افکار من پر بشه!
که آمین عزیزم، همین حالا که کنارم داخل اتاقک ماشین نشسته و کلمه به کلمه نوشتنم رو دنبال می‌کنه بدونه از اول کنارش بودم و می‌مونم و فقط خودشه روی سیاره دل امیرعلی و بس!
*

حلقه ظریف طلایی رنگم رو دور انگشتم چرخوندم؛ امیرعلی داخل محضر زیر گوشم گفته بود که هروقتی که بخوام همراهم میاد تا حلقه‌ها رو طبق سلیقه خودم و همونطور که می‌خوام، تعویض کنیم.
به نیم‌رخ چهرش نگاه کردم، حالا تمام و کمال همسر رسمیش بودم؛ دلم می‌رفت برای برق رینگ ساده‌ای که براش حکم اسارت دلشو داشت!
_ امیرعلی؟

_ جان؟

تپش‌های تند قلبم آروم گرفت و با صدای آرومی گفتم:
_ بریم بیرون؟!

نگاهم کرد:
_ سه ساعته بیرون بودیم! دفتر و چیزایی که می‌خواستی رو گرفتی؛ دیگه بریم خونه حاج بابا زنگ زد.

بیحرف سری تکون دادم و بغ کرده خیره به آخرین پرتوهای خورشید، رو برگردوندم…

_ آمین؟

_ بله؟

_ ببینمت! قهری؟!

نفسم رو پرشتاب بیرون فرستادم و با صدای ضعیفی گفتم:
_ نه نیستم.

_ پس چی؟

کلافه دستی به صورتم کشیدم و گفتم:
_ نمی‌خواستم روز عقدم انقد خلوت باشه! توام دو روز دیگه میری و تا یه هفته نیستی؛ چیکار کنم؟ توقع نداشته باشم؟!

سکوت کرد، حرفی نزد و من ادامه دادم:
_ فردا کلاس دارم؛ میشه حداقل بعدش بیای دنبالم؟!

سری تکون داد و گفت:
_ میام. بعدشم میریم بیرون…خوبه؟!

نگاهش کردم، ابروهای گره خوردش رو دوست نداشتم، نگاهم رو به خیابون دوختم و زمزمه کردم:
_ اخم به صورتت نمیاد امیرعلی.

بازم حرفی نزد. منم تو سکوت به درخت‌های کم جون گوشه و کنار خیابون چشم دوختم و حرفی نزدم…
جلوی در خونه که پارک کرد، هنوزم اخم بین ابروهاش جا خوش کرده بود.
با کلی سرخ و سفید شدن خم شدم و خیلی سریع صورتشو بوسیدم و گفتم:
_ اخم نکن!

به ثانیه نکشیده گوشه چشم‌هاش چین خورد و لبخند کمرنگی روی لباش نشست…

سریع و با عجله از ماشین پیاده

شدم و در خونه رو با کلید باز کردم، دنبالم اومد و بدون هیچ حرفی وارد خونه شدیم.
چادرم رو مرتب کردم و زنگ واحد رو فشردم؛ امیرعلی هم از وسط انبوه کفش‌های جلوی در رد شد و کنارم وایساد.
مامان گفته بود یه مهمونی کوچیک داریم، ولی با باز شدن در و دیدن انبوه جمعیت داخل خونه از غلط بودن حرفش مطمئن شدم.
تک به تک با همه روبوسی و احوال‌پرسی کردم؛ آخر جمع، کنار زن عمو هاله، عروسک مو طلایی روبروم دست دراز کرد و با لبخند مضحک و مصنوعی دوخته شده به لب‌هاش گفت:
_ مبارک باشه گلم…خیلی خوشحالم برات.

نفس نامحسوسی کشیدم و لبخند روی لب‌هام رو حفظ کردم. دستشو گرفتم و با فشار کوتاهی گفتم:
_ ممنون…

لب‌هاش بیشتر کش اومدن و من تو دلم ادامه دادم:
_ عروسک مو طلایی مهراد!

زیر چشمی نگاهی به جمع انداختم، خودش نبود. بی‌اراده لبخندی زدم؛ خوشحال بودم که نیست…خوشحال از اینکه مرد منفور زندگیم تو تک تک این لحظات خوشم نیست…
به سمت مامان رفتم و گفتم:
_ مامان سرم درد میکنه…کی میرن؟
دستم رو گرفت و گوشه آشپزخونه کشید و پچ پچ کنان گفت:
_ مهرداد نیست. داره میاد، باز سر و صداتون بلند نشه آبرومون بره مامانم…

دستاش رو گرفتم و گفتم:
_ مامان! چرا باید دعوا کنم وقتی دیگه حقی واسه دروغ گفتن و داد و بیداد نداره؟! من الان امیرعلی رو دارم، یه تار موش به صدتای مهراد و نسیم می‌ارزه…من هیچ کاری به اون ندارم. فقط الان سرم درد میکنه.

چند لحظه نگاهم کرد و بعد گونه‌هام رو بوسید و پر بغض گفت:
_ انقدر آشفته حالم حواسم از تو پرت شد، اینا یه دفعه اومدن اصلا نمیدونم کی بهشون گفته…ببخش مامانم…

با ناراحتی بغلش کردم:
_ مامان…گریم می‌گیره ها. نکن اینجوری…

نم اشک گوشه چشماش رو با گوشه شالم پاک کردم و گفت:
_ برو تو اتاقت لباستو عوض کن…واسه امیرعلی ماه بانو پیرهن گذاشته.

_ تو گریه نکن، چشم میرم الان. فقط برام یه مسکن بیار ممنون.

بازم صورتم رو بوسید و دستش رو پشت کمرم گذاشت.
از آشپزخونه بیرون اومدم و امیرعلی به سمتم اومد…
گفتم:
_ می‌خوام لباس عوض کنم؛ ماه بانو پیرهن گذاشته برات میپوشی؟

سری تکون داد و پشت سرم به سمت اتاق اومد…

در اتاق رو باز کردم و بیحال روی تخت نشستم. امیرعلی در اتاق رو بست و گفت:
_ چیشد؟
چادرم رو در آوردم و گفتم:
_ سرم بدجور درد میکنه.

جلوتر اومد و کنارم نشست، دستاش رو کمی باز کرد و گفت:
_ موهاتو آزاد کن، بعدم بیا اینجا!

نگاهش کردم، خجالت مسخره‌ای که گریبان‌گیرم بود رو کنار گذاشتم و شالم رو در آوردم و گیره موهام رو باز کردم، با تردید نگاهش کردم که دست دور کمرم انداخت و پر شتاب به سمت خودش کشید…”

با کشیده شدن دفتر از دستم، پر بهت به فرد روبرویم نگاه کردم.
خودش بود…
امیرعلی بود که با اخم نگاهم کرد و تشر زد:
_ چخبره؟!

حرفی نزدم؛ حتی متوجه فرود آمدن هواپیما هم نشده بودم!
همکارش که جلو آمد، برگشت و رو به همه فریاد زد:
_ هیچکسو نمیخوام ببینم! همتون برید تو کابین!

صدای قفل شدن در کابین که به گوشم خورد، دوباره صدایش بلند شد و گفت:
_ چته؟! میخوای بکشی خودتو؟

بلند شدم، شروع به خواندن صفحه دفتر کرد و من با صدای گرفته گفتم:
_ بده دفترمو…میخوام برم!

گره ابروهایش کورتر شد و با بدخلقی گفت:
_ بفرما برو…راهت بازه مثل همیشه!

دستی روی جلد دفتر کشید و ادامه داد:
_ ولی این پیش من میمونه!

_ بده دفترو!

اهمیتی نداد و برگشت، بغض گلویم را تکه تکه کرد و خش‌دار داد زدم:
_ اذیتم نکن اون دفتر مال منه…بده میخوام برم.

برگشت، چند ثانیه نگاهم کرد، در آخر هم چشم‌هایش قطره‌های اشکی که از چشم‌هایم سرازیر می‌شدند را دنبال کرد و ابرویی بالا انداخت! سنگدل شده بود؛ با صدای پر تحکمی گفت:
_ الان دیگه مال منه! سفر خوش…

دوباره برگشت و به سمت کابین پرواز رفت. نفس عمیق و تکه تکه‌ای کشیدم و با هق فریاد زدم:
_ نده به جهنم! تک به تک کلمات و نقطه به نقطه اونو حفظم من!

بی‌توجه به حرف‌هایم تقه‌ای به در روبرویش زد…
چمدانم را برداشتم و با عجله و با وجود سنگینی‌اش، به سمت پله‌های سیار هواپیما رفتم و پیاده شدم؛ مرد مسئول پله‌ها نگاهم کرد و گفت:
_ خانوم یکم سریع‌تر؛ علاف شدیم بخدا!

سری تکان دادم و بیحال عذرخواهی کوتاهی کردم…

دلم گرفت…
امیرعلی می‌دانست بعد از جدایی‌مان فقط این دفتر برایم می‌ماند و بس!
ولی سنگدل شده بود…
از بیست و نهم شهریور ماه سال قبل سنگ شدن را شروع کرد…
نگاهی به آسمان انداختم، بغض عظیمش را حس می‌کردم که در گلویش گیر کرده! مثل من…
بیحال به سمت مینی بوس کوچک سفید رنگ رفتم و سوار شدم.
دلم آغوشش را می‌خواست…مثل همان روز عقدمان که برای بار اول در آغوشم کشید؛ همان خاطره‌ای که چند دقیقه پیش، یادآوری و خواندنش نیمه ماند و با فریادش رها شد!
این سال‌ها، هر لحظه و هر ساعت و دقیقه افکارم پی گذشته‌ها چرخ می‌خورد و جدا شدنی نبود…


دستش را دور کم

رم حلقه کرد و پر شتاب به سمت خودش کشید!
بینی‌ام به قفسه سینه‌اش خورد و عطر اغواگرش تمام وجودم را آرام کرد…
دستش‌هایم را گرفت؛ دور گردنش حلقه کرد و دست‌های خودش را هم بین موهایم فرو برد و نرم نوازش کرد…
حرفی نمی‌زدم؛ نه دلم حرف زدن می‌خواست و نه حتی جدا شدن از آغوشش!
گرفتگی دلم کار دستم داد…بیشتر در آغوشش فرو رفتم و اشک‌هایم بی هیچ مجالی توهم باران بودن گرفتند!
کمی که گذشت، از خیسی پیراهنش حالم را فهمید. نه اینکه از خودش جدایم کند تا جویای حالم شود…نه!
بلعکس دست‌هایش را دورم محکم‌تر کرد و تنها گفت:
_ جان دلم!

_ امیرعلی!

_ جان؟

پشت پیراهنش را بیشتر چنگ زدم و نالیدم:
_ نرو! دلم گرفته…

اینبار کمی کنار کشید، فاصله صورت‌هایمان کم بود و نفس‌هایش باز هم اغواگرانه روی صورتم میرقصیدند…
کمی نگاهم کرد، دستش را روی بازوهایم کشید و گفت:
_ هنوز دو روز مونده آمین…در ثانی کارمه! اگه نرم چیکار کنم؟ من عاشق پروازم…نرم نمیشه!

بهانه گیری‌هایم پایان نداشت…گفتم:
_ مگه نگفتی اذیتت میکنن برنامه ندارن؟ نرو!

زیر لب ” هوف ” کشداری کشید و دستش را روی گونه‌هایم گذاشت:
_ فقط یه کار می‌تونم بکنم!

ذوق زده گفتم:
_ چی؟ قبوله!

خنده آرامی کرد:
_ فردا برم درخواست مرخصی بدم؛ با هزار جور زور یکیو جای خودم پیدا کنن و اجازه بدن من کاپیتان این پرواز نباشم…که اطمینانی بر شدنش نیست..!

به جمله آخرش توجهی نکردم و گفتم:
_ قبوله قبول!

_ ولی نمی‌تونم بیام دنبالت بعد از دانشگاه…

تردید داشتم، اگر کارش جور نمیشد، فردا هم کنارم نبود و تا پنج روز دیگر نمی‌دیدمش. با این حال گفتم:
_ اشکالی نداره…میتونی حلش کنی!

نگاه خبیثی به صورتم کرد و دوباره گفت:
_ لپاتم گاز بگیرم!

متعجب خندیدم و گفت:
_ قبول؟

خنده پر خجالتی کردم و بر خلاف رأی همیشه منفی حس خجالتم گفتم:
_ بگیر…ولی محکم نه!

پلک‌هایش را به علامت تایید روی هم فشرد و به سمتم خم شد. لب‌هایش روی گونه‌هایم نشست و با مکثی طولانی پچ زد:
_ نمیشه!

بعدهم لب‌هایش روی گونه‌هایم چرخيد و چرخید و بوسه نرمی روی هر دو طرف صورتم کاشت و عقب کشید…

با گونه‌های گلگون شده کنار کشیدم؛ با خنده گفت:
_ قرمز شدی که!

خندیدم و با تیر کشیدن بی‌مقدمه سرم” آخ ” ریزی زمزمه کردم…

_ هنوز درد میکنه؟

مظلومانه نگاهش کردم و گفتم:
_ خیلی! مامان گفت برام قرص میاره…

دوباره در آغوشم کشید:
_ میرم میارم…لباس عوض نکردیا مهمونا منتظرن.

سری تکان دادم، کمی کنار کشیدم که دستم را گرفت و زیر گوشم پچ زد:
_ سردرد تو از مهمونا مهمتره برگ‌گلم…

خجالت‌زده چشم بستم و لب‌هایم را زیر دندان‌هایم فشردم. ادامه داد:
_ چشماتو باز کن، سرتو بذار رو پاهام یکم بخواب بعد میریم…


اشک‌هایم را از روی گونه‌هایم پس زدم؛ لعنت به منی که هربار به خودم قول می‌دهم خاطراتش را یادآوری نکنم ولی نمی‌شود که نمی‌شود که نمی‌شود!

گوشه و کنار خیابان‌ها راه می‌رفتم؛ دلم آن روزها را می‌خواست، شب‌های پر ستاره روستای مادری‌اش و روی پشت‌بام کاهگلی خانه خوابیدن‌مان را؛ در آغوش گرفتن‌های یکدفعه‌ای‌اش را…
با یادآوری آن روز، دوباره لبخند تلخی روی لب‌هایم نقش بست…
مجبورش کرده بودم از شرکتی که در آن کار می‌کرد استعفا دهد و به سختی قبول کرده بودند؛ فردای روز عقدمان، بابا وارد خانه شده بود و بلند می‌گفت:
_ جمع کنید یه هفته‌ای بریم سفر با خانواده شاه پسر!

آن روزها چه می‌دانستم شاه کلید قلبم را کسی می‌خواهد و زندگی را برای من ساده و احمق اینطور تلخ می‌کند؟!
اشک‌هایم شروع به باریدن کردند؛ بغض کرده زیرلب گفتم:
_ حالا کجایی بابا؟ زیر دستگاه منتظر من احمقی که دکترتو برات بیارم، من احمقی که نه تونستم با دیدن اون عکسای شاه پسرت ازش جدا نشم و نشکنم و نه حالا که همه چیزو می‌دونم می‌تونم برم و بهش بگم ببخش واسه تهمت‌هایی که بهت زدم!

سرم را رو به آسمان گرفتم، بغض کرده بود اما هنوز هم سایه سر هزاران هزار مردم این شهر بود؛ اما من…
من قبول نکرده بودم، من روزی که عکس‌های تک شاه خانواده را با دختر لوندی که از قضا همکارش بود دیدم مردم!
دیگر نه برگ گل سرخی از من مانده و نه آمینی که مستجاب و قبول کند خواسته‌ها و دعاهای سایه سرش را…
دلم بغض کرده بود، از همان نفس تنگی‌هایی می‌خواستم که روز به روز تا روز طلاق‌مان می‌کشیدم و دم نمی‌زدم تا مادر از سفره‌های مختلفی که حکم بساط غیبت زنان محل را داشت، بیاید و اسپری را در دهانم جا بدهد و با چند پاف پشت سر هم دوباره جان به جسم بی‌روحم تزریق کند…
جانی که صاحبش نمی‌خواست چه فایده وقتی تمام جانم میرفت و من می‌ماندم و یک دفتر و دیگر هیچ؟!

تک به تک آن روز‌ها را به یاد دارم؛ یک سال گذشته‌ام را با خواندن آن دفتر و گریه کردن روی پیراهن چهارخانه سرمه‌ای و مشکی‌اش سپری کرده‌ام، مگر می‌شود لحظه به لحظه آن روزها یادم نباشد؟

شب اربعین بود ک

ه پدر به رسم هرساله نذرش را ادا می‌کرد و کل خانواده، از دایی و خاله و فرزندان‌شان گرفته، تا عمو و عمه ها در خانه ما جمع می‌شدند…
اچرایش را نمی‌دانم، ولی میرعلی از همان بعد از ظهر که از فرودگاه به خانه آمده بود تاکید کرده بود در خانه بمانم و شب میان مردها وارد حیاط نشوم.
قبول کرده بودم، ولی آخر شب طاقت نیاوردم و با دمپایی‌های لا انگشتی صورتی رنگم، کت به دست وارد حیاط شدم و به سمتش رفتم…
پارو به دست مشغول هم زدن حلیم بود و زیرلب دعا می‌خواند. کت چرم مشکی رنگش را روی شانه‌هایش انداختم که برگشت، نگاهی به صورتم انداخت و با اخم کمرنگی گفت:
_ مگه نگفتم نیا پایین؟

دستش را گرفتم:
_ سرده هوا سرما میخوری کت نپوشیدی…

بی‌توجه به نگاه جمع داخل حیاط روسری‌ام را روی موهایم مرتب کرد و کتش را پوشید؛ با اشاره گفت:
_ برو تو یخ میزنی…

سنگینی نگاه پدرم و مهراد را حس می‌کردم، نگاهی به سمت پدر انداختم، با لبخند نگاهم می‌کرد و چایش را می‌خورد…
گرم شدن انگشتانم مجالی برای نگاه کردن به مهراد را ندادند و نگاهم را به امیرعلی دوختم.
اینبار پر اخم نگاهم کرد و با صدای پر خشم و آرامی گفت:
_ برو بالا گفتم آمین!

چشم‌های آبی رنگش خون افتاده بود؛ نمی‌دانم چرا اینطور می‌کرد. گفتم:
_ چرا برم امیرعلی؟ سر و وضعم که خوبه!

قفل شدن فکش را دیدم، پلک‌هایش را روی هم فشرد و با خشم و صدای آرامی گفت:
_ آمین…اگه نمی‌خوای برم گردن نامزد سابقتو بشکنم برو تو بیرون نیا!

بهت زده نگاهش کردم؛ اجازه هیچ عکس‌العملی نداد و با چشم‌هایش به سمت خانه اشاره زد و گفت:
_ بیرون نمیای تا بیام! خب؟

بی تعلل سری تکان دادم و با عجله وارد خانه شدم…
در اتاق را بی‌صدا پشت سرم بستم و چراغ را روشن کردم.
فکر اینکه چطور و از کجا فهمیده بود، دیوانه‌ام می‌کرد!
با ترس عجیبی به جان ناخن‌های ضعیفم افتادم و همزمان با جویدن‌شان بغضم را هم قورت می‌دادم…

تا بیاید جانم به لبم رسید، می‌ترسیدم همراه امیررضا به خانه برود و من تا صبح حلق‌آویزِ دستِ اما و اگرهایی شوم که مثل موریانه مغزم را می‌جوند!
نا‌امید شده بودم…
فکر می‌کردم رفته و در بی‌خبری رهایم کرده!
اما حدود چهار صبح بود که بالاخره تقه آرامی به در خورد و امیرعلی با تشک و پتویی وارد اتاق شد…
نگاه کوتاهی حواله‌ام کرد و رخت‌خوابش را روی زمین انداخت؛ بالش نداشت، گوشه‌ای از تشکش را تا کرد و سرش را روی آن گذاشت و با ساعدش چشم‌هایش را پوشاند…
بغض کرده چراغ را خاموش کردم و بالش خودم را زیر سرش گذاشتم. دستش را از روی صورتش برنمی‌داشت!
گرفته صدایش کردم:
_ امیرعلی؟

” هوم ” آرامی از گلویش خارج شد…

_ بردار دستتو!

نگاهم کرد؛ چشم‌هایش پر از رگه‌های خونی بودند:
_ آمین خستم. دو شبه نخوابیدم بذار یه دو ساعت استراحت کنم…

نگاهش کردم، حق داشت….
خوابش می‌آمد و دلخور بود ولی من تا صبح به اوج دیوانگی می‌رسیدم اگر نمی‌فهمیدم از کجا فهمیده!
زانو‌هایم را بغل گرفتم و زمزمه کردم:
_ امیرعلی…نکن اینجوری؛ سرد حرف نزن باهام!

انگشت اشاره‌اش را روبرویم گرفت:
_ فقط یه دلیل آمین! فقط یه دلیل قانع کننده بیار که چرا نگفتی بهم…من دیگه هیچی نمیگم!

مثل بچه‌های خطاکار زانو به به بغل گرفتم و با بغض نالیدم:
_ ببخشید!

چشم هایش را بست و قاطعانه گفت:
_ منتظر دلیلتم آمین.

لب‌هایم لرزید ولی لجوجانه زمزمه کردم:
_ چون مرده! واسه من مرده و حتی دلم نمی‌خواد اسمشو بشنوم. حالا چرا باید به تو می‌گفتم که این حالت نصیبم شه؟!

قفسه سینه‌اش پر شتاب بالا و پایین شد و چشم‌هایش تا آخرین حد ممکن باز شد. با خشم عجیبی غرید:
_ درد من اینه عوض اینکه زنم بیاد از اول بگه قبلا بین خودش و پسرعموش چیزی بوده، اون حروم…

لب گزید، ” الا اله الا الله ” پر حرصی زیرلب گفت و ادامه داد:
_ جلوی در راهمو گرفته میگه آمین دختر خوبیه! جناب توصیه کردن خیلی خوب از زنم کام بگیرم!

حس کردم تک به تک سلول‌های تنفسی‌‌ام درجا خفه شدند!
حتی با یادآوری ثانیه‌ای از آن روزها هم دیوانه می‌شدم…
نگاهش که حالت صورتم خورد با وحشت بلند شد و بلند گفت:
_ یا حسین! حاجی…حاجی!

تمام تنم می‌سوخت؛ توهمم مهرادی بود که دست دور گلویم انداخته بود و با تمام توان خفه‌ام می‌کرد.
بیحال بودم، امیرعلی قفسه سینه‌ام را مدام ماساژ می‌داد. با پلک‌های نیمه بازم، باز شدن پر شتاب در اتاق را دیدم و پدر و مادرم وارد اتاق شدند.
ثانیه‌ای نگذشته بود که اسپری بنفش رنگ بین لب‌هایم جا گرفت و با چند پاف عمیق، بالاخره به سرفه افتادم و صدای بلند گریه‌هایم در آغوش امیرعلی خفه شد…

نگاه پر ترحم و تعجب جفت جفت چشم‌هایی که خیره‌ام بودند را حس میکردم؛ صدا هم خوردن لیوان آب آمد و بعد، نحسی صدایش تمام تنم را مورمور کرد و وحشت‌زده، بیشتر صورتم را به قفسه سینه امیرعلی چسباندم…

_ عمو این آب قندو بدید بخوره!

انگشت‌های یخ زده‌ام را روی مشت گره خ

ورده امیرعلی کشیدم. مامان گفت:
_ ممنون نیاز نداره! برو!

چند ثانیه بعد، میان هق هق بی‌اراده‌ای که از گلویم خارج میشد صدای بسته شدن در را شنیدم و مامان دست‌هایم را گرفت و بغلم کرد…

” هش ” آرامی که کنار گوشم پچ زد، آرامش عجیبی به دلم انداخت. زمزمه کنان ادامه داد:
_ دورت بگردم تموم شد دردونه…نکن اینجوری.

کمی که آرام‌تر شدم، زانو به بغل روی زمین نشستم و نگاه پر دردی به چهره درهم پدر زدم.
تازه متوجه حضور آرام شده بودم، نگاهی به چشم‌های پر اشکش کردم، اشک‌هایم را به سختی پشت پلک‌هایم نگه داشته بودم…
لب زدم:
_ چیزی نیست خواهری…

با همان نگاه پر بغض و مظلومیت نگاهم کرد و حرفی نزد…
صدای امیرعلی سکوت اتاق را شکست:
_ آرام…پاشو بریم خونه!

با تعجب نگاهش کردم. بابا گفت:
_ کجا این وقت صبح؟

_ میام صبح حاجی…

بابا با اشاره‌ای به مامان بلند شد و گفت:
_ میمونید همینجا…خواهرتم بدخواب میشه.

امیرعلی سری تکان داد و هر سه نفرشان از اتاق بیرون رفتند.
سرم را روی زانوهایم گذاشتم و بی‌صدا باریدم؛ تحمل کنترل اشک‌هایم دست خودم نبود…

دست‌هایم کشیده شد و دوباره در آغوشش فرو رفتم. شالم را از روی موهایم برداشت، کش موهایم را باز کرد و مانتو را از تنم در آورد…
سرم را روی شانه‌اش گذاشتم و قطره به قطره اشکم روی پیراهن مشکی رنگش سقوط کرد.

_ گریه نکن نفست می‌گیره باز…

بغض کرده نگاهش کردم، با نگاه گرفته‌اش دست‌هایش را روی صورتم کشید و اشک‌هایم را پاک کرد:
_ نکن اینطوری…تموم شد…فردا حرف می‌زنیم.

_ حرف نزنیم! هیچوقت از اون حرف نزنیم…من میترسم ازش؛ اون یه روانیه من میترسم ازش!

سرش را داخل گردنم فرو برد و عمیق بوسید. برخورد ته ریش گونه‌هایش به گردنم، تمام تنم را مورمور کرد و عقب کشیدم. خیره پر گله نگاهم کرد…دستی به صورتم کشیدم و گفتم:
_ ببخشید…

نگاهم کرد:
_ فدای سرت! فقط گریه نکن نمی‌خوام دوباره حالت بد شه…

بعضی وقت‌ها دلم می‌گرفت از این مدارا کردن‌هایش. بغ کرده زمزمه کردم:
_ آخه امیر…

صدایم به گلو نرسیده در نطفه خفه شد!
لب‌هایش را روی لب‌هایم کوبید و چشم بست…
مبهوت خیره به پلک‌های بسته‌اش نگاه می‌کردم.
رطوبت لب‌هایش به همراهی تحریکم می‌کرد!
چشم بستم و ناوارد لب‌هایم را حرکت دادم که عقب کشید و خندید!
ضربه ضعیفی به شانه‌اش زدم و سرم را روی شانه‌اش گذاشتم:
_ نخند!

شانه‌هایش لرزید:
_ رو چشم…نمیخندم!

بی‌اراده شانه‌اش را گاز نه چندان محکمی گرفتم و پر حرص نگاهش کردم:
_ چرا میخندی!

دست‌هایش دو طرف صورتم را قاب گرفت و گفت:
_ یاد نگیر! بذار هربار یادم بیاد آمین مال منه!

حرفش درد و شادی را باهم به جانم می‌انداخت. لبخندی زدم و بی‌اراده دست‌های من هم صورتش را قاب گرفت و فاصله‌ها را از میان برداشتم…

دلم هیچ خجالت و شرمی نمی‌خواست؛ انگشتانم را میان موهایش کشیدم. دست‌هایش روی پهلوهایم نشست و تنم را بیشتر سمت خودش کشید و آخرین بوسه‌اش را میان لب‌هایم نشاند…

پر از بی‌نفسی لب از لب‌هایش کندم و پر شتاب تنم را به قفسه سینه‌اش کوبید…

آن‌روز حس کردم می‌دانست که محتاج در آغوش کشیدنش هستم.
بی هیچ حرفی تا صبح بین دست‌ها و سینه‌اش حبسم کرده بود و نفس‌های گرمش که روی صورتم پخش میشد، حس شیرینی از یادآوری اولین بوسه‌مان به تمام جانم القا می‌کرد!
ولی حالا…
حتی خودم هم توان روبرو شدن با حقایقی که می‌توانست با گفتن‌شان تمامم را خرد کند نداشتم!

با بی‌حالی و چشم‌های پف کرده خودم را به هتل رساندم و کارت اتاق را گرفتم. داخل آسانسور، به دیوار سرتاسر شیشه تکیه دادم؛ آنقدر سردرگم و غرق در گذشته‌هایم بودم که فراموش کرده بودم خبر رسیدنم را به مامان بدهم…
چادر روی سرم را مرتب کردم و دسته چمدان را دنبالم کشیدم.
روی تخت تک نفره اتاق نشستم و چادرم را از سرم برداشتم؛ بیحال و حوصله پیامی برای مامان فرستادم و با همان لباس‌ها روی تخت دراز کشیدم…
جسم بیحال و بیجانم خواب می‌خواست و از خستگی چشم‌هایم می‌سوخت. اما امان از روح درمانده‌ای که نصیب دلم شده و بود و این روزها خواب و استراحت به روزگار خاکستری رنگش نمی‌آمد!
دوباره غرق شدم لابه‌لای گذشته‌ای که خون می‌کرد تمام جانم را…


برگه‌های آزمایش را جلوی دکتر گذاشتم؛ عینک بی فرمش را روی بینی ثابت کرد و با دقت مشغول نگاه کردن نتایج شد…

از راه‌های یکی در میان پرده کرکره مطب به آخرین پرتوهای ریز آفتاب نگاه کردم و پلکی پر استرس و خستگی زدم؛ دکتر نگاهم کرد. آه از ته دل و عمیقی کشید:
_ تومور خیلی پیشرفت کرده؛ داره به مغز فشار شدیدی میاره…سریع‌تر باید جراحی انجام بده!

بغض عجیبی در گلویم بالا و پایین می‌پرید، آخرین امیدم قبول کردنش بود و بس…
_ میدونم همه‌ی اینارو حفظم دکتر! ولی هیچکس نمی‌کنه؛ هیچکس قبول نمی‌کنه، آخرین امیدم‌ شمایین…میدونید چقدر وابستم به بابا…

نگاه عمیقی به صورتم انداخت،

گوشه روسری‌ام را روی پلک‌های پر اشکم فشردم و ادامه دادم:
_ بابا رو از دست بدم دیگه زنده نمی‌مونم دکتر مشایخ…

انگشتان گره خورده‌اش را به لب‌هایش فشرد و بعد از مکثی گفت:
_ پاشو امیدت به خدا…زمانی که ایران بودم پدرت همیشه کمک حالم بود؛ وقتشه رفیق نیمه راه نشم! برای آخر همین ماه هماهنگ می‌کنیم ایران عملش می‌کنم…

پر بهت نگاهش کردم:
_ واقعا؟

مهربانانه خندید:
_ آره دخترم…واقعا.

بعد هم برگه‌ها را به دستم داد و گفت:
_ حالا برو، من خودم تمام کارارو حل می‌کنم، فقط حواست به روحیه خودت و خانواده باشه! پدرت قرار نیست از پیشمون بره مگه نه؟

با امیدواری سری به جهت مثبت تکان دادم:
_ تا دنیا دنیاست مدیونتونم…ممنون…خداحافظ فعلا.

با نگاه مهربانی، دستش را کمی بالا آورد و خداحافظی کوتاهی کرد…
از خوشحالی سر از پا نمی‌شناختم…
کیفم را روی دوشم انداختم و با عجله شماره مامان را گرفتم، بوق اول نخورده جواب داد:
_ جانم مامان؟ خوش خبر باشی…

با ذوق و خوشحالی گفتم:
_ مامان باورت نمیشه قبول کرد! گفت آخر ماه خودم جفت و جور میکنم میام واسه عملش ایران!

صدای پر بغض و صلوات زیرلبش را شنیدم و ادامه دادم:
_ بابا خوبه مگه نه؟

_ آره عزیزدلم داروها رو میخوره بهتره…کی برمی‌گردی؟

سنگ کوچک جلوی پایم را با با پا هل دادم:
_ نمیدونم…بلیط گیر بیارم زودتر میام. فکر نمی‌کردم انقدر زود قبول کنه.

_ مراقب باش دردونه‌ی مامان…کشور غریبه نمی‌شناسی…

نفس کوتاهی کشیدم و زمزمه کردم:
_ قبل از اومدنم، رفتم شرکتی که امیرعلی اونجا کار میکنه مامان…خانوم برهانی خوشحال شد، بليطمو جفت و جور کرد با پرواز امیرعلی مامان!

انگار محتاج صدا کردنش بودم…
_ مامان؟ چرا حرف نمی‌زنی؟

بغض صدایش خنجر به جانم انداخت.
چه می‌دانستم امشب…

_ جانم دخترکم؟

_ دیروز جلوی هتلم دیدمش یه لحظه…تو که میشناسیش حواسش هست به همه چیز! جام امنه نگران نباش باشه؟

آهی کشید، با همان صدای بغض دار گفت:
_ برو آمین…برو بعد حرف می‌زنیم.

این بحث را هیچوقت دوست نداشت؛ دل چرکین بود از روزی گه عکس‌های امیرعلی را با آن دختر دیده بود!
_ باشه، حواست باشه به خودت و بابا‌…بایط زودتر پیدا کنم میام.

خداحافظی آرامی کرد و بعد، صدای بوق ممتد تلفن داخل سرم پیچید…
گوشی را داخل کیف گذاشتم و قدم‌هایم را تند‌تر کردم، هوا کاملا تاریک شده بود و خیابان‌ها یکی از یکی شلوغتر…
با حس قدم‌هایی پشت سرم، زیرلب ” بسم الله ” آرامی گفتم و قدم‌هایم را تندتر کردم…

با سر پایین افتاده قدم‌های تندی برمی‌داشتم؛ اما نفهمیدم کی و چطور مچ دستم اسیر دست‌های پر قدرتی شد و برق چاقوی روبروی پلک‌هایم زبانم را بند آورد…
قلبم مثل گنجشک تند و بی‌وقفه می‌کوبید، چشم‌هایم را محکم بستم. نفس سردی که روی صورتم پخش میشد تمام جانم را زیر و رو می‌کرد.
هیچ کدام از حرف‌های مرد روبرویم را نمی‌فهمیدم؛ زیرلب بی‌اراده و پر ترس زمزمه می‌کردم:
_ خدایا…خدایا امیرعلی! امیرعلی! خدایا…

دستی روی موهایم چنگ شد و روسری‌ام را همراه موهایم کشید! جیغ بلندی توام با گریه از گلویم خارج شد و لحظه بعد؛ خدا فرشته نجاتم را فرستاد!

_ چه غلطی میکنی؟!

همزمان با حس بریدگی عمیقی که روی گونه‌ام نشست، مشت محکمی به صورت مرد قوی هیکل روبرویم زد و رو به من فریاد کشید:
_ بپوش اون لامصبو!

روسری را شل روی موهایم انداختم و با درد و سوزش طاقت فرسایی دست روی صورتم گذاشتم…
بند کیفم که روی زمین افتاده بود را کشیدم و از داخلش دستمالی برداشتم؛ زخم صورتم عمیق میسوخت و مدام گوشه پلک‌هایم از درد و سوزش چین می‌خورد.

” آخ ” بلند امیرعلی، مانع از پاک کردن صورتم شد، با بهت به طرفش رفتم و کنارش روی زمین نشستم. بی‌توجه به حضورم به دویدن مرد نگاه میکرد و پر حرص و با صدای بلند کلماتی ادا میکرد که معنی هیچکدامشان را نمی‌فهمیدم!

دستمال را روی بینی غرق خونش گذاشتم و بی‌اراده با صدای بلندی اشک‌هایم را نشانش دادم…
نگاهم کرد، دستمال سرخ شده را از دستم کشید. زمزمه کردم:
_ چیکار کردی دورت بگردم؟!

تیز نگاهم کرد، با اخم نگاه از چشم‌هایم گرفت و به پشت سرم خیره شد و پلکی زد!
برگشتم؛ بهت زده نگاهم را به برق موهای مشکی رنگ دختر انداختم و بلند شدم.
وجدانم، عقلم و منطقم، همه با هم فریاد میزدند که بمان! بمان و ببین و یک‌بار برای همیشه تکلیفت را روشن کن!
اما دلم، امان از دلم که گوشه‌ای ایستاده بود، بغ کرده به زمین پا می‌کوبید و می‌گفت برو! می‌گفت همین دختر بود که زندگی‌ات را هرچند ناخواسته از بین برد…
صدایش ضعیف‌تر میشد و تند تر از همیشه در گلویم می‌کوبید که:
_ برو، نمان، همین مو مشکی لوند بود که جانت را گرفت و مجنون عالمت کرد!

  • اشتراک گذاری
https://beautyvolve.ir/?p=18032
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • kimiya : عالیه😍😍...
  • مدیر سایت : چرا عزیز ؟دلیل خاصی داره ؟...
  • ایدا : یعنی از این چرت تر نمیشد...
  • مدیر سایت : سلامک عزیز هفته ای یک پارت قرار میگیره...
  • Aida : سلام خسته نباشید رمان خیلی عالی بود پارت های بعدیش رو میزارید ؟...
  • Samaneh najafi : مرسی مهربونم😍😍😍...
  • elnazz : مرصی ممنون😍🌷...
  • نازنین : رمان خیلی خوبی بود واقعا پر از صحنه های غمگین عاشقانه🥺...
  • مدیر سایت : ممنون عزیز بابت نظر زیباتون...
  • مدیر سایت : سلام عزیز اسم نویسنده ها زیر رمان خورده...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.